پاکدینی ـ احمد کسروی
7.65K subscribers
8.64K photos
485 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
📖 دنباله‌ی دفتر «حقایق زندگی»

🖌 احمد کسروی

🔸 ما در سیاست نیز از دیگران پیشتریم ـ3ـ (یک از یک)


درباره‌ی آلودگی توده باید گفت بسیاری از مردم آن را نمی‌دانند و کمی در این توده سراغ نمی‌دارند. بسیاری نیز همان اندازه می‌دانند که توده آلوده است ولی از چگونگی آن آگاه نمی‌باشند که اگر بپرسیم آلودگیها چیست و چه چیزها مایه‌ی گرفتاری این مردم شده پاسخ درستی نخواهیم شنید. بسیاری نیز آلودگی آن را می‌شمارند که در دیگرانست و آنچه را که در خودشانست بحساب نمی‌گزارند.

از زمانی که آمد و رفت میانه‌ی ایران و اروپا پیدا شده و کسانی از سنجش حال این توده با توده‌های اروپایی به پس‌ماندن ایرانیان پی برده‌اند ، همیشه غیرتمندانی بوده‌اند که خواسته‌اند بکوشند و این توده را پیش برند و بپای توده‌های اروپایی رسانند. میرزا تقیخان امیرکبیر و حاجی میرزا حسینخان سپهسالار و میرزا علیخان امین‌الدوله و میرزا ملکم‌خان و دیگران از درباریان و شیخ هادی نجم‌آبادی و سید عبدالله بهبهانی و سید محمد طباطبائی و آخوند خراسانی و حاجی میرزا حسین تهرانی و حاجی شیخ عبدالله مازندرانی و ثقة‌الاسلام تبریزی و دیگران از علما ، کسانی بوده‌اند که پس‌ماندن توده‌ی ایرانی را دریافته ، و هر یکی در زمان خود و به نوبت خود کوششهایی در آن باره بکار برده‌اند. سپس نیز میرزا کوچک‌خان در جنگل و شیخ محمد خیابانی در تبریز و کلنل محمدتقی‌خان در خراسان به جانفشانیهایی برخاسته و هر یکی تا آخرین توانایی خود در راه این کشور کوشیده‌اند.

چیزی که هست اینها هیچ کدام از آلودگی توده و از بیماری آن ، چنانکه می‌بایست آگاه نمی‌بودند. اینست راه چاره را نیز ندانسته‌اند و از کوششهاشان نتیجه‌ای بدست نیامده است.

در آغاز کار هر کسی سرچشمه‌ی بدبختی ایران ، نبودن قانون در کشور و خودسر بودن شاهان قاجاری و درباریانِ آن را می‌پنداشتند. اینست می‌کوشیدند که در ایران قانونی باشد ، و بر سر این کار کوششها می‌کردند و جان خود را به بیم می‌انداختند. در ایران اندیشه‌ی مشروطه و قانون از زمان ناصرالدین‌شاه آغاز کرد و همانا نخست کسی که در این راه گامهایی برداشت حاجی‌میرزا حسینخان سپهسالار بود. سپس هر کدام از امین‌الدوله و ملکم‌خان و دیگران کوششهایی کردند و سرانجام بهبهانی و طباطبایی دست بهم داده جنبش درمیان توده در تهران پدید آوردند و شد آنچه در تاریخ مشروطه هرچه گشاده‌تر نوشته شده.

اینان ـ این نیکمردان ـ که می‌کوشیدند و جان خود را به بیم می‌انداختند و از بدخواهان نکوهش و زشتگویی می‌شنیدند هیچ شکی نمی‌داشتند که چون در ایران یک قانون اساسی باشد و پارلمانی برپا گردد که جلو خودسری دربار گرفته شود توده‌ی ایران رو بشاهراه پیشرفت آورده گام بگام پیش خواهد رفت و در اندک‌زمانی از آن بدبختی و درماندگی بیرون آمده پس از زمانی بپای دولتهای اروپایی خواهد رسید.

اینست چون دربار ناتوان مظفرالدین‌شاه در برابر جنبش مشروطه‌خواهی ایستادگی بسیار ننمود و شادروانان بهبهانی و طباطبایی بآسانی توانستند فرمان مشروطه را از شاه بگیرند ، با همین فیروزی دردهای ایران را چاره یافته پنداشتند و شادیهای بی‌اندازه نمودند. نیکخواهانی در ایران که سالها غم خورده و آه کشیده و چنین روزی را برای کشور آرزو کرده بودند خشنود و سپاسگزار گردیدند.

