پاکدینی ـ احمد کسروی
7.68K subscribers
8.64K photos
485 videos
2.28K files
1.77K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
همیشه ملاهای شما به بیماران می‌گویند : «شفایت را از خدا بخواه». آخوندی در قزوین در بالای منبر می‌گفته : شما بیمار می‌شوید اول بدر خانه‌ی طبیب می‌روید و چون از آنجا نومید شدید شفای خود را از خدا می‌خواهید. شما اول بدر خانه‌ی خدا بروید تا ببینید شفا می‌یابید یا نه.

ملای دیگری را می‌شناسم. روزی از «قوت ایمان» موعظه می‌کرده و می‌گفته : «پیره‌زنی در خانه‌ی ما هست. من قوت ایمان غریبی درو دیدم. ناخوش بود هرچه اصرار کردیم به طبیب نرفت. گفت طبیب من خداست.»

در جایی که پیشوایان ، این ملایان تیره‌مغز باشند پیداست که حال مردم چه خواهد بود. باز می‌گویم : اینها غلطست. آن بیدینی که می‌گویند همین نادانیهاست ، همین نافهمیهاست. می‌دانید معنی این باورها و این رفتارها چیست؟. این ملایان بخدا می‌گویند : «آن آیینی که تو گزارده و ما را ملزم گردانیده‌ای که خودمان بکوشیم و کارهای زندگی را راه اندازیم ، ما آن را نپذیرفته‌ایم و خواهشمندیم تو نیز از آن بازگرد. ما تنبلیم و نخواهیم کوشید و چاره‌ی کارها را از تو خواهیم خواست..». اینست معنی آن نادانیها ، و بیگفتگوست که خدا از آیین خود نخواهد بازگشت.

نتیجه‌ی همین نادانیهاست که مردم ایران بهمه ‌چیز لااُبالی و بی‌باکند. پیرارسال زمستان که تیفوس در تهران شدت داشت وزارت بهداری پیاپی دستورها می‌داد و آگاهیها پراکنده می‌کرد. ولی مردم پروایی نداشتند ، بلکه ریشخند کرده می‌گفتند : «با اینها نیست. آدم تا اجلش نرسد نخواهد مرد».

من روزی سوار اتوبوس بودم. شاگرد شوفر پیاپی مسافر می‌گرفت و باتوبوس می‌چپاند. یکی از مسافران اعتراض کرد و گفت : «باید از شپش تیفوس ملاحظه کرد. اینقدر مردم را بهم نچپان». یکدفعه دیدم یک صدای نکره‌ای از گوشه‌ی اتوبوس بلند شد : «ای بابا مگر ما بخدا عقیده نداریم؟!. شپش چیه؟!». یک آواز دیگری باو پاسخ داد : «از وقتی که ما ایمانمان ضعیف شد خدا هم این بلاها را بما مسلط گردانید ..». آن وقت دندانهای خود را بهم فشرد و چنین گفت : «بابا ، شپش هم آدم می‌کشد؟!.» اینست نمونه‌ای از نتیجه‌های آن نادانیها.

آن شریعت سنگلجی که تیفوس گرفت و مرد ، خودش خود را کشته و هزارها کسان دیگر را نیز کشته. زیرا او نیز همین نادانیها را بمردم یاد می‌داد. ببینید چه بیخردانه است آن سخنی که گفته : «خانمها دیدید ، جوراب بپا نکردید هر شب بسینما رفتید ، خدا غضب کرد ...». معنی این سخن آنست که آن گرسنگی و کمیابی که در سال ١٣٢١ پدید آمد و هزارها کسان را (بویژه در جنوب) بزیر خاک فرستاد نتیجه‌ی جوراب بپا نکردن و هر شب بسینما رفتن زنهای تهران بوده. خدا از این کار بخشم آمده و آن گرسنگی را فرستاده. خدا کینه‌ی جوراب بپا نکردن زنهای خوشگذران تهران را از بچه‌های بیگناه بندرعباس و بندر ریگ کشیده. اینست معنی آن سخن.

شما می‌دانید که گرسنگی و کمیابی سال ١٣٢١ چه بود و از کجا برخاسته بود. در آن سال قشون متفقین که در کشور ما بودند شروع کردند به خواربار خریدن ، و چون دولت ناتوان بود جلوگیری نتوانست. نتیجه آن شد که خواربار به بیرون رفت و بیگانگان خوردند و خود ایرانیان گرسنه مانده بآن حال افتادند. در همان هنگام در تحت تأثیر همان گرسنگی و بدبختی ، تیفوس و تیفوئید نیز شدت کرد و گرفتاری مردم هرچه بیشتر شد.

اکنون شما بیندیشید که آن گرسنگی و بدبختی نتیجه‌ی چه بوده؟.. آیا نه آنست که نتیجه‌ی ناتوانی دولت و بیچارگی کشور بوده؟.. نه آنست که مردم بایستی از همان پیشامد بخود آیند و از این پس درباره‌ی کشور بی‌پروا نباشند؟.

در یک چنین زمینه‌ای شریعت سنگلجی آن سخن مهمل را گفته. تنها او نبود ، همه‌ی ملایان می‌گفتند. روسیاهان فرصت بدست آورده بگرمی بازار خود می‌کوشیدند.

تیره‌دلان از یکسو گناه گرسنگی و کمیابی را بخدا نسبت می‌دادند و علت آن را نیز رو نگرفتن و جوراب نپوشیدن زنها ذکر می‌کردند و بدینسان توهینی بزرگ بخدای جهان می‌کردند ، و از یکسو مردم را اغفال کرده نمی‌گزارند که علت واقعی قضیه را که بی‌اعتنایی بکشور و توده بوده دریابند و از خطای خود بازگردند. روزی به یکی گفتم : خدا چه کرده که این بلا را فرستاده؟!. آیا از آسمان نبارانیده؟!. آیا از زمین نرویانیده؟!. آیا تگرگ فرستاده؟!. آیا ملخ فرستاده؟!. ای نادانان ، خدا روزی شما را داده ولی شما چون مردم پست و پراکنده‌اید و کشورتان ناتوانست دیگران می‌کشند و می‌برند. سرچشمه‌ی این بدبختی ناتوانی کشور ، و سرچشمه‌ی ناتوانی کشور نیز شما ملایان می‌باشید. این گرسنگی و بدبختی نتیجه‌ی وجودهای شوم شماست. ولی شما از بس خیره‌رویید گناه را بگردن خدا می‌اندازید. این زیرکی را شما از پیشوایانتان یاد گرفته‌اید.

