پاکدینی ـ احمد کسروی
7.66K subscribers
8.64K photos
485 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
📖 کتاب «شیعیگری و شیعیان»

📗 ترجمه‌ی کتاب «التشیع و الشیعه»

🖌 احمد کسروی

📝 بخش یکم ، گفتار یکم : پیدایش شیعیگری ، (14 تکه)

🔸3ـ حسن بن علی


یاران علی پس از او نسبت به فرزندانش تعصب ورزیدند و خواستند که کار [خلافت] از میانشان خارج نشود. از اینرو با حسن بن علی بیعت کردند. با او بیعت کردند بدون آنکه درباره‌اش مشورت کنند. پیش از آنکه او را بیازمایند ، با او بیعت کردند. نتیجه آنکه بر خود و بر همه‌ی مسلمانان جفا کردند. زیرا حسن سست‌رأی بود ، آسایش خود را دوست داشت و تحمل بار سنگین کارها بر او دشوار بود.

کشته شدن علی ، بر سرکشی معاویه افزود. از اینرو حسن شروع به نامه‌نگاری با او و احتجاج بر او کرد و از جمله چنین نوشت :

«چون [پیامبر] درگذشت ، عربها بر سر سلطنت او به نزاع پرداختند. قریش گفتند : ما قبیله ، خاندان و نزدیکان او هستیم ، روا نیست که با ما بر سر سلطنت محمد و حق او نزاع کنید. عرب‌ها نظر قریش را پذیرفتند و این استدلال را در برابر هر کس که با قریش در چنان موضوعی مجادله داشت حجت دانستند. در نتیجه ، عرب‌ها به آنها حق دادند و آن را پذیرفتند. سپس ما نیز همچون قریش در برابر عرب‌ها استدلال کردیم ، اما قریش همچون عرب‌ها با آنها ، با ما منصفانه رفتار نکردند. آنها این [خشنودی] را از عرب‌ها با استناد به انصاف [ایشان] و استدلال به دست آوردند. اما زمانی که ما ، اهل بیت محمد و نزدیکان او ، برای استدلال و طلب حق و انصاف نزد آنها آمدیم ، قریش ما را دور کردند و با ایستادگی در برابر ما با ما به ستم ، بیدادگری و سختگیری رفتار کردند.». (1)


این جملات آنچه را در دل فرزندان علی درباره‌ی امر خلافت پنهان بود ، به ما نشان می‌دهد و اینکه آنان آن را میراثی از پیامبر می‌پنداشتند و خود را سزاوارتر و شایاتر می‌دانستند.

معاویه با نامه‌ای به او پاسخ داد و در آن آمده بود :

«این امت هنگامی که پس از پیامبرش دچار اختلاف شد ، فضل و سابقه و خویشاوندی شما با پیامبرتان و جایگاهتان در اسلام و نزد اهلش را نادیده نگرفت. امت دید که این امر را به خاطر جایگاه قریش نسبت به پیامبرش ، به قریش بسپارد و صالحان مردم از قریش و انصار و دیگران از مردم عادی دیدند که این امر را به کسی از قریش بسپارند که سابقه‌اش در اسلام بیشتر ، علمش به خدا بیشتر ، شایستگیش برای آن بیشتر و توانایی‌اش بر [اجرای] امر خدای عزوجل قوی‌تر باشد. پس ابوبکر را برگزیدند و این رأی صاحبان خرد و دین و فضیلت و مصلحت‌اندیشان برای امت بود. این تصمیم در دلهای شما نسبت به آنان بدگمانی پدید آورد ، در حالی که آنان در آنچه انجام دادند خطاکار نبودند. و اگر مسلمانان در شما کسی را می‌دیدند که بتواند جای او را پر کند یا از اسلام مانند او دفاع کند ، از این کار چشم‌پوشی نمی‌کردند. اما آنان در این باره به آنچه صلاح اسلام و اهلش می‌دیدند عمل کردند و خدا به آنان برای اسلام و اهلش پاداش دهد.» (2)


معاویه در این پاسخ بحق بود ، هرچند در آنچه می‌کرد و می‌خواست ، خطاکار بود. این جملات حجتی بر خود اوست ، همان‌گونه که حجتی بر حسن و دیگران از خاندانش است.

معاویه حسن را به ترک خلافت دعوت می‌کرد و به او وعده و وعید می‌داد. آن جملات را با آنچه در پی می‌آید ، دنبال کرد :

«و حالِ میان من و تو امروز مانند حالی است که شما و ابوبکر پس از پیامبر بر آن بودید. و اگر می‌دانستم که تو در اداره‌ی امت از من ضابط‌تر ، در حفظ این امت از من محتاط‌تر ، در سیاست نیکوتر ، در جمع‌آوری اموال قوی‌تر و در برابر دشمن تواناتری ، دعوت تو را می‌پذیرفتم و تو را شایسته‌ی آن می‌دیدم. اما من می‌دانم که ولایتم طولانی‌تر ، تجربه‌ام در [اداره‌ی] این امت از تو بیشتر ، سیاستم از تو فزون‌تر و در سال از تو بزرگ‌ترم. و سزا آنست که تو به این جایگاهی که از من خواسته‌ای پاسخ مثبت دهی. پس در طاعت من درآی و امر [خلافت] پس از من برای تو باشد و هر آنچه در بیت‌المال عراق است ، هر اندازه که باشد ، برای تو ؛ آن را به هر جا که خواستی منتقل کن. و خراج هر کدام از شهرهای عراق را که خواستی برای کمک به هزینه‌هایت برای تو باشد ؛ امین تو آن را برایت جمع‌آوری کند و هر سال به تو برساند. و تو را سزاست که با تو بدرفتاری نکنند و هیچ امری بدون [نظر] تو انجام نگیرد و در امری که قصد طاعت خدای عزوجل را داری ، نافرمانی نشود». (3)




👇
👍4
سپس هنگامی که حسن شنید معاویه قصد او کرده است ، با لشکری بزرگ به سویش حرکت کرد و قیس‌بن‌سعد را با دوازده‌هزار تن در پیشاپیش [لشکر] قرار داد. به سویش حرکت کرد در حالی که ظاهراً قصد جنگ داشت اما در باطن ، میل به صلح را پنهان می‌کرد. هنگامی که در ساباط [4] فرود آمد ، برای مردم خطبه‌ای خواند و در آن گفت :

«و همانا آنچه شما در اتحاد ناخوش می‌دارید ، برایتان بهتر از چیزی است که در تفرقه دوست دارید. آگاه باشید که من برای شما نیکخواهتر از خودتان هستم. پس با امر من مخالفت نکنید و رأی مرا رد ننمایید.» (5)


از اینجا مردم دانستند که او قصد صلح با معاویه را دارد و گفتند : «به خدا قسم این مرد کافر شد!» و شوریدند و بر خیمه‌اش یورش بردند و آن را غارت کردند تا جایی که سجاده‌اش را از زیر پایش کشیدند. سپس هنگامی که حسن سوار شد و خواص یارانش گرد او را گرفتند ، مردی قصد او کرد و با نیزه به رانش زد و او را زخمی کرد.

