📖 دفتر «سخنرانی کسروی در انجمن ادبی»
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (هشت از پانزده)
ولی از آنسوی آیا میتوان از زشتیهای اشعار انوری چشم پوشید؟! تذکرهنویسان او را یکی از شعرای بزرگ شمردهاند ولی ما چون نگاه میکنیم از هر باره این مرد رسوایی و بیآبروگری بار آورده. آنچه از دیدهی سخنوریست مضمونهایی که او بکار برده خرد از آنها بیزارست. پادشاهی که در یک گوشهی خراسان فرمانروا بوده در ستایش او چه رواست که بر آسمانها تاخته و دستبردها کرده شود؟! این چه سخنیست که کسی بگوید :
گر ثور چو عقرب نشدی ناقص و بیچشم
در قبضهی شمشیر نشاندی دبران را
ستایش یک پادشاه کجا و این گفتگوها کجا؟! چرا از فزونی سپاهش نگفته؟! چرا از پهناوری خاکش سخن نرانده؟ چرا از خویهای نیک یا بد او یاد نکرده؟!
آیا دور از خرد نیست که کسی بگوید :
از ناصیهی کاهربا گرچه طبیعی است
سعی تو فروشوید رنگ یرقان را؟
آیا سَنجَر میتوانست طبیعت چیزها را تغییر دهد؟!
از دیدهی نکوخویی و گردنفرازی نگاه میکنیم : آیا تا این اندازه چاپلوسی سزاست؟! از دیدهی ایرانیگری مینگریم : آیا ستایش یک پادشاه ترک بیگانه دور از غیرت ایرانیگری نیست؟! از دیدهی مسلمانی مینگریم : آیا از یک مسلمانی سزا است که بگوید :
به تیغ کین تو آن را که کشته کرد اجل
خدای زنده نگرداندش بنفخهی صور
آیا براستی روز رستاخیز خدا کسانی را که سنجر کشته زنده نخواهد گردانید؟!
این شاعر بیآزرمی[=بیشرفی] را تا آنجا رسانیده که من از یاد شعرهای او در این انجمن شرم میکنم. آیا قطعهی او را که میگوید :
قاصد خویش را فرستادم
بتو پنهان پیامکی دادم
خواندهاید؟! آیا شعر او را در هجو مادرش شنیدهاید؟! آیا اینها بیآزرمی نیست؟ اگر اینها بیآزرمی نیست پس بیآزرمی چیست؟!
آیا شما قصیدهی مختاری غزنوی را دربارهی غلام سیاه خود خواندهاید؟! آیا این مرد آن بیشرافتی را که کرده و برای خوشایند این و آن زشتترین ننگ را بخود بسته سزاوار نفرین نیست؟! آیا نباید از چنین پستنهادانی بد گفت و بیزاری نمود؟!
چرا اینان آنهمه پستنهادیها که نمودهاند یک قصیده هم در ستایش ایران نسرودهاند؟! اگر بگویید در آن زمان چنین رسمی نبوده میگویم پس چرا فردوسی پیش از آنها گفته : گر ایران نباشد تن من مباد؟! چرا گفته : هنر نزد ایرانیان است و بس؟ یا صد شعر دیگر که ما در شهنامه پیدا میکنیم.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (هشت از پانزده)
ولی از آنسوی آیا میتوان از زشتیهای اشعار انوری چشم پوشید؟! تذکرهنویسان او را یکی از شعرای بزرگ شمردهاند ولی ما چون نگاه میکنیم از هر باره این مرد رسوایی و بیآبروگری بار آورده. آنچه از دیدهی سخنوریست مضمونهایی که او بکار برده خرد از آنها بیزارست. پادشاهی که در یک گوشهی خراسان فرمانروا بوده در ستایش او چه رواست که بر آسمانها تاخته و دستبردها کرده شود؟! این چه سخنیست که کسی بگوید :
گر ثور چو عقرب نشدی ناقص و بیچشم
در قبضهی شمشیر نشاندی دبران را
ستایش یک پادشاه کجا و این گفتگوها کجا؟! چرا از فزونی سپاهش نگفته؟! چرا از پهناوری خاکش سخن نرانده؟ چرا از خویهای نیک یا بد او یاد نکرده؟!
آیا دور از خرد نیست که کسی بگوید :
از ناصیهی کاهربا گرچه طبیعی است
سعی تو فروشوید رنگ یرقان را؟
آیا سَنجَر میتوانست طبیعت چیزها را تغییر دهد؟!
از دیدهی نکوخویی و گردنفرازی نگاه میکنیم : آیا تا این اندازه چاپلوسی سزاست؟! از دیدهی ایرانیگری مینگریم : آیا ستایش یک پادشاه ترک بیگانه دور از غیرت ایرانیگری نیست؟! از دیدهی مسلمانی مینگریم : آیا از یک مسلمانی سزا است که بگوید :
به تیغ کین تو آن را که کشته کرد اجل
خدای زنده نگرداندش بنفخهی صور
آیا براستی روز رستاخیز خدا کسانی را که سنجر کشته زنده نخواهد گردانید؟!
این شاعر بیآزرمی[=بیشرفی] را تا آنجا رسانیده که من از یاد شعرهای او در این انجمن شرم میکنم. آیا قطعهی او را که میگوید :
قاصد خویش را فرستادم
بتو پنهان پیامکی دادم
خواندهاید؟! آیا شعر او را در هجو مادرش شنیدهاید؟! آیا اینها بیآزرمی نیست؟ اگر اینها بیآزرمی نیست پس بیآزرمی چیست؟!
آیا شما قصیدهی مختاری غزنوی را دربارهی غلام سیاه خود خواندهاید؟! آیا این مرد آن بیشرافتی را که کرده و برای خوشایند این و آن زشتترین ننگ را بخود بسته سزاوار نفرین نیست؟! آیا نباید از چنین پستنهادانی بد گفت و بیزاری نمود؟!
چرا اینان آنهمه پستنهادیها که نمودهاند یک قصیده هم در ستایش ایران نسرودهاند؟! اگر بگویید در آن زمان چنین رسمی نبوده میگویم پس چرا فردوسی پیش از آنها گفته : گر ایران نباشد تن من مباد؟! چرا گفته : هنر نزد ایرانیان است و بس؟ یا صد شعر دیگر که ما در شهنامه پیدا میکنیم.
🌸
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار دوم : خردههایی که به شیعیگری توان گرفت (یک از شانزده)
چنانکه دیدیم شیعیگری نخست یک کوشش سیاسی میبوده سپس کیشی گردیده. اکنون میخواهیم از این کیش بسخن پرداخته خردههای بسیاری را که بآن توان گرفت ، هر یکی را بکوتاهی یاد کنیم :
نخست : چنانکه گفتیم بنیاد شیعیگری بر آنست که خلیفه بایستی از سوی خدا برگزیده شود نه از سوی مردم. ما میپرسیم : دلیل این سخن چه میبوده؟!.. کتاب اسلام قرآن میبود ، آیا در کجای قرآن چنین گفتهای هست؟!. چگونه تواند بود که چنین چیزی باشد و در قرآن یادی از آن نباشد؟!.
از آنسوی رفتار سران اسلام که پس از مرگ پاکمرد عرب فراهم نشستند و بگفتگو پرداختند و نخست ابوبکر ، و پس از مرگ او عمر ، و پس از مرگ او عثمان ، و پس از کشته شدن او علی را بخلافت برداشتند ، این رفتار دلیل روشنی به بیپایی آن سخن میباشد.
