✍🏻
شما تا بحال فروشندگی کردهاید؟ فکر میکنم همه باید فروشندگی را تجربه کنیم. من هم کتاب فروختهام هم لباس. برای همین شدت خستگی فروشندههای مترو، بعد از تلاششان برای با حوصله ماندن، تکرار کردن، توضیح دادن و فروش نداشتن را از لرزش گوشه لبهایشان میفهمم. قبل از اینکه یکیشان بگوید از شش صبح سر پا هستم و فروشی نداشتم. قبل از اینکه ببینم یکی زیر گوش آن یکی زمزمه میکند «مگه نگفتند ۵۰ درصد برن سر کار پس کو؟». قبل از اینکه دختری که گلهای مصنوعیاش را بقیمت تابستان میفروشد دستهای ۱۵۰ تومان، بغض کند از درخواست تخفیف.
...
دم مترو از جوان صاحب چرخدستی که همیشه سبزی میخرم پرسیدم «چرا فلفل نداری؟» گفت «تا تکلیف معلوم نشه هیچی جز سبزی روز نمیارم، نه گوجه گیلاسی، نه سیر، نه فلفل... اون شنبه که جنگ شد دوازده میلیون سرمایهام گندید.» گمانم از قیافهام فکر کرد جدی نگرفتم. با آشفتگی و شمرده تکرار کرد «دوازده میلیونها...از سرمایه...گندید»
...
پسر جوان راننده اسنپ که موهای فرفریاش را گوجه بسته بود صبح بیمقدمه گفت «این مملکت دیگه به جوانی من مملکت نمیشه... اسرائیل نمیگذاره... حتی اگه توافق کنیم هم تا همینها را بسازیم بشیم یکماه پیش من پیر شدم... با تحریم...اسرائیل نمیگذاره ما مملکت بشیم...»
...
میگویند آدمها، اقوام و ملتهایی که حیثیت و هویت خودشان را به چیزهایی گره بزنند که مستقل از اراده آنهاست خیلی بیشتر خشمگین میشوند و هزینه میدهند/ میتراشند بابت این خشم.
بالا نگاه داشتن پرچم استکبارستیزی، در کنار شرف و عزت ملی آرمان مهمی است، ولی این سکه روی دیگری هم دارد که قیمتیاش میکند و آن محافظت از امکان زندگی معمولی با عزت برای آدمهای عادی روزمزدی است که هر ساعت مضطربند اصل سرمایهشان بگندد در جوانی.
چرا این را نوشتم؟
دیدم شعار «مرگ بر قالیباف» هم به «مرگ بر ظریف» و «مرگ بر اسرائیل» اضافه شده. فکر کردم احتمالا آنها که دارند فهرست شعارها را بلندتر میکنند هیچ وقت فروشندگی نکردهاند.
@neocritic
شما تا بحال فروشندگی کردهاید؟ فکر میکنم همه باید فروشندگی را تجربه کنیم. من هم کتاب فروختهام هم لباس. برای همین شدت خستگی فروشندههای مترو، بعد از تلاششان برای با حوصله ماندن، تکرار کردن، توضیح دادن و فروش نداشتن را از لرزش گوشه لبهایشان میفهمم. قبل از اینکه یکیشان بگوید از شش صبح سر پا هستم و فروشی نداشتم. قبل از اینکه ببینم یکی زیر گوش آن یکی زمزمه میکند «مگه نگفتند ۵۰ درصد برن سر کار پس کو؟». قبل از اینکه دختری که گلهای مصنوعیاش را بقیمت تابستان میفروشد دستهای ۱۵۰ تومان، بغض کند از درخواست تخفیف.
...
دم مترو از جوان صاحب چرخدستی که همیشه سبزی میخرم پرسیدم «چرا فلفل نداری؟» گفت «تا تکلیف معلوم نشه هیچی جز سبزی روز نمیارم، نه گوجه گیلاسی، نه سیر، نه فلفل... اون شنبه که جنگ شد دوازده میلیون سرمایهام گندید.» گمانم از قیافهام فکر کرد جدی نگرفتم. با آشفتگی و شمرده تکرار کرد «دوازده میلیونها...از سرمایه...گندید»
...
پسر جوان راننده اسنپ که موهای فرفریاش را گوجه بسته بود صبح بیمقدمه گفت «این مملکت دیگه به جوانی من مملکت نمیشه... اسرائیل نمیگذاره... حتی اگه توافق کنیم هم تا همینها را بسازیم بشیم یکماه پیش من پیر شدم... با تحریم...اسرائیل نمیگذاره ما مملکت بشیم...»
...
میگویند آدمها، اقوام و ملتهایی که حیثیت و هویت خودشان را به چیزهایی گره بزنند که مستقل از اراده آنهاست خیلی بیشتر خشمگین میشوند و هزینه میدهند/ میتراشند بابت این خشم.
بالا نگاه داشتن پرچم استکبارستیزی، در کنار شرف و عزت ملی آرمان مهمی است، ولی این سکه روی دیگری هم دارد که قیمتیاش میکند و آن محافظت از امکان زندگی معمولی با عزت برای آدمهای عادی روزمزدی است که هر ساعت مضطربند اصل سرمایهشان بگندد در جوانی.
چرا این را نوشتم؟
دیدم شعار «مرگ بر قالیباف» هم به «مرگ بر ظریف» و «مرگ بر اسرائیل» اضافه شده. فکر کردم احتمالا آنها که دارند فهرست شعارها را بلندتر میکنند هیچ وقت فروشندگی نکردهاند.
@neocritic
👍35
Critic l مریم نصر
. [ایده] اسرائیل نفرینی است بر دوش جهان... گویی طرحی درکار بوده باشد، همه چیز آلوده و پلید میگردد، تا به روشنی تمام نشان داده شود که: بنگرید! اینک شر! سیمون وی، جاذبه و رحمت، ترجمه بهزاد حسینزاده @neocritic
✍🏻
توصیه میکنند برای محافظت از سلامت روان خودتان در شرایط اضطرار سعی کنید به روال (روتین) روزانه پایبند بمانید. از خواب و بیداری گرفته تا کار و مطالعه و ورزش و خودمراقبتی. با این کار ذهن پیام امنیت دریافت میکند و بدن میشنود که «همه چیز تحت کنترل است».
از قول پروست میخواندم عادتها باعث شده ما «واقعیت زندگی» را فراموش کنیم. برای همین رمان میخوانیم. قصهها باعث میشوند در تماس با تجربه زندگی و خلافآمد عادتهایش باشیم. خودِ زندگی را تجربه کنیم: عشق، فقدان، سوگ، رستگاری، شکست، جنگ، مرگ...قصه، ولو برای چند ساعت علیه فراموشی روزمره مقاومت میکند.
اولین درس کلاس داستاننویسی آقای جزینی همین بود: به طور کلاسیک داستان از روایت عادی عادتها شروع میشود (تعادل اولیه)، به چالشی میخورد (اوج داستان) و با بازگشت به عادتها تمام میشود (تعادل ثانویه). عادتها و آدمهایی که بعد از عبور از «حادثه» همان آدمها و عادتها نیستند و مسیرشان در افق متفاوتی پیش خواهد رفت. چیزهایی اضافه و کم شده به تجربه زندگی که باعث میشود تعادل ثانویه همان تعادل اولیه نباشد.
ما در این محدوده از کره زمین زیاد تعادل را تجربه نمیکنیم. فراموشی با غلبه عادت نمیآید، حاصل موج بعدی حوادث است. ریتم داستانمان تند است. از اوجی به اوج دیگر. مدام در حال «شدن» هستیم. زمین و زمان اجازه عادت کردن و عادی شدن نمیدهد. گرچه امیدوارم بالاخره برسد آن تعادل ثانویه که ماهم فرصت کنیم خودِ دنیادیده و تثبیتشدهمان را با نسخه قبل از خودمان بسنجیم. قبل از پهلوی، قبل از انقلاب، قبل از جنگ، قبل از هفتاد و شش، قبل از هفتاد و هشت، قبل از هشتادوهشت، قبل از نودوهشت، قبل از حرونا، قبل از چهارصد و یک، قبل ازجنگ دوازده روزه چهارصدوچهار، قبل از دیماه چهارصدوچهار، قبل از این جنگ...
اینبار داریم در یک رئالیسم جادویی خشن زندگی میکنیم. در رئالیسم جادویی همه چیز طبیعی به نظر میرسد جز یک چیز، ولی هیچ یک از آدمهای قصه از آن «یک چیز» متعجب نیستند. همه آدمهای داستان جوری رفتار میکنند که انگار آن چیز «عجیب» کاملاً طبیعی است. جادوی سیاه، طبیعیِ غیرطبیعی داستان ما اسرائیل است. تکرار عادت کشتار عامدانه و بیرحمانه انبوه غیرنظامیان توسط اسرائیل چیزی را در جهان تکان نمیدهد. دست کم مادامیکه قربانیان اهل خاورمیانه باشند فقط عدداند.
سیمون وی در نقدی که بر «ایدۀ اسرائیل» نوشت اشاره میکند به داستان کُشتیگرفتن یعقوب با خدا و شکست خداوند از او. به عقیده وی این داستان نمود بارز تکبری است که ایده اسرائیل (قوم برگزیده) به نمایش میگذارد
@neocritic
توصیه میکنند برای محافظت از سلامت روان خودتان در شرایط اضطرار سعی کنید به روال (روتین) روزانه پایبند بمانید. از خواب و بیداری گرفته تا کار و مطالعه و ورزش و خودمراقبتی. با این کار ذهن پیام امنیت دریافت میکند و بدن میشنود که «همه چیز تحت کنترل است».
از قول پروست میخواندم عادتها باعث شده ما «واقعیت زندگی» را فراموش کنیم. برای همین رمان میخوانیم. قصهها باعث میشوند در تماس با تجربه زندگی و خلافآمد عادتهایش باشیم. خودِ زندگی را تجربه کنیم: عشق، فقدان، سوگ، رستگاری، شکست، جنگ، مرگ...قصه، ولو برای چند ساعت علیه فراموشی روزمره مقاومت میکند.
اولین درس کلاس داستاننویسی آقای جزینی همین بود: به طور کلاسیک داستان از روایت عادی عادتها شروع میشود (تعادل اولیه)، به چالشی میخورد (اوج داستان) و با بازگشت به عادتها تمام میشود (تعادل ثانویه). عادتها و آدمهایی که بعد از عبور از «حادثه» همان آدمها و عادتها نیستند و مسیرشان در افق متفاوتی پیش خواهد رفت. چیزهایی اضافه و کم شده به تجربه زندگی که باعث میشود تعادل ثانویه همان تعادل اولیه نباشد.
ما در این محدوده از کره زمین زیاد تعادل را تجربه نمیکنیم. فراموشی با غلبه عادت نمیآید، حاصل موج بعدی حوادث است. ریتم داستانمان تند است. از اوجی به اوج دیگر. مدام در حال «شدن» هستیم. زمین و زمان اجازه عادت کردن و عادی شدن نمیدهد. گرچه امیدوارم بالاخره برسد آن تعادل ثانویه که ماهم فرصت کنیم خودِ دنیادیده و تثبیتشدهمان را با نسخه قبل از خودمان بسنجیم. قبل از پهلوی، قبل از انقلاب، قبل از جنگ، قبل از هفتاد و شش، قبل از هفتاد و هشت، قبل از هشتادوهشت، قبل از نودوهشت، قبل از حرونا، قبل از چهارصد و یک، قبل ازجنگ دوازده روزه چهارصدوچهار، قبل از دیماه چهارصدوچهار، قبل از این جنگ...
اینبار داریم در یک رئالیسم جادویی خشن زندگی میکنیم. در رئالیسم جادویی همه چیز طبیعی به نظر میرسد جز یک چیز، ولی هیچ یک از آدمهای قصه از آن «یک چیز» متعجب نیستند. همه آدمهای داستان جوری رفتار میکنند که انگار آن چیز «عجیب» کاملاً طبیعی است. جادوی سیاه، طبیعیِ غیرطبیعی داستان ما اسرائیل است. تکرار عادت کشتار عامدانه و بیرحمانه انبوه غیرنظامیان توسط اسرائیل چیزی را در جهان تکان نمیدهد. دست کم مادامیکه قربانیان اهل خاورمیانه باشند فقط عدداند.
سیمون وی در نقدی که بر «ایدۀ اسرائیل» نوشت اشاره میکند به داستان کُشتیگرفتن یعقوب با خدا و شکست خداوند از او. به عقیده وی این داستان نمود بارز تکبری است که ایده اسرائیل (قوم برگزیده) به نمایش میگذارد
آیا تراژدی بزرگ همین نیست، با خدا جنگیدن و مغلوب نشدن؟
@neocritic
👍18👎1
Critic l مریم نصر
✍🏻 دیروز بعد از چهل روز، از پلهها که پایین میرفتم لرز خفیفی داشتم. آخرین خاطرهام از مترو مربوط به ۹ اسفند و هروله آدمها بود برای رسیدن به عزیزانشان در شهری که از ترافیک قفل شده و در واگنهایی که تراکم و هجوم جمعیت اجازه نمیداد درهایش بسته شود و قطار…
✍🏻
صدای مدیر ساختمان را شنیدم که در راهرو میگفت: «آب قطعه... دوباره شبها قطع میشه». این را با چنان ذوقی میگفت که انگار دارد خبر خوشی میدهد؛ «مردم برگشتند. شهر دوباره شلوغ شده...باید پمپ را روشن کنیم...». یاد ندارم هیچ وقت کسی از شلوغ شدن تهران بعد از عید ذوق کرده باشد. هرسال غرولند تکراری «کاش دیگه برنگردن، بمونن همون ولایت خودشون». هر سال برای خودشان میخواستند تهران تمیز و خلوت و آب دار را که کوههای برف گرفتهاش پیدا بود با دیوارهای آراسته به بوتههای رز آبشار طلا و درختهای پر از گل گلیسین.
