پاکدینی ـ احمد کسروی
7.68K subscribers
8.63K photos
485 videos
2.28K files
1.77K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
12ـ نریمان نریمانوف
13ـ نشان حزب اجتماعیون عامیون
14ـ ستارخان و باقرخان
15ـ حسین‌خان باغبان
16ـ یارمحمدخان کرمانشاهی
17ـ یِفرِمخان ارمنی
18ـ سردار محیی
19ـ حیدر عمواُغلی
20ـ میرزا علی‌اکبرخان
21ـ عظیم‌زاده
22ـ ارشدالدوله
23ـ ابوالقاسم ناصرالملک
📖 کتاب «گفت و شنید»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخش دوم (دو از ده)


ج ـ حقیقت آنست که بیانات شما بسیار شیرین و بسیار گیرنده است. اینها کارهاییست که ما خودمان داشته‌ایم و زشتیش را ندانسته‌ایم. بلکه تصور کرده‌ایم کار نیک می‌کنیم. اینها همه حقست. ولی اشکال بزرگ در جای دیگر است : چه کنیم؟.. تکلیف ما چیست؟.. آیا بکلی بیدین شویم؟.

د ـ بسیار متأسفم که چنین سخنی را می‌شنوم. چون معنی راست دین را ندانسته‌اید تصور می‌کنید اینها دینست و شما اگر آنها را رها کنید بیدین خواهید بود. در حالی که قضیه معکوسست و حقیقت آنست که اینها خود بیدینیست و دین برای آنست که مردم گرفتار چنین چیزها نباشند. من امروز حقیقت دین را برای شما روشن خواهم گردانید.

ب ـ من می‌خواستم درباره‌ی امام عصر بپرسم. عقیده‌ی شما درباره‌ی او چیست؟..

د ـ بهتر از همه آنست که شما معنی راست دین را بدانید و آن وقت از همه‌ی این اشکالها خلاص خواهید گردید. از موضوع امام زمان نیز در همان زمینه سخن خواهم راند. اکنون گوش دهید تا بسخن پردازم :

این خود بحثیست که دین چیست و برای چیست؟.. چه چیزهاست که دین نامیده می‌شود؟ آنگاه برای چیست که مردم باید دین داشته باشند؟ اگر کسی چنین پرسشهایی از شما بکند نخواهید توانست باو پاسخ دهید. زیرا تاکنون هیچ در این باره نیندیشیده‌اید. چیزهایی را از پدرانتان یا از ملایان شنیده و یاد گرفته و راه رفته‌اید ولی ما پاسخ آنها را می‌دانیم.

دین شناختن جهان و دانستن معنی زندگانی و زیستن از روی خرد است. اینکه می‌گوییم مردم باید دین داشته باشند مقصودمان آنست که اینجهان را تا آنجا که راه باز است و تواند بود ، بشناسند ، و معنی زندگانی و حقایق آن را بدانند و زیستنشان از روی فهم و خرد باشد که بتوانند از خوشیها و آسایشها بهره‌مند گردند. برای آنکه این معنی نیک فهمیده شود من باید مثلی یاد کنم :

ببینید : مردم در پرداختن به بدن خود و ملاحظه‌ی تندرستی به دو دسته توانند بود : یک دسته آنان که بیش یا کم ، از کیفیت ترکیب بدن و از معنی حیات آگاهی داشته علاقه‌مند به تندرستی خود باشند و از اینرو در خوردن و خوابیدن و کار کردن و رخت پوشیدن پروای تندرستی کنند و از چیزهای زیان‌آور پرهیز نمایند و هرگاه دچار بیماری شدند با دستور پزشک بمعالجه پردازند و چون مسلم است که در یک شهر بلکه در یک توده تندرستی هر کسی بسته به تندرستی دیگرانست همیشه مقید بحفظ آداب تندرستی عمومی باشند.

یک دسته‌ی دیگر آنان که بعکس اینها از زندگانی تنها خوردن و خوابیدن و کام گزاردن را شناسند. نه از کیفیت بدن اطلاعی یابند و نه دربند تندرستی خود و دیگران باشند. هرچه بجلویشان گزارده شد بخورند. هر کاری دلشان خواست بکنند. هر زمان هم که ناخوش شدند بطبیعت واگزارند و یا از نادانی بسر جادوگر و دعانویس شتابند. معنی تندرستی عمومی را ندانسته کمترین پروایی ننمایند.