👇
این سخنها که با این تفصیل می‌گویم برای آنست که معنی راست دین که گفتگومان از آنست روشن گردد. ما چون بکسی می‌گوییم : دین شناختن معنی جهان و زندگانیست ، تعجب می‌کند و می‌گوید : مگر ما جهان را نمی‌شناسیم؟!. زندگانی را نمی‌شناسیم؟!. من می‌خواهم نشان دهم که مقصود از شناختن جهان و زندگانی چیست. می‌خواهم نشان دهم که صدها حقایق هست که مردم نمی‌دانند ، بلکه معکوس آن را می‌دانند. این سخنها بعنوان مثل است.

بآن داماد آقای «ب» باید گفت : اولاً : ما نباید از خدا حاجت بخواهیم. ما باید کارهای خودمان را از راهش بکنیم و خدا نیز ما را موفق خواهد گردانید. خدا شاهراهی برای ما گشاده و چراغ خرد را بدست ما داده که در روشنایی آن گام برداریم. ثانیاً : ما با خدا بمیانجی نیاز نخواهیم داشت. خدا از ما دور نیست. بیگانه هم نمی‌باشد. این میانجی قرار دادن بت‌پرستیست. بت‌پرستانی که در آغاز اسلام می‌بودند و پیغمبر بآنها ایراد می‌گرفت در پاسخش می‌گفتند : «هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ» (اینها در نزد خدا میانجیهای ما هستند.) [سوره‌ی یونس (10) ، آیه‌ی 18]

من در شگفتم چرا مردم چیزهایی را که با چشم می‌بینند درک نمی‌کنند. شما می‌گویید یگانه مردمی که در راه حق می‌باشند ما شیعیانیم. آنگاه دوازده امام را واسطه‌های خود در نزد خدا می‌شناسید. آن دستگاهها را در مشهد و قم و نجف و کربلا و کاظمین و سامره چیده‌اید. آن گنبدهای طلا ، آن مناره‌های بلند ، آن صحنها ، آن زیارتنامه‌ها ، آن نقاره‌ کوبیدنها ، آن هزاران مفتخورها ، آن آمد و رفتها. باینها بس نکرده صدها امامزاده از عبدالعظیم و عبدالله و داوود و شاهچراغ و بی‌بی‌زبیده و مانند اینها برپا گردانیده‌اید. باین هم بس نکرده صدها گورهای متبرک از شیخ‌صفی و ابن‌بابویه و شاه‌نعمت‌الله و سرِ قبر آقا و مانند اینها پدید آورده‌اید. باین مرده‌ها بس نکرده یک امام غایب زنده‌ای هم در جابُلقا و جابُلسا امانت سپارده‌اید.

با همه‌ی اینها شما امروز از خوارترین مردم جهانید. این ویرانی کشورتان ، آن سختی زندگیتان ، آن زیردستی به بیگانگانتان. دیگر چه دلیلی بهتر از این که راهتان غلطست؟!. چه دلیل روشنتر از این که معنی جهان و زندگانی را ندانسته‌اید؟!.

پیغمبر اسلام وقتی که برخاسته بود بت‌ها را که قریش می‌پرستیدند نشان داد و می‌گفت : «أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَا ینفَعُکمْ شَیئًا وَلَا یضُرُّکمْ» [سوره‌ی انبیاء (21) ، آیه‌ی 66] می‌گفت : اینها نه سودی بشما توانند رسانید و نه زیانی توانند داشت ، شما چگونه اینها را می‌پرستید؟!. چرا خدا را گزارده رو باینها آورده‌اید؟!. اکنون همان پرسش را من از شما می‌کنم. این گنبدهای طلا و آن مناره‌های بلند و آن صندوقهای زرین و سیمین که نه سودی بشما توانند داد و نه زیانی توانند رسانید ، چه شده که شما رو بآنها آورده‌اید؟!. چه شده که از صدها فرسنگ راه بزیارت آنها می‌روید؟!. چه شده که از آنها حاجت می‌خواهید؟!. تاکنون چه سودی بشما و چه زیانی بدشمنانتان از این راه بوده است.


🌸
7ـ امامزاده داوود ، 1332
سرمایه‌ی اجتماعی ایرانیان
(شایندگی در چیست؟)

در هفته‌های گذشته نوشتار‌هایی در زمینه‌ی سرمایه‌ی اجتماعی ایرانیان و ارتباط آن با درماندگی کشور آوردیم.

آنها پاسخی بود به پرسشهایی از اینگونه :

ـ دانشوران ایرانی علل عقب‌ماندگی این کشور را چه‌ها دانسته‌اند؟

ـ سرچشمه‌ی آن علل کجاست؟!

ـ عمده‌ترین سرمایه‌های یک کشور کدامهاست؟

ـ سرمایه‌ی اجتماعی چیست ، مثالهایش چیست؟

ـ از چه زمانی دانشمندان به این سرمایه توجه ویژه کردند و این موضوع وارد درسهای دانشگاهی شده؟

ـ آیا سرمایه‌ی اجتماعی کشورها اندازه‌گیری می‌شود و جدولهای آن در دسترس است؟

ـ آیا میان سرمایه‌ی اجتماعی و اقتصاد پایدار و همچنین اندازه‌ی رفاه ارتباط هست؟!

ـ چه کار باید کرد تا این سرمایه افزایش یابد؟!

ـ عمده‌ترین نقص توده‌ی ایرانی چیست؟!

و دهها پرسش دیگر که پاسخشان در این نوشتار آمده. اساس این نوشتار جز از نوشته‌های کسروی نیست. کوشادِ تلگرام کوشیده ارتباط میان آخرین دستاوردهای جامعه‌شناسان و آن نوشته‌ها را بازنماید. اهمیت نوشته‌های کسروی گذشته از انگشت گذاردن روی علتهای خواری و درماندگیهای ایران و شرق ، یکی هم در نشان دادن راه چاره به دردهاست.

این نوشتار‌ها در سیزده بخش تکه تکه در کانال آمد. اکنون آنها را در یک دفتر گرد آورده و به دلسوزان توده و کشور ، به خردمندان و حقیقتجویان ارمغان می‌داریم.


🛎 پیوند کتاب


💐
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»

🖌 احمد کسروی

🔸 4ـ ما از دیگران تندروتریم (یک از یک)


یک دسته از جوانان پیام فرستاده چنین می‌گویند : «پرچم تند نمی‌رود». می‌گویند : «ما از دیگران عقب مانده‌ایم باید تند برویم».

می‌گویم : چه کار کنیم که تند رفتن باشد؟. شما آن را بما بفهمانید. این راست است که ما از دیگران عقب مانده‌ایم. راست است که باید تند رویم. ولی آیا تند رفتن چیست؟.

