This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همبسته با گفتار بالا
📖 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 1 (پنج از نه)
چون در آن مقالهی شمارهی هفدهم گفتگویی از صوفیان هم بمیان آمده و پیش از آن هم گاهی از این گروه نامی برده بودیم یکی دیگر از دوستان و خوانندگان پیمان که با صوفیان بیارتباط نیست او نیز گلههایی کرده و چون نوشتهی او دراز است بهتر آن میبینیم که خود آن را در اینجا آورده و برای اینکه ایرادهایش بیپاسخ نماند هر تکهای را نگاشته و پاسخ را داده سپس به تکهی دیگر بپردازیم.
دوست ما مینویسد :
میگوییم : ما همیشه گفتهایم که صوفیگری بدو معنی است : یکی از خود گذشتن و دل از جهان کندن و جلو آز خود گرفتن و سود دیگران را بر سود خود برگزیدن و اینگونه خجستهکاریهاست. با این صوفیگری ما نه اینکه دشمنی نداریم بلکه هوادارش هستیم و همیشه آرزو داریم که از اینگونه کسان در ایران فراوان باشند. آدمی پیش از هر کاری نیازمند چنین تربیتی است. معنی دیگر تصوف همهی آفریدگان را با آفریدگار یکی داشتن (وحدت وجود) و برای رسیدن بخدا با ریاضت کشیدن و تنبلی را پیشهی خود ساخته در خانقاه نشستن و بجای پرستش خدا با ساز و آواز رقص کردن و با درویشبچگان سادهرو (شاهد) کام گزاردن و اینگونه زشتکاریهاست. با این صوفیگریست که ما دشمنی داریم و همیشه نکوهش مینماییم.
اینکه مینویسید صوفیان دین دارند این صوفیان دین نداشتهاند. بلکه پندارهایی از خود پدید آورده پایبند آنها بودهاند. بسیاری پایبند آنها نیز نبوده «بیهمهچیز» میزیستهاند. و اینکه دعوای مسلمانی میکردهاند بپاس مردم بوده که نانشان بریده میشود و اگر نه باسلام بستگی نداشتهاند. ما اینک داستانهایی را از آنان از کتابهای خودشان میآوریم تا بدانند که این مردم نه تنها باحکام اسلام اعتنایی نداشتهاند بآیین مردمی و بغیرت و مردانگی هم پایبند نبودهاند. این داستانها از نسخهی خطی کتابی آورده میشود که در بالای صفحهی یکم آن نام «تذکرةالاولیاء» نوشته ولی گویا [1] «نفحاتالأنس» جامی باشد.
1ـ دربارهی دیدار کردن شمس تبریزی مولوی را مینویسد : «مدت سه ماه در خلوتی لیلاً و نهاراً بصوم وصال نشستند که اصلاً بیرون نیامدند و کسی را زهره نبود که در خلوت ایشان درآید. روزی خدمت مولانا شمسالدین از مولانا شاهدی التماس کرد. مولانا حرم خود را دست گرفته درمیان آورد فرمود که او خواهر جانی من است. نازنینپسری میخواهم فیالحال فرزند خود سلطان ولد را پیش آورد. فرمود که او پسر [2] جانی من است حالیا اگر قدری شراب دست میداد ذوقی میکردیم. مولانا بیرون آمد و سبویی از محلهی جهودان پر کرده بیاورد. مولانا شمسالدین فرمود که قوت مطاوعت مولانا شمسالدین را امتحان میکردم از هرچه گویند زیادت است».
از این داستان پیداست که صوفیان از هیچ گونه بیناموسی باک نداشتهاند و زنان خود را به یکدیگر پیش میکشیدهاند.
2ـ دربارهی «شیخ اوحدالدین حامد کرمانی قدسالله تعالی سره»! مینگارد : «وی در شهود حقیقت توسل بمظاهر صوری میکرده و جمال مطلق را در صور مقیدات مشاهده مینموده».
شاید خوانندگان معنی این عبارت را درست درنیابند. مقصود اینست که شیخ کرمانی بچهبازی مینموده. ولی بیشرمی در آنجاست که به یک چنین نابکاری نامردانه رخت دیگری پوشانیده میگوید : او جمال خدا را در روی پسران سادهرو تماشا میکرد!
آیا این کردارها و گفتارها با دین مسلمانی چه سازش دارد؟! آیا این هرزهکاریها در راه «تزکیهی نفس» بوده؟!
🔹 پانوشتها :
[1] : گمان نویسنده درست بوده. این در نفحات الانس جامی آمده.
[2] : اصل : (به اشتباه) «خواهر». در کتاب صوفیگری این اشتباه درست شده است.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 1 (پنج از نه)
چون در آن مقالهی شمارهی هفدهم گفتگویی از صوفیان هم بمیان آمده و پیش از آن هم گاهی از این گروه نامی برده بودیم یکی دیگر از دوستان و خوانندگان پیمان که با صوفیان بیارتباط نیست او نیز گلههایی کرده و چون نوشتهی او دراز است بهتر آن میبینیم که خود آن را در اینجا آورده و برای اینکه ایرادهایش بیپاسخ نماند هر تکهای را نگاشته و پاسخ را داده سپس به تکهی دیگر بپردازیم.
دوست ما مینویسد :
مبارزان جهان قلب دشمنان شکنند
ترا چه شد که همه قلب دوستان شکنی؟!
پیمان وقتی که شروع بانتشار کرد با بیدینان و اروپاپرستان مبارزه داشت و الحق خدمت بزرگی را انجام میداد. ولی چه شد که از نیمهی راه تغییر مسلک داده با صوفیه بمبارزه برخاست؟ آیا این تغییر مسلک از سیاست و حکمت دور نیست؟! شما که با بیدینان پنچه به پنچه انداختهاید باید جهد کنید همهی متدینان را از هر مذهب و عقیده که هستند با خود همدست سازید. نه اینکه یک دسته از بیآزارترین متدینان را از خود رنجه گردانید. صوفیه جماعتی هستند دل از دنیا کنده و همیشه با ریاضت و سختی دادن بنفس خود بتزکیهی آن میکوشند. امروز در هر شهر ایران دستهی مهمی از صوفیه وجود دارند آیا چه اذیتی از ایشان بمردم میرسد؟ حرص و طمع بدنیا که شما همیشه آن را مذمت میکنید یکی از طرق علاج آن تصوف است و بهمین جهت است که بزرگان و فلاسفه طرفداری از تصوف کردهاند. به هر حال من اگرچه صوفی نیستم ولی چون تصوف را دوست میدارم و با جماعتی از درویشان ارتباط پیدا کردهام و دیدم که ایشان از نوشتههای شما دلگیر هستند خواستم توجه شما را باین موضوع جلب کنم.
میگوییم : ما همیشه گفتهایم که صوفیگری بدو معنی است : یکی از خود گذشتن و دل از جهان کندن و جلو آز خود گرفتن و سود دیگران را بر سود خود برگزیدن و اینگونه خجستهکاریهاست. با این صوفیگری ما نه اینکه دشمنی نداریم بلکه هوادارش هستیم و همیشه آرزو داریم که از اینگونه کسان در ایران فراوان باشند. آدمی پیش از هر کاری نیازمند چنین تربیتی است. معنی دیگر تصوف همهی آفریدگان را با آفریدگار یکی داشتن (وحدت وجود) و برای رسیدن بخدا با ریاضت کشیدن و تنبلی را پیشهی خود ساخته در خانقاه نشستن و بجای پرستش خدا با ساز و آواز رقص کردن و با درویشبچگان سادهرو (شاهد) کام گزاردن و اینگونه زشتکاریهاست. با این صوفیگریست که ما دشمنی داریم و همیشه نکوهش مینماییم.
اینکه مینویسید صوفیان دین دارند این صوفیان دین نداشتهاند. بلکه پندارهایی از خود پدید آورده پایبند آنها بودهاند. بسیاری پایبند آنها نیز نبوده «بیهمهچیز» میزیستهاند. و اینکه دعوای مسلمانی میکردهاند بپاس مردم بوده که نانشان بریده میشود و اگر نه باسلام بستگی نداشتهاند. ما اینک داستانهایی را از آنان از کتابهای خودشان میآوریم تا بدانند که این مردم نه تنها باحکام اسلام اعتنایی نداشتهاند بآیین مردمی و بغیرت و مردانگی هم پایبند نبودهاند. این داستانها از نسخهی خطی کتابی آورده میشود که در بالای صفحهی یکم آن نام «تذکرةالاولیاء» نوشته ولی گویا [1] «نفحاتالأنس» جامی باشد.
