پاکدینی ـ احمد کسروی
7.59K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
har daste digarãn rã gomrãh miwomãrad.pdf
155.7 KB
🔶هر دسته دیگران را گمراه می‌شمارد

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
✴️ مایه‌ی بدبختی ایرانیان اندیشه‌های پراكنده‌ایست كه در مغزها جا دارد.

این اندیشه‌های پریشان و گمراهست كه اراده‌ها را سست و خردها را بیكاره میگرداند و مردم را بدینسان درمانده و بدبخت می‌سازد.

سپس دلیل آورده گفته‌ایم : سرچشمه‌ی كارهای آدمی مغز اوست.

مغز است كه بدیگر عضوها فرمان میدهد و آنها را بكار می‌اندازد.

از آنسوی مغز تابع اندیشه‌هاییست كه در آن جا میگیرد.

✴️ این اندیشه‌هاست كه مغز را اداره میكند.

پس از این مقدمه گفته‌ایم باعث اینكه ایرانیها بدینسان سست‌اراده و بیچاره‌اند سخنان پراكنده‌ی ضد هم میباشد

و مثل آورده گفته‌ایم : در این توده از یكسو سروده می‌شود : «بجز از كِشته ندروی» و از یكسو گفته می‌شود : «كه بر من و تو در اختیار نگشاده»

یا گفته می‌شود : «گر زمین را به آسمان دوزی ندهندت زیاده از روزی».

امروز از یكسو ما میخواهیم مردم را بكوشش واداریم و از یكسو كتابها پراست از تعلیمات جبریگری.

از یكسو ما میگوییم : باید كوشید و كشور خود را نگه داشت و از یكسو كتابها پر است از اینكه با كوشش بجائی نتوان رسید : «بخت و دولت بكاردانی نیست جز بتأیید آسمانی نیست».

از یكسو ما میگوییم : باید در اندیشه‌ی نگهداری خاندانهای خود باشیم و باید خطرهای احتمالی آینده را بدیده گرفته درپی وسایل دفاع باشیم از سوی دیگر گوشها پر است با این شعر و مانند آن : «اگر تیغ عالم بجنبد زجای نبّرد رگی تا نخواهد خدای».

✴️ میگوییم : آیا باور كردنیست كه این همه سخنان كه بنام جبریگری و اختیار نداری گفته شده بی‌اثر بماند؟!..

✴️ آیا باور كردنیست كه سخنانی كه ما بنام میهن‌پرستی و كوشش می‌نویسیم اثر خود را بكند ولی اینها نكند؟!..

(پرچم روزانه ش 124)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
تکه‌ی 11

🔸 در زمانهاي پيش كه عربها در ايران چيره بوده و عربي رواج بسيار مي‌داشته گدايان نيز با عربي گدايي مي‌كرده‌اند و بدم در آمده مي‌گفته‌اند : «شيئي الله» (چيزي براي خدا). اين جمله تا زمان حافظ (بلكه پس از آن نيز) بازمي‌مانده. اينست آن را بكار برده و قافيه گردانيده و با صد پستي مي‌گويد : بايد گداي در گدايان بود تا مرادي يافت.
ما از شعرهاي خيام و حافظ مي‌فهميم كه بسياري از لات و لوتهاي خراباتي ، چون پولي نمي‌يافته كه بدهند و باده خورند بدر ميكده بگدايي مي‌رفته‌اند و خيام و حافظ آن را بد ندانسته بنيكي ستوده‌اند. حافظ مي‌گويد :
گدايي در ميخانه طرفه‌ی اكسيريست
گر اين عمل بكني خاك زر تواني كرد
4) همچون خيام ، جبريگري را پياپي پيش مي‌كشد ، كمتر غزلي ازوست كه ياد جبريگري نكرده باشد. در اين باره چندان پافشاري نشان مي‌دهد كه تو گويي باياي خود مي‌دانسته كه اين بدآموزي را رواج دهد و دلها را از آن پر گرداند :
بر عمل تكيه مكن خواجه كه در روز ازل
تو چه داني قلم صنع بنامت چه نوشت