ما راستی‌را راهی زیر پا نداریم و گام برنمی‌داریم که تند کنیم و گامهای بلندتری برداریم. ما برای پیشرفت کارهای خود به یک رشته کوششهایی نیازمندیم و باید بکوشیم. شما بگویید چه کنیم و چگونه کوشیم که در نظر شما تندروی باشد؟

آیا سخنان درشت نویسیم؟ آیا بهیاهو پردازیم؟ آیا بدشمنان کشور نفرین فرستیم؟ آیا شما اینها را تند رفتن می‌شمارید؟.

اگر اینها را تند رفتن می‌شمارید بخطا رفته‌اید. اینها راه را گم کردن و بیهوده دست و پا زدنست. از سخنان درشت گفتن و هیاهو کردن چه نتیجه‌ تواند بود؟ تاکنون چه نتیجه بوده است که پس از این باشد؟.

راستی را گاهی الفاظ آدم را فریب می‌دهند و یک منظره‌ی پرت و غلطی در جلو اندیشه‌ی او باز می‌کند. این داستان راجع به بیست سال پیش است. روزی مردی کتابی می‌خواند نگاه کرده دیدم کتابیست که یک پیشوای دینی برای پیروان خود نوشته و دستورهایی بایشان می‌دهد. از عبارتهایی که بچشمم خورد اینها بود : «همچون دریا بجوشید ، و همچون نهنگ بخروشید» (یا شبیه باین دو جمله). من چون اندیشیدم دیدم اینها هیچ معنایی ندارد. آخر پیروان چه کار کنند؟ راستی‌را دریا نیستند که بجوشند یا نهنگ نیستند که بخروشند. چه کار کنند؟ آیا بالا بجهند و پایین بیفتند؟ در کوچه‌ها نعره زنند؟ هرچه می‌اندیشیدم معنایی برای آنها پیدا نمی‌کردم لیکن می‌دیدم خواننده یک لذتی از آنها می‌برد و یک منظره‌های خیالی در برابر چشمش باز شده.

در اینجا نیز می‌بینم جوانان همان حال را پیدا کرده‌اند. وقتی که می‌گویند : «ما باید تند برویم» یک تکانی بخود می‌دهند و لذتی می‌برند. ولی اگر بپرسیم : «چه کار کنیم؟» هرآینه خواهند درماند و آن منظره‌ی خیالی از جلو چشمشان محو خواهد شد.

امروز را این خود مایه‌ی سرگردانی و گیجی برای جوانان گردیده و اینست من می‌خواهم آنان را از این اشتباه بیرون آورم.

چنانکه گفتم ما راه نمی‌رویم که تند باشیم. ما به یک رشته کوششهایی نیازمندیم و باید بیشتر بکوشیم. در کوشش هم باید نخست راه آن را پیدا کنیم. دوم همگی دست بهم دهیم. اگر راه کوشش را پیدا نکنیم و باهم همدست نباشیم هرچه بیشتر تلاش کنیم بیشتر گرفتار خواهیم بود.

اینست آنچه نیاز داریم ، و از اینروست که ما همیشه در پرچم می‌کوشیم که از یکسو یک راهی برای کوشش باز کنیم و از یکسو همگی را بهمراهی و همدستی بخوانیم. در این کار پرچم یگانه روزنامه‌ایست که می‌کوشد.

ما امروز دردهایی داریم که باید پیش از همه بچاره‌ی آنها پردازیم ، و بدترین آن دردها پراکندگی اندیشه‌هاست. یک توده با اندیشه‌های پراکنده بهیچ جا نتواند رسید.

اینست ما از گام نخست می‌کوشیم که باین پراکندگی چاره کنیم و اندیشه‌ها را یکی گردانیم. آن گفتارها که درباره‌ی مشروطه و معنی آن می‌نویسیم برای این مقصود است.

برای یک توده چه گرفتاری بالاتر از این که راه حکومتش دانسته نباشد؟! چه بدبختی بدتر از این که انبوهی از مردم نسبت به «راه حکومت» و قانون اساسی کشور بیگانه باشند؟ چه بیچارگی بیشتر از این که صد تن دارای یک اندیشه پیدا نشود؟!

باید نخستین گامی که در راه کوشش برداریم چاره‌ی این درد باشد و شما می‌بینید که ما بآن آغاز کرده‌ایم. پس شما می‌بینید که ما بکار پرداخته و گام نخست را برداشته‌ایم. دیگران از دور ایستاده تنها بهیاهو بس می‌کنند ولی ما براه افتاده‌ایم.

پس ما از دیگران تندروتریم ، از دیگران جلوتر می‌باشیم. اگر کسانی براستی تندروی را می‌خواهند بیایند با ما همراه باشند.

تندروی سخنان تند گفتن نیست. هیاهو راه ‌انداختن نیست. آن کسانی که باینها می‌پردازند مقصودشان فریب مردم است. آنها تنها این را می‌خواهند که روزنامه‌هاشان بیشتر فروخته شود و دلهایشان بمردم نمی‌سوزد.

ما بسیار متأسفیم که جوانان بدینسان فریب آنان را می‌خورند. بسیار متأسفیم که می‌خواهند ما نیز پیروی از آنان کنیم.

این جوانان بدانند که ما از همه‌ی دیگران جلوتریم. دیگران ایستاده‌اند و بیهوده هیاهو می‌کنند ولی ما راهی را پیش گرفته‌ایم و می‌کوشیم که گام بگام جلو رویم. ما راه خود را در شانزده بند خلاصه کرده برای آگاهی همگی در روزنامه نوشتیم. آن راه ماست و همچنان پیش خواهیم رفت.

(پرچم روزانه شماره‌ی 36 ، اسفند 1320)


🌸
📖 کتاب «گفت و شنید»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخش دوم (پنج از ده)


می‌دانم در کتابهاتان معجزه‌ها از آن گنبدها و بارگاهها نوشته‌اند. الان سید گدایی بنام سید محمدعلی در تهران هست که باداره‌ها می‌رود و گدایی می‌کند. این مرد مدعیست که من کور مادرزاد بودم حضرت عباس بمن شفا داد. از اینگونه حکایتها بسیار بوده است و هست. ولی آیا می‌توان باور کرد؟!.

یاد دارم دو سال پیش یکی از اروپاییها از من می‌پرسید : «چرا در ایران همه‌ی سیدها گدا می‌شوند؟!». در اینجا هم من می‌پرسم : چرا همه‌ی کسانی که حضرت عباس یا امام دیگری شفاشان می‌دهد گدا می‌شوند؟!. آیا نه آنست که این گداها درپی وسایلی برای جلب نظر مردم هستند و این چیزها را می‌سازند؟!. همان سید محمدعلی مردی است بی‌شرف ، با آن گردن کلفت گدایی می‌کند ، اسب نگاه می‌دارد و سوار شده در دیهها بگدایی می‌رود. چنین مردی بسخنش چه اعتماد توان کرد؟!.