ما در ایران درمیان توده‌ی ‌خود هر دو دسته را داریم و می‌بینیم که چه رفتاری می‌کنند. درباره‌ی زندگانی اجتماعی نیز همین دودستگی تواند بود. باین‌معنی گاهی تواند بود که کسانی از روی فهم و بینش بشناختن جهان و دانستن معنی زندگانی کوشند و مقصودی را که از این خلقت درمیان بوده دریابند و حقایقی را بدست آورند ، و آنگاه در رفتار و کردار خودشان خرد را راهنما گردانند و هر چیزی را بمعنی راستش شناخته بآن معنی بکار بندند و از کارهای بیخردانه و زیان‌آور اجتناب کنند و هر یکی از ایشان دربند آسایش دیگران نیز باشند. یک چنین زندگانی را ما «دین» می‌نامیم. گاهی نیز تواند بود که کسانی چشم‌بسته و نادان بزرگ شوند و درپی شناختن جهان و دریافتن حقایق زندگانی نباشند و هر یکی جز پیروی از هوسها و خواهشهای خود نکند و جز سود خود را نجوید و همیشه با یکدیگر در کشاکش باشند. هیچ چیزی را بمعنی حقیقیش نشناسند و بمعنی حقیقیش بکار نبندند. هر گروهی پندارهای بیخردانه‌ی دیگری را گرفته دنبال کنند. چنین رفتاری «بیدینی» است.

گمان می‌کنم باز روشن نشد و باید توضیح دیگری دهم. ببینید : ایرانیان امروز بیدینند. چرا که نه درباره‌ی جهانْ دانش و بینش می‌دارند ، نه معنی زندگی را می‌فهمند ، نه از حقایق آگاه می‌باشند. در این کشور کمتر چیزی را بمعنی راستش می‌شناسند. هر گروهی دنبال یک رشته از نادانیها را گرفته‌اند ، هر کسی جز درپی سود خود نمی‌باشد.

مثلاً یک دسته می‌بینی زحمت می‌کشند و پول جمع می‌کنند و به کربلا می‌روند. اگر بپرسیم : «چرا می‌روید؟!.» خواهند گفت : «خدا دنیا را بخاطر چهارده معصوم آفریده. ما به طفیلی وجود ایشان خلق شده‌ایم. باید بزیارتشان برویم. در قیامت نیز بما شفاعت خواهند کرد.»

👇
در حالی که اینها همه بیپاست. خدا جهان را بخاطر چهارده معصوم نیافریده. خودش خواسته و آفریده و اختیارش را بدست آدمیان داده که آبادش گردانند. از رفتن بزیارت قبرها نیز نتیجه‌ای نخواهد بود. همچنان روز قیامت هیچ کس شفاعت نخواهد کرد. بلکه شفاعت معنی نخواهد داشت.

یک دسته‌ی دیگر می‌بینی خود را صوفی یا درویش می‌خوانند و بهمین نام خود را از مردم جدا می‌گیرند. اگر بپرسیم : شما چه هستید؟!. چرا خود را از مردم جدا گرفته‌اید؟!. خواهند گفت : «ما درویشیم ، دنیا را ترک کرده‌ایم.» باید گفت : چرا ترک کرده‌اید؟!. چه بدی از آن دیده‌اید؟!. آنگاه چگونه ترک کرده‌اید؟!. آیا نان نمی‌خورید؟!. رخت نمی‌پوشید؟!. بروی زمین گردش نمی‌کنید؟!. آخر چه کار کرده‌اید که ترک دنیا شده؟!. شما هنگامی می‌توانید دنیا را ترک کنید که از آن بیرون روید!. ما در شما جز تنبلی و بی‌حسی چیزی نمی‌بینیم. آیا اینست که نامش را ترک دنیا نهاده‌اید؟!.