سپس که رو آوردن مردم را بسوی مشروطه دیدند و آن جوش و خروش را که در هر گوشه‌ای از کشور برخاسته بود (و نودوپنج درصد آن دروغ و سرسری می‌بود) تماشا کردند بخشنودی و شادمانی افزودند و درباره‌ی آینده‌ی ایران بخود مژده‌ها دادند. در همان روزها بارها در مجلس و در انجمنها و دیگر جاها از آمادگی توده‌ی ایرانی برای پیشرفت گفتگو می‌کردند و آفرینها می‌خواندند. بارها این جمله را بزبانها می‌آوردند : «این طفل یک‌شبه ره صد ساله می‌رود». ولی سال نخست مشروطه به پایان نرسید که همان پیشگامان مشروطه‌خواهی پی بفریب خوردن خود بردند و ما پس از سی‌وهشت سال می‌بینیم که مشروطه در این کشور پا نگرفته که نه تنها انبوه توده دلبسته‌ی آن نمی‌باشند هنوز یک تن از هزار تن معنی مشروطه را نمی‌دانند. می‌بینیم که پس از سی‌وهشت سال هنوز بدخواهان مشروطه از میان نرفته‌اند و هنوز کینه از دلها بیرون نشده است.

آنان سرچشمه‌ی بدبختیهای ایران را نبودن قانون و خودسر بودن دربار می‌شناختند و ما اکنون می‌دانیم که تنها آن نبوده و سرچشمه‌های بزرگتر دیگری برای بدبختیهای این توده هست. بیش از همه درد درونیست. می‌بینیم در این توده آلودگیهایی هست که مشروطه را که چاره‌ی دردها پنداشته می‌شد همچنان آلوده گردانیده و آن را از اثر انداخته.

👇
یک دسته‌ی دیگری نیز مایه‌ی بدبختیهای ایران بی‌سوادی توده را می‌پنداشتند و یگانه چاره‌ی آن را افزودن بشماره‌ی دبستانها و بیشتر گردانیدن باسوادان می‌شماردند. پس از چهار سال و پنج سال از آغاز مشروطه که در سراسر کشور آشفتگیها پدید آمده و از مشروطه به جای سود زیان پدیدار گردیده بود ، انبوهی از نیکخواهان اندیشه‌ی خود را دیگر گردانیده چنین می‌گفتند : «مشروطه باین مردم زود بود. باید نخست اینان را باسواد گردانید که پی بحقوق خود برند و براه پیشرفت افتند» می‌گفتند : «ما باید کفش و کلاه خود را هم بفروشیم و دبستانها و دبیرستانها برپا گردانیم». ما اکنون نیک می‌بینیم که در اینجا نیز فریب خورده بودند و مایه‌ی بدبختیهای ایران تنها بی‌سوادی نبوده و چاره‌اش نیز تنها دبستان برپا گردانیدن نبایستی بود. این توده‌ی آلوده ، فرهنگ و دبستان را نیز آلوده گردانیده است.


پرچم هفتگی ـ شماره‌ی پنجم ـ 26 فروردین ماه 1323

———————————

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 نیز در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
از راست : معین‌الملک (سفیر کبیر ایران) ، حاجی‌میرزا حسینخان (سپهسالار) ، میرزا علیخان (امین‌الدوله)
میرزا‌ ملکم‌خان
شیخ ‌هادی نجم‌آبادی
سید محمد‌ طباطبایی
سید ‌عبدالله ‌بهبهانی
از راست : حاجی‌شیخ مازندرانی ، حاجی‌میرزا حسین‌ تهرانی ، آخوند خراسانی
ثقة‌الاسلام
🔶 روزبه مشروطه

🖌 نویساد تلگرام

🔸 بخش دو از پنج


در زیر یکی از کوتاه‌ترین و در همان حال شیرین و آموزنده‌ترین شرحهای مشروطه را از قلم کسروی می‌خوانیم.

«اگر آدمیان همچون شیران و پلنگان ، در جنگل و کوهستان ، جدا از هم زیستندی بحکومت یا فرمانروایی نیاز نیفتادی. زیرا نیاز بفرمانروایی در نتیجه‌ی باهم بودن و باهم زیستن خاندانها پدید آمده.

