Critic l مریم نصر
3.16K subscribers
374 photos
56 videos
29 files
332 links
«بودن در زمانه خود … مخالفت با زمانه خود است، بودنِ نقاد در زمانه خود است، بیرون از قاب زمانه بودن است»
فرانسواز دستور

تماس: Maryam.nasr[at] gmail.com
Download Telegram
✍🏻

✅ این روزها که حال هیچ‌کدام ما خوب نیست، دوستانی با دغدغه‌های متفاوت پیام داده‌اند چرا امکان کامنت(نظر) در کانال بسته است. من از این بابت عذرخواهم.

✅ مدت محدودی امکان نظرات باز بود، از طرفی فضای پاره پاره جامعه، خاصه در موضوع زنان، باعث رودررویی و اهانت به افراد شد، از طرف دیگر ظاهراً نظرات مخالف باعث شد فرسته‌های کانال به‌شیوه‌هایی که با آن آشنا نیستم، به‌صورت گروهی گزارش و اسباب دردسر حساب کاربری شود.

✅ شاید باید برای دوستانی که تازه به ما پیوسته‌اند به این نکته اشاره کنم که من جامعه‌شناس یا تحلیل‌گر مسائل روز نیستم. بحث‌های این کانال عمدتاً حول محور مطالعات نظری اخلاق و جنسیت شکل گرفته است.

فقط گاهی که شرایط سخت‌ و نفس تنگ می‌شود اینجا هم چیزهایی می‌نویسم.


✅ اگر روی سه‌نقطه کنار صفحه تقه‌کنید امکانی با نام «پیام مستقیم» آنجا فعال است، برای اینکه یک‌طرفه حرف نزده باشم.


@neocritic
❤34👍8
Critic l مریم نصر
✍🏻 پس از خاموشی می‌گویند اصحاب کهف وقتی بعد از سیصدسال از خواب بیدارشدند و فهمیدند چه بر آن‌ها رفته، از خدا خواستند که این‌بار مرگ واقعی را نصیب آن‌ها کند... شده حکایت ما که بعد از مدت‌ها بازگشته‌ایم به فجازی و می‌بینیم گروهی از منجیان هم‌وطن خارج از کشور…
یادداشت خانم عطیه اسدالله‌نژاد دربردارنده اغلب بازخودهایی است که این روزها گرفتم :


سلام. قسمت نظرات رو در کانال تلگرام تون باز نگذاشتین و الا اونجا می‌نوشتم. زیر مطلب اصحاب کهف تون. از خوندن متن تون سوختم. مثل سوزش انگشت با برش کاغذ از بدنی که سوختگی درجه چهار و پنج هفتاد هشتاد درصدش رو گرفته.

این متن تثبیت دوگانه های مستبد بود: داخل نشین قربانی و خارج نشین حمله خواه. مشکل این دوگانه سازی کجاست؟ من با همین اینترنت قطره چکونی این دو روز، چندین و چند تا پیام از پس احوالپرسی و خبر زنده بودن گرفتم مبنی بر اینکه تو رو خدا شماها که دستتون میرسه برین بست بشینید جلوی سفارت آمریکا و بخواین بیاد ما رو از این بلایی که به جان کشور افتاده، ازین حکومت که ملت و سرزمین رو نابود داره میکنه نجات بده. من روم نمیشد بحث کنم که کجای منطق من با منطق اونها راجع به دخالت خارجی تفاوت داره. إحساس میکردم اوج نفهمی هست که به درماندگی و اضطرار یک آدم زیر فشار له کننده و ظلم کمر شکن بگی دیدگاهت غلطه و باهاش بحث تکنیکی کنی. من روم نمیشد توضیح بدم من خودم رو محق نمیدونم که برای مساله ای به بدنمندی جنگ نسخه بپیچم درحالیکه بدن من در معرض مستقیم عواقب آن نخواهد بود. .

در ضمن که اون کنایه ها که ما یک روز نموندیم وقتی شرایط کاری مون خراب شد: باز همون دوگانه ایرانی مهاجرت کرده به دنبال نفع شخصی رفته ی بی تعهد (منفعت طلب نیولیبرال) و ایرانی مانده در جستجوی امری متعالی فراتر از نفع شخصی فداکار. در حالیکه به قول دوست انسان شناس ژاپنی من که روی آسیای میانه و ایران کار میکنه: کافیه یک نگاه به مشاغل خوب، مدیریت حتی در سطوح پایین، رسانه، سیاست در ایران بندازه آدم، بعد بره تو خیابون، و ببینه چقدر مردم خیابون با اونها که سهمی حتی کم از قدرت دارن فرق دارن. شبیه آفریقای جنوبی که همه چیز دست سفید پوست ها بود ولی در شهر پر از سیاه پوست بود.

هرچند با این دوگانه هم موافق نیستم ولی میشود در واکنش به دوگانه ی متن شما اینطور هم دوگانه سازی کرد: مونده ها، استخدام شده ها و ارتقا یابندگان و بازداشت نشده ها وبازداشت نشونده ها وکشته نشده ها هستند. همون ها که در گفتمان حکومتی و سیستم ارزشی اش منفعت طلب نیستن. دنیا دوست نیستند. لیبرال نیستند. اونها استعمارستیزن. اونها وطن پرستن. أصلا برای همین استخدام میشوند، ارتقا میگیرند، مدیر میشوند، صاحب رسانه اند، وام میگیرند و ... باقی بمانند هم هزینه بر دوش سازمان زندان ها هستند. یا پزشکی قانونی. با بچه هایی با والدینی پشت میله های زندان که بی سر وسامان بزرگ میشوند نه در سفینه ی نجات و حصن و...

مریم جان مطمینم میفهمی که دوگانه سازی ها فقط یک توصیف نیستن. دوگانه سازی ها نظم اخلاقی تعریف میکنن. یعنی تعیین می‌کنن چه کسی حق حرف زدن داره، چه کسی مشروعه، چه کسی خائنه، چه کسی نفهمه. و نظم اخلاقی میتونه راه رو برای خشونت هموار کنه.

مخلص کلام اینکه رنج، مسئولیت اخلاقی، و موضع سیاسی رو نمیشه با دوگانه‌ی داخل/خارج توضیح داد. اون چیزی که تعیین‌کننده است نسبتِ بدن‌ها با خشونت و نسبتِ افراد با ساختار قدرت و مصونیته.


@neocritic
❤23👎17
برگشتیم، اما از چه ؟!
۵ بهمن
🖊سمیه توحیدلو
 
◾️ گاهی به جایی می‌رسی که فکر می‌کنی آیا حرفی برای گفتن مانده؟ یا گوشی برای شنیدنش هست؟ من این روزها مدام با خودم کلنجار رفته‌ام. با خشم و استیصال مدام نوشته‌ام و نوشته‌هایم را در فایل‌های کامپیوترم ذخیره کرده‌ام. نه جایی و نه امکانی برای نشرشان نبوده است. هنوز اینترنت متصلی ندارم که بتوانم حتی حرف و نظر دیگران را درست بخوانم.
 
◾️ مدام فکر کرده‌ام. اگر قرار به حرف زدن باشد باید چه گفت؟ با چه کسی باید حرف زد؟ با مردم جان به لب رسیده و سوگوار که جایی برای سخن گفتن نیست. نهایت کار این است که بتوانی صدای برخی از آنها بشوی. با حاکمیت؟ هرچه مرور می‌کنم این است که تلاش کرده‌ایم راه گفتگو باز باشد. از ۱۸ تیر ۱۳۷۸ تا به امروز که دیگر موضوع مردم در خیابان نه اعتراض است، نه جنبش اصلاحی، نه جنبش زندگی (حوصله کنم درباره فرق‌هایش پیشتر نوشته‌ام و اینجا می‌گذارم.)
 
◾️ مردم ایران امروز به لحظه انقلابی رسیده‌اند. خشمشان، نفرتشان و عملشان انقلابی است. یقینا ایران یک دست نیست. حتما گروه‌های مختلفی در آن می‌زیند و روایت‌های خودشان را از ایران سرافراز مرور می‌کنند. اما این بخش انقلابیِ امروز پرشمار، شعارهایشان ساختارشکن است و آرزویشان تغییری بزرگ است. هرکس یکجور آن را پی می‌گیرد. مردمی که حتی مستاصل و با خشم دنبال گزینه‌ای برای رهایی می‌گردند. مهم نیست انتخابشان درست است یا نه. درباره آن می‌شود بعدتر حرف زد. اگر سراغ دیکتاتوری آزمون داده می‌روند یا اگر جنگ خارجی را به جان هموار می‌بینند، وقت هست که درباره این گزینه‌ها یا هر گزینه دیگری سخن بگوییم.
 