با این حال ، او از آنچه بدیده داشت بازنگشت. به مدائن بازگشت تا کار را تمام کند و فرستادگان معاویه نزدش آمدند و به آنچه از پند و بی‌تابی و گریه‌ی خواص یارانش بود ، پروا نکرد.

در حالی که قیس‌بن‌سعد و یارانش در مقابل معاویه اردو زده و آماده جنگ بودند ، ناگهان صداهایی از لشکر معاویه آنان را ندا داد و فریاد زد : «این حسن است که با معاویه صلح کرده است. پس برای چه خود را به کشتن می‌دهید؟!» و آفرین بر قیس که به یارانش گفت : «یکی از دو راه را انتخاب کنید : یا جنگ بدون امام یا بیعت با گمراهی». یارانش پاسخ دادند : «بلکه بدون امام می‌جنگیم». پس خارج شدند و به اهل شام یورش بردند و آنان را به عقب راندند.

حسن کار آشتی را به انجام رسانید و خلافت را به معاویه واگذارد ، پس از آنکه آن خونها در راهش ریخته شده و آن جانها فدا گشته بود. خلافت را به او واگذارد در حالی که ازآنِ او نبود ، بلکه ازآنِ خدا و مسلمانان بود. معاویه راست گفت آنجا که گفت : «ای ابا محمد ، چیزی را بخشیدی که جانهای مردان به بخشش مانند آن خشنودی نمی‌نمایند».

بحق بود که کسی او را «خوارکننده‌ی مؤمنان» (مُذِلّ المؤمنین) نامید.

معاویه برای حسن شروطی قرار داده بود ، و هنگامی که کار به انجام رسید ، به آنها وفا نکرد. بلکه آشکاره گفت : «هر شرطی که برای حسن قرار دادم ، مردود است».

بدین ترتیب ، آنچه معاویه از رسیدن به خلافت می‌خواست ، برایش محقق شد و حسن و خانواده‌اش به مدینه بازگشتند و در آنجا گوشه‌نشینی اختیار کردند. پس باید تعجب‌کننده تعجب کند که علی ، معاویه را بر ولایت شام نگاه نداشت و به نصیحت‌کنندگانی که ابقای او را [پیشنهاد می‌کردند] پاسخ داد : «من گمراه‌کنندگان را بازوی [خود] نمی‌گیرم». و حسن ، پسرش ، خلافت را به او واگذار کرد و او را بر مسلمانان مسلط نمود ، بی‌آنکه به آنچه خواهد شد ، اهمیتی دهد.




🔹 پانوشتها :

۱ و ۲ و ۳ و 5ـ مقاتل‌الطالبیین. (کسروی)

4ـ شهری [نزدیک] به مدائن.



———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

@PakdiniHambastegibot


🌸
👍5
📖 دفتر «در پیرامون مادیگری»

🖌 احمد کسروی

🔸 (سه از چهارده)


سخن بس فراوانی رفت و من براین شدم که چون به تهران بازگشتم گفتاری در این زمینه بنگارم و اینک بآن می‌پردازم ولی باید پیش از آن چند سخنی بیاورم :

این بدآموزیها در شرق بیشـتر پراکنده گردیده تا در خود غرب. کسانی همینکه سخنانی از دور شنیده‌اند ، فهمیده و نافهمیده در دل گرفته‌اند و این را عنوان ساخته از گراییدن به هر نیکی بازایستاده‌اند. از اینجاست ما می‌گوییم باید نخست بچاره‌ی این پراکنده‌اندیشیها کوشید و پس از آن به پندآموزی پرداخت. در جایی که جوانی خرد را هیچ می‌انگارد چگونه می‌توان با او گفتگوی نیک و بد داشت؟!.. آنان که آدمی را با چهارپایان و ددان یکی می‌شمارند چگونه می‌توانند بر نیکخویی کوشند؟!.

شگفتتر از همه کار آن کسانیست که گاهی می‌بینی گفتگوی این بدآموزیها را بمیان آورند و آن را با آب و تاب بسیاری سرایند. گاهی نیز به پندآموزی و یاد دادن نیکخویی برخیزند!. این نمونه‌ایست که چگونه رشته از دست رفته است و پراکنده‌اندیشی رخنه بهمه‌ی بنیادها انداخته است.

2ـ همه‌ی کوششها از بهر نیکی باید بود[bud]. یک پزشکی هنگامی به بیمار پردازد که امید بهبود داشته باشد. ولی اگر در جایی امید بهبود نیست پزشک را آن به که بیمار را بخود گزارد و خویشتن و او را بیهوده نیازارد و سخت نارواست که پزشکی بر سر بیمار نشیند و پیاپی باو بگوید : «تو خواهی مرد»!

کسانی که خرد را باور نمی‌دارند و از بهر آدمی نیکی امیدوار نیستند اینان را آن بهتر که مردم را بخود گزارند و کاری بایشان نداشته باشند و اینکه می‌بینیم پاره‌ای از اینان همواره تلاش می‌کنند و بر نومیدی مردم می‌افزایند و آنان را بر بدیها گستاختر می‌گردانند آیا چه انگیزه‌ای از بهر این کار جز خودنمایی توان اندیشیدن؟!.. این خود نمونه‌ایست که چه کسانی رشته‌ی اندیشه‌ها را در دست گرفته‌اند و مردم را بگمراهی می‌کشانند! [1]

ما بارها داد می‌زنیم بیماری خودنمایی مردم را فراگرفته. بارها می‌گوییم : این سخنرانیها و این کتاب‌نویسیها بیشتر از راه خودفروشی است. اینک گواه گفته‌های ما : کسی که جهان را جز مادّه نمی‌شناسد و خرد را هیچ می‌داند و رستگاری از بهر جهان امید ندارد و دروغ و راست و نیک و بد و ستم و داد و آراستگی و آلودگی ، همه را یکسان می‌گیرد او را چه که در انجمنها بنشیند و با مردم به پیکار برخیزد؟! او را چه گفتگوی راست و دروغ کند؟!

این کارها ازو جز خودنمایی چه انگیزه‌ای تواند داشت؟!


🔹 پانوشت :

1ـ نزدیک بکار ایشان ، سخنان کسانی است که به هر جُستاری رنگ سیاسی می‌دهند و آنگاه وامی‌نمایند که مردم و سران کشورهایی همچون ایران بیش از مهره‌های شطرنج از خود اختیاری ندارند و اینست هر پیشامدی که در اینجاها رخ می‌دهد بخشی از بازی دقیق «ابرقدرتها»ست و بدینسان به نومیدی مردمان می‌کوشند.


