✍🏻
مراقبت از زندگی، وقتی «همه کُشته دوستدارند»
اولین بار حسی که فعلا نامی ندارد را آن شبی تجربه کردم که ترامپ تهدید کرده بود زیرساختها را بمباران خواهد کرد: شدیدتر دست و پا زدن برای بیدار شدن از کابوسی که کابوس نیست.
بعدتر تکرار شد در جلسه آنلاینی که تحلیلهای ترسناک باعث شد بیصدا جلسه را ترک کنم.
و باز همین دیروز. در گفتوگویی درباره جنگ و پساجنگ با گروهی از اساتید که چنان تصویر هولناک و تاریکی از آینده (عمدتا اقتصادی و اجتماعی) ترسیم کردند که تکرار دیماه قریب بهنظر رسید. احساس کردم تاریکی مرا بلعید و حرفهای خودم یادم رفت!
***
مدتی پیش از قول وکیلی که هم وکالت بازداشتیهای سال ۱۴۰۱ و هم بازداشتیهای ۱۴۰۴ را برعهده داشته، شنیدم که در سال ۱۴۰۱ حضور دائمی نزدیکان بازداشتیها اطراف زندان بسیار چشمگیر بوده است. آنان حاضر بودند مبالغ قابل توجهی برای تماس یا خبرگرفتن از عزیزشان بپردازند. در مقابل، شمار زیادی از بازداشتیهای ۱۴۰۴ به لحاظ مالی بهشدت در مضیقه بودند و خویشاوندانشان هم امکان مالی کافی حتی برای رها کردن کار و زندگی و پیگیری اوضاع و احوال آنها را نداشتند.
***
کسی تعریف کرد روز ۱۸ دیماه، نوجوان همسایه را که بهفرموده سیاه پوشیده و ابزار تیزی همراه داشته با استدلال و التماس در حیاط ساختمان متوقف و به خانه بازگردانده است. هیچ قهرمانانه و حماسی نیست درمقابل آن دعوتهای پرشور و وعدههای طلایی، ولی به چشم من والاترین کنش اخلاقی و مراقبتی و نشانه تعهد عمیق انسانی و مدنی است:
ایستادن در سرما و دقایق طولانی سروکله زدن با نوجوانی برانگیخته که والدینش نتوانستهاند منصرفش کنند.
تلاش برای نجات یک زندگی عادی که تازه آغاز شده ...یک خانواده معمولی...دهها امکان در آینده.
به دوستم گفتم اگر واقعا چنین چشمانداز اقتصادی هولناکی درپیش است باید راههایی برای مراقبت از همدیگر پیدا کنیم. برای محافظت از زندگیها. برای مراقبت از هر یک جان عزیز و دوام آوردن زیر انواع فشارهای اقتصادی و روانی که موج خشم را خروشان میکند و ببین تا کجا که صف کشیدهاند موجسوارها.
خندید: «حرفهای روزنه گشاها و اصلاحطلبها؟»
گفتم هیچ کس مالک مفاهیم نیست. من از مراقبت آدمها از هم حرف میزنم. از پرواداری. از نیروی عواطفی که میتواند به نفع خیرعمومی بسیج شود و دایره دغدغه ما را بزرگ کند. سرنوشت مشترکمان را یادآوری کند. مای ۱۴۰۱ را به سمت مای ۱۴۰۴ متوجه و نگران کند. این بازی سیاسی نیست، ضرورتی اجتماعی است در شرایطی که به قول آن استاد «همه کشته دوست دارند» نه آدم زنده.
پوزخند زد: «در بهترین حالت زنگ کلمات تو شبیه شعری ملالانگیز است بدون وعده برای رهایی یا رستگاری جانبهلبها. توانی برای رقابت با نغمههای شورانگیز حماسی ندارد...»
اغلب از پوزخندها مایوس میشوم. نمیدانم وقتی اصرار بر مراقبت و شفقت فورا چهره سادهلوح و حتی بزدلی از تو میسازد چطور میشود از اهمیت ادامه زندگی گفت و بیاعتبار نشد. نمیدانم چطور میشود دغدغه مراقبت ساخت وسط حس رهاشدگی. نمیدانم چطور میشود به شکل موثری از ضرورت تعهد به حفظ زندگیها در شرایطی دفاع کرد که همه شکوه و غرور حول مرگ سامان گرفته است و زندگی هم سخت است.
@neocritic
مراقبت از زندگی، وقتی «همه کُشته دوستدارند»
اولین بار حسی که فعلا نامی ندارد را آن شبی تجربه کردم که ترامپ تهدید کرده بود زیرساختها را بمباران خواهد کرد: شدیدتر دست و پا زدن برای بیدار شدن از کابوسی که کابوس نیست.
بعدتر تکرار شد در جلسه آنلاینی که تحلیلهای ترسناک باعث شد بیصدا جلسه را ترک کنم.
و باز همین دیروز. در گفتوگویی درباره جنگ و پساجنگ با گروهی از اساتید که چنان تصویر هولناک و تاریکی از آینده (عمدتا اقتصادی و اجتماعی) ترسیم کردند که تکرار دیماه قریب بهنظر رسید. احساس کردم تاریکی مرا بلعید و حرفهای خودم یادم رفت!
***
مدتی پیش از قول وکیلی که هم وکالت بازداشتیهای سال ۱۴۰۱ و هم بازداشتیهای ۱۴۰۴ را برعهده داشته، شنیدم که در سال ۱۴۰۱ حضور دائمی نزدیکان بازداشتیها اطراف زندان بسیار چشمگیر بوده است. آنان حاضر بودند مبالغ قابل توجهی برای تماس یا خبرگرفتن از عزیزشان بپردازند. در مقابل، شمار زیادی از بازداشتیهای ۱۴۰۴ به لحاظ مالی بهشدت در مضیقه بودند و خویشاوندانشان هم امکان مالی کافی حتی برای رها کردن کار و زندگی و پیگیری اوضاع و احوال آنها را نداشتند.
***
کسی تعریف کرد روز ۱۸ دیماه، نوجوان همسایه را که بهفرموده سیاه پوشیده و ابزار تیزی همراه داشته با استدلال و التماس در حیاط ساختمان متوقف و به خانه بازگردانده است. هیچ قهرمانانه و حماسی نیست درمقابل آن دعوتهای پرشور و وعدههای طلایی، ولی به چشم من والاترین کنش اخلاقی و مراقبتی و نشانه تعهد عمیق انسانی و مدنی است:
ایستادن در سرما و دقایق طولانی سروکله زدن با نوجوانی برانگیخته که والدینش نتوانستهاند منصرفش کنند.
تلاش برای نجات یک زندگی عادی که تازه آغاز شده ...یک خانواده معمولی...دهها امکان در آینده.
به دوستم گفتم اگر واقعا چنین چشمانداز اقتصادی هولناکی درپیش است باید راههایی برای مراقبت از همدیگر پیدا کنیم. برای محافظت از زندگیها. برای مراقبت از هر یک جان عزیز و دوام آوردن زیر انواع فشارهای اقتصادی و روانی که موج خشم را خروشان میکند و ببین تا کجا که صف کشیدهاند موجسوارها.
خندید: «حرفهای روزنه گشاها و اصلاحطلبها؟»
گفتم هیچ کس مالک مفاهیم نیست. من از مراقبت آدمها از هم حرف میزنم. از پرواداری. از نیروی عواطفی که میتواند به نفع خیرعمومی بسیج شود و دایره دغدغه ما را بزرگ کند. سرنوشت مشترکمان را یادآوری کند. مای ۱۴۰۱ را به سمت مای ۱۴۰۴ متوجه و نگران کند. این بازی سیاسی نیست، ضرورتی اجتماعی است در شرایطی که به قول آن استاد «همه کشته دوست دارند» نه آدم زنده.
پوزخند زد: «در بهترین حالت زنگ کلمات تو شبیه شعری ملالانگیز است بدون وعده برای رهایی یا رستگاری جانبهلبها. توانی برای رقابت با نغمههای شورانگیز حماسی ندارد...»
اغلب از پوزخندها مایوس میشوم. نمیدانم وقتی اصرار بر مراقبت و شفقت فورا چهره سادهلوح و حتی بزدلی از تو میسازد چطور میشود از اهمیت ادامه زندگی گفت و بیاعتبار نشد. نمیدانم چطور میشود دغدغه مراقبت ساخت وسط حس رهاشدگی. نمیدانم چطور میشود به شکل موثری از ضرورت تعهد به حفظ زندگیها در شرایطی دفاع کرد که همه شکوه و غرور حول مرگ سامان گرفته است و زندگی هم سخت است.
@neocritic
👍35👎2
Forwarded from موسسه پرتو (پروژه کلپورگان)
سالهاست در روستاهای مرزی بلوچستان، به مهارتآموزی دانشآموزان در کنار مبارزه با ترکتحصیل آنها مشغولیم. تاکنون در این دو هدف، چندان در مورد پسران، به دلیل جاذبه سوختکشی موفق نبودهایم.
حالا میخواهیم در تابستان سه کارگاه آموزش خیاطی لباس بلوچی مردانه، در سه دبیرستان پسرانه روستاهای مرزی شهر سراوان راهاندازی کنیم.
چرخهای صنعتی دو دبیرستان از پیش موجود است شما میتوانید با اهدای یک تا چندسهم ۲۰۰هزارتومانی در ایران و از دستکم دهدلار یا بیشتر در خارج کشور، به خرید دو چرخ صنعتی و لوازم کارگاهی به یادگیری مهارت در مناطقی کمک کنید که اشتغال به شدت محدود است و ترکتحصیل پسران به بالاترین حد ممکن در ایران میرسد.
موسسه دانش و توانمندی پرتو
به شماره ثبت ۵۷۰۲۷
شماره کارت
5022297000540059
شماره شبا
IR480570032381021192896101
t.me/kalpooragan97
حالا میخواهیم در تابستان سه کارگاه آموزش خیاطی لباس بلوچی مردانه، در سه دبیرستان پسرانه روستاهای مرزی شهر سراوان راهاندازی کنیم.
چرخهای صنعتی دو دبیرستان از پیش موجود است شما میتوانید با اهدای یک تا چندسهم ۲۰۰هزارتومانی در ایران و از دستکم دهدلار یا بیشتر در خارج کشور، به خرید دو چرخ صنعتی و لوازم کارگاهی به یادگیری مهارت در مناطقی کمک کنید که اشتغال به شدت محدود است و ترکتحصیل پسران به بالاترین حد ممکن در ایران میرسد.
موسسه دانش و توانمندی پرتو
به شماره ثبت ۵۷۰۲۷
شماره کارت
5022297000540059
شماره شبا
IR480570032381021192896101
t.me/kalpooragan97
👍7
✍🏻
هشتگ خردهنالهها؛ هشتگ حق مکث
دوستم گفت معلم برادرزادهاش در یکی از شهرهای ایران هفتهای یکی دو روز بچههای کلاسش را در یکی از مساجد شهر جمع میکند. هم درسهایشان را مرور میکنند و هم بازی در حیاط مسجد. گفت بیشتر از همه مادرها دعایش میکنند. مادرهای تشنه برای چندساعت آرامش!
...
