📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
🔸 چرا بویرانی کشور میکوشند؟.. ـ1ـ (یک از یک)
یک چیزی را که انبوه ایرانیان نمیدانند و از آن ناآگاهند اینست که در ایران گروهی میباشند که میخواهند این کشور همیشه ناتوان و درمانده باشد و این توده از آلودگیهای هزار سالهی خود پاک نگردد و از پیشرفتی که دیگر کشورها را بوده است بهره نیابد و از دانشها که سراسر جهانیان برخوردار می باشند برخوردار نگردد.
آری این را انبوه ایرانیان نمیدانند ، و اگر بدانند بآسانی باور نخواهند داشت. چگونه تواند بود که کسانی در این کشور زندگی کنند و خودشان از این توده باشند و با اینحال به بدبختی آن کوشند؟!. راستی چنین چیزی بآسانی باورکردنی نیست. ولی چه باید کرد که چنان گروهی هستند و چون با یکدیگر همدستند بسیار نیرومند میباشند و با یک چالاکی در راه خواست خود تلاش میکنند.
چیزی که هست آن گروه همیشه کار خود را در لفافه بانجام میرسانند و بکردار و رفتار خود رنگ دیگری میدهند. مثلاً بدآموزیهای زمان مغول را که مایهی بدبختی توده است بنام «ادبیات» در مغزهای جوانان جایگیر میگردانند. از کهنهپرستی و بازگشت (ارتجاع) که رنجهای سیوهشت سال آزادیخواهان را هدر میگرداند بنام «مذهب» پشتیبانی مینمایند. با سپاه[=آرتش] که مایهی نیرومندی دولت و ایمنی کشور است بنام آنکه بمردم ستم میکنند دشمنی نشان میدهند. با ایلهای پراکنده که یادگار دورههای وحشیگریست و همیشه مایهی نابسامانی زندگانی تودهای میباشند همراهی نشان داده تا میتوانند جلوگیری از برداشته شدن آنها مینمایند.
شما ببینید پس از برافتادن رضاشاه چه میبایسته که جلو روضهخوانان را باز گزارند ، و آنها در هر شهری بمیان افتند و نمایشهای بیخردانهی محرم را از سر نو برواج گزارند؟!. چه میبایسته که بار دیگر قمه زنان و زنجیرزنان و قفل بتنان راه افتند؟!.
دین را بهانه میآورند ـ آیا اینها دینست؟! آیا آن وزیران و سروزیرانی که میدان ببازگشت این نمایشها داده بلکه کوشش ببازگشت آنها کردهاند چندان ساده بودهاند که اینها را از دین شمارند؟!.
همه میدانند که بیگانگان این نمایشها را دلیل بوحشیگری ایرانیان میشمارند ، و اگر ما نیز بجای ایشان باشیم جز آن نخواهیم کرد. اگر ما نیز ببینیم یا بشنویم مردمی در اروپا بدستاویز داستانی که هزاروسیصد سال پیش رخ داده هر ساله سر میشکنند ، زنجیر بدست گرفته به تنهای خود میکوبند ، و خنجر و قمه و تیر به تن خود بند کرده ، قفلها فرومیآویزند ، و این کارها را مایهی خشنودی خدا شناخته بمزد و پاداش امید میبندند ، هرآینه خواهیم گفت مردمی وحشی میباشند و شایندهی زندگانی جداسر و آزادشان نخواهیم شناخت.
همه میدانند که جهانگردانی از اروپاییان و آمریکاییان بایران میآیند که پیکرههایی (عکسهایی) از درویشان و گدایان و از نمایشهای محرمی و مانند اینها بردارند و به اروپا و آمریکا برده در روزنامهها بچاپ رسانند. بلکه در سالهای اخیر فیلمها از آنها برمیدارند.
همه میدانند که این پیکرهها و فیلمها در اروپا و آمریکا چه دشمنیها برای ما پدید تواند آورد و ما را در دیدهها تا چه اندازه پست و بیارج تواند گردانید.
همه میدانند که این پیکرهها و فیلمها به بهای بسیار گرانی بما سرآمده آزادی و جداسری[=استقلال] کشورمان را بباد تواند داد. اینها چیزهاییست که ناگفته همه میدانند.
اکنون باید از دولتهایی که در این دو سال آمده و رفتهاند پرسید که چه بوده که زیان بازگشت آن نمایشهای بیخردانهی محرمی را ندانستهاند؟!. چه بوده که جلو آنها را باز گزاردهاند؟!. اگر میگویند : نمیتوانستند جلو گرفت ، دروغست و از ایشان پذیرفته نخواهد شد. زیرا در زمان رضاشاه از آن نمایشها جلوگیری شده و مردم تا یک اندازه فراموش کرده بودند. اگر دولت اندیشهی جلو گرفتن میداشت و مردم میدانستند که آزادی نخواهند داشت هرگز بکاری برنمیخاستند و کمترین نافرمانی نشان نمیدادند. این خود دولت بود که مردم را واداشت و دلیری بآنها داد. [1]
پس از پیشامد شهریور1320 که فروغی نخستوزیر گردید بیش از همه بزنده گردانیدن «دین» کوشید. در همان روزهای نخست ، بروزنامهنویسها چنین گفت : «باید از دین حمایت کرد».
کدام دین؟. ایرانیان دینشان کدام است؟. این مردم بدبخت از دین جز همان نمایشهای بیخردانه و مانندهای آنها را نشناختهاند. اینان دین آن را میدانند که زنجیر زنند ، سینه کوبند ، سر بشکافند ، مالیات دولت را نداده بزیارت کربلا روند ، اگر گذرنامه نگرفتند در سر مرز بژاندارمها و مرزدارها رشوه دهند و بیگذرنامه درگذرند. آنان از دین اینها را شناختهاند و فروغی نیز همینها را میخواست.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 چرا بویرانی کشور میکوشند؟.. ـ1ـ (یک از یک)
یک چیزی را که انبوه ایرانیان نمیدانند و از آن ناآگاهند اینست که در ایران گروهی میباشند که میخواهند این کشور همیشه ناتوان و درمانده باشد و این توده از آلودگیهای هزار سالهی خود پاک نگردد و از پیشرفتی که دیگر کشورها را بوده است بهره نیابد و از دانشها که سراسر جهانیان برخوردار می باشند برخوردار نگردد.
آری این را انبوه ایرانیان نمیدانند ، و اگر بدانند بآسانی باور نخواهند داشت. چگونه تواند بود که کسانی در این کشور زندگی کنند و خودشان از این توده باشند و با اینحال به بدبختی آن کوشند؟!. راستی چنین چیزی بآسانی باورکردنی نیست. ولی چه باید کرد که چنان گروهی هستند و چون با یکدیگر همدستند بسیار نیرومند میباشند و با یک چالاکی در راه خواست خود تلاش میکنند.
چیزی که هست آن گروه همیشه کار خود را در لفافه بانجام میرسانند و بکردار و رفتار خود رنگ دیگری میدهند. مثلاً بدآموزیهای زمان مغول را که مایهی بدبختی توده است بنام «ادبیات» در مغزهای جوانان جایگیر میگردانند. از کهنهپرستی و بازگشت (ارتجاع) که رنجهای سیوهشت سال آزادیخواهان را هدر میگرداند بنام «مذهب» پشتیبانی مینمایند. با سپاه[=آرتش] که مایهی نیرومندی دولت و ایمنی کشور است بنام آنکه بمردم ستم میکنند دشمنی نشان میدهند. با ایلهای پراکنده که یادگار دورههای وحشیگریست و همیشه مایهی نابسامانی زندگانی تودهای میباشند همراهی نشان داده تا میتوانند جلوگیری از برداشته شدن آنها مینمایند.
شما ببینید پس از برافتادن رضاشاه چه میبایسته که جلو روضهخوانان را باز گزارند ، و آنها در هر شهری بمیان افتند و نمایشهای بیخردانهی محرم را از سر نو برواج گزارند؟!. چه میبایسته که بار دیگر قمه زنان و زنجیرزنان و قفل بتنان راه افتند؟!.
دین را بهانه میآورند ـ آیا اینها دینست؟! آیا آن وزیران و سروزیرانی که میدان ببازگشت این نمایشها داده بلکه کوشش ببازگشت آنها کردهاند چندان ساده بودهاند که اینها را از دین شمارند؟!.
همه میدانند که بیگانگان این نمایشها را دلیل بوحشیگری ایرانیان میشمارند ، و اگر ما نیز بجای ایشان باشیم جز آن نخواهیم کرد. اگر ما نیز ببینیم یا بشنویم مردمی در اروپا بدستاویز داستانی که هزاروسیصد سال پیش رخ داده هر ساله سر میشکنند ، زنجیر بدست گرفته به تنهای خود میکوبند ، و خنجر و قمه و تیر به تن خود بند کرده ، قفلها فرومیآویزند ، و این کارها را مایهی خشنودی خدا شناخته بمزد و پاداش امید میبندند ، هرآینه خواهیم گفت مردمی وحشی میباشند و شایندهی زندگانی جداسر و آزادشان نخواهیم شناخت.
همه میدانند که جهانگردانی از اروپاییان و آمریکاییان بایران میآیند که پیکرههایی (عکسهایی) از درویشان و گدایان و از نمایشهای محرمی و مانند اینها بردارند و به اروپا و آمریکا برده در روزنامهها بچاپ رسانند. بلکه در سالهای اخیر فیلمها از آنها برمیدارند.
همه میدانند که این پیکرهها و فیلمها در اروپا و آمریکا چه دشمنیها برای ما پدید تواند آورد و ما را در دیدهها تا چه اندازه پست و بیارج تواند گردانید.
همه میدانند که این پیکرهها و فیلمها به بهای بسیار گرانی بما سرآمده آزادی و جداسری[=استقلال] کشورمان را بباد تواند داد. اینها چیزهاییست که ناگفته همه میدانند.
اکنون باید از دولتهایی که در این دو سال آمده و رفتهاند پرسید که چه بوده که زیان بازگشت آن نمایشهای بیخردانهی محرمی را ندانستهاند؟!. چه بوده که جلو آنها را باز گزاردهاند؟!. اگر میگویند : نمیتوانستند جلو گرفت ، دروغست و از ایشان پذیرفته نخواهد شد. زیرا در زمان رضاشاه از آن نمایشها جلوگیری شده و مردم تا یک اندازه فراموش کرده بودند. اگر دولت اندیشهی جلو گرفتن میداشت و مردم میدانستند که آزادی نخواهند داشت هرگز بکاری برنمیخاستند و کمترین نافرمانی نشان نمیدادند. این خود دولت بود که مردم را واداشت و دلیری بآنها داد. [1]
پس از پیشامد شهریور1320 که فروغی نخستوزیر گردید بیش از همه بزنده گردانیدن «دین» کوشید. در همان روزهای نخست ، بروزنامهنویسها چنین گفت : «باید از دین حمایت کرد».
کدام دین؟. ایرانیان دینشان کدام است؟. این مردم بدبخت از دین جز همان نمایشهای بیخردانه و مانندهای آنها را نشناختهاند. اینان دین آن را میدانند که زنجیر زنند ، سینه کوبند ، سر بشکافند ، مالیات دولت را نداده بزیارت کربلا روند ، اگر گذرنامه نگرفتند در سر مرز بژاندارمها و مرزدارها رشوه دهند و بیگذرنامه درگذرند. آنان از دین اینها را شناختهاند و فروغی نیز همینها را میخواست.
👇
چند تکه پیکرههایی (عکسهایی) را که ما از قمهزنان و قفل بتنان و زنجیرزنان در شمارههای پرچم هفتگی بچاپ رسانیدیم یکی از آشنایان ایراد گرفته چنین میگفت : اینها را که بچاپ میرسانید بدست اروپاییان خواهد افتاد و آنها را دستاویز ساخته ما را وحشی خواهند شناخت.