یک دسته‌ی دیگر از درسخواندگان اندیشه‌شان اینست : «زندگانی مبارزه است. باید زیرک بود و پول درآورد.» در حالی که زندگانی مبارزه نیست. مردمان باید بجای مبارزه با یکدیگر همدستی کنند. از اینگونه نافهمیها و غلط‌اندیشیها بسیار است و من این چند چیز را بعنوان مثل یاد کردم.

در این کشور هیچ چیز بمعنی راستش نیست. مثلاً بازرگانی در ایران به چه معنیست؟. شما در بازار هستید. بازرگانی چیست؟. بازرگانی در ایران آنست که کسی کالایی را از دیگری بخرد و مقداری به بهایش افزوده به سومی بفروشد و درمیانه خودش دخلی کند. بازرگانی در ایران دست بدست گردانیدن کالاست. در حالی که بازرگانی در معنی راستش آنست که کسی که کالاهایی را تهیه کرده (مثلاً پارچه‌ها بافته) که باید بدست خانواده‌ها برسد که آن را مصرف کنند ، چون آن کس نخواهد توانست خرده‌فروشی کند و با یکایک خانواده‌ها معامله نماید ، احتیاج به یک کسی هست که درمیانه واسطه باشد. باین‌معنی که از آن تهیه‌کننده یکجا بخرد و باین مصرف‌کنندگان کم‌کم بفروشد. این معنی بازرگانیست.

پس یک بازرگان حق ندارد کالایی را ببازرگان دیگری بفروشد. حق ندارد در انبار نگه دارد و از فروش آن خودداری نماید. حق ندارد بیش از اندازه‌ی عادلانه به بهای آن بیفزاید.

این نیز مثل است و مانند این بسیار می‌باشد. اگر شما می‌خواهید در این زمینه حقایقی را بدانید بهتر است کتاب «کار و پیشه و پول» و مانند آنها را که ما بچاپ رسانیده‌ایم بخوانید. در اینجا گفتگو از دینست. می‌خواهم بگویم دین دانستن حقایق جهان و زندگانی ، و زیستن از روی آن حقایقست.


🌸
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»

🖌 احمد کسروی

🔸 3ـ ما از مردم چه می‌خواهیم؟.. (دو از سه)


ولی در داستان مهاجرت یک چیزهای ناستوده‌ای رخ داد ، زیرا آلمانها برای پیشرفت مقاصد خود در ایران از دادن پول مضایفه نمی‌کردند و لیره‌های بسیاری سکه زده همراه خود آورده بودند. کسانی از سران مهاجران بپول گرویده رفتار ناستوده‌ای کردند و این مایه‌ی تنفر دیگران شد و درمیانه اختلافها رخ داد.

از آنسوی خود مهاجرت نتیجه‌ی نیکی نداد. یک دسته‌ی بزرگی از ژاندارم ایران و از مهاجران در جنگ کشته گردیدند و آخرین نتیجه آن شد که مهاجران پس از دو سال رنج و آوارگی از خاک ایران بیرون رفته در عثمانی و دیگر جاها پراکنده گردیدند.

این نافیروزیها نتیجه‌ آن را داد که بیشتر آزادیخواهان نومید گردیده کناره‌جویی کردند. بخصوص مردان پاکدامنی که جز رهایی این کشور و توده را نمی‌خواستند و درپی سود شخصی نبودند. اینان بیکبار دلسرد شده بکناری رفتند.

این دلسردی و کنارجویی آنان نیز نتیجه آن را داد که میدان برای کسان سودجو و آلوده‌دامن باز گردید که بنام آزادیخواهی یا دمکراتی بمیان افتادند و بخودنمایی و سودجویی پرداختند. باید گفت یک «تحولی» در عالم آزادیخواهی پدید آمد و دستگاه تغییر یافت.

این زمان ده سال بیشتر از آغاز جنبش مشروطه می‌گذشت. در آن ده سال بیشتر ، کم‌کم در تهران کسانی پیدا شده بودند که شیوه‌ی سود جستن و پول درآوردن را ـ از راه دسته‌بندی و روزنامه‌نویسی و هیاهو و دخالت در کار کابینه‌ها و هواداری از این وزیر و از آن وزیر و مانند اینها ـ نیک یاد گرفته بودند.

در آن ده سال و بیشتر این قبیل سودجویان از این شهر و از آن شهر بتهران آمده و در اینجا مانده کم‌کم یک دسته‌ی بزرگی شده بودند.