◾️اما قبل از هرچیز باید این مردم را ببینیم. بشنویم. باور کنیم این اوضاع را. هلهله شادی و پیروزی و دفع فتنه در رسانه‌های رسمی‌مان سر ندهیم. دولتی که مثلا قرار بود متفاوت باشد و در بزنگاه مردمی بماند، قرار نیست آتش بیشتر به جان این مردم بیاندازد. ادبیاتش باید حساب‌شده‌تر از این می‌بود. کاش فردا درباره گفته‌های امروز هم ننویسیم: «صدایی که شنیده نشد»
 
◾️جای سختی ایستاده‌ایم. انتخاب‌های سخت‌تری باید بکنیم. انبانی از تجربه تاریخی هم خودمان داریم و هم اطرافمان پر است از نمونه‌هایی که می‌شود دیدشان و درس گرفت. اما پیش از اینکه بخواهیم از واقعیت‌های در میدان بگوییم، در این لحظه شنیدن مردم مهم است. همان مردمی که جایی در رسانه رسمی ندارند. همان مردمی که هربار به گونه‌ای خواستشان را فریاد زده‌اند. همان مردمی که امروز سوگوارند و حتی اجازه سوگواری جمعی را ندارند. ما سوگمان را بردوش می‌کشیم. کاش قبل از هر چیز بتوانیم این بار را زمین بگذاریم. بعد شاید فرصتی برای گفتن و شنیدن باشد.

#روزنوشته‌های_سمیه_توحیدلو
@smtohidloo
👍23❤2
Forwarded from MMMojahedi 🍀 محمدمهدی مجاهدی (🍀 MMMojahedi)
برای داوری جامع به مشاهداتی مضبوط‌تر و منضبط‌تر نیاز داریم. ولی در غیاب چنان مشاهداتی، و با توجه به خطیر بودن اوضاع، مشاهدات محدود و پراکنده در جامعه و به‌ویژه مراکز آموزشی و پژوهشی کشور را نمی‌شود نادیده گرفت. این مشاهدات نمونه‌های نگران‌کننده‌ای از قطبی شدن شدید فضا به دست می‌دهند. دیدارها و گفت‌وگوهای حضوری و مجازی به‌ویژه در یک هفته‌ی اخیر با دانش‌آموزان و دانشجویان و معلمان و استادان در بعضی مراکز آموزشی و پژوهشی کوچک و بزرگ کشور همگی مؤید برانگیخته شدن سه دسته از عواطف و احساسات میان گروه‌هایی است که یک‌دیگر را به جانبداری از کشتار و قمار بر سر آینده‌ی ایران متهم می‌کنند:
١. سوگ عمیق و وسیع در قالب خودقربانی‌پنداری
٢. خشم و نفرت و انتقام‌جویی متقابل
٣. نگرانی و سرآسیمگی درباره‌ی آینده.
هم‌چنین، برانگیختگی و تمایل افراد کمتر سیاسی و کناره‌گیران عرفی به سوی دفاع از اعتراض و بلکه اعتراض خشونت‌بار (همان که «اغتشاش» خوانده می‌‌شود) و حتی استقبال از مداخله‌ای خارجی محسوس است.

این‌ها علائم و دردنماها هستند. نباید آن‌ها را زدود یا پنهان کرد یا از آن‌ها تغافل یا با آن‌ها تقابل یا حاملان‌شان را طرد و مجازات کرد. بلکه اگر فرصتی هست، باید خیلی زود آن‌ها را به رسمیت شناخت و جدی گرفت و ریشه‌ها را کشف و با مؤثرترین روش‌ها توأم با مبالات نیک‌خواهانه و مراقبت بالغانه، غم‌خوارانه علاج کرد.

دو طرف نباید به خاموشی خیابان‌های حقیقی و گذرگاه‌های مجازی از یک سو، یا بمباران آن‌ خیابان‌ها و گذرگاه‌ها با بمب‌های حقیقی یا مجازی از دیگر سو، امیدوار باشند. ملغمه‌ی خودقربانی‌پنداری و انتقام‌جویی و سرآسیمگی که در دو سوی این آشفته‌بازار رواج یافته است، سخت‌ترین و سنگین‌ترین شالوده‌ها را وا می‌پاشاند.

۵ بهمن‌ماه ١۴٠۴
@mmojahedi
👍11👎8
✍🏻


✅ برای دوستم تعریف می‌کردم این روزها از صاحبان چه مشاغلی شنیده‌ام که به مرز جنون رسیده‌اند و مجبور خواهند بود در سن سی، چهل، پنجاه سالگی شغل‌شان را عوض کنند اگر محدودیت‌های دائمی اینترنتی بیش از پیش شود و یا اینترنت طبقاتی پیدا کنیم.
همه هم فکر ‌کرده‌اند در آینده راننده اسنپ/تپسی شوند اگر امکان یا علاقه به مهاجرت ندارند.
دوستم گفت «چرا فکر می‌کنی ما نباید شغل‌مان را عوض کنیم؟»، با اشاره به چندکتاب پوسیده که تازه از کتابخانه گرفته بودم: «بعد از تمام شدن این طرح تو البته» و هر دو پوزخند زدیم. (از آن‌ها که وقتی هر واکنش دیگری خارج از توان است.)

✅ فکر کردم در اصل باید ببینم صاحبان کدام مشاغل چنین مشکلی ندارند. احتمالا برخی از اعضای شوراهای عالی الف و ب و جیم؛ که آنقدر متعالی هستند که ارتباط‌شان با عالم ماده و محسوسات تقریباً قطع شده است (و البته کارگزاران متخصص و صاحب‌منصب تحت امر آن‌ها).

✅ اما اینترنت همانطور که از نامش پیداست شبکه است. ارتباط شبکه‌ای مثل ارتباط با امور متعال نیست که هرچه بالاتر بروی و به کانون نور نزدیکتر باشی بیشتر بهرمند شوی و بعد به فراخور شعور و درکی که در بقیه تشخیص می‌دهی به آن‌ها هم فیض ببخشی. ارتباط شبکه‌ای ارتباط تعاملی است. هرجای آن را قطع کنی به کل مجموعه آسیب می‌رسد. چه متخصص حوزه آی.تی باشی؛ چه صاحب دکان برخطی که بدون اتصال مشتریانش بی‌کار است؛ چه معلم و استادی که بدون ارتباطِ موازی دانش‌آموزان و دانشجویانش کمتر از یک اپلیکیشن آموزشی است و چه پژوهشگری که بدون رشد آگاهی در جامعه مخاطبان در پیله خودش خفه خواهد شد.
در شبکه همه اجزا با هم و در ارتباط با یکدیگر در همه ابعاد رشد می‌کنند.

@neocritic
👍26❤21
✍🏻

بعضی خبرها، تنها خبر نیستند و هر حرفی و هر شرحی اضافه‌ است.

@neocritic
😢47👍3
✍🏻

در کتاب درسی‌مان داستانی داشتیم درباره واپسین لحظات زندگی ابوریحان بیرونی که انگار هنوز هم در کتاب‌های درسی هست:

و فقيه ابو الحسن علی بن عيسی الولوالجی گوید آنگاه که نفَس در سینه او بشماره افتاده بود بر بالین وی حاضر آمدم در آن حال از من پرسید حساب جدات فاسده را که وقتی مرا گفتی بازگوی که چگونه بود. گفتم «اکنون چه جای این سؤال است؟»
گفت: «ای مرد کدام یک از این دو امر بهتر ؟ این مسئله بدانم و بمیرم یا نادانسته و جاهل در گذرم ؟» و من آن مسئله باز گفتم و فرا گرفت و از نزد وی بازگشتم و هنوز قسمتی از راه نپیموده بودم که شیون از خانه او برخاست.

(دهخدا، شرح حال نابغه ایران، ۴ـ۵)

از این داستان که در کتاب‌های درسی‌مان با قدری تغییر نقل شده بود؛ شوق به دانش و اهمیت پرسشگری را می‌آموختیم و البته از جمله «بدانم و بمیرم بهتر است یا نادانسته درگذرم؟» هم برای شوخی استفاده می‌کردیم.