تاریخ در دست ماست و ما می‌دانیم که تاکنون بارها در زیر همان گنبدها کشتارهای خونین رخ داده و مردان و زنان را همچون گوسفندان سر بریده‌اند و کمترین سودی از آن گنبدها و از آن گورها پدیدار نگردیده و نبایستی بگردد.

بگزار شاعر شیعه بگوید :

شاهی که بضربت دو انگشت از معجزه ابن‌قیس را کشت

ما می‌دانیم که در سال ٨٥٨ (قمری) مولا علی پسر سید محمد مُشَعشَع به همان نجف دست یافت و کشتار و تاراج سختی کرد و آن صندوق را شکست و عربها چوبهای آن را زیر دیگ سوزانیده خوراک پختند.

همچنان می‌دانیم که در سال ١٢١٦ (قمری) وهابیان به کربلا دست یافتند و در روز عاشورا در آن شهر بکشتار پرداختند و بخانه‌ها رفته دست بزنان و دختران یازیدند و بچگان شیرخوار را سر بریدند و در زیر گنبدها و در پیرامون آنها هر که را یافتند کشتند. صندوقها را شکستند و گورها را کندند. در چند ساعت نزدیک به هفت‌هزار نفر از مجتهدان و سادات و دیگران [را] کشتند و مالهای تاراجی را برداشته راه افتادند.

همچنان می‌دانیم در سال ١٢٦٠ [ق] [1] نجیب‌پاشا والی بغداد لشگر بسر همان کربلا آورد و با توپ و تفنگ آنجا را بگشاد. لشگریان او نُه‌هزار تن را کشتند. این عبارت ناسخ‌التواریخ است : «در بقعه‌ی سیدالشهدا و حضرت عباس نهرها از خون ناس براندند و در این دو بقعه‌ی مبارکه اسب و شتر بستند و هر مال و خزانه که در آن بلد یافته بغارت برگرفته و الواحی که در روضه‌ی مطهره بود خُرد و درهم شکستند.»

همچنان می‌دانیم که در زمان شاه‌‌عباس در سال ٩٩٨ [ق] عبدالمؤمن‌خان اُزبک با جنگ و خونریزی به مشهد دست یافت و انبوهی از ملایان و سیدها و دیگران که به «روضه‌ی مقدسه» ملتجی شده بودند ، ازبکان دست بکشتار آنان بگشادند و همه را خون ریختند. این عبارتهای عالم‌آرای عباسیست : «از صحیح‌القولی استماع رفت که میرمحمدحسین مشهور به میربالای سر که از سادات مشهد مقدس و در صلاح و تقوا و عبادت درجه‌ی عالی داشت و همیشه در بالای سر ضریح به نماز و طاعت و تلاوت قیام نموده کمتر از آن مقام شریف حرکت کردی ، در آن روز هولناک بدستور معتاد در بالای سر نشسته مشغول بتلاوت بود یکی از ازبکانِ از خدا بیخبر دست بکمر او زده بیرون می‌کشید. میر بیچاره از هول جان و کشاکش و اضطراب دست بر پنجره‌ی ضریح مبارک زده و محکم گرفت ، ازبک دیگری شمشیر انداخته قطع ید او نمود و دستش در محجر مانده او را کشیدند و پاره‌پاره کردند.»

همچنان می‌دانیم که در سال ١٣٢٤ [ق] که جنبش مشروطه درمیان بود در مشهد آشوبی بنام نان برخاست و گروهی بآستانه ملتجی گردیدند. ولی در یک شلیک چهل‌ودو تن از ایشان کشته شدند.
همچنان می‌دانیم که در سال ١٣٣٠ [ق] روسیان توپ بآنجا بستند و گنبد را هدف گلوله‌ها گردانیدند و سالداتها [2] بدرون رفته کسان بسیاری را کشتند و سید محمد یزدی را دستگیر گردانیدند.

باز می‌دانیم که در زمان رضاشاه در آشوبی که مردم مشهد بنام ناخشنودی از رو باز کردن زنان پدید آورده بودند نظامیان شصت‌تیر بآن حرم مقدس بستند و چند هزار تن را کشته بخاک انداختند.

جای تردید نیست که از این گنبدها و بارگاهها و مناره‌ها کمترین سود یا زیان بکسی نتواند بود. آنها همچون دیگر جماداتست. باز جای تردید نیست که این رفتار شیعیان بت‌پرستیست. ما که خدا را می‌شناسیم باید از این چیزها دور باشیم. شناختن خدا برای آنست که جز او کسی را دست دارنده در کارهای اینجهان نشناسیم. جز او بکسی پرستش یا نیایش نکنیم. از نخست که پیغمبران برخاسته‌اند باین کوشیده‌اند که مردمان را از اینگونه بت‌پرستیها رها گردانند.

اینها مطالب ما دربار‌ه‌ی خداست. اما در موضوع عبادت ، ما چون خدا را شناختیم و او را آفریننده‌ی این جهان بزرگ دانستیم باید باو عبادت کنیم. لیکن قدم اول عبادت همانست که خدا را بزرگ داریم و هیچ بنده‌ای را با او شریک نگردانیم. او را با بندگان در یک ردیف نشماریم. چنانکه این موضوع را شرح دادم.

👇
قدم دوم آنست که خواست خدا را از این آفرینش شناخته آن را بکار بندیم. باین‌معنی که بآبادی جهان کوشیم ، زندگانی را بآیین خرد پیش بریم ، از آسایش بهره‌مند گردیم ، از نعمتهای خدا لذت یابیم. اینها مایه‌ی خشنودی خداست.

امروز در ایران بزرگترین عبادت آنست که ما بکوشیم و بیست‌ملیون مردم را از این بدبختی که گرفتار شده‌اند رها گردانیم.

من اگر بخواهم در اینجا از بدبختی و گرفتاری این توده شرح دهم سخن بدرازی خواهد انجامید. همین اندازه بس که خدا سرزمینی باین پربرکتی به ایرانیان داده که دست‌کم به دویست‌وپنجاه‌ملیون مردم خواربار تواند داد ، ولی اکنون از نادانی و درماندگی ایرانیان به بیست‌ملیون نمی‌تواند داد و غله برای ما از هندوستان و عراق می‌فرستند.

در این سرزمین که همه ‌گونه درختهای میوه از سردسیری و گرمسیری تواند بود سال می‌آید و می‌رود و نود درصد مردم میوه نمی‌خورند و حسرت آن را در دل می‌پرورند.