کسانی که در آن هنگامِ ناتوانیِ اسلام پاکدلانه بآن گرویده ، و در راه پیشرفت آن گزندها دیده و جنگها کرده بودند ، چه باور کردنیست که همانکه پاکمرد عرب مُرد همه چیز را کنار گزارند و بدلخواه و هوس یکی را خلیفه گردانند؟!.
شیعیان میگویند : «همگی از دین بازگشتند مگر سه تن». (1) ولی آیا این سخن باور کردنیست؟!. چه بوده که همگی بیکبار از دین بازگردند؟!. گرفتم که ابوبکر و عمر خلافت میخواستند و بآن هوس از دین رو گردانیدهاند ، دیگران را چه سودی درمیان میبوده؟!. این شیوهی شیعیانست که در راه پیشرفتِ سخن خود از دروغ بازنایستند.
آنگاه ما نامهی امام علیبنابیطالب را که بمعاویه نوشته است آوردیم. در آنجا میگوید : «مردم بمن دست دادند بدانسان که به ابوبکر و عمر و عثمان دست داده بودند». بخلافت خود دلیل این را میآورد و هیچ نمینویسد : «خدا مرا برگزیده بود» یا «پیغمبر آگاهی داده بود». در آن نامه آشکاره میگوید : «برگزیدنِ خلیفه مهاجران و انصار راست که هر که را برگزیدند و امام نامیدند خشنودی خدا در آن خواهد بود». نمیدانم این گفتهی آن امام کجا و آن سخن شیعیان کجاست؟!.
ملایان دلیل آورده میگویند : «خلیفه بایستی گناه نکرده باشد ، دلیرترین و داناترین و برترین مردمان باشد ، و چنین کسی جز با برگزیدن خدا نتواند بود». میگویم : «شما این را از کجا میگویید؟!. اگر این سخن راست بودی بایستی بنیادگزار اسلام گوید ، نه اینکه شما بدلخواه ببافندگی پردازید».
🔹 پانوشت :
1ـ ارتد الناس الا ثلث. [گفته شده که آن سه تن سلمان و اباذر و مقداد بودهاند.]
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
👇
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار دوم : خردههایی که به شیعیگری توان گرفت (یک از شانزده)
چنانکه دیدیم شیعیگری نخست یک کوشش سیاسی میبوده سپس کیشی گردیده. اکنون میخواهیم از این کیش بسخن پرداخته خردههای بسیاری را که بآن توان گرفت ، هر یکی را بکوتاهی یاد کنیم :
نخست : چنانکه گفتیم بنیاد شیعیگری بر آنست که خلیفه بایستی از سوی خدا برگزیده شود نه از سوی مردم. ما میپرسیم : دلیل این سخن چه میبوده؟!.. کتاب اسلام قرآن میبود ، آیا در کجای قرآن چنین گفتهای هست؟!. چگونه تواند بود که چنین چیزی باشد و در قرآن یادی از آن نباشد؟!.
از آنسوی رفتار سران اسلام که پس از مرگ پاکمرد عرب فراهم نشستند و بگفتگو پرداختند و نخست ابوبکر ، و پس از مرگ او عمر ، و پس از مرگ او عثمان ، و پس از کشته شدن او علی را بخلافت برداشتند ، این رفتار دلیل روشنی به بیپایی آن سخن میباشد.
کسانی که در آن هنگامِ ناتوانیِ اسلام پاکدلانه بآن گرویده ، و در راه پیشرفت آن گزندها دیده و جنگها کرده بودند ، چه باور کردنیست که همانکه پاکمرد عرب مُرد همه چیز را کنار گزارند و بدلخواه و هوس یکی را خلیفه گردانند؟!.
شیعیان میگویند : «همگی از دین بازگشتند مگر سه تن». (1) ولی آیا این سخن باور کردنیست؟!. چه بوده که همگی بیکبار از دین بازگردند؟!. گرفتم که ابوبکر و عمر خلافت میخواستند و بآن هوس از دین رو گردانیدهاند ، دیگران را چه سودی درمیان میبوده؟!. این شیوهی شیعیانست که در راه پیشرفتِ سخن خود از دروغ بازنایستند.
آنگاه ما نامهی امام علیبنابیطالب را که بمعاویه نوشته است آوردیم. در آنجا میگوید : «مردم بمن دست دادند بدانسان که به ابوبکر و عمر و عثمان دست داده بودند». بخلافت خود دلیل این را میآورد و هیچ نمینویسد : «خدا مرا برگزیده بود» یا «پیغمبر آگاهی داده بود». در آن نامه آشکاره میگوید : «برگزیدنِ خلیفه مهاجران و انصار راست که هر که را برگزیدند و امام نامیدند خشنودی خدا در آن خواهد بود». نمیدانم این گفتهی آن امام کجا و آن سخن شیعیان کجاست؟!.
ملایان دلیل آورده میگویند : «خلیفه بایستی گناه نکرده باشد ، دلیرترین و داناترین و برترین مردمان باشد ، و چنین کسی جز با برگزیدن خدا نتواند بود». میگویم : «شما این را از کجا میگویید؟!. اگر این سخن راست بودی بایستی بنیادگزار اسلام گوید ، نه اینکه شما بدلخواه ببافندگی پردازید».
🔹 پانوشت :
1ـ ارتد الناس الا ثلث. [گفته شده که آن سه تن سلمان و اباذر و مقداد بودهاند.]
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
👇
📊 آیا ایرادهای نویسنده را به کیش شیعی خردپذیر مییابید؟
Anonymous Poll
81%
1️⃣ آری
17%
2️⃣ نه
2%
3️⃣ نه ، علتش را در ربات همبستگی مینویسم.
📖 دفتر «سخنرانی کسروی در انجمن ادبی»
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (نه از پانزده)
نپندارید که انوری و مختاری چون خراسانی هستند من از ایشان بد میگویم. مرا تعصبی دربارهی این گوشه و آن گوشهی ایران نیست. من از قطران شاعر آذربایجان هم بیزاری دارم. این مرد که سراسر عمر خود را در دربارها بسر داده و اگر همهی شعرها که بنام او میخوانند ازو باشد یازده ممدوح عوض کرده و سراسر گفتههایش ستایش و چاپلوسی است آیا چه ارزشی دارد که ما امروز بدان ببالیم؟! من زمانی که بتاریخ آذربایجان پرداخته بودم تاریخچهی زندگی او را هم مینوشتم سپس که او را شناختم بیکبار یادش را فراموش ساختم. کنون هم بار دیگر میگویم که آذربایجان ازو بیزار است. برای آذربایجان مایهی سرفرازی شمسالدین خطیب بس! ستارخان بس! باقرخان بس! اسدآقا بس!
آیا این سزاوار بوده که شعرای چاپلوس و طمعکار برای درهم و دینار ، پادشاهان نامی تاریخ ایران را از دارا و جمشید و کیخسرو و انوشیروان و دیگران همه را زیر پای طغرل و سنجر و سنقر و طُغا و بوغا بگزارند که آن یکی را دربان و آن یکی را غلام و سومی را پردهدار و چهارمی را غاشیهکش [1] گردانند؟ آیا روا بوده که یاوهگویانی دامنهی یاوهگویی را تا آنجا بکشانند که روانهای مردگان را بدینسان بیازارند؟! آیا اینان چه کار مهمی را انجام دادهاند که ما از آنهمه خطاهای ننگین ایشان چشم بپوشیم؟! آیا این سخنان زشت و پست که این نامردان بنام ستایش پادشاهان ترک بیرون ریختهاند درخور آنست که ما آنها را ادبیات بشماریم؟! آیا ما بیجا میگوییم که باید این دیوانها را آتش زد و دامن تاریخ ایران را از چرک و ننگ آنها پاک ساخت؟!
