📖 باید معنی درست مشروطه[=دمکراسی] را فهمید و بدیگران هم فهمانید
🖌 احمد کسروی
🔸 یک از یک
در این راه که ماییم نخست باید معنی زیست تودهای را فهمید و از آیین آن آگاه گردید ، و معنی درست مشروطه و سررشتهداری توده را شناخت. باید اینها را نیک فهمید و بدیگران نیز فهمانید. اینست آنچه در گام نخست باید کرد.
خواهند گفت : مگر ما معنی اینها را نمیدانیم؟!. اینها چیزهاییست که هر کسی بارها شنیده ، دیگر چه نیاز که دوباره بآنها پردازیم؟ چه نیاز که دوباره بشنویم یا بشنوانیم؟!...
میگویم : شنیدهاید ، ولی بیشترتان ندانستهاید. شنیدن جز از دانستن میباشد ، و بهتر است من معنی دانستن را روشن گردانم :
«دانستن» آنست که کسی در یک زمینه راست از کج بازشناسد ، و با دلیل راست را باور کند و به دل سپارد و کج را بیکبار بیرون گرداند. یک اندیشه تا یکرُویه[=قطعی] نگردد و بیگمان نشود آن را «دانستن» نتوان شمرد.
مثلاً دربارهی زمین از باستانزمان گفتگوهایی درمیان بوده. برخی از علما آن را مسطح میپنداشتند و برخی کروی میگفتند ، ولی هیچ یکی دلیلی نداشتند و راست از کج جدا نمیگردید و اینبود حال زمین «دانسته» نبود. ولی چون در چند قرن پیش علما موضوع را یکرویه گردانیده با دلیل «کروی» بودن آن را ثابت کردند ، در این هنگام بود که حال زمین «دانسته» گردید.
همین امروز اگر فرض کنیم یک کسی از یکسو کروی بودن زمین را شنیده و از یکسو مسطح بودن آن بگوشش خورده ، و برای هر دو در دلِ خود جا باز کرده و بیآنکه راست یا کج بودن کدام یکی را بداند و یا دلیلی دربارهی یکسو داشته باشد ـ این شنیدههای او «دانستن» شمرده نخواهد شد.
امروز یکی از گرفتاریها اینست که چون سخنان پراکنده فراوان است ، بیشتر مردم ، در بیشتر موضوعها دو گونه شنیده و دو گونه بدل سپارده ، و اینست گیج و درمانده گردیدهاند.
یکی از مهمترین موضوعها دین و خداشناسیست. اینان در آن باره از یکسو کتابهای دینی را خوانده و یا از زبانها شنیدهاند. از آنسوی از بیست و سی سال پیش پای فلسفهی مادّی بایران رسیده و در روزنامهها و مهنامهها پیاپی گفتارها دربارهی ریشخند بخدا و دین ترجمه گردیده ، که اینها را هم خوانده و در دل جا دادهاند.
بدینسان دو رشته اندیشههای متضاد را فراگرفتهاند بیآنکه راست از کج بازشناسند و بیآنکه دلیلهای روشنی دربارهی یکسو بیاموزند. اینست نه دین دارند و نه بیدین میباشند و درمیانهی دین و بیدینی گیج و سرگردان روز میگزارند.
اینان خود ، آنها را «دانستن» میشمارند. اینست شما اگر از خدا سخن رانید و دلیلها بهستی آن یاد کنید ، سر پیش آورند و با شما در گفتگو همباز[=شریک] گردند. و اگر جایش افتد بنام دین و خداشناسی بمردم پند آموزند و اندرز سرایند ، و اگر کسی از بیدینی سخن راند و گفتههای نیتچه و باخنر و دیگر پیشوایان فلسفهی مادّی را یاد کند با او نیز همآواز گردند و همداستانی نمایند ، و اگر پایش افتد بمردم درس بیدینی دهند.
این حالیست که امروز هزاران کسان گرفتارند و ما هر روز گفتارهای آنان را میشنویم و رفتارهاشان میبینیم. بسیاری از ملایان که از دین نان میخورند همین حال را میدارند.