گفتم ما آن پیکرهها را از اروپاییان گرفتیم. هفتاد و یا هشتاد سال پیش یک جهانگرد روسی به قفقاز آمده و در شوشی بازیچههای محرمی را تماشا کرده ، و از همهی آنها پیکرهها برداشته و سپس کتابی گردانیده که شاید صدهزار نسخه چاپ شده. سپس مهنامهی «توردوموند» [2] فرانسهای که در پاریس چاپ یافته بهمه جای جهان فرستاده میشد آنها را برداشته و بار دیگر دههزارها و صدهزارها نسخه از آنها بمیان مردم پراکنده. ما آنها را از این توردوموند برداشتیم. نیازی بآنکه اروپاییان از روزنامهی ما بردارند نیست.
پرچم هفتگی ـ شمارهی ششم ـ 2 اردیبهشت ماه 1323
🔹 پانوشتها :
1ـ در آن روز که رضاشاه برافتاده بود ، دولت تازه (کابینهی فروغی) وانمود میکرد که به «دیکتاتوری» با مردم راه نخواهد رفت و خواهد کوشید آزادی بمردم بدهد. در چنان روزگاری برای کسانی که آگاه بدستهی بدخواهان و خواستهای پلیدشان نبودند آن سخن نخستوزیر بیرونش ساده و آزادیخواهانه مینمود ولی نویسنده با کنار هم نهادن «شواهد و قرائن» نتیجهگیری تیزهوشانهای میکند (چنانکه در سطرهای آینده خواهید خواند).
امروز سندهایی که از دو حکومت پهلوی بدست آمده و در دسترس همگان هست نتیجهای را که کسروی در آن روز گرفته تأیید میکند. در این زمینه اشارهی ما بیشتر به دو کتاب در زمینهی برداشتن و بازگردانیدن چادر (حجاب) است که در دههی 70 در ایران بچاپ رسید و ما در پیشگفتار کتاب «انکیزیسیون در ایران» از اسناد آنها سود جستهایم. کسانی آنها را از این سر تا آن سر خوانده ولی بچنان نکتهای برنخوردهاند. این نشان میدهد که آن سران خیانتپیشه تا چه اندازه لفافه بسخنانشان پیچیده و زیر «پوشش»هایی آنها را بکار میبستهاند تا درون کارهاشان بآشکار نیفتد.
سندهای آن کتابها نشان میدهد که دولتهای پس از شهریور 20 نمیخواستند سیاست رضاشاهی برداشتن چادر و سختگیری بملایان و برچیدن دستگاه محرم را دنبال کنند. بلکه از آنها و رویهمرفتهی دیگر پیشامدها نیک دانسته میگردد که ایشان خائنانه کوشیدند ملایان میدان یابند و کارهای نیکی که در زمان رضاشاه در زمینهی جلوگیری از ارتجاع انجام شده بود را یکایک بهم زنند.
یادآوری این نکته بایسته است که نخستوزیران و وزیران آن دورهی دو سه ساله که اشارهی کسروی بیشتر بآنهاست اینها بودهاند : فروغی ، آهی ، عامری ، نخجوان ، سهیلی ، مصطفا عدل ، جهانبانی ، حکمت ، کاظمی ، صدر ، صدیق ، ساعد ، هژیر.
یک هفته پس از چاپ این گفتار ، پرچم هفتگی نیز بسرنوشت پرچم روزانه و نیمهماهه دچار گردیده به اتهام دروغ «توهین باسلام» بازداشت میگردد. در آن زمان نخستوزیر ساعد و هژیر وزیر کشورش بوده.
2ـ Tour du Monde
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
گفتم ما آن پیکرهها را از اروپاییان گرفتیم. هفتاد و یا هشتاد سال پیش یک جهانگرد روسی به قفقاز آمده و در شوشی بازیچههای محرمی را تماشا کرده ، و از همهی آنها پیکرهها برداشته و سپس کتابی گردانیده که شاید صدهزار نسخه چاپ شده. سپس مهنامهی «توردوموند» [2] فرانسهای که در پاریس چاپ یافته بهمه جای جهان فرستاده میشد آنها را برداشته و بار دیگر دههزارها و صدهزارها نسخه از آنها بمیان مردم پراکنده. ما آنها را از این توردوموند برداشتیم. نیازی بآنکه اروپاییان از روزنامهی ما بردارند نیست.
پرچم هفتگی ـ شمارهی ششم ـ 2 اردیبهشت ماه 1323
🔹 پانوشتها :
1ـ در آن روز که رضاشاه برافتاده بود ، دولت تازه (کابینهی فروغی) وانمود میکرد که به «دیکتاتوری» با مردم راه نخواهد رفت و خواهد کوشید آزادی بمردم بدهد. در چنان روزگاری برای کسانی که آگاه بدستهی بدخواهان و خواستهای پلیدشان نبودند آن سخن نخستوزیر بیرونش ساده و آزادیخواهانه مینمود ولی نویسنده با کنار هم نهادن «شواهد و قرائن» نتیجهگیری تیزهوشانهای میکند (چنانکه در سطرهای آینده خواهید خواند).
امروز سندهایی که از دو حکومت پهلوی بدست آمده و در دسترس همگان هست نتیجهای را که کسروی در آن روز گرفته تأیید میکند. در این زمینه اشارهی ما بیشتر به دو کتاب در زمینهی برداشتن و بازگردانیدن چادر (حجاب) است که در دههی 70 در ایران بچاپ رسید و ما در پیشگفتار کتاب «انکیزیسیون در ایران» از اسناد آنها سود جستهایم. کسانی آنها را از این سر تا آن سر خوانده ولی بچنان نکتهای برنخوردهاند. این نشان میدهد که آن سران خیانتپیشه تا چه اندازه لفافه بسخنانشان پیچیده و زیر «پوشش»هایی آنها را بکار میبستهاند تا درون کارهاشان بآشکار نیفتد.
سندهای آن کتابها نشان میدهد که دولتهای پس از شهریور 20 نمیخواستند سیاست رضاشاهی برداشتن چادر و سختگیری بملایان و برچیدن دستگاه محرم را دنبال کنند. بلکه از آنها و رویهمرفتهی دیگر پیشامدها نیک دانسته میگردد که ایشان خائنانه کوشیدند ملایان میدان یابند و کارهای نیکی که در زمان رضاشاه در زمینهی جلوگیری از ارتجاع انجام شده بود را یکایک بهم زنند.
یادآوری این نکته بایسته است که نخستوزیران و وزیران آن دورهی دو سه ساله که اشارهی کسروی بیشتر بآنهاست اینها بودهاند : فروغی ، آهی ، عامری ، نخجوان ، سهیلی ، مصطفا عدل ، جهانبانی ، حکمت ، کاظمی ، صدر ، صدیق ، ساعد ، هژیر.
یک هفته پس از چاپ این گفتار ، پرچم هفتگی نیز بسرنوشت پرچم روزانه و نیمهماهه دچار گردیده به اتهام دروغ «توهین باسلام» بازداشت میگردد. در آن زمان نخستوزیر ساعد و هژیر وزیر کشورش بوده.
2ـ Tour du Monde
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
95%
آری
5%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
✴️ ساختار و ساختارساز ✴️
🖌 نویساد تلگرام
🔸 بخش هشت از نه
محمود : یکی هم میتواند از آنجا باشد که یک هدف غلطی تعیین شده که مدیریتها را به بیراهه میبرد.
شما به همینها که گفتید فکر کنید میبینید جز تعیین هدف غلط که چه بسا از خطا و محاسبهی غلط پیش آمده ، دیگر عوامل از خود ما سرچشمه میگیرد ـ مایی که باید اندازهی دانش و مهارت و آگاهی خود را بدانیم و اگر جایگاه مهمی بما پیشنهاد شد و خود را شایستهی آن ندانستیم ، بیهیچ تردیدی آن پیشنهاد را رد کنیم. یا در هر تصمیمی که دیدیم منافع جامعه فدای منافع یک یا چند نفر خاص میشود ، با آن تصمیم همراهی نکنیم (پاک بمانیم و آلوده نشویم).
و اگر اینها را خلاصه کنیم میبینیم در سوء مدیریت ، خودخواهی ، خودنمایی ، جاهطلبی ، ناآگاهی از اندازهی دانش و مهارت خود ، سودجویی ، خودکامگی ، منافع کشور و مردم را به هیچ انگاشتن (خیانت) از اصلیترین علتهاست.
آنچه موضوع را از سادگی درآورده و پیچیده نموده اینست که گاهی این کلمه را برای پنهان داشتن تاراجگری و خیانت در این کشور بکار میبرند. برای آن بکار میبرند که نابسامانیها و گرفتاریهای کشور را ناچیز و در حد مدیریت بیتجربه وانمایند. البته کسانی برای آن بکار میبرند که نقش مردم را در امور کشور انکار کنند. .. خواهید پرسید : چگونه؟!.. پاسخ اینست که با گفتن آنکه گرفتاریها و بدبختیها در این کشور تنها از سوء مدیریت است میخواهند چنین وانمایند که تنها یک عده مدیر نالایق هستند که درست کار نمیکنند و همینکه مدیران خوب را یک جمعیت ایرانی (داخلی یا خارج از کشور) سر کار بیاورد همهی گرفتاریها از میان خواهد رفت.
در این تفسیر مردم همچون مهرههای شطرنجند که بدست شطرنجباز جابجا میشوند و از خود اراده و اثری ندارند. نتیجهی این تفسیر آنست که مردم هیچ کارهاند. کارها تنها به مدیران بستگی دارد و آنهایند که باید خوب باشند. تصادفاً آن جملهی «الناس علی دین ملوکهم» شعار این دسته است و خوب بکارشان میخورد. با یک جملهی خامی سعی میکنند نشان دهند که گرفتاری کشور تنها از مدیران است و بس.
اینها آدرس غلط به مردم دادنست. فکر مردم را آشفته و آنها را از چارهجویی به درماندگیهاشان بازداشتن است. حالا با این توضیحات آیا شما فکر میکنید سوء مدیریت به مردم بستگی ندارد؟!
قاسم : یقین است که دارد.
علیرضا : من هم باور پیدا کردم که نمیتوانیم مردم را بیاراده و بیتأثیر در حکومت و سیستم بدانیم. حالا میفهمم که آن جملهی عربی تنها بخشی از واقعیت را میگوید.
محمود : یکی از آشنایانم برای اثبات این ادعا که همهی درماندگیها از سوء مدیریت است ، یک مثالی از ایرانیان مقیم در کشورهای دمکرات را پیش میکشید. میگفت : همین ایرانیان که در این کشور تنبلی میکنند ، رعایت هممیهنشان را نمیکنند ، رعایت همسایه را نمیکنند ، در رانندگی بدرفتار و خلافکارند ؛ به آن کشورها که میروند ، میبینی آنجا خوب کار میکنند ، رعایت قانونها ، مردم و همسایگان را میکنند و یاد میگیرند همچون مردم آنجا رانندگی کنند. میبینی مشابه شهروندان آنجا شدند. میگفت : این نشان میدهد که ریشهی رفتار مردم از «ساختار» (سیستم) است.
اگر خوب فکر کنیم حرفش نادرست نیست. یک ایرانی در یک سیستم کارآمد که در آن قانونشکنی هزینه دارد و کار و تلاش پاداش ، رفتارش را تطبیق میدهد. این قدرت «ساختار» را نشان میدهد. مهم آنست که بدانیم چه نتیجهای از این مثال میگیرند. آن آشنایم پس از آوردن این مثال نتیجه میگرفت که مردم هیچ نقشی در عقبماندگی و یا پیشرفت کشور ندارند و همه چیز به مدیران بستگی دارد.