رضا بداده بده وز جبين گره بگشاي
كه بر من و تو در اختيار نگشادند

گر رنج پيشت آيد و گر راحت اي حكيم
نسبت مكن بغير كه اينها خدا كند
يك بدي حافظ كه نمونه بيشرمي اوست آنست كه همان جبريگري را بهانه‌ی كارهاي زشت خود مي‌گرفته :
در كوي نيكنامي ما را گذر ندادند
گر تو نمي‌پسندي تغيير ده قضا را

آيين تقوا ما نيز دانيم
ليكن چه چاره با بخت گمراه
5) همچون خيام بخدا و دستگاه آفرش زباندرازيها مي‌كند و در پرده به بنيادگزار اسلام نيش ميزند :
شيخ ما گفت خطا برقلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

من كه امروزم بهشت نقد حاصل مي‌شود
وعده‌ی فرداي زاهد را چرا باور كنم

آن تلخ‌وش كه صوفي ام‌الخبائثش خواند
احلي لنا و اشهي من قبله العذارا

شيخم بطنز گفت حرامست مِي نخور
گفتم برو كه گوش بهر خر نمي‌كنم

فردا اگر نه روضه‌ي رضوان بما دهند
غلمان ز غرفه‌ی حور ز جنت برون كشيم
چنانكه درباره‌ی خيام نيز گفتم بسياري از شعرهاي حافظ بعنوان ريشخند به دين اسلام است. مثلاً در قرآن بوده «هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ»1 اينان دستاويز گرفته و گفته‌اند : از باده خوردن چه باك؟!. خدا گناه ما را خواهد آمرزيد.
حافظ مي‌گويد :
مِي‌خور ببانگ چنگ و مخور غصه ور كسي
گويد ترا كه باده مخور گو هُوَ الْغَفُور
جمله ايست عربي : «انما الاعمال بالنيات». حافظ در ريشخند كردن بآن مي‌گويد :
برآستانه ميخانه گر سري بيني
مزن بپاي كه معلوم نيست نيت او
جمله‌اي ديگر هست : «الصدقه تدفع البلاء». حافظ مي‌گويد :
گر مِي‌فروش حاجت رندان روا كند
ايزد گنه ببخشد و دفع بلا كند
بجبريگري يا به «قضا و قدر» كه بآن سختي چسبيده‌اند بيش از همه از روي ريشخند و بهانه آوردن مي‌بوده :
نصيب من چو خرابات كرده است اله
در اين ميانه مرا زاهدا بگو چه گناه

مكن بچشم حقارت نگاه بر من مست
كه نيست معصيت و زهد بي‌مشيت او
1ـ یوسف : 98 ، القصص : 16 ، یونس : 107 ، الأحقاف : 8 ، الزمر : 53 ، شورا : 5. معنی : اوست آمرزگار و مهربان. ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
4) آلكبياديس ‌ ـ تکه‌ی 4