امسال فرق کرده. امسال «دیگری» عزیز شده. حضورش زحمت و مزاحمت نیست. اعتماد است و امنیت. سکوت و خلوتی شهر را میشکند و احساس میکنی کمتر بیپناه و تنهایی. چطور بگویم، گم نشدهای وسط سروصدا و دود و چند میلیون آدم، پیدا شدهای که چقدر زیادید. بودن و ماندن دیگری به جریان افتادن زندگی و رونق کسب و کار است. خواندم تجمعات شبانه هم شلوغتر شده و عکسهای بیشتری از تنوع در پوشش شرکتکنندگان منتشر میشود.
معمولا از یاد میبریم بودنمان چقدر وابسته به حضور دیگری است. در شرایط عادی حضور دیگری وقتی به چشم میآمد که احساس رقابت کنیم، بخواهیم برای خودمان قبیله بسازیم یا دنبال مقصر دم دستی برای همه مشکلات و کمبودها بگردیم.
حالا در این شرایط تاریک با همه هول و وحشتی که دارد، حضور/ غیاب دیگری بینشهایی هم ساخته. وقتی تلاش میکنیم در تاریکی ببینیم، مجبوریم از همه حواس و عواطف استفاده کنیم، جدا از قالبهای پیشساخته. یواش یواش میبینی پنجرههای تازهای در فهمات از «دیگری» باز شد. فهم زندهتری از امتداد حیات خودمان در دیگری، ضرورت وجود دیگری و خوبیهای زندگی با حضور دیگری.
(در شرایط دشوار، حداقل مغز من، شروع به رویاپردازی میکند. رویاپردازی درباره ادامه یافتن همبستگی و بازسازی «ما»ی متکثر، معقول، منعطف و آماده برای استقبال از همه ظرفیتها به نفع مصلحت و خیر عمومی...نشده هیچ بار، ولی نشدنی نیست)
@neocritic
صدای مدیر ساختمان را شنیدم که در راهرو میگفت: «آب قطعه... دوباره شبها قطع میشه». این را با چنان ذوقی میگفت که انگار دارد خبر خوشی میدهد؛ «مردم برگشتند. شهر دوباره شلوغ شده...باید پمپ را روشن کنیم...». یاد ندارم هیچ وقت کسی از شلوغ شدن تهران بعد از عید ذوق کرده باشد. هرسال غرولند تکراری «کاش دیگه برنگردن، بمونن همون ولایت خودشون». هر سال برای خودشان میخواستند تهران تمیز و خلوت و آب دار را که کوههای برف گرفتهاش پیدا بود با دیوارهای آراسته به بوتههای رز آبشار طلا و درختهای پر از گل گلیسین.
امسال فرق کرده. امسال «دیگری» عزیز شده. حضورش زحمت و مزاحمت نیست. اعتماد است و امنیت. سکوت و خلوتی شهر را میشکند و احساس میکنی کمتر بیپناه و تنهایی. چطور بگویم، گم نشدهای وسط سروصدا و دود و چند میلیون آدم، پیدا شدهای که چقدر زیادید. بودن و ماندن دیگری به جریان افتادن زندگی و رونق کسب و کار است. خواندم تجمعات شبانه هم شلوغتر شده و عکسهای بیشتری از تنوع در پوشش شرکتکنندگان منتشر میشود.
معمولا از یاد میبریم بودنمان چقدر وابسته به حضور دیگری است. در شرایط عادی حضور دیگری وقتی به چشم میآمد که احساس رقابت کنیم، بخواهیم برای خودمان قبیله بسازیم یا دنبال مقصر دم دستی برای همه مشکلات و کمبودها بگردیم.
حالا در این شرایط تاریک با همه هول و وحشتی که دارد، حضور/ غیاب دیگری بینشهایی هم ساخته. وقتی تلاش میکنیم در تاریکی ببینیم، مجبوریم از همه حواس و عواطف استفاده کنیم، جدا از قالبهای پیشساخته. یواش یواش میبینی پنجرههای تازهای در فهمات از «دیگری» باز شد. فهم زندهتری از امتداد حیات خودمان در دیگری، ضرورت وجود دیگری و خوبیهای زندگی با حضور دیگری.
(در شرایط دشوار، حداقل مغز من، شروع به رویاپردازی میکند. رویاپردازی درباره ادامه یافتن همبستگی و بازسازی «ما»ی متکثر، معقول، منعطف و آماده برای استقبال از همه ظرفیتها به نفع مصلحت و خیر عمومی...نشده هیچ بار، ولی نشدنی نیست)
@neocritic
👍29
Forwarded from نطقیات
خیلی خیلی تلاش کردم نطقیات را نگه دارم؛ نطقیاتی که تنها ثمرهٔ زندگی خودم میدانم. نطقیاتی که برای سال جدید، سال ۱۴۰۵، کلی برنامه و پروژهٔ تازه تعریف کرده بودم، با چند نفر مفصل مشورت کرده بودم، نوشته بودم و پیشنویس طرحهایش را آماده کرده بودم. حداقل سه پروژهٔ جدید تعریف کرده بودم که هر یک را برای تسهیل آموزش فلسفه بسیار مفید میدانستم.
ساعتها برنامههای آموزشی دانشگاههای معتبر دنیا را خوانده بودم، ساعتها در مورد کاستیهایی آموزش فلسفه، هم برای مخاطب حرفهای و هم مخاطب عمومی علاقهمند، فکر کرده بودم و با خیلی از دوستان خوشفکر مشورت کرده بودم. اکثر صفحات مجازی را بهدقت دیده بودم و تمام وقتم را صرف شناسایی کاستیها و پیداکردن راهحل و برداشتن قدم کوچک صرف کرده بودم. هر جا کتابی در خصوص آموزش فلسفه پیدا میکردم تهیه میکردم و سعی میکردم بخوانم. تقریبا راه را پیدا کرده بودم و بدون توقع داشتیم کار میکردیم. استقلالمان را بدون دریافت ریالی حفظ کرده بودیم و برای این افتخار میکردم. امیدوارم روزی فرصتی بشود تا حداقل این طرحها را بگویم!
تنها دغدغهٔ من عدالت آموزشی و تسهیل آموزش فلسفه و معرفی منابع جدید است که علاقهمندان در ایران فلسفه را با روشها و منابع جدید یاد بگیرند. اگر هشتگ #معرفی_کتاب را بزنید میبینید بسیاری از این کتابها تازه منتشر شده، تهیهٔ این کتابها دشواریهایی را داشت، خرید از واسطهها با مبالغی که بعضاً زیاد بود، هدف این بود که از این طریق خودمان با پژوهشهای جدید فلسفی آشنا بشویم!
فکر میکردم میشود کار کرد، زهی خیال باطل!
بعد از جنگ اول همهچیز به هم خورد. بیش از ۷۰ نفر بدهیهای خود را پرداخت نکردند؛ بدهیهایی بین یک تا چهار میلیون تومان! در پاییز ۱۴۰۴ شبانهروز تلاش میکردم به هر نحوی شده بار بدهی را سبک کنم، اما با بیمهری همان هفتاد و چند نفر، شکست دیگری خوردیم.
دیماه اینترنت دوباره قطع شد؛ باز نزدیک ۲۰ روز قطعی اینترنت و ضربهٔ بزرگ دیگر. دیگر نمیدانستم چه باید کرد. نه شرکتکنندگان دورهها بدهیهای خود را پرداخت میکردند، نه اینترنت و شرایط کشور به وضعیت عادی برمیگشت که بتوانیم کاری پیش ببریم.
وقتی در بهمن اینترنت باز شد، دوباره تلاش کردم نطقیات را احیا کنم. من و نطقیات تنها قربانیان نبودیم؛ همهٔ مخاطبان آسیب دیده بودند. دوستان دیگر هم همین را میگفتند: مخاطبانشان کم شده و تقریباً همه داشتیم نابود میشدیم.
بالاخره گفتیم از صندوق نطقیات — که تقریباً سه سال آن را خردخُرد جمع کرده بودیم — استفاده کنیم. چند نفر از عزیزان و مخاطبان همیشگی هم لطف کردند و مبالغی به صندوق افزودند.
در دی و بهمن فقط حدود یکچهارم درآمد قبل را داشتیم. تصور کنید وضعی را که ماههای قبل داشتم و توضیح میدادم، و بعد در این دو ماه درآمدمان یکچهارم همان هم شد! دیگر واقعاً نمیدانستم چه باید کرد.
جنگ دوم شروع شد و دوباره قطعی اینترنت. این بار بیشترین قطعی اینترنت بود. دیگر چیزی از ما و خیلیهای دیگر باقی نمانده بود.
داشتم فکر میکردم چقدر راحت با اینترنت بازی میکنند؛ چقدر راحت دست نحسشان را روی دکمهٔ قطع اینترنت میگذارند و زندگی میلیونها شهروند را نابود میکنند!
نمیدانم امکانش را خواهم داشت که نطقیات را به شرایط قبل برگردانم یا نه. اما اگر بخواهم خلاصه بگویم: متاسفانه اینجا هیچ کاری نمیشود کرد، هیچ قدمی نمیشود برداشت!
میدانم شنوندهای نیست و کار از این حرفها گذشته، اما باز هم بهعنوان آخرین فریادها میگویم:
شرکتها و کسبوکارهای وابسته به اینترنت نابود شدند، بسیاری، مثل من، که درآمدشان از طریق تدریس در فضای مجازی بود نابود شدند!
ما ماندیم و نرفتیم، چون میخواهیم در این بستر کار کنیم، چون وظیفهٔ خودمان میدانیم بمانیم و کار کنیم، میخواهیم قدمی برای افزایش آگاهی خودمان و مخاطبان عزیز و علاقهمندمان برداریم. میخواهیم یاد بگیریم و یاد بدهیم. فقط میخواهیم نفس بکشیم و زندگی کنیم.
اینترنت را باز کنید؛ ما نابود شدیم.
پاینده ایران، سربلند باد ایرانی!
ارادتمند، محمد توپچی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍16
✍🏻
اشمئزاز
از قدیم رایج بوده که برای نقدِ کوبنده از عبارات و تمثیلهایی استفاده کنند که نحوی حالت «چندش» در مخاطب ایجاد کند. مثل «عرزشی» یا «سطلی» یا «اسهالطلب». دوستی دارم که تکیه کلامش در اشاره به دیاسپورای ایرانی «چاه فاضلاب» است.
اینها فقط توهین نیستند، بلکه بر یک سازوکار عاطفی عمیقتر سوارند. ایجاد حالت «اشمئزاز» در مخاطب از آن پدیدههایی است که پژوهشگران عواطف توجه ویژه به آن نشان دادهاند. در همه فرهنگها کمابیش کار کرده و یکی از ابزارهای موثر در ایجاد فاصله و نفرت بوده است. (مثلاً کاربرد آن درباره زنان جهانی است و چنان فهرست مفصلی را دربرمیگیرد که در هر فرهنگی دائرهالمعارف خاص خودش را دارد. مثل آن جمله که «زنان حیوانات دراز موی و کوتاه عقل...»)
اینکه چرا حالت اشمئزاز در مواجهه با پدیدههای جسمانی و ابعاد حیوانی وجود ما اینطور قدرتمند است، ریشه در چه ترسهای انسانی دارد و تاریخاش به کجاها میرسد، بحث جداگانهای است. آنچه میخواهم به آن اشاره کنم استفاده از «اشمئزاز» در سیاست است.
برای فاصله گذاشتن میان خودمان و دیگران از ایجاد اشمئزاز استفاده میکنیم: «خانه ما را موش گرفته». ما که طبعاً جزو موشها نیستیم و مقصر موشگرفتگی هم که ما نیستیم. این نگاه کمک میکند راحتتر خودمان را جدا کنیم؛ به آن آفتی که مرز روشنی با آن داریم نفرت بورزیم و برای تمیزی طالب محو کامل آن «آلودگی» باشیم.
قبول دارم فرایندهای گزینشهای حاکمیتی و حذفها و طردها کاملاً در خدمت تقویت چنین تصویری قرار داشته، به نحوی که بخش بزرگی از مردم را از دایره «مردم» خارج کرده است. با اینحال، مرزبندیهای قاطع و نفرتساز مثل همین «موشگرفتگی» مشارکت همه ما در قوام این وضعیت را نادیده میگیرد.
این مشارکتها گاه سلبی بوده و گاه ایجابی، ولی گمانم باید بپذیریم ما آنطور که دوست داریم خیال کنیم قربانیان منفعل «کثافتی که به همه خانه زده» نیستیم. کافیست بخواهید به روندهای نادرست و فسادآور در یک کارگاه، کارخانه، اداره، سازمان یا نهاد پایان دهید تا ببینید مقاومتهای ریز و درشت از کجا برمیخیزد و بازوهای پروندهساز طرد و حذف چطور از آستینها بیرون میآید.
@neocritic
اشمئزاز
خانه ما ایران را موش گرفته. کثافتی که به همه جای خانه زده...
از قدیم رایج بوده که برای نقدِ کوبنده از عبارات و تمثیلهایی استفاده کنند که نحوی حالت «چندش» در مخاطب ایجاد کند. مثل «عرزشی» یا «سطلی» یا «اسهالطلب». دوستی دارم که تکیه کلامش در اشاره به دیاسپورای ایرانی «چاه فاضلاب» است.