این مدت اکثر اوقاتم در کتابخانه و مشغول به کار گذشته. امروز در جستجو برای یافتن منبعی به کتابی برخوردم که در آن مقاله‌ای وجود داشت کاملاً بی‌ارتباط با کارم درباره اینکه چرا در فقه اسلامی زن «نصف» مرد حساب می‌شود و چرا مثلاً «یک چهارم» یا «دوسوم» مرد نیست؟ پاسخ را حدس می‌زدم، ولی با دقت مقاله را تا انتها خواندم و بعد از خودم پرسیدم چرا با چنین دقتی این مقاله بی‌ربط را خواندم و «اکنون چه جای این سوال است؟»
به خودم جواب دادم «بدانم و بمیرم بهتر است یا...یا ... یا مضطریم و می‌ترسم و نمی‌خواهم با کسی درباره موضوع اضطرابم حرف بزنم یا تحلیلی بخوانم و بدانم»

به گمانم «نابغه ایران» نیاز نداشته چیزی را بازبشنود که قبلا به او گفته‌اند. ابوریحان مضطرب و یا حتی ترسیده بود. او نزدیک شدن مرگ را حس کرده بود؛ برای همین درباره مسئله‌ای فقهی (جدۀ فاسده) سوال پرسید تا با مشغول کردن ذهنش زمان و مکان را از یاد ببرد. تا رنج شمردن نَفَس‌ها را کم کند در انتظار اتفاقی که نه اطلاع درستی درباره آن دارد و نه اختیاری بر آن.

@neocritic
👍41❤21
انتشار اسامی شمار بزرگی از جانباختگان دی‌ماه خاموش و تلخی که گذشت در روزنامه‌های امروز
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
که ناگهان به یادت میاورد انتشار روزنامه و عملکرد رسانه چه باید باشد...

@neocritic
😢40👎11
چه باید کرد؟ (قسمت اول)
چرا
#از_دموکراسی_بگو هشتگ مهمیست؟
۱۴ بهمن
🖊سمیه توحیدلو
 
🌀دولتمردان و کنشگران سیاسی، تکنوکرات‌ها و حتی بسیاری از مردم عادی در شرایطی مشابه شرایط امروز دو سوال جدی و بسیار تکراری دارند: «چه می‌شود؟» و «چه باید کرد؟» واقع اینجاست که نااطمینانی و از دست رفتن افق آینده و اجبار به بازخوانی تجربه‌های پیشین، همگی باعث به‌هم ریختن زمان حال می‌شود. تصمیم‌گیران و هرآنکس را که در معرض انتخاب راه است متزلزل می‌کند و این سوالات نتیجه چنین شرایطیست. اما در فضای فعلی چگونه می‌توان به این سوالات اندیشید؟
 
🌀در لحظاتی از این دست که آستانه‌ای به شمار می‌روند (لحظه انقلابی و لحظه زندگی همانگونه که در پست‌های پیشین نوشته شده، لحظات آستانه‌ایست و می‌توانند قبل و بعد خودشان را از هم جدا کنند.) قبل از رسیدن به پاسخ این پرسش‌ها باید درباره پارادایم‌هایی که تغییر کرده یا می‌کند، درباره فهمیدن و صدادارکردن صداهای نشنیده یا ناشناخته و ... فکر کرد. هارت و نگری در کتاب آموزنده و ارزشمندشان «اسمبلی» بر این باورند که در این زمان‌ها اصلاح‌طلبان، سیاستمداران پیشین و حتی اصحاب قدرت نمی‌توانند به خوبی جای خودشان را پیدا کنند و از همین‌روست که حرفشان شنیده نمی‌شود. باور دارند که این جمعیت همواره می‌خواهند موضوعات را از «جایی که پیشتر پایان داده‌ بودند دوباره آغاز کنند.» لیست پیشنهاداتی که در این چند روز شماره‌گذاری شده در بسیاری از گروه‌ها و کانال‌ها دیده می‌شود نمونه‌هایی از این امور هستند. منظورم این نیست که مثلا مطالبه تغییر رییس صدا و سیما یا کمتر استصوابی کردن انتخابات های در پیش‌رو یا حتی قانون پرمناقشه موتورسواری بانوان مهم نیست. حتما هرکدام از این موارد اثری خواهد آفرید. اما کافیست به اثری که در جامعه می‌گذارند نگاه کنیم. جامعه با پوزخندی آنها را به مثابه امری زمان گذشته و منقضی شده تلقی می‌کند. فرقی هم نمی‌کند چقدر برایش جنگیده باشید. چقدر مخالفت‌ها را به جان خریده باشید. در چنین لحظاتی اندیشیدن به «چه باید کرد؟» خودش مسئله‌مند می‌شود. از همین‌رو قبل دادن جواب به چنین پرسشی باید درباره خود سوال اندیشید.
 
🌀در این لحظات آستانه‌ای فهم تغییرات، فهم دسته‌ها و گروه‌هایی که تغییر کرده‌اند، فهم واگرایی‌ها و هم‌گرایی‌های مختلف ایجاد شده در جامعه بسیار مهم است. در تمام این سال‌ها کمتر دیده‌ام درباره این هم‌گرایی‌ها و واگرایی‌های گروه‌ها و جمعیت‌های مختلف اندیشیده باشند. از همین روست که با داده دقیق و روایت دست اول چندانی روبه‌رو نیستیم. هرچه داریم همین فهم‌های فردی از مشاهده تغییرات است. به همین دلیل است که می‌تواند دچار خطای شناختی هم باشد.
 
🌀ما مریضی داریم که می‌خواهیم فی‌الفور مسکنی به آن بدهیم. وضعیت آشفته‌ای‌ داریم که نیازمند اندکی ثبات و تأمل برای دقیق اندیشیدن هستیم. در چنین شرایطی چگونه باید با یکدیگر گفتگو کنیم. طبیعیست که بسیاری منتظر توصیه‌های سیاستی و حکمرانی هستند. راستش هرچند که اصلاح برایم امری متقدم و ارزشمندتر از تغییرات یکباره و سریع انقلابی است؛ اما انچه در گذشته تاریخی خود می‌بینم به سختی صدایی شنیده می‌شود. تازه اگر صدایی این میان بلند شود، بسیاری هستند نزدیک‌تر و معتمدتر به حاکمیت که سریع آن صدا را خنثی کنند که تا امروز مدام چنین کرده‌اند. کافیست تاریخچه، مصوبات و مذاکرات بسیاری از این نهادهای عمومی و شوراهای عالی را دنبال کنیم. خط و مسیر حرکتشان را در نسبت با انچه دانشگاهیان و اندیشمندان و مردم گفته‌اند ببینیم. از همین‌روست که بسیاری را می‌شناسم که امروز یا از بی‌فایده بودن گفتگو با سیستم حرف می‌زنند، یا از عبور از سیستم. کم هم نشنیده‌ایم که بگویند «شما خسته نشدید از گفتگو با حکومت؟» یا مثلا «اینبار کنار مردم بایستید». البته می‌شود درباره تک تک این قبیل جملات هم اندیشید.
 
🌀هرچند که من هم در این لحظه چندان فایده‌مند نمی‌دانم گفتگوهایی از این دست با سیستم را، به جهت همان تیتری که انتخاب کردم چند نکته نظری صرفا می‌توانم بگویم. چیزی هم نیست که کسی نداند. مصادیقش هم معلوم است. آنها که مدام می‌گویند راهکارتان چیست رویشان نمی‌شود یا توانش را ندارند که به راهکارها فکر کنند. این‌ها چیست:
۱- کارآمد شدن سیستم از طریق شایسته‌سالاری و حذف مصادیق رانت، فساد
۲- ارتباط پایدار با دنیا
۳- آشتی یک‌طرفه با زیست جهان مردم (یک‌طرفه را از این‌رو می‌گویم که قرار نیست به نوازشی بر سر مردم ایشان خشمشان فرو نشیند. طبیعیست که حتی در شرایطی که در تلاش دیدن و شنیدن مردم و برای مردم هم باشند، کاملا یکطرفه برداشت می‌شود. اما این مسیر نه نمادین و شعاری که مستمر و واقعی می‌بایست باشد.)

#تاملات
#روزنوشته‌های_سمیه_توحیدلو
@smtohidloo
👎8👍7
چه باید کرد؟ (قسمت دوم)
چرا
#از_دموکراسی_بگو هشتگ مهمیست؟
۱۴ بهمن
🖊سمیه توحیدلو


🌀اما سوال مهم‌تر و جایی که باید در آن با تامل ایستاد و فکر کرد «چه‌ باید کرد؟» در میان مردم است. وقتی تخیل سیاسی نسبت به آینده فعال می‌شود؛ گروه‌ها و صداهای بسیاری می‌خواهند و البته حق دارند که صدایشان شنیده شود. علاقمندند که آینده آرمانی خودشان، همان آینده آرمانی مطلوب برای ایران و جامعه‌شان باشد. به همین علت است که با صدای بلند آن را فریاد می‌کنند. حتی خشمگینانه از آن تخیل دفاع می‌کنند. حتی گاهی با خشونت و فحاشی به هرآنچه تخیلی از جنس دیگر است عکس‌العمل نشان می‌دهند. این ویژگی شرایط آستانه‌ایست. گروه‌های متکثر، علاقه‌های متنوع و نسخه شفابخشی که یافت نمی‌شود تا درد بی‌درمان نااطمینانی را آرام کند. مسئله دقیقا در همین تکثر است. در تنوع علایق و گاهی واگرایی کامل خواسته‌هاست.
 