بله ، فرد در سیستمی که در ایران هست یاد میگیرد به قانون بیاعتنا باشد. یاد میگیرد تنها به فکر خودش (و خانوادهاش) باشد. اگر یک عمر از زیر کار فرار کرد یا مفتخوری کرد ، کرده ، اگر حرف بیاساس زد ، زده ، کسی کاری بکارش ندارد. روی همرفته از قانونشکنی ترس چندانی ندارد. ولی سیستمی که در آن کشورها هست چون نفع مشارکت و همبستگی (اتحاد) و اصول آزادی ، گفتگوی روشن ، مدارا و حق اعتراض را از کودکی آموزش میدهد و آن آموزشها از طرف سازمانهای مردمی و دولتی پشتیبانی میشود ، مردم نفع اتحاد و همدستی و معنی میهن و میهنپرستی را خوب فهمیدهاند و بکار میبرند.
👇
🖌 نویساد تلگرام
🔸 بخش هشت از نه
محمود : یکی هم میتواند از آنجا باشد که یک هدف غلطی تعیین شده که مدیریتها را به بیراهه میبرد.
شما به همینها که گفتید فکر کنید میبینید جز تعیین هدف غلط که چه بسا از خطا و محاسبهی غلط پیش آمده ، دیگر عوامل از خود ما سرچشمه میگیرد ـ مایی که باید اندازهی دانش و مهارت و آگاهی خود را بدانیم و اگر جایگاه مهمی بما پیشنهاد شد و خود را شایستهی آن ندانستیم ، بیهیچ تردیدی آن پیشنهاد را رد کنیم. یا در هر تصمیمی که دیدیم منافع جامعه فدای منافع یک یا چند نفر خاص میشود ، با آن تصمیم همراهی نکنیم (پاک بمانیم و آلوده نشویم).
و اگر اینها را خلاصه کنیم میبینیم در سوء مدیریت ، خودخواهی ، خودنمایی ، جاهطلبی ، ناآگاهی از اندازهی دانش و مهارت خود ، سودجویی ، خودکامگی ، منافع کشور و مردم را به هیچ انگاشتن (خیانت) از اصلیترین علتهاست.
آنچه موضوع را از سادگی درآورده و پیچیده نموده اینست که گاهی این کلمه را برای پنهان داشتن تاراجگری و خیانت در این کشور بکار میبرند. برای آن بکار میبرند که نابسامانیها و گرفتاریهای کشور را ناچیز و در حد مدیریت بیتجربه وانمایند. البته کسانی برای آن بکار میبرند که نقش مردم را در امور کشور انکار کنند. .. خواهید پرسید : چگونه؟!.. پاسخ اینست که با گفتن آنکه گرفتاریها و بدبختیها در این کشور تنها از سوء مدیریت است میخواهند چنین وانمایند که تنها یک عده مدیر نالایق هستند که درست کار نمیکنند و همینکه مدیران خوب را یک جمعیت ایرانی (داخلی یا خارج از کشور) سر کار بیاورد همهی گرفتاریها از میان خواهد رفت.
در این تفسیر مردم همچون مهرههای شطرنجند که بدست شطرنجباز جابجا میشوند و از خود اراده و اثری ندارند. نتیجهی این تفسیر آنست که مردم هیچ کارهاند. کارها تنها به مدیران بستگی دارد و آنهایند که باید خوب باشند. تصادفاً آن جملهی «الناس علی دین ملوکهم» شعار این دسته است و خوب بکارشان میخورد. با یک جملهی خامی سعی میکنند نشان دهند که گرفتاری کشور تنها از مدیران است و بس.
اینها آدرس غلط به مردم دادنست. فکر مردم را آشفته و آنها را از چارهجویی به درماندگیهاشان بازداشتن است. حالا با این توضیحات آیا شما فکر میکنید سوء مدیریت به مردم بستگی ندارد؟!
قاسم : یقین است که دارد.
علیرضا : من هم باور پیدا کردم که نمیتوانیم مردم را بیاراده و بیتأثیر در حکومت و سیستم بدانیم. حالا میفهمم که آن جملهی عربی تنها بخشی از واقعیت را میگوید.
محمود : یکی از آشنایانم برای اثبات این ادعا که همهی درماندگیها از سوء مدیریت است ، یک مثالی از ایرانیان مقیم در کشورهای دمکرات را پیش میکشید. میگفت : همین ایرانیان که در این کشور تنبلی میکنند ، رعایت هممیهنشان را نمیکنند ، رعایت همسایه را نمیکنند ، در رانندگی بدرفتار و خلافکارند ؛ به آن کشورها که میروند ، میبینی آنجا خوب کار میکنند ، رعایت قانونها ، مردم و همسایگان را میکنند و یاد میگیرند همچون مردم آنجا رانندگی کنند. میبینی مشابه شهروندان آنجا شدند. میگفت : این نشان میدهد که ریشهی رفتار مردم از «ساختار» (سیستم) است.
اگر خوب فکر کنیم حرفش نادرست نیست. یک ایرانی در یک سیستم کارآمد که در آن قانونشکنی هزینه دارد و کار و تلاش پاداش ، رفتارش را تطبیق میدهد. این قدرت «ساختار» را نشان میدهد. مهم آنست که بدانیم چه نتیجهای از این مثال میگیرند. آن آشنایم پس از آوردن این مثال نتیجه میگرفت که مردم هیچ نقشی در عقبماندگی و یا پیشرفت کشور ندارند و همه چیز به مدیران بستگی دارد.
بله ، فرد در سیستمی که در ایران هست یاد میگیرد به قانون بیاعتنا باشد. یاد میگیرد تنها به فکر خودش (و خانوادهاش) باشد. اگر یک عمر از زیر کار فرار کرد یا مفتخوری کرد ، کرده ، اگر حرف بیاساس زد ، زده ، کسی کاری بکارش ندارد. روی همرفته از قانونشکنی ترس چندانی ندارد. ولی سیستمی که در آن کشورها هست چون نفع مشارکت و همبستگی (اتحاد) و اصول آزادی ، گفتگوی روشن ، مدارا و حق اعتراض را از کودکی آموزش میدهد و آن آموزشها از طرف سازمانهای مردمی و دولتی پشتیبانی میشود ، مردم نفع اتحاد و همدستی و معنی میهن و میهنپرستی را خوب فهمیدهاند و بکار میبرند.
👇
آنها آموختهاند که نفع فردیشان در گرو نفع جمعی است. آنها فهمیدهاند و برایشان جا افتاده که برای داشتن جامعهای امن و مرفه ، باید بر سر اصولی توافق کنند و برای حفظ آن اصول ، فداکاری نمایند. اینست همه به قانون احترام میگذارند و رعایت میکنند. از قانونشکنی ترس دارند. میدانند دست قانون به هر حال به قانونشکن خواهد رسید و جزایش را خواهد داد. «فرهنگ کار» (به گفتهی ما ایرانیها) در آنجا جا افتاده است همه ناچارند خوب کار کنند و بیکار نمانند و همچنین از راه راست نان بخورند. زیرا راههای مفتخوری بسته است. از آن طرف اگر کار نکنند گرسنگی و آوارگی در پیش است. یاد میگیرند پیش از هر حرفی دربارهاش فکر کنند تا بتکرار انتقاد نشنوند. پس چون یک ایرانی به آن کشورها میرود رفته رفته آن ساختار روی او اثر میگذارد و او را سازگار با خود میکند.
ولی آن نتیجهای که برخی کسان از چنین مثالهایی میگیرند و عقبماندگی یا پیشرفت را مستقل از نقش مردم و فرهنگ و تنها وابسته به ساختار میشمارند بسیار خام است. این کسان هیچ فکر نمیکنند که آن سیستم از آسمان به آن کشورها نیفتاده. باید فکر کنند که چگونه آنان توانستهاند چنان سیستمی را بسازند و ما پس از 120 سال کوشش برای آزادی و دمکراسی هنوز گرفتار همین یک مشکل هستیم.
اگر کار تنها ستایش آن ساختار باشد ، باید گفت : آری ، آنها ساختارهای کمعیبتری دارند و به همین جهت در رفاهند. به همین علت سیستمشان قوی است و درست کار میکند.
ولی اصل کار آنست که بدانیم چنان سیستمی پایههایش چیست و ما چگونه میتوانیم ستونهای آن را در کشور خود برپا کنیم. کار آنست که بتوانیم مانند آن سیستم را در ایران بسازیم. آیا با این مردم ، با این آگاهی و دانشی که دارند ، با این تفرقهای که میانشان هست ، با این بیاعتمادی به یکدیگر ، میتوان مانند آن سیستم را در ایران هم بوجود آورد؟!
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🍃
🌸🍃
🍃🌸🍃
ولی آن نتیجهای که برخی کسان از چنین مثالهایی میگیرند و عقبماندگی یا پیشرفت را مستقل از نقش مردم و فرهنگ و تنها وابسته به ساختار میشمارند بسیار خام است. این کسان هیچ فکر نمیکنند که آن سیستم از آسمان به آن کشورها نیفتاده. باید فکر کنند که چگونه آنان توانستهاند چنان سیستمی را بسازند و ما پس از 120 سال کوشش برای آزادی و دمکراسی هنوز گرفتار همین یک مشکل هستیم.
اگر کار تنها ستایش آن ساختار باشد ، باید گفت : آری ، آنها ساختارهای کمعیبتری دارند و به همین جهت در رفاهند. به همین علت سیستمشان قوی است و درست کار میکند.
ولی اصل کار آنست که بدانیم چنان سیستمی پایههایش چیست و ما چگونه میتوانیم ستونهای آن را در کشور خود برپا کنیم. کار آنست که بتوانیم مانند آن سیستم را در ایران بسازیم. آیا با این مردم ، با این آگاهی و دانشی که دارند ، با این تفرقهای که میانشان هست ، با این بیاعتمادی به یکدیگر ، میتوان مانند آن سیستم را در ایران هم بوجود آورد؟!
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🍃
🌸🍃
🍃🌸🍃
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
94%
آری
6%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست پنجم : واژهای که بسیار شوم درآمده (دو از هشت)
دربارهی این واژهی عشق هم تاریخچهای درمیانست که میباید بگویم :
اگر کتاب «صوفیگری» را خوانده باشید در آنجا گفتهام که صوفیگری ، بدانسان که در ایران و درمیان مسلمانان رواج یافته ، از گفتهی پلوتینوس فیلسوف رومی پدید آمده. پلوتینوس سخنانی گفته در این زمینه : «در جهان هرچه هست یک چیز است : خداست و چیزهای دیگر از او جدا شدهاند. روان آدمی باینجهان آمده و گرفتار مادّه شده و اینست همیشه باید از اینجهان و از خوشیهای آن گریزان ، و در آرزوی پیوستن بآن سرچشمهی هستی باشد». نیز سخنانی گفته در این زمینه : «آدمی چون از خدا جدا گردیده باید همیشه خواهای نیکیها و زیباییها باشد و آنها را دوست دارد و سپس خواهای خدا که سرچشمهی همهی نیکیها و زیباییهاست گردد و عشق خدا را در دل گیرد».
این واژهی عشق از پلوتینوس (که دانسته نیست راست ترجمه شده یا نه) عنوان بدست صوفیان داده که با خدا عشقبازی کنند و برقص و آواز برخیزند و همیشه لاف از عشق و شور و بیدلی زنند و پیاپی واژهی عشق را در گفتههای خود بیاورند :
عشق آمد عقل او آواره شد
صبح آمد شمع او بیچاره شد /
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح رسید
یک قطره چکید و نام او دل شد /
گر باقلیم عشق رو آری
همه آفاق گلستان بینی
هرچه داری اگر بعشق دهی
کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی اگر بآتش عشق
عشق را کیمیای جان بینی /
علم نبود غیر علم عاشقی
مابقی تلبیس ابلیس شقی
در حالی که این شور و جوش و جنب جز گفتهی پلوتینوس است. پلوتینوس اگرچه نام عشق برده ، بدانسان که از سخنش آشکار است ، خواستش این بوده که هر کسی در زندگانی خواهای نیکیها باشد و بآنها کوشد. دربارهی خدا نیز خواستش «او را در اندیشه داشتن و نامش را گرامی گرفتن و خواستهای او را بکار بستن» بوده.