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

@PakdiniHambastegibot


🌸
👍7
📖 کتاب «شیعیگری و شیعیان»

📗 ترجمه‌ی کتاب «التشیع و الشیعه»

🖌 احمد کسروی

📝 بخش یکم ، گفتار یکم : پیدایش شیعیگری ، (14 تکه)

🔸4ـ چگونه شیعیگری پدید آمد؟


معاویه از روی اکراه اسلام آورده بود و بیگمان نه به پیامبر ایمان داشت و نه به اسلام آنگونه می‌نگریست که دیگران می‌نگریستند. پس در زشتی‌هایی که مرتکب شد ، جای شگفتی نیست. او هنگامی که امر [حکومت] برایش استقرار یافت ، جاسوسانی بر پیروان علی گماشت و بسیاری از بهترین یارانش را کشتـ آنان را کشت زیرا تحت پرچم امامی [بر حق] با او جنگیده بودندـ و دستور داد علی را بر منبرها لعن و دشنام دهند ، که این از فجیع‌ترین کارهای او بود.

سپس او راه خلفای راشدین را ترک کرد و خلافت را به پادشاهی موروثی تبدیل نمود. پس مردم را به بیعت با پسرش یزید فرمان داد و آنان از روی میل یا اکراه با او بیعت کردند.

کارهای او مسلمانان را ناخوش آمد و آنان را بسیار خشمگین کرد. اینبود به ذهن بسیاری از آنان گذشت که در راه [به دست آوردن] خلافت و گرفتن آن از دست بنی‌امیه تلاش کنند. اما هیچ‌کس تا زمانی که معاویه زنده بود ، دلیری این کار را نداشت.

معاویه بیست سال حکومت کرد ، و هنگامی که مُرد و پسرش یزید جانشین او شد ، در مدینه حسین‌بن‌علی و عبدالله‌بن‌زبیر از بیعت خودداری کردند و به مکه رفتند. اهل کوفه به حسین نامه نوشتند و از او خواستند به سوی آنان بیاید و به او وعده‌ی یاری دادند. حسین به سوی آنان حرکت کرد اما آنان او را تنها گذاشتند و یاری‌اش نکردند. از اینرو حسین با تعدادی از خانواده و یارانش کشته شد و به آنچه می‌خواست نرسید.

یزید سه سال و هشت ماه حکومت کرد و هنگامی که مرد ، پسرش معاویه [دوم] جانشین او شد. اما او پس از چهل روز کناره‌گیری کرد. از اینرو کار بنی‌امیه سست شد و هرج و مرج آشکار گردید.

اینبود عبدالله‌بن‌زبیر در مکه قیام کرد و مردم را به بیعت با خود فراخواند و بر حجاز و یمن و غیر آن دست یافت و مختاربن‌ابی‌عبیده‌ی ثقفی در کوفه قیام کرد و زمام امور را به دست گرفت و محمدبن‌علی (معروف به ابن‌حنفیه) را که در مدینه ساکن بود ، برای خلافت برگزید.

گفته شده است که در سال ۶۸ هجری ، چهار پرچم در عرفات برافراشته شد : پرچم ابن‌حنفیه ، پرچم ابن‌زبیر ، پرچم بنی‌امیه ، پرچم نجدة الحَروری [Alharuri] (از خوارج).

اما ابن‌زبیر و مختار و دیگران به آنچه می‌خواستند نرسیدند ، بلکه یکی پس از دیگری از میان رفتند و خلافت در بنی‌امیه ادامه یافت. پس [از معاویة‌بن‎یزید] مروان‌بن‌حَکَم حکومت کرد و پس از او فرزندانش حکومت کردند.

اما نزاع پایان نیافت. زیرا بر علویان ، که فرزندان دختر پیامبر بودند ، محرومیتشان از خلافت گران آمد و از مطالبه‌ی آن دست نکشیدند ، و عباسیان که فرزندان عباس عموی پیامبر بودند ، نیز از آنان پیروی کردند. پس این دو خاندان از بنی‌هاشم با بنی‌امیه بر سر خلافت نزاع می‌کردند.

علویان نزد مردم مقامی والاتر و یارانی بیشتر داشتند. اما خواستها و آرایشان پراکنده شد و بر هیچ‌یک از خودشان اتفاق نظر پیدا نکردند. سپس آنان به جایگاهی که نزد مردم داشتند و به شجاعتی که از آن برخوردار بودند ، مغرور بودند. اما بنی‌عباس دارای اتفاق کلمه بودند و کار خود را بر پایه‌ریزی[و برنامه‌ریزی] بنا نهادند. ایشان از کینه‌ای که ایرانیان نسبت به بنی‌امیه در دل داشتند ، بهره بردند و مُبلغانی از سوی خود به ایران فرستادند تا مردم را به سوی آنان دعوت کنند و از آنان لشکرهایی تشکیل دهند.

نتیجه‌ی همه‌ی اینها آن شد که بنی‌عباس به آنچه می‌خواستند دست یافتند و بنی‌امیه را از کرسی خلافت کنار زدند. اما بنی‌علی ، بسیاری از آنان ـ از جمله زیدبن‌علی و یحیی‌بن‌زید و محمدبن‌عبدالله (نفس زکیه) و ابراهیم‌بن‌عبدالله ـ قیام کردند و یکی پس از دیگری به دست بنی‌مروان یا بنی‌عباس کشته شدند.

کوتاه‌سخن اینکه هنگامی که معاویه با علی بر سر خلافت نزاع کرد و آن را با زور و فریب از دست حسن گرفت ، خلافت به سلطنتی تبدیل شد که با آماده کردن نیرو و قیام و کشیدن شمشیر به دست می‌آمد ، و از زمان مرگ معاویه نبردهای شدیدی به طلب آن سلطنت درگرفت. از جمله مبارزان ، علویان ، فرزندان علی ، بودند و یاران آنان در آن نبردها «شیعه» (یعنی پیروان و هواداران) نامیده می‌شدند ، و از آنجا شیعیگری (به معنایی که ما می‌خواهیم) آغاز شد. (1)




👇
👍7
🔹 پانوشتها :

1ـ گفته‌اند که علی در زمان حیات پیامبر خواصی داشت که به شیعه‌ی او معروف بودند و احادیثی از پیامبر در فضیلتشان روایت کرده‌اند. این اگر راست باشد (که نزد ما راست نیست) ، با آنچه می‌گوییم منافاتی ندارد. زیرا کلمه‌ی شیعه در آنجا جز به معنای پیروان خواسته نشده است و این غیر از معنایی است که ما می‌خواهیم درباره‌اش سخن بگوییم. پس آنچه در آن شکی نیست این است که مسلمانان در زنده بودن پیامبر جز گروهی واحد نبودند و تفرقه و دشمنی را نمی‌شناختند. (کسروی)


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

@PakdiniHambastegibot


🌸
👍4
📖 دفتر «در پیرامون مادیگری»

🖌 احمد کسروی

🔸 (چهار از چهارده)


کنون گفتار خود را دنبال می‌کنم : باید دانست که نتچه و باخنر و شوپنهاوِر و دیگر یاران ایشان که بنیادگزاران فلسفه‌ی مادّی هستند با دروغ می‌جنگیده‌اند ولی در جستجوی راستی نبوده‌اند. با دروغ جنگیدن و در جستجوی راستی بودن دو چیز جداگانه‌ایست. این نکته‌ی بزرگیست که باید آن را روشن گردانید. بارها کسانی از دروغهایی بستوه آیند و با آنها به نبرد [بر]خیزند و آنها را براندازند ولی راه براستیها نتوانند و درمیانه سرگردان مانند. بویژه آنان که از دروغ سخت برآشوبند و خشم پرده بر جلو چشم ایشان فروهِلَد که از دیدن راستیها بازمانند. می‌خواهم بگویم جوش و خروش نتچه و یاران او بیهوده نبوده ، لیکن به نتیجه‌ی درستی نرسیده‌اند و خود نمی‌توانستند رسید.