اینها فقط توهین نیستند، بلکه بر یک سازوکار عاطفی عمیقتر سوارند. ایجاد حالت «اشمئزاز» در مخاطب از آن پدیدههایی است که پژوهشگران عواطف توجه ویژه به آن نشان دادهاند. در همه فرهنگها کمابیش کار کرده و یکی از ابزارهای موثر در ایجاد فاصله و نفرت بوده است. (مثلاً کاربرد آن درباره زنان جهانی است و چنان فهرست مفصلی را دربرمیگیرد که در هر فرهنگی دائرهالمعارف خاص خودش را دارد. مثل آن جمله که «زنان حیوانات دراز موی و کوتاه عقل...»)
اینکه چرا حالت اشمئزاز در مواجهه با پدیدههای جسمانی و ابعاد حیوانی وجود ما اینطور قدرتمند است، ریشه در چه ترسهای انسانی دارد و تاریخاش به کجاها میرسد، بحث جداگانهای است. آنچه میخواهم به آن اشاره کنم استفاده از «اشمئزاز» در سیاست است.
برای فاصله گذاشتن میان خودمان و دیگران از ایجاد اشمئزاز استفاده میکنیم: «خانه ما را موش گرفته». ما که طبعاً جزو موشها نیستیم و مقصر موشگرفتگی هم که ما نیستیم. این نگاه کمک میکند راحتتر خودمان را جدا کنیم؛ به آن آفتی که مرز روشنی با آن داریم نفرت بورزیم و برای تمیزی طالب محو کامل آن «آلودگی» باشیم.
قبول دارم فرایندهای گزینشهای حاکمیتی و حذفها و طردها کاملاً در خدمت تقویت چنین تصویری قرار داشته، به نحوی که بخش بزرگی از مردم را از دایره «مردم» خارج کرده است. با اینحال، مرزبندیهای قاطع و نفرتساز مثل همین «موشگرفتگی» مشارکت همه ما در قوام این وضعیت را نادیده میگیرد.
این مشارکتها گاه سلبی بوده و گاه ایجابی، ولی گمانم باید بپذیریم ما آنطور که دوست داریم خیال کنیم قربانیان منفعل «کثافتی که به همه خانه زده» نیستیم. کافیست بخواهید به روندهای نادرست و فسادآور در یک کارگاه، کارخانه، اداره، سازمان یا نهاد پایان دهید تا ببینید مقاومتهای ریز و درشت از کجا برمیخیزد و بازوهای پروندهساز طرد و حذف چطور از آستینها بیرون میآید.
@neocritic
👍22👎1
✍🏻
فریاد دردمندان لال است
به چشم من احوال، چهره و نگاه آدمهای معمولی در زندگی روزمره خیلی فاصله دارد با تصاویری که رسانهها منعکس میکنند. همین که زمزمه جنگ دوباره بلند شده سایه افتاده روی صورت آدمها. نه آن آدمهایی که شبها در میادین شعار میدهند و تصاویرشان درودیوار شهر و برنامههای تلویزیون را پر کرده. نه آن آدمهایی که با هر ضرب و زور راهی به شبکههای اجتماعی پیدا کرده و مینویسند...نه... منظورم آدمهایی که وارد بحث نمیشوند. آدمهایی که خیالمان راحت است اگر بحثی پیش بیاید، جزو هر دار و دستهای که باشیم، بعد از دوسه تا «استدلال» ما به لکنت میافتند.
آدمهایی که آنقدر «محکم» و «منسجم» نیستند که ما به خودمان زحمت بدهیم با فصاحت و بلاغتی که بلدیم انعکاس بدهیم حرفهایشان را.
آدمهایی که هر گروه بنا به «مصالحی» تشخیص میدهد صدا و فضا به آنان ندهد. آدمهایی که «حساب» نیستند. آنها که دغدغههایشان جزو مقدسات هیچ گروهی نیست.
دغدغهشان جنسهای فروش نرفته، قرض و قسط و اجاره است و برای آموزش و کنترل بچهها در خانه پریشان و مستاصلاند و اینترنت را شاید فقط برای سرگرمی و رها شدن از هجوم اطلاعات مدیریتشده رسانهها بخواهند.
در میانه جنگ و منازعه احتمالا کمتر از هر زمان دیگری «افراد» و رنجهای فردیِ جمعیشان مهم است. گروهها مهم هستند و شورها و شعارها... خشم و نفرت است که مبادله میشود. علاوه بر صدا و سیما و میادین شهر، تمام دیوارهای تهران «دفتر شعار نویسی» شدهاند. توپخانه دشمن هم از طرف دیگر بهراه است و تلویزیونهای خارجی بیوقفه درکارند. روشنفکران هم در این میانه یک، دو، سه اصل، فرع و ...
در میانه این جدیت هولناک، درخواست «توجه» به رنجهای پیشپا افتاده مردم مستاصل مضحک و احساسی به نظر میرسد.
قابل توجه اینکه تکثر رسانهها هم نتوانسته به رنج صدا دهد. تجربه سالی که گذشت واضحتر از همیشه نشان داد افراد عمدتاً مقهور و مرعوب صداهای بلند میشوند. به ویژه که تامینکننده مالی، کلمات کافی، لنزهای گرانقیمت و شعارهای دهانپرکن هم ندارند. روح این مردم معمولی بدون هیچ صدای قابل اعتنایی زیر چرخدنده دردی که هیچ کنترلی بر آن ندارند له میشود. به قول سیمون وی شنیدن صدای دردمندان نیازمند توجه کامل و سخاتمندانه در سکوت و همدلی است، وگرنه همیشه فریاد دردمندان لال است.
@neocritic
فریاد دردمندان لال است
به چشم من احوال، چهره و نگاه آدمهای معمولی در زندگی روزمره خیلی فاصله دارد با تصاویری که رسانهها منعکس میکنند. همین که زمزمه جنگ دوباره بلند شده سایه افتاده روی صورت آدمها. نه آن آدمهایی که شبها در میادین شعار میدهند و تصاویرشان درودیوار شهر و برنامههای تلویزیون را پر کرده. نه آن آدمهایی که با هر ضرب و زور راهی به شبکههای اجتماعی پیدا کرده و مینویسند...نه... منظورم آدمهایی که وارد بحث نمیشوند. آدمهایی که خیالمان راحت است اگر بحثی پیش بیاید، جزو هر دار و دستهای که باشیم، بعد از دوسه تا «استدلال» ما به لکنت میافتند.
آدمهایی که آنقدر «محکم» و «منسجم» نیستند که ما به خودمان زحمت بدهیم با فصاحت و بلاغتی که بلدیم انعکاس بدهیم حرفهایشان را.
آدمهایی که هر گروه بنا به «مصالحی» تشخیص میدهد صدا و فضا به آنان ندهد. آدمهایی که «حساب» نیستند. آنها که دغدغههایشان جزو مقدسات هیچ گروهی نیست.
دغدغهشان جنسهای فروش نرفته، قرض و قسط و اجاره است و برای آموزش و کنترل بچهها در خانه پریشان و مستاصلاند و اینترنت را شاید فقط برای سرگرمی و رها شدن از هجوم اطلاعات مدیریتشده رسانهها بخواهند.
در میانه جنگ و منازعه احتمالا کمتر از هر زمان دیگری «افراد» و رنجهای فردیِ جمعیشان مهم است. گروهها مهم هستند و شورها و شعارها... خشم و نفرت است که مبادله میشود. علاوه بر صدا و سیما و میادین شهر، تمام دیوارهای تهران «دفتر شعار نویسی» شدهاند. توپخانه دشمن هم از طرف دیگر بهراه است و تلویزیونهای خارجی بیوقفه درکارند. روشنفکران هم در این میانه یک، دو، سه اصل، فرع و ...
در میانه این جدیت هولناک، درخواست «توجه» به رنجهای پیشپا افتاده مردم مستاصل مضحک و احساسی به نظر میرسد.
قابل توجه اینکه تکثر رسانهها هم نتوانسته به رنج صدا دهد. تجربه سالی که گذشت واضحتر از همیشه نشان داد افراد عمدتاً مقهور و مرعوب صداهای بلند میشوند. به ویژه که تامینکننده مالی، کلمات کافی، لنزهای گرانقیمت و شعارهای دهانپرکن هم ندارند. روح این مردم معمولی بدون هیچ صدای قابل اعتنایی زیر چرخدنده دردی که هیچ کنترلی بر آن ندارند له میشود. به قول سیمون وی شنیدن صدای دردمندان نیازمند توجه کامل و سخاتمندانه در سکوت و همدلی است، وگرنه همیشه فریاد دردمندان لال است.
@neocritic
👍28
Forwarded from نجواگـــر اسبها
تقول: متى نلتقي؟
أقول: بعد عامٍ و حرب.
تقول: و متى تنتهي الحرب؟
أقول: حين نلتقي.
✍🏻: محمود درویش
• چه زمان دیدار خواهیم کرد؟
~ پس از یک سال و یک جنگ.
• و جنگ کِی تمام میشود؟
~ آن هنگام که دیدار کنیم.
۳۰ فروردین ۰۵
•روز پنجاهویکم جنگ
#بند_سرگردان
أقول: بعد عامٍ و حرب.
تقول: و متى تنتهي الحرب؟
أقول: حين نلتقي.
✍🏻: محمود درویش
• چه زمان دیدار خواهیم کرد؟
~ پس از یک سال و یک جنگ.
• و جنگ کِی تمام میشود؟
~ آن هنگام که دیدار کنیم.
۳۰ فروردین ۰۵
•روز پنجاهویکم جنگ
#بند_سرگردان
👍15👎1
✍🏻
جنگ است دیگر!
پیامبران، فیلسوفان، مصلحان و متفکران اغلب بر این نکته توافق دارند که انسان اگر بناست «انسان» باقی بماند باید از «خودش» بیرون بیاید. بیرون بیاید به سمت چیزهای فراتر از خودش، مثلاً چیزهای غیرمادی مثل خداوند یا عقلانیت و یا به سمت سایر انسانها و حتی سایر موجودات روی زمین به طور کلیتر.
بیرون آمدن سخت است و خلاف بسیاری از سائقهای طبیعی و زیستی ما، پس لازم است که انسانها با وعده و وعید «اغوا» شوند.
حتی صادقانهترین و بشردوستانهترین دعوتها برای فرارفتن از خود نیازمند اغواست. شبیه به همین که امروزیها به آن «روایتسازی» یا «قصهگویی» میگویند.
دو قصه بزرگ ما، که در این سالها به نحو بنیادین در برابرهم تعریف شدهاند، و به قول کارشناسان صداوسیما «جنگ روایت» ساختهاند، یکی داستان بزرگی است که هدف نهاییاش تعالی و فرارفتن به سوی عالم معناست. و دیگری روبهسوی بهروزی انسانهای عادی در زندگی روزمره و مادی دارد. اولی ریشههای محکمی در فکر و فرهنگ و باورهای دینی ما دارد. دومی طفلی نوپاست که از دل خستگی مردم جهان بعد از کشتار میلیونی آدمها در جنگهای عالمگیر و درمقابل برترجویی و ستیز دائمی انسان با انسان زاده شده است. ستیزی که به نام «خدا» یا «پیشرفت و عقلانیت» و کام ثروتمندان و قدرتمندان جهان پیش رفته؛ با هزینه جان و مال و زیست مردم عادی.
جنگهای پرهزینه از پی وعدههای زیبا که حتی نزدیک هم نشده به آن خیر و خوبی و حقوق بشر و عدالتی که وعده داده بود.
هر دو روایت با نیتهای مختلف در دست بازیگران قدرت قرار گرفته و دستمایه قانعکردن حامیان و بسیج مردم میشوند. هیچ کدام از این روایتها صرفاً جعلی نیستند. هیچ کدام خالی از آنچه انسان را «انسان» میکند نیستند، ولی مادامیکه در تنازع باهم قرار دارند و به رسمیت شناخته شدن خود را منوط به نفی دیگری میدانند براحتی ابزار دست جنگطلبان میشوند. (اسم یک گروه میشود «متوهمان آخرالزمانی» که تراپی لازم دارند و باید فرستادشان تیمارستان و اسم گروه دیگر «حامیان زندگی حیوانی» که باید فرستادشان طویله.)
برای همین صدا و سیمای رسمی که از بودجه عمومی تغذیه میکند، علیرغم همه انتقادات دلسوزان، حاضر نیست هیچ صدا یا تصویری خلاف داستان ساده خودش نشان دهد مبادا روایت خطیای که ساخته را خراب کند. تازگی بدتر هم شده که چون «جنگ است دیگر!»
از آن طرف «جنگ مرحمتی» شازده و دوستان را درنظر بگیرید. مگر میشود به اسم زندگیخواهی و برای دفاع از زندگی معمولی خواهان جنگ شد؟ برای تجاوز و کشتار و ترور رقصید؟
دمودستگاه اغوای «بشردوستانه» چنان کرد که شد.
همان رویکردی که در داخل کشور سرکوب شده و نگران بهروزی زندگی روزمره مردم معمولی است و میخواست اشتیاق عشق را از آسمان به سمت زمین بگرداند و مخالف اعدام و کشتار است، همان که میخواهد زیبایی هنر و آزادیهای مدنی را درمیان مردم ترویج کند تا همزیستی محترمانه ممکن شود...
همان در دست وکلای خودخوانده که میخواهند با موشکباران ما را به بهشت ببرند (این بار بهشت زمینی) خیلی راحت در برابر بمباران مدرسه و بیمارستان و دانشگاه و زیرساخت و مراکز تحقیقاتی و ترورهای وحشیانه سیاستمداران و نظامیان همراه با خانوادهها و فامیل و همسایههایشان، قانع و ساکت شد که «خب جنگ است دیگر!».
درعین حال بیوقفه ادامه میدهد و دغدغه «زندگی معمولی» را با اعتراض به تورم هولناک، نقض مالکیت خصوصی، قطعی اینترنت و فضای امنیتی کشور با چنان هیاهویی دنبال میکند توگویی «جنگ نیست دیگر!»