1ـ دربارهی دیدار کردن شمس تبریزی مولوی را مینویسد : «مدت سه ماه در خلوتی لیلاً و نهاراً بصوم وصال نشستند که اصلاً بیرون نیامدند و کسی را زهره نبود که در خلوت ایشان درآید. روزی خدمت مولانا شمسالدین از مولانا شاهدی التماس کرد. مولانا حرم خود را دست گرفته درمیان آورد فرمود که او خواهر جانی من است. نازنینپسری میخواهم فیالحال فرزند خود سلطان ولد را پیش آورد. فرمود که او پسر [2] جانی من است حالیا اگر قدری شراب دست میداد ذوقی میکردیم. مولانا بیرون آمد و سبویی از محلهی جهودان پر کرده بیاورد. مولانا شمسالدین فرمود که قوت مطاوعت مولانا شمسالدین را امتحان میکردم از هرچه گویند زیادت است».
از این داستان پیداست که صوفیان از هیچ گونه بیناموسی باک نداشتهاند و زنان خود را به یکدیگر پیش میکشیدهاند.
2ـ دربارهی «شیخ اوحدالدین حامد کرمانی قدسالله تعالی سره»! مینگارد : «وی در شهود حقیقت توسل بمظاهر صوری میکرده و جمال مطلق را در صور مقیدات مشاهده مینموده».
شاید خوانندگان معنی این عبارت را درست درنیابند. مقصود اینست که شیخ کرمانی بچهبازی مینموده. ولی بیشرمی در آنجاست که به یک چنین نابکاری نامردانه رخت دیگری پوشانیده میگوید : او جمال خدا را در روی پسران سادهرو تماشا میکرد!
آیا این کردارها و گفتارها با دین مسلمانی چه سازش دارد؟! آیا این هرزهکاریها در راه «تزکیهی نفس» بوده؟!
🔹 پانوشتها :
[1] : گمان نویسنده درست بوده. این در نفحات الانس جامی آمده.
[2] : اصل : (به اشتباه) «خواهر». در کتاب صوفیگری این اشتباه درست شده است.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
76%
آری
17%
نه
7%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار سوم : زیانهایی که از این کیش برمیخیزد (4 از 21)
یک شیعی باید از هر چیزی ستایشی برای امامان خود ، و یا نکوهشی برای دشمنان ایشان پدید آورد و هیچ فرصتی را در این باره از دست ندهد. این بایای شیعیگری اوست. مثلاً ابوبکر چون خلیفه شده و بمنبر رفته و پاکدلانه بمردم چنین گفته : «وَلَّیتُکُمْ وَلَسْتُ بِخَیرٍ مِنْکُمْ» ، (من سررشتهدارتان گردیدم در حالی که بهتر از شما نمیباشم) ، شیعی باید فرصت از دست ندهد و بآن گفتهی ابوبکر «وَ عَلِی فِیکُم» ⁽¹⁾ بیفزاید تا دانسته گردد که ابوبکر با همهی دشمنی که با علی میداشت به بزرگتری و برتری او میخَستُوید ⁽²⁾ و این بپاس جایگاه او بوده که گفته : «من بهتر از شما نمیباشم».
یک جملهای در کتابهاست : خدا به پیغمبر اسلام گفته : «لَو لاَک لَمَا خَلَقتُ الأَفْلاَک» ، (اگر تو نبودی این چرخها را نیافریدمی) این جمله غلطست و همانا ⁽³⁾ آن را یکی از ایرانیان عربیدان ساخته است. در عربی بایستی گفت : «لولا انت ...». «لولاک» غلطست و جز بنام «سجعسازی» با افلاک آورده نشده. چنین جملهی دروغ و غلطی ، شیعه آن را نیز بحال خود نگزارده و بآن نیز افزوده : «ولولاَ عَلِی لَمَا خَلَقْتُک» ، (و اگر علی نبودی تُرا هم نیافریدمی).
چنانکه گفتیم در این باره بآیههای قرآن نیز دست برده و هر کجا که زمینهای دیدهاند بآنها افزودهاند.
هر تکانی که در جهان پیش آید و هر داستان بزرگی که رخ دهد شیعی باید بگردد و حدیثی پیدا کند تا نشان دهد که امامان آن را از پیش آگاهی دادهاند. این بایای شیعیگری اوست.
در سالهای اخیر که دانشهای اروپایی در ایران رواج یافت ، ملایان شیعه تنها بهرهای که از آن دانشها بردند این بود که بگردند و حدیثهایی پیدا کنند و آنها را به رخ جهانیان کِشند و چنین گویند : «این را فلان امام آگاهی داده».
بنوشتهی هبةالدین (وزیر فرهنگ عراق) ستارهشناسی نوین تازگی نمیدارد و همهی آنها در آیههای قرآن فهمانیده شده و در حدیثها یادش رفته است.
بنوشتهی خالصیزاده ⁽⁴⁾ «نیروی کشش» (یا قوهی جاذبه) را امامان میدانستهاند و در گفتههاشان بازنمودهاند ، و بسیار دور از دادگریست که اروپاییان آن را از نیوتن انگلیسی نوشتهاند.
در این ده سال که ما بکوشش برخاستهایم ⁽⁵⁾ و سخنانی در زمینهی زندگانی مینویسیم ، در سالهای نخست بسیاری از طلبهها و دیگران میآمدند و چنین میگفتند : «اینها که در حدیثها هم هست. شما چرا حدیث ذکر نمیکنید که مردم هم زودتر بپذیرند». سپس چون از ما نومید شدند خودشان بکار پرداختند. بدینسان که ما هرچه نوشتیم آنان کتابها را گردیده از میان صد حدیثِ بیمعنی یکی را ، که بیش یا کم ، مانندگی بگفتههای ما میداشت پیدا کرده به رخ ما میکشیدند.
مثلاً ما که در زمینهی خِرَد ، هم با کیشها و هم با صوفیگری و خراباتیگری ، و هم با روانشناسی نوین در چَخِش میبودیم و در برابر همهی آنها گفتههای خود را با دلیلهای استوار روشن میگردانیدیم ، آنان حدیثی را به رخ ما میکشیدند : «خدا چون خرد را آفرید باو گفت جلو بیا ، آمد. گفت پس برو ، رفت. گفت با تُست که کیفر خواهم داد ، با تُست که پاداش خواهم داد».
🔹 پانوشتها (از ویراینده) :
1ـ معنی : در حالی که علی درمیان شماست.
2ـ خستویدن (همچون برگزیدن) = اقرار کردن.
3ـ همانا = «چنین پیداست».
4ـ یکی از آخوندهای ایرانیتبار در عراق بود که انگلیسیان او را از آنجا بیرون راندند. اندکی پس از آمدنش به ایران در برابر جنبش جمهوریخواهی رضاشاه به مخالفت برخاست. به این کتاب نیز ایرادی نوشته که در گفتار پایانی آمده.
5ـ کسروی آغاز کوششهایش را از سال 1312میشمارد ـ سالی که مهنامهی پیمان را بنیاد گزارد.
————————————
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار سوم : زیانهایی که از این کیش برمیخیزد (4 از 21)
یک شیعی باید از هر چیزی ستایشی برای امامان خود ، و یا نکوهشی برای دشمنان ایشان پدید آورد و هیچ فرصتی را در این باره از دست ندهد. این بایای شیعیگری اوست. مثلاً ابوبکر چون خلیفه شده و بمنبر رفته و پاکدلانه بمردم چنین گفته : «وَلَّیتُکُمْ وَلَسْتُ بِخَیرٍ مِنْکُمْ» ، (من سررشتهدارتان گردیدم در حالی که بهتر از شما نمیباشم) ، شیعی باید فرصت از دست ندهد و بآن گفتهی ابوبکر «وَ عَلِی فِیکُم» ⁽¹⁾ بیفزاید تا دانسته گردد که ابوبکر با همهی دشمنی که با علی میداشت به بزرگتری و برتری او میخَستُوید ⁽²⁾ و این بپاس جایگاه او بوده که گفته : «من بهتر از شما نمیباشم».
یک جملهای در کتابهاست : خدا به پیغمبر اسلام گفته : «لَو لاَک لَمَا خَلَقتُ الأَفْلاَک» ، (اگر تو نبودی این چرخها را نیافریدمی) این جمله غلطست و همانا ⁽³⁾ آن را یکی از ایرانیان عربیدان ساخته است. در عربی بایستی گفت : «لولا انت ...». «لولاک» غلطست و جز بنام «سجعسازی» با افلاک آورده نشده. چنین جملهی دروغ و غلطی ، شیعه آن را نیز بحال خود نگزارده و بآن نیز افزوده : «ولولاَ عَلِی لَمَا خَلَقْتُک» ، (و اگر علی نبودی تُرا هم نیافریدمی).
چنانکه گفتیم در این باره بآیههای قرآن نیز دست برده و هر کجا که زمینهای دیدهاند بآنها افزودهاند.