🌀می‌شود درباره آینده ایران گفت ولی از همان به قول عموم هسته سختی نگفت که با درصد غیر قابل چشم‌پوشی در ایران زندگی می‌کنند؟ با همه ایدئولوژی‌هایی که بدان علاقمندند. با همه باورهایی که ممکن است بخاطرش جان هم بدهند؟ یا می‌شود از آینده گفت و جمعیت سنتی و یا مذهبی جامعه ایران را که ضرورتا در پیوند با ایدئولوژی امروز  نیستند را ندید؟ می‌شود از آینده گفت و همه این کسانی را که به خیابان آمدند و «جاوید شاه» را تکرار کردند؛ ندید؟ می‌شود از آینده گفت و همین اطرافیان متکثری را که جان به لب رسیده می‌گویند «پس کی آمریکا می‌زند که خلاص شیم؟» را در نظر نیاورد؟ می‌شود از آینده گفت و کسانی را که هنوز امیدوارانه دنبال افق‌گشایی و روزنه گشایی در انتخابات ثبت‌نام می‌کنند ندید؟ می‌شود از آینده گفت و جمعیت پرشمار ناظر و منفعلی که باور دارند «هرچه شد: شد؛ همه شان از یک کرباسند» را ندید؟ می‌شود از آینده گفت و جماعت خسته‌ای را که «هرکی بیاد، حتما بهتر از اینهاست» را به حساب نیاورد؟ می‌شود از آینده گفت و صدای اقوام کرد و بلوچ و عرب و لر و ترک و ... را نشنید؟ می‌شود از آینده گفت اما از نیمی از جمعیت ایران که زنان هستند و به جهت قوانین حتما جایی عمیقا احساس ظلم داشته‌اند را ندید؟ می‌شود از آینده گفت و ۲۵ درصد جوانی را که نه شغل دارند،‌نه تحصیل کرده‌اند، نه مهارتی آموخته‌اند، و آینده‌ای را نساخته‌اند ندید؟ می‌شود از آینده گفت و بیشمار ایرانیان خارج از کشور را ندید؟ می‌شود از آینده گفت و درباره وضعیت اقلیت‌های مذهبی در جامعه‌مان نیاندیشید؟ می‌شود از آینده گفت و به رویای انقلابیون ۵۷  که بسیاری منحرف شده‌اش می‌دانند؛ نیاندیشید؟ می‌شود از آینده گفت و صدای چپ و کارگر را نشنید؟ می‌شود از آینده گفت و صدای سرمایه‌دار طرفدار بازار آزاد را نشنید؟ می‌شود از آینده گفت و به شعرهای سروده نشده، فیلم‌های ساخته نشده، کتاب‌های نوشته نشده و حرف‌های در دهان ماسیده نیاندیشید؟ می‌شود از آینده گفت و به فیلم‌های ساخته شده، کتاب‌های نوشته شده و حرفهای دائمی در تریبون‌ها و شعارها و کتاب‌های درسی و امیدها و باورهای پشتش نیاندیشید؟
 
🌀می‌فهمم که در لحظه می‌توانم به نسبت جایی که هستیم یک گروه از بی‌شمار گروهی را که من هم بسیاریشان را فراموش کرده‌ام، یا ننوشته‌ام را به باد انتقاد بگیریم. یا مثلا بگوییم «اینبار نوبت ماست» یا بگوییم «فعلا اینها مهم نیست. اول اینها بروند بعد به آنها فکر می‌کنیم» یا حتی با خشونت بیشتری بگوییم «چه دلیلی به فکر کردن به این جماعت، اینها را باید همان ابتدا به تیر چراغ آویزان کرد». یا حتی «اینها خس و خاشاکند، مشتی اغتشاشگر که ساکتشان می‌کنیم.» یا مثلا «خفه‌شو پیرمرد!» ؛ کم شنیده‌ایم؟ کافیست شبکه‌های اجتماعی مجازی، گعده‌های دوستانه حقیقی و یا گروه‌های خانوادگی تکه‌پاره شده این روزها را نگاهی بیاندازیم.
 
🌀زمان فکر کردن به همه صداها همین امروز است. دقیقا جایی روی همین آستانه‌ها. پیش از پیدا شدن نظم‌هایی که بتوانند گروه یا گروه‌هایی را با قلم قرمز خط بزنند. اگر قرار نیست تجربه‌های تاریخی‌مان را تکرار کنیم، امروز باید به تکثر بزرگ خودمان بیاندیشیم. باید تلاش کنیم سوژه‌هایی صدادار تولید کنیم که از قلم نیفتند. باید تلاش کنیم فضایی ایجاد کنیم که کسی حذف نشود. بعدش چه؟ لااقل تا به امروز و علیرغم همه نقدهایی که به آن هست، چاره کار تکثر، دموکراسی بوده است. دموکراسی راستین که امکان نظارت بر آن‌هم باشد. به همین دلیل است که فکر می‌کنم امروز را باید فهمید. سوژه‌هایش را باید بازنمایاند. لاجرم باید دنبال افق زبانی مشترک گشت. و حتما امروز باید از دموکراسی گفت.

#تاملات
#روزنوشته‌های_سمیه_توحیدلو
@smtohidloo
👍19👎8
✍🏻

گفت‌وگوی خواندنی دکتر مجاهدی و دکتر فراستخواه

(جز اینکه با اصطلاح «بی‌قراری» مشکل دارم، که البته آقای مجاهدی در دومعنا بکار می‌برد، ولی به گمانم در نفس این کلمه نحوی کنایه و تحقیر وجود دارد.)

مجاهدی:

از سال ۱۳۹۶، جامعه ما محل بروز بی‌قراری‌های رفت‌وبرگشتی و به تعبیری «آکاردئونی» شده است؛ وضعیتی که دامنه بی‌قراری در آن باز و بسته می‌شود و در عین حال حالتی تناسخی دارد، بدین معنا که هر نوبت که باز می‌شود و چهره می‌گشاید، ما با صورت جدیدی مواجه می‌شویم. به نظر می‌رسد این روند رفت‌وبرگشت، باز و بسته شدن و در عین حال با چهره‌ای جدید ظاهر شدن و سخن گفتن، پدیده‌ای است که ما حداقل از سال ۸۸ به این‌سو، و به‌طور فشرده‌تر از سال ۹۶ تاکنون، با آن سروکار داریم.



فراستخواه:

چیزی که من می‌بینم «خشم اجتماعی» و یک نوع خشم انباشته‌شده است. دال مرکزی آن «خشم» است. ما با یک پریشان‌حالی اجتماعی و درماندگی اجتماعی مواجهیم که به شکل‌های مختلفی ظاهر شده است. همان‌طور که آقای دکتر گفتند، از سال ۸۸، ۹۶، ۹۸، ۱۴۰۰، ۱۴۰۱ تا به امروز، جامعه مدام امواج مختلفی داشته که در واقع شراره‌های خشمی است که شکل گرفته است.



مجاهدی:

به نظر می‌رسد اینجا اگر حکومت صورت‌مسئله را در حوزه‌ بی‌قراری (به معنای «ناآرامی» بفهمد) و از این وجه دوم (یعنی بی‌قراری معادل «بی‌قراردادی») غافل شود، آن‌وقت احتمالاً به راه‌حل‌هایی اکتفا خواهد کرد که آن راه‌حل‌ها حتی اگر کفایتی داشته باشند، کفایت‌شان صرفاً به فرونشاندن موقت ناآرامی‌ها برمی‌گردد
...
گاهی تعریف از «خیر عمومی» آنقدر محدود می‌شود که معنایش «خیر خصوصی» است.



فراستخواه:

در حوزه‌ی سیاست، در این چند دهه شاهدیم که یک نوع «قلدرمآبی» اتفاق افتاده است؛ یک نوع قلدرمآبی سیاسی که پشت آن البته رانت‌ها و انحصارات قرار دارد.
صدا و سیمایی که ما داریم، اساساً در آن انعکاسی از این تنوعات ۹۱ میلیون جمعیت با اقوام مختلف، جنسیت‌ها، سبک‌های زندگی و نسل‌های مختلف نیست... رسانه‌های آزاد و مستقل و این‌ها را هم که منکوب کردیم. پس در نتیجه ما در سطح سرزمین و فلات، مرجعیت‌های رسانه‌ای را تخریب کردیم. مرجعیت‌های دانشگاهی را به شکل‌های مختلفی از چشم و دل و ذهن جامعه انداختیم. مرجعیت‌های روشنفکری را انداختیم. مدتی است که سلبریتی‌ها آمده‌اند و آن‌ها هم کار خاصی نمی‌توانند بکنند؛ نمی‌خواهم آن‌ها را نفی کنم، اما آن‌ها کارایی‌شان در حوزه‌ دیگری است.