@neocritic
جنگ است دیگر!
پیامبران، فیلسوفان، مصلحان و متفکران اغلب بر این نکته توافق دارند که انسان اگر بناست «انسان» باقی بماند باید از «خودش» بیرون بیاید. بیرون بیاید به سمت چیزهای فراتر از خودش، مثلاً چیزهای غیرمادی مثل خداوند یا عقلانیت و یا به سمت سایر انسانها و حتی سایر موجودات روی زمین به طور کلیتر.
بیرون آمدن سخت است و خلاف بسیاری از سائقهای طبیعی و زیستی ما، پس لازم است که انسانها با وعده و وعید «اغوا» شوند.
حتی صادقانهترین و بشردوستانهترین دعوتها برای فرارفتن از خود نیازمند اغواست. شبیه به همین که امروزیها به آن «روایتسازی» یا «قصهگویی» میگویند.
دو قصه بزرگ ما، که در این سالها به نحو بنیادین در برابرهم تعریف شدهاند، و به قول کارشناسان صداوسیما «جنگ روایت» ساختهاند، یکی داستان بزرگی است که هدف نهاییاش تعالی و فرارفتن به سوی عالم معناست. و دیگری روبهسوی بهروزی انسانهای عادی در زندگی روزمره و مادی دارد. اولی ریشههای محکمی در فکر و فرهنگ و باورهای دینی ما دارد. دومی طفلی نوپاست که از دل خستگی مردم جهان بعد از کشتار میلیونی آدمها در جنگهای عالمگیر و درمقابل برترجویی و ستیز دائمی انسان با انسان زاده شده است. ستیزی که به نام «خدا» یا «پیشرفت و عقلانیت» و کام ثروتمندان و قدرتمندان جهان پیش رفته؛ با هزینه جان و مال و زیست مردم عادی.
جنگهای پرهزینه از پی وعدههای زیبا که حتی نزدیک هم نشده به آن خیر و خوبی و حقوق بشر و عدالتی که وعده داده بود.
هر دو روایت با نیتهای مختلف در دست بازیگران قدرت قرار گرفته و دستمایه قانعکردن حامیان و بسیج مردم میشوند. هیچ کدام از این روایتها صرفاً جعلی نیستند. هیچ کدام خالی از آنچه انسان را «انسان» میکند نیستند، ولی مادامیکه در تنازع باهم قرار دارند و به رسمیت شناخته شدن خود را منوط به نفی دیگری میدانند براحتی ابزار دست جنگطلبان میشوند. (اسم یک گروه میشود «متوهمان آخرالزمانی» که تراپی لازم دارند و باید فرستادشان تیمارستان و اسم گروه دیگر «حامیان زندگی حیوانی» که باید فرستادشان طویله.)
برای همین صدا و سیمای رسمی که از بودجه عمومی تغذیه میکند، علیرغم همه انتقادات دلسوزان، حاضر نیست هیچ صدا یا تصویری خلاف داستان ساده خودش نشان دهد مبادا روایت خطیای که ساخته را خراب کند. تازگی بدتر هم شده که چون «جنگ است دیگر!»
از آن طرف «جنگ مرحمتی» شازده و دوستان را درنظر بگیرید. مگر میشود به اسم زندگیخواهی و برای دفاع از زندگی معمولی خواهان جنگ شد؟ برای تجاوز و کشتار و ترور رقصید؟
دمودستگاه اغوای «بشردوستانه» چنان کرد که شد.
همان رویکردی که در داخل کشور سرکوب شده و نگران بهروزی زندگی روزمره مردم معمولی است و میخواست اشتیاق عشق را از آسمان به سمت زمین بگرداند و مخالف اعدام و کشتار است، همان که میخواهد زیبایی هنر و آزادیهای مدنی را درمیان مردم ترویج کند تا همزیستی محترمانه ممکن شود...
همان در دست وکلای خودخوانده که میخواهند با موشکباران ما را به بهشت ببرند (این بار بهشت زمینی) خیلی راحت در برابر بمباران مدرسه و بیمارستان و دانشگاه و زیرساخت و مراکز تحقیقاتی و ترورهای وحشیانه سیاستمداران و نظامیان همراه با خانوادهها و فامیل و همسایههایشان، قانع و ساکت شد که «خب جنگ است دیگر!».
درعین حال بیوقفه ادامه میدهد و دغدغه «زندگی معمولی» را با اعتراض به تورم هولناک، نقض مالکیت خصوصی، قطعی اینترنت و فضای امنیتی کشور با چنان هیاهویی دنبال میکند توگویی «جنگ نیست دیگر!»
@neocritic
👍20👎3
✍🏻
طبقات و تبعات
دوستم قاف، داشته میرفته سر کار که موتورسواری به او نزدیک میشود، سرعتش را کم میکند، آب دهان به صورتش تف میکند و بهسرعت دور میشود. قاف هم مثل من زن میانسالی است که اعصاب قوی برای رانندگی در این شهر ندارد و مثل جمعیت بزرگی در تهران از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده میکند. اهل آرایش نیست و موهایجوگندمیش چندسانت از آیکیوسان بلندتر است. پرسید «به نظرت چون مانتو اداری تنام بود؟»
یکه خوردم از این فکر! اینکه از «عمامهپرانی» برسیم به آب دهان انداختن بهصورت زنی کارمند یعنی دستگاه تولید نفرت جزو دستگاههایی است که کارش را عالی انجام داده.
قاف با مانتومقنعه اداری، منتظر تاکسی، بشود نماد آن چیزی که خانمهای آرایشگاه میگفتند «مردم اینهمه هزینه دادن که بره و نرفت»
مانتو اداری نماد امنیت شغلی هم هست در سونامی رکود و بیکاری و تعدیل مردان. لابد که این زن کارمند اینترنت هم دارد. لابد که جزو همانهایی است که درودیوار و خیابانهای شهر را اشغال کرده و سهمیه و شهریه میگیرد...همانها که وقتی صدا میزنند «مردم»، جواب میدهند، چون همیشه با همانها کار دارند و به همانها توضیح میدهند.
در شرایط بحرانی فعلی هیچچیز به اندازه احساس تبعیض و نابرابری سوخت ماشین خشم و نفرت را تامین نمیکند. هم عاملان و هم بهرمندان از تبعیض مورد نفرتند.
بدتر اینکه نارضایتی و رنجی که به دمای جوش رسیده میبیند گروهی هرشب، در سراسر کشور درحال تخلیه خشم «مقدس» خود هستند و گروههای دیگر هیچ راهی برای نشان دادن اعتراض و خشم ندارند. نفرت میجوشد و زخمهای کهنه و نو در آدمها شروع به خونریزی میکنند و برای انتقام دنبال «مقصری» دم دست میگردند. آن موقع دیگر مهم نیست پیمایشهای صداوسیما ثابت کرده ۸۰ درصد مردم به آن اعتماد کامل دارند و عملکردش را «خیلی خوب» ارزیابی میکنند.
صداوسیما دیگر یگانه «اتاق پژواک» با امکانات فراوان برای جهتدهی به افکار عمومی و نشان دادن «مقصر» نیست. اتاقهای رقیبی اضافه شدهاند که در نبود دسترسی آزاد به اینترنت تاثیر مضاعف پیدا کردهاند و در کار تهییج مردم علیه مردماند.
(باز هرجور خودتان میدانید، بدهید مهندسها هی طبقه و نیمطبقه بسازند.)
@neocritic
طبقات و تبعات
دوستم قاف، داشته میرفته سر کار که موتورسواری به او نزدیک میشود، سرعتش را کم میکند، آب دهان به صورتش تف میکند و بهسرعت دور میشود. قاف هم مثل من زن میانسالی است که اعصاب قوی برای رانندگی در این شهر ندارد و مثل جمعیت بزرگی در تهران از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده میکند. اهل آرایش نیست و موهایجوگندمیش چندسانت از آیکیوسان بلندتر است. پرسید «به نظرت چون مانتو اداری تنام بود؟»
یکه خوردم از این فکر! اینکه از «عمامهپرانی» برسیم به آب دهان انداختن بهصورت زنی کارمند یعنی دستگاه تولید نفرت جزو دستگاههایی است که کارش را عالی انجام داده.
قاف با مانتومقنعه اداری، منتظر تاکسی، بشود نماد آن چیزی که خانمهای آرایشگاه میگفتند «مردم اینهمه هزینه دادن که بره و نرفت»
مانتو اداری نماد امنیت شغلی هم هست در سونامی رکود و بیکاری و تعدیل مردان. لابد که این زن کارمند اینترنت هم دارد. لابد که جزو همانهایی است که درودیوار و خیابانهای شهر را اشغال کرده و سهمیه و شهریه میگیرد...همانها که وقتی صدا میزنند «مردم»، جواب میدهند، چون همیشه با همانها کار دارند و به همانها توضیح میدهند.
در شرایط بحرانی فعلی هیچچیز به اندازه احساس تبعیض و نابرابری سوخت ماشین خشم و نفرت را تامین نمیکند. هم عاملان و هم بهرمندان از تبعیض مورد نفرتند.
بدتر اینکه نارضایتی و رنجی که به دمای جوش رسیده میبیند گروهی هرشب، در سراسر کشور درحال تخلیه خشم «مقدس» خود هستند و گروههای دیگر هیچ راهی برای نشان دادن اعتراض و خشم ندارند. نفرت میجوشد و زخمهای کهنه و نو در آدمها شروع به خونریزی میکنند و برای انتقام دنبال «مقصری» دم دست میگردند. آن موقع دیگر مهم نیست پیمایشهای صداوسیما ثابت کرده ۸۰ درصد مردم به آن اعتماد کامل دارند و عملکردش را «خیلی خوب» ارزیابی میکنند.
صداوسیما دیگر یگانه «اتاق پژواک» با امکانات فراوان برای جهتدهی به افکار عمومی و نشان دادن «مقصر» نیست. اتاقهای رقیبی اضافه شدهاند که در نبود دسترسی آزاد به اینترنت تاثیر مضاعف پیدا کردهاند و در کار تهییج مردم علیه مردماند.
(باز هرجور خودتان میدانید، بدهید مهندسها هی طبقه و نیمطبقه بسازند.)
@neocritic
👍42
Forwarded from تمّت
کانال تمت بر روی بله را صرفاً به قصد نقد سیاست کنونی اینترنت راهاندازی کرده ام و سعی میکنم روزانه با یک استدلال کوتاه آن را بروز کنم.
تا زمانی که دسترسی به اینترنت برای همه مهیا نشود، در آنجا مینویسم و البته بعد از آن هم آنجا را کالمعلقة خواهم کرد.
ble.ir/join/DjCMPhrbUi
تا زمانی که دسترسی به اینترنت برای همه مهیا نشود، در آنجا مینویسم و البته بعد از آن هم آنجا را کالمعلقة خواهم کرد.
ble.ir/join/DjCMPhrbUi
👍7
Critic l مریم نصر
✍🏻 طبقات و تبعات دوستم قاف، داشته میرفته سر کار که موتورسواری به او نزدیک میشود، سرعتش را کم میکند، آب دهان به صورتش تف میکند و بهسرعت دور میشود. قاف هم مثل من زن میانسالی است که اعصاب قوی برای رانندگی در این شهر ندارد و مثل جمعیت بزرگی در تهران…
✍🏻
نفرین آیندگان
داستان معروف انوشیروان و کفشگر در شاهنامه را لابد شنیدهاید. موزهفروش میخواست با دادن پول فرزندش را به طبقه دبیران وارد کند و شاه مخالفت کرد. این داستان را معمولاً برای اشاره به ناممکن بودن جابهجایی میان طبقات اجتماعی در عهد ساسانی به کار میبرند، ولی خب کسانی هم هستند که، با اینکه خود انوشیروان میگوید اگر رسم و آیین را بههم بزنم نفرین آیندگان برای من است، معتقدند این داستان در اصل مربوط به پرهیز از رشوهخواری است و انوشیروان دادگر با مترومعیار همه زمانها «دادگر» است.
ما از دل انوشیروان خبر نداریم، ولی واقعیت است که در ساختارهای اجتماعی سنتی جابهجایی میان طبقات اجتماعی به سختی صورت میگرفته و از حکما و فیلسوفان تا شاهان و درباریان و حتی ضربالمثلهای رایج درمیان عامه مردم بر ضرورت آن تاکید داشتهاند. عدل و داد اینطور برقرار میشده که هرکس صرفا به کاری که برایش مقدر/ مشخص شده بپردازد.
اما زمانه عوض شده. آدمهای امروزی بهراحتی نمیپذیرند که دست سرنوشت یا رسم روزگار یا عدل الهی، پیشاپیش جا و جایگاه مشخصی برای آنان در این جهان در نظر گرفته باشد. شاید هیچ زمانی به اندازه روزگار ما این باور درمیان ایرانیان رواج نداشته است که رغم همه محدودیتها تحرک اجتماعی «حق» آنهاست. برای همین خویشاوندسالاری میان حاکمان مصداق بارز فساد تلقی میشود. (اصلا همین که «داماد» کسی شدن برای آقایان معمولی علاقمند به عرصه سیاست، ولو از پدری کفشگر، تبدیل به یکی از امکانهای ترقی سیاسی شده است، نشان دهنده تغییرات جدی در مناسبات است.)
این تغییرات البته پیامدهای خودشان را هم دارند که حتما به عقل انوشیروان و سایرین رسیده بوده است: بههمریختگی نظمهای گذشته، خدشهدارشدن اطاعتپذیری و متولد شدن «حسد اجتماعی».