در تبریز این مثل را آوردم : مردی در بیابانی راه می‌پیمود و ناگهان با درنده‌ای دچار آمد و همینکه او را دید سراسیمه رو برگردانید و دویدن آغاز کرد. پیداست چنین کسی دربند راه راست نباشد و شتابزده و بیخود دویدن گیرد و چه‌بسا در آن دویدن بچاهی افتد و یا در لجنزاری فرورود. کمتر باشد که کسی در چنان هنگامی پروای شاهراه کند و جز بسوی فرودگاه (منزل) ندود.

از این روشنتر آنست بگوییم : مردی که از کسی ستمها دیده و بَرو شوریده و به زد و خورد برخاسته آیا با دل پر از دردی که دارد تواند در نیک و بد او دادگرانه داوری کند؟.. بیگمان نتواند و نیکیهای او را با چشم بدی بیند. در اینجاست که باید گفت : خشمناک را خرد آزاد نیست.

نتچه و یاران او با یک رشته زورگوییهایی بنام دین روبرو گردیدند. با خرد آگاه و هوش بیدار که داشتند نتوانستند آنها را بپذیرند و هرچه بیشتر اندیشیدند بیشتر رمیدند ، سخت برآشفتند و رشته‌ی خودداری را از دست هِشتند و بیتابانه با آنها بجنگ برخاستند و چون عنوان آن زورگوییها داستان آفرینش و آفریدگار بود اینان از آن هم بیزاری نمودند و بیخودانه فریاد زدند : جز مادّه چیزی دیگری نیست و جهان را آفریدگار نمی‌باشد.

این نه گناه نتچه و یاران او بلکه گناه آن نادانان بی‌آزرمیست [1] که دین را بازیچه‌ی هوس گرفته و یا راه روزی شمارده‌اند و آنهمه نادانیهای رسوا را بنام دین پدید آورده‌اند و آنهمه پافشاریها نموده‌اند و آنهمه آزار و گزند بمردم روا شمارده‌اند. نتچه و باخنر و شوپنهاور با دشمنی آشکار که با خدا نموده‌اند نزد خدا سبکبارتر از کسانی خواهند بود که نام او را سرمایه‌ی زورگوییها و نادانیها گرفته‌اند.


🔹 پانوشت :

1ـ آزرم = دربند نیکنامی بودن ، شرف.


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

@PakdiniHambastegibot


🌸
👍6
3ـ آرتور شوپنهاوِر
👍12
📖 کتاب «شیعیگری و شیعی»

📗 ترجمه‌ی کتاب «التشیع و الشیعه»

🖌 احمد کسروی


🔸یادداشتها : آیا اختلاف جز از تعصب و لجاجت برخیزد؟ 👈 اینجا


🔸یادداشتها : ۱ـ پوزش 👈 تکه‌ی یک ، تکه‌ی دو ، تکه‌ی سه ، تکه‌ی چهار


🔸یادداشتها : ۲ـ متمم 👈 اینجا


💐
👍4
📖 کتاب «شیعیگری و شیعیان»

📗 ترجمه‌ی کتاب «التشیع و الشیعه»

🖌 احمد کسروی

📝 بخش یکم ، گفتار یکم : پیدایش شیعیگری ، (14 تکه)

🔸5ـ نخستین چیزی که شیعیگری بدان آلوده شد


چنانکه می‌بینید شیعیگری در آغاز کار ، جهادی سیاسی بود و شیعیان ، علی ، امام بر حق را یاری می‌کردند و با معاویه ، نافرمان گناهکار ، می‌جنگیدند. سپس هنگامی که نزاع میان فرزندان علی و بنی‌امیه درگرفت و شیعیان از علویان پشتیبانی کردند ، بیشترشان در راه خدا یکرو و راستکار بودند و خواستی جز یاری حق و راستی نداشتند.

زیرا علویان برای خلافت از دیگران شایسته‌تر بودند و پرهیزگاران در میانشان بیشتر از دیگران بود ، به‌ویژه اگر با امویان مقایسه شوند که بیشترشان فاسقانی بی‌بندوبار بودند و به اسلام اعتقادی نداشتند.

اما شیعیگری بر این پاکی خود پایدار نماند. بلکه مردانی از شیعه برخاستند که در دوستی علی غلو می‌کردند و با ابوبکر و عمر و عثمان دشمنی می‌ورزیدند ، به این ادعا که علی به خلافت از آنان سزاوارتر بود و آنان با پیشی گرفتن بر او ، به او ظلم کردند.

این افراط با گذشت زمان و با مبارزاتی که میان علویان و دیگران جریان داشت ، شدت می‌گرفت و شیعیگری از جهاد سیاسی به باورهای افراطی تحول می‌یافت. اینبود گروهی از شیعه ، غیرت و دلیری و جان‌فشانیِ پیشینیان خود را در راه حق فراموش کردند و آن را با کینه نسبت به مسلمانان غیر شیعه جایگزین نمودند و بر بدگویی از اصحاب پیامبر جرأت یافتند. این نخستین آلودگی‌ای بود که شیعیگری بدان آلوده شد.

ما در کتابهای تاریخ داستانی می‌یابیم که بدخلقی و فساد عقیده‌ی این دسته‌ی غالی را برای ما روشن می‌کند. ذکر کرده‌اند که هنگامی که زیدبن‌علی به کوفه آمد ، شیعیان بر او گرد آمدند و به او اصرار کردند که بیعت را بپذیرد و علیه بنی‌مروان قیام کند. زید درخواستشان را پذیرفت و چهل‌هزار تن (چنانکه گفته شده) از آنان با او بیعت کردند. اما هنگامی که زمان آن فرارسید و زید خواست امر را آشکار کند ، گروهی از سرانشان نزد او آمدند و گفتند : «خدا تو را رحمت کند. نظرت درباره‌ی ابوبکر و عمر چیست؟». زید گفت : «خدا آن دو را رحمت کند و بیامرزد. از هیچ‌یک از اهل بیتم نشنیده‌ام که از آن دو تبرا جوید یا درباره‌شان جز به نیکی سخن گوید». سپس به آنان گفت : «شدیدترین چیزی که درباره‌ی آنچه ذکر کردید می‌گویم اینست که ما به سلطنت رسول خدا از همگان سزاوارتر بودیم و آن قوم بر ما استیلا یافتند و ما را از آن بی‌بهره گذاشتند. اما این کارشان به حدی نبود که ما آنان را کافر بدانیم. آنان حکومت کردند و در میان مردم به دادگری رفتار نمودند و به کتاب و سنت عمل کردند». این پاسخ‌ها آنان را خوش نیامد ، پس بیعت را شکستند و او را رد (رفض) کردند. زید گفت : «در سخت‌ترین لحظه‌ی نیاز مرا ترک کردید». پس از آن زمان [بود که این دسته] ، «روافض» [=رافضیان] نامیده شدند.