شما آیا نشنیدهاید که شاعری در برابر یک مرد ترک حاکم ارزنجان خود را سگ ساخته و ازو استخوان خواسته در آنجا که میگوید :
با فلک آن دم که نشینی بخوان
پیش من افکن قدری استخوان
کاخر لاف سگیت میزنم
دبدبهی بندگیت میزنم
آیا ما نباید امروز ایراد بآن نامرد گرفته ازو بیزاری جوییم؟! اگر ما این بیزاری را نجوییم آیا دلیل آن نخواهد بود که ما از آن سیاهکاری خرسندی داریم؟! آیا این باعث آن نخواهد بود که صدها فرومایگان دیگر پیروی از آن نامرد نمایند و نام ایرانیان را در جهان پست کنند؟
دریغا که تمیز نیک و بد از میان برخاسته! دریغا که این سیاهکاریها جای ادبیات را گرفته! آیا ما بیجا میگوییم که معنی ادبیات در ایران در پردهی تاریکی بوده؟ آیا برای ایران اینگونه ادبیات ننگآلود دربایست است یا سرفرازی و نام نیک؟! آیا یک مردمی از این ننگینکاریها چه سودی میتواند برداشت؟
🔹 پانوشت :
1ـ غاشیه = روپوش زین اسب.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (نه از پانزده)
نپندارید که انوری و مختاری چون خراسانی هستند من از ایشان بد میگویم. مرا تعصبی دربارهی این گوشه و آن گوشهی ایران نیست. من از قطران شاعر آذربایجان هم بیزاری دارم. این مرد که سراسر عمر خود را در دربارها بسر داده و اگر همهی شعرها که بنام او میخوانند ازو باشد یازده ممدوح عوض کرده و سراسر گفتههایش ستایش و چاپلوسی است آیا چه ارزشی دارد که ما امروز بدان ببالیم؟! من زمانی که بتاریخ آذربایجان پرداخته بودم تاریخچهی زندگی او را هم مینوشتم سپس که او را شناختم بیکبار یادش را فراموش ساختم. کنون هم بار دیگر میگویم که آذربایجان ازو بیزار است. برای آذربایجان مایهی سرفرازی شمسالدین خطیب بس! ستارخان بس! باقرخان بس! اسدآقا بس!
آیا این سزاوار بوده که شعرای چاپلوس و طمعکار برای درهم و دینار ، پادشاهان نامی تاریخ ایران را از دارا و جمشید و کیخسرو و انوشیروان و دیگران همه را زیر پای طغرل و سنجر و سنقر و طُغا و بوغا بگزارند که آن یکی را دربان و آن یکی را غلام و سومی را پردهدار و چهارمی را غاشیهکش [1] گردانند؟ آیا روا بوده که یاوهگویانی دامنهی یاوهگویی را تا آنجا بکشانند که روانهای مردگان را بدینسان بیازارند؟! آیا اینان چه کار مهمی را انجام دادهاند که ما از آنهمه خطاهای ننگین ایشان چشم بپوشیم؟! آیا این سخنان زشت و پست که این نامردان بنام ستایش پادشاهان ترک بیرون ریختهاند درخور آنست که ما آنها را ادبیات بشماریم؟! آیا ما بیجا میگوییم که باید این دیوانها را آتش زد و دامن تاریخ ایران را از چرک و ننگ آنها پاک ساخت؟!
شما آیا نشنیدهاید که شاعری در برابر یک مرد ترک حاکم ارزنجان خود را سگ ساخته و ازو استخوان خواسته در آنجا که میگوید :
با فلک آن دم که نشینی بخوان
پیش من افکن قدری استخوان
کاخر لاف سگیت میزنم
دبدبهی بندگیت میزنم
آیا ما نباید امروز ایراد بآن نامرد گرفته ازو بیزاری جوییم؟! اگر ما این بیزاری را نجوییم آیا دلیل آن نخواهد بود که ما از آن سیاهکاری خرسندی داریم؟! آیا این باعث آن نخواهد بود که صدها فرومایگان دیگر پیروی از آن نامرد نمایند و نام ایرانیان را در جهان پست کنند؟
دریغا که تمیز نیک و بد از میان برخاسته! دریغا که این سیاهکاریها جای ادبیات را گرفته! آیا ما بیجا میگوییم که معنی ادبیات در ایران در پردهی تاریکی بوده؟ آیا برای ایران اینگونه ادبیات ننگآلود دربایست است یا سرفرازی و نام نیک؟! آیا یک مردمی از این ننگینکاریها چه سودی میتواند برداشت؟
🔹 پانوشت :
1ـ غاشیه = روپوش زین اسب.
🌸
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار دوم : خردههایی که به شیعیگری توان گرفت (دو از شانزده)
از دلیلهایی که در این باره یاد میکنند ، یکی داستان غدیر خم و دیگری داستان کاغذ و خامه خواستن پیغمبر اسلام در دم مرگش میباشد ، و چون مرا در این باره داستانی هست و گفتگویی رفته بهتر میدانم همان را در اینجا بازگویم :
در دیماه سال ١٣٢١ برای دیدار یاران قزوین ، با آقای واعظپور سفری بآن شهر کردیم. در یکی از نشستها در خانهی آقای نصری ، آقای پاکروان چنین آغاز سخن کردند :
«کسانی از علما و دیگران چون شنیده بودند شما خواهید آمد ، با من میگفتند با او مباحثههایی داریم. من پاسخ دادم آقای کسروی مباحثه نمیکند ولی اگر چیزهایی پرسیدند پاسخ دهد. گفتند پس خواهشمندیم این پرسشهای ما را برسانید و پاسخ خواهید. ایشان که از سُنّیها هواداری میکنند آیا بداستان غدیر خم چه پاسخ میدهند؟ در آن روز پیغمبر علی را بخلافت برگزیده گفت : «مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلَی مَوْلاهُ». همچنین بداستان خامه و کاغذ خواستن پیغمبر و جلوگیری کردن عمر چه میگویند؟. پیغمبر در بستر مرگ خواست امام علیبنابیطالب را بخلافت برگزیند که جایی برای کشاکش دیگران بازنماند. اینبود گفت : «ائْتُونِی بِقَلَمٍ وَ قِرْطَاس أَکتُبْ لَکمْ کتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا» (1) عمر چون داستان را فهمید نگزاشت و چنین گفت : «إِنَّ الرَّجُلَ لَیهْجُر حَسْبُنَا کتَابُ اللهِ» (2) . به پیغمبر نسبت هذیانگویی داد. من نیک میدانم که شما اینها را از دین نمیشمارید و راستی هم دین اینگونه گفتگوها نیست. ولی چون اینها در دلهای مردم جا گرفته و هر زمانی که نام دین بمیان میآید بیدرنگ بیاد این سخنان میافتند و میپرسند ، و ما تا باینها پاسخی ندهیم دستبردار نخواهند بود ، از اینرو من پرسشهای آنان را رسانیدم که شما پاسخهایی بدهید».