با این حال دوست داشته باشیم یا نه گذشتهها گذشته و جامعهای که علیه استبداد شاهی انقلاب کرده و ادعای برابری دارد ملزم به بهرسمیتشناختن حقوق برابر و توزیع مساوی منابع میان اعضای خود است و هرگونه «گزینش» در آن، باید با توجه به همین اصل قابل توجیه باشد.
حسادت پدیده غریبی نیست، ولی به طور کلی احساس دردناکی است. وقتی «چرا من نه؟» برای افکار عمومی پاسخ قانع کنندهای نیابد، حسادت اجتماعی به خصومت اجتماعی منجر میشود.
و خصومت اندوهباری که در این جنگ میان مردم تجربه کردیم قاعدتاً باید سیاستمداران را نگران و عاقبتاندیشتر کرده باشد. جامعه جنگزده برای بازسازی محتاج همبستگی و بازیابی پیوندهاست است. پیوندهایی که خصومتها را به حداقل برساند. در شرایط سیاسی و اقتصادی و اجتماعی شکننده فعلی با مردمی آسیب دیده، باید به سوی فراهم آوردن «آستانهای از توانمندی»(دسترسی به امکانات اساسی برای رشد) برای همه اعضای جامعه حرکت کنیم نه طبقاتی کردن دسترستی ابتدایی برای آگاهی در دنیای امروز...
انوشیروان شاید با معیارهای امروزی دادگر نبوده باشد، ولی دوراندیشی و نگرانی او درباره «نفرین آیندگان» همچنان آموختنی است.
@neocritic
نفرین آیندگان
داستان معروف انوشیروان و کفشگر در شاهنامه را لابد شنیدهاید. موزهفروش میخواست با دادن پول فرزندش را به طبقه دبیران وارد کند و شاه مخالفت کرد. این داستان را معمولاً برای اشاره به ناممکن بودن جابهجایی میان طبقات اجتماعی در عهد ساسانی به کار میبرند، ولی خب کسانی هم هستند که، با اینکه خود انوشیروان میگوید اگر رسم و آیین را بههم بزنم نفرین آیندگان برای من است، معتقدند این داستان در اصل مربوط به پرهیز از رشوهخواری است و انوشیروان دادگر با مترومعیار همه زمانها «دادگر» است.
ما از دل انوشیروان خبر نداریم، ولی واقعیت است که در ساختارهای اجتماعی سنتی جابهجایی میان طبقات اجتماعی به سختی صورت میگرفته و از حکما و فیلسوفان تا شاهان و درباریان و حتی ضربالمثلهای رایج درمیان عامه مردم بر ضرورت آن تاکید داشتهاند. عدل و داد اینطور برقرار میشده که هرکس صرفا به کاری که برایش مقدر/ مشخص شده بپردازد.
اما زمانه عوض شده. آدمهای امروزی بهراحتی نمیپذیرند که دست سرنوشت یا رسم روزگار یا عدل الهی، پیشاپیش جا و جایگاه مشخصی برای آنان در این جهان در نظر گرفته باشد. شاید هیچ زمانی به اندازه روزگار ما این باور درمیان ایرانیان رواج نداشته است که رغم همه محدودیتها تحرک اجتماعی «حق» آنهاست. برای همین خویشاوندسالاری میان حاکمان مصداق بارز فساد تلقی میشود. (اصلا همین که «داماد» کسی شدن برای آقایان معمولی علاقمند به عرصه سیاست، ولو از پدری کفشگر، تبدیل به یکی از امکانهای ترقی سیاسی شده است، نشان دهنده تغییرات جدی در مناسبات است.)
این تغییرات البته پیامدهای خودشان را هم دارند که حتما به عقل انوشیروان و سایرین رسیده بوده است: بههمریختگی نظمهای گذشته، خدشهدارشدن اطاعتپذیری و متولد شدن «حسد اجتماعی».
با این حال دوست داشته باشیم یا نه گذشتهها گذشته و جامعهای که علیه استبداد شاهی انقلاب کرده و ادعای برابری دارد ملزم به بهرسمیتشناختن حقوق برابر و توزیع مساوی منابع میان اعضای خود است و هرگونه «گزینش» در آن، باید با توجه به همین اصل قابل توجیه باشد.
حسادت پدیده غریبی نیست، ولی به طور کلی احساس دردناکی است. وقتی «چرا من نه؟» برای افکار عمومی پاسخ قانع کنندهای نیابد، حسادت اجتماعی به خصومت اجتماعی منجر میشود.
و خصومت اندوهباری که در این جنگ میان مردم تجربه کردیم قاعدتاً باید سیاستمداران را نگران و عاقبتاندیشتر کرده باشد. جامعه جنگزده برای بازسازی محتاج همبستگی و بازیابی پیوندهاست است. پیوندهایی که خصومتها را به حداقل برساند. در شرایط سیاسی و اقتصادی و اجتماعی شکننده فعلی با مردمی آسیب دیده، باید به سوی فراهم آوردن «آستانهای از توانمندی»(دسترسی به امکانات اساسی برای رشد) برای همه اعضای جامعه حرکت کنیم نه طبقاتی کردن دسترستی ابتدایی برای آگاهی در دنیای امروز...
انوشیروان شاید با معیارهای امروزی دادگر نبوده باشد، ولی دوراندیشی و نگرانی او درباره «نفرین آیندگان» همچنان آموختنی است.
@neocritic
👍14
✍🏻
_ به مرگ گرفتن.
+ مرگ چه کسی؟
چندروز پیش دکترنعمتالله فاضلی یادداشتی نوشته بود با عنوان «به مرگ گرفتن» که در آن گزارشی از گفتگوی خود با یکی از حامیان حمله امریکا و اسرائیل به ایران نقل کرده بود.
مخاطب که فردی ریاضیخوانده و منطقی بوده و ما اینجا اسمش را علی میگذاریم، دربرابراستدلال فاضلی قانع میشود که دعوت به تجاوز به میهن به لحاظ عقلی و اخلاقی نادرست است، اما هدف اصلی خودشان را از دعوت به حمله را، زدن تلنگری به «حاکمان» و اعتراض به استبداد میداند؛ مصداق«به مرگ گرفتن تا به تب راضی شوند».
دکتر جواد رنجبر درخشیلر در پاسخ به نوشته دکتر فاضلی یادداشتی نوشته با عنوان «مرگ چه کسی؟» و در آن علی را همان «وطن فروش خائن» دانسته که با هیچ توجیهی نمیتواند خود را تبرئه کند ... مثال آشنایی میزند:
دو مرد روشنفکر از دومنظر متفاوت «حمایت ایرانیانِ داخل کشور از تجاوز خارجی» را نادرست دانستهاند. فاضلی منظری مشفقانه و همدلانه دارد و رنجبر موضعی مبتنی بر استدلال منطقی روشن و «اصول»خدشهناپذیر که کاملا با تمثیلی که استفاده کرده همخوانی دارد.
دو نگاه کاملا متفاوت که البته آشتیناپذیر نیستند، اما همیشه باهم در تنشاند و معمولاً آن که بُرّندهتراست برنده میشود.
نوشته فاضلی برای ایجاد شفقت از یک انسان مشخص حرف میزند. اطلاعاتی درباره جنسیت و سن و ظاهر و تحصیلاتش به ما میدهد. با زمینی کردن تصویر علی زمینه ایجاد همدلی را فراهم میکند. ضمن اینکه جز استفاده از برچسب «عمو ترامپی» در سایر زمینهها سعی میکند شمایل محترم و معقولی از آن مرد ارائه دهد که انتقاداتش را نه فقط فاضلی و رنجبر که میلیونها ایرانی وارد میدانند، اما راه حلی که در اوج احساس تبعیض و انسداد به ذهنش آمده «معقول و اخلاقی» نیست و خودش هم نهایتاً پذیرفته.
رنجبر اما از ابتدا شمشیر برهنه را بالا میبرد. از تمسخر شروع میکند و از تک تک اطلاعاتی که فاضلی به ما داده برای کنایه زدن و دادن احساس «شرم» استفاده میکند.
از مصائب جنگ میگوید و ضمن نقد جنگطلبی برخی حامیان حکومت، به اینجا میرساند که «بنابراین دفاع از ایران دفاع از اعتبار و هویت و اقتدار ایران است. آن را با دلخوریهای سیاسی تاخت زدن انصاف نیست.»
فاضلی در یادداشت خود میگوید که برای جوان حامی جنگ استدلال کرده و او قانع شده. احتمالاً شامل بسیاری از استدلالهای رنجبر هم بوده. فاضلی استدلالها را برای ما بازگو نمیکند. کاری که میکند تلاش برای انگزدایی است. بازگرداندن چهره انسانی به هموطن همسرنوشتی که تخصصی هم در علوم انسانی ندارد، ولی آدم عدالتجو و دغدغهمندی است و مثل خیلیهای دیگر تجاوز نظامی را راهحل ممکن و مطلوبی برای خروج از انسداد دیده.
رنجبر اما پر از خشم(ولو قابل درک) است. او با عصبانیت علی را دور میاندازد. کلیشه «کسی وارد خانه شده و زنت را آزار میدهد» واجد تمام پیشفرضهایی پدرسالار و اقتدارگرایی است که مانع میشود دیگری را و خودمان را، انسانی صاحب فهم، اما جایزالخطا بدانیم که ازسر استیصال به استنتاجی غلط دست پیدا کرده.
فاضلی گرچه با کنایه «عمو ترامپی» شروع میکند و شخصیت عاقل ماجراست، اما دنبال اثبات برتری اخلاقی و عقلانی خودش نیست. همه تلاشش را میکند تا ما با همدلی و شفقت علی را درک کنیم و در دل همه خسارتها، امیدی برای یادگیری از همدیگر و اصلاح پیدا کنیم.
رنجبر اما خشم را به تحقیر و تحقیر را به نفرت و نفرت را به طرد پیوند میزند تا علی را خرد کند و ثابت کند او بهتر میفهمد/ دیگران نمیفهمند.
@neocritic
_ به مرگ گرفتن.
+ مرگ چه کسی؟
چندروز پیش دکترنعمتالله فاضلی یادداشتی نوشته بود با عنوان «به مرگ گرفتن» که در آن گزارشی از گفتگوی خود با یکی از حامیان حمله امریکا و اسرائیل به ایران نقل کرده بود.
مخاطب که فردی ریاضیخوانده و منطقی بوده و ما اینجا اسمش را علی میگذاریم، دربرابراستدلال فاضلی قانع میشود که دعوت به تجاوز به میهن به لحاظ عقلی و اخلاقی نادرست است، اما هدف اصلی خودشان را از دعوت به حمله را، زدن تلنگری به «حاکمان» و اعتراض به استبداد میداند؛ مصداق«به مرگ گرفتن تا به تب راضی شوند».
دکتر جواد رنجبر درخشیلر در پاسخ به نوشته دکتر فاضلی یادداشتی نوشته با عنوان «مرگ چه کسی؟» و در آن علی را همان «وطن فروش خائن» دانسته که با هیچ توجیهی نمیتواند خود را تبرئه کند ... مثال آشنایی میزند:
روم به دیوار. انگار متجاوزی وارد خانه شده و زن طرف را اذیت می کند و خانه را به آتش می کشد. مرد گوشه ای ایستاده و می گوید: اگر دست پخت خوبی داشتی حتما کمکت می کردم!
دو مرد روشنفکر از دومنظر متفاوت «حمایت ایرانیانِ داخل کشور از تجاوز خارجی» را نادرست دانستهاند. فاضلی منظری مشفقانه و همدلانه دارد و رنجبر موضعی مبتنی بر استدلال منطقی روشن و «اصول»خدشهناپذیر که کاملا با تمثیلی که استفاده کرده همخوانی دارد.
دو نگاه کاملا متفاوت که البته آشتیناپذیر نیستند، اما همیشه باهم در تنشاند و معمولاً آن که بُرّندهتراست برنده میشود.
نوشته فاضلی برای ایجاد شفقت از یک انسان مشخص حرف میزند. اطلاعاتی درباره جنسیت و سن و ظاهر و تحصیلاتش به ما میدهد. با زمینی کردن تصویر علی زمینه ایجاد همدلی را فراهم میکند. ضمن اینکه جز استفاده از برچسب «عمو ترامپی» در سایر زمینهها سعی میکند شمایل محترم و معقولی از آن مرد ارائه دهد که انتقاداتش را نه فقط فاضلی و رنجبر که میلیونها ایرانی وارد میدانند، اما راه حلی که در اوج احساس تبعیض و انسداد به ذهنش آمده «معقول و اخلاقی» نیست و خودش هم نهایتاً پذیرفته.
رنجبر اما از ابتدا شمشیر برهنه را بالا میبرد. از تمسخر شروع میکند و از تک تک اطلاعاتی که فاضلی به ما داده برای کنایه زدن و دادن احساس «شرم» استفاده میکند.
از مصائب جنگ میگوید و ضمن نقد جنگطلبی برخی حامیان حکومت، به اینجا میرساند که «بنابراین دفاع از ایران دفاع از اعتبار و هویت و اقتدار ایران است. آن را با دلخوریهای سیاسی تاخت زدن انصاف نیست.»
فاضلی در یادداشت خود میگوید که برای جوان حامی جنگ استدلال کرده و او قانع شده. احتمالاً شامل بسیاری از استدلالهای رنجبر هم بوده. فاضلی استدلالها را برای ما بازگو نمیکند. کاری که میکند تلاش برای انگزدایی است. بازگرداندن چهره انسانی به هموطن همسرنوشتی که تخصصی هم در علوم انسانی ندارد، ولی آدم عدالتجو و دغدغهمندی است و مثل خیلیهای دیگر تجاوز نظامی را راهحل ممکن و مطلوبی برای خروج از انسداد دیده.