ولی صوفیان درپی هوسهای خود بیشتر بودهاند تا درپی فهمیدن و بکار بستن خواست پلوتینوس. اینست بدانسان که گفتیم در صوفیگری میدان بزرگی برای عشق باختن با خدا و شور و سهش نشان دادن و آواز خواندن و رقص کردن گشادهاند. سپس کسانی در این اندازه نایستادهاند و عشقبازی با پسران خوشرو را سزا شمارده چنین گفتهاند : «ما آن زیبایی خدا را در روی اینها تماشا میکنیم». بگفتهی خودشان : «جمال مطلق را در صور مقیدات دیدهاند». آن جملهی عربی «المجاز قنطرة الحقیقه» [1] که شناخته گردیده در این زمینه است. یک چنین معنای بیشرمانهای زیر آن خوابیده.
از اینجاست که در شعرهای صوفیان عشق بخدا و عشق با پسران سادهرو درهم میبوده. عشق گفته گاهی آن را میخواستهاند و گاهی این را.
این رفتار صوفیان بوده که گفتهی پلوتینوس را از معنایش بیرون برده «عشق» را بچنان معنایی گردانیدهاند. سپس شاعران آن را گرفته یک گام بزرگ دیگر نیز اینان برداشتهاند. بدینسان که عشق را یک چیز پا در هوا گردانیده در بافندگیهای خود بکار بردهاند. عشق گفتهاند بیآنکه دانسته شود به که و به چه؟.. نیازی بچنان چیزی ندیدهاند.
اگر شما شعرهایی را که از حافظ خواندم بیاد آورید خواهید دید عشق گاهی دریاست ـ دریایی که هیچش کرانه نیست ، گاهی راهست ـ راهی که باید سفر کرد و پیمود ، گاهی «مصبطه» است ـ مصبطهای که بر روی آن باده میفروشند.
الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها /
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
اکنون سخن در آنست که این واژه تا چه اندازه شوم بوده و چه زیانها رسانیده. داستان صوفیان و هوسبازیها و بیآزرمیهایی که آنان بدستاویز این واژه کردهاند بماند. در اینجا سخن از شاعرانست. شاعران ایران گذشته از آنکه این واژه را در آن معنی پا در هوا گرفته هزارها بیت دربارهی آن سروده عمرهای خود تباه گردانیدهاند ، با همان واژه شُوَند[=سبب] گیجسری مردم نیز بودهاند.
چیزیست آزموده : واژههایی که معناهای روشن نمیدارد چون درمیان مردم رواج گیرد و بگوشها رسد شُوَند گیجسری آنان گردد.
اکنون ما میبینیم ایرانیان شعرهای حافظ و دیگران را میخوانند :
ای دل جناب عشق بلند است همتی
نیکو دار این حدیث و ز بیگانه بازدار /
عشق آمد و بر ملک دل زد خیمه گفتم کیست این
گفتا قرقچی گشتهام ییلاق سلطانیست این
اینها را میخوانند و لذتی میبرند. ولی چون بپرسیم : «عشق چیست؟!.» خواهند درماند. بارها دیده شده که چون چنین پرسشی رفته نخست تشر زده گفتهاند : «عشق دیگر ، مگر باید عشق را هم معنی کرد؟..» سپس که دیدهاند پرسنده پافشرده میگوید : «آری ، باید عشق را معنی کرد» ، درمانده بخاموشی گراییدهاند.
🔹 پانوشت :
1ـ معنی بیرونی آن : مجاز (ناراست ، ساختگی) پلیست به حقیقت.
———————————
🖌 احمد کسروی
📝 نشست پنجم : واژهای که بسیار شوم درآمده (دو از هشت)
دربارهی این واژهی عشق هم تاریخچهای درمیانست که میباید بگویم :
اگر کتاب «صوفیگری» را خوانده باشید در آنجا گفتهام که صوفیگری ، بدانسان که در ایران و درمیان مسلمانان رواج یافته ، از گفتهی پلوتینوس فیلسوف رومی پدید آمده. پلوتینوس سخنانی گفته در این زمینه : «در جهان هرچه هست یک چیز است : خداست و چیزهای دیگر از او جدا شدهاند. روان آدمی باینجهان آمده و گرفتار مادّه شده و اینست همیشه باید از اینجهان و از خوشیهای آن گریزان ، و در آرزوی پیوستن بآن سرچشمهی هستی باشد». نیز سخنانی گفته در این زمینه : «آدمی چون از خدا جدا گردیده باید همیشه خواهای نیکیها و زیباییها باشد و آنها را دوست دارد و سپس خواهای خدا که سرچشمهی همهی نیکیها و زیباییهاست گردد و عشق خدا را در دل گیرد».
این واژهی عشق از پلوتینوس (که دانسته نیست راست ترجمه شده یا نه) عنوان بدست صوفیان داده که با خدا عشقبازی کنند و برقص و آواز برخیزند و همیشه لاف از عشق و شور و بیدلی زنند و پیاپی واژهی عشق را در گفتههای خود بیاورند :
عشق آمد عقل او آواره شد
صبح آمد شمع او بیچاره شد /
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح رسید
یک قطره چکید و نام او دل شد /
گر باقلیم عشق رو آری
همه آفاق گلستان بینی
هرچه داری اگر بعشق دهی
کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی اگر بآتش عشق
عشق را کیمیای جان بینی /
علم نبود غیر علم عاشقی
مابقی تلبیس ابلیس شقی
در حالی که این شور و جوش و جنب جز گفتهی پلوتینوس است. پلوتینوس اگرچه نام عشق برده ، بدانسان که از سخنش آشکار است ، خواستش این بوده که هر کسی در زندگانی خواهای نیکیها باشد و بآنها کوشد. دربارهی خدا نیز خواستش «او را در اندیشه داشتن و نامش را گرامی گرفتن و خواستهای او را بکار بستن» بوده.
ولی صوفیان درپی هوسهای خود بیشتر بودهاند تا درپی فهمیدن و بکار بستن خواست پلوتینوس. اینست بدانسان که گفتیم در صوفیگری میدان بزرگی برای عشق باختن با خدا و شور و سهش نشان دادن و آواز خواندن و رقص کردن گشادهاند. سپس کسانی در این اندازه نایستادهاند و عشقبازی با پسران خوشرو را سزا شمارده چنین گفتهاند : «ما آن زیبایی خدا را در روی اینها تماشا میکنیم». بگفتهی خودشان : «جمال مطلق را در صور مقیدات دیدهاند». آن جملهی عربی «المجاز قنطرة الحقیقه» [1] که شناخته گردیده در این زمینه است. یک چنین معنای بیشرمانهای زیر آن خوابیده.
از اینجاست که در شعرهای صوفیان عشق بخدا و عشق با پسران سادهرو درهم میبوده. عشق گفته گاهی آن را میخواستهاند و گاهی این را.
این رفتار صوفیان بوده که گفتهی پلوتینوس را از معنایش بیرون برده «عشق» را بچنان معنایی گردانیدهاند. سپس شاعران آن را گرفته یک گام بزرگ دیگر نیز اینان برداشتهاند. بدینسان که عشق را یک چیز پا در هوا گردانیده در بافندگیهای خود بکار بردهاند. عشق گفتهاند بیآنکه دانسته شود به که و به چه؟.. نیازی بچنان چیزی ندیدهاند.
اگر شما شعرهایی را که از حافظ خواندم بیاد آورید خواهید دید عشق گاهی دریاست ـ دریایی که هیچش کرانه نیست ، گاهی راهست ـ راهی که باید سفر کرد و پیمود ، گاهی «مصبطه» است ـ مصبطهای که بر روی آن باده میفروشند.
الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها /
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
اکنون سخن در آنست که این واژه تا چه اندازه شوم بوده و چه زیانها رسانیده. داستان صوفیان و هوسبازیها و بیآزرمیهایی که آنان بدستاویز این واژه کردهاند بماند. در اینجا سخن از شاعرانست. شاعران ایران گذشته از آنکه این واژه را در آن معنی پا در هوا گرفته هزارها بیت دربارهی آن سروده عمرهای خود تباه گردانیدهاند ، با همان واژه شُوَند[=سبب] گیجسری مردم نیز بودهاند.
چیزیست آزموده : واژههایی که معناهای روشن نمیدارد چون درمیان مردم رواج گیرد و بگوشها رسد شُوَند گیجسری آنان گردد.
اکنون ما میبینیم ایرانیان شعرهای حافظ و دیگران را میخوانند :
ای دل جناب عشق بلند است همتی
نیکو دار این حدیث و ز بیگانه بازدار /
عشق آمد و بر ملک دل زد خیمه گفتم کیست این
گفتا قرقچی گشتهام ییلاق سلطانیست این
اینها را میخوانند و لذتی میبرند. ولی چون بپرسیم : «عشق چیست؟!.» خواهند درماند. بارها دیده شده که چون چنین پرسشی رفته نخست تشر زده گفتهاند : «عشق دیگر ، مگر باید عشق را هم معنی کرد؟..» سپس که دیدهاند پرسنده پافشرده میگوید : «آری ، باید عشق را معنی کرد» ، درمانده بخاموشی گراییدهاند.
🔹 پانوشت :
1ـ معنی بیرونی آن : مجاز (ناراست ، ساختگی) پلیست به حقیقت.
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
94%
آری
6%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون دین ؛ دین از این چیزها والاتر است. ؛ دین شناختن معنی جهان و زندگانیست. ـ2ـ (یک از یک)
چارهی این دوتیرگی و گرفتاری آنست که معنی راست دین دانسته شود. دین به یک معنی بسیار والاییست ، به یک معنیایست که هر خردمندی باید آن را بپذیرد و هوادارش باشد. دین زیستن به آیین خرد است.
ببینید شما با تن خود دو گونه رفتار توانید داشت :
یکی آنکه دربند تندرستی و دوری از بیماریها نباشید ، هر خوراکی را که خواستید بخورید ، هر کاری را که خواستید بکنید. هر زمان دلتان خواست بخوابید. اگر بیمار شدید درپی چاره نباشید و اگر ناچار شدید در آن هنگام نیز بجای پزشکان دانشمند بدعانویس و جادوگر رو آورید و از آنان درمان درد خواهید.
دیگری اینکه بکوشید و ساختمان تن را بشناسید ، از گردش خون و از دیگر حالهای تن آگاه باشید ، دستورهای پزشکی را بکار بندید ، بخوراکهای زیانآور و بکارهای تنفرسا برنخیزید ، با بیماریها نبرد کنید ، دولت به نیرومندی و تندرستی مردم ارج گزارد ، کوششها در آن راه بکار رود.
پیداست که این دو رفتار یکی نیست و نتیجههای آن نیز جداست. آن یکی رفتار بیخردانهایست که آدمی را نشاید ، و این یکی رفتار آدمیانه و بخردانه است.
در زندگانی تودهای نیز چنینست و دو گونه رفتار تواند بود :
یکی آنکه هر کس چون سر برافراشت دربند شناختن معنی جهان و زندگانی نباشد و هر کسی تنها سود خود جوید و پیروی از هوسها و سهشهای خود کند. هر کسی تنها خود را خواهد و خوشی خود را خواهد و دلها پر از پندارهای بیپا بوده آمیغهای زندگانی در تاریکی بماند. شاهراهی درمیان نبوده اندیشهها از هم جدا و آرزوها بآخشیخ یکدیگر باشد.
دیگری آنکه مردمان از آیینِ گردشِ جهان آگاه باشند و معنی زندگانی را بشناسند و همگی به یک شاهراه درآیند و اندیشهها و آرزوها یکی باشد. هر کسی در کارهای خود دربند آسایش همگان بوده با سود خود زیان دیگران را نخواهد. درمیان مردم (و همچنین درمیان تودهها و کشورها) قانونهای بخردانه و دادگرانه روان باشد و هیچ کس خود را در پیروی از هوسها و سهشها آزاد نشناسد. آمیغهای زندگانی روشن گردیده پندارهای بیپا از میان برخیزد.