چون هزار خاندانی در یکجا گرد می‌آیند و یک آبادی پدید می‌آورند ، از همینجا یک رشته کارهایی پیدا می‌شود.

زیرا این خاندانها با یکدیگر نزاعها خواهند داشت و یک کسی و یا یک دادگاهی می‌خواهد که درمیان ایشان داوری کند ، برخی دزدان و راهزنانی پیدا خواهند شد و پاسبانی می‌خواهد که مواظب ایمنی باشد ، همچشمی و دشمنی با آبادیهای همسایه خواهند داشت و سپاهی می‌خواهد که از هجوم آنان جلو گیرد ، بیماری به خاندانها رو خواهد آورد و پزشکانی می‌خواهد که با آنها بنبرد کوشد ... این کارها و مانند اینها که در نتیجه‌ی باهم زیستن پدید می‌آید و ما آنها را در این گفتار «کارهای توده‌ای» خواهیم نامید ، یک دسته‌ای یا گروهی را می‌خواهد که آنها را بعهده گیرند و مجری گردانند. این دسته یا این گروه همانند که ما «حکومت» یا «فرمانروایی» یا «سررشته‌داری» می‌نامیم.

چنانکه می‌دانیم در زمانهای باستان ، این فرمانروایی صورت خودکامگی یا «استبداد» می‌داشته. به این‌معنی که یک کسی چیره می‌گردیده و مردم را زیردست می‌ساخته و بدلخواه آنان را راه می‌برده.

چیزی که هست این فرمانروایانِ خودکامه گاهی ستمگر بودند و بمردم ستم و آزار دریغ نمی‌گفتند و گاهی دادگر بودند و با زیردستان با مهربانی و دادگری رفتار می‌کردند ، بلکه برخی از آنان همچون «نادرشاه» آسایش بخود حرام ساخته شب و روز در راه کشور و مردم می‌کوشیدند.

هرچه هست مردم در آن فرمانروایی زیردست بوده از خود اختیاری نداشتند. از آنسوی در برابر کشور هم دارای وظیفه‌ای نبودند و مسئولیتی متوجه آنان نمی‌شد. پادشاه چه ستمگر و چه دادگر ، مردم تنها می‌بایست مالیات پردازند ، و فرمان برند ، و به ستمها تاب آورند ، و بسربازی روند ، و همیشه دعاگو باشند ، و هیچگاه گفتگو از کشور و کارهای آن نکنند (صلاح مملکت خویش خسروان دانند). می‌بایست سرهاشان پایین انداخته بکسب و کار خود پردازند و جز در اندیشه‌ی زندگانی خود نباشند.

این بود شکل فرمانروایی که تا قرنهای بسیار متمادی در جهان رواج داشت. ولی کم‌کم خردمندانی پیدا شدند و باینگونه فرمانروایی و اینگونه زندگانی ایراد گرفته گفتند : این بزندگانی «بردگان» شبیه‌تر است تا بزندگانی یک مردم آزاد.

اینان در معنی حکومت دقیق گردیده و آن را بحقیقت خود رسانیده گفتند : «حکومت یا سررشته‌داری ازآنِ خود مردم است و هم باید خودشان اداره کنند. زیرا آن کارهایی که پادشاه یا حکومت می‌کند در واقع کارهای خود این توده است. چیزی که هست چون خودشان نمی‌توانند همگی به آن کارها برخیزند اینست باید کسانی را از میان خود برگزینند و سررشته‌ی کارها را بدست آنان سپارند ، و خودشان نظارت بآنها کرده همیشه دربند پیشرفت کارها باشند».

این سخنان همه راست است و سراپا با مصالح توده‌ها سازگار است. اینبود در جهان رو به پیشرفت گزاشت. همین سخنان کوچک آتشها در کشورها برافروخت و پادشاهان خودکامه‌ی بسیار بزرگ را از میان برداشت ، شارل دهم‌ها و لویی شانزدهم‌ها و محمدعلی‌میرزاها و سلطان عبدالحمیدها زبون آنها گردیدند.

پیشرفت این سخنان در جهان بهترین نمونه‌ای از نیروی حقیقت است. بهترین دلیل است که نیرو در جهان تنها توپ و تفنگ و تانک و بمب و خمپاره نیست. یک نیروی دیگری بالاتر از آنها هست ، و آن نیروی راستیهاست.

چیزی که هست این سخنان ، چنانکه از یکسو بسود مردم است از سوی دیگر یک بار سنگینی بدوش آنان می‌گزارد.