هر تکانی که در جهان پیش آید و هر داستان بزرگی که رخ دهد شیعی باید بگردد و حدیثی پیدا کند تا نشان دهد که امامان آن را از پیش آگاهی دادهاند. این بایای شیعیگری اوست.
در سالهای اخیر که دانشهای اروپایی در ایران رواج یافت ، ملایان شیعه تنها بهرهای که از آن دانشها بردند این بود که بگردند و حدیثهایی پیدا کنند و آنها را به رخ جهانیان کِشند و چنین گویند : «این را فلان امام آگاهی داده».
بنوشتهی هبةالدین (وزیر فرهنگ عراق) ستارهشناسی نوین تازگی نمیدارد و همهی آنها در آیههای قرآن فهمانیده شده و در حدیثها یادش رفته است.
بنوشتهی خالصیزاده ⁽⁴⁾ «نیروی کشش» (یا قوهی جاذبه) را امامان میدانستهاند و در گفتههاشان بازنمودهاند ، و بسیار دور از دادگریست که اروپاییان آن را از نیوتن انگلیسی نوشتهاند.
در این ده سال که ما بکوشش برخاستهایم ⁽⁵⁾ و سخنانی در زمینهی زندگانی مینویسیم ، در سالهای نخست بسیاری از طلبهها و دیگران میآمدند و چنین میگفتند : «اینها که در حدیثها هم هست. شما چرا حدیث ذکر نمیکنید که مردم هم زودتر بپذیرند». سپس چون از ما نومید شدند خودشان بکار پرداختند. بدینسان که ما هرچه نوشتیم آنان کتابها را گردیده از میان صد حدیثِ بیمعنی یکی را ، که بیش یا کم ، مانندگی بگفتههای ما میداشت پیدا کرده به رخ ما میکشیدند.
مثلاً ما که در زمینهی خِرَد ، هم با کیشها و هم با صوفیگری و خراباتیگری ، و هم با روانشناسی نوین در چَخِش میبودیم و در برابر همهی آنها گفتههای خود را با دلیلهای استوار روشن میگردانیدیم ، آنان حدیثی را به رخ ما میکشیدند : «خدا چون خرد را آفرید باو گفت جلو بیا ، آمد. گفت پس برو ، رفت. گفت با تُست که کیفر خواهم داد ، با تُست که پاداش خواهم داد».
🔹 پانوشتها (از ویراینده) :
1ـ معنی : در حالی که علی درمیان شماست.
2ـ خستویدن (همچون برگزیدن) = اقرار کردن.
3ـ همانا = «چنین پیداست».
4ـ یکی از آخوندهای ایرانیتبار در عراق بود که انگلیسیان او را از آنجا بیرون راندند. اندکی پس از آمدنش به ایران در برابر جنبش جمهوریخواهی رضاشاه به مخالفت برخاست. به این کتاب نیز ایرادی نوشته که در گفتار پایانی آمده.
5ـ کسروی آغاز کوششهایش را از سال 1312میشمارد ـ سالی که مهنامهی پیمان را بنیاد گزارد.
————————————
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
🌸
📊 آیا ایرادهای نویسنده را به کیش شیعی خردپذیر مییابید؟
Anonymous Poll
90%
1️⃣ آری
9%
2️⃣ نه
1%
3️⃣ نه ، علتش را در ربات همبستگی مینویسم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
علت آفرش خدا بنیآدم را ، زیارت حسین و گریه بَرو است.
📖 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 1 (شش از نه)
3ـ دربارهی همان صوفی مینگارد : «چون وی در سماع گرم شدی پیراهن امردان چاک کردی و سینه بسینه ایشان بازنهادی. چون به بغداد رسید خلیفه پسری صاحب جمال داشت این سخن بشنید گفت او مبتدع است و کافر اگر در صحبت من از اینگونه حرکتی بکند وی را بکشم چون در سماع گرم شد شیخ بکرامت دریافت (گفت) :
سهل است مرا بر سر خنجر بودن
در پای مراد دوست بیسر بودن
تو آمدهای که کافری را بکشی
غازی چو تویی رواست کافر بودن
پسر و خلیفه سر در پای شیخ نهادند و مرید شدند.»
شنیدنی است که مردک نابکاری که بایستی تن او را بآتش بسوزانند «کرامت» داشته است!
4ـ دربارهی : «شیخ فخرالدین ابراهیم المشتهر بالعراقی قدس الله روحه» داستانهایی آورده که رواست هر غیرتمندی از خواندن آنها سر بشرمساری پایین اندازد. مردک نابکار به هر کجا میرسیده جز با سادهرویان سر و کاری نداشته. آغاز کار او را چنین مینویسد :
تکهی نخست این داستان که پستی و نابکاری است بماند. از تکهی آخری آن شما چه میفهمید؟.. آیا از این مرد چه کار نیکی سر زد که سزاوار خرقهی شیخ گردید؟ آیا خواندن یک غزل که معنی آن را خود خواننده هم نمیفهمد چه ارزشی دارد که کسی بپایهی مرشدی برسد؟. بگویید که این مفت خوردن و بیکار خوابیدن در خانقاه چه ریاضتی بوده است؟..
ما در اینجا فرصت چندانی نداریم وگرنه نشان میدادیم که این دستهی صوفیان چه آسیبهایی را به ایران رسانیدهاند.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 1 (شش از نه)
3ـ دربارهی همان صوفی مینگارد : «چون وی در سماع گرم شدی پیراهن امردان چاک کردی و سینه بسینه ایشان بازنهادی. چون به بغداد رسید خلیفه پسری صاحب جمال داشت این سخن بشنید گفت او مبتدع است و کافر اگر در صحبت من از اینگونه حرکتی بکند وی را بکشم چون در سماع گرم شد شیخ بکرامت دریافت (گفت) :
سهل است مرا بر سر خنجر بودن
در پای مراد دوست بیسر بودن
تو آمدهای که کافری را بکشی
غازی چو تویی رواست کافر بودن
پسر و خلیفه سر در پای شیخ نهادند و مرید شدند.»
شنیدنی است که مردک نابکاری که بایستی تن او را بآتش بسوزانند «کرامت» داشته است!
4ـ دربارهی : «شیخ فخرالدین ابراهیم المشتهر بالعراقی قدس الله روحه» داستانهایی آورده که رواست هر غیرتمندی از خواندن آنها سر بشرمساری پایین اندازد. مردک نابکار به هر کجا میرسیده جز با سادهرویان سر و کاری نداشته. آغاز کار او را چنین مینویسد :
«در سن هفدهسالگی در بعضی مدارس مشهورهی همدان بافاده مشغول بوده روزی جمعی قلندران به همدان رسیدهاند و با ایشان پسری صاحب جمال بود و بر وی مشرب عشق غالب چون آن پسر را بدید گرفتار شد مادام که در همدان بودند با ایشان بود چون از همدان سفر کردند و چند روز برآمد بیطاقت شد و در عقب ایشان برفت و چون بایشان رسید برنگ ایشان برآمد و همراه ایشان به هندوستان افتاد و در شهر مولتان بصحبت شیخ بهاءالدین زکریا رسید و گویند چون شیخ وی را در خلوت نشاند و از چلهی وی یک دهه گذشت وی را وجدی رسید و حالی بر وی مستولی شد. این غزل را گفت :
نخستین باده کاندر جام کردند
ز چشم مست ساقی وام کردند
و آن را با آواز بلند میخواند و میگریست چون اهل خانقاه آن را دیدند و آن را خلاف طریقهی شیخ دانستند چه طریقهی ایشان در خلوت جز اشتغال بذکر یا مراقبه امری دیگر نمیباشد آن را بر سبیل انکار بسمع شیخ رسانیدند. شیخ فرمود که شما را از این منع است او را منع نیست چون روز چند برآمد یکی از مقربان شیخ را گذر بر خرابات افتاد شنید که آن غزل را خراباتیان با چنگ و چغانه میگفتند و پیش شیخ آمد و صورت حال را بازنمود و گفت باقی شیخ حاکمند. شیخ سئوال کرد که چه شنیدی بازگوی. چون بدین بیت رسید که :
چو خود کردند راز خویشتن فاش
عراقی را چرا بدنام کردند؟!
شیخ فرمود که کار او تمام شد برخاست و بدر خلوت عراقی آمد و گفت : عراقی مناجات در خرابات میکنی؟ بیرون آی. بیرون آمد و سر در قدم شیخ نهاد. شیخ بدست مبارک خود سر او را از خاک برداشت و دیگر وی را بخلوت نگذاشت و خرقه از تن مبارک خود کشیده به وی پوشانید ...»