———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

@PakdiniHambastegibot


🌸
👍9
📖 دفتر «در پیرامون مادیگری»

🖌 احمد کسروی

🔸 (پنج از چهارده)


ما بارها از کیشهای پراکنده‌ی بیخردانه نکوهش نوشتیم و این را بازنمودیم که روگردانی مردم از خدا جز نتیجه‌ی اینها نیست. آنان که بر روی پندارهای بیخردانه ایستادگی می‌نمایند بدترین دشمنی را با خدا می‌کنند و مردمان را از شاهراه رستگاری می‌رَمانند.

مرا سخت شگفت افتاد که در چند سال پیش شنیدم دسته‌هایی از دارندگان این کیشها کنگره‌ای در آمریکا پدید آوردند و برآن شدند که دست یکی کرده با بیدینی نبرد نمایند و بچاره‌ی آن کوشند و این ندانستند که بیدینی جز میوه‌ی کیشهای بیپای ایشان نیست. این ندانستند که خود ایشان در گمراهی کمتر از بیدینان نمی‌باشند.

نمی‌دانم کسانی که نمی‌توانستند درمیانه‌ی خود سخن یکی گردانند و کشاکش بیجا را گزارند چگونه امیدوار بودند دیگران بگفته‌های ایشان گرایند؟. وآنگاه با آنهمه کیشهای گوناگون که داشتند و هر دسته‌ای جز خود را رستگار نمی‌شناخت بیدینان را بکدام یکی از آنها می‌خواندند؟!

نتچه و یاران او در گریختن از این زورگوییها رستگارند ولی در آن که با بنیاد دین دشمنی نموده و آفریدگار و داستان آفرینش را نپذیرفته‌اند و جهان را همه مادّه شناخته‌اند سخت گمراه می‌باشند. ما اینک گفته‌هایی را از ایشان می‌آوریم و کم‌کم پیش می‌رویم.

شوپنهاوِر می‌گوید : سرچشمه‌ی همه‌ی جنبشها در جهان «خودخواهی» (1) (حب‌الذات) است. هر زنده‌ای تنها خویش را می‌خواهد و همه چیز را از بهر خویش می‌خواهد و در این راه است که می‌جنبد و می‌کوشد. این است زندگانی جز نبرد زندگان نمی‌باشد و در جهان جز کشاکش چیز دیگری نیست.

این عنوان خودخواهی پایه‌ی سترگی در فلسفه‌ی مادّی بشمار می‌رود و بنیاد بسیاری از گفته‌ها بَروست. ازوست که آدمی را از جانوران جدا نمی‌شمارند. ازوست که به خرد ارجی بیش از هوس نمی‌گزارند. ازوست که جهان را جز میدان کشاکش نمی‌انگارند.

بنیاد فلسفه از نخست بر این بوده که آدمی را از دیگر جانداران جدا نگیرد و او را با همه‌ی جانوران و رُستنیها (نباتات) به یک رشته کشد. مانندگی‌ای که میانه‌ی آدمیان با دیگر جاندارانست سنگ راه فهمها شده. از افلاطون و ارسطو گرفته تا داروین و نتچه و باخنر ، همه را فریب داده. چیزی که هست فیلسوفان پیشین باین روشنی سخن نمی‌سرودند. وآنگاه بسیاری از فیلسوفان که به دین گرایشی داشتند و یا از ترس مردم گرایشی می‌نمودند چندان پافشاری در آن زمینه نکرده‌اند و گاهی سخنان دورنگی سروده‌اند.

هرچه هست این بیگفتگوست که فلسفه‌ی باستان یونانی نیز آدمی را با دیگر جانداران و رُستنیان به یک رشته می‌کشیده و این یکی از جداییهای بزرگ میانه‌ی دین و فلسفه می‌باشد که دین آدمی را برگزیده‌ی آفرینش می‌شمارد ولی فلسفه او را با دیگر چیزها یکسان می‌گیرد. اگرچه در دین تاکنون زبان دانش بکار نرفته و این را چنانکه می‌باید روشن نساخته‌اند و این نخستین بار است که ما برآن برخاسته‌ایم ، لیکن برداشت از نخست بر این بوده.


🔹 پانوشت :

1ـ کلمه‌ی خودخواهی که در اینجا بکار می‌رود جز از این کلمه‌ایست که در گفتگو از خویها بکار می‌رود. هر یکی معنای دیگری دارد.


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

@PakdiniHambastegibot


🌸
👍6
4ـ چارلز داروین
👍7👎2
(همبسته با نوشتار بالا)
.
👍8👎1
📖 کتاب «شیعیگری و شیعیان»

📗 ترجمه‌ی کتاب «التشیع و الشیعه»

🖌 احمد کسروی

📝 بخش یکم ، گفتار یکم : پیدایش شیعیگری ، (14 تکه)

🔸6ـ جعفر بن محمد


در آن ایام مردی از علویان ظهور کرد که می‌دانست چگونه از این غلات رافضی بهره ببرد و آنان را در راه خواستهای خود به کار گیرد ، و او جعفربن‌محمدبن‌علی‌بن‌الحسین‌بن‌علی بود. این مرد شیعیگری را در قالبی دیگر ریخت و بدعت‌های بسیاری در آن پدید آورد. بلکه راستی آنست که شیعیگری در معنای مذهبی‌اش ، چیزی جز از بدعت‌های او نیست ، و اینک بیان آن :

بی‌شک هنگامی که حسین‌بن‌علی از بیعت با یزید خودداری کرد و با شمشیر جنگید و با تعدادی از خانواده و یارانش کشته شد ، این پیشامد در شیعیان تأثیر بسیاری گذاشت و باعث شد آنان پسرش علی[زین‌العابدین] را بیش از سایر علویان بزرگ بدارند. این بزرگداشت پس از مرگ علی افزایش یافت زیرا پسر و جانشینش ، محمد باقر ، از اصحاب حدیث و فقه بود. اینبود شیعیان او را امام خود (به معنای لغوی) می‌شمردند و در او چیزی می‌دیدند که در دیگر علویان نمی‌دیدند.