🔸 هنگامى كه الكبياديس خطبه‌اى خواند و هنر بسيارى در آن از خود نمود چنانكه مردم‌ سخت خرسند گرديده همگى توجه باو نمودند ، در اين هنگام تيمون‌1 كه بدشمنى جنس آدمى معروف بود بر آنجا گذشته نه تنها از الكبياديس پرهيز نجست بلكه نزديك آمده او را با دست گرفته چنين گفت : «پسر من! در كار خود دلير باش و هرچه مى‌توانى مردم را فريفته‌ی خود گردان زيرا روزى‌ خواهد رسيد كه بلاى سختى بر سر آنان بياورى.»
هنوز از زمان پريكليس آتنيان چشم بسوى جزيره‌ی سيكيلى2 داشتند. ولى تا او زنده بود بکارى برنخاستند. پس از آن هم باين اندازه بسنده مى‌نمودند كه گاهى بدستاويز دستگيرى از همدستان خود كه زير فشار شهر سوراكوسى3 بودند سپاه اندكى بآنجا بفرستند و آرزوى روزى را داشتند كه بآنجا دست بيابند. الكبياديس آتش اين آرزو را دامن زده مى‌گفت : اين چيست كه ما در نهان بآن آرزو مى‌كوشيم و كم‌كم كار مى‌كنيم؟! بايد بيكبار كشتيهاى بزرگى را بکار انداخته خود را خداوند جزيره گردانيم.
راستى اين بود كه دست يافتن به سيكيلى كه آتنيان آخرين آرزوى خود مى‌شماردند الكبياديس آن را نخستين گام در راه پيشرفت مقصود خود مى‌شناخت و ديباچه‌ی فيروزبختى‌ خود مى‌پنداشت. نيكياس مردم را از جوش و جنبش فرود آورده مى‌گفت : گرفتن شهر سوراكوسى كار بسيار دشوارى است و لشكركشى به سيكيلى را كار بيجايى مى‌شمرد. ولى الكبياديس گذشته از گشادن آن شهر خواب گشادن كارتاج و ليبوا را نيز مى‌ديد و چنين مى‌پنداشت كه چون باين آرزوهاى خود دست بيابد پس خداوند ايتاليا و پلوپونيوس‌خواهد بود و در انديشه‌ی خود سيكيلى را بيش از آن نمى‌پنداشت كه انبارى براى ابزارهاى‌ جنگى گرفته شود. جوانان نورس دلهاى خود را پر از آرزو گردانيده و هميشه چون با بزرگتران در يكجا گرد مى‌آمدند جز باين گفتگو نمى‌پرداختند. در ميدان كشتى‌گيرى و در ديگر ميدانگاه هميشه دسته‌هاى مردم ديده مى‌شدند كه نقشه‌ی سرزمينهايى را كه بايستى بگيرند بر روى زمين نگاشته با يكديگر سخن از چگونگى آنها مى‌راندند. سقراط فيلسوف و ميتون‌4 ستاره‌شناس را گفته‌اند كه اين جنگ را سودمند و فيروزمندانه ‌نمى‌شماردند. آن يكى را مى‌گويند جنى كه داشت و پرستار او بود خبر از آينده‌ی اين كار داده بود. اما اين دومى يا از روى دورانديشى پيشامد را دريافته و يا از راه علم خود آينده را دانسته بود. بهرحال او خود را بديوانگى زده و مشعلى در دست گرفته چنين وامى‌نمود كه ‌مى‌خواهد آتش بخانه‌ی خود بزند. برخى هم گفته‌اند كار ديوانگى در ميان نبود بلكه او نهانى آتش بخانه‌ی خود زد و بامدادان‌ شيون آغاز كرده از مردم خواستار شد كه بر او رحم كرده با آن اندوهى كه به وى رسيده بارى ‌پسر او را بجنگ نفرستند كه با اين نيرنگ مردم را فريب زده مقصود خود را پيش برد.


1ـ Timon
2ـ جزيره‌ی معروف درياى سفيد كه عرب صقيله ناميده.
3ـ شهر بزرگ آن جزيره.
4ـ Meton
🔶 نادانی این مردم افسوس‌انگیز است

🔸در كشوری كه همه جا از حافظ ستایشها رود و دمادم دیوانش به چاپ رسد به فلان جوان هوسمند چگونه توان گفت شعر مگو ، و به میخانه نرو ، در نگهداری میهن بكوش!