این سخنانی بود که پاکروان گفتند. چون در نشست جز از یاران ، کسان دیگری نیز میبودند بپاسخ پرداخته گفتم بسیار راستست که این گفتگوها از دین نیست. در هزاروسیصد سال پیش از این ، کشاکشهایی دربارهی خلافت رخ داده و هرچه بوده پایان یافته و گذشته ، امروز از گفتگوهای آنان چه سودی تواند بود؟!.
اینها نه تنها دین نیست ، خود بیدینیست. راستیرا دین برای آنست که مردمان چندین بیخرد و نافهم نگردند که زندگانی خود را رها کنند و بداستانهای هزاروسیصد سال پیش پردازند و درمیان مردگان کشاکش اندازند. کسانی که اینها را از دین میشمارند معنی دین را ندانستهاند.
دین شناختن معنی جهان و زندگانی و زیستن بآیین خرد است. دین آنست که امروز ایرانیان بدانند که این سرزمینی که خدا بایشان داده چگونه آباد گردانند و از آن سود جویند و همگی باهم آسوده زیند و خاندانهایی به بینوایی نیفتند و کسانی گرسنه نمانند و دیهی [3] ویرانه نماند و زمینی بیبهره نباشد. دین آنست که امروز توانگران ایران سرمایههای خود را در راه کشیدن جویها و پدید آوردن چشمهها و آباد گردانیدن دیهها بکار اندازند که هم این ویرانیها از میان برخیزد و هم هزاران و صدهزاران خاندانهای گرسنه و بینوا از بدبختی رها گردند. دین اینست. از اینست که خدا خشنود خواهد بود. گفتگو از کشاکش علی و ابوبکر چیست که خدا آن را خوش دارد و بکسی باین نام مزدی دهد؟!. اینها را میگویم تا این آقایان نیز بدانند و معنی درست دین را دریابند.
از آنسوی این نیز راستست که این سخنان در دلهای ایرانیان جا گرفته و ما تا در پیرامون آنها سخن نرانیم از دلهاشان بیرون نخواهند کرد. اینست من نیز به پرسشهای آنها پاسخ میگویم :
اما داستان «غدیر خم» ، بسیار شگفت است که ملایان معنی این جمله را نمیدانند. مگر آنان کتابهای فقه را نمیخوانند که «ولاء» خود یک «بابی» از بابهای فقه میباشد؟!. این یک وصیت خاندانیست. پیغمبر را با کسانی رشتهی «ولاء» درمیان میبوده و اینست میگوید : «من با کسانی که «ولاء» میداشتم علی در این زمینه جانشین من خواهد بود». آخر در کجا «مولا» بمعنی خلیفه است؟!.
از این گذشته اگر خواست پیغمبر برگماردن «خلیفه» بودی ، بایستی نخست در این زمینه سخن راند که باید برگزیدن و گماردن خلیفه از سوی خدا باشد نه از سوی مردم ، پس از آنکه این زمینه را روشن گردانید با یک زبان آشکاری بگوید : «اینک نخستین خلیفهی من علیست که خدا او را برگزیده». داستانی بآن بزرگی را چه معنی میداشت که با یک جملهی ناروشن و کوتاهی برساند ، و آن جمله را بگوید و بگذرد و بچیزهای دیگری پردازد.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار دوم : خردههایی که به شیعیگری توان گرفت (دو از شانزده)
از دلیلهایی که در این باره یاد میکنند ، یکی داستان غدیر خم و دیگری داستان کاغذ و خامه خواستن پیغمبر اسلام در دم مرگش میباشد ، و چون مرا در این باره داستانی هست و گفتگویی رفته بهتر میدانم همان را در اینجا بازگویم :
در دیماه سال ١٣٢١ برای دیدار یاران قزوین ، با آقای واعظپور سفری بآن شهر کردیم. در یکی از نشستها در خانهی آقای نصری ، آقای پاکروان چنین آغاز سخن کردند :
«کسانی از علما و دیگران چون شنیده بودند شما خواهید آمد ، با من میگفتند با او مباحثههایی داریم. من پاسخ دادم آقای کسروی مباحثه نمیکند ولی اگر چیزهایی پرسیدند پاسخ دهد. گفتند پس خواهشمندیم این پرسشهای ما را برسانید و پاسخ خواهید. ایشان که از سُنّیها هواداری میکنند آیا بداستان غدیر خم چه پاسخ میدهند؟ در آن روز پیغمبر علی را بخلافت برگزیده گفت : «مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلَی مَوْلاهُ». همچنین بداستان خامه و کاغذ خواستن پیغمبر و جلوگیری کردن عمر چه میگویند؟. پیغمبر در بستر مرگ خواست امام علیبنابیطالب را بخلافت برگزیند که جایی برای کشاکش دیگران بازنماند. اینبود گفت : «ائْتُونِی بِقَلَمٍ وَ قِرْطَاس أَکتُبْ لَکمْ کتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا» (1) عمر چون داستان را فهمید نگزاشت و چنین گفت : «إِنَّ الرَّجُلَ لَیهْجُر حَسْبُنَا کتَابُ اللهِ» (2) . به پیغمبر نسبت هذیانگویی داد. من نیک میدانم که شما اینها را از دین نمیشمارید و راستی هم دین اینگونه گفتگوها نیست. ولی چون اینها در دلهای مردم جا گرفته و هر زمانی که نام دین بمیان میآید بیدرنگ بیاد این سخنان میافتند و میپرسند ، و ما تا باینها پاسخی ندهیم دستبردار نخواهند بود ، از اینرو من پرسشهای آنان را رسانیدم که شما پاسخهایی بدهید».
این سخنانی بود که پاکروان گفتند. چون در نشست جز از یاران ، کسان دیگری نیز میبودند بپاسخ پرداخته گفتم بسیار راستست که این گفتگوها از دین نیست. در هزاروسیصد سال پیش از این ، کشاکشهایی دربارهی خلافت رخ داده و هرچه بوده پایان یافته و گذشته ، امروز از گفتگوهای آنان چه سودی تواند بود؟!.
اینها نه تنها دین نیست ، خود بیدینیست. راستیرا دین برای آنست که مردمان چندین بیخرد و نافهم نگردند که زندگانی خود را رها کنند و بداستانهای هزاروسیصد سال پیش پردازند و درمیان مردگان کشاکش اندازند. کسانی که اینها را از دین میشمارند معنی دین را ندانستهاند.
دین شناختن معنی جهان و زندگانی و زیستن بآیین خرد است. دین آنست که امروز ایرانیان بدانند که این سرزمینی که خدا بایشان داده چگونه آباد گردانند و از آن سود جویند و همگی باهم آسوده زیند و خاندانهایی به بینوایی نیفتند و کسانی گرسنه نمانند و دیهی [3] ویرانه نماند و زمینی بیبهره نباشد. دین آنست که امروز توانگران ایران سرمایههای خود را در راه کشیدن جویها و پدید آوردن چشمهها و آباد گردانیدن دیهها بکار اندازند که هم این ویرانیها از میان برخیزد و هم هزاران و صدهزاران خاندانهای گرسنه و بینوا از بدبختی رها گردند. دین اینست. از اینست که خدا خشنود خواهد بود. گفتگو از کشاکش علی و ابوبکر چیست که خدا آن را خوش دارد و بکسی باین نام مزدی دهد؟!. اینها را میگویم تا این آقایان نیز بدانند و معنی درست دین را دریابند.