رنجبر اما پر از خشم(ولو قابل درک) است. او با عصبانیت علی را دور میاندازد. کلیشه «کسی وارد خانه شده و زنت را آزار میدهد» واجد تمام پیشفرضهایی پدرسالار و اقتدارگرایی است که مانع میشود دیگری را و خودمان را، انسانی صاحب فهم، اما جایزالخطا بدانیم که ازسر استیصال به استنتاجی غلط دست پیدا کرده.
فاضلی گرچه با کنایه «عمو ترامپی» شروع میکند و شخصیت عاقل ماجراست، اما دنبال اثبات برتری اخلاقی و عقلانی خودش نیست. همه تلاشش را میکند تا ما با همدلی و شفقت علی را درک کنیم و در دل همه خسارتها، امیدی برای یادگیری از همدیگر و اصلاح پیدا کنیم.
رنجبر اما خشم را به تحقیر و تحقیر را به نفرت و نفرت را به طرد پیوند میزند تا علی را خرد کند و ثابت کند او بهتر میفهمد/ دیگران نمیفهمند.
@neocritic
👍21👎4
Critic l مریم نصر
✍🏻 _ به مرگ گرفتن. + مرگ چه کسی؟ چندروز پیش دکترنعمتالله فاضلی یادداشتی نوشته بود با عنوان «به مرگ گرفتن» که در آن گزارشی از گفتگوی خود با یکی از حامیان حمله امریکا و اسرائیل به ایران نقل کرده بود. مخاطب که فردی ریاضیخوانده و منطقی بوده و ما…
طرد نیست، درمان است!
جواد رنجبر درخشیلر
خانم دکتر مریم نصر یادداشتی نوشته اند و در آن دو یادداشت نوشته شده به دست آقای دکتر نعمت الله فاضلی و من را نقد کرده اند.
نخست سپاسگزارم از توجه ایشان. دودیگر چند نکته را باید عرض کنم:
همان طور که خانم دکتر نوشته اند یادداشت من «استدلال منطقی روشن و اصول خدشهناپذیر» دارد. امر ملی برای من قطعی است و درباره ی آن هیچ سستی یا مماشات یا معامله ای را درست نمی دانم.
تفاوت نگاه من و دکتر فاضلی هر چند من شاگردم و ایشان استاد، در روش هاست. ایشان جامعه شناسانه و انسان شناسانه در سازگاری می کوشند و من بر مبنای دانش بسیار کوچکم در علوم سیاسی و شاهنامه پژوهی، تصور می کنم مماشات آینده ی خوبی نخواهد داشت و اوضاع را بدتر خواهد کرد. باید صریح و آشکار سخن گفت. آن که برای «نفهیدنش پول می گیرد» که توجهی نخواهد کرد. آن که نادانسته یا مبتنی بر تحلیل های ضعیف دچار اشتباه شده وقت رویارویی با استدلال های روشن دست کم دچار تردید خواهد شد. مثل پزشکی که صریحا به روی بیمار می آورد که مشکلش جدی است و باید درمانی سخت را آغاز کند. تردید ندارم که جز اندکی، طرفداران بمباران و اجنبی، به دلیل راه دادن به احساسات و در نظر نگرفتن مبانی پیچیده ی تاریخی و اندیشه ای ماجرا گرفتار آمده اند، و سخن گفتن با آن ها صفشان را جدا می کند.
دادن احساس شرم را درست فرمودید. کسی که منتظر است از ویرانه ی بمب ها گلستان بروید باید شرم کند. این شرم عمیق هیچ ربطی به طرفداری از حکومت یا مخالفت با آن ندارد. کسانی که این دو را یکی می دانند واقعا دارند بین دو امر کاملا بی ربط پیوندی غیرممکن برقرار می کنند.
گفتنی است که در میانه ی «حق» و «تکلیف» نمی توان بنا به مثل معروف «شترمرغ» بود. نمی توان در حق جدید بود و در تکلیف قدیم. یا رعیتیم و حاکم شبان است و ما جز تکلیف نداریم و یا شهروندیم و جدیدیم و حاکم نماینده ی موقت ما. گام اول در راه اندیشه ی جدید تحقق اراده ی ملی است. بی تردید اراده ی ملی و شهروندی با درخواست بمب و موشک محقق نمی شود. شفقت با انسانی که از موشک شهروندی می جوید، هم ستم بر اوست که هرگز روی آگاهی نمی بیند و هم ستم بر دیگرانی است که ممکن است راه او را پیش گیرند.
برای مرگ یا تب دادن به حکومت نخست باید ملی بود و امر ملی را پاسداری کرد. بیرون از میدان جاذبه ی امر ملی سیاست جز احساسات یا راه های ناتمام و ناموفق نیست. بنابراین از منظر عقلانیت سیاسی هم دفاع از ایران نتیجه بخش تر است تا همکاری با دشمن.
کانال ملی گرایی ایرانی
ble.ir/join/GLyyHkZcuG
جواد رنجبر درخشیلر
خانم دکتر مریم نصر یادداشتی نوشته اند و در آن دو یادداشت نوشته شده به دست آقای دکتر نعمت الله فاضلی و من را نقد کرده اند.
نخست سپاسگزارم از توجه ایشان. دودیگر چند نکته را باید عرض کنم:
همان طور که خانم دکتر نوشته اند یادداشت من «استدلال منطقی روشن و اصول خدشهناپذیر» دارد. امر ملی برای من قطعی است و درباره ی آن هیچ سستی یا مماشات یا معامله ای را درست نمی دانم.
تفاوت نگاه من و دکتر فاضلی هر چند من شاگردم و ایشان استاد، در روش هاست. ایشان جامعه شناسانه و انسان شناسانه در سازگاری می کوشند و من بر مبنای دانش بسیار کوچکم در علوم سیاسی و شاهنامه پژوهی، تصور می کنم مماشات آینده ی خوبی نخواهد داشت و اوضاع را بدتر خواهد کرد. باید صریح و آشکار سخن گفت. آن که برای «نفهیدنش پول می گیرد» که توجهی نخواهد کرد. آن که نادانسته یا مبتنی بر تحلیل های ضعیف دچار اشتباه شده وقت رویارویی با استدلال های روشن دست کم دچار تردید خواهد شد. مثل پزشکی که صریحا به روی بیمار می آورد که مشکلش جدی است و باید درمانی سخت را آغاز کند. تردید ندارم که جز اندکی، طرفداران بمباران و اجنبی، به دلیل راه دادن به احساسات و در نظر نگرفتن مبانی پیچیده ی تاریخی و اندیشه ای ماجرا گرفتار آمده اند، و سخن گفتن با آن ها صفشان را جدا می کند.
دادن احساس شرم را درست فرمودید. کسی که منتظر است از ویرانه ی بمب ها گلستان بروید باید شرم کند. این شرم عمیق هیچ ربطی به طرفداری از حکومت یا مخالفت با آن ندارد. کسانی که این دو را یکی می دانند واقعا دارند بین دو امر کاملا بی ربط پیوندی غیرممکن برقرار می کنند.
گفتنی است که در میانه ی «حق» و «تکلیف» نمی توان بنا به مثل معروف «شترمرغ» بود. نمی توان در حق جدید بود و در تکلیف قدیم. یا رعیتیم و حاکم شبان است و ما جز تکلیف نداریم و یا شهروندیم و جدیدیم و حاکم نماینده ی موقت ما. گام اول در راه اندیشه ی جدید تحقق اراده ی ملی است. بی تردید اراده ی ملی و شهروندی با درخواست بمب و موشک محقق نمی شود. شفقت با انسانی که از موشک شهروندی می جوید، هم ستم بر اوست که هرگز روی آگاهی نمی بیند و هم ستم بر دیگرانی است که ممکن است راه او را پیش گیرند.
برای مرگ یا تب دادن به حکومت نخست باید ملی بود و امر ملی را پاسداری کرد. بیرون از میدان جاذبه ی امر ملی سیاست جز احساسات یا راه های ناتمام و ناموفق نیست. بنابراین از منظر عقلانیت سیاسی هم دفاع از ایران نتیجه بخش تر است تا همکاری با دشمن.
کانال ملی گرایی ایرانی
ble.ir/join/GLyyHkZcuG
👍7👎3
Forwarded from شَک (شَک)
در این گفتوگوی جمعی این پرسشها را به بحث میگذاریم؛
- چه کارهایی برای زندهماندن در جنگ کردیم؟
- چه شکلی از ارتباطها، پیوندها و داراییهای را برای محافظت از خودمان بهجریان انداختیم؟
- نسبت میان مردم و سازمانهای غیررسمی چه تغییری پیدا کرد؟
- این تجربیات راهی برای تخیل آیندهای متفاوت میگشاید؟
- چه کارهای دیگری برای بهبود وضعیت خود میتوانستیم انجام دهیم؟
حضور در این نشست برای عموم آزاد است.
به دلیل دسترسی محدود به اینترنت، دوستان خود را برای شرکت در نشست باخبر کنید.
آدرس: ابتدای خیابان بهشتی، نرسیده به مترو قدوسی، پلاک ۵، طبقه ۴.
- چه کارهایی برای زندهماندن در جنگ کردیم؟
- چه شکلی از ارتباطها، پیوندها و داراییهای را برای محافظت از خودمان بهجریان انداختیم؟
- نسبت میان مردم و سازمانهای غیررسمی چه تغییری پیدا کرد؟
- این تجربیات راهی برای تخیل آیندهای متفاوت میگشاید؟
- چه کارهای دیگری برای بهبود وضعیت خود میتوانستیم انجام دهیم؟
حضور در این نشست برای عموم آزاد است.
به دلیل دسترسی محدود به اینترنت، دوستان خود را برای شرکت در نشست باخبر کنید.
آدرس: ابتدای خیابان بهشتی، نرسیده به مترو قدوسی، پلاک ۵، طبقه ۴.
👍3
Critic l مریم نصر
طرد نیست، درمان است! جواد رنجبر درخشیلر خانم دکتر مریم نصر یادداشتی نوشته اند و در آن دو یادداشت نوشته شده به دست آقای دکتر نعمت الله فاضلی و من را نقد کرده اند. نخست سپاسگزارم از توجه ایشان. دودیگر چند نکته را باید عرض کنم: همان طور که خانم دکتر نوشته…
✍🏻
*میهندوستی انتقادی!*
متوجه هستم که ترکیب متناقضی به نظر میرسد. میهنپرستی ظاهراً مستلرم نوعی سرسپردگی بیقیدوشرط است که بسیاری از علاقمندان تفکر انتقادی را میترساند. حتی وقتی «پرستش» را با «دوستی» تلطیف کنیم، همچنان میهندوستی پدیدهای پیچیده با تاثیرهای مثبت و منفی است.
از طرفی ایده ملت «قصه مشترکی» است که آدمها را دورهم جمع میکند و انگیزههای لازم برای خروش جمعی را فراهم میکند؛ نیروی عظیمی که کمک میکند از مرز منافع فردی عبور کنیم و به نفع خیر جمعی، دست کم در جغرافیایی مشخص، پیش برویم. اما از طرف دیگر، میتواند به انواعی از تعصبات و رذائل اخلاقی دامن بزند و تنفر نژادی و قومی و دینی را فعال کند. مثلاً فقط گروههای مشخصی را «ایرانی» بداند و سوخت تفکری بشود که از آن، هم «هرکی ناراحته جمع کنه بره» درمیآید و هم «ایران را عربها اشغال کردهاند باید با بمب آزادش کنیم».
باورهای میهندوستانه را آتش میدانند که هم گرم میکند و هم میسوزاند و درعین حال، دست کم در جهان امروز، گریزی از آن نیست.
گفتههای ارنست رنان مشهور است که ایده ملت «یک اصل معنوی» است، درحال ساخته شدن، که در آن هم گذشته مهم است و هم حال حاضر. هم افتخارات مشترک مهم است و هم رنجهای مشترک و هم آنچه بهطور مشترک تصمیم میگیریم فراموش کنیم.
رنجهای مشترک ایرانیان که نمود پررنگ آن را در سرودهای میهنی میبینیم یکی از بارزترین نمونههایی هستند که نشان میدهند عبور از «رنج مشترک» تاثیر جدی داشته در ساخته شدن احساسات میهندوستانه ما
گر آتش بارد به پیکرم/ جز مهرت در دل نپرورم
ماههاست آتش میبارد و درحال زیستن در رنج تازهای هستیم که دارد «ما»ی ما را از خلال رنج مشترک جدیدی باز میسازد و به باور من ممانعت از مشارکت «اندیشه انتقادی» در این بازسازی اشتباه است. میهنپرستان افراطی با اصول خیلی روشنِ مذاکرهناپذیر، هر سر این طیف که باشند، رسمی و غیر رسمی و داخلی و خارجی، تفکر انتقادی را خوش ندارند.
بازنمایی تصویر واقعیت داستان آنها را خراب میکند. پس با برچسب «وطنفروش» از انحراف خط داستان جلوگیری میکنیم: با حمله به هر روایتی از این واقعیت متکثر، با بستن اینترنت یا نادیدهگرفتن دیگریهای منتقد.
واقعیت متکثر و پر از اختلاف نظر که نگاههای متفاوتی دارد و گاهی آنقدرها که ما بازنمایی میکنیم سادهلوحانه و فاقد ریشههای عمیق در دردهای کهنه نیست. گاهی مثل مورد »درخواست حمله نظامی خارجی» بر سرنوشت همه ما موثر است.
«میهن دوستی انتقادی» دنبال ترمیم روایتی از آن «اصل معنوی» یعنی ملت است که همه خودشان را در آن پیدا کنند. جدیگرفته شدن همه نقدها و نگاههای متفاوتی که همزمان که در رنجی که میکشیم سهیم است، صرف نظر از درستی و غلطی و ضعف و قوت تحلیل یا تشخیص راههای رسیدن، خواهان توجه به اصولی بالاتر از میهن پرستی است.