تکهی نخست این داستان که پستی و نابکاری است بماند. از تکهی آخری آن شما چه میفهمید؟.. آیا از این مرد چه کار نیکی سر زد که سزاوار خرقهی شیخ گردید؟ آیا خواندن یک غزل که معنی آن را خود خواننده هم نمیفهمد چه ارزشی دارد که کسی بپایهی مرشدی برسد؟. بگویید که این مفت خوردن و بیکار خوابیدن در خانقاه چه ریاضتی بوده است؟..
ما در اینجا فرصت چندانی نداریم وگرنه نشان میدادیم که این دستهی صوفیان چه آسیبهایی را به ایران رسانیدهاند.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
91%
آری
8%
نه
1%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار سوم : زیانهایی که از این کیش برمیخیزد (5 از 21)
این خود جُستاریست که آیا دین بهرِ مردم است یا مردم بهرِ دین میباشند. اگر راستش بخواهیم دین بهر مردم است. دین بهر آنست که آمیغهای زندگانی را بمردم یاد دهد و آنان را از گمراهی بیرون آورد. خدا چنین خواسته است که هر چندگاهی یک بار کسی را از میان مردمان برانگیزد و با دست او شاهراهی برای زندگانی بروی مردم بگشاید. دین بهر اینست. ولی در اندیشهی شیعیان وارونهی این میباشد. در اندیشهی آنان مردم بهر دینند. باینمعنی که خدا «چهارده معصوم» را آفریده و آنان را بسیار گرامی داشته ، و اینجهان و مردمان را آفریده که آن گرامیداشتگان را بشناسند و جایگاه آنان را در نزد خدا بدانند و برای خشنودی خدا همیشه نامهای آنان را بزبان رانند و درودها فرستند ، و بروی گورهاشان گنبدهای سیمین و زرین افرازند و از راههای دور بدیدن آن گنبدها روند ، سرگذشتهای آنان را فراموش نساخته همیشه تازه نگه دارند ، با دشمنان ایشان همیشه دشمن باشند و نفرین و دشنام دریغ نگویند ، و پیداست که بپاداش این کارها در آنجهان به بهشت خواهند رفت و آب کوثر خواهند خورد و هر گناهی که کردهاند بپاس میانجیگری آن گرامیان ، آمرزیده خواهد شد. اینست فهمیدهی شیعیان.
در زمانهای باستان چون خواستندی از پهلوانانی ارجشناسی نشان دهند ، به یک نمایشی برخاستندی. بدینسان که یک کاروان بزرگی پدید آوردندی که دستههایی در پیشِ رو ، و دستههایی در پشت سر ، و آن پهلوانان درمیانه جا گرفتندی ، و به همان حال با موزیک و سرود براه افتادندی ، و همگی ستایش آن پهلوانان کردندی ، و بدینسان سراسر شهر را گردیدندی.
در اندیشهی شیعه دستگاه آفرش یک چنان نمایشی برای نشان دادن ارج و جایگاه «چهارده معصوم» میباشد. دستههایی از پیش رو رفته و درمیانه آن چهارده تن و بستگان و پیرامونیانشان آمدهاند و از پشتسر نیز دستههایی در کار آمدن و گذشتنند.
در سایهی همین باور است که شیعیان زمان آن چهارده تن (صدههای نخست اسلام) را بهترین زمانها شناسند ، و در پندار ایشان زمان هرچه میگذرد بدتر و بیارجتر میگردد.
در سایهی همین باور است که بزمان خود و پیشامدهای این زمان ارج نگزارند و همه دربند زمان آن چهارده تن و پیشامدهای آن زمان باشند.
مثلاً امروز جنگ بسیار بزرگی درمیان دولتهای اروپا میرود و هر تودهای باید از پیشامد بتکان آید و در راه آیندهی خود بکوششهایی پردازد. ولی شیعی پروایی باینها ندارد و چهبسا که بداستانش نیز گوش ندهد. لیکن شما اگر از جنگ صفین بگویید یا داستان مختار سرایید ، آنها را با دلخواه و خوشی بشنوند و خرسندی نمایند.
————————————
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار سوم : زیانهایی که از این کیش برمیخیزد (5 از 21)
این خود جُستاریست که آیا دین بهرِ مردم است یا مردم بهرِ دین میباشند. اگر راستش بخواهیم دین بهر مردم است. دین بهر آنست که آمیغهای زندگانی را بمردم یاد دهد و آنان را از گمراهی بیرون آورد. خدا چنین خواسته است که هر چندگاهی یک بار کسی را از میان مردمان برانگیزد و با دست او شاهراهی برای زندگانی بروی مردم بگشاید. دین بهر اینست. ولی در اندیشهی شیعیان وارونهی این میباشد. در اندیشهی آنان مردم بهر دینند. باینمعنی که خدا «چهارده معصوم» را آفریده و آنان را بسیار گرامی داشته ، و اینجهان و مردمان را آفریده که آن گرامیداشتگان را بشناسند و جایگاه آنان را در نزد خدا بدانند و برای خشنودی خدا همیشه نامهای آنان را بزبان رانند و درودها فرستند ، و بروی گورهاشان گنبدهای سیمین و زرین افرازند و از راههای دور بدیدن آن گنبدها روند ، سرگذشتهای آنان را فراموش نساخته همیشه تازه نگه دارند ، با دشمنان ایشان همیشه دشمن باشند و نفرین و دشنام دریغ نگویند ، و پیداست که بپاداش این کارها در آنجهان به بهشت خواهند رفت و آب کوثر خواهند خورد و هر گناهی که کردهاند بپاس میانجیگری آن گرامیان ، آمرزیده خواهد شد. اینست فهمیدهی شیعیان.
در زمانهای باستان چون خواستندی از پهلوانانی ارجشناسی نشان دهند ، به یک نمایشی برخاستندی. بدینسان که یک کاروان بزرگی پدید آوردندی که دستههایی در پیشِ رو ، و دستههایی در پشت سر ، و آن پهلوانان درمیانه جا گرفتندی ، و به همان حال با موزیک و سرود براه افتادندی ، و همگی ستایش آن پهلوانان کردندی ، و بدینسان سراسر شهر را گردیدندی.
در اندیشهی شیعه دستگاه آفرش یک چنان نمایشی برای نشان دادن ارج و جایگاه «چهارده معصوم» میباشد. دستههایی از پیش رو رفته و درمیانه آن چهارده تن و بستگان و پیرامونیانشان آمدهاند و از پشتسر نیز دستههایی در کار آمدن و گذشتنند.
در سایهی همین باور است که شیعیان زمان آن چهارده تن (صدههای نخست اسلام) را بهترین زمانها شناسند ، و در پندار ایشان زمان هرچه میگذرد بدتر و بیارجتر میگردد.
در سایهی همین باور است که بزمان خود و پیشامدهای این زمان ارج نگزارند و همه دربند زمان آن چهارده تن و پیشامدهای آن زمان باشند.
مثلاً امروز جنگ بسیار بزرگی درمیان دولتهای اروپا میرود و هر تودهای باید از پیشامد بتکان آید و در راه آیندهی خود بکوششهایی پردازد. ولی شیعی پروایی باینها ندارد و چهبسا که بداستانش نیز گوش ندهد. لیکن شما اگر از جنگ صفین بگویید یا داستان مختار سرایید ، آنها را با دلخواه و خوشی بشنوند و خرسندی نمایند.
————————————
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
🌸
آیا با سخن نویسنده همداستانید : «دین بهر مردم است.»
Anonymous Poll
88%
آری.
13%
نه.
0%
نه ، دلیلش را برایتان مینویسم.
📖 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 1 (هفت از نه)
دوست ما مینویسد :
میگوییم : داستان گفتگو با مردگان که در اروپا شیوع یافته و از چند سال پیش به ایران هم رسیده و دستاویز بدست پارهای شیادان داده این یکی از سفاهتهای اروپاست. راستی ما غفلت کردهایم که تا بحال از این موضوع در پیمان گفتگو نکرده و حقیقت آن را بازننمودهایم.
اکنون در اینجا مجال سخنرانی از آن را نداریم تنها باین اندازه بسنده میکنیم که اینان هم صوفیان اروپا هستند و در دغلکاری پای کم از صوفیان شرق ندارند. آنچه در این زمینه حقیقت دارد حرکت میز است و بس و این حرکت ارتباطی به یک مرده یا روانی ندارد. بلکه نتیجهی قوای گرد میزنشینان است. ولی هواداران این کار آن حرکت را که محسوس است وسیله گرفته چندین دعوای بزرگ دیگر بقالب میزنند از تناسخ و حلول و مانند آن و اینکه روانها بوسیلهی آمد و شد باینجهان بهتر و برتر میشوند و در آنجهان درجهها و مرتبهها دارند و اینکه هر روانی که در یک بار درآمدن باینجهان زشتکاریها کرد در آن درآمدن دیگر سزای خود را مییابد. و اینکه روانها در آنجهان خود باهم دشمنی مینمایند و با همدیگر بکشاکش برمیخیزند ، دروغ میگویند ، مردم را دست میاندازند ، تار میزنند ، رقص میکنند ، آواز میخوانند ؛ از اینگونه پندارهای بیبنیاد که بسیار دارند.