سپس هنگامی که محمد باقر درگذشت ، پسرش جعفر از او فقیه‌تر بود. پس اقبال شیعه به او و تمسک به دامانش افزون گشت. آن مرد مغرور شد و چنین پنداشت که خدا او را برای ارشاد بندگانش برگزیده و او حجت خدا بر آفریدگانش است ، او را برانگیخته تا به وسیله‌ی او بر آنان احتجاج کند. او را برانگیخته تا هر که نابود می‌شود از روی دلیل روشن نابود شود و هر که زنده می‌ماند از روی دلیل روشن زنده بماند. از سخنان او بود :

«زمین از زمان خلقت آدم بدست خدا ، از حجتی برای او خالی نبوده است ، یا [حجتی] ظاهر و شناخته یا غایب و پنهان ، و تا قیامت نیز خالی نخواهد ماند».


گفته شد : «مردم چگونه از [امام] غایب و پنهان بهره می‌برند؟».

گفت : «همان‌گونه که از خورشید هنگامی که ابر آن را می‌پوشاند ، بهره می‌برند».

و برای تکمیل این بدعت خود ، ادعا کرد که وارث پیامبران است. از اینرو می‌گفت :

«نزد من پرچم پیروزمند رسول خدا هست و همانا نزد من زره ، جوشن و کلاه‌خود اوست و نزد من الواح موسی و عصای اوست و نزد من انگشتر سلیمان‌بن‌داوود هست و نزد من تشتی هست که موسی با آن قربانی را نزدیک می‌کرد و نزد من اسمی هست که رسول خدا آن را میان مشرکان و مسلمانان قرار داد [که] تیری از مشرکان به مسلمانان نرسید و نزد من مانند آن چیزی است که فرشتگان آوردند و مثل سلاح در میان ما مانند تابوت در بنی‌اسرائیل است ؛ بنی‌اسرائیل در هر خانه‌ای که تابوت بر درهایشان یافت می‌شد ، نبوت به آنان داده می‌شد و هر کس از ما که سلاح به او برسد ، امامت به او داده می‌شود».


و شروع به ادعای علم غیب کرد و از سخنانش اینها بود :

«علم ما (غابر مزبور) [در کتابی] نوشته شده است و [علم آینده با] نقطه‌گذاری در دل‌ها و کوبیدن [صدا] در گوش‌ها [به ما می‌رسد] و نزد ما جَفر سرخ و جفر سفید و مصحفِ فاطمه است و نزد ما جامعه است که در آن همه‌ی آنچه مردم به آن نیاز دارند ، وجود دارد».


چون از تفسیر این سخنان پرسش شد ، گفت :

«اما "غابر" علم به آنچه بوده است و اما "مزبور" علم به آنچه خواهد بود و اما "نکت فی القلوب" (نقطه‌گذاری در دل‌ها) همان الهام است و اما "نقر فی الاسماع" (کوبیدن در گوش‌ها) سخن فرشتگان است که سخنشان را می‌شنویم و خودشان را نمی‌بینیم و اما "جفر احمر" (جفر سرخ) ظرفی است که در آن سلاح رسول خدا هست و خارج نخواهد شد تا "قائم" ما اهل بیت قیام کند و اما "جفر ابیض" (جفر سفید) ظرفی است که در آن تورات موسی و انجیل عیسی و زبور داوود و کتب نخستین خدا هست و اما "مصحف فاطمه" در آن هر حادثه‎ای که رخ خواهد داد و نام فرمانروایان تا روز قیامت [ثبت شده] هست. و اما "جامعه" کتابی است به طول هفتاد ذِراع که رسول خدا از دهان خود املا کرده و امیرالمؤمنین با دست خود نوشته است و به خدا قسم در آن همه‌ی آنچه مردم تا روز قیامت به آن نیاز دارند ، وجود دارد ، [حتی] دیه‌ی خراش و تازیانه و نیم‌تازیانه».


چنانکه می‌بینید آن مرد از اطرافیان غالی خود گوش‌های شنوا و دل‌های پذیرا یافته بود ، از اینرو هر خواست و غرضی به دلش می‌افتاد ، بر زبان می‌آورد ، و برای آنکه آنان را در غلوشان استوار کند و بر گمراهی‌شان بیفزاید ، گاهی آنان را می‌ترساند و می‌گفت : «همانا امر ما سخت و دشوار است ، جز فرشته‌ی مقرب یا نبی مرسل یا مؤمنی که خدا قلبش را برای ایمان آزموده ، آن را تحمل نمی‌کند». و گاهی آنان را تحریک می‌کرد و می‌گفت : «ما از نور خدا آفریده شده‌ایم و شیعیان ما از فزونی نور ما آفریده شده‌اند». و برای آنکه دیگران بر گزافه‌گویی‌هایش آگاه نشوند ، اصحابش را به کتمان و «تقیه» امر می‌کرد.




———————————-
👍8
📣 خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

@PakdiniHambastegibot

🌸
👍6
همبسته با نوشتار بالا
👍7
📖 دفتر «در پیرامون مادیگری»

🖌 احمد کسروی

🔸 (شش از چهارده)


باری ما را در پیرامون «خودخواهی» که بنیاد این گفته‌هاست سخنانی هست و پیش از آنکه ببخشهای دیگر مادّیگری پردازیم این بخش را دنبال می‌کنیم : عنوان خودخواهی بدانسان که شوپنهاور و یاران او می‌گویند درباره‌ی جانوران درست است. یک گوسفند و یک اسب و یک شیر همه خویش را می‌خواهد و همه از بهر خویش می‌کوشد. اگر جفت خویش را دوست می‌دارد از بهر خویشتن است. اگر بچه‌ی خود را می‌پرورد از بهر خویشتن است. هرچه می‌کند بسود خود می‌کند. اینست زندگانی آنها جز کشاکش نیست.

ولی آدمی نه چنانست. ما در آدمی دریافتهایی را از گونه‌ی دیگر سراغ داریم و یک رشته از کارهای او را از «خودخواهی» برکنار می‌یابیم و اینک آن را روشن می‌سازیم : ما همیشه دیده‌ایم گوسفندی را که سر می‌برند دیگری در پهلوی آن آسوده می‌چرد. اسبی که لغزیده و پایش می‌شکند اسبی که همراه ا[و]ست هیچ پروایی نمی‌کند. مرغی که به بند افتاده به ناله می‌پردازد مرغان بسراغ او نمی‌آیند. چرا که هر یکی جز خویش را نمی‌خواهد و گرفتاری دیگری او را تکان نمی‌دهد.

لیکن آدمیان آیا توانند از درد یکدیگر ناآگاهی کنند و بی‌پروایی نمایند؟!. ما بدیده می‌بینیم چون یک آدمی بیمار می‌گردد دیگران ناآرام می‌شوند. چون یکی گرسنه می‌شود همه را دل باو سوخته نان برایش می‌برند. اینها با خودخواهی چه سازش دارد؟!..

یک آدمی چون همراه خویش را گرسنه دید دلش بَرو می‌سوزد و خود را گرسنه گزارده نانش را باو می‌دهد و چون او می‌خورد و سیر می‌شود از سیری او خرسند می‌گردد ـ در این یک کار سه شگفتی درمیان است : از بهر چه بر گرسنگی دیگری دلش سوخت؟! چگونه خود را گرسنه گزارده نان باو داد؟! چگونه از سیری او خرسند گردید؟..