از آنسوی این نیز راستست که این سخنان در دلهای ایرانیان جا گرفته و ما تا در پیرامون آنها سخن نرانیم از دلهاشان بیرون نخواهند کرد. اینست من نیز به پرسشهای آنها پاسخ میگویم :
اما داستان «غدیر خم» ، بسیار شگفت است که ملایان معنی این جمله را نمیدانند. مگر آنان کتابهای فقه را نمیخوانند که «ولاء» خود یک «بابی» از بابهای فقه میباشد؟!. این یک وصیت خاندانیست. پیغمبر را با کسانی رشتهی «ولاء» درمیان میبوده و اینست میگوید : «من با کسانی که «ولاء» میداشتم علی در این زمینه جانشین من خواهد بود». آخر در کجا «مولا» بمعنی خلیفه است؟!.
از این گذشته اگر خواست پیغمبر برگماردن «خلیفه» بودی ، بایستی نخست در این زمینه سخن راند که باید برگزیدن و گماردن خلیفه از سوی خدا باشد نه از سوی مردم ، پس از آنکه این زمینه را روشن گردانید با یک زبان آشکاری بگوید : «اینک نخستین خلیفهی من علیست که خدا او را برگزیده». داستانی بآن بزرگی را چه معنی میداشت که با یک جملهی ناروشن و کوتاهی برساند ، و آن جمله را بگوید و بگذرد و بچیزهای دیگری پردازد.
👇
از اینها هم گذشته ، مگر یاران پیغمبر که سالها با وی بسر برده و در راه او جانبازیها کرده بودند ، زبان او را نمیفهمیدند؟!. یا دلبستگی آنان به پیغمبر و دستورهای او کمتر از شیعیان قزوین میبوده؟!. این چه باور کردنیست که پیغمبر علی را خلیفه گرداند و یارانش آن را ناشنیده گیرند و به گرد سر ابوبکر درآیند؟!. پس چرا با دیگر دستورهای پیغمبر این کار را نکردند؟!.
🔹 پانوشتها :
1ـ خامه و کاغذی بیاورید تا برایتان نوشتهای نویسم که هیچگاه گمراه نگردید.
2ـ این مرد در حال سرسام است. کتاب خدا ما را بس است.
3ـ دیه (dih) = روستا ، ده (ده سبک شدهی دیه است).
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
👇
🔹 پانوشتها :
1ـ خامه و کاغذی بیاورید تا برایتان نوشتهای نویسم که هیچگاه گمراه نگردید.
2ـ این مرد در حال سرسام است. کتاب خدا ما را بس است.
3ـ دیه (dih) = روستا ، ده (ده سبک شدهی دیه است).
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
👇
📊 آیا ایرادهای نویسنده را به کیش شیعی خردپذیر مییابید؟
Anonymous Poll
84%
1️⃣ آری
14%
2️⃣ نه
2%
3️⃣ نه ، علتش را در ربات همبستگی مینویسم.
📖 دفتر «سخنرانی کسروی در انجمن ادبی»
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (ده از پانزده)
کنون بدورهی مغول میرسیم : در اینجاست که باید دل هر ایرانی آتش بگیرد. در اینجاست که باید حساب شعرا را با ایران پاک کرد! مغول نگو پتیاره! کسی چه داند این نامردان چه آتشی افروختند! ما که امروز در این دورهی آسایش زندگی میکنیم چگونه میتوانیم دریافت حال کسانی را که در برابر چشم خود کودکان را سربریده و جوانها را بخونآغشته و دختران را پردهدریده یافتند؟! چگونه میتوانیم دریافت حال زمانی را که از سراسر ایران شیون و فریاد بلند گردید؟! در چنان زمانی شعرا چه کردند؟! آیا چه اثری را از خود بیادگار گزاردند؟!
شما میگویید : ادبیات زبان توده است. میگویم : تودهی ایران در آن روز همه مینالید و همه سوگواری میکرد ولی ادبیات چه میکرد؟! آیا نه آنست که شعرا همچنان دم از باده و ساده زدهاند و جز درپی چاپلوسی نبودهاند؟! کدام قصیده را دارید که ستمهای مغولان را سروده در ناله و شیون صدا بصدای توده درانداخته؟! آیا کدام شاعری است که بر آن کشتارها و خونخواریها سوگواری کرده؟!
شعرای ایران نه تنها صدا بصدای توده درنینداخته و بشیون نپرداختند از روی خوی چاپلوسی که داشتند روی بسوی دربار مغولان آوردند و در ستایش ایلخانان و صاحبدیوانان قصیدهها سرودند بلکه کسانی از ایشان بیشرمی را از اندازه گذرانیده چنگیز را فرستادهی خدا گردانیدند.
ایکاش باین بسنده مینمودند. چه خواهید گفت اگر بدانید که در همان زمان زبونی اسلام شعرای خراباتی فرصت بدست آورده زهر بدآموزیهای خود را بگلوی ایرانیان ریختند؟! آری در همان هنگامِ گرفتاری ایرانیان است که اینان میدان یافته همه دم از مستی و سستی زده و با صد زبان نکوهشِ کوشش و تلاش کردند! در همین زمان است که فلسفهی «جبریگری» را که برای یک توده جانگزاتر از زهر کشنده میباشد درمیان ایرانیان رواج دادند! در همین هنگام است که صد زور بکار برده خواستند که ایرانیان ، گذشته و آینده را فراموش کنند.
من نمیگویم اینان دشمنان ایران بودند میگویم از نادانی و سبکمغزی فریب دشمنان ایران را خورده و بر کشور خود آن کردند که هیچ دشمن بدخواهی نمیکرد.
ایران زبون مغولان گردید ولی باز میکوشید که خود را از چنگال آن خونخواران رها گرداند! در این هنگام است که ما میبینیم شعرا فلسفهی «جبریگری» را دنبال نموده صد پافشاری میکنند. آیا این نه مانند آنست که بیماری که تن بمرگ نداده بدرمان و چاره میکوشد و میخواهد خود را از چنگال مرگ رها گرداند نادانی زهری باو نوشانیده بیکبار آسوده و بیتکانش گرداند؟!
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (ده از پانزده)
کنون بدورهی مغول میرسیم : در اینجاست که باید دل هر ایرانی آتش بگیرد. در اینجاست که باید حساب شعرا را با ایران پاک کرد! مغول نگو پتیاره! کسی چه داند این نامردان چه آتشی افروختند! ما که امروز در این دورهی آسایش زندگی میکنیم چگونه میتوانیم دریافت حال کسانی را که در برابر چشم خود کودکان را سربریده و جوانها را بخونآغشته و دختران را پردهدریده یافتند؟! چگونه میتوانیم دریافت حال زمانی را که از سراسر ایران شیون و فریاد بلند گردید؟! در چنان زمانی شعرا چه کردند؟! آیا چه اثری را از خود بیادگار گزاردند؟!
شما میگویید : ادبیات زبان توده است. میگویم : تودهی ایران در آن روز همه مینالید و همه سوگواری میکرد ولی ادبیات چه میکرد؟! آیا نه آنست که شعرا همچنان دم از باده و ساده زدهاند و جز درپی چاپلوسی نبودهاند؟! کدام قصیده را دارید که ستمهای مغولان را سروده در ناله و شیون صدا بصدای توده درانداخته؟! آیا کدام شاعری است که بر آن کشتارها و خونخواریها سوگواری کرده؟!
شعرای ایران نه تنها صدا بصدای توده درنینداخته و بشیون نپرداختند از روی خوی چاپلوسی که داشتند روی بسوی دربار مغولان آوردند و در ستایش ایلخانان و صاحبدیوانان قصیدهها سرودند بلکه کسانی از ایشان بیشرمی را از اندازه گذرانیده چنگیز را فرستادهی خدا گردانیدند.