🔸یكی از چیزهای بسیار خنك همینست كه كسانی به می و شاهد و چنگ و دیگر واژه‌هایی كه در شعرهای حافظ یا دیگر شاعران خراباتیست معنیهای دیگر دهند و به گزارش پردازند. همین میرساند كه اینان آن شعرها را نیز نمیخوانند و در آنها نیز نمی‌اندیشند. وگرنه شاعر آشكاره نام انگور میبرد و از رنگ سرخ باده سخن میراند و از مستی و حال آن یاد میكند
nãdãnie in mardom afsusangiz ast.pdf
151.5 KB
🔶نادانی این مردم افسوس‌انگیز است

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
تکه‌ی 12

🔸 6) همچون سعدي بيشرمانه سخن از ساده‌بازي ميراند و در بيشتر جاها آشكاره نام «شاهد» و «پسر» مي‌برد :
اي نازنين پسر تو چه مذهب گرفته‌اي
كت خون ما حلال‌تر از شير مادر است

شاهدي در لطف و پاكي رشك آب زندگي
دلبري در حسن و خوبي غيرت ماه تمام

ترك عاشق‌كُش من مست برون رفت امروز
تا كه را خون دل از ديده روان خواهد شد
باين چند رشته بس كرده ديگر دنبال نمي‌كنم. يك بدآموزي بزرگ ديگر كه خيام و مولوي و حافظ داشته‌اند نكوهش از خرد است كه نمونه‌اي از نافهمي و بيخردي ايشان بوده. ولي در اين باره در دفترچه‌ی جدايي بنام «در پيرامون خرد» سخن رانده‌ايم و خود زمينه‌ی بزرگيست ، در اينجا بآن درنمي‌آيم.
نتيجه‌ی سخنان ما در اين نشست چند چيز است :
1) حافظ از همه‌ی بدآموزان بدتر بوده و همه‌ی بدآموزيهاي خيام و سعدي و مولوي را در يكجا دنبال كرده.
2) اين مرد هوس ياوه‌گويي را با هوس سختي درباره‌ی بدآموزي در يكجا داشته.
3) شعرهاي حافظ يا بدآموزيهاست و يا مضمونهاي «پا در هواي شاعرانه» ، سخن پذيرفتني از همه‌ی گفته‌هاي او ده بيت بيشتر نتوان يافت.
4) حافظ خراباتيست نه صوفي. ولي از بدآموزيهاي صوفيان نيز بهره‌جويي كرده.
5) يكي از زمينه‌ها كه حافظ دنبال كرده كشاكش خراباتيان با صوفيان ، و ماننده‌سازيهاي خراباتيان در برابر صوفيان بوده كه همان زمينه سپس داستاني گرديده و ديگران نيز دنبال كرده‌اند.
6) گزارشهايي كه درباره‌ی واژه‌هاي «مِي» و «شاهد» و «ساغر» و مانند اينها (در شعرهاي حافظ و ديگران) مي‌كنند بيجاست.
7) در هايهوي اخير بحافظ ارج بيشتر داده شده ، ما نيز بايد بكندن ريشه‌ی بدآموزيهاي او بيشتر كوشيم.
🔶 دولت بما پاسخ دهد

🖌 احمد کسروی

🔍 جستار : دعوی حکومت نمودن ملایان و درخواست از دولت برای اقدام جدی و تعیین تکلیف خود با آنان در این زمینه

📊 شمار ساتها : ۴۲

کتابخانه‌ی پاکدینی

🔸 این کتاب از سوی «باهَماد پاکدینان» و بدست «کوشاد تلگرام» پراکنده میگردد.

https://t.me/kasravi_ahmad/589
🔶 سر سال نو
(بخش یکم)

🔸«درخت آرزو میوه ندارد».

🔸«یك مردمی تا خود نیك نباشند از جهان نیكی نخواهند دید».

🔸بدانید ای نیكمردان و ای جوانان ، این یك راه ورجاوند خداییست كه ما پیش گرفته‌ایم. این سرمایه‌ی خدادادیست كه در دست ما می‌باشد.