از دوستانم که کارهای خبری میکنند پرسیدم: چرا روایتهای مادرها، معلمها، سالمندان و پرستاران سالمندان، معلولان و... از فشاری که تحمل میکنند بابت قطعی اینترنت انعکاس نمیدهید؟ تعطیلی مدارس، زندانی شدن بچهها در خانه و مادرها و گاه پدرهایی که گیروگرفتار آموزش مجازی تماموقت بچهها هستند؟ افت کیفیت آموزش و...گفتند اینها جزو «خردهنالهها»ست و این اسم محترمانه عبارتی دیگر است که اسم واقعی اینقسم روایتهاست.
گفتم: آموزش نسل آینده که «خردهناله» نیست.
گفتند: شرایط جنگی است دیگر.
و این یعنی ختم مذاکره.
...
دستورالعملی برای مادران در پیامرسان بله دست بدست میشد که یکی از بندهایش این بود: «به جای داد زدن، احساس خود را بگویید. مثلاً "کمی کلافه شدم و نیاز به مکث دارم"». دستورالعمل میگفت به خودتان حق «مکث» بدهید پیش از آنکه از بابت کلافگی برخورد تندی پیش بیاید و خودتان و بچه بدتر آزار ببینید.
...
این خبر را در گروهی گذاشتم و پرسیدم مادرها چکار کنند؟ هیچکس جواب نداد. هیچکس در آن گروه مادر نبود.
چندتا از مسئولین و سیاستگذاران ما در شورهای عالی مادر هستند؟ مادرها وقت ندارند مسئول شوند. حتی وقت ندارند توی گروههای بله خبر دنبال کنند.
مادر کارمند هم اگر این خبر را دیده باشد که لابد دارد «مکث میکند» تا داد نزدند... البته گاهی نوشتن هم کمک میکند.
این نالههای خُرد معمولاً فراتر از یادداشتهای شخصی نمیروند و خیال نکنم هیچ وقت تیتر اول رسانهای را به خودشان اختصاص داده باشند، اما عموماً درک خوبی از وضعیت روانی آدمها در خانهها به ما میدهد. قطعی اینترنت و تعطیلی مدارس یعنی توقف زندگی روزمره برای خانوادههای جوان و فعال. یعنی انباشت رنجهایی که در چشم آنان که مصلحت عموم را تشخیص میدهند ناچیز است: حال و آینده روانی یک ملت.
شاید بد نباشد مسئولان، بهویژه علاقمندان به سیاستهای افزایش جمعیت هم گاهی مکث کنند برای شنیدن این نالههای ناچیز که از خانهها بلند است و محاسبه کنند هزینههای واقعی را و سیاستهایی طراحی کنند که هم امنیت را خیلی خیلی جدی بگیرد و هم سلامت روان و زندگی روزمره مردم را.
بپرسند تا کی میشود نتایج این میزان بار جسمی و روانی تصمیمات کلان را برگرده خانوادهها گذاشت و انتظار داشت نشکند؟
@neocritic
هشتگ خردهنالهها؛ هشتگ حق مکث
دوستم گفت معلم برادرزادهاش در یکی از شهرهای ایران هفتهای یکی دو روز بچههای کلاسش را در یکی از مساجد شهر جمع میکند. هم درسهایشان را مرور میکنند و هم بازی در حیاط مسجد. گفت بیشتر از همه مادرها دعایش میکنند. مادرهای تشنه برای چندساعت آرامش!
...
از دوستانم که کارهای خبری میکنند پرسیدم: چرا روایتهای مادرها، معلمها، سالمندان و پرستاران سالمندان، معلولان و... از فشاری که تحمل میکنند بابت قطعی اینترنت انعکاس نمیدهید؟ تعطیلی مدارس، زندانی شدن بچهها در خانه و مادرها و گاه پدرهایی که گیروگرفتار آموزش مجازی تماموقت بچهها هستند؟ افت کیفیت آموزش و...گفتند اینها جزو «خردهنالهها»ست و این اسم محترمانه عبارتی دیگر است که اسم واقعی اینقسم روایتهاست.
گفتم: آموزش نسل آینده که «خردهناله» نیست.
گفتند: شرایط جنگی است دیگر.
و این یعنی ختم مذاکره.
...
دستورالعملی برای مادران در پیامرسان بله دست بدست میشد که یکی از بندهایش این بود: «به جای داد زدن، احساس خود را بگویید. مثلاً "کمی کلافه شدم و نیاز به مکث دارم"». دستورالعمل میگفت به خودتان حق «مکث» بدهید پیش از آنکه از بابت کلافگی برخورد تندی پیش بیاید و خودتان و بچه بدتر آزار ببینید.
...
استاندار تهران گفت: حضور کارکنان وزارتخانه ها، سازمان ها و دستگاه های اجرایی مستقر در استان تهران از شنبه (۱۹ اردیبهشت) صددرصدی است.
این خبر را در گروهی گذاشتم و پرسیدم مادرها چکار کنند؟ هیچکس جواب نداد. هیچکس در آن گروه مادر نبود.
چندتا از مسئولین و سیاستگذاران ما در شورهای عالی مادر هستند؟ مادرها وقت ندارند مسئول شوند. حتی وقت ندارند توی گروههای بله خبر دنبال کنند.
مادر کارمند هم اگر این خبر را دیده باشد که لابد دارد «مکث میکند» تا داد نزدند... البته گاهی نوشتن هم کمک میکند.
این نالههای خُرد معمولاً فراتر از یادداشتهای شخصی نمیروند و خیال نکنم هیچ وقت تیتر اول رسانهای را به خودشان اختصاص داده باشند، اما عموماً درک خوبی از وضعیت روانی آدمها در خانهها به ما میدهد. قطعی اینترنت و تعطیلی مدارس یعنی توقف زندگی روزمره برای خانوادههای جوان و فعال. یعنی انباشت رنجهایی که در چشم آنان که مصلحت عموم را تشخیص میدهند ناچیز است: حال و آینده روانی یک ملت.
شاید بد نباشد مسئولان، بهویژه علاقمندان به سیاستهای افزایش جمعیت هم گاهی مکث کنند برای شنیدن این نالههای ناچیز که از خانهها بلند است و محاسبه کنند هزینههای واقعی را و سیاستهایی طراحی کنند که هم امنیت را خیلی خیلی جدی بگیرد و هم سلامت روان و زندگی روزمره مردم را.
بپرسند تا کی میشود نتایج این میزان بار جسمی و روانی تصمیمات کلان را برگرده خانوادهها گذاشت و انتظار داشت نشکند؟
@neocritic
👍22
Critic l مریم نصر
✍🏻 مراقبت از زندگی، وقتی «همه کُشته دوستدارند» اولین بار حسی که فعلا نامی ندارد را آن شبی تجربه کردم که ترامپ تهدید کرده بود زیرساختها را بمباران خواهد کرد: شدیدتر دست و پا زدن برای بیدار شدن از کابوسی که کابوس نیست. بعدتر تکرار شد در جلسه آنلاینی…
✍🏻
درباره مصالحه
یکی از میانبرنامههای اخیر تلویزیون در مجموعه «ایران ما» درباره امیرکبیر است. چهره کاملاً انقلابیِ صداوسیماپسند از امیرکبیر نشان میدهد که در هیچ زمینهای اهل مصالحه نبود. پایانبندی با جملاتی نزدیک به این رقم میخورد که «پاداش خدماتش را با شهادت گرفت»
جاری شدن خون در جوی آب باغ فین کاشان...
مصالحه و توافق سیاسی چه خارجی و چه داخلی، اصلا کار آسانی نیست. نیازمند آگاهی، مدارا، فداکردن چیزهای عزیز و آرام کردن دردهای عمیق است...خدا میداند که در این دنیای پراز خشونت، جنگ و دعوا خیلی آسانتر است، به ویژه وقتی خوراک کافی برای هیولاهای نفرتخوار فراهم باشد. وقتی نامِ جاوید با مرگ، پاداش قهرمانی است و شعار «مرگ بر سازشگر» و « نفرین به وسط باز خونشور» پاداش تلاش برای مصالحه.
آویشای مارگالیت، فیلسوف مشهور یهودی کتابی دارد درباره توافق و مصالحه از منظری اخلاقی...یکی از فصلهای کتاب درباره توافق با فرقهگراهاست.
او میگوید اغلب ما رویکردی دوچشمی به توافق (سیاسی) داریم که از طرفی متوجه فهمی اقتصادی از منازعه است و ازطرف دیگر متاثر از فهمی دینی. در زندگی روزمره فهم اقتصادی دست بالا را دارد، ولی در زمانه بحران عمدتاً فهم دینی از سیاست غالب میشود. (مارگالیت در این کتاب تلاش میکند شرحی واقعبینانه و اخلاقی از مصالحه و مصالحههای فاسد و غیراخلاقی بدهد.)
اما فرقه گراها. فرقهگراها دید یکچشمی دارند که الزاماً ممکن است مذهبی هم نباشد، اما نگاهشان به سیاست تحت تسلط حالت ذهنی و شیوه عمل خاصی است که «فهم دینی از سیاست» میخواند.
فرقهگرایی هرنوع توافق و مصالحه را «فاسد» میداند چرا که موضع خودش را «مقدس» تصور میکند. نویسنده به مورد «خوارج» در تاریخ اسلام اشاره میکند که باعث ایجاد شکاف در جهان اسلام شد. برای فرقهگرا امور مقدس قابل معامله و توافق نیستند و نباید به «حکمیت» واگذار شوند: «لا حکم الا لله»
نویسنده میگوید در حالیکه در دموکراسی افراد مهم هستند و اعداد شمرده میشوند، فرقهگراها به اعداد اهمیت نمیدهند. کیفیت افراد و تقدس آنان مهم است نه کمیتشان. در فرقهها گروه کوچکی از برگزیدگانِ خالص و مخلص بشریت را نجات خواهند داد. شمار گشتگانِ امروز برای آرمان مقدس، بیاهمیت است دربرابر انبوه نجات یافتگان آینده. فرقهگراها هیچ وقت از آرمانهای مقدسشان کوتاه نمیآیند تا شمار بیشتر از مردم را جذب کنند، چون این کار مساوی جذب ناخالصی است.
فرقهگراها خودشیفتگی غریبی درباره تفاوتهای کوچک خود با سایرین دارند. ظرافتهای دقیقی که مرز مای خوب و نور و آنهای بد و کور را مشخص میکند. یک بسته کامل و جامع دارای مرزهای واضح که ما را از آلودگی محافظت میکند و باید یکجا بپذیری، انتخاب و انتقاد معنا ندارد، باید عمده مصرف کنی.
ذهن فرقهگرا همیشه در «کمین» است تا مچ خائنان به آرمانها را بگیرد. برای همین هم مدام درحال «خالصسازی»، ساختن سلسله مراتب و جدا کردن حساب خودش از بقیه است.
نگاه فرقهگراها به آنان که بیرون از حلقه مای خوب هستند، کاملا ابزاری است. هیچ ارزشی بیرون از ما وجود ندارد ولی ناخالصها میتوانند به لحاظ ابزاری مفید باشند.