بسیاری از نمایندگان پارلمان از شهرها بتهران آمده و پس از پایان دوره‌ی وکالت بازنگشته و در اینجا مانده و از آن راهی که گفتیم بپول‌اندوزی و خوشگذرانی پرداخته بودند. این کسان را در آن زمان «هوچی» نامیده‌اند ما نیز به همان نام می‌خوانیم.

آزادیخواهان غیرتمند و جانفشان از میان رفته و این هوچیان جای آنان را گرفته بودند.

در این میان در سال 1335[1296 خورشیدی] شورش روسیه رخ داد ، و این شورش بزرگ که در همه‌ی جهان تکانی پدید آورد در ایران نتیجه‌اش این شد که دولت بیکبار ناتوان گردید و در همه جا آزادیخواهان ـ یا بهتر گویم سرجنبانان ـ بتکان آمدند و به یک رشته کارها پرداختند.

چنانکه گفتیم در تهران میدان برای این هوچیان باز مانده بود و اینان از پیشامد استفاده جسته به یک رشته کارهای ناستوده‌ای شروع کردند.

از همان آغاز شورش روسیه تا هنگامی که رضاشاه رشته‌ی اختیارات کشور را بدست گرفت ، که نزدیک به ده سال است یک دوره‌ی خاصی از تاریخ ایران می‌باشد و در این یک دوره این هوچیان یک عامل مؤثری در کشور بودند و آسیبهای بزرگی رسانیدند.

من اگر کارهای اینان را بنویسم باید یک کتاب جداگانه پردازم. در اینجا بی‌آنکه از کسی نامی ‌برم بیاد دو رشته از کارهای ننگین ایشان می‌پردازم :

نخست اینان دخالت در سیاست (یا بهتر بگویم هوچیگری) را پیشه‌ای برای خود گرفته از آن راه نان می‌خوردند ، بلکه دارایی می‌اندوختند. هر نخست‌وزیری که می‌خواست کابینه تشکیل دهد می‌بایست پولی درمیان اینان تقسیم کند و بکسانی از آنان در ادارات کار دهد ، وگرنه بهیاهو پرداخته نمی‌گزاردند کابینه پا گیرد و بکاری پردازد.

این یک رسمی ‌شده بود و خود وزیران بآن عادت داشتند و دادن پول سختشان نمی‌آمد. بلکه اگر کسی می‌خواست کابینه درست کند خود از پی اینان می‌فرستاد و نوید پول می‌داد و برای برانداختن کابینه‌ی حاضر بکارشان وامی‌داشت. این معامله‌ی رایجی بود.

از اینرو یک کابینه نمی‌توانست بیش از دو یا سه ماهی دوام کند. زیرا اینان پولی را که می‌گرفتند و می‌خوردند و تمام می‌کردند بایستی اسبابی فراهم کنند که دوباره پول گیرند. از اینرو بایستی بسراغ یک خریدار تازه‌ای روند و یا او بسراغ اینان بیاید.

اینکه نوشتیم که در بیست و چند سال پیش چون در یک سال چهار کابینه عوض شد آنها را
«کابینه‌های چهار فصلی» نامیدند ، یکی از علل آنها دخالت همین دسته‌ی هوچیان بوده.

از اینان در این زمینه‌ها کارهای بسیار زشتتری هم سر زده که می‌بینم اگر بنویسم بغیرت ایرانیگریم خواهد برخورد و اینست خامه را نگه می‌دارم ـ از آنسوی برای آنکه گفته‌هایم بیکبار بی‌دلیل نباشد تنها یک داستانی را یاد می‌کنم :

از رضاشاه پهلوی یادداشتهایی در دست است که خود اسناد گرانبهاییست.

در آن یادداشتها از بسیاری از این هوچیان نام برده و خیانتهایی را که از هر یکی سر زده ذکر کرده از جمله درباره‌ی یکی از آنان چنین می‌نویسد :

این مرد طماع در داستان جمهوریت [1] بنزد من آمد و پول خواست. من چون ندادم رفت پیش محمدحسن‌میرزا و از او پولی گرفت و با من بمخالفت پرداخت.