مجاهدی:

وقتی از «جامعه‌ی ضعیف» سخن می‌گوییم، منظور ما جامعه‌ی تشکل‌نیافته است: یعنی جامعه‌ای که تنوعاتش در قالب تشکل‌های متنوع نتوانسته‌اند در عرصه‌ی عمومی بروز پیدا کنند. لذا به جای رای (Vote)، اصطلاحاً گاهی مجبور است به صدا (Voice) متوسل شود، و وقتی صدا نیز نباشد، به نویز (Noise) تبدیل می‌شود. صداها درهم‌آشفته می‌شود، بی‌معنا می‌شود، و عملاً انتقال معنا صورت نمی‌گیرد؛ لذا این صداها به جایی نمی‌رسند.
...
حکومت ضعیف نه به معنای ناتوان از سرکوب که گرفتار نوعی سندروم اوتیسم؛ یعنی نوعی درخودفروماندگی، درخودفرورفتگی، تکرارگویی و تکرارکاری. یعنی از برقراری ارتباط معنادار و مؤثر با واقعیت اجتماعی ناتوان شده است.



فراستخواه:

ما در تخیل سیاسی‌مان، انگار همواره باید در «شِعب ابی‌طالب» یا در «صحرای کربلا» باشیم؛ در حالی‌که ۹۱ میلیون نفر در این سرزمین زندگی می‌کنند و نمی‌توانند بدون دنیا زندگی کنند.
من هنوز به «نیروهای میانی» امید دارم برای این است که بتوانند میان دولت و ملت، یک داستان تازه شکل دهند. منظورم از «داستان» یک داستان معنادار است. شما، یعنی شهروندان این جامعه، با تمام نسل‌ها و طبقه‌ها و اقشار، زن‌ها و مردها، دنبال آن هستید که مسائل‌تان و مشکلات‌تان را در دل یک تخیل اجتماعیِ معنادار، در دل یک داستان که برای‌ شما معنادار است، دنبال کنید.
...
ما، زمان‌های طلایی و حساس را از دست داده‌ایم اما در این زمان ازدست‌رفته به‌سر می‌بریم. تنها چیزی که می‌تواند به‌ نوعی بهره‌وری ملی از ظرفیت‌های باقیمانده ایجاد کند، همین است. شما در زندگی هم وقتی می‌بینید که همه‌چیز از دست رفته اما چیزهایی دارید و به آن‌ها متوسل می‌شوید که شاید بهره‌وری داشته باشد. به نظر من در همین سقف کوتاهِ قانون اساسی، به‌رغم همه‌ی محدودیت‌هایش، هنوز ظرفیت‌هایی وجود دارد برای اینکه بازگردیم به این سرزمین، به این فلات، و به‌ عنوان یک دولت-ملت، قرارداد اجتماعی‌مان را بهبود ببخشیم. بیایم در یک نوع همه‌پرسی انجام دهیم که در آن تعریفی تازه از مشارکت مردم، گردش قدرت، حقوق اجتماعی، دموکراسی و حقوق بشر تعریف شود و بتوان با روشی صلح‌آمیز، مسیر طرح ناتمام ایران را دنبال کنیم.


🔗متن کامل را اینجا بخوانید.

@neocritic
👎6👍4
✍🏻

چرا فحش می‌دهیم؟

سال ۸۸، روز بعد از انتخابات خیابانی منتهی به ولیعصر را بسته بودند و دود غلیظی بلند بود. از سرباز وظیفه‌ای که سر خیابان ایستاده بود پرسیدم «آقا چی شده؟». با همان معصومیتی که از پلیس راهنمایی و رانندگی آدرس می‌پرسیم مثلا. سرباز با خشم شروع کرد به فحاشی، فحش‌هایی که برای چندثانیه من را برجا خشک کرد. به خودم آمدم و فریاد زدم «این چه طرز حرف زدنه؟ چرا فحش می‌دی؟» مافوق لباس شخصی با پیشانی خیس از عرق نزدیک شد، نگاه خسته‌ای به سرباز کرد، خسته‌تر به من و با لحن تندی گفت «خانم نایست، سریع برو». آن فحش‌ها و بعد دیدن مردی با ظاهری آراسته و سروکله خونین در آن سوی خیابان خیالم را راحت کرد که دارم کابوس می‌بینم.
فحاشی در آن روزگار اینطور عمومیت نداشت و نرم‌ترین سلاحِ قدرت برای کنترل اوضاع بود.

✅ در اعتراضات خونبار ۱۴۰۴، و در این دور از به‌قول دکتر مجاهدی «تناسخِ» اعتراض‌ها، زبان رسمی «دشنام» است.

✅ به چه کسانی فحش می‌دهیم؟ به همدیگر، به پدرومادر و جد و آبا و بستگان زن همدیگر، که به زبانی اعتراض می‌کنند/ می‌توانند بکنند که نمی‌پسندیم. خواه از دوستان و آشنایان باشند، خواه تحلیلگر اجتماعی‌ـ‌سیاسی باشد، خواه پیرمردی که سال‌هاست محصور است؛ خواه سازنده پادکستی پرمخاطب؛ خواه گرافیست روزنامه رسمی که خواسته تسلیت بگوید؛ خواه مسئولی که به زندان‌ها سرزده؛ خواه دختری با شالگردن زرد که آن سر دنیا یک گوشه‌ ایستاده.

✅ دشنام‌شناسی علم گسترده‌ای است؛ از فلسفه تا جامعه‌شناسی و روانشناسی و مهم‌تر از همه زبان‌شناسی توسعه یافته است. برخی آن را نشانه انحطاط اخلاقی و برخی آزادی بیان یا تخلیه خشم و هیجان می‌دانند. در فرهنگ ما شاید بیش از هر شیوه دیگری برای اعتراض پرورده شده یا حتی راحت‌تر از هر نوع اعتراضی اجازه بروز دارد. (وقتی فحش می‌دهیم تاحدود زیادی کلمات خودمان را در مقام پیامی شایسته توجه بی‌اعتبار می‌کنیم.)

✅ فحش هم‌زمان که با تحقیر دل‌مان را خنک می‌کنند، جلب توجه هم می‌کند. از کودکی این ویژگی فحش برای آدم‌ها برجسته‌ می‌شود. کودک حتی اگر معنی فحشی که می‌گوید نداند، زود می‌فهمد این کلمات جادویی باعث حیرت، سکوت، خنده و در کل جلب توجه بزرگترها می‌شود.

این خاصیت فحش در زمانه رقابت بر سر «توجه گرفتن» بیش از هرچیز بکار می‌آید. با «خفه شو...» یا «حقیری...» شروع کن و ببین چطور انگشت‌ها از اسکرول می‌مانند و چندبار اسم تو را نگاه می‌کنند تا مطمئن شوند خودت هستی.
بیشتر از همه حرف‌های حسابی که در تمام عمرت زده‌ای منتشر می‌شود و بازخورد خواهی گرفت.

✅ دشنام در این اعتراضات، هم برای نزدیک شدن به زبان موردپسند نسل (نو)جوان، یعنی بدنه بزرگی از معترضان، بیشتر رواج دارد و هم انگار کارکردی هویت‌بخش پیدا کرده است.

در اعتراضاتی «ضد آخوندها»، که یکی از مهمترین ویژگی‌هایشان مهارت در خطابه، کلام پیچیده و «گول زدن مردم» با این ویژگی سحرکننده و توسل به باورهایی ریشه‌دار است؛ فحش به زمین و زمان با تکان‌دهنده‌ترین الفاظ می‌تواند شاخص هویت عصیانگر تو در مقابل آن‌ها باشد. تو جزو «مردم» هستی نه آخوندها / چپول‌ها / پنجاه‌وهفتی‌ها/ هفتادو ششی‌ها/ هشتادوهشتی‌ها/ کتابخوان‌ها / دموکراسی‌خواهان/ ز.ز.آ یی‌ها

برای همین نخستین تصویری که از «روز آزادی» با هوش مصنوعی خلق می‌کنی از تخریب «حسینه ارشاد» است.

✅ معترض خشمگین تصور می‌کند کلمات پاستوریزه، ریاکارانه و چاپلوس در ادبیاتِ رسمیِ مدرسه و رسانه رسمی توان بیان صادقانۀ عمق درد او را ندارد. برای شکستن تابوها نیاز به زبان تابوشکن است.