یکی از بازرترین ویژگیهای فرقهگرایان نفرتورزی آنان است. شما یا در سمت درست تاریخ در کنار ما ایستادهاید یا خطاکارید. شکنندگی و ضعف ذاتی انسان پذیرفتنی نیست. مسیر روشن و مشخص است. اگر جز این رفتی گناهکار و نفرتانگیزی و «نفرین برتو»
حس میکنم همه درحال تقویت روحیه فرقهگرایی هستیم و روز به روز از امکان مصالحه دورتر میشویم چراکه مصالحه مستلزم پذیرش نقص، فداکردن چیزهای عزیز و مدارا با دیگرانی است که نه برگزیدهاند و نه نور خالص، مثل خود ما.
Margalit, A. 2009 . On compromise and rotten compromises. Princeton University Press.
@neocritic
درباره مصالحه
یکی از میانبرنامههای اخیر تلویزیون در مجموعه «ایران ما» درباره امیرکبیر است. چهره کاملاً انقلابیِ صداوسیماپسند از امیرکبیر نشان میدهد که در هیچ زمینهای اهل مصالحه نبود. پایانبندی با جملاتی نزدیک به این رقم میخورد که «پاداش خدماتش را با شهادت گرفت»
جاری شدن خون در جوی آب باغ فین کاشان...
مصالحه و توافق سیاسی چه خارجی و چه داخلی، اصلا کار آسانی نیست. نیازمند آگاهی، مدارا، فداکردن چیزهای عزیز و آرام کردن دردهای عمیق است...خدا میداند که در این دنیای پراز خشونت، جنگ و دعوا خیلی آسانتر است، به ویژه وقتی خوراک کافی برای هیولاهای نفرتخوار فراهم باشد. وقتی نامِ جاوید با مرگ، پاداش قهرمانی است و شعار «مرگ بر سازشگر» و « نفرین به وسط باز خونشور» پاداش تلاش برای مصالحه.
آویشای مارگالیت، فیلسوف مشهور یهودی کتابی دارد درباره توافق و مصالحه از منظری اخلاقی...یکی از فصلهای کتاب درباره توافق با فرقهگراهاست.
او میگوید اغلب ما رویکردی دوچشمی به توافق (سیاسی) داریم که از طرفی متوجه فهمی اقتصادی از منازعه است و ازطرف دیگر متاثر از فهمی دینی. در زندگی روزمره فهم اقتصادی دست بالا را دارد، ولی در زمانه بحران عمدتاً فهم دینی از سیاست غالب میشود. (مارگالیت در این کتاب تلاش میکند شرحی واقعبینانه و اخلاقی از مصالحه و مصالحههای فاسد و غیراخلاقی بدهد.)
اما فرقه گراها. فرقهگراها دید یکچشمی دارند که الزاماً ممکن است مذهبی هم نباشد، اما نگاهشان به سیاست تحت تسلط حالت ذهنی و شیوه عمل خاصی است که «فهم دینی از سیاست» میخواند.
فرقهگرایی هرنوع توافق و مصالحه را «فاسد» میداند چرا که موضع خودش را «مقدس» تصور میکند. نویسنده به مورد «خوارج» در تاریخ اسلام اشاره میکند که باعث ایجاد شکاف در جهان اسلام شد. برای فرقهگرا امور مقدس قابل معامله و توافق نیستند و نباید به «حکمیت» واگذار شوند: «لا حکم الا لله»
نویسنده میگوید در حالیکه در دموکراسی افراد مهم هستند و اعداد شمرده میشوند، فرقهگراها به اعداد اهمیت نمیدهند. کیفیت افراد و تقدس آنان مهم است نه کمیتشان. در فرقهها گروه کوچکی از برگزیدگانِ خالص و مخلص بشریت را نجات خواهند داد. شمار گشتگانِ امروز برای آرمان مقدس، بیاهمیت است دربرابر انبوه نجات یافتگان آینده. فرقهگراها هیچ وقت از آرمانهای مقدسشان کوتاه نمیآیند تا شمار بیشتر از مردم را جذب کنند، چون این کار مساوی جذب ناخالصی است.
فرقهگراها خودشیفتگی غریبی درباره تفاوتهای کوچک خود با سایرین دارند. ظرافتهای دقیقی که مرز مای خوب و نور و آنهای بد و کور را مشخص میکند. یک بسته کامل و جامع دارای مرزهای واضح که ما را از آلودگی محافظت میکند و باید یکجا بپذیری، انتخاب و انتقاد معنا ندارد، باید عمده مصرف کنی.
ذهن فرقهگرا همیشه در «کمین» است تا مچ خائنان به آرمانها را بگیرد. برای همین هم مدام درحال «خالصسازی»، ساختن سلسله مراتب و جدا کردن حساب خودش از بقیه است.
فرقهگرا مثل آمیب اجتماعی رفتار میکند: حتی وقتی تنها یک سلول دارد، خود را به دو بخش تقسیم میکند. در محیط نامساعد، این آمیبگونه فرقهگرا به «کیست» تبدیل میشود و برای زنده ماندن خود را کاملاً از جهان بیرون جدا میکند
نگاه فرقهگراها به آنان که بیرون از حلقه مای خوب هستند، کاملا ابزاری است. هیچ ارزشی بیرون از ما وجود ندارد ولی ناخالصها میتوانند به لحاظ ابزاری مفید باشند.
یکی از بازرترین ویژگیهای فرقهگرایان نفرتورزی آنان است. شما یا در سمت درست تاریخ در کنار ما ایستادهاید یا خطاکارید. شکنندگی و ضعف ذاتی انسان پذیرفتنی نیست. مسیر روشن و مشخص است. اگر جز این رفتی گناهکار و نفرتانگیزی و «نفرین برتو»
حس میکنم همه درحال تقویت روحیه فرقهگرایی هستیم و روز به روز از امکان مصالحه دورتر میشویم چراکه مصالحه مستلزم پذیرش نقص، فداکردن چیزهای عزیز و مدارا با دیگرانی است که نه برگزیدهاند و نه نور خالص، مثل خود ما.
Margalit, A. 2009 . On compromise and rotten compromises. Princeton University Press.
@neocritic
👍20
زیر پل صدر
حسین قدیانی: یک شب از خیابان دقوز کامرانیه پلههای پل صدر را رفتم بالا و هنوز تمامقد به اتوبان نرسیده بودم که دیدم یک معتاد دارد عرض اتوبان را رد میشود و پرچم کوچکی از کشورمان را هم در دست دارد. مطمئن بودم طرف معتاد است. این فقط معتادها هستند که در حد فاصل گارد ریل اتوبانها خانه میکنند، با خیال راحت تریاک میکشند، حشیش میکشند، شیشه میکشند و بسیار چیزهای دیگر میکشند و خب لابد از دنیا هم زیاد میکشند. همین جا لو بدهم که آن آدم معتاد زن بود. روسری سرش بود و مانتوی چرک بلندی داشت و از همان دور هم معلوم بود که همهی دندانهایش ریخته. همه حالا نه. اکثر بنویسم که دروغ ننوشته باشم. تا از عرض خیابان رد شود، من دلم هری ریخت، چرا که خیلی خطرناک رد شد و یک دویست و شش نزدیک بود بزندش...
▫️
توی دلم گفتم هنر این است که بتوانی مخ این یکی را بزنی. بهش خنده تحویل دادم که پرچم داری! گفت دارم میروم تجمع! گفتم تجمع کجا؟ گفت تجمع هر کجا که شام بدهند، میدان اختیاریه شاید. گفتم چرا پرچم را دستت گرفتهای؟ گفت همین طور الکی. گفتم ایران را دوست داری؟ گفت یک زمان خیلی دوستش داشتم و یک بار هم در مدرسه موضوع انشایم شد ولی الان نمیدانم کشورم را دوست دارم یا نه. شاید حتی ازش متنفر باشم. بعد گفت یک کتونی نداری اضافه؟ کفشم پاره است. راست میگفت. سه تا از انگشتهای پای چپش بیرون زده بود از آن کفشها که انگار کفش میرزانوروز بود اما حتی همان ناخنهای کثیف هم لاک داشت. نفهمیدم قرمز است یا جگری. این را هم نتوانستم حدس بزنم که طرف چند ساله است. شاید فقط سی و سه سالش بود ولی قشنگ میخورد پنجاه و حتی شصت ساله باشد...
▫️
زندگی خیلی وقتها با آدم بد تا میکند و خدا نکند زندگی بخواهد آن روی سگش را به آدم نشان بدهد. همهی ما مزهی هبوط را چشیدهایم. سالها پیش دختربچهی مدرسهای با موضوع ایران انشا نوشته که شاید بیست هم آورده ولی حالا نمیداند وطنش را، ایرانش را، کشورش را دوست دارد یا نه. دلم را به این خوش میکنم که آن پرچم یعنی آن زن ته ته دلش ایران را دوست داشت...
▫️
چه فرقی است میان این زن و دخترهای بیحجاب تجمع میدان تجریش؟ نه واقعاً میخواهم بدانم. چرا یک آن حتی بدم آمد که دست آن زن معتاد- که همهی دندانهایش زرد و سیاه بود- پرچم ایران باشد؟ چون بیکلاسی میشود؟ اصلاً بیاییم ببینیم کی کلاس این زن را پایین آورده و اینچنین معتادش کرده که آنچنان بوی بد بدهد؟ دولت؟ کل حکومت؟ سران قوا؟ تهان قوا؟ رضاخان؟ رضا پهلوی؟ رئیسی؟ برجام؟ کی؟ و سهم من در اعتیاد آن زن چیست؟ و سهم شما کدام است؟ آدم برای بعضی قصهها جا دارد غصهها بخورد و اشکها بریزد. آیا من اگر سردبیر روزنامهای بودم عکس این زن معتاد را با پرچم ایران میگذاشتم عکس جلد؟
▫️
پسفردایش به دعوت دوستی رفته بودیم ناهار دیزی بخوریم. این هم داستان نیست، ناداستان است و من دارم قصهی یک واقعیت را برایتان مینویسم. نزدیکای وصال، قهوهخانهی آذربایجان. آخرای غذا یک معتاد- که این یکی مرد بود- بیهوا آمد سر میز ما- که در پیادهرو بود- و تکههای استخوان را از ظرف برداشت، گذاشت دهنش، حدود ده ثانیه میک زد و بعد هم "ببخشید" گفت و رفت. فقط من و محسن که نه، همهی مشتریها تعجب کرده بودیم از این صحنه. شبیه بینوایان هوگو بود ولی نه، شبیه هیچ رمانی نبود. یک میز آنورتر دخترخانمی گفت بمیرم خیلی گرسنه بود و بعد دوستپسرش گفت معتاد بود و بعد دختره گفت خب معتاد باشد! معتاد آدم نیست؟
▫️
سؤال خوبی است این "معتاد آدم نیست؟" خوب که بهش پر و بال بدهی، ازش فلسفه درمیآید و جامعهشناسی و رمان. حالا من چند شب است میروم تجمع میدان اختیاریه و از عقلای قوم میپرسم "میبخشین امشب یک خانم که بهش میخوره معتاد باشه، اینجا نیومد؟" دیشب متصدی یکی از غرفهها ازم پرسید با شما نسبتی دارن؟ گفتم شما فرض کن خواهرمه! گفت اینجا پاتوق آدمحسابیهاست و با حرفش دلم شکست و فکری شدم و کفری شدم...