اینها با خودخواهی چه سازشی دارد؟!. آیا فلسفه‌ی مادّی پاسخ این را چه می‌دهد؟!.

شوپنهاور می‌گوید : این که مرد زن خویش را دوست دارد از بهر خوشیهاییست که از زیست با وی دارد. می‌گویم : راست است. لیکن همه‌ی کارهای آدمی از اینگونه نیست. پس چرا بکارهای دیگرش نمی‌پردازید؟!..

آنکه از بهر رهایی دیگری تن بسیلاب می‌سپارد و او را بکناری می‌رساند و خود را آب از سر می‌گذرد او را در این کار چه خوشی تواند بود؟!. (1)

ما اینها را روشن ساخته‌ایم : آدمی را دو سرشت است : 1) سرشت تن و جان 2) سرشت روان. از سرشت تن و جان با دیگر جانداران یکسانست و کارهایش نیز از روی [2] این سرشت همه عنوان خودخواهی را دارد ولی از سرشت روانْ پاک[=کاملاً] جداست و کارهایش از روی این سرشت است که با خودخواهی درست نیاید و ما در اینجا یادآوری می‌کنیم و آن می‌خواهیم که بگوییم عنوان خودخواهی در همه جا نیست.

این گفته‌ها از یکسو جدایی آدمی را از جانوران روشن می‌گرداند و از سوی دیگری یک پایه‌ی سترگی از فلسفه‌ی مادّی را که عنوان خودخواهی باشد برمی‌اندازد. (3)

ما چون پارسال این گفتگو را درباره‌ی جان و روان نگاشتیم کسانی بزبان آمدند که پیمان از یکسو فلسفه را نکوهش می‌کند و از یکسو خود آن فلسفه می‌نگارد. ولی این سخن بسیار نابجاست. زیرا ما این گفتگو را از فلسفه برنداشته‌ایم. در هیچ جای فلسفه چنین چیزی نگارش نرفته است. (4)

از آنسوی نکوهشی که ما از فلسفه نوشتیم از روی دشمنی نبود و چنین نمی‌خواستیم که هرآنچه نام فلسفه دارد بیهوده است. ما آن سخنانی را نکوهش کردیم که از روی گمان و پندار رانده شده. این سخنها که ما درباره‌ی روان و کارهای آن می‌نگاریم و آن را از جان جدا می‌سازیم روشنترین دلیلها را همراه خود دارد. شما نامش را فلسفه یا هرچه می‌خواهید بگزارید.

اینها از یکسو بسیار ساده است که هر کسی آن را فهمد و از یکسو بسیار استوار است که درخورد هیچ ایرادی نیست.


🔹 پانوشتها :

1ـ اشاره بداستانیست که در گفتار «جان و روان» در شماره‌ی نهم پارسال آورده شده.

2ـ اصل : «آزادی» (غلط چاپی بجای «روی»).

3ـ اگر خوانندگان زمینه را روشنتر ازین می‌خواهند بشماره‌های نهم و یازدهم[اصل : دهم] پارسال گفتارهایی که در پیرامون جان و روان نگارش یافته بازگردند.

4ـ از شناخته‌ترین کتابها در این باره یکی از خواجه نصیرالدین توسی است که در مصر چاپ شده. کسانی آن را با نگارشهای ما باهم بسنجند و آن زمان خواهند دانست نگارشهای ما تا چه اندازه ساده و استوار است ، نیز خواهند دانست این راه بروی دیگران باز نبوده.


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

@PakdiniHambastegibot


🌸
👍8
چنین شاعری را از «مفاخر ملی» می‌نامند و برایش روز «بزرگداشت» تعیین می‌کنند و می‌کوشند با هیاهو و جنجال اندیشه‌های پستش را در مغزها جایگزین گردانند. افسوس از این نادانی ، افسوس.
👇👇

گفتار «سعدی را بهتر بشناسیم»


.
👍8👎4
✴️ درس بی غیرتی که سعدی میدهد

   به این ابیات توجه کنید :

   چون زَهره ی شیران بدرد نعره ی کوس
   بر باد مده جان گرامی به فسوس

  با آن که خصومت نتوان کرد بساز
  دستی که به دندان نتوان برد ببوس

هر کس مصراع اول را بخواند با خودش میگوید  لابد پس از آن خواهد آمد :
ترس به خود راه مده ؛ جان تو در مقابل شرافتت هیچ ارزشی ندارد ؛ با تمام نیرو به قلب دشمن حمله ور شو ؛ تا میتوانی با ظالم و با کسی که شأن و منزلت تو را به بازی گرفته بجنگ ؛ تا میتوانی با دشمن ستمگر مبارزه کن ؛ زندگی در پستی و حقارت به هیچ نمی ارزد ، و ...
   اما در عوض ، سعدی درس زبونی ، بی غیرتی ، فرومایگی ، حقارت و ذلت میدهد . میگوید تا صدای طبلهای جنگ بلند شد  فرار کن . تو را چه به جنگ و مبارزه ؟ اگر کسی از تو قویتر بود در برابرش سر خم کن ؛ دستش را ببوس ؛ خود را خوار و زبون کن ؛ به شرافت فکر مکن ؛ همین مقدار که زنده باشی کافی است .

   اینها هستند تعلیماتی که سعدی و امثال او ، از شاعران گذشته به ما داده اند ( من فردوسی را استثنا میکنم ، گرچه به او هم در بسیاری از موارد انتقاد وارد است ) . بدبختانه کسانی هم پیوسته کوشیده اند که آنها را در نظر ما بزرگ جلوه دهند تا به داشتن چنین معلمان ( ؟! ) و مربیان ( ؟! ) فخر کنیم و از آنها دنباله روی نمائیم .

   از یاران عزیز تقاضا دارم یک غزل ، فقط یک غزل از دیوان حافظ بیاورند که در آن درس بزرگ منشی ، شرافت ، فداکاری ، از جان گذشتگی ، نبرد در راه آرمان خود ، دفاع از مردم دردمند و مبارزه با بیداد آمده باشد . اگر یافتید ، بنویسید تا من هم به اشتباه خودم پی ببرم . در عوض ، هرچه هست سخن از عشق است .
   عشق پدیده ئی بسیار مهم در زندگی است ( مقصودم عشق به جنس مخالف است ، نه هر عشقی ) ؛ عشق از مهمترین عواطف بشری است . عشق اگر نباشد آدمها چیزی کم دارند بخشی از وجودشان تهی مانده است . اما آیا تنها امر مهم در زندگی عشق به جنس مخالف است ؟ چقدر باید به عشق پرداخت ؟ ( بگذریم که شاعران قدیم ما ، هنگامی که از عشق سخن میگفتند ، در اکثر موارد مقصودشان عشق به جنس موافق ، و بخصوص به پسر بچه ها —"شاهد" ، "غلام بچه" ، " تُرک"— بود . فساد اخلاقی تا عمق جامعه نفوذ کرده بود و شاعران هم در این تباهی غرق بودند و با بی آبروئی تمام ، بدون آنکه کمترین شرمی از خود نشان دهند ، بطور علنی از این تمایل نفرت انگیز خود سخن گفته اند. )
   آیا  مسائل دیگر در زندگی بشر وجود ندارد ؟ آیا زندگی آدمها پر از دردها و رنجها و کمبودها و کاستیها نیست ؟ آیا مردم در آن زمان ( ایام حملات وحشتناک مغولان) کم ستم میکشیدند ؟ به اینها نمیبایست پرداخت ؟
    در کتب این شاعران اگر یک نکته ی درست و مثبت باشد ، در مقابلش هزار غلط و دروغ و گمراهی هست . باید از اینها عبور کرد . ما به شاعرانی دیگر ، با افکار دیگر و به اشعاری با مضامین دیگر نیاز داریم .