کسانی که این دسته را از نزدیک نمیشناسند چنین خواهند پنداشت که ایشان اگرهم راه اشتباه میپویند چون بجاودانی روان و جهان پاداش و سزا باور دارند از این جهت کسان خداترس و دیندار میباشند. ولی چون از نزدیک ایشان را بشناسیم خواهیم دید که براستی آنچه ندارند دین و خداترسی است و براستی انبار دروغ میباشند و چنان در این باره بیپروا شدهاند که برای هر چیزی دروغها میبافند و در کتابهای خود مینویسند و کار را بآنجا رسانیدهاند که بگویند فلان روان به فلان انجمن درآمده ناهار خورد و ما عکس از او برداشتیم.
نمیگوییم همهی ایشان این حال را دارند. شاید هم کسانی دیندار و راستگو فریب خورده نزد آنان رفته باشد. ولی انبوه آنان آن حال را دارند که گفتیم.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 1 (هفت از نه)
دوست ما مینویسد :
اینکه نوشتهاید : «درمیان مسلمانان گروهی دروغگوتر از اینان نبوده» اگر قید کلمهی «مسلمانان» نبود ایراد گرفته میگفتم اسپرتیستهای اروپا را فراموش کردهاید. نه نه! فراموش کردم اسپرتیستهای مسلماننمای تهران هستند و شما نمیبایست آنها را فراموش کنید! به هر حال من از شما میپرسم آیا کتابهای این آقایان که بفارسی هم چند جلد انتشار یافته خواندهاید؟! اگر نخواندهاید بخوانید تا بفهمید دروغگو کیست و دروغگویی چیست؟! من تعجب دارم که چرا شما تا بحال باین جماعت نپرداختهاید؟! شما که اروپاییان را تعقیب کرده از کوچکترین خطای آنها صرفنظر نمیکنید چطور تا بحال باین خطای بزرگ آنها توجه نکردهاید؟! اینکه بیچاره صوفیه را با دقت تمام بپای حساب خواسته نوشتهاید نُه بهر از ده بهر نوشتههای آنها جز دروغ نیست کتابهای اسپرتیستها را بخوانید تا بدانید که ده بهر درست آنها جز دروغ نیست. صوفیه را میگویند پیران ایشان خود را از پیغمبران بالا[تر] میگرفتند اینها لااقل مزایایی را دارا بوده و پس از سالها ریاضت که بمقام پیری رسیده بودند آن دعواها را کردهاند پس چه خواهید گفت اگر بشنوید که دو نفر از اسپرتیستهای تهران یکی روح محمدبنعبدالله را و دیگری روح ابراهیم خلیل را در جسد خود مدعی است و چنین میگویند که این دو روح پس از تصفیههای زیاد امروز باین درجه رسیده که به جسد آنها تعلق یافته بعبارت آخری خودشان را از پیغمبران بالاتر محسوب میدارند با آنکه از اشخاص عادی هستند و ادنی مزیتی ندارند؟!
میگوییم : داستان گفتگو با مردگان که در اروپا شیوع یافته و از چند سال پیش به ایران هم رسیده و دستاویز بدست پارهای شیادان داده این یکی از سفاهتهای اروپاست. راستی ما غفلت کردهایم که تا بحال از این موضوع در پیمان گفتگو نکرده و حقیقت آن را بازننمودهایم.
اکنون در اینجا مجال سخنرانی از آن را نداریم تنها باین اندازه بسنده میکنیم که اینان هم صوفیان اروپا هستند و در دغلکاری پای کم از صوفیان شرق ندارند. آنچه در این زمینه حقیقت دارد حرکت میز است و بس و این حرکت ارتباطی به یک مرده یا روانی ندارد. بلکه نتیجهی قوای گرد میزنشینان است. ولی هواداران این کار آن حرکت را که محسوس است وسیله گرفته چندین دعوای بزرگ دیگر بقالب میزنند از تناسخ و حلول و مانند آن و اینکه روانها بوسیلهی آمد و شد باینجهان بهتر و برتر میشوند و در آنجهان درجهها و مرتبهها دارند و اینکه هر روانی که در یک بار درآمدن باینجهان زشتکاریها کرد در آن درآمدن دیگر سزای خود را مییابد. و اینکه روانها در آنجهان خود باهم دشمنی مینمایند و با همدیگر بکشاکش برمیخیزند ، دروغ میگویند ، مردم را دست میاندازند ، تار میزنند ، رقص میکنند ، آواز میخوانند ؛ از اینگونه پندارهای بیبنیاد که بسیار دارند.
کسانی که این دسته را از نزدیک نمیشناسند چنین خواهند پنداشت که ایشان اگرهم راه اشتباه میپویند چون بجاودانی روان و جهان پاداش و سزا باور دارند از این جهت کسان خداترس و دیندار میباشند. ولی چون از نزدیک ایشان را بشناسیم خواهیم دید که براستی آنچه ندارند دین و خداترسی است و براستی انبار دروغ میباشند و چنان در این باره بیپروا شدهاند که برای هر چیزی دروغها میبافند و در کتابهای خود مینویسند و کار را بآنجا رسانیدهاند که بگویند فلان روان به فلان انجمن درآمده ناهار خورد و ما عکس از او برداشتیم.
نمیگوییم همهی ایشان این حال را دارند. شاید هم کسانی دیندار و راستگو فریب خورده نزد آنان رفته باشد. ولی انبوه آنان آن حال را دارند که گفتیم.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
85%
آری
10%
نه
4%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار سوم : زیانهایی که از این کیش برمیخیزد (6 از 21)
دولتهای آزمند اروپا آنهمه چیرگی بشرقیان مینمایند و سراسر کشورهای شرقی بزیرِ دست آنان افتاده ، شیعی را باینها کاری نیست و پروا نیز ننماید. ولی پس از هزاروسیصد سال هنوز داستان فدک را فراموش نکرده است و هر زمان که پایش افتد بگفتگو از آن پردازد و به ابوبکر و عمر و دیگران از بدگویی بازنایستد.
در سال ۱۳۳۰[ق] که در تبریز با سپاه روس جنگ رفت و روسیان چیره درآمده شادروان ثقةالاسلام را با هشت تن دیگر ، بگناه دلبستگی بکشور و تودهی خودشان ، دستگیر کردند و روز عاشورا در سربازخانه بدار کشیدند ، در همان هنگام که آن هشت تن را بالای دار میفرستادند پیروان جعفربنمحمد در بازارها زنجیر میزدند و فریاد میکشیدند : «داد از ظلم یزید». ⁽¹⁾
در شهریور١٣٢٠ (خورشیدی) که سپاهیان روس و انگلیس مرز ایران را شکسته باین کشور درآمدند ، در همان روزها من ناچار بودم بشیراز و بوشهر روم ، و در اتوبوس که نشستیم یک دسته نیز «زوار» نشستند که از مشهد بازمیگشتند. درمیان راه نادانیهایی از آنان دیدم که ناگفتنیست. با آن گزندی که بکشور رسیده کمترین پروایی نمیداشتند و همهی سخنشان از سفر خودشان و یا از سرگذشتهای راست و دروغ امامانشان میبود ، و پیاپی آواز برداشته «صلوات» میکشیدند. تنها یک بار سخن از پیشامد کشور رفت یکی چنین پاسخ داد : «اینها خواهند رفت. روسها در مشهد میگفتند : اینجا مملکت امام رضاست. ما نخواهیم ماند».
از شیراز تا بوشهر با دستهی دیگری دچار بودم که اگر نادانیهای ایشان را بنویسم سخن بدرازا خواهد کشید. یک مدیر دبستانی بدیگران دستور میداد : «شش قُلْ هُوَ اللَّه بخوانید و به شش سوی خود بدمید و از بمب و از هیچ چیز نترسید». درمیان راه جز «صلوات» کاری نمیداشتند و گاهی نیز بدنهادی نشان داده آواز برمیداشتند : «به هر سه خلیفهی ناحق ...».
از گفتن بینیاز است که چنین مردمی ، با این بیپروایی بآمیغهای زندگانی و بیگانگی بزمان خود ، سرنوشتی جز درماندگی و بدبختی نتوانند داشت ، و این سزای نادانی و گمراهی ایشانست که همیشه توسریخورِ بیگانگان باشند. اگر راستی را بخواهیم شیعیان با این گرفتاریهاشان مردم زمان خود نیستند ، بلکه مردگان هزاروسیصد سالهاند که به زندگان درآمیختهاند. اینست راه زندگانی را نمیشناسند.