اکنون دینداری اینگونه زیستنست : دین شاهراه اینگونه زندگیست. چنانکه گفتهایم ، دین برای آنست که تا آنجا که راه بازست معنی جهان و زندگی را بفهماند ، و جایگاه والایی که آدمیان درمیان دیگر آفریدگان میدارند بازنماید ، و آیینی برای زندگانی بخردانه پدید آورد.
دین باین معنی از آنچه دیگران میگویند بسیار جداست. دین باین معنی نه چیزیست که یک خردمند نپذیرد ، نه چیزیست که نیکخواهان جهان از آن رو گردانند. دین باین معنی خواستهی نیکخواهانست و هر کسی از آنان بیگمان هوادار و پشتیبان این خواهد بود.
یکی از دشواریها در زمینهی دین ناسازگاری آن با دانشها میبود. دین باین معنی نه تنها با دانشها ناسازگار نیست خود همدوش و همگام دانشهاست. دین که یک پایهی بزرگش شناختن جهان و دانستن آمیغهای زندگانیست باید از دانشها سود جوید و هرچه را دانشمندان (از راه آزمایش و جستجو) پیدا کردهاند بپذیرد ، و خود پشتیبان دانشها و دانشمندان باشد.
بارها دیدهام کسانی به نزد من آمده میگویند : اگر خواست شما اینهاست ، پس چرا نامش را «دین» میگزارید؟!.. میگویم : ما نامش را دین نگزاردهایم. از نخست نامش همین میبوده. یا بهتر گویم : دین از نخست همینها میبوده و همهی دینها اینها را خواستهاند. از این گذشته ، ما در راه نیکخواهی جهان نباید دربند نام باشیم.
خواست ما آنست که در جهان یک راهی از روی دانستن و فهمیدن و پیروی از خرد کردن باز باشد و زندگانی از روی فهم و بینش راه افتد ، و همان پروایی را که امروز مردمان دربارهی تندرستی و پزشکی میدارند دربارهی نیکی زندگانی و آسایش تودهها نیز کنند و نبردی را که با بیماریها مینمایند مانندهاش را با گمراهیها و بدیها آغازند. اگر پزشکی دانش تندرست زیستن و توانا گردیدنست دین نیز دانش آسوده زیستن و پاک و ستوده بودن و از معنی جهان و زندگانی آگاهی بسزا داشتنست. اگرچه معنی دین از اینکه گفتیم والاتر میباشد و این در زمینهی سنجش با دانشهاست که ما این جملهها را میگوییم.
پرچم هفتگی ـ شمارهی هفتم ـ 5 اردیبهشت ماه 1323
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون دین ؛ دین از این چیزها والاتر است. ؛ دین شناختن معنی جهان و زندگانیست. ـ2ـ (یک از یک)
چارهی این دوتیرگی و گرفتاری آنست که معنی راست دین دانسته شود. دین به یک معنی بسیار والاییست ، به یک معنیایست که هر خردمندی باید آن را بپذیرد و هوادارش باشد. دین زیستن به آیین خرد است.
ببینید شما با تن خود دو گونه رفتار توانید داشت :
یکی آنکه دربند تندرستی و دوری از بیماریها نباشید ، هر خوراکی را که خواستید بخورید ، هر کاری را که خواستید بکنید. هر زمان دلتان خواست بخوابید. اگر بیمار شدید درپی چاره نباشید و اگر ناچار شدید در آن هنگام نیز بجای پزشکان دانشمند بدعانویس و جادوگر رو آورید و از آنان درمان درد خواهید.
دیگری اینکه بکوشید و ساختمان تن را بشناسید ، از گردش خون و از دیگر حالهای تن آگاه باشید ، دستورهای پزشکی را بکار بندید ، بخوراکهای زیانآور و بکارهای تنفرسا برنخیزید ، با بیماریها نبرد کنید ، دولت به نیرومندی و تندرستی مردم ارج گزارد ، کوششها در آن راه بکار رود.
پیداست که این دو رفتار یکی نیست و نتیجههای آن نیز جداست. آن یکی رفتار بیخردانهایست که آدمی را نشاید ، و این یکی رفتار آدمیانه و بخردانه است.
در زندگانی تودهای نیز چنینست و دو گونه رفتار تواند بود :
یکی آنکه هر کس چون سر برافراشت دربند شناختن معنی جهان و زندگانی نباشد و هر کسی تنها سود خود جوید و پیروی از هوسها و سهشهای خود کند. هر کسی تنها خود را خواهد و خوشی خود را خواهد و دلها پر از پندارهای بیپا بوده آمیغهای زندگانی در تاریکی بماند. شاهراهی درمیان نبوده اندیشهها از هم جدا و آرزوها بآخشیخ یکدیگر باشد.
دیگری آنکه مردمان از آیینِ گردشِ جهان آگاه باشند و معنی زندگانی را بشناسند و همگی به یک شاهراه درآیند و اندیشهها و آرزوها یکی باشد. هر کسی در کارهای خود دربند آسایش همگان بوده با سود خود زیان دیگران را نخواهد. درمیان مردم (و همچنین درمیان تودهها و کشورها) قانونهای بخردانه و دادگرانه روان باشد و هیچ کس خود را در پیروی از هوسها و سهشها آزاد نشناسد. آمیغهای زندگانی روشن گردیده پندارهای بیپا از میان برخیزد.
اکنون دینداری اینگونه زیستنست : دین شاهراه اینگونه زندگیست. چنانکه گفتهایم ، دین برای آنست که تا آنجا که راه بازست معنی جهان و زندگی را بفهماند ، و جایگاه والایی که آدمیان درمیان دیگر آفریدگان میدارند بازنماید ، و آیینی برای زندگانی بخردانه پدید آورد.
دین باین معنی از آنچه دیگران میگویند بسیار جداست. دین باین معنی نه چیزیست که یک خردمند نپذیرد ، نه چیزیست که نیکخواهان جهان از آن رو گردانند. دین باین معنی خواستهی نیکخواهانست و هر کسی از آنان بیگمان هوادار و پشتیبان این خواهد بود.
یکی از دشواریها در زمینهی دین ناسازگاری آن با دانشها میبود. دین باین معنی نه تنها با دانشها ناسازگار نیست خود همدوش و همگام دانشهاست. دین که یک پایهی بزرگش شناختن جهان و دانستن آمیغهای زندگانیست باید از دانشها سود جوید و هرچه را دانشمندان (از راه آزمایش و جستجو) پیدا کردهاند بپذیرد ، و خود پشتیبان دانشها و دانشمندان باشد.
بارها دیدهام کسانی به نزد من آمده میگویند : اگر خواست شما اینهاست ، پس چرا نامش را «دین» میگزارید؟!.. میگویم : ما نامش را دین نگزاردهایم. از نخست نامش همین میبوده. یا بهتر گویم : دین از نخست همینها میبوده و همهی دینها اینها را خواستهاند. از این گذشته ، ما در راه نیکخواهی جهان نباید دربند نام باشیم.
خواست ما آنست که در جهان یک راهی از روی دانستن و فهمیدن و پیروی از خرد کردن باز باشد و زندگانی از روی فهم و بینش راه افتد ، و همان پروایی را که امروز مردمان دربارهی تندرستی و پزشکی میدارند دربارهی نیکی زندگانی و آسایش تودهها نیز کنند و نبردی را که با بیماریها مینمایند مانندهاش را با گمراهیها و بدیها آغازند. اگر پزشکی دانش تندرست زیستن و توانا گردیدنست دین نیز دانش آسوده زیستن و پاک و ستوده بودن و از معنی جهان و زندگانی آگاهی بسزا داشتنست. اگرچه معنی دین از اینکه گفتیم والاتر میباشد و این در زمینهی سنجش با دانشهاست که ما این جملهها را میگوییم.
پرچم هفتگی ـ شمارهی هفتم ـ 5 اردیبهشت ماه 1323
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
100%
آری
0%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
✴️ ساختار و ساختارساز ✴️
🖌 نویساد تلگرام
🔸 بخش نه از نه
علیرضا : مردم آن کشورها فکرشان اجتماعیست و مانند ما تنها بفکر خودشان نیستند. سیستم هم روی همین پایه بنا شده. داستان غرق شدن کشتی پنیر را که شنیدهاید؟.
قاسم : نه! چه بوده؟!
علیرضا : میگویند یک کشتی که پنیر به آلمان میبرده غرق شده. یک ایرانی مقیم آنجا که این خبر را میشنود ، از ترس کمیاب شدن پنیر با عجله به فروشگاه میرود و چند بسته پنیر اضافه میخرد. در راه بازگشت همسایهی آلمانیش را میبیند که چند بسته پنیر در دست دارد. میپرسد : «تو هم شنیدی؟». همسایهاش میگوید : «بله ، شنیدم پنیر کمیاب میشود. چون در خانه چند بسته اضافه داشتم ، آوردم به فروشگاه بدهم تا کسانی که نیاز دارند ، بینصیب نمانند».
محمود (لبخند زنان) : این یک داستان نمادین است ، اما تفاوت دو نوع تفکر را به خوبی نشان میدهد : یک تفکر خام و ابتدایی که تنها در خدمت خودش است (فردی) در برابر تفکری پخته و تکامل یافته که در خدمت جمع است. ما تا زمانی که فکر میکنیم با زرنگیهای فردی میتوانیم خودمان را نجات دهیم ، در حال غرق کردن کشتی جمعیمان هستیم.
با فکرهای ضد یکدیگر و در همان حال مسموم ، با خودخواهی ، با هوسبازی و بیآنکه توجهی به منافع میهن داشته باشیم ، مُحال است صاحب سیستمی بشویم که در آن همه در خدمت جمعند و جمع در خدمت فردست. این خلاف قاعدهی طبیعت است. شما برای بدست آوردن هر خوبی باید کوششی بکنید. بدون کوشش هیچ خوبی بدست نمیآید. وقتی ما برای میهن خود فداکاری نمیکنیم ، چطور انتظار داریم میهنمان همهی خوبیها را داشته باشد؟!
شما ببینید پس از سال 57 چند میلیون ایرانی ایران را ترک کردند. یک عده که در ایران امنیت جانی نداشتند ، یک عده که رفتند تا دانش خود را که در ایران زمینهاش نبود بهبود دهند بکنار ، آیا نباید پرسید که آن انبوه چند میلیونی چرا رفتند؟!..
رفتند تا بجای آنکه برای کشور خود کار کنند برای بیگانگان کار کنند. چرا فکر نکردند که به این ترتیب میدان را به نالایقان و تاراجگران باز میکنند؟! چرا میهن خودشان را تنها گذاشتند؟! آیا نباید پرسید : «شما که تا کودک و جوان بودید و نیازها داشتید ، از این کشور استفاده کردید و سپس که بزرگ شدید ، اندوختههاتان را برداشتید و رفتید ، آیا وامتان را به میهنتان پرداختهاید؟!».
قاسم : اینها همه راست است. اگر ما غیرت میهن داشتیم ، وضعمان خیلی بهتر از این میشد.
علیرضا : با این حساب ، آینده بسیار تاریک به نظر میرسد. اگر مشکل تا این حد ریشهدار و فرهنگی است ، آیا امیدی به بهبود هست؟. ساختار یا حکومت اجازه نمیدهد تغییر مثبتی در وضع موجود رخ دهد و در نتیجه مردم در همین سیستم بزرگ میشوند و تغییری نخواهند کرد و همین وضع مانند یک دایرهی بسته خواهد بود که هیچ گشایشی در آن پیش نخواهد آمد. خود شما با این گفتگو ، آیا به آینده و بهبود کشور امید دارید؟!.