این سخن که «فرمانروایی یا سررشته‌داری ازآنِ خود توده است» دو معنی دارد : یکی آنکه نباید یک پادشاهی با زور رشته‌ی کارها را بدست گیرد و بدلخواه پیش برد. دیگری اینکه خود مردم باید رشته‌ی کارها را بدست گیرند و مردانه کشور را راه برند ، باید هر یکی خود را وظیفه‌دار و پاسخده آبادی و استقلال آن کشور شناسند ، هر کسی بنوبت خود کوششهایی کنند. همین است معنی سررشته‌داری توده.

اساساً معنی آزادی همینست. در زمانهای پیش که برده می‌خریدند و در خاندانها نگه می‌داشتند یک جدایی میان او با آزاد این بود که برده دارای اختیاری نبود و از آنسو در زندگانی نیز وظیفه‌ای (جز فرمانبرداری بآقا) نداشت. ولی آزاد چنانکه خود اختیاری داشت وظیفه‌ای نیز بگردن او بود. می‌بایست بکوشد و اسباب زندگانی خود و خاندانش را فراهم گرداند. آزادی لذت دارد و مایه‌ی سرفرازیست ، لیکن با رنج و کوشش توأم می‌باشد.

یک توده‌ای چون شورش کرده و مشروطه طلبیده در واقع آزادی خواسته و بآن پادشاه یا دربار چنین گفته :


👇
«ما می‌خواهیم از این پس سررشته‌ی کارها را خودمان در دست داریم. می‌خواهیم خودمان کشور را راه بریم». با این عنوان بوده که با خودکامگی جنگیده و آن را از میان برداشته.

این معنی درست مشروطه است. کنون بسیاری از مردم این را نمی‌دانند. کردان و لران کوه‌نشین و روستاییان دُژآگاه [1] که کمترین دانش را در این باره ندارند و بکشور و توده دارای هیچ علاقه نیستند بمانند ، بسیاری از مردم شهری را می‌گویم ، که از معنی مشروطه و اینگونه زندگی آگاه نیستند و تاکنون کسی نبوده بآنان آگاهی دهد و بفهماند ، و همچنین بسیاری از درسخواندگان را می‌گویم ، که یک چیزهایی را از مشروطه شنیده و فراگرفته‌اند و کمتر یکیشان فهمیده‌اند».

(پرچم روزانه بهمن 1320)


یکی از راستیها (یا حقایقی) که کسروی بمیان می‌آوَرَد و می‌خواهد ایرانیان بر سر آن هم‌اندیشه و همباور شوند ، موضوع حکومت و شیوه‌ی آنست. از میان شیوه‌های کشورداری کسروی از مشروطه یا دمکراسی دفاع می‌کند. مشروطه را بمعنی عام دمکراسی در نظر می‌گیرد (چه در کشور پادشاه باشد چه رئیس‌جمهور).

معنی درست مشروطه را شرح دادن و کوشش به دست یافتن به آن خواه‌ناخواه به «پراکنده‌اندیشی» ایرانیان ربط پیدا می‌کند. پراکنده‌اندیشی و پراکندگی چیست و چه زیانی دارد؟!

«ما امروز دردهایی داریم که باید پیش از همه بچاره‌ی آنها پردازیم ، و بدترین آن دردها پراکندگی اندیشه‌هاست. یک توده با اندیشه‌های پراکنده بهیچ جا نتواند رسید.

اینست ما از گام نخست می‌کوشیم که باین پراکندگی چاره کنیم و اندیشه‌ها را یکی گردانیم. آن گفتارها که درباره‌ی مشروطه و معنی آن می‌نویسیم برای این مقصود است.

برای یک توده چه گرفتاری بالاتر از این که راه حکومتش دانسته نباشد؟! چه بدبختی بدتر از این که انبوهی از مردم نسبت به «راه حکومت» و قانون اساسی کشور بیگانه باشند؟ چه بیچارگی بیشتر از این که صد تن دارای یک اندیشه پیدا نشود؟!

باید نخستین گامی که در راه کوشش برداریم چاره‌ی این درد باشد و شما می‌بینید که ما بآن آغاز کرده‌ایم». (پرچم روزانه 14/12/1320)



🔹 پانوشت :
1ـ دُژ پیشوندی است که معنی «بدی توأم با درشتی» می‌دهد. دُژآگاه : آنکه آگاهیهایش ناراست و خود فرهنگ‌نادیده و درشت باشد.