در عین حال، استفاده حساب‌نشده، هیجانی و خشم‌آلود از دشنام‌هایی این چنین خشونت‌بار، طردوسرکوب‌کننده، جنسی و نژادپرستانه خیلی زود می‌تواند به نمادی از بی‌قاعدگی، بی‌رحمی، عدم بلوغ سیاسی و ساده‌انگاری تبدیل شود.


@neocritic
👍55❤20
چرا «سوژه‌ حق‌جو» متولد نمی‌شود؟
۱۹بهمن
🖊سمیه توحیدلو

☑️ در میانه‌ی انباشتِ تروماها، ما با جامعه‌ای روبه‌رو هستیم که گویی در «سوگ» منجمد شده است. از ۸۸ تا ۱۴۰۴، هر زخم بر روی زخم قبلی نشسته و فرصتِ سوگواریِ سلیم را از ما گرفته است. اما چرا ساختنِ «سوژه‌ فعال» در این وضعیت تا این حد دشوار است؟ حقیقت این است که وقتی سوگ به تروما تبدیل می‌شود، راه را بر «سیاست» می‌بندد. ما امروز در مرحله «بازنمایی مظلومیت» گیر کرده‌ایم؛ جایی که تمام کنشگری ما در روایتِ دردهایمان خلاصه شده است. در بازنشر فیلم‌ها و عکس‌هایی که سراسر رنج است و کنشگری و حتی فعالیت روزمره را نیز مختل می‌کند.

☑️ این ماندگی در وضعیت سوگ، منجر به نوعی انفعالِ مخرب شده است که خودش را پشت جملاتی انقلابی یا ناامیدانه پنهان می‌کند: «بزنند راحت شویم»، «جنگ شود تکلیف روشن شود»، «این‌ها نباشند، هرچه بیاید بهتر است». این‌ها نه مانیفستِ تغییر، بلکه فریادهای سوژه‌ای است که از فرطِ درد، قدرتِ تخیلِ آینده را از دست داده و به «نیست‌انگاری» پناه برده است. در این وضعیت، چه رفتار ما اصلاحی باشد، چه مدنی (از نوع جنبش‌های زندگی) و چه انقلابی، نقطه عزیمتِ همگی یکی است: بازنمایی رنج، نه بازنمایی حق.

☑️اما گذار به مرحله‌ی بعد، یعنی حرکت از «مظلومیت» به سمت «ادعای حق»، مستلزم یک جراحیِ دردناک در فهمِ ما از «مردم» است. طبق نظریه نانسی فریزر، ما تا زمانی که نتوانیم خود را به عنوان «طرفِ ذینفع در قرارداد اجتماعی» بازشناسی کنیم، سوژه نخواهیم شد. بخشی از جامعه که «لحظه انقلابی» را برگزیده، بر این باور است که قراردادهای قدیمی فرو ریخته و امکانِ هیچ قرارداد جدیدی با نظمِ موجود وجود ندارد. اما پرسشِ بزرگِ بی‌پاسخ اینجاست: اگر قرارداد قبلی مرده است، «ما» به عنوان مردم، چگونه امکانِ قراردادِ جدید میان خودمان را تبیین می‌کنیم؟

☑️ سوژه‌ فعال، سوژه‌ای است که به‌جای انتظار برای یک «معجزه» یا «فاجعه‌ی نهایی»، به دنبال نمایندگی واقعی (Representation) می‌گردد. از سر استیصال و برای «شدن» نمایندگی‌های غیر واقعی را دنبال نمی‌کند. او می‌پرسد: «چه کسی صدای من است؟» و «من در کجای نقشه‌ی قدرت ایستاده‌ام؟». تغییرات اجتماعی جدید نیازی به نمایندگان واحد ندارد. مهم این است که صدا یا صداهایی بتوانند بخشی از جامعه را نمایندگی بکنند. کنار هم نشستن این صداها جامعه را خواهد ساخت. قرار نیست صدایی که ما می‌پسندیم مطلوب دیگری باشد. آنچه مهم است هر گروه و صدایی باید نمایندگان خود را بیابند. برای عبور از این انفعالِ پس از سوگ، باید به سراغ «مقاومت‌های روزمره» رفت؛ همان چیزی که آصف بیات «سیاستِ زیستن» می‌نامد.

☑️مقاومت روزمره، یعنی پس‌گرفتنِ فضاهای خرد از چنگالِ انسداد؛ یعنی اصرار بر پیوندهای اجتماعی در محلات، در گروه‌های صنفی و در گفتگوهای روادارانه‌ی میانِ خودمان. اگر لحظه انقلابی به معنای بن‌بستِ قرارداد با «سیستم» است، و یا اگر «لحظه زندگی» به معنای پس گرفتن سیاست از سیستم است؛ سوژه‌ی فعال در شرایط جدید باید بلافاصله به فکرِ بستنِ قرارداد با «جامعه» باشد. ما به جای تحریکِ خشم و سوگ، نیازمندِ ساختنِ «خاطره‌ جمعی از توانستن» هستیم. توانستن جمعی آگاهانه و خشونت‌پرهیز است. خواستن جمعی مبتنی بر بازشناسی هویت‌هاست.

☑️ ساختنِ سوژه یعنی عبور از منطقِ «هرچه بادا باد» به منطقِ «چه باید ساخت». این نه یک دعوت به آرامش، بلکه دعوتی است به سخت‌ترین نوعِ سیاست‌ورزی: سیاست‌ورزی در آستانه‌ لحظه انقلابی، برای یافتنِ زمینی که بتوان روی آن ایستاد و از «حقِ داشتنِ حق» سخن گفت.

#تاملات
#روزنوشته‌های_سمیه_توحیدلو
@smtohidloo
👍21❤10
✍🏻
غریبه

✅ غربی‌ها در شاخه‌های مختلف علوم انسانی زیاد درباره «غریبه» تامل کرده‌اند. درجامعه‌شناسی، سیاست، اقتصاد، روان‌شناسی، فلسفه، فمینیسم و حتی الهیات. دلایل زیادی داشته ضرورت پرداختن به آن: کشتار گسترده در جنگ‌های جهانی، یهودستیزی، فمینیسم، استعمار، افزایش مهاجرت، توسعه بازار و...

✅ ما از «غریبه» کلمه توهین‌آمیز «غربتی» را ساخته‌ایم. در هر بحرانی رگ غریبه‌ستیزی‌های قومی‌مان متورم می‌شود که«ما» نبودیم «افغانستانی‌ها» بودند. یا «تخم عرب‌ها» هستند که در برابر «آریایی‌ها» ایستاده‌اند.

✅ در ساحت اندیشه هم کم به آن پرداخته‌ایم. مصلحت نبوده. ضمن اینکه «سکولارها» را نو به نو از دانشگاه‌ها «پاکسازی» می‌کنیم مبادا «غریبه‌ای» در میان ما «نفوذ» کند.

✅ غریبه فقط به معنای مهاجر یا خارجی نیست. غریبه می‌تواند هم‌وطن نامطلوب، زن، اقلیت دینی، یا هر کسی باشد که از منظر ساختار اجتماعی کمتر دیده شده است. تقابل دردناکی که در دی‌ماه سال جاری اتفاق افتاد باعث شده آدم‌های نگران از شکاف‌های اجتماعی میان مردم، بیشتر بنویسند از همزیستی مسالمت‌آمیزی که با هم‌وطنان «در وطن خویش غریب» داشته‌اند؛ که جمع بزرگی از آن‌ها برای ادامه زندگی راهی جز مهاجرت به «غرب» نیافتند.

✅غریبه‌ها الگوهای فرهنگی مخصوص به خودشان را دارند که جامعه میزبان/ گروه مسلط به آن آشنا نیست (اگر هم باشد با خوانش تقلیل‌گر خودساخته خودش است). علاقه‌ای هم به آشنایی بیشتر ندارد. ورود غریبه‌ها «بداهت» از پیش موجود را برهم می‌زند. هم برای تازه‌واردها و هم برای به اصطلاح بومی‌ها/ گروه مسلط. مثل این قصه که
«با اینکه ایمان درست و حسابی نداشتی... یجورایی می‌ری بهشت خانم دکتر»/ «با اینکه بچه مسلمون بودی... کاردرست‌ترین شیمیستی بودی که دیدم».

✅ ورد غریبه مخل نظم و ثبات است. برای ذهنی که به تعبد عادت کرده شاید صرفاً مساوی با تغییر قبله باشد، ولی برای ذهنی که با تفکر نقاد و منطق آشناست مستلزم بازاندیشی هشیارانه و بازسازی دائمی است.