محمود : یک چیز قطعی آنست که همیشه چاره از آگاهی آغاز میشود. شاید اولین قدم اینست که از انتظار برای آمدن یک «منجی» دست برداریم. باید بپذیریم که ساختن یک کشور ، پروژهای تدریجی و درازمدت است که به جای هیجانات لحظهای ، به آگاهی ، اتحاد و مسئولیتپذیری فردی و جمعی و تمرین مدارا ، گفتگوی روشن و دمکراسی نیاز دارد.
شما آینده را «تاریک» خواندید. بله تاریکتر هم خواهد بود اگر منفعل بمانیم و منتظر معجزه باشیم. اما اگر فکرهای نومید کننده را از سر بدر کنیم ، روزنههای نور باز خواهد شد. امید به معنای خوشبینی سادهلوحانه نیست. امید ، یعنی پذیرش مسئولیت برای ساختن آیندهای متفاوت ، حتا اگر سخت و زمانبر باشد. شاید راه حل ، نه در یک انقلاب بزرگ دیگر ، بلکه در هزاران «انقلاب کوچک» نهفته باشد : در شیوهی تربیت فرزندانمان ، در رفتارمان در محیط کار ، در احترامی که به قانون میگذاریم ، در تلاش برای ساختن اعتماد در حلقههای کوچک دوستانه و همکاران ، و در حمایت از هر فرد یا گروهی که شایستگی و درستکاری را ترویج میکند. در پاک ماندن و آلوده نشدن به بدیهایی که ساختار رواج میدهد.
علیرضا : با این حساب برای آنکه قطار زندگیمان تأخیر نداشته باشد ، باید یاد بگیریم خودمان لوکوموتیوران این قطار باشیم!.
محمود : بیشک همینست. خدا بما عقل داده که در چنین جاهایی از آن استفاده کنیم. تا الان چنین بوده که ما کسانی را بنام وکیل ، هیأت مدیره ، نمایندهی مجلس و رئیسجمهور انتخاب و بحال خود رها ساخته تصور کردهایم که مسئولیت ما همین اندازه است و ایشان آنچه ما خواستهایم را فراهم خواهند کرد. به عبارت دیگر ، مسئولیت اصلی خود را درست نفهمیده وظیفهی خود را انجام ندادهایم.
👇
🖌 نویساد تلگرام
🔸 بخش نه از نه
علیرضا : مردم آن کشورها فکرشان اجتماعیست و مانند ما تنها بفکر خودشان نیستند. سیستم هم روی همین پایه بنا شده. داستان غرق شدن کشتی پنیر را که شنیدهاید؟.
قاسم : نه! چه بوده؟!
علیرضا : میگویند یک کشتی که پنیر به آلمان میبرده غرق شده. یک ایرانی مقیم آنجا که این خبر را میشنود ، از ترس کمیاب شدن پنیر با عجله به فروشگاه میرود و چند بسته پنیر اضافه میخرد. در راه بازگشت همسایهی آلمانیش را میبیند که چند بسته پنیر در دست دارد. میپرسد : «تو هم شنیدی؟». همسایهاش میگوید : «بله ، شنیدم پنیر کمیاب میشود. چون در خانه چند بسته اضافه داشتم ، آوردم به فروشگاه بدهم تا کسانی که نیاز دارند ، بینصیب نمانند».
محمود (لبخند زنان) : این یک داستان نمادین است ، اما تفاوت دو نوع تفکر را به خوبی نشان میدهد : یک تفکر خام و ابتدایی که تنها در خدمت خودش است (فردی) در برابر تفکری پخته و تکامل یافته که در خدمت جمع است. ما تا زمانی که فکر میکنیم با زرنگیهای فردی میتوانیم خودمان را نجات دهیم ، در حال غرق کردن کشتی جمعیمان هستیم.
با فکرهای ضد یکدیگر و در همان حال مسموم ، با خودخواهی ، با هوسبازی و بیآنکه توجهی به منافع میهن داشته باشیم ، مُحال است صاحب سیستمی بشویم که در آن همه در خدمت جمعند و جمع در خدمت فردست. این خلاف قاعدهی طبیعت است. شما برای بدست آوردن هر خوبی باید کوششی بکنید. بدون کوشش هیچ خوبی بدست نمیآید. وقتی ما برای میهن خود فداکاری نمیکنیم ، چطور انتظار داریم میهنمان همهی خوبیها را داشته باشد؟!
شما ببینید پس از سال 57 چند میلیون ایرانی ایران را ترک کردند. یک عده که در ایران امنیت جانی نداشتند ، یک عده که رفتند تا دانش خود را که در ایران زمینهاش نبود بهبود دهند بکنار ، آیا نباید پرسید که آن انبوه چند میلیونی چرا رفتند؟!..
رفتند تا بجای آنکه برای کشور خود کار کنند برای بیگانگان کار کنند. چرا فکر نکردند که به این ترتیب میدان را به نالایقان و تاراجگران باز میکنند؟! چرا میهن خودشان را تنها گذاشتند؟! آیا نباید پرسید : «شما که تا کودک و جوان بودید و نیازها داشتید ، از این کشور استفاده کردید و سپس که بزرگ شدید ، اندوختههاتان را برداشتید و رفتید ، آیا وامتان را به میهنتان پرداختهاید؟!».
قاسم : اینها همه راست است. اگر ما غیرت میهن داشتیم ، وضعمان خیلی بهتر از این میشد.
علیرضا : با این حساب ، آینده بسیار تاریک به نظر میرسد. اگر مشکل تا این حد ریشهدار و فرهنگی است ، آیا امیدی به بهبود هست؟. ساختار یا حکومت اجازه نمیدهد تغییر مثبتی در وضع موجود رخ دهد و در نتیجه مردم در همین سیستم بزرگ میشوند و تغییری نخواهند کرد و همین وضع مانند یک دایرهی بسته خواهد بود که هیچ گشایشی در آن پیش نخواهد آمد. خود شما با این گفتگو ، آیا به آینده و بهبود کشور امید دارید؟!.
محمود : یک چیز قطعی آنست که همیشه چاره از آگاهی آغاز میشود. شاید اولین قدم اینست که از انتظار برای آمدن یک «منجی» دست برداریم. باید بپذیریم که ساختن یک کشور ، پروژهای تدریجی و درازمدت است که به جای هیجانات لحظهای ، به آگاهی ، اتحاد و مسئولیتپذیری فردی و جمعی و تمرین مدارا ، گفتگوی روشن و دمکراسی نیاز دارد.
شما آینده را «تاریک» خواندید. بله تاریکتر هم خواهد بود اگر منفعل بمانیم و منتظر معجزه باشیم. اما اگر فکرهای نومید کننده را از سر بدر کنیم ، روزنههای نور باز خواهد شد. امید به معنای خوشبینی سادهلوحانه نیست. امید ، یعنی پذیرش مسئولیت برای ساختن آیندهای متفاوت ، حتا اگر سخت و زمانبر باشد. شاید راه حل ، نه در یک انقلاب بزرگ دیگر ، بلکه در هزاران «انقلاب کوچک» نهفته باشد : در شیوهی تربیت فرزندانمان ، در رفتارمان در محیط کار ، در احترامی که به قانون میگذاریم ، در تلاش برای ساختن اعتماد در حلقههای کوچک دوستانه و همکاران ، و در حمایت از هر فرد یا گروهی که شایستگی و درستکاری را ترویج میکند. در پاک ماندن و آلوده نشدن به بدیهایی که ساختار رواج میدهد.
علیرضا : با این حساب برای آنکه قطار زندگیمان تأخیر نداشته باشد ، باید یاد بگیریم خودمان لوکوموتیوران این قطار باشیم!.
محمود : بیشک همینست. خدا بما عقل داده که در چنین جاهایی از آن استفاده کنیم. تا الان چنین بوده که ما کسانی را بنام وکیل ، هیأت مدیره ، نمایندهی مجلس و رئیسجمهور انتخاب و بحال خود رها ساخته تصور کردهایم که مسئولیت ما همین اندازه است و ایشان آنچه ما خواستهایم را فراهم خواهند کرد. به عبارت دیگر ، مسئولیت اصلی خود را درست نفهمیده وظیفهی خود را انجام ندادهایم.
👇
زمینهی آیندهی کشور و چاره به گرفتاریها که پیش کشیدید ، گفتگوی مفصلی را میطلبد. من توصیه میکنم شما در این زمینه مقالههایی را بخوانید. اگر به تلگرام دسترس دارید ، یک کانالی در تلگرام بنام «پاکدینی» هست که در آن مطالبی در همین زمینه میتوانید پیدا کنید.
البته در لابلای گفتگو به چند چیز اشاره کردیم و ذهنمان کاملاً خالی نیست و میتوانیم دربارهی آنها فکر کنیم. یکی اینکه ما مردم مانند غربیها اتحاد نداریم و مردمی متفرق و جدا از همیم. شما در ایران صد نفر را که یک فکر و یک هدف برای کشور داشته باشند پیدا نمیکنید. این از بدترین و نابودکنندهترین عیبهای یک جامعه است. تنها در یک شهر یا یک کشور کنار هم بودن کافی نیست که یک مردمی شایستهی یک زندگی آبرومند باشند. باید میانشان همبستگی و همدستی باشد. دوم ، که آن هم به تفرقه میان مردم بستگی دارد ، اعتماد است. مردم ایران به علت همان تفرقهای که میانشان حاکم است ، به هم اعتماد کمی دارند. مردمی که پراکندهاند و نمیتوانند بهم اعتماد کنند از دشوارترین کارها میانشان اتحاد ایجاد کردنست. اتحاد هم که نباشد هیچ کار بزرگی انجام نمیگیرد. سوم ، گفتیم که دمکراسی در این کشور موانعی دارد و تا آن موانع هست ، دمکراسی در اینجا پا نخواهد گرفت. باید جستجو کرد و آن موانع را پیدا کرد. این سه عامل را با بیاعتنایی به میهن کنار هم بگذارید ، خودتان به ریشهی بدبختیها و درماندگیهامان نزدیک خواهید شد. اما چاره. چاره به این دردها را بهتر از همه آنست که از مطالب آن کانال بخوانید. مطالب آن کانال چیزهایی نیست که در جاهای دیگر پیدا شود.
یک چیزی که باید در نظر گرفت آنست که مردان و زنان بافهم ، خردمند و دلسوز در این کشور به اندازهی کافی هستند و جای نومیدی نیست. از آن طرف یک بخش بزرگی از مردم هم بسیار نادان و ناآگاهند. نباید فکر شود که در چاره به بدبختیها و گرفتاریها باید همهی آن مردم دانا و آگاه شوند. چنین کاری نه لزومی دارد و نه میتوان معطل آنها شد. چیزی که لازم هست ، اتحاد دستههایی از آن مردان و زنان بافهم و دلسوز است. آنها آموزگاران مردم خواهند بود.
آن کانال هم هدفش همین است و در این راه کوشش میکند.
🔹پس از آنکه گفتگو به اینجا رسید ، سه همسفر تو گویی گفتههاشان را بازنگری میکنند. گفتهها و پرسشهاشان را بیاد آورده به پاسخها میاندیشیدند و سخنانی در تأیید نتیجههایی که گرفته بودند میگفتند.
🔹سپس پرسشهایی دربارهی کانال تلگرامی پاکدینی پرسیدند که محمود به آنها پاسخ میداد. چنان سرگرم گفتگو و پرسش و پاسخها بودند که باورشان نمیشد سفرشان به پایان آمده و هنگام جدایی رسیده است.