👇
در همان یادداشتها یک تلگراف رمزی را که محمدحسن‌میرزا ببرادرش احمدشاه فرستاده و کلیدش بدست افتاده و کشف گردیده نقل می‌کند.

احمدشاه در پاریس بوده محمدحسن‌میرزا باو تلگراف می‌کند : «سی‌هزار تومان که فرستادید و باطرافیان ... دادیم کمست. اینها بطمع پول برای ما کار می‌کنند. زود حواله‌ی دیگری بفرستید».

این یک نمونه‌ای از کارهای آن ناکسانست. نیک بیندیشید که یک مردی در کشور پیدا گردیده و می‌خواهد رئیس‌جمهوری باشد. و یک جنبشی در توده بنام این موضوع پدید آمده. آیا یک ایرانی چه باید کند؟... نه آنست که اگر آن را بسود توده می‌داند باید یاری کند ، و اگر نمی‌داند باید بجلوگیری پردازد؟!..

ببینید تا چه ‌اندازه بیشرمیست که در چنان پیشامدی کسانی تنها در اندیشه‌ی پول گرفتن باشند و رو باینسو و آنسو آورده آشکاره پول بخواهند.

آیا می‌توان پنداشت که رضاشاه تهمت زده؟!.. آیا می‌توان گفت که دروغ باو بسته؟!. من از رضاشاه هواداری نمی‌کنم. ولی بآن جایگاه باور نکردنیست که به یک هوچی پست تهمت بندد. رضاشاه را اگرهم بد بدانیم چنین گمانی باو نخواهیم برد.

از این گذشته ما خود آن کسان را می‌شناسیم. ما خود می‌دانیم که کارشان این بوده و برای پول گرفتن بوسیله‌های بسیار زشتتر از این دست می‌زده‌اند.

همان کسی را که رضاشاه می‌نویسد ، او خود گفتاری در یکی از روزنامه‌های آن زمان نوشته و بمناسبتی چنین می‌گوید :

«بعضی بمن می‌گویند از سیاست برکنار باش. ولی من این را صلاح نمی‌دانم. زیرا ادیب‌الممالک چون از سیاست دست برداشت از گرسنگی مرد».

همین دو جمله کافیست که او را بشناسید. نخست ببینید سیاست چه چیز را می‌گوید. ادیب‌الممالک یک شاعری بود این را ستایش می‌کرد و پول می‌گرفت و آن را هجو می‌کرد و پول می‌گرفت. این رفتار زشت یا هوچیگری او را دخالت در سیاست می‌شمارد. دوم دخالت در سیاست را یک کسبی می‌داند و آشکاره می‌گوید : اگر دست بردارم گرسنه خواهم ماند.


🔹 پانوشت :

1ـ پیش از برافتادن خاندان قاجار و آغاز پادشاهی پهلوی ، سردارسپه خواهان برپایی جمهوری شد لیکن ملایان با آن ناهمداستانی نشان دادند و هیاهو برانگیختند. سرانجام آن دسته از نمایندگان مجلس (و همچنین ملایان بزرگ قم) که مخالف جمهوری بودند از یکسو و سردارسپه از سوی دیگر به توافقی بدینسان رسیدند : سردارسپه دست از جمهوری‌خواهی بکشد و آنان هم از پادشاهی قاجاریان هواداری نکنند.

🌸
26ـ از راست : محمدحسن‌میرزا و احمدشاه
📖 کتاب «گفت و شنید»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخش دوم (سه از ده)


آ ـ اجازه فرمایید سئوالهایی کنیم : اگر دین باین معنیست پس تکلیف خداشناسی و عبادت چیست؟!. مگر اینها جزو دین نیست؟!.

ج ـ من هم می‌خواستم بپرسم : پس موضوع آخرت چه خواهد بود؟!. آیا نباید در فکر آخرت باشیم؟!.