این یک نمونه از بدبختی ایرانیانست. این بدبختی از کجا پیدا شده؟!.. آیا این مردم برای بدبختی آفریده شده‌اند؟!. چنین گمانی را توان برد؟!.

چنین گمانی نتوان برد و این بدبختی از خود مردمست. خود این مردم آلوده و گرفتارند و دچار این بدبختی گردیده‌اند. خواهید گفت : آلودگیشان چیست؟. می‌گویم : آلودگیشان نادانی و نافهمیست که من نمونه‌هایی از آن برای شما یاد کردم.


🔹 پانوشتها :

1ـ درباره‌ی تاریخ این پیشامد دوسخنی هست : تاریخهای ترکیه و فرهادمیرزا در کتابش بنام «زنبیل» حمله‌ی سربازان بمردم کربلا را با یک روز اختلاف 12 ذیحجه‌ی سال 1258 (برابر ژانویه‌‌ی 1843) یاد می‌کنند. لسان‌الملک سپهر این روز را 13 ذیحجه ولی سال آن را 1260 می‌داند!

2ـ سالدات (به روسی) = سرباز.


🌸
9ـ نوشته‌ی رسمی دولتی که نخست‌وزیر ساعد بدست سید محمدعلی گدا داده
10ـ گنبد مشهد پس از به توپ بسته شدن بدست روسها
در سال 1330 ق (فروردین 1291 خورشیدی)
11ـ زن ایرانی بزیارت کربلا می‌رود
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»

🖌 احمد کسروی

🔸 5ـ یگانگی بسته به آنست که ‌اندیشه‌ها یکی باشد (یک از یک)


بارها می‌بینم یکی گفتاری برای چاپ در پرچم آورده ، و چون باز می‌کنم و می‌خوانم می‌بینم موضوعی را عنوان ساخته ولی تنها بستایشها یا نکوهشهای شاعرانه اکتفا کرده.

مثلاً یکی گفتاری نوشته و آورده درباره‌ی «اتحاد» ، و تنها بستایش آن بس کرده : «اگر ما می‌خواهیم از این گرداب فلاکت نجات یابیم باید دست اتحاد بهم دهیم ... دشمنان سنگ تفرقه بمیان ما انداخته‌اند». سی یا چهل تا از اینگونه جمله‌ها را بهم بافته.

من در شگفتم که از اینگونه گفتارها چه نتیجه تواند بود؟!. از ستاش یگانگی و از نکوهش پراکندگی و مانند اینها چه سودی بدست آید؟!.. این مثل آنست که کسی بالا سر بیماری نشیند و برای او پیاپی تندرستی را ستایش کند و از بیماری و ناتندرستی نکوهش سراید. آیا از این ستایش و نکوهش نتیجه تواند بود؟!. آیا بیمار باختیار خود بیمار گردیده که چون ستایش تندرستی را شنید از بستر بیماری برخیزد و تندرست گردد؟!..

نیکی اتحاد یا یگانگی را هر کسی می‌داند. ولی یک کار اختیاری نیست که مردم خود توانند آن را داشته باشند. اتحاد یا یگانگی بسته بآنست که‌ اندیشه‌ها یکی باشد ، و یکی بودن اندیشه‌ها بسته بآنست که حقایق بمیان آید و این اندیشه‌های پراکنده که مغزها را پر کرده از میان برخیزد.

بسیاری از مردم این را نمی‌دانند و چنین می‌پندارند که یگانگی یک امر اختیاریست. من بارها می‌شنوم فلان جوانان یک حزبی ساخته‌اند یا فلان دسته با فلان دسته اتحاد کرده‌اند. اینها دلیل است که در این کشور نه معنی حزب دانسته شده و نه معنی اتحاد را می‌دانند.

چنین فرض کنید که صد تن در یک جایی گرد آمده و می‌خواهند باهم یگانگی کنند و همدست باشند. این کار بسته بدو چیز است :

نخست آنکه ‌اندیشه‌ها و باورهای اینها یکی باشد. وگرنه یگانگی صورت نخواهد گرفت و دیر یا زود کشاکش و اختلاف درمیان آنان خواهد درگرفت.

دوم باید یک مقصودی را دنبال کنند و در راه آن بکوشش برخاسته گام بگام پیش روند ، وگرنه پس از اندکی سست و دلسرد گردیده پراکنده خواهند شد.

یگانگی در یکجا گرد آمدن نیست. بیست یا سی نفر دست بهم دادن و یک نام حزبی بروی خود گزاردن نیست. اینها به بازیچه‌های کودکانه شبیه‌تر است تا بکارهای خردمندانه.

امروز در این کشور صد اختلافی هست. این مردانی که می‌بینید ، مغزهاشان آکنده از اندیشه‌های گوناگونست. اساساً در این کشور راه زندگی دانسته نیست. اگر یگانگی می‌خواهید باید باینها چاره شود. باید یک رشته حقایق روشن شود و یک راهی برای زندگانی باز گردد و یک دسته از مردم در پیرامون آنها دست بهم دهند و یک جمعیت شاینده‌ای باشند و این همان کاریست که ما بآن می‌کوشیم. کسانی اگر می‌خواهند بکشور خود نیکی کنند در این راه با ما همراهی نمایند ، این حقایق را که می‌نویسیم درمیان مردم منتشر گردانند ، با اندیشه‌های پراکنده نبرد کنند. وگرنه از تلاشهای دیگری کمترین نتیجه نخواهد بود.

در اینجا داستانی هست که باید بنویسم : سه سال پیش یکی از آشنایان از تبریز آمده بود و بارها بنزد من می‌آمد. یک روز گفتگو می‌کردیم درمیان سخن چنین گفت : «شما با نوشته‌های خود عوام را آزرده می‌گردانید ، چیزهایی می‌نویسید که مخالف عقیده‌ی عوام است. آخر ما با اینها کار داریم. یک روز باید از اینها استفاده کنیم.»

سپس داستانی آغاز کرد که چون پس از کشته شدن [شیخ‌محمد] خیابانی [1] تشکیلات دمکرات بهم خورده بود ، ما می‌خواستیم دوباره آن را درست گردانیم ، کسانی می‌رفتند و سخنانی برخلاف عقیده‌ی عوام می‌گفتند و آنان را می‌رنجانیدند. ولی من با میل عوام رفتار می‌کردم ، اینبود موفق شدم که به تنهایی سی چهل حوزه [حزبی] برپا کنم.

گفتم پیش از آنکه پاسخ شما را بدهم باید من هم یک داستانی نقل کنم : پانزده سال پیش از این یکی از آشنایان من در تهران روزنامه‌ای بنام «انعکاس» بنیاد نهاد و روزنامه‌ی آبرومندی بود. من آن زمان در زنجان بودم و برای من نیز می‌آمد. ولی پس از سه ماه دیگر بریده شد و از میان رفت و دانستیم که تعطیل کرده.