✅ ضمن اینکه غریبه یا خارجی، خواه مهاجر باشد، خواه هم‌وطنِ «فاقد صلاحیت عمومی» و خواه متعلق به گروه‌های عمداً فرودست نگاه داشته شده مانند زنان/اقوام/پیراوان سایر ادیان و مذاهب و... چشم بومی‌ها را به معرفتی‌هایی باز می‌کنند که تبعیض ساختاری باعث شده بود نامرئی باشد. معرفت‌هایی که اگر مورد توجه قرار بگیرند باعث رشد فهم گروه‌های مسلط و گسترش عدالت به نفع آحاد جامعه خواهد شد.

✅ مخالفان غریبه‌پذیری هم البته باید فهمیده شوند حتی اگر استدلال‌شان اغلب با تعصب و تعمیم نادرست همراه باشد.

✅ یکی از مهم‌ترین عواملی که برای مفاهمه و ازمیان رفتن غریبگی و کند شدن تیغ ما/آن‌ها از آن یاد می‌کنند، تعامل چهره به‌چهره است. چیزی که هم تبعیض ساختاری مانع آن است و هم شبکه‌های اجتماعی مجازی که ما را در حباب‌هایی از هم‌فکرانمان محبوس کرده است و تصویری ساده‌سازی شده و کاریکاتوری از دیگری نشان می‌دهد.

🍊 فیلم
نارنگی‌ها (Tangerines)
از جذابترین روایتهاییست که از معجزه تعامل چهره‌به‌چهره دیده‌ام.

@neocritic
❤18👍2
Critic l مریم نصر
✍🏻 گفت‌وگوی خواندنی دکتر مجاهدی و دکتر فراستخواه (جز اینکه با اصطلاح «بی‌قراری» مشکل دارم، که البته آقای مجاهدی در دومعنا بکار می‌برد، ولی به گمانم در نفس این کلمه نحوی کنایه و تحقیر وجود دارد.) مجاهدی: از سال ۱۳۹۶، جامعه ما محل بروز بی‌قراری‌های رفت‌وبرگشتی…
✍🏻
روشنفکران ایران در روزگار بحران
نوشته محمدمنصور هاشمی

در دوگانه‌ی خیر و شر مطلق ملاکی جز وفاداری به خیر پذیرفتنی نیست. راهی هم برای ارزیابی میزان خیر و شر وجود ندارد. سردمدارِ ایدئولوژی رهبرِ خودی‌های جبهه‌ی خیر است، پس هر چه آن خسرو کند شیرین بود. غیرخودی‌ها هم تکلیف‌شان از پیش روشن است، یا سر بر آستان خیر مطلق مفروض می‌سایند، یا در جنگ بزرگ خیر و شر چیزی بیش از ابزار و ادوات صحنه نیستند و زندگی‌شان به خودی خود ارزش و اهمیتی ندارد.
 

از آنجا که شاکله‌ی این گفتمان‌ها آرمان‌زدگی و آرزواندیشی است، در رویارویی با سفتی‌های مأیوس‌کننده‌ی واقعیت، ناکامی در درازمدت در تقدیرشان است. به همین جهت با گذر زمان رفته‌رفته فهرست نخستین برنامه‌ها و آرمان‌های‌شان را با دستاوردها نمی‌سنجند بلکه روزشمار بقای‌شان موضوعیت می‌یابد و افزودن بر آن مهمترین دستاوردشان می‌شود. به این ترتیب تا روزی که آخرین شکست به سراغ‌شان نیامده است پیروزند... در حالی که دنیای واقعی دنیای امور خالص و مطلق نیست، دنیای ترکیب‌ها و درهم‌آمیزی‌هاست. ساختن بازی‌ای غیرناب‌گرایانه است، بازی آزمودن ترکیب‌ها. کارویژه‌ی ایدئولوژی‌های ثنویت‌باور تفکیک و تجزیه است. تندروی و خشونت بر این ایدئولوژی‌ها عارض نمی‌شود بلکه نهفته در بن آنها و همزادشان است.
وقتی میان تسلیم به رویکرد امپریالیستی ترامپ یا تن‌دادن به وضع موجود مخیرمان می‌کنند، همچنین وقتی میان تن‌دادن به وضع موجود یا استقبال از جنگ و مداخله‌ی خارجی مخیرمان می‌کنند، دوحدی‌هایی ناموجه ساخته‌اند؛ از سنخ دوحدی‌های خود جمهوری اسلامی که مبتنی بر مطلق‌گرایی ناموجه است

ساز و کار همانند محصولات مشابه تولید می‌کند، یک نمونه‌اش پذیرش گشاده‌دستانه‌ی جان‌بازی در جریان تلاش برای دست‌یابی به آرمان‌ها در تمامی گفتمان‌های ثنوی ایدئولوژیک. کسی هم نباید به خود شجاعت طرح این پرسش را بدهد که آیا این ارزان کردن جان آدمیان با شعار ضرورت خون‌دادن پای آرمان‌ها (البته معمولاً خون‌دادن دیگران!) به تعبیر هوشمندانه‌ی دوریس لسینگ یادآور مراسم قربانی نیست؟ بازمانده‌ی عقاید اسطوره‌ای فرابشرگرایانه و نه محاسبات انسانی عقلانی و بخردانه؟

***

آزادی، نه فقط آزادی من که آزادی مخالف من، تنها هدف سیاسی‌ای است که ارزش قطعی دارد؛ چون پیش‌شرط دیگر دستاوردهای مدنی است... ولی نخستین شرط آخرین شرط نیست و انصافِ انسان‌های آزاد همچنان توان آفرینش دارد و خواهد داشت. هوچی‌هایی که به اسم دفاع از محرومان با آزادی مخالفت می‌کنند معمولاً به محرومان فایده‌ای نمی‌رسانند اما به زندگی مدنی ضرر جدی می‌زنند. بازتولید آن هوچی‌ها را این روزها در قالب‌هایی تازه هم می‌بینیم، مصلحت‌اندیشی‌ها گرچه متفاوت است، آزادی‌ستیزی‌ها همیشه یکسان است.


آن‌ها که بی‌اعتنا به علوم انسانی درصددند نسخه‌های فوری و فوتی رستگاری برای مردم ایران بپیچند، مردم را به جایی آبادتر از ویرانه‌های همیشگی نخواهند برد، آن‌ها که تا موجی اجتماعی می‌بینند، سوار بر احساسات جماعت، آزادی افراد را تخطئه می‌کنند تا خودخواهی‌های خود را به کرسی بنشانند جامعه‌ی مدنی نخواهند ساخت، آن‌ها که به بهانه‌ی “شرایط حساس کنونی” بحث از آزادی و آزادی‌خواهی را بی‌وجه جلوه می‌دهند پیشاپیش حتی تخیل آینده‌ی دموکراتیک و پاسدار حقوق بشر را قدغن کرده‌اند. از آزادی فرد فرد آدمیان سخن بگوییم، با بهره بردن از علوم انسانی جدید، به عنوان ضروری‌ترین کار روشنفکرانه.
 
 
متن کامل را اینجا بخوانید.

@neocritic
👍9❤6
✍🏻
الهیات پسا-دی‌ماه

✅ هم بعد از کرونا و هم در جریان نسل‌کشی اسرائیل در غزه، برخی دین‌پژوهان درباره نیاز مسلمانان به الهیات جدید نوشتند. الهیاتی شبیه به الهیات پساـ‌هولوکاست که بتواند شرایط تازه را تبیین کند. الهیاتی که سکوت و سکون الله را توضیح دهد.
آن‌زمان تصور کردم الهیات کلاسیک کمابیش قدرت تبیین کرونا را داشته است. همچنین دست کم در ایران روایت رسمی از فجایعی که در غزه اتفاق افتاد تبیین روشن الهیاتی یافت. مضاف بر اینکه جامعه مومنان به چشم من چندان برآشفته نبودند که خدا را به پرسش بگیرند. قلب‌شان آرام و مطمئن بود رنج و مقاومت جزئی ضروری از زندگیست که ولو در جهان دیگر، بی‌پاداش نخواهد ماند.

✅ وقایع دی‌ماه اما از جنس دیگری بود. از حمله به ۳۵۰ مسجد و آتش زدن قرآن (از طرف هر کس با هر نیتی)؛ تا روایت مشاهدات آدم‌ها و پس از آن انتشار گسترده فیلم‌ها از خشونت کور و کشتار هم‌میهنان در حکومت اسلامی. سکوت عالمان دین و فحاشی صاحبان قرائت رسمی به محدود روحانیانی که انتقاد کردند هم بود.