اگر مثلی خواهیم باید گفت داستان اینان داستان آن مردیست که چشمش نادرست باشد که پیرامون خود و زیر پایش را نبیند ولی در یک فرسخی دیهی را تواند دید و بکارهای آنجا تماشا تواند کرد. پیداست که چنین مردی با آن چشم شگفتی ، زندگی نتواند کرد. زیرا چون پیرامون خود را نمیبیند بهنگامی که در یک فرسخی بتماشای آن دیه سرگرم است ، ناگهان لغزیده از پا خواهد افتاد و یا بچاهی فروخواهد رفت. این بدبختیها که امروز گریبانگیر شرقیان میباشد و آنان را بزیردستی غربیان کشانیده نتیجهی همین نادانی و مانندههای آنهاست.
میدانم کسانی ایراد گرفته خواهند گفت : در زمان صفویان که ایرانیان همگی در کیش شیعی میبودند پس چگونه بآن جنگهای بزرگ برخاستند و کشور را نگه داشتند؟!. چگونه بآن فیروزیها رسیدند؟..
میگویم : نخست : در زمان صفویان شیعیان شیفتهی روضهخوانی و زیارتِ تنها نمیبودند ، و بکارهای کشور نیز میپرداختند و دلیلش همانست که در راه نگهداری آن بجانفشانی برمیخاستند.
دوم : زمان صفویان جز از زمان ماست. در آن زمانها تودهها را اختیاری نبودی و پادشاهان توانستندی آنان را چنانکه میخواهند راه برند و به هر کاری وادارند. در آن زمان نیز جُربُزه و غیرت شاهاسماعیل و شاهتهماسب و شاهعباس میبود که از ایرانیان شیعی جنگجویان پدید میآورد. آنگاه چنانکه در جای دیگری بگشادی نوشتهایم ، شاهاسماعیل و جانشینان او ، نه از ایرانیان ، بلکه از ایلهای ترک سود میجستند که مردانِ بیابانیِ جنگجویِ غیرتمندی میبودند و از شیعیگری جز جنگ با سنیان را یاد نگرفته بودند.
سوم : در زمان صفویان ایرانیان در برابر خود ، عثمانیان و ازبکان را میداشتند که چندان برتر نمیبودند. ولی امروز در برابرشان اروپاییان را میدارند که بسیار برتری پیدا کردهاند.
چهارم : در زمان صفویان جهان حال دیگری میداشت و امروز حال دیگری میدارد. امروز زندگانی تنها با جنگ و شمشیر زدن نیست و هر تودهای باید در همهی کارهای زندگی دلبستگی از خود نشان دهد و همهی هوش و پروای خود را در راه نیکی زندگانی بکار اندازد ، وگرنه از دیگران پس افتاده نابود خواهد گردید. زمان صفویان با این زمان از هر باره جداست.
🔹 پانوشت (از ویراینده) :
1ـ داستان آن بیدادگری را در کتاب «تاریخ هجدهسالهی آذربایجان» بخوانید.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار سوم : زیانهایی که از این کیش برمیخیزد (6 از 21)
دولتهای آزمند اروپا آنهمه چیرگی بشرقیان مینمایند و سراسر کشورهای شرقی بزیرِ دست آنان افتاده ، شیعی را باینها کاری نیست و پروا نیز ننماید. ولی پس از هزاروسیصد سال هنوز داستان فدک را فراموش نکرده است و هر زمان که پایش افتد بگفتگو از آن پردازد و به ابوبکر و عمر و دیگران از بدگویی بازنایستد.
در سال ۱۳۳۰[ق] که در تبریز با سپاه روس جنگ رفت و روسیان چیره درآمده شادروان ثقةالاسلام را با هشت تن دیگر ، بگناه دلبستگی بکشور و تودهی خودشان ، دستگیر کردند و روز عاشورا در سربازخانه بدار کشیدند ، در همان هنگام که آن هشت تن را بالای دار میفرستادند پیروان جعفربنمحمد در بازارها زنجیر میزدند و فریاد میکشیدند : «داد از ظلم یزید». ⁽¹⁾
در شهریور١٣٢٠ (خورشیدی) که سپاهیان روس و انگلیس مرز ایران را شکسته باین کشور درآمدند ، در همان روزها من ناچار بودم بشیراز و بوشهر روم ، و در اتوبوس که نشستیم یک دسته نیز «زوار» نشستند که از مشهد بازمیگشتند. درمیان راه نادانیهایی از آنان دیدم که ناگفتنیست. با آن گزندی که بکشور رسیده کمترین پروایی نمیداشتند و همهی سخنشان از سفر خودشان و یا از سرگذشتهای راست و دروغ امامانشان میبود ، و پیاپی آواز برداشته «صلوات» میکشیدند. تنها یک بار سخن از پیشامد کشور رفت یکی چنین پاسخ داد : «اینها خواهند رفت. روسها در مشهد میگفتند : اینجا مملکت امام رضاست. ما نخواهیم ماند».
از شیراز تا بوشهر با دستهی دیگری دچار بودم که اگر نادانیهای ایشان را بنویسم سخن بدرازا خواهد کشید. یک مدیر دبستانی بدیگران دستور میداد : «شش قُلْ هُوَ اللَّه بخوانید و به شش سوی خود بدمید و از بمب و از هیچ چیز نترسید». درمیان راه جز «صلوات» کاری نمیداشتند و گاهی نیز بدنهادی نشان داده آواز برمیداشتند : «به هر سه خلیفهی ناحق ...».
از گفتن بینیاز است که چنین مردمی ، با این بیپروایی بآمیغهای زندگانی و بیگانگی بزمان خود ، سرنوشتی جز درماندگی و بدبختی نتوانند داشت ، و این سزای نادانی و گمراهی ایشانست که همیشه توسریخورِ بیگانگان باشند. اگر راستی را بخواهیم شیعیان با این گرفتاریهاشان مردم زمان خود نیستند ، بلکه مردگان هزاروسیصد سالهاند که به زندگان درآمیختهاند. اینست راه زندگانی را نمیشناسند.
اگر مثلی خواهیم باید گفت داستان اینان داستان آن مردیست که چشمش نادرست باشد که پیرامون خود و زیر پایش را نبیند ولی در یک فرسخی دیهی را تواند دید و بکارهای آنجا تماشا تواند کرد. پیداست که چنین مردی با آن چشم شگفتی ، زندگی نتواند کرد. زیرا چون پیرامون خود را نمیبیند بهنگامی که در یک فرسخی بتماشای آن دیه سرگرم است ، ناگهان لغزیده از پا خواهد افتاد و یا بچاهی فروخواهد رفت. این بدبختیها که امروز گریبانگیر شرقیان میباشد و آنان را بزیردستی غربیان کشانیده نتیجهی همین نادانی و مانندههای آنهاست.
میدانم کسانی ایراد گرفته خواهند گفت : در زمان صفویان که ایرانیان همگی در کیش شیعی میبودند پس چگونه بآن جنگهای بزرگ برخاستند و کشور را نگه داشتند؟!. چگونه بآن فیروزیها رسیدند؟..
میگویم : نخست : در زمان صفویان شیعیان شیفتهی روضهخوانی و زیارتِ تنها نمیبودند ، و بکارهای کشور نیز میپرداختند و دلیلش همانست که در راه نگهداری آن بجانفشانی برمیخاستند.
دوم : زمان صفویان جز از زمان ماست. در آن زمانها تودهها را اختیاری نبودی و پادشاهان توانستندی آنان را چنانکه میخواهند راه برند و به هر کاری وادارند. در آن زمان نیز جُربُزه و غیرت شاهاسماعیل و شاهتهماسب و شاهعباس میبود که از ایرانیان شیعی جنگجویان پدید میآورد. آنگاه چنانکه در جای دیگری بگشادی نوشتهایم ، شاهاسماعیل و جانشینان او ، نه از ایرانیان ، بلکه از ایلهای ترک سود میجستند که مردانِ بیابانیِ جنگجویِ غیرتمندی میبودند و از شیعیگری جز جنگ با سنیان را یاد نگرفته بودند.
سوم : در زمان صفویان ایرانیان در برابر خود ، عثمانیان و ازبکان را میداشتند که چندان برتر نمیبودند. ولی امروز در برابرشان اروپاییان را میدارند که بسیار برتری پیدا کردهاند.
چهارم : در زمان صفویان جهان حال دیگری میداشت و امروز حال دیگری میدارد. امروز زندگانی تنها با جنگ و شمشیر زدن نیست و هر تودهای باید در همهی کارهای زندگی دلبستگی از خود نشان دهد و همهی هوش و پروای خود را در راه نیکی زندگانی بکار اندازد ، وگرنه از دیگران پس افتاده نابود خواهد گردید. زمان صفویان با این زمان از هر باره جداست.