▫️
کفر بیشترم از دست خودم بود که چرا نبردمش دم خانه و بهش کتونی ندادم. راستش ترسیدم شر درست کند. آدمیزاد همین است. به ترسش مجال میدهد که بعداً جلوی عذاب وجدانش را بگیرد. کاش وقتی پرچم ایران را دست هر کدام از ایرانیها میدیدیم، نه فقر و اعتیاد و خشونت که ثروت و شادی و همدلی میدیدیم. خدایی خدا خیلی رحم کرد. نزدیک بود دویست و شش لهش کند. دختری که معتاد بود و دستش پرچم ایران داشت...
▫️
رضا امیرخانی در رمان رهش از بچهای نوشته که از طبقهی بالایی پل صدر میشاشد به طبقهی پایین. یک جور اعتراض به بیدر و پیکری تهران. و من آن شب از زن معتاد در همان لوکیشن پل صدر شنیدم که گفت خیلی دوست دارم بشاشم به سر و صورت هر چی که اسمش زندگی است...
▫️
کاش میشد یک جور میتوانستم آن انشا را ببینم. دخترک خبری از فردایش نداشت...
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
ble.ir/haghnameh
حسین قدیانی: یک شب از خیابان دقوز کامرانیه پلههای پل صدر را رفتم بالا و هنوز تمامقد به اتوبان نرسیده بودم که دیدم یک معتاد دارد عرض اتوبان را رد میشود و پرچم کوچکی از کشورمان را هم در دست دارد. مطمئن بودم طرف معتاد است. این فقط معتادها هستند که در حد فاصل گارد ریل اتوبانها خانه میکنند، با خیال راحت تریاک میکشند، حشیش میکشند، شیشه میکشند و بسیار چیزهای دیگر میکشند و خب لابد از دنیا هم زیاد میکشند. همین جا لو بدهم که آن آدم معتاد زن بود. روسری سرش بود و مانتوی چرک بلندی داشت و از همان دور هم معلوم بود که همهی دندانهایش ریخته. همه حالا نه. اکثر بنویسم که دروغ ننوشته باشم. تا از عرض خیابان رد شود، من دلم هری ریخت، چرا که خیلی خطرناک رد شد و یک دویست و شش نزدیک بود بزندش...
▫️
توی دلم گفتم هنر این است که بتوانی مخ این یکی را بزنی. بهش خنده تحویل دادم که پرچم داری! گفت دارم میروم تجمع! گفتم تجمع کجا؟ گفت تجمع هر کجا که شام بدهند، میدان اختیاریه شاید. گفتم چرا پرچم را دستت گرفتهای؟ گفت همین طور الکی. گفتم ایران را دوست داری؟ گفت یک زمان خیلی دوستش داشتم و یک بار هم در مدرسه موضوع انشایم شد ولی الان نمیدانم کشورم را دوست دارم یا نه. شاید حتی ازش متنفر باشم. بعد گفت یک کتونی نداری اضافه؟ کفشم پاره است. راست میگفت. سه تا از انگشتهای پای چپش بیرون زده بود از آن کفشها که انگار کفش میرزانوروز بود اما حتی همان ناخنهای کثیف هم لاک داشت. نفهمیدم قرمز است یا جگری. این را هم نتوانستم حدس بزنم که طرف چند ساله است. شاید فقط سی و سه سالش بود ولی قشنگ میخورد پنجاه و حتی شصت ساله باشد...
▫️
زندگی خیلی وقتها با آدم بد تا میکند و خدا نکند زندگی بخواهد آن روی سگش را به آدم نشان بدهد. همهی ما مزهی هبوط را چشیدهایم. سالها پیش دختربچهی مدرسهای با موضوع ایران انشا نوشته که شاید بیست هم آورده ولی حالا نمیداند وطنش را، ایرانش را، کشورش را دوست دارد یا نه. دلم را به این خوش میکنم که آن پرچم یعنی آن زن ته ته دلش ایران را دوست داشت...
▫️
چه فرقی است میان این زن و دخترهای بیحجاب تجمع میدان تجریش؟ نه واقعاً میخواهم بدانم. چرا یک آن حتی بدم آمد که دست آن زن معتاد- که همهی دندانهایش زرد و سیاه بود- پرچم ایران باشد؟ چون بیکلاسی میشود؟ اصلاً بیاییم ببینیم کی کلاس این زن را پایین آورده و اینچنین معتادش کرده که آنچنان بوی بد بدهد؟ دولت؟ کل حکومت؟ سران قوا؟ تهان قوا؟ رضاخان؟ رضا پهلوی؟ رئیسی؟ برجام؟ کی؟ و سهم من در اعتیاد آن زن چیست؟ و سهم شما کدام است؟ آدم برای بعضی قصهها جا دارد غصهها بخورد و اشکها بریزد. آیا من اگر سردبیر روزنامهای بودم عکس این زن معتاد را با پرچم ایران میگذاشتم عکس جلد؟
▫️
پسفردایش به دعوت دوستی رفته بودیم ناهار دیزی بخوریم. این هم داستان نیست، ناداستان است و من دارم قصهی یک واقعیت را برایتان مینویسم. نزدیکای وصال، قهوهخانهی آذربایجان. آخرای غذا یک معتاد- که این یکی مرد بود- بیهوا آمد سر میز ما- که در پیادهرو بود- و تکههای استخوان را از ظرف برداشت، گذاشت دهنش، حدود ده ثانیه میک زد و بعد هم "ببخشید" گفت و رفت. فقط من و محسن که نه، همهی مشتریها تعجب کرده بودیم از این صحنه. شبیه بینوایان هوگو بود ولی نه، شبیه هیچ رمانی نبود. یک میز آنورتر دخترخانمی گفت بمیرم خیلی گرسنه بود و بعد دوستپسرش گفت معتاد بود و بعد دختره گفت خب معتاد باشد! معتاد آدم نیست؟
▫️
سؤال خوبی است این "معتاد آدم نیست؟" خوب که بهش پر و بال بدهی، ازش فلسفه درمیآید و جامعهشناسی و رمان. حالا من چند شب است میروم تجمع میدان اختیاریه و از عقلای قوم میپرسم "میبخشین امشب یک خانم که بهش میخوره معتاد باشه، اینجا نیومد؟" دیشب متصدی یکی از غرفهها ازم پرسید با شما نسبتی دارن؟ گفتم شما فرض کن خواهرمه! گفت اینجا پاتوق آدمحسابیهاست و با حرفش دلم شکست و فکری شدم و کفری شدم...
▫️
کفر بیشترم از دست خودم بود که چرا نبردمش دم خانه و بهش کتونی ندادم. راستش ترسیدم شر درست کند. آدمیزاد همین است. به ترسش مجال میدهد که بعداً جلوی عذاب وجدانش را بگیرد. کاش وقتی پرچم ایران را دست هر کدام از ایرانیها میدیدیم، نه فقر و اعتیاد و خشونت که ثروت و شادی و همدلی میدیدیم. خدایی خدا خیلی رحم کرد. نزدیک بود دویست و شش لهش کند. دختری که معتاد بود و دستش پرچم ایران داشت...
▫️
رضا امیرخانی در رمان رهش از بچهای نوشته که از طبقهی بالایی پل صدر میشاشد به طبقهی پایین. یک جور اعتراض به بیدر و پیکری تهران. و من آن شب از زن معتاد در همان لوکیشن پل صدر شنیدم که گفت خیلی دوست دارم بشاشم به سر و صورت هر چی که اسمش زندگی است...
▫️
کاش میشد یک جور میتوانستم آن انشا را ببینم. دخترک خبری از فردایش نداشت...
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
ble.ir/haghnameh
👍22👎4
Forwarded from مدرسه علوم انسانی و دینی لُباب
«امــــر ملــــ🇮🇷ــــی و جنــــ🔥ـــگ»
بزرگترین همایش علوم انسانی با محوریت ایران
1️⃣ نشست اول
با حضور:
👤سیدعطاءالله مهاجرانی
▪️استاد بازنشسته دانشگاه تربیت مدرس
▪️وزیر اسبق فرهنگ و ارشاد اسلامی
👤علی میرسپاسی
▪️استاد جامعهشناسی دانشگاه نیویورک
👤وحید شالچی
▪️استاد جامعهشناسی دانشگاه علامه طباطبایی
▪️معاون فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم
👤سعید زیباکلام
▪️استاد بازنشسته فلسفه دانشگاه تهران
👤حسین هوشمند
▪️استاد اخلاق تطبیقی دانشگاه کنکوردیا کانادا
👤سعید طاوسی
▪️استاد تاریخ دانشگاه علامه طباطبایی
👤محمدرضا جوادی یگانه
▪️استاد علوم اجتماعی دانشگاه تهران
👤متین رمضانخواه
▪️جامعهشناس و معاون مطالعات دفتر هیئت دولت
👤جواد حیدری
▪️استاد علوم سیاسی دانشگاه شاهد
👤شیرین سعیدی
▪️استاد (تعلیقی) علوم سیاسی دانشگاه آرکانزاس امریکا
➕و جمعی دیگر از اساتید مطرح کشور.
📆 چهارشنبه، ۲۳ اردیبهشتماه
⏰ ساعت ۹ لغایت ۱۸
📍دانشگاه شهید بهشتی، مقابل پژوهشکده لیزر و پلاسما
(محل مورد اصابت توسط دشمن امریکایی-صهیـونیستی)
🔻لینک ثبتنام:🔻
➡️ https://formafzar.com/form/cdr3t
🌐 لباب را در [بله] | [تلگرام] | [اینستاگرام]دنبال کنید!
بزرگترین همایش علوم انسانی با محوریت ایران
1️⃣ نشست اول
با حضور:
👤سیدعطاءالله مهاجرانی
▪️استاد بازنشسته دانشگاه تربیت مدرس
▪️وزیر اسبق فرهنگ و ارشاد اسلامی
👤علی میرسپاسی
▪️استاد جامعهشناسی دانشگاه نیویورک
👤وحید شالچی
▪️استاد جامعهشناسی دانشگاه علامه طباطبایی
▪️معاون فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم
👤سعید زیباکلام
▪️استاد بازنشسته فلسفه دانشگاه تهران
👤حسین هوشمند
▪️استاد اخلاق تطبیقی دانشگاه کنکوردیا کانادا
👤سعید طاوسی
▪️استاد تاریخ دانشگاه علامه طباطبایی
👤محمدرضا جوادی یگانه
▪️استاد علوم اجتماعی دانشگاه تهران
👤متین رمضانخواه
▪️جامعهشناس و معاون مطالعات دفتر هیئت دولت
👤جواد حیدری
▪️استاد علوم سیاسی دانشگاه شاهد
👤شیرین سعیدی
▪️استاد (تعلیقی) علوم سیاسی دانشگاه آرکانزاس امریکا
➕و جمعی دیگر از اساتید مطرح کشور.
📆 چهارشنبه، ۲۳ اردیبهشتماه
⏰ ساعت ۹ لغایت ۱۸
📍دانشگاه شهید بهشتی، مقابل پژوهشکده لیزر و پلاسما
(محل مورد اصابت توسط دشمن امریکایی-صهیـونیستی)
🔻لینک ثبتنام:🔻
➡️ https://formafzar.com/form/cdr3t
🌐 لباب را در [بله] | [تلگرام] | [اینستاگرام]دنبال کنید!