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 نیز در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.


🍃
🌸🍃
🍃🌸🍃
✴️ ساختار و ساختارساز ✴️

🖌 نویساد تلگرام

🔸 بخش سه از نه


محمود : آشنایان به تاریخ می‌دانند ما ایرانیان هر گرفتاری و بدبختی داشته‌ایم ریشه‌اش را از حکومت دانسته‌ و آرزو کرده‌ایم که آن حکومت بیفتد و یکی بهتر سر کار بیاید. مثلاً مردم در آخرهای زمان ناصرالدینشاه از او بیزار بودند و کسانی هم که آگاهی نسبی پیدا کرده بودند آرزو می‌کردند که هرچه زودتر سایه‌اش از سر مردم برداشته شود. میرزا رضای کرمانی این آرزوی مردم را عملی کرد و او را کشت. پس از او مظفرالدین‌ میرزا ، پسرش ، بشاهی رسید. این شاه با آنکه نرم‌دل بود و همچون پدرش ستمگری و خونریزی نکرد ولی چون کاردان نبود و کارها را بدست اتابکها و عین‌الدوله‌ها و حاکمان ظالم دیگر سپارده بود. اینبود مردم از او نیز دل خوش نداشتند. در زمان او جنبش مشروطه رخ داد و مردم آرزو می‌کردند با بکار افتادن مشروطه قانونهای خوب گذارده و هم اجرا شود تا به ستمهای قاجاریان پایان دهند. هرچه هست ، مظفرالدین‌شاه با مشروطه همراهی کرد و جلو خواست مردم را نگرفت. ولی زود درگذشت و پسر پستنهادش محمدعلی‌میرزا به شاهی رسید. محمدعلی‌میرزا همه گونه ستم به مردم روا داشت و خون بسیار ریخت تا آنکه مشروطه‌خواهان تهران را گرفتند و او ناچار شد به سفارت روس پناه برد. مردم هم پسر دوازده ساله‌اش احمدمیرزا را به تخت شاهی نشاندند.

در تاریخ آمده که مردم با گرفتن فرمان مشروطه شور و شوق بیمانندی یافته بودند و بیشتر آرزوهای خود را بسیار نزدیک و دست یافتنی می‌دیدند. مردمی که در برابر ناصرالدینشاه‌ها و محمدعلی‌شاه‌ها خود را جز رعیتی ستمکش نمی‌شمردند و می‌بایست برای حفظ جان و مالشان احتیاطهای بسیار می‌کردند ، با دیدن شکست قزاقها (سربازان شاه) و فرار شاه چنان سرخوش از پیروزیهای خود بودند که رسیدن به اروپا را نزدیک می‌دیدند. همیشه این مصرع را به زبان داشتند : «این طفل یک‌شبه ره صدساله می‌رود». پیرها غم آن می‌خوردند که نخواهند ماند تا پیشرفتهای ایران را ببینند.

چون سالهای پادشاهی احمدشاه با نارواییهایی همچون حزب‌بازی ، میدانداری یک مشت پولپرست (از جمله همانها که از انگلیس رشوه گرفته بودند تا پیمان 1919 بسته شود) ، هوچیگری و اوباشیگری و همچنین ناامنیهایی که خانهای محلی و راهزنان در کشور ایجاد کرده بودند گذشت ، مردم از هرچه آزادی بود نفرت کردند و خواستار شدند یک «مشت آهنین» بیاید و بساط حزب‌بازیها و هوچیگریها و راهزنان کشور را برچیند. اینها بود که راه را به پادشاهی رضاشاه هموار کرد. این هم از سرنوشت حکومت احمدشاه.

سپس که رضاشاه حکومت را بدست گرفت ، چون چندی آرزوهای مردم را بکار می‌بست و امنیت را به ایران برگرداند بسیار دوستش داشتند. ولی چون قلع و قمع روزنامه‌های آزادیخواه ، داستان کلاه پهلوی و شاپو و محدود کردن ملایان و گرفتن کار تدریس و قضاوت از آنان و دادنش به دست وزارتخانه‌های فرهنگ و دادگستری انجام گرفت و جلو نمایشهای مذهبی گرفته شد و همچنین داستان رفع حجاب پیش آمد ، مردم با برخی از برنامه‌های دولت همراهی نکردند. اینبود این بار نیز دسته‌هایی خواهان برافتادن آن شاه شدند تا اینکه شهریور1320 رسید و دولتهای روس و انگلیس که ایران را اشغال کرده بودند او را از کشور بیرون بردند. او هم ناچار جای خود را به پسرش ، محمدرضاشاه ، سپارد.