🔹 پانوشت (از ویراینده) :
1ـ داستان آن بیدادگری را در کتاب «تاریخ هجدهسالهی آذربایجان» بخوانید.
👇
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
🌸
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
🌸
آیا با سخنان نویسنده دربارهی «بیپروایی پیروان کیشی شیعی به زندگانی و زیانهایش» همداستانید؟
Anonymous Poll
94%
آری.
3%
نه.
3%
نه ، دلیلش را برایتان مینویسم.
📖 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 1 (هشت از نه)
دوست ما میگوید :
میگوییم : دربارهی وحدت وجود در جای دیگری باید سخن بیشتر راند. در اینجا به یک داستانی بسنده میکنیم : پادشاهی به هنرپروری معروف بود و هنرمندان از دور و نزدیک پیش او میشتافتند. روزی مردی نزد او آمده هنر خود را چنین شرح داد که میتواند پارچهی ابریشمی بسیار گرانبهایی ببافد که کسی مانندهی آن را بافتن نتواند و یکی از خاصیتهای آن پارچه این خواهد بود که «زنازاده» آن را دیدن نتواند و اینست که میتوان بوسیلهی آن زنازادگان را از دیگران بازشناخت. پادشاه از شنیدن این هنر در شگفت شده پول گزافی باو داده دستور داد که در یکی از اتاقهای کوشک پادشاهی دستگاه درچیده ببافتن آن پارچه بپردازد.
هنرمند دستگاهی درچیده بکار خود پرداخت و چند روز نگذشت که ستایش پارچهی نیمهبافتهی او بزبانها افتاد. هر یکی از درباریان که بتماشا میرفت و برمیگشت با زبان دیگری ستایش آن را مینمود. تا آنکه خبر آوردند که پارچه نزدیک بانجام است و پادشاه با وزیر هوس تماشا کرده بآنجا رفتند.
پادشاه همینکه باتاق درآمد جهان در دیدهاش تیره گردید. زیرا جز دستگاه تهی چیز دیگری درنیافت. و اینبود که در دل خود صد نفرین بمادرش فرستاد. لیکن به هر حال چون وزیر دست بپارچه مالیده بهبه میگفت و ستایش از آن مینمود این نیز دستی مالیده بهبه کرد. در حالی که چشم وزیر نیز چیزی ندیده او هم در دل نفرین بمادر میفرستاد و راستی اینست که هیچ پارچهای در کار نبود. بلکه مرد دغلکار دستگاهی درچیده و هر زمانی که کسی برای تماشا فرامیرسید پیشاپیش آن نشسته بخیره[=بیجهت] دستهای خود را تکان میداد و هر کس که تاکنون آنجا آمده بود چیزی ندیده ولی از ترس رسوایی که زنازاده نامیده نشود از پیش خود ستایشهایی بافته و در بیرون میگفت.
در ایران بسیاری از کارها مانند این مثل است : بسیاری از شعرا هستند که گفتههای آنها جز کلمههای پوچ و بیمعنی نیست. ولی مردم از ترس آنکه نگویند معنی شعرهای فلان شاعر بزرگ را نفهمیده هر کس بدروغ دعوای فهم میکند. کلمهی تمدن که روزنامهنویسان و دیگران همیشه آن را بر سر زبان دارند هیچ یکی تاکنون معنی آن را ندانستهاند ولی از ترس رسوایی صدا درنیاورده همیشه آن را بکار میبرند.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 1 (هشت از نه)
دوست ما میگوید :
در موضوع «وحدت وجود» نمیگویم امر مسلمی است. ولی اکثر علماء و محققین از صوفیه و غیرصوفیه آن را قبول کرده رد آن نیز باین آسانی نیست. به هر حال یک موضوعی که علمی است شما نباید وسیلهی قدح صوفیه قرار بدهید.
میگوییم : دربارهی وحدت وجود در جای دیگری باید سخن بیشتر راند. در اینجا به یک داستانی بسنده میکنیم : پادشاهی به هنرپروری معروف بود و هنرمندان از دور و نزدیک پیش او میشتافتند. روزی مردی نزد او آمده هنر خود را چنین شرح داد که میتواند پارچهی ابریشمی بسیار گرانبهایی ببافد که کسی مانندهی آن را بافتن نتواند و یکی از خاصیتهای آن پارچه این خواهد بود که «زنازاده» آن را دیدن نتواند و اینست که میتوان بوسیلهی آن زنازادگان را از دیگران بازشناخت. پادشاه از شنیدن این هنر در شگفت شده پول گزافی باو داده دستور داد که در یکی از اتاقهای کوشک پادشاهی دستگاه درچیده ببافتن آن پارچه بپردازد.
هنرمند دستگاهی درچیده بکار خود پرداخت و چند روز نگذشت که ستایش پارچهی نیمهبافتهی او بزبانها افتاد. هر یکی از درباریان که بتماشا میرفت و برمیگشت با زبان دیگری ستایش آن را مینمود. تا آنکه خبر آوردند که پارچه نزدیک بانجام است و پادشاه با وزیر هوس تماشا کرده بآنجا رفتند.
پادشاه همینکه باتاق درآمد جهان در دیدهاش تیره گردید. زیرا جز دستگاه تهی چیز دیگری درنیافت. و اینبود که در دل خود صد نفرین بمادرش فرستاد. لیکن به هر حال چون وزیر دست بپارچه مالیده بهبه میگفت و ستایش از آن مینمود این نیز دستی مالیده بهبه کرد. در حالی که چشم وزیر نیز چیزی ندیده او هم در دل نفرین بمادر میفرستاد و راستی اینست که هیچ پارچهای در کار نبود. بلکه مرد دغلکار دستگاهی درچیده و هر زمانی که کسی برای تماشا فرامیرسید پیشاپیش آن نشسته بخیره[=بیجهت] دستهای خود را تکان میداد و هر کس که تاکنون آنجا آمده بود چیزی ندیده ولی از ترس رسوایی که زنازاده نامیده نشود از پیش خود ستایشهایی بافته و در بیرون میگفت.
در ایران بسیاری از کارها مانند این مثل است : بسیاری از شعرا هستند که گفتههای آنها جز کلمههای پوچ و بیمعنی نیست. ولی مردم از ترس آنکه نگویند معنی شعرهای فلان شاعر بزرگ را نفهمیده هر کس بدروغ دعوای فهم میکند. کلمهی تمدن که روزنامهنویسان و دیگران همیشه آن را بر سر زبان دارند هیچ یکی تاکنون معنی آن را ندانستهاند ولی از ترس رسوایی صدا درنیاورده همیشه آن را بکار میبرند.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
87%
آری
10%
نه
3%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار سوم : زیانهایی که از این کیش برمیخیزد (7 از 21)
سوم : یک زیان شیعیگری که میباید جداگانه شمارم ، گستاخی پیروان آن کیش بدروغگوییست. دروغگویی که از بدترین گناهانست اینان در راه کیش خود پرهیز ندارند و آن را گناه نشمارند. از نخست چنین میبوده و اکنون نیز چنانست.
مثلاً دربارهی امام ناپیدا گذشته از دروغهای دیگر ، چنین گفتهاند : «دو شهری هست به نام جابُلقا و جابُلسا ، یکی در مشرق و دیگری در مغرب ، و امام ناپیدا در آن دو شهر میباشد». اکنون که همه جای کرهی زمین شناخته شده شما از ملایان بپرسید جابُلقا و جابُلسا کجاست؟!.. از شهرهای کدام کشورهاست؟!.
امام ناپیدا که میدانیم داستانش چیست ، کسان بسیاری گفتهاند که او را دیدهاند و هر یکی داستانی سرودهاند. یکی از ملایان نیز (حاجیمیرزا حسین نوری) آنها را گرد آورده و کتابی ساخته ـ کتابی که سراپا دروغست.
از گنبدهای امامان در کربلا و نجف و مشهد بارها دعوای «معجزه» کردهاند. پیش از زمان مشروطه در هر چند سال یک بار ، از کربلا یا نجف آگاهی رسیدی : فلان شب نورباران شده ، فلان کور بینا گردیده ، فلان لنگ پا گرفته. اینها را با تلگراف آگاهی دادندی و در شهرهای ایران چراغان رفتی. باید از جنبش مشروطهخواهی در ایران و عثمانی خشنود بود که جلو این «معجزه»سازیها را گرفت.
هر کسی که از ایرانیان یا از دیگران بکربلا رود و بیاید کمتر رخ دهد که دروغهایی همراه نیاورد. زمانی که خردسال میبودم بارها شنیده بودم : در کربلا مرغی هست آشکاره گوید : «کشته شد حسین». دروغی باین آشکاری بسر زبانها بود و کنون هم هست.