👍7👎6
✍🏻
سوپر اپلیکشنهای پر از خالی
راننده اسنپ از اینکه ماه گذشته خانوادهاش را با هفده میلیون تومان درآمد اداره کرده گفت؛ چون تهران خلوت بوده. گفت حتی توان خرید نوشابه خانواده نداشته (معلوم بود خیلی دوست دارد و معلوم بود بدون خانواده بهش نمیچسبد). گفت «هیچکس هم هیچی نمیگه. هستید تو روبیکا؟ یکساعت بالاوپایین کنی هیچ چیز به دردبخوری نیست بخوانی بفهمی چه خبر است... مردم احمقی هستیم»
اکثریت جمعیت فعلی کشور ایران متولد بعد از انقلاب ۵۷ هستند و شما زیادی از آنها متولد عصر دیجیتالاند، در مقابل، اکثریت حاکمان و سیاستگذاران همچنان متولد سالهای پیش از 57 هستند. همانها که از سالهای جوانی شروع کردهاند به حکمرانی و اصطلاح آشنای «فریزشده در پنجاه و هفت» درموردشان بکار میرود.
از ابتدای پیروزی انقلاب تلاشهای فراوان برای مالکیت کامل بر حافظه تاریخی، زبان و ذهنیت ایرانیان در جریان بوده است. از نظارت سفت و سخت بر محتوای درس و مدرسه و دانشگاه تا کنترل سختگیرانه انتشار کتاب و مجله و روزنامه و... تا رسید به عصر دیجیتال و رقابت دشواری که با انواع اصطلاحات «جنگ روایتها» و «عصر پسا حقیقت» و... سعی شد بیاعتبار شود.
فاجعه دیماه ۱۴۰۴ و عوامل آن را هر جور که تحلیل کنیم، از این پیام روشن گریزی نیست که برای استمرار حکمرانی نیازمند تجدید نظر در همه چیز از جمله سیاستهای مربوط به دانش و رسانه هستیم.
مطابق عادت مالوف حکمرانان این تجدیدنظر را مساوی تشدید کنترل و گسترش انحصار و مالکیت فکری و فرهنگی میدانند. اشتباهی که رخ داده در واقع کوتاهی در بندوبست بیشتر بوده است: ولنگاری آقا... همه چیز تقصیر اینترنت و فلان شبکههای خارجی و آن یک سریال پخش خانگی و...
نمیشود منکر تاثیر همه اینها و جدی بود خطرات آن شد، ولی مدتهاست گفتهاند و به تجربه دریافتهایم سانسور خبر و دادن روایتهای اغراق شده، آن هم به شکلی عریان، آنچنان که هیچ نسبتی با دانش و تجربه زندگی مردم نداشته باشد، نتایج معکوس ببار میآورد. خاصه در فضایی یکدست و پر از کلیشه و تکرار، تضاد خیلی بیشتر جلب توجه میکند و به سرعت بی اعتمادی میسازد.
برای همین رسانههای حرفهایتر شیوههای ظریفتری از سانسور را بکار میبندند که البته از دلایل موفقیت آنان و جلب اعتماد مخاطبان نیز هست. احتمالاً به همین دلیل است که جویندگان «حقیقت اخبار» وقتی تلاش میکنند در حد وسط اخبار رسمی داخل ایرانِ همیشه پیروز و بیبیسی فارسی و ایران درآستانه فروپاشی حقیقت را پیدا کنند، نهایتاً بیشتر به بیبیسی اعتماد میکنند تا صدا و سیما یا خبرگزاریهای داخلی.
بیاعتمادی به مراجع رسمی در واقع اصلیترین ابزار اثرگذاری بر افکار عمومی حاکمیت را به شکل خودخواسته واگذار کرده است: «اینا که هیچی نمیگن. بزن بیبیسی بفهمیم چه خبره».
قدم بعدی مقابله با «ولنگاری»، پارازیت و کندی و فیلتر و نهایتاً قطعی اینترنت.
راه حل نهایی بعد از هفتهها قطعی و خسارتهای شدید: اینترنت پروی گران و دور از دسترس عموم.
چه اتفاقی میافتد؟ بازهم پیشتر گفته و نشان دادهاند که در الگویی پیچیدهتر و با افزایش شمار افراد «نامطلع»؛ که در «سوپر اپلیکیشنهای» پر از خالی دنبال اثری از اوضاع خودشان و خبری از احوال کشور میگردند که نیست، اثرگذاری «دروغپردازان» آسانتر میشود. بدون هیچ مانع و سرعتگیری به قول تحلیلگران «رویا فروشی» میکنند و قربانی میگیرند.
@neocritic
سوپر اپلیکشنهای پر از خالی
راننده اسنپ از اینکه ماه گذشته خانوادهاش را با هفده میلیون تومان درآمد اداره کرده گفت؛ چون تهران خلوت بوده. گفت حتی توان خرید نوشابه خانواده نداشته (معلوم بود خیلی دوست دارد و معلوم بود بدون خانواده بهش نمیچسبد). گفت «هیچکس هم هیچی نمیگه. هستید تو روبیکا؟ یکساعت بالاوپایین کنی هیچ چیز به دردبخوری نیست بخوانی بفهمی چه خبر است... مردم احمقی هستیم»
اکثریت جمعیت فعلی کشور ایران متولد بعد از انقلاب ۵۷ هستند و شما زیادی از آنها متولد عصر دیجیتالاند، در مقابل، اکثریت حاکمان و سیاستگذاران همچنان متولد سالهای پیش از 57 هستند. همانها که از سالهای جوانی شروع کردهاند به حکمرانی و اصطلاح آشنای «فریزشده در پنجاه و هفت» درموردشان بکار میرود.
از ابتدای پیروزی انقلاب تلاشهای فراوان برای مالکیت کامل بر حافظه تاریخی، زبان و ذهنیت ایرانیان در جریان بوده است. از نظارت سفت و سخت بر محتوای درس و مدرسه و دانشگاه تا کنترل سختگیرانه انتشار کتاب و مجله و روزنامه و... تا رسید به عصر دیجیتال و رقابت دشواری که با انواع اصطلاحات «جنگ روایتها» و «عصر پسا حقیقت» و... سعی شد بیاعتبار شود.
فاجعه دیماه ۱۴۰۴ و عوامل آن را هر جور که تحلیل کنیم، از این پیام روشن گریزی نیست که برای استمرار حکمرانی نیازمند تجدید نظر در همه چیز از جمله سیاستهای مربوط به دانش و رسانه هستیم.
مطابق عادت مالوف حکمرانان این تجدیدنظر را مساوی تشدید کنترل و گسترش انحصار و مالکیت فکری و فرهنگی میدانند. اشتباهی که رخ داده در واقع کوتاهی در بندوبست بیشتر بوده است: ولنگاری آقا... همه چیز تقصیر اینترنت و فلان شبکههای خارجی و آن یک سریال پخش خانگی و...
نمیشود منکر تاثیر همه اینها و جدی بود خطرات آن شد، ولی مدتهاست گفتهاند و به تجربه دریافتهایم سانسور خبر و دادن روایتهای اغراق شده، آن هم به شکلی عریان، آنچنان که هیچ نسبتی با دانش و تجربه زندگی مردم نداشته باشد، نتایج معکوس ببار میآورد. خاصه در فضایی یکدست و پر از کلیشه و تکرار، تضاد خیلی بیشتر جلب توجه میکند و به سرعت بی اعتمادی میسازد.
برای همین رسانههای حرفهایتر شیوههای ظریفتری از سانسور را بکار میبندند که البته از دلایل موفقیت آنان و جلب اعتماد مخاطبان نیز هست. احتمالاً به همین دلیل است که جویندگان «حقیقت اخبار» وقتی تلاش میکنند در حد وسط اخبار رسمی داخل ایرانِ همیشه پیروز و بیبیسی فارسی و ایران درآستانه فروپاشی حقیقت را پیدا کنند، نهایتاً بیشتر به بیبیسی اعتماد میکنند تا صدا و سیما یا خبرگزاریهای داخلی.
بیاعتمادی به مراجع رسمی در واقع اصلیترین ابزار اثرگذاری بر افکار عمومی حاکمیت را به شکل خودخواسته واگذار کرده است: «اینا که هیچی نمیگن. بزن بیبیسی بفهمیم چه خبره».
قدم بعدی مقابله با «ولنگاری»، پارازیت و کندی و فیلتر و نهایتاً قطعی اینترنت.
راه حل نهایی بعد از هفتهها قطعی و خسارتهای شدید: اینترنت پروی گران و دور از دسترس عموم.
چه اتفاقی میافتد؟ بازهم پیشتر گفته و نشان دادهاند که در الگویی پیچیدهتر و با افزایش شمار افراد «نامطلع»؛ که در «سوپر اپلیکیشنهای» پر از خالی دنبال اثری از اوضاع خودشان و خبری از احوال کشور میگردند که نیست، اثرگذاری «دروغپردازان» آسانتر میشود. بدون هیچ مانع و سرعتگیری به قول تحلیلگران «رویا فروشی» میکنند و قربانی میگیرند.
@neocritic
👍12👎1
نقدی بر یادداشت می بخشیم ولی فراموش نمی کنیم
علی زمانیان
ما آدمیان متوسط، نمیبخشیم، فقط باید تلاش کنیم فراموش کنیم. بخشیدن، فضیلت انسانهای استثنایی است. چیزی نیست که از همگان انتظارش را داشته باشیم.
هنر فراموش کردن، زندگی ما را ممکن میسازد.
فراموش کردن نه به این معنا که از حافظهمان پاک کنیم. در اختیار ما نیست. بلکه هنری است که اولا آن را از اهمیت میاندازیم و ثانیا، متوقفاش نمیشویم، میگذریم و پشت سر میگذاریمش و ثالثا میپذیریم که جزوی از اتفاقات عارضی بوده که در طول مسیری که انتخاب کردهایم بر ما عارض شده است. به این معنا که هر انتخاب، مقتضیات خودش را دارد. و رابعا و مهمتر این نکته که انتقام، در مجموع وضع ما را بدتر میکند.
نمیبخشم اما برای آن که بتوانم زندگی کنم، فراموشش میکنم. درست مانند مادری که با مرگ فرزندش کنار میآید.
کانال دفاع علمی از ایران
http://ble.ir/join/78EMUJn6KT
علی زمانیان
ما آدمیان متوسط، نمیبخشیم، فقط باید تلاش کنیم فراموش کنیم. بخشیدن، فضیلت انسانهای استثنایی است. چیزی نیست که از همگان انتظارش را داشته باشیم.
هنر فراموش کردن، زندگی ما را ممکن میسازد.
فراموش کردن نه به این معنا که از حافظهمان پاک کنیم. در اختیار ما نیست. بلکه هنری است که اولا آن را از اهمیت میاندازیم و ثانیا، متوقفاش نمیشویم، میگذریم و پشت سر میگذاریمش و ثالثا میپذیریم که جزوی از اتفاقات عارضی بوده که در طول مسیری که انتخاب کردهایم بر ما عارض شده است. به این معنا که هر انتخاب، مقتضیات خودش را دارد. و رابعا و مهمتر این نکته که انتقام، در مجموع وضع ما را بدتر میکند.