مثلاً خواهان برابری و مساوات است و خواهان عدالت است و خواهان بهرسمیتشناخته شدن حقوق و آزادیهای فردی است آنگونه که در جهان امروز فهمیده میشود، نه آنگونه که گاهی در اندیشکدههای ما بازسازی میشوند و قلب ماهیت پیدا میکنند.
یکی از شگفتانگیزترین پدیدههای این جنگ که توجه جهانی را به خود جلب کرده انیمیشنهای لگویی ساخته شده به نفع ایران با شعر و موسیقی انگیسی است. انیمیشنهایی که صرفنظر از ساخت بسیار باکیفیت، ایدههایی چنان روزآمد در خود دارند که ترامپ و اصحابش باید پای آن تلمذ کنند! آدم انگشت به دهان میماند و فکر میکند فعالیتهای اندیشکدهها، دست کم برای مخاطب خارجی، چقدر پیشرو و خلاقانه است!
در این اشعار از خیابانهای تهران تا غزه و دیسی رنج مردم (زنها، مردها، بچهها، مادرها، سربازها، مسلمانان، مسیحیان، ایرانیان، عربها، امریکاییها...) است که مهم میشود. همه ملتها محترم هستند. خواننده میخواند من «عاشق روح امریکا» هستم و عروسک سفیدپوست با سیاهپوست دست میدهد. آنچه نقد میکند دوگانگی حرف و عمل است، رنج غیرضروری مردم و سربازان ایرانی و امریکایی است. از راهپیماییهای اعتراضی مردمی در امریکا، از موسیقی امریکایی و از سینمایش تمجید میکند و دشمن را نه مردم یا فرهنگ امریکا، که سلطهجویی سیاستمداران طماعی میداند که نه فقط رنج مردم جهان که حتی رنج مردم کشور خودشان برایشان بیاهمیت است.
به نظرم یکی از جالبترین نمودهای ایده «میهندوستی انتقادی» در این ساختهها پیداست. از روح ملتها که در دستاوردها و رنجهای مردم تجلی یافته با احترام یاد میشود (گرچه انتقاداتی هم دارد). هیچ قصدی برای برچسبزنی، تحقیر، برتری جویی یا نفی و طرد و بیگانههراسی در کار نیست و سوءاستفاده از قدرت برای تحمیل جنگ و کسب ثروت است که نقد میشود.
کاش عمر ما کفاف بدهد چنین نگاهی را در سیاست داخلی هم شاهد باشیم.
*مفهوم «میهندوستی انتقادی» از نوسباوم است.
@neocritic
*میهندوستی انتقادی!*
متوجه هستم که ترکیب متناقضی به نظر میرسد. میهنپرستی ظاهراً مستلرم نوعی سرسپردگی بیقیدوشرط است که بسیاری از علاقمندان تفکر انتقادی را میترساند. حتی وقتی «پرستش» را با «دوستی» تلطیف کنیم، همچنان میهندوستی پدیدهای پیچیده با تاثیرهای مثبت و منفی است.
از طرفی ایده ملت «قصه مشترکی» است که آدمها را دورهم جمع میکند و انگیزههای لازم برای خروش جمعی را فراهم میکند؛ نیروی عظیمی که کمک میکند از مرز منافع فردی عبور کنیم و به نفع خیر جمعی، دست کم در جغرافیایی مشخص، پیش برویم. اما از طرف دیگر، میتواند به انواعی از تعصبات و رذائل اخلاقی دامن بزند و تنفر نژادی و قومی و دینی را فعال کند. مثلاً فقط گروههای مشخصی را «ایرانی» بداند و سوخت تفکری بشود که از آن، هم «هرکی ناراحته جمع کنه بره» درمیآید و هم «ایران را عربها اشغال کردهاند باید با بمب آزادش کنیم».
باورهای میهندوستانه را آتش میدانند که هم گرم میکند و هم میسوزاند و درعین حال، دست کم در جهان امروز، گریزی از آن نیست.
گفتههای ارنست رنان مشهور است که ایده ملت «یک اصل معنوی» است، درحال ساخته شدن، که در آن هم گذشته مهم است و هم حال حاضر. هم افتخارات مشترک مهم است و هم رنجهای مشترک و هم آنچه بهطور مشترک تصمیم میگیریم فراموش کنیم.
رنجهای مشترک ایرانیان که نمود پررنگ آن را در سرودهای میهنی میبینیم یکی از بارزترین نمونههایی هستند که نشان میدهند عبور از «رنج مشترک» تاثیر جدی داشته در ساخته شدن احساسات میهندوستانه ما
گر آتش بارد به پیکرم/ جز مهرت در دل نپرورم
ماههاست آتش میبارد و درحال زیستن در رنج تازهای هستیم که دارد «ما»ی ما را از خلال رنج مشترک جدیدی باز میسازد و به باور من ممانعت از مشارکت «اندیشه انتقادی» در این بازسازی اشتباه است. میهنپرستان افراطی با اصول خیلی روشنِ مذاکرهناپذیر، هر سر این طیف که باشند، رسمی و غیر رسمی و داخلی و خارجی، تفکر انتقادی را خوش ندارند.
بازنمایی تصویر واقعیت داستان آنها را خراب میکند. پس با برچسب «وطنفروش» از انحراف خط داستان جلوگیری میکنیم: با حمله به هر روایتی از این واقعیت متکثر، با بستن اینترنت یا نادیدهگرفتن دیگریهای منتقد.
واقعیت متکثر و پر از اختلاف نظر که نگاههای متفاوتی دارد و گاهی آنقدرها که ما بازنمایی میکنیم سادهلوحانه و فاقد ریشههای عمیق در دردهای کهنه نیست. گاهی مثل مورد »درخواست حمله نظامی خارجی» بر سرنوشت همه ما موثر است.
«میهن دوستی انتقادی» دنبال ترمیم روایتی از آن «اصل معنوی» یعنی ملت است که همه خودشان را در آن پیدا کنند. جدیگرفته شدن همه نقدها و نگاههای متفاوتی که همزمان که در رنجی که میکشیم سهیم است، صرف نظر از درستی و غلطی و ضعف و قوت تحلیل یا تشخیص راههای رسیدن، خواهان توجه به اصولی بالاتر از میهن پرستی است.
مثلاً خواهان برابری و مساوات است و خواهان عدالت است و خواهان بهرسمیتشناخته شدن حقوق و آزادیهای فردی است آنگونه که در جهان امروز فهمیده میشود، نه آنگونه که گاهی در اندیشکدههای ما بازسازی میشوند و قلب ماهیت پیدا میکنند.
یکی از شگفتانگیزترین پدیدههای این جنگ که توجه جهانی را به خود جلب کرده انیمیشنهای لگویی ساخته شده به نفع ایران با شعر و موسیقی انگیسی است. انیمیشنهایی که صرفنظر از ساخت بسیار باکیفیت، ایدههایی چنان روزآمد در خود دارند که ترامپ و اصحابش باید پای آن تلمذ کنند! آدم انگشت به دهان میماند و فکر میکند فعالیتهای اندیشکدهها، دست کم برای مخاطب خارجی، چقدر پیشرو و خلاقانه است!
در این اشعار از خیابانهای تهران تا غزه و دیسی رنج مردم (زنها، مردها، بچهها، مادرها، سربازها، مسلمانان، مسیحیان، ایرانیان، عربها، امریکاییها...) است که مهم میشود. همه ملتها محترم هستند. خواننده میخواند من «عاشق روح امریکا» هستم و عروسک سفیدپوست با سیاهپوست دست میدهد. آنچه نقد میکند دوگانگی حرف و عمل است، رنج غیرضروری مردم و سربازان ایرانی و امریکایی است. از راهپیماییهای اعتراضی مردمی در امریکا، از موسیقی امریکایی و از سینمایش تمجید میکند و دشمن را نه مردم یا فرهنگ امریکا، که سلطهجویی سیاستمداران طماعی میداند که نه فقط رنج مردم جهان که حتی رنج مردم کشور خودشان برایشان بیاهمیت است.
به نظرم یکی از جالبترین نمودهای ایده «میهندوستی انتقادی» در این ساختهها پیداست. از روح ملتها که در دستاوردها و رنجهای مردم تجلی یافته با احترام یاد میشود (گرچه انتقاداتی هم دارد). هیچ قصدی برای برچسبزنی، تحقیر، برتری جویی یا نفی و طرد و بیگانههراسی در کار نیست و سوءاستفاده از قدرت برای تحمیل جنگ و کسب ثروت است که نقد میشود.
کاش عمر ما کفاف بدهد چنین نگاهی را در سیاست داخلی هم شاهد باشیم.
*مفهوم «میهندوستی انتقادی» از نوسباوم است.
@neocritic
👍7👎2
Critic l مریم نصر
✍🏻 *میهندوستی انتقادی!* متوجه هستم که ترکیب متناقضی به نظر میرسد. میهنپرستی ظاهراً مستلرم نوعی سرسپردگی بیقیدوشرط است که بسیاری از علاقمندان تفکر انتقادی را میترساند. حتی وقتی «پرستش» را با «دوستی» تلطیف کنیم، همچنان میهندوستی پدیدهای پیچیده با تاثیرهای…
Telegram
بین دوگانگیها
🔷ایرانیها واقعاً درباره آمریکایی ها چه فکری میکنند؟ (داستان رپ لگویی)
از خیابانهای تهران
تا بلوارهای دیسی.
این مسئله نفرت نیست
بلکه درباره حقیقت است.
من روح تو را دوست دارم,
آمریکا,
اما نمیتوانم بر تختت تحملت کنم.
گوش کن.
گوش کن. من در تهران بیدار…
از خیابانهای تهران
تا بلوارهای دیسی.
این مسئله نفرت نیست
بلکه درباره حقیقت است.
من روح تو را دوست دارم,
آمریکا,
اما نمیتوانم بر تختت تحملت کنم.
گوش کن.
گوش کن. من در تهران بیدار…
👍3👎1
Forwarded from تمّت
📨علیه غیر تشریفاتی بودن📨
مدتها بود قصد داشتم، نقدی در کلیت جنبش/شورش اخیر بنویسم (فارغ از جزئیات سؤالبرانگیزی که بسیاری از دلدادگان این قضیه ترجیح میدهند خود را در برابر آنها به ندیدن بزنند یا بدتر توجیهشان کنند یا بسیار بدتر، تمجیدشان کنند) اما به دلیل یکی از شواهدی که میترسیدم ذکرش رافع مانعی ذهنی برای بیاحترامی به دانشگاه شود، منتظر سپری شدن ۱۶ آذر بودم؛ اما همین که ۱۶ آذر گذشت با خبری مواجه شدم که باز هم آن نقد را به تأخیر انداخت.
و امّا بعد؛ قانون امری است شکلی. آنچه حقوقدانان بدان میپردازند عمدتاً راجع به تشریفات و شکل قضایاست. محتوای قانون، این که چه چیزی هنجار باشد و مورد حمایت، مسئلهای فرهنگی است که از طریق سازکارهای تصمیمگیری جمعی دربارهٔ آن توافق میشود؛ اگر این چنین هم نبود، گو نباش، اگر صرفاً تشریفات قانونی در کار باشد، هدف قانون محقق میشود. محتوای قانون یا هنجارها از منطقهای تا منطقهٔ دیگر؛ از فرهنگی تا فرهنگ دیگر، از قلمروی تا قلمرو دیگر و از زمانی تا زمان دیگر متفاوت میشود و این محتوا اهمیت چندانی ندارد؛ بر خلاف آنچه عموم مردم تصور میکنند، کیفیت قانون امری راجع به ایدئولوژی و عقیده نیست؛ بلکه عمدتاً راجع به تشریفات و شکل است.
قانونیسازی هنجارها نیز چیزی جز تحلیل امور انتزاعی و ذهنی به عناصری عینی نیست. همه چیز به شکل فروکاسته میشود. پیچیدگی حقوق، شناخت معماری پیچیدهای از فرمهاست که در موقعیتهای مختلف بر یکدیگر حاکم میشوند. نظام حقوقی به ناچار تنها بر اجتهادهای آدمیان -با هزار هزار خلقت متمایز- و اعتمادها مبتنی است، تنها با ارزیابی شکلی میتوان قانونی بودن را ارزید. دیوان عالی کشور با آن طمطراق، عموماً راجع به اجتهادهای قضات تالی و محتوای پرونده نظر نمیدهد؛ بلکه آن را از حیث رعایت شکلهای قانونی برمیرسد. آیا فاصلهٔ زمانی بین ابلاغ و جلسهٔ دادگاه رعایت شد؟ آیا طرفین پرونده فرصت ابراز ادلهٔشان را یافتند؟ آیا قاضی آداب جلسهٔ رسیدگی را به جا آورد؟ اگر نگویم مطلقاً، تقریباً پروندهها در دیوان عالی کشور از این حیث بررسی نمیشوند که این استدلال چه طور بود یا آن استدلال وجهی داشت یا نه، بلکه قضاتش به همین امور تشریفاتی و شکلی میپردازند و مو از ماست میکشند.
در وجدان عمومی ایران، تشریفات اموری بیاهمیت، دردسرآفرین، بیفایده و هزینهزا تلقی میشوند. امّا، قضات تنها در عالیترین درجات فضل و تجربه، شایستگی تمحّض در بررسی شکلی پروندهها را مییابند. هزار نکتهٔ باریکتر ز مو اینجاست: در همین امور بیاهمیت، همین مواعد، همین کیفیت ابلاغها، همین مدت رسیدگی، همین آداب و رسوم بررسی. بله، بدون خواندن کامل یک پرونده نمیتوان قضاوت کرد، امّا گاهی نادرستی حکم از متن آن پیداست. شاید برای حقوقنخواندهها عجیب باشد، امّا گاهی حتّی طول زمان رسیدگی تا اجرای حکم نیز زمینهٔ ارزیابی میشود. این خصلت تشریفات است که رویهها و سوابق مبتنی بر آن نیز یکشکل میشوند.