✅ آن تنش الهیاتی را من امروز عمومی‌تر از هر زمان دیگری می‌بینم. هم در میان جوانان و نوجوانان روی‌گردان از دین؛ هم در کلیپ‌های پر خشونتی که از توهین به مقدسات سرهم‌کرده و بازنشر می‌کنند؛ هم در میان آن‌ها که برای اینکه ترامپ به ایران حمله کند «ختم قرآن» می‌گیرند؛ هم در دعا و گریه و نماز مادران مذهبی اطرافم برای مادران داغدار؛ هم در شعارها و هم در گفتگوی مردم در تاکسی و مترو و آرایشگاه زنانه حتی.
به گمانم وضعیت فعلی ایران مورد منحصر به فردی از چالش الهیاتی است. باورهای مذهبی مردم در کشوری مذهبی با ساکنانی عموماً مذهبی در حکومتی دینی از ریشه تکان خورده‌اند.

✅ قبلاً پیمایش‌های ملی شیب ملایمی در جهت این فاصله‌گیری نشان می‌دادند که عمدتاً ناشی از تبعیض و بی‌عدالتی بی‌پرده بود. ناشی از سخت و سخت‌تر شدن زندگی زیر پرچم اسلام که به لحاظ اقتصادی «شعب ابی‌طالب را به قاعده زندگی مردم تبدیل کرده» بود؛ به لحاظ سیاسی و اجتماعی و اقتصادی میل شدیدی به بنیادگرایی و انحصارطلبی داشت و هر کاری برای بی‌اثر کردن رأی مردم برایش موجه بود.

✅ به تجربه من این‌ها و بیش‌تر گرایش‌های بنیادگرایانه و بی‌تناسب با روزگار فعلی، که در ۱۴۰۱ موجب انفجار بخشی از جامعه شد، بالاتر از کرونا یا غزه باعث ایجاد چالش برای مومنان بود.
البته در جنبش مهسا به واسطه سالها کار پژوهشی مقدار معتنابهی خوانش متفاوت در اختیار باورمندان وجود داشت که به برابری حقوقی زنان و مردان اذعان می‌کرد و حجاب را «واجب شرعی» نمی‌دانست.

✅ آنچه در دی‌ماه سال جاری رخ داد بیش از وقایع دیگری که تجربه کردیم باورمندان خارج از حباب‌های بسته متصل به حاکمیت/ ایتا را متأثر کرده است. منطقِ گفتمانی ساکنان گفتمان دین از کار افتاده است. خدای حاضر و ناظر و فعال مایشاء شاهد بود کشته‌شدن بالغ بر سه هزار مسلمان را در دو روز، که دویست نفر آن‌ها کودک و نوجوان بودند. یک مسلمان عذر نخواست و استعفا نداد. بدتر از آن، کسانی با اسم او دوطرف نام‌کاربری‌شان مشغول دست‌افشانی که «ما بردیم و ما بردیم»!

✅ نیاز به بازاندیشی الهیاتی یکی از دغدغه‌های وجودی بخش زیادی از آدمهاییست که می‌بینیم. بالاخره نسبت خدا با جهان ما و بافت و بستری که ما امروز در آن زندگی می‌کنیم چیست؟ (ما که باورهای دینی‌مان از کودکی با حساسیت اجتماعی پیوند خورده بود.) چرا قاطبه مردانِ خدا ساکتند؟ آیا خدا ساکت است؟ آیا از ما می‌خواهد که سکوت کنیم و سر به جیب مراقبه فروبریم؟

آیا برای ما و او و نسبت ما با او و او با ما تفاوت می‌کند اگر حرفی بزنیم یا ساکت باشیم؟

@neocritic
👍43❤16
📢

شروع دوره‌های آزاد آموزشی مؤسسهٔ پژوهشی حکمت و فلسفهٔ ایران (نیم‌سال دوم ۱۴۰۴-۱۴۰۵)

اگر عمری باشد بعد از تعطیلات نوروز درسگفتاری با عنوان

معرفت و موقعیت؛ دانستن در فلسفه‌های زنانه‌نگر

ارائه خواهم داد که محور اصلی آن پنج مقاله اثرگذار در حوزه معرفت‌شناسی زنانه‌نگر است.

اطلاعات بیشتر را اینجا ببینید.


@neocritic
❤25🤡5
Critic l مریم نصر
✍🏻 چرا فحش می‌دهیم؟ سال ۸۸، روز بعد از انتخابات خیابانی منتهی به ولیعصر را بسته بودند و دود غلیظی بلند بود. از سرباز وظیفه‌ای که سر خیابان ایستاده بود پرسیدم «آقا چی شده؟». با همان معصومیتی که از پلیس راهنمایی و رانندگی آدرس می‌پرسیم مثلا. سرباز با خشم…
✍🏻


سال ۱۴۰۱ در جمعی دوستانه، یکی از دوستان به دوست دیگری که از دانشگاه اخراج شده بود گفت: «کاش همه آنقدر شجاع بودیم که استعفا می‌کردیم» و او پاسخ داد: «ربطی به شجاعت ندارد. از خدایشان است همه اساتید منتقد استعفا بدهند و خالص‌سازی‌ را بی‌هزینه کنند...الیوم محافظت از نهاد دانشگاه برای رساندنش به آیندگان از اوجب واجبات است...تا روز خوبی که همه برمی‌گردیم یا برنگردیم، دانشگاه باید برای بچه‌های این مملکت دانشگاه بماند».


✅ من از بچگی، از روزگار دکه نزدیک مدرسه و روزنامه کاغذی  ذوق جشنواره فیلم فجر را داشتم. اخبار جشنواره برایم مهم بود. از کدام کارگردان‌ها امسال فیلم داده‌اند تا  مجری اختتامیه کیست. با قلم و کاغذ می‌نشستم به تماشای مراسم اختتامیه که تک تک اتفاقاتش سوژه حرف‌های فردا در مدرسه بود. تلویزیون برای چندساعت دریچه‌ای باز می‌کرد به «آن جهان دیگر» و هرقدر هم که قطعی و وصلی داشت بازهم ما می‌فهمیدیم پشت سر این آقا که حرف‌های بی‌ربط می‌زند دارند ساز می‌زنند؛ لباس فلان هنرپیشه مورد تایید نیست و حرفهای فلان کارگردان تند است و...

✅ دیشب اختتامیه چهل و چهارمین دوره بود. نه فیلم‌ها را می‌شناختم و نه عوامل را و نه حتی خیلی از هنرپیشه‌ها و داورها را. امسال هیچ بلندگویی روی صحنه هم نبود که برندگان پشت آن حرف بزنند. اجرای موسیقی به قطعه‌ای حزین محدود شد. تعداد زیادی از هنرمندان و حتی برندگان نیامده بودند. مجری به رسم ریا می‌گفت سر کار بوده‌اند. یکی دوتا از همکارانشان هم توجیه کردند به تقلیل‌گراترین شکل ممکن و برنامه‌ای که معمولا تا دوازده شب طول می‌کشید زود تمام شد.

✅ پخش تلویزیونی اما همان بود. دوباره در  همین چندساعت استنایی پنجره‌ای باز شد به «آن جهانِ دیگر» که کمابیش همه در آن سوگوار بودند. هیچ بزن و بکوب و نمک‌ومزه ریختن  نداشت. هم از حامیان «آتش به اختیاری حرف زدند» و هم از خیل سوگواران یکی دونفر اشاره کردند. رئیس جمهور هم سرزده آمد. دوباره عذرخواهی کرد و گفت سیاستمدار مثل طبیب است. دنبال ترمیم زخم‌هاست نه عفونی کردنشان و...این استعاره سیاستمدار چونان طبیب هم از فارابی است. (در دلتان فحش‌ام ندهید) استعاره‌ها مهم‌اند خیلی فراتر از کلمات. می‌شد مثل ۱۴۰۱ باشد.  معترض «فریب‌خورده» باشد. دولت نسخه بدل صداوسیما باشد. مثل ۸۸ باشد که منتقدان را «خس و خاشاک» خواندند...استعاره‌ها خیلی وقت‌های جای استدلال عمل می‌کنند و آدم‌ها را قانع می‌کنند به نفرت و خشونت.

✅ اما سیمرغ بلورین اختتامیه چهل‌وچهارمین دوره، بدون شک متعلق است به همایون اسعدیان که با پخته‌ترین و سنجیده‌ترین کلمات درد را به رسمیت‌شناخت، اعتراض هنرمندان را به رسمیت‌شناخت، تلاش برگزارکننده را هم برای حفظ جشنواره برای آیندگان ارج نهاد و بدون اینکه تقابلی ایجاد کند به همه تسلیت گفت و تسلی داد.

@neocriric
❤45👎16