نمیبخشم اما برای آن که بتوانم زندگی کنم، فراموشش میکنم. درست مانند مادری که با مرگ فرزندش کنار میآید.
کانال دفاع علمی از ایران
http://ble.ir/join/78EMUJn6KT
ble.ir
بله | کانال دفاع علمی از ایران
جنگ اکنون آمریکا و اسراییل با ایران جنگی تمدنی و فراتر از سیاست روز است. تبیین این جنگ به مبانی علمی و فرهنگی و تاریخی و فلسفی نیاز دارد. در این کانال با مشارکت و حضور استادان رشته های مختلف می کوشیم تا حد ممکن به ریشه ها و مبانی علمی این جنگ بپردازیم.
Critic l مریم نصر
نقدی بر یادداشت می بخشیم ولی فراموش نمی کنیم علی زمانیان ما آدمیان متوسط، نمیبخشیم، فقط باید تلاش کنیم فراموش کنیم. بخشیدن، فضیلت انسانهای استثنایی است. چیزی نیست که از همگان انتظارش را داشته باشیم. هنر فراموش کردن، زندگی ما را ممکن میسازد. فراموش کردن…
✍🏻
آنقدر که من دیدهام هیچ مادری با مرگ فرزندش کنار نیامده است. حتی مادران شهدا که نام و یاد فرزندانشان اسباب افتخار و احترام ملی است، تا آخرین روزهای حیات اسم آنان را همچون ذکر تکرار میکنند.
مادرها ادامه میدهند نه چون «فراموش کردهاند» یا کنار آمدهاند، ادامه میدهند چون به زندگی متعهد هستند. آنها بخشی از فرایند دردناک و پر اضطراب خلق و پرورش زندگی هستند. زندگی از گِل آنها سرشته و به مراقبت آنها بقا پیدا کرده است. پس ادامه میدهند تا زندگیها ادامه پیدا کند. هنوز بچههای دیگر و زندگیهایی که به همه زندگیهای دیگر وابسته و با آنها در هم تنیده است...
شاید اگر رئیس دستگاه قضا هم چنین نگاهی داشت، به قضات دستور میداد با «نهایت شفقت» رسیدگی کنند به پرونده جوانان و نوجوانان هیجانزدهای که در حوادث دیماه دستگیر شدند. شفقت به بیعدالتی حساستر است تا عدالت، و نشانههای پیدا و پنهان بیعدالتی را در خطای خطاکاران تشخیص میدهد. بیش از تلاش برای «درس عبرت» به سایرین، خودش درس و عبرت میگیرد برای رفع بیعدالتی و رنج و فراهم کردن امکان بقاء.
@neocritic
آنقدر که من دیدهام هیچ مادری با مرگ فرزندش کنار نیامده است. حتی مادران شهدا که نام و یاد فرزندانشان اسباب افتخار و احترام ملی است، تا آخرین روزهای حیات اسم آنان را همچون ذکر تکرار میکنند.
مادرها ادامه میدهند نه چون «فراموش کردهاند» یا کنار آمدهاند، ادامه میدهند چون به زندگی متعهد هستند. آنها بخشی از فرایند دردناک و پر اضطراب خلق و پرورش زندگی هستند. زندگی از گِل آنها سرشته و به مراقبت آنها بقا پیدا کرده است. پس ادامه میدهند تا زندگیها ادامه پیدا کند. هنوز بچههای دیگر و زندگیهایی که به همه زندگیهای دیگر وابسته و با آنها در هم تنیده است...
شاید اگر رئیس دستگاه قضا هم چنین نگاهی داشت، به قضات دستور میداد با «نهایت شفقت» رسیدگی کنند به پرونده جوانان و نوجوانان هیجانزدهای که در حوادث دیماه دستگیر شدند. شفقت به بیعدالتی حساستر است تا عدالت، و نشانههای پیدا و پنهان بیعدالتی را در خطای خطاکاران تشخیص میدهد. بیش از تلاش برای «درس عبرت» به سایرین، خودش درس و عبرت میگیرد برای رفع بیعدالتی و رنج و فراهم کردن امکان بقاء.
@neocritic
👍33👎4
Audio
🎙️در ویرانههای دانشگاهم دانشگاه شهید بهشتی درباره
فضایل عاطفی و پیچیدگیهای عواطف در جامعهای زخمی
⌛۳۰ دقیقه
@neocritic
فضایل عاطفی و پیچیدگیهای عواطف در جامعهای زخمی
⌛۳۰ دقیقه
@neocritic
👍10
Critic l مریم نصر
🎙️در ویرانههای دانشگاهم دانشگاه شهید بهشتی درباره فضایل عاطفی و پیچیدگیهای عواطف در جامعهای زخمی ⌛۳۰ دقیقه @neocritic
مراقبت در فلسفه اخلاق و اندیشه سیاسی، یک فضیلت عمومی و سیاسی است که هرچند ریشه در تجربههای زنان و مادران دارد، اما در فضای عمومی معنایی گستردهتر پیدا میکند.
🔗 گزارش در ایسنا
@neocritic
🔗 گزارش در ایسنا
@neocritic
✍🏻
اتحادیه جادوگران
سارتر رساله جمعوجوری درباره پدیدارشناسی احساسات دارد که در آن احساسات را توان جادوگری ذهن آدمیان میداند. مثلاً وقتی از فرط عصبانیت برگهای را پاره میکنیم؛ یا از ترس غش میکنیم؛ یا زمانی که حسرتهایمان را با نسبت دادن ویژگیهای منفی به آنچه حسرتش را میخوریم فرو مینشانیم (گربه دستش به گوشت نمیرسد...)، یا وقتی افسردگی و شکست ما را به انزوا و گوشهگیری میکشاند، ما از جادوی احساسات برای خروج از بنبستی که در جهان واقع به آن دچار شدیم استفاده میکنیم.
نگاه سارتر بهویژگی جادویی عواطف، وقتی پای احساسات منفی درمیان باشد جالب توجهتر است. احساسات بهنحوی جادویی به ما کمک میکنند تا گرۀ کوری که در آن گرفتار شدهایم و نمیتوانیم آن را باز کنیم قیچی کنیم و ناگهان از تنش خلاص شویم: غش کنیم/ فحش بدهیم/ فریاد بکشیم/ گریه کنیم / افسرده شویم / بشکنیم / حمله کنیم / شلیک کنیم...
رساله کوچک سارتر از سطح فردی فراتر نمیرود، ولی ما که او را میشناسیم میتوانیم حدس بزنیم نگاهی که به انسان و آزادی او دارد اکسیر احساسات را در خدمت ایمان بد (خود فریبی) خواهد دانست.
ضمن اینکه خشم و استیصال و یاس وقتی فراتر از کنش فردی، سوخت محرک کنشهای جمعی را فراهم کند، که «ما همه راهها را رفتیم» یا «هیچ چاره دیگری نیست»، اتحادی از جادوگران و جادوخران بهراه خواهند انداخت...
گاهی میشود حق داد / درک کرد و یا حتی مشروع دانست، اما این همدلی، واقعیتِ سرسخت را عوض نمیکند. جادو هرگز واقعیتِ پیچیده، صلب و زمختِ بیرون را به شکلی پایدار بازسازی نکرده و نخواهد کرد.
@neocritic
اتحادیه جادوگران
سارتر رساله جمعوجوری درباره پدیدارشناسی احساسات دارد که در آن احساسات را توان جادوگری ذهن آدمیان میداند. مثلاً وقتی از فرط عصبانیت برگهای را پاره میکنیم؛ یا از ترس غش میکنیم؛ یا زمانی که حسرتهایمان را با نسبت دادن ویژگیهای منفی به آنچه حسرتش را میخوریم فرو مینشانیم (گربه دستش به گوشت نمیرسد...)، یا وقتی افسردگی و شکست ما را به انزوا و گوشهگیری میکشاند، ما از جادوی احساسات برای خروج از بنبستی که در جهان واقع به آن دچار شدیم استفاده میکنیم.
نگاه سارتر بهویژگی جادویی عواطف، وقتی پای احساسات منفی درمیان باشد جالب توجهتر است. احساسات بهنحوی جادویی به ما کمک میکنند تا گرۀ کوری که در آن گرفتار شدهایم و نمیتوانیم آن را باز کنیم قیچی کنیم و ناگهان از تنش خلاص شویم: غش کنیم/ فحش بدهیم/ فریاد بکشیم/ گریه کنیم / افسرده شویم / بشکنیم / حمله کنیم / شلیک کنیم...
رساله کوچک سارتر از سطح فردی فراتر نمیرود، ولی ما که او را میشناسیم میتوانیم حدس بزنیم نگاهی که به انسان و آزادی او دارد اکسیر احساسات را در خدمت ایمان بد (خود فریبی) خواهد دانست.
ضمن اینکه خشم و استیصال و یاس وقتی فراتر از کنش فردی، سوخت محرک کنشهای جمعی را فراهم کند، که «ما همه راهها را رفتیم» یا «هیچ چاره دیگری نیست»، اتحادی از جادوگران و جادوخران بهراه خواهند انداخت...
گاهی میشود حق داد / درک کرد و یا حتی مشروع دانست، اما این همدلی، واقعیتِ سرسخت را عوض نمیکند. جادو هرگز واقعیتِ پیچیده، صلب و زمختِ بیرون را به شکلی پایدار بازسازی نکرده و نخواهد کرد.
@neocritic
👍10
Critic l مریم نصر
✍️ من ضدحال هستم! ✔️ تابحال پیشآمده است که مثلاً به سفر گروهی رفته باشید و به جمع اعتراض کنید چرا مردها تمام مدت مشغول استراحت و بازی و تفریح هستند و زنها دارند پذیرایی میکنند و به بچهها میرسند؟ و حتی خود زنها به شما گفته باشند ضدحال، اوقات مردها…
Living A Feminist e-book.pdf
10.2 MB
آتنا کامل و ایمان واقفی کتاب
فمینیستی زیستن
اثر سارا احمد را به فارسی ترجمه و رایگان منتشر کردهاند.
@neocritic
فمینیستی زیستن
اثر سارا احمد را به فارسی ترجمه و رایگان منتشر کردهاند.
@neocritic
👍12👎2
✍🏻
عروس فرنگی گرفتار در تهران
کتاب گرفتار در تهران را اتفاقی دیدم؛ گرچه خوب میدانیم آنچه در فضای مجازی پیش چشم شما قرار میگیرد به هیچ وجه «اتفاقی» نیست و اراده بالاتری آن را سر راه شما قرار داده است.
گرفتار در تهران درباره پدیده «قدرت» در ایران بعد از انقلاب است به قلم یک متفکر سیاسی که با مردی ایرانی از طبقه متوسط ازدواج کرده و سالها به ایران رفتوآمد داشته و درباره فرهنگ آن پژوهش کرده است.