محمدرضاشاه هم هرچه کرد باز دسته‌ای از مردم دوازده سال بعد ، در سال 1332 خواهان آن بودند که برود و حکومت دیگری بر سر کار بیاید. سپس که این خواست انجام نگرفت و از آن طرف ، محمدرضاشاه نیز دیکتاتوری را بیشتر پسندید و بآن راه افتاد ، آرزوی برافتادن حکومت او در دلها نیرومندتر شد. این وضع تا سال 57 پایید تا اینکه زمینه برای برافتادن او نیز فراهم شد و یک انبوهی که گمان می‌کردند با رفتن او ایران گلستان خواهد شد به آرزوشان رسیدند.

سپس خمینی و حکومت ملایان آمدند. اینان نیز نزدیک به 50 سال بر این مردم حکومت کردند تا اینکه مردم از جان سیر و از هرچه حکومت ملایی بود به تنگ آمدند و امروز همه آرزو می‌کنند که اینها هرچه زودتر بروند.

اگر در سال 57 از انقلابیون می‌پرسیدید : «شما که می‌گویید این برود ، از کجا می‌دانید آنکه می‌آید بهتر خواهد بود؟!» ، در جواب می‌گفتند : «بالاتر از سیاهی رنگی نیست. این برود ، هر که بیاید بهتر است». ببینید تنها چون از حکومت شاه بدشان می‌آمد با مرتجعترین و عقب‌مانده‌ترین دسته از مخالفان شاه همدست شدند.

👇
شنیدنی بود که می‌گفتند : امروز باید همه دست بهم دهیم و اختلافهای خود را بروز ندهیم تا شاه ، این مانع دمکراسی ، برافتد. ولی چون ملایان بر سر کار آمدند و دانسته شد که دمکراسی که هیچ ، یک دیکتاتوری بدتر از محمدرضاشاه بوجود آمده است ، آنگاه گفتند : «انقلاب را از ما دزدیدند!». یکی هم نگفت : «این خود اعتراف به گناهست. شما که نمی‌توانستید جلو ربایندگان انقلابتان را بگیرید چرا پیشوا شدید؟! چرا مردم بدبخت را به راهی که روشن نبود کشانیدید؟!».

قاسم : پس از برافتادن شاه همه‌ی دسته‌ها از دانشجویان و استادان دانشگاه تا فرهنگیان و کارگران و کارمندان تا مدتها هوادار این حکومت بودند و به ماندنش کمک بسیار کردند.

محمود : بله کاملاً درست است. متأسفانه امروز هم که آرزوی برافتادن این حکومت را دارند همان را می‌گویند که در سال 57 می‌گفتند. هنوز این جمله از زبانها نیفتاده که «بالاتر از سیاهی رنگی نیست». هنوز هم گمان می‌کنند همینکه گفتند ما خواهان دمکراسی هستیم ، به هیچ زمینه‌ای نیاز نیست و کشور دمکراسی شده و ایشان هم دمکرات خواهند بود.

چنانکه می‌بینید ما ایرانیان دست کم از زمان ناصرالدین‌شاه همیشه چاره‌ی گرفتاری را در رفتن این حکومت و آمدن حکومتی تازه شناخته‌ایم. البته برای آن حکومتِ تازه هم مشخصاتی در فکر خود در نظر گرفته‌ایم مثل همانها که شما (علیرضا) گفتید. ولی هر حکومتی که بسر کار آمد دارای چنان مشخصاتی نبود. آیا همین جای پرسش ندارد؟! آیا یک آسیب شناسی لازم ندارد؟! پس اینجا دو پرسش هست :

1ـ چرا عوض شدن حکومتها چاره‌ی دردها نبوده؟! چرا چرخه‌ی «نارضایتی => سرنگونی حکومت => امید => سرخوردگی» مدام تکرار می‌شود؟!

2ـ چرا حکومتها آنچه مردم آرزو داشتند از آب درنیامدند؟!. مثلاً مردم دمکراسی خواسته‌اند ولی حکومتهایی که بر سر کار آمده‌اند همه‌شان دیکتاتوری کرده‌اند؟!


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 نیز در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.