د ـ من سخنم بپایان نرسیده بود. می‌خواستم اینها را نیز بگویم. ما گفتیم : دین شناختن جهان و زندگانیست. هنگامی که ما باین جهان دقت می‌کنیم و اندیشه بکار می‌بریم می‌بینیم این دستگاه خودسر نتواند بود. می‌بینیم در این جهان نظم و حکمتی هست که از خود او سر نتوانستی زد. می‌بینیم ما باین جهان بی‌اختیار می‌آییم و بی‌اختیار می‌رویم. اینها را می‌بینیم و ناچار می‌شویم اقرار کنیم که در پشت سر این دستگاه ، دستگاه دیگری هست و این جهان را پدیدآورنده و گرداننده‌ای می‌باشد. شناختن جهان که می‌گوییم ، اینها نیز جزو آنست.

ما خدا را با فهم و اندیشه‌ی خود می‌شناسیم. باز با همان فهم و اندیشه می‌دانیم که جز خدا کسی را در کارهای این جهان دستی نیست. مثلاً در مذهب شیعه دست چهارده‌معصوم را در کارهای جهان داخل دانسته‌اند. کتابهای شما پر است از «آداب توسل به ائمه و طلب حاجت از ایشان».

الان بارگاههایی که در نجف و کربلا و قم و مشهد و دیگر جاها هست شیعیان دسته دسته بزیارت می‌روند و از آن قبرها حاجت می‌خواهند.

این عقیده‌ی عموم شیعه است. شیخی‌ها و کریمخانی‌ها یک قدم بالاتر گزارده‌اند و خلقت آسمان و زمین و مردم و حیوانات و اداره کردن آنها را به امامها نسبت داده‌اند.

ما با فهم و اندیشه‌ی خود می‌دانیم که اینها دروغ و بیپاست. زیرا ما می‌دانیم که آن امامان که می‌گویند همچون دیگران بوده‌اند ، بی‌اختیار باین جهان آمده بی‌اختیار رفته‌اند. همان امام جعفر صادقِ شما که سرچشمه‌ی این حرفها او را باید شناخت ، چندان عاجز بود که دعوای امامت یا خلافت که می‌کرد به پیروان می‌سپرد که پنهان دارند و تقیه کنند. همان امام پسرش اسماعیل را بی‌اندازه دوست می‌داشت و اینبود او را نامزد جانشینی گردانید. با اینحال اسماعیل جوانمرگ شد و او نتوانست جلو گیرد. پس چگونه می‌توان پنداشت که در کارهای جهان دخالت داشته‌اند؟!

ماننده‌ی همین ایراد را ما به بهائیها می‌گیریم. میرزا حسینعلی بهاء که خود را خدا می‌خواند در کتاب خود می‌گوید : من در آفریدن جهان و اداره کردن آن جانشین خدا بوده‌ام. (الذی کان مقام نفسه فی الخلق والامر). ما می‌گوییم : این سخن گزافه است و گوینده‌ی آن جز یک نادانی نتواند بود. زیرا مـا می‌دانیم که همان بهاء ماننده‌ی دیگر مردم می‌بود. بی‌اختیار باین جهان آمد و بی‌اختیار رفت. در ایران گرفتند و بزندانش انداختند و سپس به بغداد تبعیدش کردند. از بغداد نیز عثمانیها تبعیدش کرده به استانبول بردند. از آنجا به اَدِرنَه روانه ساختند. از آنجا به عَکا فرستادند. چنین مردی ناتوان چگونه جانشین خدا بوده و جهان را آفریده؟!.

خنده‌آور است که همان بهاء از یکسو پیاپی از مظلومیت شکایت می‌کند ، از یکسو درِ گزاف و لاف را باز کرده دعوای خدایی می‌کند. همین رفتار را شما درباره‌ی امامانتان می‌کنید. از یکسو به مظلومیت آنها روضه می‌خوانید و آه و ناله بلند می‌کنید و از یکسو می‌گویید اختیار جهان در دست ایشان بوده.

در اینجاست که ما می‌گوییم : «دین شناختن معنی جهان و زندگانیست». اگر این مردم دین داشتند و معنی جهان و زندگانی را می‌دانستند آن نمی‌کردند که صدها فرسنگ راه بروند و در برابر فلان بارگاه ایستند و از او حاجت بخواهند. آن نمی‌کردند که یک دسته از دیگران جدا شوند و خود را بهائی نامند و همچون بهاء مردی را بخدایی شناسند. اینها همه از ندانستن معنی جهان است.


🌸
6 ـ حسینعلی بهاء