هم عنوان کتاب (گرفتار در تهران؛ زنان، تغییرات اجتماعی، و سیاست زندگی روزمره در ایرانِ پس از انقلاب) و هم غیر ایرانی بودن نویسنده یعنی نورما کلر مروزی ناخوانده کلی پیشفرض نه چندان مثبت در ذهن من ردیف کرد، ولی تقریباً همگی اشتباه از آب درآمد!
بهطور کلی، «عروس» به عنوان یک خارجیِ داخلی معمولًا چشمانداز منحصر بفردی درباره خانواده همسرش دارد؛ حالا فکر کنید فرنگی و متفکر سیاسی هم باشد!
کتاب از روایت سرقت شبانه در خانهباغی قدیمی در محله نیاوران شروع میشود. نویسنده همراه معلم زبان فارسی و دوست دیگری مشغول گپ و گفت بودهاند که چند جوان لاغر با صورتهای پوشیده و چاقو برای سرقت وارد میشوند و زنها را میبندند. وقتی یکی از دزدها قصد حلقه ازدواج خانم نویسنده را میکند او با گفتن اینکه «من عروس فرنگی هستم» و این هم حلقه عروسیام است ناگهان نوعی مصونیت پیدا میکند و داراییهایش سرجای خودشان برمیگردند. درحین سرقت معلم زبان فارسی که چون مسن بوده دستهایش را از جلو بستهاند، با دستهای بسته نارنگی پوست میکند و باب گفتگو را با دزدها باز میکند (چه سوژهای جز درس و مشق در سر معلمها هست؟). یکی از دزدها شروع به درد دل میکند و آن یکی زیرسیگاری دم دست خانم نویسنده میگذارد تا باتوجه به بسته بودن دستها مجبور به تف کردن هستههای نارنگی نشود...در نهایت دزدها به استثنای اموال عروس خانم، دزدیدنیها را میدزدند و آن سه زن را رها میکنند.
نویسنده از این داستان و داستانهای مشابه این برای واکاوی مناسبات قدرت در جامعه ایران استفاده میکند. با دستهای بسته چطور میشود مذاکره کرد و نارنگی خورد!
به همین نحو، در سراسر کتاب برخی مناسبات خاص فرهنگ ایرانی را برجسته میکند. به نوروز و شبکه روابط و اِعمال قدرت مادران در مناسک مربوط به نوروز اشاره میکند_ که در آن مادران تلاش میکنند ضمن تثبت اقتدار خودشان دختران را نیز برای کسب چنین اقتداری تعلیم دهند، ولی آنها از این مناسک و مناسبات فراری هستند.
به آشپزخانه ایرانی و «سبزی پاککردن» اشاره میکند و فرایند بسیار طولانی آمادهسازی سبزی قرمهسبزی. به اینکه مهارت در آشپزی و اصالت سبزی خانگی یعنی چه و به اینکه نسل جدید زنها سبزی آماده میخرند. سبزی آماده که هم در وقت زنان صرفهجویی میکند و هم بازاری برای اشتغال گروههای دیگری از زنان فراهم کرده؛ درعین حال زنان را از جمعهای زنانه و حلقههای صمیمانه سبزیپاککنی محروم کرده است.
به مناسبات قدرت و محبت در شبکه روابط خانوادگی پدرسالار و تغییر آنها اشاره میکند. به فرهنگ تعارف، جوکهای قومی- جنسی و شکستن تابوهای سرد و سخت و خشمآور قلمرو عمومی، در قلمرو خصوصی اشاره میکند. به سینمای ایرانِ بعد از انقلاب اشاره میکند و تولیدات سینماگران نامداری که خواستند زندگی دوپاره تحت نظارت و سانسور را تجسم ببخشند.
جنبش زن، زندگی، آزادی از نگاه نویسنده سرریز کردن مطالبه برای تغییر مناسبات قدرت از قلمرو خصوصی به قلمرو عمومی بود. جایی که که تغییرات نسلی با مطالبات برابریخواهانه زنان از آغاز انقلاب ۵۷ تلاقی کرد و موج بلندی به راه انداخت.
در ادامه کتاب نویسنده به ویژگیهای سبک زندگی جوانان، به ویژه زنان جوان اشاره میکند که به واسطه آن مرزهای قلمرو عمومی و خصوصی و عاملیت خود را جابهجا کردهاند.
در فصل پایانی نویسنده مروری دارد بر بنیانهای نظری که مطالعهاش را بر آن استوار کرده و توضیح میدهد چرا به عنوان یک متفکر سیاسی به جای تحلیل ساختار رسمی قدرت، سراغ مناسبات جاری در زندگی روزمره رفته است. او در سراسر کتاب از ایدههای آرنت، فوکو، دوسرتو، بوردیو و ایریگاری استفاده میکند تا نشان دهد مناسبات میان افراد، برخلاف جریان رسمی و حاکمیتی درحال دموکراتیزه شدن است.
برای مطالعه بیشتر نک
Marzouzi, Norma Claire. Tied Up in Tehran: Women, Social Change, and the Politics of Everyday Life in Post-Revolutionary Iran.Cambridge University Press, 2025.
@neocritic
عروس فرنگی گرفتار در تهران
کتاب گرفتار در تهران را اتفاقی دیدم؛ گرچه خوب میدانیم آنچه در فضای مجازی پیش چشم شما قرار میگیرد به هیچ وجه «اتفاقی» نیست و اراده بالاتری آن را سر راه شما قرار داده است.
گرفتار در تهران درباره پدیده «قدرت» در ایران بعد از انقلاب است به قلم یک متفکر سیاسی که با مردی ایرانی از طبقه متوسط ازدواج کرده و سالها به ایران رفتوآمد داشته و درباره فرهنگ آن پژوهش کرده است.
هم عنوان کتاب (گرفتار در تهران؛ زنان، تغییرات اجتماعی، و سیاست زندگی روزمره در ایرانِ پس از انقلاب) و هم غیر ایرانی بودن نویسنده یعنی نورما کلر مروزی ناخوانده کلی پیشفرض نه چندان مثبت در ذهن من ردیف کرد، ولی تقریباً همگی اشتباه از آب درآمد!
بهطور کلی، «عروس» به عنوان یک خارجیِ داخلی معمولًا چشمانداز منحصر بفردی درباره خانواده همسرش دارد؛ حالا فکر کنید فرنگی و متفکر سیاسی هم باشد!
کتاب از روایت سرقت شبانه در خانهباغی قدیمی در محله نیاوران شروع میشود. نویسنده همراه معلم زبان فارسی و دوست دیگری مشغول گپ و گفت بودهاند که چند جوان لاغر با صورتهای پوشیده و چاقو برای سرقت وارد میشوند و زنها را میبندند. وقتی یکی از دزدها قصد حلقه ازدواج خانم نویسنده را میکند او با گفتن اینکه «من عروس فرنگی هستم» و این هم حلقه عروسیام است ناگهان نوعی مصونیت پیدا میکند و داراییهایش سرجای خودشان برمیگردند. درحین سرقت معلم زبان فارسی که چون مسن بوده دستهایش را از جلو بستهاند، با دستهای بسته نارنگی پوست میکند و باب گفتگو را با دزدها باز میکند (چه سوژهای جز درس و مشق در سر معلمها هست؟). یکی از دزدها شروع به درد دل میکند و آن یکی زیرسیگاری دم دست خانم نویسنده میگذارد تا باتوجه به بسته بودن دستها مجبور به تف کردن هستههای نارنگی نشود...در نهایت دزدها به استثنای اموال عروس خانم، دزدیدنیها را میدزدند و آن سه زن را رها میکنند.
نویسنده از این داستان و داستانهای مشابه این برای واکاوی مناسبات قدرت در جامعه ایران استفاده میکند. با دستهای بسته چطور میشود مذاکره کرد و نارنگی خورد!
به همین نحو، در سراسر کتاب برخی مناسبات خاص فرهنگ ایرانی را برجسته میکند. به نوروز و شبکه روابط و اِعمال قدرت مادران در مناسک مربوط به نوروز اشاره میکند_ که در آن مادران تلاش میکنند ضمن تثبت اقتدار خودشان دختران را نیز برای کسب چنین اقتداری تعلیم دهند، ولی آنها از این مناسک و مناسبات فراری هستند.
به آشپزخانه ایرانی و «سبزی پاککردن» اشاره میکند و فرایند بسیار طولانی آمادهسازی سبزی قرمهسبزی. به اینکه مهارت در آشپزی و اصالت سبزی خانگی یعنی چه و به اینکه نسل جدید زنها سبزی آماده میخرند. سبزی آماده که هم در وقت زنان صرفهجویی میکند و هم بازاری برای اشتغال گروههای دیگری از زنان فراهم کرده؛ درعین حال زنان را از جمعهای زنانه و حلقههای صمیمانه سبزیپاککنی محروم کرده است.
به مناسبات قدرت و محبت در شبکه روابط خانوادگی پدرسالار و تغییر آنها اشاره میکند. به فرهنگ تعارف، جوکهای قومی- جنسی و شکستن تابوهای سرد و سخت و خشمآور قلمرو عمومی، در قلمرو خصوصی اشاره میکند. به سینمای ایرانِ بعد از انقلاب اشاره میکند و تولیدات سینماگران نامداری که خواستند زندگی دوپاره تحت نظارت و سانسور را تجسم ببخشند.
جنبش زن، زندگی، آزادی از نگاه نویسنده سرریز کردن مطالبه برای تغییر مناسبات قدرت از قلمرو خصوصی به قلمرو عمومی بود. جایی که که تغییرات نسلی با مطالبات برابریخواهانه زنان از آغاز انقلاب ۵۷ تلاقی کرد و موج بلندی به راه انداخت.
در ادامه کتاب نویسنده به ویژگیهای سبک زندگی جوانان، به ویژه زنان جوان اشاره میکند که به واسطه آن مرزهای قلمرو عمومی و خصوصی و عاملیت خود را جابهجا کردهاند.
در فصل پایانی نویسنده مروری دارد بر بنیانهای نظری که مطالعهاش را بر آن استوار کرده و توضیح میدهد چرا به عنوان یک متفکر سیاسی به جای تحلیل ساختار رسمی قدرت، سراغ مناسبات جاری در زندگی روزمره رفته است. او در سراسر کتاب از ایدههای آرنت، فوکو، دوسرتو، بوردیو و ایریگاری استفاده میکند تا نشان دهد مناسبات میان افراد، برخلاف جریان رسمی و حاکمیتی درحال دموکراتیزه شدن است.
انقلاب [سال ۵۷] ایران نیز یک نشانگر تاریخیِ منحصربهفرد بود و یک «امکان کثرتگرا» است. میراثی زنده از غم، امید و بشارت؛ حافظه جمعی دربردارنده آنچه باید باشد، آنچه ممکن است باشد، و آنچه باید انجام داد.
برای مطالعه بیشتر نک
Marzouzi, Norma Claire. Tied Up in Tehran: Women, Social Change, and the Politics of Everyday Life in Post-Revolutionary Iran.Cambridge University Press, 2025.