ایکاش باین بسنده مینمودند. چه خواهید گفت اگر بدانید که در همان زمان زبونی اسلام شعرای خراباتی فرصت بدست آورده زهر بدآموزیهای خود را بگلوی ایرانیان ریختند؟! آری در همان هنگامِ گرفتاری ایرانیان است که اینان میدان یافته همه دم از مستی و سستی زده و با صد زبان نکوهشِ کوشش و تلاش کردند! در همین زمان است که فلسفهی «جبریگری» را که برای یک توده جانگزاتر از زهر کشنده میباشد درمیان ایرانیان رواج دادند! در همین هنگام است که صد زور بکار برده خواستند که ایرانیان ، گذشته و آینده را فراموش کنند.
من نمیگویم اینان دشمنان ایران بودند میگویم از نادانی و سبکمغزی فریب دشمنان ایران را خورده و بر کشور خود آن کردند که هیچ دشمن بدخواهی نمیکرد.
ایران زبون مغولان گردید ولی باز میکوشید که خود را از چنگال آن خونخواران رها گرداند! در این هنگام است که ما میبینیم شعرا فلسفهی «جبریگری» را دنبال نموده صد پافشاری میکنند. آیا این نه مانند آنست که بیماری که تن بمرگ نداده بدرمان و چاره میکوشد و میخواهد خود را از چنگال مرگ رها گرداند نادانی زهری باو نوشانیده بیکبار آسوده و بیتکانش گرداند؟!
🌸
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار دوم : خردههایی که به شیعیگری توان گرفت (سه از شانزده)
اما داستان مرگ پیغمبر و جلوگیری عمر : من نمیدانم این داستان تا چه اندازه راست است و آیا رخ داده یا نه ، در این باره جستجویی نکردهام. لیکن اگر راستست رفتار عمر بسیار بجا بوده. این دلیل است که عمر معنی اسلام را بهتر از دیگران میدانسته. دلیلست که آن مرد یک باور بسیار استوار بخدا و اسلام میداشته. اینکه ایراد میگیرند که به پیغمبر «نسبت هذیان» داده راست نیست. گفته است : «إِنَّ الرجلَ لیهْجُر». «هجر» بمعنی سرسام است ، نه بمعنی هذیان. هذیان از کمیِ خرد برخیزد ولی سرسام نتیجهی بیماری باشد. عمر گفته : این مرد سرسام میگوید ، و این گفته به پیغمبر برنخواهد خورد. زیرا یک پیغمبری چنانکه بیمار گردد ، لاغر شود ، رنگش زردی گیرد ، همچنان سرسام گوید. سرسام دنبالهی بیماری باشد و بکسی نخواهد برخورد. اگر برانگیختگان از این چیزها برکنار بودندی بایستی پیش از همه از بیماری برکنار باشند و هیچگاه بیمار نگردند. یک پیغمبری که بیمار شده سرسام نیز تواند گفت و جای شگفتی نیست.
از آنسوی شما میگویید : پیغمبر بیسواد میبود و نوشتن و خواندن نمیتوانست ، پس چگونه خامه و کاغذ میخواسته که چیزی نویسد؟! از این گذشته چگونه در بیستوسه سال زمان پیغمبری خود دربارهی جانشین گفتنی را نگفته بوده که میخواسته در بستر مرگ بگوید؟! چگونه داستان باین بزرگی را با بیپروایی گذرانیده بوده؟!. از این هم میگذریم : مگر شما جدایی میانهی سخنان راهنمایانه و پیغمبرانهی یک برانگیخته با دیگر سخنانش نمیگزارید؟!. مگر پیغمبر اسلام هرچه گفتی و هر زمان که گفتی «فرَه» (وحی) بودی؟!. شما میبینید که پیغمبر اسلام خود جدایی میانهی سخنانش میگزارده و آنچه را که بنام فره میبوده از قرآن میگردانیده. در این باره نیز اگر سخنی از راه فره داشتی ، بایستی از قرآن باشد نه آنکه در بستر مرگ یک سخنانی گوید.
گذشته از همهی اینها از کجا که خواست پیغمبر نوشتن چیزی دربارهی جانشین میبوده؟!. وآنگاه از کجا که میخواسته علی را بجانشینی برگزیند؟!. باینها چه دلیل هست؟!.
پس از همهی اینها باز میگویم : چه شد که دلبستگی شیعیان قزوین باسلام و دستورهای پیغمبر اسلام بیشتر از دلبستگی یاران پیغمبر گردید؟!. آن مردانی که در راه پیغمبر و دین او از جان گذشته و آنهمه گزندها دیده بودند ، چه شد که باندازهی ملایان شکمپرست ایران بدستورهای پیغمبر ارج نمیگزاردند؟!.
چه شد که عمر بگفتهی شما آن توهین را به پیغمبر کرد و کسی باو ایراد نگرفت؟!.
فردا که آقای پاکروان اینها را گفته بودند یکی چنین پاسخ داده بوده : «راستست که پیغمبر بیسواد میبوده ولی میخواست خامه و کاغذ بیاورند که او بگوید و دیگری بنویسد».
شب دیگر که باز گفتگو میرفت و آقای پاکروان این پاسخ را یاد کردند ، گفتم پیغمبر اسلام بهاءالله نمیبود که عربی نداند و در دست آن زبان درمانَد. پیغمبر توانستی هر خواستی را که داشتی بآسانی بزبان آورد. اگر خواستش این بودی که دیگران نویسند ، گفتی : «ائتونی بقلم و قرطاس أملی علیکم ...» و نگفتی : «اکتب لکم». این دو تا از هم جداست.
شگفتتر آن بود که یکی در همان نشست سخن آغاز کرد و چنین گفت : «پیغمبر چون میدانست که اگر در زمان زندگانی خود خلافت امیرالمؤمنین را آشکار گرداند کسانی نخواهند پذیرفت و درمیانه دوسخنی[=اختلاف] و پراکندگی پدید خواهد آمد ، از اینرو آن را نگه میداشت که در آخرین ساعت زندگانی ...»
یکی از باشَندگان[=حاضران] سخن او را بریده و خودش آن را بدینسان بپایان رسانید : «دوسخنی را بمیان اندازد و در برود».
از این گفته همگی خندیدیم و دیگر به پاسخی نیاز نیامد.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار دوم : خردههایی که به شیعیگری توان گرفت (سه از شانزده)
اما داستان مرگ پیغمبر و جلوگیری عمر : من نمیدانم این داستان تا چه اندازه راست است و آیا رخ داده یا نه ، در این باره جستجویی نکردهام. لیکن اگر راستست رفتار عمر بسیار بجا بوده. این دلیل است که عمر معنی اسلام را بهتر از دیگران میدانسته. دلیلست که آن مرد یک باور بسیار استوار بخدا و اسلام میداشته. اینکه ایراد میگیرند که به پیغمبر «نسبت هذیان» داده راست نیست. گفته است : «إِنَّ الرجلَ لیهْجُر». «هجر» بمعنی سرسام است ، نه بمعنی هذیان. هذیان از کمیِ خرد برخیزد ولی سرسام نتیجهی بیماری باشد. عمر گفته : این مرد سرسام میگوید ، و این گفته به پیغمبر برنخواهد خورد. زیرا یک پیغمبری چنانکه بیمار گردد ، لاغر شود ، رنگش زردی گیرد ، همچنان سرسام گوید. سرسام دنبالهی بیماری باشد و بکسی نخواهد برخورد. اگر برانگیختگان از این چیزها برکنار بودندی بایستی پیش از همه از بیماری برکنار باشند و هیچگاه بیمار نگردند. یک پیغمبری که بیمار شده سرسام نیز تواند گفت و جای شگفتی نیست.