🔸خجستگی سال و زمان با سخن نتواند بود.
sare sãle no' 1.pdf
164.6 KB
🔶 سر سال نو

(بخش یکم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
4) آلكبياديس ‌ ـ تکه‌ی 5

🔸 گذشته از الكبياديس ، نيكياس را نيز سردار برگزيده بودند و اين كار نه بدلخواه او بود زيرا او از اين فرماندهى سخت گريزان بود بدانسان كه الكبياديس هم از شركت او در سردارى ‌خرسندى نداشت. ولى آتنيان چون باور كرده بودند كه در اين جنگ فيروزى ازآن ايشان‌ خواهد بود از اين جهت مى‌خواستند الكبياديس تنها و خودسر نباشد و تندروى نكند و سنگينى و دورانديشى نيكياس جبران تندى او را بكند. اين كار را بسيار دربايست مى‌دانستند از آن جهت كه سردار سوم لاماخوس1‌ هم اگرچه سال بيشتر داشت ولى در پاره‌ای جنگها از او هم سبكيها و تنديها ديده شده بود و چون به سنجيدن اندازه‌ی سپاه پرداختند و اينكه تا چه ‌اندازه آذوقه و برگ و ساز دربايست دارند نيكياس بار ديگر كوششى در اين باره بکار برد كه‌ جلوگيرى كرده و مردم را از آن انديشه بازدارد ولى باز الكبياديس با او بكشاكش برخاست و بپشتيبانى مردم برو چيره درآمد. خطيبى بنام ديموستراتوس‌2 خطبه خوانده چنين پيشنهاد نمود كه درباره‌ی تهيه برگ و ساز ديگر كارهاى جنگ اختيار بسرداران داده شود و اين پيشنهاد او را مردم بپذيرفتند. ولى‌ چون آمادگيها بانجام رسيده كشتيها درست گرديد ناگهان يك رشته فالهاى بدى روى نمود. در همان هنگام عيد آدونيس‌3 پيش ‌آمد كه زنان در همه جا رسم داشتند تنديسه‌هايى ‌ماننده‌ی مردگانِ از گور برخاسته درست كرده و در پيرامون آنها آيين شيون و سوگوارى نشان‌ مى‌دادند. در اين ميان ناگهان بامدادى چهره‌هاى بسيارى از تنديسه‌هاى تير4 را چركين و آلوده ‌يافتند كه كسانى شبانه گردانيده بودند. اين كار كسانى را كه از ديگر پيشامدها باكى‌ نمى‌نمودند نيز آشفته گردانيد. برخى گفتند اين كار را مردم كورنثيس كرده‌اند زيرا شهر سوراكوسى كه بنه‌اى ازآن ايشان است خواسته‌اند آتنيان لشكر بر سر آن نبرند. ولى توده اين‌ خبر را باور نكردند. دسته‌اى نيز مى‌كوشيدند تا مردم را از فال بد زدن بازدارند مردم بگفته‌هاى اينان نيز گوش ندادند بلكه چنين باور مى‌كردند كه جوانانى كه شبانه از آن بزم‌ باده‌خوارى و بیعارى برمى‌گشتند بى‌آزرمانه بچنين كارى برخاسته‌اند تا بیعارى را بپايان‌ رسانيده باشند. دارالشورا كه براى رسيدگى باين كار برپا گرديد در آنجا نيز پيشامد را سخت ناگوار شمردند. در اين ميان كسانى از دشمنان الكبياديس فرصت يافته آن كار را بنام‌ او و دوستانش شهرت دادند و در اين باره خبرهايى پديد آوردند و مى‌كوشيدند كه او را زير محاكمه بكشند ولى چون ديدند همه‌ی لشكرهاى دريايى كه براى سفر سيكيلى گرد آمده‌اند بهوادارى او برخاسته‌اند. نيز دسته‌هايى كه از آرگوس و مانتينیا بياورى آمده و هزار تن سپاهى ‌بودند آشكاره هوادارى ازو دارند. از اين جهت دنبال كردن محاكمه را در آن هنگام بزيان ‌خود يافتند و با همه‌ی پافشارى‌ای كه الكبياديس درباره‌ی محاكمه داشت آنان تدبيرهايى بکار برده‌ محاكمه را بتأخير انداختند. الكبياديس همراه سرداران ديگر حركت كرد و با آنان ١۴٠ كشتى ۵١٠٠ سپاهى درست‌ابزار و ١٣٠٠ تيرانداز و فلاخن‌انداز سبك‌ابزار و ديگر كاركنان بودند.