پایان
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🍃
🌸🍃
🍃🌸🍃
البته در لابلای گفتگو به چند چیز اشاره کردیم و ذهنمان کاملاً خالی نیست و میتوانیم دربارهی آنها فکر کنیم. یکی اینکه ما مردم مانند غربیها اتحاد نداریم و مردمی متفرق و جدا از همیم. شما در ایران صد نفر را که یک فکر و یک هدف برای کشور داشته باشند پیدا نمیکنید. این از بدترین و نابودکنندهترین عیبهای یک جامعه است. تنها در یک شهر یا یک کشور کنار هم بودن کافی نیست که یک مردمی شایستهی یک زندگی آبرومند باشند. باید میانشان همبستگی و همدستی باشد. دوم ، که آن هم به تفرقه میان مردم بستگی دارد ، اعتماد است. مردم ایران به علت همان تفرقهای که میانشان حاکم است ، به هم اعتماد کمی دارند. مردمی که پراکندهاند و نمیتوانند بهم اعتماد کنند از دشوارترین کارها میانشان اتحاد ایجاد کردنست. اتحاد هم که نباشد هیچ کار بزرگی انجام نمیگیرد. سوم ، گفتیم که دمکراسی در این کشور موانعی دارد و تا آن موانع هست ، دمکراسی در اینجا پا نخواهد گرفت. باید جستجو کرد و آن موانع را پیدا کرد. این سه عامل را با بیاعتنایی به میهن کنار هم بگذارید ، خودتان به ریشهی بدبختیها و درماندگیهامان نزدیک خواهید شد. اما چاره. چاره به این دردها را بهتر از همه آنست که از مطالب آن کانال بخوانید. مطالب آن کانال چیزهایی نیست که در جاهای دیگر پیدا شود.
یک چیزی که باید در نظر گرفت آنست که مردان و زنان بافهم ، خردمند و دلسوز در این کشور به اندازهی کافی هستند و جای نومیدی نیست. از آن طرف یک بخش بزرگی از مردم هم بسیار نادان و ناآگاهند. نباید فکر شود که در چاره به بدبختیها و گرفتاریها باید همهی آن مردم دانا و آگاه شوند. چنین کاری نه لزومی دارد و نه میتوان معطل آنها شد. چیزی که لازم هست ، اتحاد دستههایی از آن مردان و زنان بافهم و دلسوز است. آنها آموزگاران مردم خواهند بود.
آن کانال هم هدفش همین است و در این راه کوشش میکند.
🔹پس از آنکه گفتگو به اینجا رسید ، سه همسفر تو گویی گفتههاشان را بازنگری میکنند. گفتهها و پرسشهاشان را بیاد آورده به پاسخها میاندیشیدند و سخنانی در تأیید نتیجههایی که گرفته بودند میگفتند.
🔹سپس پرسشهایی دربارهی کانال تلگرامی پاکدینی پرسیدند که محمود به آنها پاسخ میداد. چنان سرگرم گفتگو و پرسش و پاسخها بودند که باورشان نمیشد سفرشان به پایان آمده و هنگام جدایی رسیده است.
پایان
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🍃
🌸🍃
🍃🌸🍃
Telegram
پاکدینی ـ احمد کسروی
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.
کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad
تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran
اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info
کتاب سودمند
@KetabSudmand
یوتیوب
youtube.com/@pakdini
کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad
تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran
اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info
کتاب سودمند
@KetabSudmand
یوتیوب
youtube.com/@pakdini
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
92%
آری
8%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست پنجم : واژهای که بسیار شوم درآمده (سه از هشت)
روزی یکی از آشنایان این شعر حافظ را با یک لذتی خواند :
بعزم مرحلهی عشق پیش نِه قدمی
که سودها بری ار این سفر توانی کرد
گفتم : «عشق چیست؟.» در شگفت شده گفت : «مگر شما معنی عشق را نمیدانید؟!.» گفتم : «چرا میدانم. عشق دل باختن بکسی یا بچیزیست. عشق آنست که شما بزن خوشرویی دل بازید و در مهر او بیتاب گردید. این معنی ستودهایست که از عشق توان فهمید. ولی شاعران به پسران نیز عاشق میشدهاند. صوفیان با خدا هم عشقبازی میکردهاند. اینهاست معنیهایی که ما از عشق میشناسیم. شما در این شعر که خواندید کدام یکی از این معنیها را میفهمید؟!.»
چون پاسخی نتوانست و درماند ، خودم دنبالهی سخن را گرفته گفتم : «اگر بگویید معنی نخست (عشق بزن) را میفهمم که بیجاست. زیرا عشق به یک زن کاری اختیاری نیست تا کسی بگوید : «بعزم مرحلهی عشق پیش نِه قدمی». آنگاه از آن عشق سودی هم چشم نتوان داشت. حالیست که بیاختیار گریبانگیر آدمی گردد و بیتابش گرداند و از کارش بازدارد و چاره جز آن نیست که زن را بگیرد و همسر خود گرداند و از رنج و سوزش بازرهد. آمدیم بر سر معنی دوم (عشق به پسر). نخست آن عشق طبیعی نیست و جز کسان بیمار بآن دچار نگردند. آنگاه کاری ناپاکست. پس از همهی اینها اختیاری نیست. آنگاه آن هم سودی ندارد ، بلکه زیان بسیار دارد.
اگر بگویید که معنی سوم (عشق بخدا) خواسته شده در آنحال ایرادهای دیگر پیش خواهد آمد. نخست تو که صوفی نیستی تا از اندیشههای صوفیانه لذت بری. دوم حافظ صوفی نبوده که آن معنی را بخواهد. آنگاه در همان غزل پیش از آن بیت میگوید :
به سرّ جام جم آنگه نظر توانی کرد
که خاک میکده کحل البصر توانی کرد
در پشت سر آن نیز میگوید :
مباش بیمِی و مطرب که زیر چرخ کبود
کز این ترانه غم از دل برون توانی کرد
آیا با این شعرها معنا میدارد که بگوییم خواستش عشق بخداست؟!. من میخواستم آن بدانم که شما از این واژهی عشق چه معنایی در اندیشه دارید؟ چه چیزی به پیش چشم میآورید که بدانسان لذت میبرید؟!. پرسش من از شما اینست.
با لبخندی گفت : «راستش آنست که من معنای روشنی از این بیت در اندیشه نداشتم. این شرحی که شما دادید هیچگاه باندیشهی من نیامده بود. ما عادت کردهایم که این شعرها را بخوانیم و یک معنای ناروشنی بفهمیم و لذت بریم. من اقرار میکنم که عشق در شعرهای ما یک کلمهی مبهمی است. ما نیز به همان ابهامش قانع شده شعر را میخوانیم».
گفتم : راستش گفتی. درد اینجاست که این تنها دربارهی عشق نیست ، در دیگر عنوانها نیز چنانست. مثلاً : واژههای تمدن ، اخلاق ، دین ، سیاست ، فرهنگ (یا تربیت) ؛ چیزهاییست که بزبانها افتاده و همهی آنها اینحال را میدارد. از هیچ کدام معنی روشنی در دلها نیست. ما آزمودیم هنگامی که از کسی میپرسیم : تمدن یا دین یا اخلاق چیست درمیماند و پاسخی نمیتواند. بارها دیده شده کسی دربارهی «اخلاق» گفتار نوشته و آورده که ما بچاپ رسانیم و چون پرسیدهایم «اخلاق چیست؟!.» پاسخ درستی نتوانسته و درمانده. بیشُوَند نیست که همیشه میگوییم : این مردم گیجسر شدهاند ، بیشُوند نیست که همیشه از گیجسری مردم گلهها مینویسیم.
شما نیک اندیشید که مردمی با چنین گرفتاری کارشان بکجا تواند رسید؟!. مثلاً میگویم : مردمی که معنی راست تمدن را نمیدانند ، در شاهراه تمدن چه پیشرفتی توانند داشت؟!. مردمی که معنی اخلاق را نمیدانند ، چگونه خیمهای خود را نیک توانند گردانید؟!. مردمی که معنی راست «فرهنگ» را نمیدانند آیا جز این تواند بود که بدخواهانی بمیان افتند و دستگاهی بزرگی چینند و بنام فرهنگ بآشفته گردانیدن مغزهای جوانان کوشند؟!
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
📝 نشست پنجم : واژهای که بسیار شوم درآمده (سه از هشت)
روزی یکی از آشنایان این شعر حافظ را با یک لذتی خواند :
بعزم مرحلهی عشق پیش نِه قدمی
که سودها بری ار این سفر توانی کرد
گفتم : «عشق چیست؟.» در شگفت شده گفت : «مگر شما معنی عشق را نمیدانید؟!.» گفتم : «چرا میدانم. عشق دل باختن بکسی یا بچیزیست. عشق آنست که شما بزن خوشرویی دل بازید و در مهر او بیتاب گردید. این معنی ستودهایست که از عشق توان فهمید. ولی شاعران به پسران نیز عاشق میشدهاند. صوفیان با خدا هم عشقبازی میکردهاند. اینهاست معنیهایی که ما از عشق میشناسیم. شما در این شعر که خواندید کدام یکی از این معنیها را میفهمید؟!.»
چون پاسخی نتوانست و درماند ، خودم دنبالهی سخن را گرفته گفتم : «اگر بگویید معنی نخست (عشق بزن) را میفهمم که بیجاست. زیرا عشق به یک زن کاری اختیاری نیست تا کسی بگوید : «بعزم مرحلهی عشق پیش نِه قدمی». آنگاه از آن عشق سودی هم چشم نتوان داشت. حالیست که بیاختیار گریبانگیر آدمی گردد و بیتابش گرداند و از کارش بازدارد و چاره جز آن نیست که زن را بگیرد و همسر خود گرداند و از رنج و سوزش بازرهد. آمدیم بر سر معنی دوم (عشق به پسر). نخست آن عشق طبیعی نیست و جز کسان بیمار بآن دچار نگردند. آنگاه کاری ناپاکست. پس از همهی اینها اختیاری نیست. آنگاه آن هم سودی ندارد ، بلکه زیان بسیار دارد.
اگر بگویید که معنی سوم (عشق بخدا) خواسته شده در آنحال ایرادهای دیگر پیش خواهد آمد. نخست تو که صوفی نیستی تا از اندیشههای صوفیانه لذت بری. دوم حافظ صوفی نبوده که آن معنی را بخواهد. آنگاه در همان غزل پیش از آن بیت میگوید :
به سرّ جام جم آنگه نظر توانی کرد
که خاک میکده کحل البصر توانی کرد
در پشت سر آن نیز میگوید :
مباش بیمِی و مطرب که زیر چرخ کبود
کز این ترانه غم از دل برون توانی کرد
آیا با این شعرها معنا میدارد که بگوییم خواستش عشق بخداست؟!. من میخواستم آن بدانم که شما از این واژهی عشق چه معنایی در اندیشه دارید؟ چه چیزی به پیش چشم میآورید که بدانسان لذت میبرید؟!. پرسش من از شما اینست.
با لبخندی گفت : «راستش آنست که من معنای روشنی از این بیت در اندیشه نداشتم. این شرحی که شما دادید هیچگاه باندیشهی من نیامده بود. ما عادت کردهایم که این شعرها را بخوانیم و یک معنای ناروشنی بفهمیم و لذت بریم. من اقرار میکنم که عشق در شعرهای ما یک کلمهی مبهمی است. ما نیز به همان ابهامش قانع شده شعر را میخوانیم».
گفتم : راستش گفتی. درد اینجاست که این تنها دربارهی عشق نیست ، در دیگر عنوانها نیز چنانست. مثلاً : واژههای تمدن ، اخلاق ، دین ، سیاست ، فرهنگ (یا تربیت) ؛ چیزهاییست که بزبانها افتاده و همهی آنها اینحال را میدارد. از هیچ کدام معنی روشنی در دلها نیست. ما آزمودیم هنگامی که از کسی میپرسیم : تمدن یا دین یا اخلاق چیست درمیماند و پاسخی نمیتواند. بارها دیده شده کسی دربارهی «اخلاق» گفتار نوشته و آورده که ما بچاپ رسانیم و چون پرسیدهایم «اخلاق چیست؟!.» پاسخ درستی نتوانسته و درمانده. بیشُوَند نیست که همیشه میگوییم : این مردم گیجسر شدهاند ، بیشُوند نیست که همیشه از گیجسری مردم گلهها مینویسیم.