@neocritic
👍15
✍🏻
توتهای اردیبهشت
قاف و من چندوقت یکبار پیادهروی مفصلی در مرکز شهر داریم. گاهی قهرمان هم میآید. فصل توت بیشتر هم را میبینیم. دیروز هردو خسته بههم رسیدیم و کلی راه رفتیم و قاف بهعنوان آدمی که دستش توی عدد و رقم و جدول و نمودار است و با آمار خبر دارد از اوضاع، داشت ایدههای من درباره شفقت و پرواداری را نقد میکرد. آیا زور «شفقت انسان برای انسان» بیشتر از فشار اقتصادیِ هولناکترِ پیشرو خواهد بود؟
فشار اقتصادی که اگر حمله نظامی اسرائیل و آمریکا نکُشدمان و خودمان هم را نکشیم و اعدام نکنیم، مردم را خواهد کشت.
شب شد. رسیدیم به میدان ولیعصر. صدای بلندگوها بلند شد. خیابان را بستند. صندلی چیدند. به قاف گفتم با شهود من نمیخواند که میگویند پنجاهدرصد ایرانیان در این تجمعات شرکت کرده باشند، گرچه جز ماندن در ترافیکش تجربهای ندارم. گفت در این شرایط چندان نمیشود اعتماد کرد به نظرسنجیها. تعداد کسانیکه جواب نمیدهند زیاد است...
گفتم بیا بنشینیم. خسته بود. غصهدار بود از شرایط و روابط. فردا صبح سحر باید بیدار میشد میرفت سر کار. میگرن هم داریم هردو و این صداها... رفت.
از غرفه کتاب، کتابی خریدم و نشستم روی صندلی. دورتادور میدان مردم تماشا میکردند. تعداد کمی نشسته بودند. فقط یک دختر بدون حجاب با ظاهری فوقالعاده ساده، کنار یارش نشسته بود که دقایقی بعد شالی از تور سر کرد. لابد تذکر داده بودند. پسران نوجوان تابلو بسیار بزرگی حاوی شروط ضروری مذاکره را کنار صحنه برافراشتند. پسربچهها پر سروصدا بازی میکردند. دخترها مودب نشسته بودند. جمعیت کم کم اضافه میشد. تنوعی درکار نبود، ولی آدمها آرام بودند. انگار برای دعا و عبادت جمع شده باشند.
قرآن پخش شد. باران نم نم میبارید. زیارت عاشورا خواندند. سوز زیارت عاشورا حال مظلومیت و غربت و تنهایی دارد، زیاد جور نیست با فضای محافظت شده با نیروهای مسلح نقابپوش، سن و صندلی و باند و بلندگو و خیابان مسدود در قلب پایتختی با جمعیت میلیونی.
سرود ملی پخش شد. مردم ایستادند. چند نفر سلام نظامی دادند.
مرد جوان و خوش سیمایی، انگار روحانی بدون لباس روحانیت، برای سخنرانی آمد با نمایش پاورپوینت. آیاتی از قرآن خواند که مفهوم «جهاد زندگیگرا» را شرح دهد. قبلش گفت درمورد مباحث شب قبل و حفظ حقوق زنان هنگام طلاق سوالاتی طرح شده که در «کافه» (محوطه غرفههای پشت صحنه) در خدمت خواهد بود.
در این بین چهار یا پنج بار زنان بدون حجابی با غیظ و تعمدا از میان صندلیها گذشتند تا از خیابان عبور کنند. یکی چندبار برگشت، با پوزخند و نگاه پرازنفرت سرتاپای جمعیت را برانداز کرد ... رعدوبرق زد. باران تند شد. سخنرانی متوقف شد. برخاستم تا برگردم. جمعیتی داشت میآمد پرچم به دوش، بیشتر زن. جمعیتی ایستاده بود به تماشا انگار وسط میدان شعبدهبازی درکار است. قاف پیام داد گیر افتاده در ترافیک. گفت جمعیتی به قلدری بند آورندگان شبانه خیابانها فحش میدهند.
هیچ توت نخوردیم از درخت. بعد از آن باران نفت در تهران حتی من هم شجاعتم را از دست دادهام.
@neocritic
توتهای اردیبهشت
قاف و من چندوقت یکبار پیادهروی مفصلی در مرکز شهر داریم. گاهی قهرمان هم میآید. فصل توت بیشتر هم را میبینیم. دیروز هردو خسته بههم رسیدیم و کلی راه رفتیم و قاف بهعنوان آدمی که دستش توی عدد و رقم و جدول و نمودار است و با آمار خبر دارد از اوضاع، داشت ایدههای من درباره شفقت و پرواداری را نقد میکرد. آیا زور «شفقت انسان برای انسان» بیشتر از فشار اقتصادیِ هولناکترِ پیشرو خواهد بود؟
فشار اقتصادی که اگر حمله نظامی اسرائیل و آمریکا نکُشدمان و خودمان هم را نکشیم و اعدام نکنیم، مردم را خواهد کشت.
شب شد. رسیدیم به میدان ولیعصر. صدای بلندگوها بلند شد. خیابان را بستند. صندلی چیدند. به قاف گفتم با شهود من نمیخواند که میگویند پنجاهدرصد ایرانیان در این تجمعات شرکت کرده باشند، گرچه جز ماندن در ترافیکش تجربهای ندارم. گفت در این شرایط چندان نمیشود اعتماد کرد به نظرسنجیها. تعداد کسانیکه جواب نمیدهند زیاد است...
گفتم بیا بنشینیم. خسته بود. غصهدار بود از شرایط و روابط. فردا صبح سحر باید بیدار میشد میرفت سر کار. میگرن هم داریم هردو و این صداها... رفت.
از غرفه کتاب، کتابی خریدم و نشستم روی صندلی. دورتادور میدان مردم تماشا میکردند. تعداد کمی نشسته بودند. فقط یک دختر بدون حجاب با ظاهری فوقالعاده ساده، کنار یارش نشسته بود که دقایقی بعد شالی از تور سر کرد. لابد تذکر داده بودند. پسران نوجوان تابلو بسیار بزرگی حاوی شروط ضروری مذاکره را کنار صحنه برافراشتند. پسربچهها پر سروصدا بازی میکردند. دخترها مودب نشسته بودند. جمعیت کم کم اضافه میشد. تنوعی درکار نبود، ولی آدمها آرام بودند. انگار برای دعا و عبادت جمع شده باشند.
قرآن پخش شد. باران نم نم میبارید. زیارت عاشورا خواندند. سوز زیارت عاشورا حال مظلومیت و غربت و تنهایی دارد، زیاد جور نیست با فضای محافظت شده با نیروهای مسلح نقابپوش، سن و صندلی و باند و بلندگو و خیابان مسدود در قلب پایتختی با جمعیت میلیونی.
سرود ملی پخش شد. مردم ایستادند. چند نفر سلام نظامی دادند.
مرد جوان و خوش سیمایی، انگار روحانی بدون لباس روحانیت، برای سخنرانی آمد با نمایش پاورپوینت. آیاتی از قرآن خواند که مفهوم «جهاد زندگیگرا» را شرح دهد. قبلش گفت درمورد مباحث شب قبل و حفظ حقوق زنان هنگام طلاق سوالاتی طرح شده که در «کافه» (محوطه غرفههای پشت صحنه) در خدمت خواهد بود.
در این بین چهار یا پنج بار زنان بدون حجابی با غیظ و تعمدا از میان صندلیها گذشتند تا از خیابان عبور کنند. یکی چندبار برگشت، با پوزخند و نگاه پرازنفرت سرتاپای جمعیت را برانداز کرد ... رعدوبرق زد. باران تند شد. سخنرانی متوقف شد. برخاستم تا برگردم. جمعیتی داشت میآمد پرچم به دوش، بیشتر زن. جمعیتی ایستاده بود به تماشا انگار وسط میدان شعبدهبازی درکار است. قاف پیام داد گیر افتاده در ترافیک. گفت جمعیتی به قلدری بند آورندگان شبانه خیابانها فحش میدهند.
هیچ توت نخوردیم از درخت. بعد از آن باران نفت در تهران حتی من هم شجاعتم را از دست دادهام.
@neocritic
👍18👎1
🎙️
به همت مجله سیاستنامه برگزار میشود؛
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، نشست
با سخنرانی مریم نصر اصفهانی از سلسله دیدارهای نویسندگان و خوانندگان به همت مجله سیاستنامه با همکاری «سرای علوم انسانی» برگزار خواهد شد.
این نشست ساعت ۱۷ تا ۱۹ در خیابان طالقانی، بین وصال و نادری، مجموعه تئاتر لبخند، کتابفروشی وزن دنیا برگزار میشود.
✍🏻 اگر فرصت و فراغت و علاقه داشتید بیایید هم را ببینیم و حرف بزنیم درباره امکان مصالحه در جامعه پاره پاره، برای آینده مشترک.
@neocritic
به همت مجله سیاستنامه برگزار میشود؛
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، نشست
خواهر کوچک در برابر برادر بزرگ:
امکان مصالحه افقی؟
با سخنرانی مریم نصر اصفهانی از سلسله دیدارهای نویسندگان و خوانندگان به همت مجله سیاستنامه با همکاری «سرای علوم انسانی» برگزار خواهد شد.
این نشست ساعت ۱۷ تا ۱۹ در خیابان طالقانی، بین وصال و نادری، مجموعه تئاتر لبخند، کتابفروشی وزن دنیا برگزار میشود.
✍🏻 اگر فرصت و فراغت و علاقه داشتید بیایید هم را ببینیم و حرف بزنیم درباره امکان مصالحه در جامعه پاره پاره، برای آینده مشترک.
@neocritic
👍11
Critic l مریم نصر
🎙️ به همت مجله سیاستنامه برگزار میشود؛ به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، نشست خواهر کوچک در برابر برادر بزرگ: امکان مصالحه افقی؟ با سخنرانی مریم نصر اصفهانی از سلسله دیدارهای نویسندگان و خوانندگان به همت مجله سیاستنامه با همکاری «سرای علوم انسانی»…
Audio
🎙️
درباره نفرتپراکنی حرف زدیم و درباره اهمیت «صلح افقی» دربرابر «صلح عمودی».
درباره «مصالحه روزمره» حرف زدیم و کارهایی که آدمهای معمولی در زندگی روزمره میتوانند انجام دهند تا چرخه تولید نفرت کند شود. اینکه چگونه الگوی «خواهر کوچک» میتواند آخرین درختی باشد که حامیان عادی همزیستی مسالمتآمیز میتوانند به آن امید داشته باشند. درختی که میشود آغاز آبادی هم بشود.
@neocritic
درباره نفرتپراکنی حرف زدیم و درباره اهمیت «صلح افقی» دربرابر «صلح عمودی».
درباره «مصالحه روزمره» حرف زدیم و کارهایی که آدمهای معمولی در زندگی روزمره میتوانند انجام دهند تا چرخه تولید نفرت کند شود. اینکه چگونه الگوی «خواهر کوچک» میتواند آخرین درختی باشد که حامیان عادی همزیستی مسالمتآمیز میتوانند به آن امید داشته باشند. درختی که میشود آغاز آبادی هم بشود.
@neocritic
👍12
✨
شبی از این شبها خودتان و بچههای اطرافتان را ببرید به نمایشگاه نور تهران در بلوار کشاورز
@neocritic
شبی از این شبها خودتان و بچههای اطرافتان را ببرید به نمایشگاه نور تهران در بلوار کشاورز
@neocritic
👍17