🍃
🌸🍃
🍃🌸🍃
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»

🖌 احمد کسروی

📝 نشست چهارم : زیان بدآموزیهای حافظ از همه بیشتر بوده (نه از دوازده)


بدینسان شاعران ستایش از باده و میخانه را یکی از دیگری گرفته و هر کدام چیزهایی افزوده و پا را از دیگران بالاتر گزارده. کار بجایی رسیده که خود صوفیان بآن گراییده‌اند. خود آنان آغاز کرده‌اند : شعرهایی گفتن ، ستایشها از خرابات و رند سرودن ، نکوهشها از خانقاه و شیخ و صوفی کردن. این کار بسیار شگفت بوده. این کار بیاد من می‌آورد داستانی را که بهتر است برایتان بگویم :

هنگامی که هشت و نه ساله می‌بودم روزی با مادرم بعروسی رفتیم. آن روز زنها بازی بسیار شیرینی درآوردند. داستانی ساخته بودند بدینسان : در خانه‌ی ملایی بنام «آخوند ملایعقوب» عروسیست. دخترش را بشوهر داده‌اند. زنها فراهم آمده‌اند و دلهاشان می‌خواهد دف و نای زنند و رقص کنند. ولی از ملا می‌ترسند. می‌خواهند او را بیرون کنند. کسی را واداشته‌اند که آمده و آخوند را به یک جای دوری بمیهمانی خوانده. آخوند دلش نمی‌خواهد برود و از چشم‌چرانی بازماند. ولی چون ناچار است آماده می‌گردد : ریشش را شانه می‌کند ، بچشمهایش سرمه می‌کشد ، ناخنهایش می‌گیرد ، پیچهای عمامه را سفت می‌کند ، در آن میان پیاپی بزنش پند داده می‌سپارد : «مباد آنکه غنا کنید ، آلات لهو و طرب استعمال کنید. ضعیفه حرامست. هر کسی دف زند روز قیامت دفی از آتش بدستش می‌دهند و می‌گویند بزن. مثل زنهای عرب کف بزنید ، هلهله کنید ، اینها مباحست ...». (زنی که عمامه بسر بسته و عبا بدوش انداخته ملا شده بود ، یکی از خویشان ما و خود دختر ملا می‌بود که این «اصطلاحات» ملایی را خوب می‌آورد. گاهی نیز «تَنَحنُح» آخوندانه می‌کرد).

این سفارشها کرده شده آخوند خواه و ناخواه راه می‌افتد. همانکه او میرود زنها آغاز می‌کنند به دف زدن و نای نواختن و آواز خواندن و رقصیدن. شعرهایی در هجو همان آخوند می‌خوانند با این ترجیعها : «ملا یاغبدی نینسون ، عقلی قاچبدی نینسون» (ملا یعقوبست چه کند ، عقلش گریخته است چه کند). بزم را بسیار گرم می‌گردانند.

از آنسو ملا که رفته بود در نیمه‌ی راه می‌بیند قلمدانش را گزارده در خانه و همراه نیاورده. بازمی‌گردد که آن را بردارد ، و همانکه جلو در می‌رسد و آن آوازها را می‌شنود خشم می‌گیرد. می‌خواهد بدرون رفته ناگهان خود را بمیان زنها اندازد و دستگاه آنها را بهم زند. ولی تا بجلو اتاق برسد نوازش دف و نای و سرایش دلکش زنها چنان درو می‌گیرد که همانکه بجلو اتاق می‌رسد بی‌اختیار خود را بمیان زنان می‌اندازد و آغاز می‌کند دست افشاندن و پای کوبیدن و آواز خواندن ، و با زنان هم‌آوازی نموده همان شعرها را که در هجو خودش می‌بود سرودن می‌گیرد. زنها که آن را می‌بینند شور و سهش بیشتر گردانیده پیاپی می‌زنند و می‌خوانند ، و هر زمان که می‌خواهند خاموش گردند آخوند که «پاشنه‌اش گرم شده بود» با دست اشاره می‌کند که بزنید و خاموش نباشید.

صوفیان با خراباتیان همان رفتار را کرده‌اند. شعرهای آنان را در نکوهش خودشان و در ستایش باده شنیده خود نیز بمیان افتاده‌اند و هر یکی از ایشان صدها شعر در بدگویی از شیخ و صوفی و لاف از مستی و بیدینی زدن گفته و از خود بیادگار گزارده‌اند.


———————————

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 نیز در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