شما نیک اندیشید که مردمی با چنین گرفتاری کارشان بکجا تواند رسید؟!. مثلاً میگویم : مردمی که معنی راست تمدن را نمیدانند ، در شاهراه تمدن چه پیشرفتی توانند داشت؟!. مردمی که معنی اخلاق را نمیدانند ، چگونه خیمهای خود را نیک توانند گردانید؟!. مردمی که معنی راست «فرهنگ» را نمیدانند آیا جز این تواند بود که بدخواهانی بمیان افتند و دستگاهی بزرگی چینند و بنام فرهنگ بآشفته گردانیدن مغزهای جوانان کوشند؟!
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
92%
آری
8%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
🔸 میخواهند با هایهوی جلو ما را گیرند ـ1ـ (یک از دو)
چندی پیش شنیدم آخوندی در هفتهنامهای در تهران گفتاری زیر عنوان «مدعی پیامبری» آغاز کرده که سخنی از من میدارد. چون نویسنده را میشناختم که کیست و خواستش چیست نوشتههایش نخواندم تا در هفتهی گذشته نوشتهای از آقای یزدانیان از خراسان در پاسخ او رسید که در شمارهی گذشته به چاپ رسانیدیم.
داستان او اینست که در سال 1315 که به تبریز رفته بودم او با دیگری بدیدنم آمدند و چون نشستند و کمی درمیانه گذشت گفتند میخواهیم سخنانی با شما در تنهایی بگوییم. رفتیم باتاق دیگر. نخست گلهی بسیاری از رضاشاه (که در همان روزها با ولیعهدش به تبریز خواستی آمد) سرودند و سپس چنین گفتند : «شما پیمان را آغاز کردهاید و کوششهایی میکنید. ما میخواهیم با شما همدست باشیم و بشما بیعت کنیم. ولی شما باصلاح ایران تنها میکوشید. باید باصلاح همهی جهان کوشید؟!.».
مرا این سخن شگفت افتاد. چه دیدم از گام نخست به برتریفروشی پرداختند و میخواهند برتری اندیشهی خود را نشان دهند : «شما باصلاح ایران تنها میکوشید. باید باصلاح همهی جهان کوشید». این یک بیماری در ایرانیانست که با صد نادانی ، در هر گفتگو و جستجویی ، برتری فروشند و به هر کسی راه نمایند و پند دهند. در آن روزها یکی از گرفتاریهای من همین میبود. بسیار کسانی یکهکاره برخاسته به نزد من میآمدند برای اینکه بمن بگویند : «شما چنین میکنید ، ولی اگر چنان کنید بهتر خواهد بود».
با خود گفتم : از چنین کسانی جز دلآزاری چه تواند برخاست؟! آنگاه اینان از کلمهی «اصلاح» چه معنایی میفهمند که بآن آسانی میشمارند. تو گویی سخن از چایی خوردنست که من میخواهم یک استکان خورم و آنان پیشنهاد میکنند چهار استکان باشد.
این نادانی دیگری از ایرانیان میبود که هر آخوندی ، هر طلبهای ، هر شاعری ، هر رماننویسی بآرزوی «اصلاﺡ» میافتاد و خود را «مصلح» مینامید ، و برای چنین کاری بسرمایهای نیاز نمیدید. در آن روزها با هر که از اینان بسخن میپرداختی میدیدی دم از «اصلاح» میزند.
از همینجا پی به نافهمی آنان بردم. ولی از آنجا که در این شاهراه خدایی که ما پیش گرفتهایم نباید جلو کسی را گرفته از همراهی بازداریم ، نباید به سهشهای خود ارج گزارده از هر که نومید باشیم دورش رانیم بآنان نیز سخن رنجاننده نراندم. تنها این گفتم : چون ما همهی سخنان خود را نگفتهایم نمیدانم شما تا به پایان همراهی خواهید توانست یا نه؟.. گفتند : همه را بما بگو. گفتم آنچه را که ننوشتهام نباید هم بگویم. من نیز این راه را گام بگام میپیمایم.
اینها سخنانی بود که در چند نشست میانهی من و ایشان رفت. با همین سخنان چون به تهران بازگشتم نامههایی میفرستادند. گاهی پرسشهایی میکردند ، گاهی بوالفضولانه راهنماییها مینمودند. در یک نامهای نوشته بودند : شما از امام زمان گفتگو نمیکنید و دلیلها بهستی او نمیآورید. در دیگری نوشته بودند : چنین پیداست که شما به بودن او باور نمیدارید.
من در آن روزها از امام زمان (یا امام ناپیدا) سخنی نمیراندم و نمیبایست برانم. ما در آن روزها به بنیادگزاری پرداخته راه گفتگو از دین را هموار میگردانیدیم ـ ما میبایست نخست روشن گردانیم : «در دین کسی را جز خدا جایگاهی نیست». «دین شناختن معنی جهان و زندگانیست». «دین باید با خرد و دانشها سازگار باشد». «خدا را در گردانیدن جهان آیینی هست که چیزی بیرون از آن نتواند بود». اینها هر کدام جستار بسیار ارجداری است که میبایست روشن گردانیم. دینداران نه تنها اینها را نمیدانستند باورهاشان بیکبار آخشیج اینها میبود.
تا اینها روشن نگردیده بود نبایستی بگفتگو از امام ناپیدا یا از مانندهای آن پردازیم. نبایستی سخنی از کیشها برانیم. از اینرو کسانی که در نزد من سخن از امام زمان بمیان میآوردند جلوشان گرفته نمیگزاردم. بآن آخوند نیز که بارها مینوشت پاسخ دادم امام زمان با آن نشانیهایی که در کتابها برایش شمردهاند اگر بیاید همه کس او را خواهند شناخت.
کسی که اگر بیاید آفتاب بازگشته از مغرب سر خواهد زد ، و فرشتهای درمیان آسمان و زمین پیدا شده آواز خواهد داد ، و دجال و سفیانی از یکسو و سید خراسانی از سوی دیگر پدیدار خواهند گردید ، یاران او با «طیالارض» در مکه در نزد او خواهند بود ، و توپ و تفنگ و تانک از کار افتاده جنگها همه با شمشیر خواهد بود با این نشانیها کسی او را انکار نخواهد کرد.
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 میخواهند با هایهوی جلو ما را گیرند ـ1ـ (یک از دو)
چندی پیش شنیدم آخوندی در هفتهنامهای در تهران گفتاری زیر عنوان «مدعی پیامبری» آغاز کرده که سخنی از من میدارد. چون نویسنده را میشناختم که کیست و خواستش چیست نوشتههایش نخواندم تا در هفتهی گذشته نوشتهای از آقای یزدانیان از خراسان در پاسخ او رسید که در شمارهی گذشته به چاپ رسانیدیم.
داستان او اینست که در سال 1315 که به تبریز رفته بودم او با دیگری بدیدنم آمدند و چون نشستند و کمی درمیانه گذشت گفتند میخواهیم سخنانی با شما در تنهایی بگوییم. رفتیم باتاق دیگر. نخست گلهی بسیاری از رضاشاه (که در همان روزها با ولیعهدش به تبریز خواستی آمد) سرودند و سپس چنین گفتند : «شما پیمان را آغاز کردهاید و کوششهایی میکنید. ما میخواهیم با شما همدست باشیم و بشما بیعت کنیم. ولی شما باصلاح ایران تنها میکوشید. باید باصلاح همهی جهان کوشید؟!.».
مرا این سخن شگفت افتاد. چه دیدم از گام نخست به برتریفروشی پرداختند و میخواهند برتری اندیشهی خود را نشان دهند : «شما باصلاح ایران تنها میکوشید. باید باصلاح همهی جهان کوشید». این یک بیماری در ایرانیانست که با صد نادانی ، در هر گفتگو و جستجویی ، برتری فروشند و به هر کسی راه نمایند و پند دهند. در آن روزها یکی از گرفتاریهای من همین میبود. بسیار کسانی یکهکاره برخاسته به نزد من میآمدند برای اینکه بمن بگویند : «شما چنین میکنید ، ولی اگر چنان کنید بهتر خواهد بود».
با خود گفتم : از چنین کسانی جز دلآزاری چه تواند برخاست؟! آنگاه اینان از کلمهی «اصلاح» چه معنایی میفهمند که بآن آسانی میشمارند. تو گویی سخن از چایی خوردنست که من میخواهم یک استکان خورم و آنان پیشنهاد میکنند چهار استکان باشد.
این نادانی دیگری از ایرانیان میبود که هر آخوندی ، هر طلبهای ، هر شاعری ، هر رماننویسی بآرزوی «اصلاﺡ» میافتاد و خود را «مصلح» مینامید ، و برای چنین کاری بسرمایهای نیاز نمیدید. در آن روزها با هر که از اینان بسخن میپرداختی میدیدی دم از «اصلاح» میزند.
از همینجا پی به نافهمی آنان بردم. ولی از آنجا که در این شاهراه خدایی که ما پیش گرفتهایم نباید جلو کسی را گرفته از همراهی بازداریم ، نباید به سهشهای خود ارج گزارده از هر که نومید باشیم دورش رانیم بآنان نیز سخن رنجاننده نراندم. تنها این گفتم : چون ما همهی سخنان خود را نگفتهایم نمیدانم شما تا به پایان همراهی خواهید توانست یا نه؟.. گفتند : همه را بما بگو. گفتم آنچه را که ننوشتهام نباید هم بگویم. من نیز این راه را گام بگام میپیمایم.
اینها سخنانی بود که در چند نشست میانهی من و ایشان رفت. با همین سخنان چون به تهران بازگشتم نامههایی میفرستادند. گاهی پرسشهایی میکردند ، گاهی بوالفضولانه راهنماییها مینمودند. در یک نامهای نوشته بودند : شما از امام زمان گفتگو نمیکنید و دلیلها بهستی او نمیآورید. در دیگری نوشته بودند : چنین پیداست که شما به بودن او باور نمیدارید.
من در آن روزها از امام زمان (یا امام ناپیدا) سخنی نمیراندم و نمیبایست برانم. ما در آن روزها به بنیادگزاری پرداخته راه گفتگو از دین را هموار میگردانیدیم ـ ما میبایست نخست روشن گردانیم : «در دین کسی را جز خدا جایگاهی نیست». «دین شناختن معنی جهان و زندگانیست». «دین باید با خرد و دانشها سازگار باشد». «خدا را در گردانیدن جهان آیینی هست که چیزی بیرون از آن نتواند بود». اینها هر کدام جستار بسیار ارجداری است که میبایست روشن گردانیم. دینداران نه تنها اینها را نمیدانستند باورهاشان بیکبار آخشیج اینها میبود.
تا اینها روشن نگردیده بود نبایستی بگفتگو از امام ناپیدا یا از مانندهای آن پردازیم. نبایستی سخنی از کیشها برانیم. از اینرو کسانی که در نزد من سخن از امام زمان بمیان میآوردند جلوشان گرفته نمیگزاردم. بآن آخوند نیز که بارها مینوشت پاسخ دادم امام زمان با آن نشانیهایی که در کتابها برایش شمردهاند اگر بیاید همه کس او را خواهند شناخت.
کسی که اگر بیاید آفتاب بازگشته از مغرب سر خواهد زد ، و فرشتهای درمیان آسمان و زمین پیدا شده آواز خواهد داد ، و دجال و سفیانی از یکسو و سید خراسانی از سوی دیگر پدیدار خواهند گردید ، یاران او با «طیالارض» در مکه در نزد او خواهند بود ، و توپ و تفنگ و تانک از کار افتاده جنگها همه با شمشیر خواهد بود با این نشانیها کسی او را انکار نخواهد کرد.
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