پس از چندی که به تهران آمدم با مدیر آن دیدار کردم و گفتگوی روزنامه به میان آمد. گفت : «بکمتر روزنامه‌ای در ایران چنان اقبال کرده بودند. در ماه نخست ما هزار و هفتصد نفر مشترک داشتیم». گفتم : پس چرا تعطیل کردید؟.. گفت : «پول ندادند که ...»

دانسته شد مرد ساده روزنامه را بهمه‌ی آشنایان و دوستانش فرستاده و آنها گرفته‌اند و خوانده‌اند ولی بهنگام مطالبه‌ی پول رو برگردانیده‌اند.

این داستان پاسخ شماست. بگو ببینم آن سی و چهل حوزه چه شد؟!.. خندید و گفت : «هیچی پس از مدتی پراکنده شدند و رفتند پی کارشان».

👇
گفتم : خوب شد که خودتان گفتید. تفاوت در اینجاست که شما می‌خواهید حوزه درست کنید ولی ما می‌خواهیم یک توده را از گرفتاری و بدبختی رها گردانیم. شما ناگزیرید عوام را نرنجانید ، ولی ما می‌خواهیم مغز او را از اندیشه‌های پست بیهوده پاک گردانیم و از رنجیدن و نرنجیدنش باک نداریم. شما به همان گرد آمدن و فراهم نشستن قیمت می‌دهید ولی ما می‌دانیم که هیچ سودی ندارد و کمترین نتیجه‌ای از آن نتوان برداشت.

این داستان ازآنِ سه سال پیش است و من می‌بینم امروز بار دیگر بآن سخنان نیاز افتاده. بیشتری از مردم یگانگی را تنها در یکجا گرد آمدن می‌شمارند و اینست چنین می‌دانند که اگر گفتارهایی نویسند و بمردم پند دهند اتحاد بدست خواهد آمد. ولی چنانکه گفتیم این یک اندیشه‌ی بسیار خامیست ، و این دسته‌بندیها و حزب‌بازیها که شما امروز می‌بینید درست از ردیف سی و چهل حوزه‌ی آن آشنای تبریزی ماست و هر یکی پس از زمانی پراکنده خواهند شد و از پی کارهای خود خواهند رفت.

ما اگر می‌کوشیم به یکی گردانیدن اندیشه‌ها می‌کوشیم ، با گمراهی‌ها و عقیده‌های پراکنده نبرد می‌کنیم. ما پرچم را بنیاد نهادیم که بدستیاری آن یک رشته حقایق را ـ درباره‌ی کشورداری و زندگانی توده‌ای ـ نشر نماییم و خود از این راه است که به نتیجه امیدواریم.

(پرچم روزانه شماره‌ی 40 ، اسفند 1320)


🔹 پانوشت :

1ـ کسروی از یاران شیخ‌محمد خیابانی (حزب دمکرات آذربایجان) بود ولی سپس ازو جدا گردید. داستان آن را در کتاب «زندگانی من» توانید خواند.


🌸
29ـ شیخ محمد خیابانی
📖 کتاب «گفت و شنید»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخش دوم (شش از ده)


در این دو نشست من با شما تنها در موضوع مذهب شیعه سخن راندم و تنها نادانیها و نافهمیهایی را که از آن مذهب برخاسته یاد کردم. در حالی که تنها آن مذهب نیست و مانندهای آن فراوانست. یک رشته‌ی دیگر نادانیهای صوفیگریست. یک رشته‌ی دیگر نادانیهای خراباتیگریست. یک رشته‌ی دیگر نادانیهای بهائیگریست. یک رشته‌ی دیگر بدآموزیهای مادّیگریست.

اکنون در این کشور چهارده و پانزده رشته بدآموزیها رواج دارد ، که هر یکی به تنهایی مایه‌ی بدبختی یک توده تواند بود. چه رسد بآنکه در این توده همه‌ی آنها در یکجاست و همه باهم درآمیخته است. مایه‌ی بدبختی ایرانیان اینهاست.

ما این را دانسته‌ایم و برای آنکه توده را رها گردانیم به یک رشته کوششهای سختی برخاسته‌ایم. با یکایک این نادانیها نبرد می‌کنیم. این کوششهای ما بهترین عبادتست ، بزرگترین جهاد است.

شما شنیده بودید که من بمذهب شیعه ایراد می‌گیرم ، آمدید بنزد من و پرسیدید. من با مذهب شیعه چه دشمنی دارم؟!. ما می‌بینیم این مذهبها و دیگر بدآموزیها از یکسو گمراهیست و مردمان را از خدا دور می‌گرداند و از یکسو مایه‌ی بهم خوردن زندگانی و بدبختی توده است. از اینرو با همه‌ی آنها نبرد می‌کنیم.

من چنانکه درباره‌ی شیعیگری کتاب نوشته ایراد گرفته‌ام ، درباره‌ی رشته‌های دیگر نیز نوشته و ایراد گرفته‌ام.

ببینید : دیوان حافظ کتابیست در این کشور دست بدست می‌گردد. همان کتاب بدآموزیهای زهرآلود بسیاری ـ با زبان شیوایی ـ دربر می‌دارد و یکی از علل بدبختیهای ایران آن را باید شمرد. ما درباره‌ی آن نیز کتابها و گفتارها نوشتیم. کسان بسیاری از وزیران و دیگران با ما دشمنی نمودند و زیانها رسانیدند. ما پروا ننموده پافشاریْ بیشتر گردانیدیم ، و اگر شما داستان کتابسوزان را شنیده‌اید ، این دیوان حافظ از کتابهاییست که ما می‌سوزانیم.

از سخن خود دور نیفتیم : این خود عبادتست که مردمان ، جهان و زندگانی را نیک شناسند و بآیین خردمندانه زیسته جهان را آباد گردانند و از آسایش و خوشی بهره‌ها یابند.

آری با خدا نیایش هم باید داشت. ما چون خدا را شناخته‌ایم و او را پدیدآورنده‌ی خود می‌دانیم باید گاهی با او بنیایش پردازیم. فروتنی از خود نماییم ، سپاسها گزاریم. این باید بود برای آنکه مقتضای نجابت و نیکنهادی ماست ، نه آنکه خدا احتیاج دارد ، نه آنکه اگر نکنیم بدوزخ خواهیم رفت.