لذا سرعتهای سرسامآور در رسیدگی و اجرای حکم پروندههایی با مجازات غیر قابل برگشت، هر حقوقخواندهای را دچار تنرعشه و دلهره میکند. در مجرم بودن قمهکش حرفی نیست، اما آیا تشریفات رسیدگی حسب سوابق و رویههای چنین اتهامی مراعات شده اند؟ بماند که احدی نمیتواند فقه خوانده باشد یا حقوق بداند و از نسبت دادن شدیدترین مجازات موجود به عملی با آسیب جانی مادون اتلاف نفس و نقص عضو متعجب نشود.
آری قانون ابزار سیاست است و در خدمت سیاستمداران، اما همانگونه که در فرستهٔ قبلی گفتم چنانچه سیاستمداران خود حرمت این امامزاده را پاس بدارند. این فراستی است که از پس سالها شناخت واقعگرایانه مناسبات سیاسی بر زبان مارتین لاگلین جاری میشود که «قیود میتوانند قدرت بیشتری تولید کنند». قاضیان حکیمان درگاه قدرتند؛ آنها نباید تسلیم و مطیع مجریان و سیاستمداران باشند بلکه باید چون پیران فرتوت که هیچ شمشیری در دستشان جنبیدن نمیگیرد، بر آتش احساسات عوام و خواص آب بریزند که هر چیزی را تشریفات و آدابی است و این آداب با سرعت و بیمبالاتی سازگار نیست.
لازم نیست با حرف حکمرانی نو و صبوری برای آغاز اصلاح حکمرانی کام مردم را شیرین کرد، حتّی لازم نیست سیاستمداران را عوض کرد. تنها پایندی به همان چیزی که حقوقدانان پس از هزاران سال تجربه دریافته اند، کفایت میکند: به شکلها، به فرمها، به تشریفاتی که همین نظم موجود لازم میآورد، به شکل رسیدگی، به شکل اعتراض، به شکل آزادی، به شکل استقلال قاضی، به شکل حق انتخاب وکیل. اینها همه شکلی اند، فارغ از محتوا و محملشان. کاش من هم به شکل قضایا پایبند بودم و اخبار این رسیدگیها را جدیتر میگرفتم و زودتر چیزی مینوشتم.
@tammat1
https://virgool.io/tammat/formalism-zww90mmbpwtl
مدتها بود قصد داشتم، نقدی در کلیت جنبش/شورش اخیر بنویسم (فارغ از جزئیات سؤالبرانگیزی که بسیاری از دلدادگان این قضیه ترجیح میدهند خود را در برابر آنها به ندیدن بزنند یا بدتر توجیهشان کنند یا بسیار بدتر، تمجیدشان کنند) اما به دلیل یکی از شواهدی که میترسیدم ذکرش رافع مانعی ذهنی برای بیاحترامی به دانشگاه شود، منتظر سپری شدن ۱۶ آذر بودم؛ اما همین که ۱۶ آذر گذشت با خبری مواجه شدم که باز هم آن نقد را به تأخیر انداخت.
و امّا بعد؛ قانون امری است شکلی. آنچه حقوقدانان بدان میپردازند عمدتاً راجع به تشریفات و شکل قضایاست. محتوای قانون، این که چه چیزی هنجار باشد و مورد حمایت، مسئلهای فرهنگی است که از طریق سازکارهای تصمیمگیری جمعی دربارهٔ آن توافق میشود؛ اگر این چنین هم نبود، گو نباش، اگر صرفاً تشریفات قانونی در کار باشد، هدف قانون محقق میشود. محتوای قانون یا هنجارها از منطقهای تا منطقهٔ دیگر؛ از فرهنگی تا فرهنگ دیگر، از قلمروی تا قلمرو دیگر و از زمانی تا زمان دیگر متفاوت میشود و این محتوا اهمیت چندانی ندارد؛ بر خلاف آنچه عموم مردم تصور میکنند، کیفیت قانون امری راجع به ایدئولوژی و عقیده نیست؛ بلکه عمدتاً راجع به تشریفات و شکل است.
قانونیسازی هنجارها نیز چیزی جز تحلیل امور انتزاعی و ذهنی به عناصری عینی نیست. همه چیز به شکل فروکاسته میشود. پیچیدگی حقوق، شناخت معماری پیچیدهای از فرمهاست که در موقعیتهای مختلف بر یکدیگر حاکم میشوند. نظام حقوقی به ناچار تنها بر اجتهادهای آدمیان -با هزار هزار خلقت متمایز- و اعتمادها مبتنی است، تنها با ارزیابی شکلی میتوان قانونی بودن را ارزید. دیوان عالی کشور با آن طمطراق، عموماً راجع به اجتهادهای قضات تالی و محتوای پرونده نظر نمیدهد؛ بلکه آن را از حیث رعایت شکلهای قانونی برمیرسد. آیا فاصلهٔ زمانی بین ابلاغ و جلسهٔ دادگاه رعایت شد؟ آیا طرفین پرونده فرصت ابراز ادلهٔشان را یافتند؟ آیا قاضی آداب جلسهٔ رسیدگی را به جا آورد؟ اگر نگویم مطلقاً، تقریباً پروندهها در دیوان عالی کشور از این حیث بررسی نمیشوند که این استدلال چه طور بود یا آن استدلال وجهی داشت یا نه، بلکه قضاتش به همین امور تشریفاتی و شکلی میپردازند و مو از ماست میکشند.
در وجدان عمومی ایران، تشریفات اموری بیاهمیت، دردسرآفرین، بیفایده و هزینهزا تلقی میشوند. امّا، قضات تنها در عالیترین درجات فضل و تجربه، شایستگی تمحّض در بررسی شکلی پروندهها را مییابند. هزار نکتهٔ باریکتر ز مو اینجاست: در همین امور بیاهمیت، همین مواعد، همین کیفیت ابلاغها، همین مدت رسیدگی، همین آداب و رسوم بررسی. بله، بدون خواندن کامل یک پرونده نمیتوان قضاوت کرد، امّا گاهی نادرستی حکم از متن آن پیداست. شاید برای حقوقنخواندهها عجیب باشد، امّا گاهی حتّی طول زمان رسیدگی تا اجرای حکم نیز زمینهٔ ارزیابی میشود. این خصلت تشریفات است که رویهها و سوابق مبتنی بر آن نیز یکشکل میشوند.
لذا سرعتهای سرسامآور در رسیدگی و اجرای حکم پروندههایی با مجازات غیر قابل برگشت، هر حقوقخواندهای را دچار تنرعشه و دلهره میکند. در مجرم بودن قمهکش حرفی نیست، اما آیا تشریفات رسیدگی حسب سوابق و رویههای چنین اتهامی مراعات شده اند؟ بماند که احدی نمیتواند فقه خوانده باشد یا حقوق بداند و از نسبت دادن شدیدترین مجازات موجود به عملی با آسیب جانی مادون اتلاف نفس و نقص عضو متعجب نشود.
آری قانون ابزار سیاست است و در خدمت سیاستمداران، اما همانگونه که در فرستهٔ قبلی گفتم چنانچه سیاستمداران خود حرمت این امامزاده را پاس بدارند. این فراستی است که از پس سالها شناخت واقعگرایانه مناسبات سیاسی بر زبان مارتین لاگلین جاری میشود که «قیود میتوانند قدرت بیشتری تولید کنند». قاضیان حکیمان درگاه قدرتند؛ آنها نباید تسلیم و مطیع مجریان و سیاستمداران باشند بلکه باید چون پیران فرتوت که هیچ شمشیری در دستشان جنبیدن نمیگیرد، بر آتش احساسات عوام و خواص آب بریزند که هر چیزی را تشریفات و آدابی است و این آداب با سرعت و بیمبالاتی سازگار نیست.
لازم نیست با حرف حکمرانی نو و صبوری برای آغاز اصلاح حکمرانی کام مردم را شیرین کرد، حتّی لازم نیست سیاستمداران را عوض کرد. تنها پایندی به همان چیزی که حقوقدانان پس از هزاران سال تجربه دریافته اند، کفایت میکند: به شکلها، به فرمها، به تشریفاتی که همین نظم موجود لازم میآورد، به شکل رسیدگی، به شکل اعتراض، به شکل آزادی، به شکل استقلال قاضی، به شکل حق انتخاب وکیل. اینها همه شکلی اند، فارغ از محتوا و محملشان. کاش من هم به شکل قضایا پایبند بودم و اخبار این رسیدگیها را جدیتر میگرفتم و زودتر چیزی مینوشتم.
@tammat1
https://virgool.io/tammat/formalism-zww90mmbpwtl
ویرگول
علیه غیر تشریفاتی بودن
آنچه حقوقدانان بدان میپردازند عمدتاً راجع به تشریفات و شکل قضایاست. محتوای قانون، این که چه چیزی هنجار باشد و مورد حمایت، مسئلهای فرهنگ…
👍14
Forwarded from آنسو | AnSoo
در این ماههای سخت و بد، در میانهٔ آوارِ اخبار و هجومِ وحشتهای بینام، مرغِ یاکریمی در کنجِ خانهٔ ما لانه کرد. پیشِ چشمِ ما خاشاک آورد، جوجههایش را زایید و حالا چنان با طمأنینه مراقبشان است که گویی امنترین نقطهٔ جهان را یافته است.
میگویند در تاریخِ هزارانسالهٔ بشر، رویهمرفته ۲۶۸ سال بوده که جنگی در کار نبوده!...
پیداست که سهمِ من و ما از زندگی، قرار نیست در همان معدود سالهای آرام بگذرد.
در مقالات شمس آمده است که یکبار موسی نزد خدا رفت و پرسید: «یا رب، فایده چه باشد چون فرعون قبول نخواهد کردن؟» خداوند در پاسخ گفت: «تو از آنِ خود فرو مگذار، بگو.»
به گمان من، تمامِ معنای زندگی همین «بهرغمِ همهچیز زیستن» است. همینکه به موازاتِ هزارویک مصیبتِ کوچک و بزرگ، تو از آنِ خود فرو نگذاری و کارِ خودت را بکنی.
همینکه پدافند بزند، موشک بترکاند، یاکریم بزاید، ما وصلت کنیم و دکاندارِ سرِ کوچه میوههایش را دستمال بکشد.
بهرغمِ تمامِ آنچه بر ما رفته و تمام دردهایی که در سالها و ماههای پیشِ رو آبستنِ آنیم، به جوجههای کنجِ خانه نگاه میکنم و زادن، ساختن و حتی در «شور و شعف» ماندن را با خودم مرور میکنم.
بیش از هر زمانی برایم پررنگ است که زیستن در این روزگار را با تعابیر پرطمطراقی مانندِ دهنکجی به آشوبِ هستی یا کنشی شجاعانه و آنارشیستیک آغشته نکنم و رنجهای این دوران را هم رنجهایی منحصربهفرد نپندارم.
به رسمیت شناختنِ سادگی و عمقِ «معمولی بودن»، بزرگترین درسِ زندگیِ من تا این سن و سال بوده است.
@AnSoo
کمال طیبی
میگویند در تاریخِ هزارانسالهٔ بشر، رویهمرفته ۲۶۸ سال بوده که جنگی در کار نبوده!...
پیداست که سهمِ من و ما از زندگی، قرار نیست در همان معدود سالهای آرام بگذرد.
در مقالات شمس آمده است که یکبار موسی نزد خدا رفت و پرسید: «یا رب، فایده چه باشد چون فرعون قبول نخواهد کردن؟» خداوند در پاسخ گفت: «تو از آنِ خود فرو مگذار، بگو.»
به گمان من، تمامِ معنای زندگی همین «بهرغمِ همهچیز زیستن» است. همینکه به موازاتِ هزارویک مصیبتِ کوچک و بزرگ، تو از آنِ خود فرو نگذاری و کارِ خودت را بکنی.
همینکه پدافند بزند، موشک بترکاند، یاکریم بزاید، ما وصلت کنیم و دکاندارِ سرِ کوچه میوههایش را دستمال بکشد.
بهرغمِ تمامِ آنچه بر ما رفته و تمام دردهایی که در سالها و ماههای پیشِ رو آبستنِ آنیم، به جوجههای کنجِ خانه نگاه میکنم و زادن، ساختن و حتی در «شور و شعف» ماندن را با خودم مرور میکنم.
بیش از هر زمانی برایم پررنگ است که زیستن در این روزگار را با تعابیر پرطمطراقی مانندِ دهنکجی به آشوبِ هستی یا کنشی شجاعانه و آنارشیستیک آغشته نکنم و رنجهای این دوران را هم رنجهایی منحصربهفرد نپندارم.
به رسمیت شناختنِ سادگی و عمقِ «معمولی بودن»، بزرگترین درسِ زندگیِ من تا این سن و سال بوده است.
@AnSoo
کمال طیبی
👍16👎1
خانم ذاکری
خانم رنجبر
خانم رسولی
خانم نیستانی
خانم رنجبر
خانم کریمی
خانم کمالی
خانم کریمی
روزتان مبارک
عکسها از اینجاست
@neocritic
خانم رنجبر
خانم رسولی
خانم نیستانی
خانم رنجبر
خانم کریمی
خانم کمالی
خانم کریمی
روزتان مبارک
عکسها از اینجاست
@neocritic
👍29