از آنسوی شما میگویید : پیغمبر بیسواد میبود و نوشتن و خواندن نمیتوانست ، پس چگونه خامه و کاغذ میخواسته که چیزی نویسد؟! از این گذشته چگونه در بیستوسه سال زمان پیغمبری خود دربارهی جانشین گفتنی را نگفته بوده که میخواسته در بستر مرگ بگوید؟! چگونه داستان باین بزرگی را با بیپروایی گذرانیده بوده؟!. از این هم میگذریم : مگر شما جدایی میانهی سخنان راهنمایانه و پیغمبرانهی یک برانگیخته با دیگر سخنانش نمیگزارید؟!. مگر پیغمبر اسلام هرچه گفتی و هر زمان که گفتی «فرَه» (وحی) بودی؟!. شما میبینید که پیغمبر اسلام خود جدایی میانهی سخنانش میگزارده و آنچه را که بنام فره میبوده از قرآن میگردانیده. در این باره نیز اگر سخنی از راه فره داشتی ، بایستی از قرآن باشد نه آنکه در بستر مرگ یک سخنانی گوید.
گذشته از همهی اینها از کجا که خواست پیغمبر نوشتن چیزی دربارهی جانشین میبوده؟!. وآنگاه از کجا که میخواسته علی را بجانشینی برگزیند؟!. باینها چه دلیل هست؟!.
پس از همهی اینها باز میگویم : چه شد که دلبستگی شیعیان قزوین باسلام و دستورهای پیغمبر اسلام بیشتر از دلبستگی یاران پیغمبر گردید؟!. آن مردانی که در راه پیغمبر و دین او از جان گذشته و آنهمه گزندها دیده بودند ، چه شد که باندازهی ملایان شکمپرست ایران بدستورهای پیغمبر ارج نمیگزاردند؟!.
چه شد که عمر بگفتهی شما آن توهین را به پیغمبر کرد و کسی باو ایراد نگرفت؟!.
فردا که آقای پاکروان اینها را گفته بودند یکی چنین پاسخ داده بوده : «راستست که پیغمبر بیسواد میبوده ولی میخواست خامه و کاغذ بیاورند که او بگوید و دیگری بنویسد».
شب دیگر که باز گفتگو میرفت و آقای پاکروان این پاسخ را یاد کردند ، گفتم پیغمبر اسلام بهاءالله نمیبود که عربی نداند و در دست آن زبان درمانَد. پیغمبر توانستی هر خواستی را که داشتی بآسانی بزبان آورد. اگر خواستش این بودی که دیگران نویسند ، گفتی : «ائتونی بقلم و قرطاس أملی علیکم ...» و نگفتی : «اکتب لکم». این دو تا از هم جداست.
شگفتتر آن بود که یکی در همان نشست سخن آغاز کرد و چنین گفت : «پیغمبر چون میدانست که اگر در زمان زندگانی خود خلافت امیرالمؤمنین را آشکار گرداند کسانی نخواهند پذیرفت و درمیانه دوسخنی[=اختلاف] و پراکندگی پدید خواهد آمد ، از اینرو آن را نگه میداشت که در آخرین ساعت زندگانی ...»
یکی از باشَندگان[=حاضران] سخن او را بریده و خودش آن را بدینسان بپایان رسانید : «دوسخنی را بمیان اندازد و در برود».
از این گفته همگی خندیدیم و دیگر به پاسخی نیاز نیامد.
👇
تا اینجاست داستان. شگفتتر آنکه برخی از ملایان این داستان را که در مهنامهی پرچم نوشته بودیم خواندهاند ، و بجای آنکه بخود آیند و بدانند تا چه اندازه گمراه و نادانند آخرین تیر خود را بکمان گزارده چنین میگویند : «پس چرا امیرالمؤمنین همیشه از غصب حق خود شکایت میکرد؟!.» میگویم : آنچه ما میدانیم امام علیبنابیطالب بچنان کاری برنخاسته است. این تواند بود که او خود را شایندهتر از ابوبکر و عمر میدانسته و در دل خود گلهمند میبوده (و خطبهی شِقشِقیّه نیز اگر از آن امام بوده بیش از این اندازه را نمیرساند) ، ولی اینکه آن دو خلیفه را «غاصب» بداند و با آنان دشمنی کند یا در برابر ایستد ، هرگز نبوده است و نتوانستی بود. با اینحال اگر دلیلی بدست آید و دانسته شود که او بدانسان که گفتهی شیعیانست خود را برگزیدهی خدا برای خلافت میدانسته و بکارهایی میکوشیده ، ما او را نیز همچون دیگران گمراه شمارده بزرگش نخواهیم گرفت. ما او را دوست میداریم نه برای اینکه نامش علی میبوده یا دامادی پیغمبر را میداشته ، بلکه برای اینکه مردی سراپا پاکی میبوده و گردن بخواهشهای تنی نمیگزارده است.
این یک گستاخی بزرگی از شیعیانست که برای پیشرفت سیاست خود چنین کارهایی را از آن امام پاک بازگفتهاند. گستاخی بزرگی از ایشانست که بچنین دروغهایی برخاستهاند.
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
🌸
این یک گستاخی بزرگی از شیعیانست که برای پیشرفت سیاست خود چنین کارهایی را از آن امام پاک بازگفتهاند. گستاخی بزرگی از ایشانست که بچنین دروغهایی برخاستهاند.
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
🌸
📊 آیا ایرادهای نویسنده را به کیش شیعی خردپذیر مییابید؟
Anonymous Poll
93%
1️⃣ آری
6%
2️⃣ نه
1%
3️⃣ نه ، علتش را در ربات همبستگی مینویسم.
📖 دفتر «سخنرانی کسروی در انجمن ادبی»
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (یازده از پانزده)
چرا تاریخ را نمیخوانید؟.. زمانی که خشایارشا با سپاه بیکران به یونان تاخت و تا آتن پیش رفت یک ثمیستوکلیس [Themistocles] روستاییزاده قد برافراشته با مردانگیهای خود آن بلای رسیده را از سر یونان برگردانید. آیا در سراسر ایران یک ثمیستوکلیس پیدا نمیشد که چارهی مغولان را کند؟ اگر پاسخ از من بخواهید میگویم : از هر گوشهی ایران یک ثمیستوکلیس برمیخاست. افسوس که صوفیگری و خراباتیگری نگزاشت. افسوس و صد افسوس!
آن روز که ملیونها دختران ایران در مغولستان اسیر میزیستند ، دلسوختگان تیرهروزی که هر بامداد که برمیخاستند چشم براه ایران داشتند مگر یکی رسد مژده بیاورد ـ مژدهی چه؟ مژدهی آنکه از ایران مردی برخاسته و دست مغول را برتافته و برهایی دستگیران میکوشد. مژدهی آنکه ای دلسوختگان شما آزاد خواهید گردید و پس از آنهمه دربدریها باری دم واپسین را در ایران بسر خواهید برد.