آ ـ دین باین معنایی که شما می‌گویید بسیار تازه است. مردم بیجهت نمی‌گویند شما دین تازه آورده‌اید (این را با لبخند می‌گفت). از این قرار در این دین به پیغمبر و امام احتیاج نیست ، آقای «ج» درباره‌ی آخرت پرسید. من گمان می‌برم بآن هم احتیاج نیست.

د ـ پیش از آنکه به پاسخ حرفتان پردازم باید مقدمه‌ای یاد کنم : صدوپنجاه سال و دویست سال پیش در جهان کشاکشهایی درباره‌ی حکومت می‌رفته و در بیشتر کشورها جنگ درمیانه‌ی استبداد و مشروطه رخ می‌داده. اینست برخی از دانشمندان در آن زمینه بگفتگو پرداخته چنین می‌پرسیده‌اند : «آیا حکومت برای مردمست یا مردم برای حکومت می‌باشند؟!». مقصودشان از این پرسش آن بود که در حکومت استبدادی مردم برای حکومت می‌باشند. مثلاً در ایران ناصرالدین‌شاهی بود ظِلّ‌الله ، سیصد نفر زن داشت ، منیجک داشت ، ببری‌خان داشت ، شیخ شیپور داشت ، بیست‌وچهار ساعت با خوشی و کیف‌رانی بسر می‌برد ، درباریان برای آن بودند که چاپلوسیش کنند و دشنامهایش بشنوند ، سرباز و سوار برای آن بود که پاسبان «ذات مقدس ملوکانه»ی او باشند ، بیست‌ملیون رعیت برای آن بود که ستم او را بکشند و مالیات دهند و گنجینه‌ی او را تهی نگزارند. او هیچ مسئولیتی نداشت. ولی دیگران همه در پیشگاه او مسئول توانستندی بود. این ترتیب استبداد بود و دروغ نیست که گفته شود مردم برای حکومت بودند.

ولی در مشروطه وارونه‌ی آنست. در مشروطه حکومت برای مردم است. در این تشکیلات مقصود اصلی آسایش مردم و آبادی کشور است و حکومتی که پدید می‌آید ، چه مجلس شورا و چه دولت ، برای انجام آن مقصود می‌باشند. اینست در پیشگاه توده مسئول می‌باشند.

این گفتگو درباره‌ی حکومت بوده است و ما اکنون توانیم آن را در زمینه‌ی دین نیز بمیان آوریم. توانیم بپرسیم : آیا دین برای مردم است یا مردم برای دین می‌باشند؟.

در مذاهب کنونی مردم برای دین می‌باشند. مثلاً همان مذهب شیعه چنین برداشت می‌کند : خدا زمین و آسمانها را بخاطر محمد و آل محمد آفریده. مردم به طفیلی وجود ایشان آفریده شده‌اند. اینست باید یکایک ایشان را بشناسند و دوستشان دارند و به نامهاشان صلوات و سلام بفرستند و بدشمنانشان لعنت کنند و بزیارت قبرهاشان بروند و بیاد مصیبتهاشان گریه نمایند ... این کارها را بکنند و مزدشان را در آنجهان دریابند. برداشت آن مذهب اینست و در مذاهب دیگر نزدیک بهمین می‌باشد.

👇
پس در مذاهب مردم برای دین می‌باشند. دین یک دستگاهیست برای تجلیل چهارده‌معصوم و مردم برای راه بردن آن دستگاه می‌باشند. لیکن حقیقت وارونه‌ی اینست.

از دیده‌ی حقیقت ، دین برای مردمست. مردم که در اینجهانند بدستگاهی نیازمندند که بآنان راهنماییها کند و معنی جهان و زندگانی را شرح دهد ، و حقایق را بیاموزد و آیینی (یا بقول شما شریعتی) از روی خرد بنیاد گزارد. دین باید چنین دستگاه راهنمایی باشد و مردمان را بزندگانی آسوده و خوش راه نماید.

در صدوپنجاه سال پیش هنگامی که گفتگوی مشروطه تازه بمیان آمده بود بسیاری از مردم چون آن را می‌شنیدند تعجب کرده می‌گفتند : چطور تواند بود که پادشاه بنشیند و فرمان ندهد؟!. چطور تواند بود که مردمان خودشان حکومت کنند؟!. معنی حقیقی حکومت بنظرشان غریب می‌آمد و ایراد می‌گرفتند.

اکنون شما نیز چون معنی راست دین را می‌شنوید بنظرتان غریب می‌آید و می‌گویید این چیز تازه‌ایست. آری چیز تازه‌ایست. ولی سراپا راستست.

اما آنکه گفتید پس پیغمبر و امام لازم ندارد ، پاسخش آنست که پیغمبر لازم دارد و امام لازم ندارد. این راستست که هر چند زمان یک بار مردی برخیزد و با گمراهیها و نادانیهای زمان خود بجنگد و آنها را براندازد ، و حقایق زندگانی را بمردم یاد دهد ، و آیین بخردانه برای زندگانی بنیاد گزارد. این چیزیست که بوده است و خواهد بود ، و اگر کسی منکر باشد ما می‌توانیم با دلیل باو ثابت کنیم.

مثلاً پیغمبر اسلام برخاست و مردم عرب را که گرفتار بت‌پرستی و دیگر نادانیها می‌بودند از آن آلودگیها پاک گردانید ، و حقایق سودمند بسیاری را بآنان یاد داد ، پراکندگی را که درمیان بود برداشت و یک آیین خردمندانه برای زندگانی جهانیان بنیاد نهاد.

ما می‌توانیم این را به رخ جهانیان بکشیم و بگوییم : پس چرا دیگران نتوانستند این کار را کنند؟!. پس چرا دیگران زشتی بت‌پرستی را ندانستند؟!. زیان پراکندگی را درنیافتند؟!. پس چرا دیگران نتوانستند یک آیین خردمندانه بگزارند؟!. اینها را توانیم گفت و سخن خود را پیش توانیم برد.

اما امام بآن معنی که شما می‌شناسید ـ کسی باشد برگزیده شده از سوی خدا ، زبان جانوران شناسد ، از غیب آگاه باشد ، درس‌ناخوانده همه‌چیز را بداند ، اختیار کارهای جهان در دست او باشد ، «بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الاَرْضَ وَ السَّمَاءُ وَ بِیمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَی» [معنی : آرامش زمين و آسمان بسته به بودن يك امامست ، روزي خوردن مردم به پاس هستي او می‌باشد. ] ـ چنین امامی نبوده است و نبایستی بود. چنین چیزی بیکبار بیپاست. چنانکه گفتیم امام درمیان مسلمانان همان خلیفه می‌بوده. گاهی نیز آن را بمعنی مطلق پیشوا گرفته ، به فقیه و به پیشنماز نیز امام می‌گفته‌اند.