1ـ Lamachus
2ـ Demostratus
3ـ Adonis
4ـ تير يا عطارد را يونانيان مى‏پرستيدند و همان است كه «هرمس» ناميده شد.
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست پنجم : واژه‌اي كه بسيار شوم درآمده
تکه‌ی 1

🔸 اين گفتگو كه ما آغاز كرده‌ايم در زمينه‌ی يك ناداني و گمراهيست كه هزار سال بيشتر در اين كشور پايدار مي‌بوده و رنگهاي گوناگون بخود گرفته و از اينسو و آنسو گوشه‌ها پيدا كرده ، گاهي نيز داستانهاي شگفت باور نكردني پديد آورده. يكي از اين داستانها آن ماننده‌سازيهاي خراباتيان در برابر صوفيان بوده كه در نشست گذشته يادش كرديم. ديگري داستان واژه‌ی «عشق است» كه مي‌خواهم در اين نشست بسخن گزارم.
شنيدنيست كه يك واژه چه رنگ شومي بخود گرفته و سرچشمه‌ي چه زيانهايي شده. شما مي‌دانيد كه يكي از واژه‌هايي كه بدهان شاعران افتاده و پياپي آن را بزبان مي‌آورده‌اند اين واژه‌ی عشق بوده. خيام ، سعدي ، مولوي ، حافظ ، صوفيان ، خراباتيان و ديگران همه اين واژه را با فراواني بكار برده‌اند. ولي اگر كسي بخواهد بداند كه چه معنايي از آن خواسته‌اند در آنجاست كه با دشواري روبرو خواهد گرديد.
عشق يك واژه‌ی عربيست كه ما در فارسي آن را «دل باختن» مي‌گوييم و از گفتن بي‌نياز است كه دل باختن بچيزي بايد بود : يكي كه گفت : «من دل باخته‌ام» بايد ازو پرسيد : «به چه؟. به كه؟.». كسي كه عاشق شده و دل باخته بايد به يك زني يا به يك چيز ديگري باشد «من عاشقم ، دل باخته‌ام. ولي نمي‌دانم به كه يا به چه» نتواند بود. چنين چيزي بسيار خنده‌آور است.
افسوس كه شاعران ما بچنين چيز خنده‌آور گرفتار بوده‌اند. در بيشتر جاها «عشق» مي‌گويند بي‌آنكه دانسته شود به که یا به چه؟.. پیاپی از درد عشق می‌نالند بی‌آنکه معشوقشان دانسته شود ، بلكه بي‌آنكه معشوقي درميان باشد. مي‌بايد اين را هم «عشق پا در هوا» ناميد.
يكي از كساني كه در اين باره پافشاري بسيار نموده ، بلكه مي‌بايد گفت شورش درآورده ، همان حافظست. اين مرد پياپي نام عشق مي‌برد. در برخي جاها معشوقي درميانست. مثلاً :
عاشق آن دم كه بدام سر زلف تو فتاد
گفت كز بند غم و غصه نجاتم دادند
در اين شعر پيداست كه معشوق يك چيز گيسوداري مي‌بوده. اگرچه آنهم پنداريست و خواستش جز بافتن مضموني شاعرانه نبوده ، با اين حال جاي ايراد نيست. ليكن در بيشتر جاها همان عشق پا در هواست :
عشرت شبگير كن مِي‌نوش كاندر راه عشق
شبروان را آشناييهاست با مير عسس

زان باده كه در مصبطه‌ی عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

بسي شديم و نشد عشق را كرانه پديد
تبارك الله از اين ره كه نيست پايانش

بحريست بحر عشق كه هيچش كناره نيست
آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست

بعزم مرحله‌ی عشق پيش نِه قدمي
كه سودها بري ار اين سفر تواني كرد
در اين شعرها مي‌بينيد كه عشق بيكبار پا در هواست. شايد كساني بگويند. «خواستش عشق بخداست». مي‌گويم : آن هم راست نيست. بماند آنكه حافظ خراباتي و عشق با خدا ازو معنايي نتوانست داشت ـ اين ايراد را نمي‌گيريم. زيرا حافظ هر رنگي بخود توانستي گرفت. ايراد كه مي‌گيريم آن واژه‌هاي «مِي» و «باده» است كه با عشق خدايي نتوانستي ساخت.
حافظ كه بسيار ياوه‌گو نيز مي‌بوده بماند ، ديگران همان رفتار را كرده‌اند. شعرهاي سعدي و ديگران پر است از واژه عشق بي‌آنكه معشوقي درميان باشد. اين شيوه‌اي در ايران بوده كه هر كه شاعر بود لاف از عشق زند. قافيه‌بافي با عاشقي باينده‌ي[=لازمه‌ی] همديگر شناخته شده. يكي از شاعران مي‌گفت : «عشق نمك ادبيات است ، شعر بي‌آن بي‌نمك باشد». گفتم : راستست ، ادبيات كه ياوه‌بافي بود نمكش هم عشق پا در هوا بايد بود.
🔶 ملی شدن نفت

ممکنست امروز کسانی از ما تبریک برای روز زایش امام علی‌بن‌ابیطالب و ملی شدن صنعت نفت را چشم دارند. در پاسخ به چنان پرسشی است که اینها را می‌نویسیم :
نخست آنکه ما امام علی‌ابن ابیطالب را مردی پاک و استوار و یک مسلمان راست میدانیم و این باور ما از راه تاریخ و آمیغهاست نه تعصب یا برای خوشایند این و آن. لیکن این هم باور ماست که
🔸«روز زایش یا روز مرگ كسی ـ چه بزرگ و چه كوچك ـ روزبه نتواند بود. آدمیان یكی پس از دیگری می‌آیند و میروند. نه آمدن كسی پیشامد بزرگی تواند بود نه رفتنش.» (پرچم نیمه‌ماهه شماره‌ی دهم س 395)

دوم ،‌ درباره‌ی ملی‌ شدن نفت ، باید گفت : این نه نیکست که توده‌ای اختیار دارایی و کانهای خود را ندارند. نه نیکست که بیگانگان آنها را برایگان یا به بهای ناچیزی برند. درآمد فراوانی که نفت داشته و دارد یکسو ،‌ از دیده‌ی سرفرازی یک توده ، ملی شدن نفت جای ارجشناسی دارد. لیکن باید دانست این یک دستاورد بنیادی (اساسی) نبوده است.

🔸کار بنیادی در هر توده‌ای آنست که به شاینده گردیدن آن توده بینجامد. شایندگی چیست؟!..

🔸شایندگی (لیاقت) آنست که یک توده بتواند خود را اداره کند. بتواند خود را از زیردستی و فرمانبری رها گرداند و مستقل زید. به دخالت دیگران راه ندهد. حقایق زندگانی را یاد گرفته و در زندگانی بکار برند. . شایندگی یک توده آنست که همه برای میهن خود دل سوزانند. همه برای میهن آماده‌ی جانفشانی باشند. یک توده‌ی شاینده‌ به «رشد سیاسی» رسیده است.

آشکارترین نمونه برای شایندگی را ما در دو توده‌ی آلمان و ژاپن دیده‌ایم. جنگ دوم جهانی ، آن جنگ بی‌زینهارِ سراسر خون و آتش ، بسیار توده‌ها را از میان توانستی برد. بویژه اگر توده‌ای به سرگذشت آن دو دچار میگردید. ولی چون آنها هر دو شاینده بودند نه تنها توانستند از خاک برخیزند و روی پا ایستند بلکه کشورشان را از نو ساختند و هم به یکی از نیرومندترین کشورهای جهان تبدیل شدند.