در چنین هنگامی در ایران از یکسوی خانقاهها پهلو به پهلو زده از سوی دیگر میخانهها در درون شهر هرچه فراوانتر گردیده و میانهی شیخ و رند پیکار سختی درگرفته شیخ درویشان را گرد آورده و خود درمیان ایشان پای کوبیده و دست افشانده با صد تبختر نعره میزد و میخواند :
این وجد و سماع ما مجازی نبود
وین رقص که میکنیم بازی نبود
با بیخردان بگوی ای بیخردان
بیهودهسخن باین درازی نبود
از آنسوی رندی در خرابات [1] به عربده برخاسته داد میزد :
مِی خوردن و مست بودن آیین من است
فارغ بودن ز کفر و دینْ دین من است
چشم براه نباشید ای دلسوختگان! امید بآزادی نبندید ای ستمدیدگان! از ایران مردی برنخاسته. در اینجا کسی پروای شما ندارد. در اینجا دم را غنیمت میشمارند. در اینجا چنگیز را فرستادهی خدا میستایند. در اینجا پیکار شیخ و رند بالا گرفته. در اینجا ادبیات میبافند. در اینجا عرفان میریسند. در اینجا فرعون ستمگر را با موسای دادگر با یک دیده میبینند.
هر زمان که ما لب باز میکنیم و باین سخنان زهرآلود ایراد میگیریم بهیاهو برمیخیزید که ببزرگان ما توهین شده کنون میپرسم کدام بزرگان؟! آیا کدام کسانی را شما بزرگ میخوانید؟
بزرگ کسی را گویند که سودی بتوده برساند. اگر گرانسالی درمیان مردم روی داده بتلاش برخیزد و برای تهیدستان اعانه از توانگران بگیرد و بنگهداری آنان بکوشد. اگر وبایی افتاده دامن بکمر زده بر بالین بیچیزان شتابد و برای ایشان درمان و خوراک برساند. اگر دشمن روی بسوی شهر آورده بجانبازی برخاسته جوانان و غیرتمندان را برانگیزد و بجلوگیری دشمن بکوشد. اینست کسی که میتوان بزرگش نامید. ولی آنکه روزی از دست دیگران میخورد و هیچ گونه سودی از او بمردم نمیرسد چگونه میتوان او را بزرگ نامید؟!
چگونه میتوان بزرگ نامید کسی را که در زمان مغول بجای اینکه ایرانیان را بجانفشانی و دلیری برانگیزد آنان را بزبونی و خواری برمیانگیخته. آیا بخوانم شعری را که یکی از بزرگانتان در زمان مغول سروده؟! آری میخوانم و بیش از این پرده روی کار نمیکشم :
چون زهرهی شیران بدرد نعرهی کوس
زنهار مده جان گرامی بفسوس
با هر که خصومت نتوان کرد بساز
دستی که بدندان نتوان برد ببوس
آفرین بر بزرگ! میگوید : اگر جنگی با مغولان درگرفت قدر جان گرامی را بشناسید و روی برگردانیده بگریزید! میگوید : دست مغولان را که بخون کودکان شیرخوار ایران آلوده ببوسید!
🔹 پانوشت :
1ـ اصل : خانقاه.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (یازده از پانزده)
چرا تاریخ را نمیخوانید؟.. زمانی که خشایارشا با سپاه بیکران به یونان تاخت و تا آتن پیش رفت یک ثمیستوکلیس [Themistocles] روستاییزاده قد برافراشته با مردانگیهای خود آن بلای رسیده را از سر یونان برگردانید. آیا در سراسر ایران یک ثمیستوکلیس پیدا نمیشد که چارهی مغولان را کند؟ اگر پاسخ از من بخواهید میگویم : از هر گوشهی ایران یک ثمیستوکلیس برمیخاست. افسوس که صوفیگری و خراباتیگری نگزاشت. افسوس و صد افسوس!
آن روز که ملیونها دختران ایران در مغولستان اسیر میزیستند ، دلسوختگان تیرهروزی که هر بامداد که برمیخاستند چشم براه ایران داشتند مگر یکی رسد مژده بیاورد ـ مژدهی چه؟ مژدهی آنکه از ایران مردی برخاسته و دست مغول را برتافته و برهایی دستگیران میکوشد. مژدهی آنکه ای دلسوختگان شما آزاد خواهید گردید و پس از آنهمه دربدریها باری دم واپسین را در ایران بسر خواهید برد.
در چنین هنگامی در ایران از یکسوی خانقاهها پهلو به پهلو زده از سوی دیگر میخانهها در درون شهر هرچه فراوانتر گردیده و میانهی شیخ و رند پیکار سختی درگرفته شیخ درویشان را گرد آورده و خود درمیان ایشان پای کوبیده و دست افشانده با صد تبختر نعره میزد و میخواند :
این وجد و سماع ما مجازی نبود
وین رقص که میکنیم بازی نبود
با بیخردان بگوی ای بیخردان
بیهودهسخن باین درازی نبود
از آنسوی رندی در خرابات [1] به عربده برخاسته داد میزد :
مِی خوردن و مست بودن آیین من است
فارغ بودن ز کفر و دینْ دین من است
چشم براه نباشید ای دلسوختگان! امید بآزادی نبندید ای ستمدیدگان! از ایران مردی برنخاسته. در اینجا کسی پروای شما ندارد. در اینجا دم را غنیمت میشمارند. در اینجا چنگیز را فرستادهی خدا میستایند. در اینجا پیکار شیخ و رند بالا گرفته. در اینجا ادبیات میبافند. در اینجا عرفان میریسند. در اینجا فرعون ستمگر را با موسای دادگر با یک دیده میبینند.
هر زمان که ما لب باز میکنیم و باین سخنان زهرآلود ایراد میگیریم بهیاهو برمیخیزید که ببزرگان ما توهین شده کنون میپرسم کدام بزرگان؟! آیا کدام کسانی را شما بزرگ میخوانید؟
بزرگ کسی را گویند که سودی بتوده برساند. اگر گرانسالی درمیان مردم روی داده بتلاش برخیزد و برای تهیدستان اعانه از توانگران بگیرد و بنگهداری آنان بکوشد. اگر وبایی افتاده دامن بکمر زده بر بالین بیچیزان شتابد و برای ایشان درمان و خوراک برساند. اگر دشمن روی بسوی شهر آورده بجانبازی برخاسته جوانان و غیرتمندان را برانگیزد و بجلوگیری دشمن بکوشد. اینست کسی که میتوان بزرگش نامید. ولی آنکه روزی از دست دیگران میخورد و هیچ گونه سودی از او بمردم نمیرسد چگونه میتوان او را بزرگ نامید؟!
چگونه میتوان بزرگ نامید کسی را که در زمان مغول بجای اینکه ایرانیان را بجانفشانی و دلیری برانگیزد آنان را بزبونی و خواری برمیانگیخته. آیا بخوانم شعری را که یکی از بزرگانتان در زمان مغول سروده؟! آری میخوانم و بیش از این پرده روی کار نمیکشم :
چون زهرهی شیران بدرد نعرهی کوس
زنهار مده جان گرامی بفسوس
با هر که خصومت نتوان کرد بساز
دستی که بدندان نتوان برد ببوس
آفرین بر بزرگ! میگوید : اگر جنگی با مغولان درگرفت قدر جان گرامی را بشناسید و روی برگردانیده بگریزید! میگوید : دست مغولان را که بخون کودکان شیرخوار ایران آلوده ببوسید!
🔹 پانوشت :
1ـ اصل : خانقاه.
🌸