🌸
✴️ آیا کتابسوزان کار بدی است؟

🔶 آیا کسی که کتابهائی را می‌سوزاند دشمن فرهنگ و دشمن انسانیت است؟

«غربیها عادت کرده‌اند که با هرچه به آلمانِ نازی مربوط بشود دشمنی کنند. در این جهت حتی حاضرند تاریخ را دوباره و مطابق با امیال خود بنویسند.

هزاران فیلم بوسیله‌ی کمپانیهای غربی ساخته شده که در تمام آنها متفقین پیروزند! چند نفر ، حتی دو سه نفر آمریکائی به یک مرکز عظیم نظامی نازیها حمله می‌برند ، و موفق می‌شوند هدفهای خود در آنجا را محقق کنند. کارها می‌کنند که انسان انگشت به دهان می‌ماند ، و با خود می‌گوید این آلمانیها چه مخلوقات ابله و کودنی بودند!! تو گوئی همین آلمانیها نبودند که بیشتر اروپا و بخشی از افریقا را تصرف کردند و بینی تمام این اروپائیها را بخاک مالیدند! این شیوه‌ی عمل آمریکاییان و اروپائیان بیشتر مضحک است. اینان خود را محور و مدار تمام انسانیت ، و فرهنگ خود را در آخرین حد کمال تصور می‌کنند. این شهوت که خود را خوب ، بلکه عالی و بی‌عیب و نقص می‌دانند و اینطور نشان می‌دهند ، دارد آنها را خفه می‌کند.

دشمنی غربیان با آلمان نازی مظاهر مختلفی دارد ، از جمله اینکه نازیها را تخطئه می‌کنند چون کتابسوزان براه انداخته بودند. موضوع این است که آنان ، مطابق با ایدئولوژی خود ، بعضی کتابها را مضر به حال جامعه و باعث عقب ماندگی آن شناخته بودند. ممکن است بگوئیم که ایدئولوژی آنها غلط بود ؛ ممکن است بگوئیم برخی از این کتابها ارزشمند بودند و نمی‌بایست از میان برداشته شوند ؛ اما نمی‌توان گفت : چرا کتابهائی را که مضر تشخیص می‌دادید سوزاندید؟

اما تکلیف ما در این میان چیست؟

از میان برداشتن کتابهائی که به حال جامعه‌ی ما زیانبارند کاری ضروری است. بسیارند کتابهائی که باعث نکبت و سیه روزی مردم ما شده‌اند. کتابهائی که برای ذلیل نگهداشتن ما نوشته ، ترجمه یا تدوین شده‌اند ، کتابهائی که جز خفت و خواری و جز اندیشه‌های پوچ ، و جز تعطیل تفکر و تعقل نتیجه‌ئی نداشته‌اند ، البته باید از میان مردم جمع شوند. نه اینکه بزور از آنها گرفته شوند ، باید آن اندازه اندیشه‌ها روشن شوند و خردها بکار بیفتند که مردم خود ، بمیل خویش ، آنها را بدور اندازند. البته اینکه نسخه‌هائی از این کتب ، برای اهل تحقیق ، در کتابخانه‌ها بمانند موضوعی قابل قبول است.

در ایران نیز پیروان زنده یاد احمد کسروی در روزی معین ، کتابهائی را که گمراه کننده تشخیص می‌دادند ، می‌سوزاندند. این عمل نمادی بود از بیداری از غفلت و جهالت قرون و نشان دهنده‌ی عزمی راسخ بود برای پیش رفتن به سوی ایرانی نوین با نگرش و جهان‌بینی نو».


🔸کوشاد تلگرام :

نوشته‌ی بالا در کانال بینش انتشار یافته بود و ما چون آن را نیکخواهانه یافتیم در اینجا آوردیم.

از نویسنده‌ی بافهم و دلسوز که از هیاهوها باک نکرده ، آنچه را با خرد خود فهمیده و باور کرده به رشته‌ی نوشتن کشیده سپاسمندیم. چنانکه از اشاره‌ی ایشان توان فهمید ، غربیان با فیلمها و تبلیغات خود بر اندیشه‌های توده‌های جهان تأثیر می‌گزارند. آنها هر کار آلمانها را در دوره‌ی نازیها تباه و از روی دیوانگی وانموده‌اند. یکی از آنها کتابسوزان بوده است.

دانستنی است که متفقین پس از پیروزی بر آلمانها دست به تلاشی همسنگ کتابسوزان نازیها یازیدند ولی نام «نازی‌زدایی» (Denazification) روی آن گزاردند. در آن تلاش برای آنکه نازیزم را از آلمان ریشه‌کن کنند به سوزانیدن و نابود گردانیدن همه‌ی نشانه‌های نازی از کتابها و پوسترها و نوشته‌ها و پرچم‌ها و همچنین سانسور همه‌ی کتابها و روزنامه‌ها و فیلمهاشان برخاستند.

در ایران کسانی با داعیه‌ی دانشمندی و فهم به جنبش کتابسوزانِ پاکدینان ایراد گرفته و می‌گیرند. ولی یکی (آری ، حتا یکی) آن نکرده که دلیلهای ما را بخواند و به آنها پاسخ دهد. تنها کاری که کرده‌اند که براستی مایه‌ی افسوس است آنکه رنجش نشان داده‌اند ، بدگویی کرده‌اند ، مغالطه کرده‌اند و خواسته‌اند جنبشی به این گرانمایگی را که پایَندان (ضامن) رهایی کشور از اندیشه‌های غلط و ویرانگر است باطل جلوه دهند. از این دانشمندان باید پرسید : «آیا پاسخ دلیل جز دلیل است؟!».

ما چون در این کانال چندین بار سخنان و دلیلهای کسروی را در این باره آورده و خود نیز بارها به گوشه و کنار این جنبش به گشادی پرداخته و کوشیده‌ایم آنچه می‌بایست دلیل آوریم و به بهانه‌ها و خرده‌گیریها پاسخ دهیم ، اینست در اینجا بیش از این به سخن نمی‌پردازیم و خوانندگان را به خواندن آن نوشتارها راه می‌نماییم.

یک نکته‌ای در سخنان نویسنده‌ی گرامی نوشتار بالا هست که می‌باید بازنماییم. ایشان از یاران و همباوران آن یگانه مرد با عنوان «پیروان زنده‌یاد احمد کسروی» یاد کرده‌اند.

پیرامونیان کسروی و کسانی که به پاکدینی گرویدند نه «پیرو» بلکه یار و همباور کسروی بوده‌اند. کسروی نیز خود هرگز درپی مرید و پیرو پروری نبود :
کتابسوزان متفقین پس از شکست آلمان که نام Denazification روی آن گزاردند.