کوشاد تلگرام : نوشتار بالا را از کانال بینش به نشانی زیر آوردیم.
https://t.me/knowledge_insight/18347

نویسنده با سخنان شیرین خود ضربه هایی چند بر بتهای ایرانی قرنهای گذشته و کنونی وارد کرده است.

چنین اندیشه های روشنی در این سرزمین هرچه بیشتر باد.



🌸
👍18👎81
📖 کتاب «شیعیگری و شیعیان»

📗 ترجمه‌ی کتاب «التشیع و الشیعه»

🖌 احمد کسروی

📝 بخش یکم ، گفتار یکم : پیدایش شیعیگری ، (14 تکه)

🔸7ـ شیعیگری و خلافت


این کاری بود که جعفربن‌محمد در آغاز کارش انجام داد (و شاید برخی از این ادعاها را پدرش پیش از او مطرح کرده بود). سپس هنگامی که کار بنی‌مروان در اواخر دورانشان سست شد و طمع به خلافت ، کسان بسیاری را از علویان و عباسیان به حرکت واداشت (چنانکه یاد کردیم) ، این مرد از کسانی بود که به خلافت طمع داشت و به دیگر طالبان آن حسد می‌ورزید. اما او راهی را پیمود که هیچ‌کس پیش از او نپیموده بود.

زیرا دیگران ، هر طالبی یا مدعی‌ای مردم را برمی‌انگیخت و آنان را به بیعت با خود دعوت می‌کرد و کاری را آغاز نمی‌کرد مگر پس از آنکه از آنان اطمینان می‌یافت و خود را خلیفه نمی‌نامید مگر پس از آنکه با رقبایش بحث و مجادله می‌کرد و مقداری قدرت در اختیار داشت. اما این [مرد] ، همه‌ی این‌ها را غیرضروری شمرد و ادعا کرد که خلیفه باید توسط خدا انتخاب شود و کسی که خدا او را انتخاب کند ، او حقیقتاً خلیفه است ، خواه دستش باز و زمام امور را در دست داشته باشد یا دستش بسته و از توده‌ی مردم کناره گرفته باشد. و ادعا کرد که علی را خدا برای خلافت پس از پیامبر برگزیده بود و پیامبر پیش از مرگش به او (سخن) آشکار (نص) گفته بود ، و علی بر پسرش حسن ، و حسن بر حسین [1] ، و به همین ترتیب تا به خودش رسید. و ادعا کرد که ابوبکر و عمر و عثمان ستمگرانی بودند که حق علی را غصب کردند. و اینکه هنگامی که پیامبر درگذشت ، مردم (چون با علی بیعت نکردند) مرتد شدند ، مگر چهار نفر از آنان ، و لعن بر اصحاب پیامبر و تبرّا جستن از آنان را جایز شمرد.

بدین ترتیب ، پسر باقر به آنچه از خلافت می‌خواست ، دست یافت. و حقیقت این است که آن مرد آرزوی خلافت داشت (بلکه شیفته‌ی آن بود) اما از جهاد در راه آن بیزار بود. برای همین چنین نظری بمیان آورد و دلیلهایی که می‌آورد توجیه آرزو‌هایش بود. این دومین بدعت او بود.

روشن است که این سخنان ، گروه غالی شیعه را به شگفت می‌آورد و آنان را راضی می‌کرد. زیرا درهای غلو را برایشان پهناور‌تر از آنچه بود می‌گشود و آنان را در آنچه بر آن بودند ، از نکوهش و عیب‌جویی اصحاب پیامبر ، توجیه می‌کرد و آنان را بر فجایعی همچون دشنام و لعن که از جانب خود جرأت آن را نداشتند ، جرأت می‌بخشید.

دیگر اینکه شیعیان در آن هنگام قومی مقهور و ناامید بودند که بارها قیام کرده و به آنچه می‌خواستند نرسیده بودند ، پس از تلاش و جهاد خسته شده بودند. از آنسو ، بنی‌عباس پس از آنکه به خلافت رسیدند ، نسبت به علویان از در ناشناختن درآمدند و شروع به آزار و اذیت آنان و پیروانشان نمودند.

روشن است که گروهی این‌چنین ، به آرائی نیاز دارند که با آن خود را تسلی دهند و کدورت‌ها را از دل‌هایشان بزدایند. اینبود سخنان جعفر بموقع افتاد. زیرا شیعیان را تسلی می‌داد و دل‌هایشان را خوش می‌کرد و آنان را پیروز نشان می‌داد پس از آنکه خود را مقهور می‌پنداشتند و آنان را از هرگونه تلاش و جهاد آسوده می‌ساخت و برایشان میدانی پهناور برای مجادله‌ی زبانی و پنهان کردن خشم در دل‌ها و غلو در حب و بغض می‌گشود ، و این چیزی بود که شیعه همچون تشنه به آب ، بدان نیاز داشت. پس شگفت نیست که این آراء رواج یافت و بیشتر شیعیان به آن روی آوردند ، با وجود آنکه مخالفت صریح با قرآن و سیره‌ی مسلمانان داشت.

پس از همه‌ی اینها جعفر به شیعیان وعده می‌داد و آنان را به قیام قائمی از میانشان (مهدی) امیدوار می‌کرد که زمین را مالک شود و از بنی‌امیه و بنی‌عباس انتقام بگیرد. از سخنان او بود :

«دولت ما آخرین دولت‌هاست و هیچ خاندانی نیست که دولتی داشته باشند مگر پیش از ما تا چون روش ما را دیدند [بتوانند] بگویند : اگر ما حکومت می‌کردیم مانند روش اینان رفتار می‌کردیم ، و این گفته‌ی خدای عزوجل است : عاقبت ازآنِ پرهیزگاران است».


و این شعر را بسیار می‌خواند :

لکل أناس دولة یرقبونها
ودولتنا فی آخر الدهر تظهر [2]



🔹 پانوشتها :

1ـ اصل (به غلط) : حسن.

2ـ معنی : هر مردمی دولتی را دارند که چشم براهش می‌باشند و دولت ما در زمانهای آخر پدید خواهد آمد.



———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

@PakdiniHambastegibot


🌸
👍11👎1