در این باره سخن را از آن یگانه‌مرد می‌آوریم. این تکه از گفتار پانزدهم کتاب در راه سیاست برداشته شده :

🔸١٥ـ شایندگی والاتر از نیرو است
«در ایران آمیغهای[حقایق] زندگی كم دانسته شده. سخنانی در این كشور پراكنده گردیده كه یا غلطست و یا غلط فهمیده شده. مثلاً من بارها شنیده‌ام : «حرف حق باید از دهان توپ درآید». می‌گویند : این را ناپلئون گفته است. گاهی هم دیده‌ام در برابر سخنان ما این را بمیان می‌آورند.

من نمی‌دانم معنی این جمله چیست. اگر معنی این جمله آنست كه هر سخن همانكه در پشت سرش زور بود حق است و پیش خواهد رفت ، غلطست.
🔸سخن ناراست را با زور و توپ و تانك هم پیش نتوان برد. زور این اندازه نیرو نتواند داشت. بهترین دلیل سرگذشت خود ناپلئون است كه آرزوهای ناحق خود را با زور توپ نیز از پیش نتوانست برد و از پا افتاد.

🔸و اگر معنی آن جمله اینست كه برای پیش بردن سخن حقِ خود ، نیرو باید داشت راست است. ما هم جز این نمی‌دانیم. سخن ما در آنست كه باید كوشید و این توده‌ی آلوده را پیراست و دارای حق زندگی گردانید ، و در همان هنگام برای نگهداری حق خود نیز نیرو داشت. ما نمی‌گوییم نیرو نباید داشت.

🔸شما چنین انگارید كه مردمی تنها پشتگرمیشان بنیرو باشد : آرتش انبوه بسیجند ، افزارهای جنگی بسیار آماده گردانند ، فنون جنگی را بهمه یاد دهند ، لیكن در همان حال خود از توده‌های پس‌افتاده باشند و با پیشرفت جهان همگامی ننمایند. چنین مردمی روی فیروزی نخواهند دید و دیر یا زود از پا افتاده زبون دیگران خواهند گردید.

🔸شما می‌بینید كه دولتهای نیرومند پایدارند و هر كاری را كه می‌خواهند می‌كنند. فراموش نكنید كه آنها از شایندگی بی‌بهره نیستند و این شایندگیست كه مایه‌ی پایداری آنها گردیده. یك توده‌ی شاینده اگرهم از پا افتاد تواند برخاست.

ما در یك دوره‌ی بسیار تاریخی جهان زندگی می‌كنیم. امروز حال توده‌ها در برابر چشم ماست. شش سال همه جنگ و خونریزی می‌رفت[جنگ جهانی دوم] و اینك در پایان آن توده‌هایی شكست خورده و از پا افتاده‌اند.

🔸من بیگمانم كه از این توده‌ها آنكه شایندگیها داشته بار دیگر خواهد برخاست و آنكه نداشته در همان افتادگی خواهد ماند.

🔸🔸می‌باید گفت : شایندگی والاتر از نیروست. بلكه می‌باید گفت : شایندگی پایه‌ی نیروست.»

اکنون همبستگی میان این سخنان با داستان نفت روشن میگردد. ملی شدن نفت برای این کشور مایه‌ی سرفرازی بوده ولی مایه‌ی شایندگی چیزهای دیگر است.

🔸درآمد هنگفت نفت برای توده‌ی ناشاینده مانند ارث پدری توانگر به پسری ناشاینده است که یاد نگرفته چگونه پول را نگاه دارد و از آن سود برد. اینست همیشه طعمه‌ی فریبکاران و آزمندان می‌گردد. هرچه ناشایندگی آن پسر بیشتر ، از چنان ارثی نیکروزیش کمتر و تیره‌روزیش بیشتر خواهد بود.
از اینروست که ما بجای پرداختن به کارهای فرعی همیشه به شایندگی توده می‌کوشیم. یکی از مهمترین این کوششها نبرد با آلودگیهای توده می‌باشد. نبردی که اگر بکار نرود کوششهای دیگر همه بیهوده خواهد گردید.
این سال را سالی برجسته در کوششهای خود خواهیم گردانید.