در مشهد بارها دیده شده دو سه تن خودشان سنگی را غلتانیده بصحن آورده و آنگاه گفتهاند :
«سنگ بزیارت آمده» این بازی را بارها بمیان آورند و کسی از ملایان و دیگران ایراد نگیرد. زیرا چنین گویند : «باعث استحکام عقیدهی عوامست».
در سال 1307 (خورشیدی) که یک ماه در مشهد میزیستم بارها این بازی را با دیده دیدم. روزی پرسیدم : «این سنگ خودش آمده است؟..» پاسخ دادند : «آری خودش بزیارت آمده. خیلی سنگها میآیند». گفتم : از کدام در آمد؟!. آیا بزمین میغلتید یا در هوا میپرید؟!. در اینجا درماندند و یکی از ایشان چنین گفت : «ما آنهاش ندیدیم. اینجا دیدیم بزیارت آمده». چون ژاندارمی پشت سرم میایستاد چنین پاسخی دادند ، وگرنه رفتار دیگری کردندی.
این شیوهی ایشانست که «معجزه» سازند و اگر کسی نپذیرفت و بچون و چرا پرداخت ، «ایمان» او را سست دانند و یا نام «بابی» برویش گزارند و بآزارش کوشند. در اندیشهی آنان هرچه دربارهی امامان گفته شود باید پذیرفت. بایای شیعیگری درست ، همینست.
در سال١٣٣٠[ق] که روسیان توپ بگنبد مشهد بستند و جاهای گلوله تا دیرگاهی میمانْد که من خود آنها را دیدم در بسیاری از شهرها چنین میگفتند : «گلولهها بازگشته بمیان خودشان افتاده است». هنوز این دروغ از میان نرفته است و باز هم توان شنید.
تاکنون بارها این دروغ را بمیان انداختهاند : «روز عاشورا یا فلان شب قتل ، فلان مرد که با بَهمان زن درآمیخته بود بهم چسبیدهاند و جدا نمیتوانند شد. این را کوششی در راه کیش خود میپندارند که چنین دروغهایی را بسازند و بپراکنند. آنچه من بیاد میدارم یک بار این دروغ را ، در محرم در باکو بمیان انداختند. من خردسال میبودم ، داستانش را در تبریز شنیدم : «حاجیرضا نامی با یک زن روسی روز عاشورا درآمیخته و هر دو بهم چسبیدهاند». شیعیان بیکدیگر مژده میدادند و داستان را با پر و بال بیشتری بازمیگفتند. شکوهی مراغهای همین داستان را بشعر کشیده و چاپ کرده است. یک بار نیز امسال در رمضان در تهران آن را بمیان آوردند : «یک سرباز هندی یا آمریکایی در شهرِنو با یک زن بدکاره شب بیستویکم رمضان درآمیخته و بامداد که بیدار شدهاند هر دو بهم چسبیده بودهاند که ناچار به بیمارستان بردهاند».
این دروغ را چندان پراکندند که در روزنامهها نوشته شد و گروه انبوهی در برابر بیمارستان گرد آمدند و هرچه گفته میشد دروغست و چنان چیزی نبوده باور نمیکردند. بدتر از همه این میبود که بیشتر کسانی که از جلو بیمارستان بازمیگشتند اگر کسی میپرسید ، میگفتند : «آری بوده است. من خودم دیدم». دروغی باین آشکاری را میگفتند و شرمنده نمیشدند.
————————————
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار سوم : زیانهایی که از این کیش برمیخیزد (7 از 21)
سوم : یک زیان شیعیگری که میباید جداگانه شمارم ، گستاخی پیروان آن کیش بدروغگوییست. دروغگویی که از بدترین گناهانست اینان در راه کیش خود پرهیز ندارند و آن را گناه نشمارند. از نخست چنین میبوده و اکنون نیز چنانست.
مثلاً دربارهی امام ناپیدا گذشته از دروغهای دیگر ، چنین گفتهاند : «دو شهری هست به نام جابُلقا و جابُلسا ، یکی در مشرق و دیگری در مغرب ، و امام ناپیدا در آن دو شهر میباشد». اکنون که همه جای کرهی زمین شناخته شده شما از ملایان بپرسید جابُلقا و جابُلسا کجاست؟!.. از شهرهای کدام کشورهاست؟!.
امام ناپیدا که میدانیم داستانش چیست ، کسان بسیاری گفتهاند که او را دیدهاند و هر یکی داستانی سرودهاند. یکی از ملایان نیز (حاجیمیرزا حسین نوری) آنها را گرد آورده و کتابی ساخته ـ کتابی که سراپا دروغست.
از گنبدهای امامان در کربلا و نجف و مشهد بارها دعوای «معجزه» کردهاند. پیش از زمان مشروطه در هر چند سال یک بار ، از کربلا یا نجف آگاهی رسیدی : فلان شب نورباران شده ، فلان کور بینا گردیده ، فلان لنگ پا گرفته. اینها را با تلگراف آگاهی دادندی و در شهرهای ایران چراغان رفتی. باید از جنبش مشروطهخواهی در ایران و عثمانی خشنود بود که جلو این «معجزه»سازیها را گرفت.
هر کسی که از ایرانیان یا از دیگران بکربلا رود و بیاید کمتر رخ دهد که دروغهایی همراه نیاورد. زمانی که خردسال میبودم بارها شنیده بودم : در کربلا مرغی هست آشکاره گوید : «کشته شد حسین». دروغی باین آشکاری بسر زبانها بود و کنون هم هست.
در مشهد بارها دیده شده دو سه تن خودشان سنگی را غلتانیده بصحن آورده و آنگاه گفتهاند :
«سنگ بزیارت آمده» این بازی را بارها بمیان آورند و کسی از ملایان و دیگران ایراد نگیرد. زیرا چنین گویند : «باعث استحکام عقیدهی عوامست».
در سال 1307 (خورشیدی) که یک ماه در مشهد میزیستم بارها این بازی را با دیده دیدم. روزی پرسیدم : «این سنگ خودش آمده است؟..» پاسخ دادند : «آری خودش بزیارت آمده. خیلی سنگها میآیند». گفتم : از کدام در آمد؟!. آیا بزمین میغلتید یا در هوا میپرید؟!. در اینجا درماندند و یکی از ایشان چنین گفت : «ما آنهاش ندیدیم. اینجا دیدیم بزیارت آمده». چون ژاندارمی پشت سرم میایستاد چنین پاسخی دادند ، وگرنه رفتار دیگری کردندی.
این شیوهی ایشانست که «معجزه» سازند و اگر کسی نپذیرفت و بچون و چرا پرداخت ، «ایمان» او را سست دانند و یا نام «بابی» برویش گزارند و بآزارش کوشند. در اندیشهی آنان هرچه دربارهی امامان گفته شود باید پذیرفت. بایای شیعیگری درست ، همینست.
در سال١٣٣٠[ق] که روسیان توپ بگنبد مشهد بستند و جاهای گلوله تا دیرگاهی میمانْد که من خود آنها را دیدم در بسیاری از شهرها چنین میگفتند : «گلولهها بازگشته بمیان خودشان افتاده است». هنوز این دروغ از میان نرفته است و باز هم توان شنید.
تاکنون بارها این دروغ را بمیان انداختهاند : «روز عاشورا یا فلان شب قتل ، فلان مرد که با بَهمان زن درآمیخته بود بهم چسبیدهاند و جدا نمیتوانند شد. این را کوششی در راه کیش خود میپندارند که چنین دروغهایی را بسازند و بپراکنند. آنچه من بیاد میدارم یک بار این دروغ را ، در محرم در باکو بمیان انداختند. من خردسال میبودم ، داستانش را در تبریز شنیدم : «حاجیرضا نامی با یک زن روسی روز عاشورا درآمیخته و هر دو بهم چسبیدهاند». شیعیان بیکدیگر مژده میدادند و داستان را با پر و بال بیشتری بازمیگفتند. شکوهی مراغهای همین داستان را بشعر کشیده و چاپ کرده است. یک بار نیز امسال در رمضان در تهران آن را بمیان آوردند : «یک سرباز هندی یا آمریکایی در شهرِنو با یک زن بدکاره شب بیستویکم رمضان درآمیخته و بامداد که بیدار شدهاند هر دو بهم چسبیده بودهاند که ناچار به بیمارستان بردهاند».
این دروغ را چندان پراکندند که در روزنامهها نوشته شد و گروه انبوهی در برابر بیمارستان گرد آمدند و هرچه گفته میشد دروغست و چنان چیزی نبوده باور نمیکردند. بدتر از همه این میبود که بیشتر کسانی که از جلو بیمارستان بازمیگشتند اگر کسی میپرسید ، میگفتند : «آری بوده است. من خودم دیدم». دروغی باین آشکاری را میگفتند و شرمنده نمیشدند.
————————————
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
🌸