روزنامهنویسان که امروزها گاهگاهی نام دین میبرند و هواداری از خود نشان میدهند ، بیشتر آنان بارها گفتار در بیدینی نوشتهاند و هنوز آن گفتارها فراموش نگردیده.
خواستم گفتگو از دین نیست. این را برای مثل یاد کردم. میخواهم بگویم : دین که گرانمایهترین چیز است این حال آنست. فلان آخوند از یکسو بالای منبر میرود و مردم را بدین میخواند و کتاب نوشته پراکنده میکند ، و از یکسو در فلان مجلس مینشیند و میگوید : «ما از دین هم چیزی نفهمیدیم».
اینان معنی دین را نمیدانند. شما اگر از هر کدام بپرسید : «دین چیست و برای چیست؟» درمانند. یک چیزهای کمی را شنیده و یا خواندهاند و بآن نیز باوری ندارند و متزلزلند.
در همه چیز چنینند ، و این نتیجهی آن سخنان متضادیست که در هر زمینه درمیان توده منتشر میباشد. همان مشروطه در ایران با چه رنجهایی بدست آمده ، چه خونهایی در آن راه ریخته شده ، چه مردان گرانمایهای بالای دار رفتهاند. پس از ده سال کشاکش یک قانون اساسی و یک حکومت مشروطه در این کشور برقرار گردیده. ولی سی و اند سال میگذرد و هنوز عقیدهها دربارهی آن یکرویه نشده و هنوز معنی آن دانسته نگردیده.
یک دسته در همان آغاز کار مخالفت کردند و ایستادگیها نمودند و کنون همانان یا بازماندگانشان هستند و هنوز زبانهاشان به بدگویی از مشروطه باز است. از آنسوی عقیدههای فراوان بسیاری که با مشروطه مخالفت آشکار دارد درمیان توده رواج دارد.
بدتر از همه حال آن جوانانست که بار آمدهاند و یک حکومت مشروطهی مفت و بیرنج بدستشان افتاده و بیشترشان جز عقیدههای سست و مشوّبی دربارهی آن ندارند.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 یک از یک
در این راه که ماییم نخست باید معنی زیست تودهای را فهمید و از آیین آن آگاه گردید ، و معنی درست مشروطه و سررشتهداری توده را شناخت. باید اینها را نیک فهمید و بدیگران نیز فهمانید. اینست آنچه در گام نخست باید کرد.
خواهند گفت : مگر ما معنی اینها را نمیدانیم؟!. اینها چیزهاییست که هر کسی بارها شنیده ، دیگر چه نیاز که دوباره بآنها پردازیم؟ چه نیاز که دوباره بشنویم یا بشنوانیم؟!...
میگویم : شنیدهاید ، ولی بیشترتان ندانستهاید. شنیدن جز از دانستن میباشد ، و بهتر است من معنی دانستن را روشن گردانم :
«دانستن» آنست که کسی در یک زمینه راست از کج بازشناسد ، و با دلیل راست را باور کند و به دل سپارد و کج را بیکبار بیرون گرداند. یک اندیشه تا یکرُویه[=قطعی] نگردد و بیگمان نشود آن را «دانستن» نتوان شمرد.
مثلاً دربارهی زمین از باستانزمان گفتگوهایی درمیان بوده. برخی از علما آن را مسطح میپنداشتند و برخی کروی میگفتند ، ولی هیچ یکی دلیلی نداشتند و راست از کج جدا نمیگردید و اینبود حال زمین «دانسته» نبود. ولی چون در چند قرن پیش علما موضوع را یکرویه گردانیده با دلیل «کروی» بودن آن را ثابت کردند ، در این هنگام بود که حال زمین «دانسته» گردید.
همین امروز اگر فرض کنیم یک کسی از یکسو کروی بودن زمین را شنیده و از یکسو مسطح بودن آن بگوشش خورده ، و برای هر دو در دلِ خود جا باز کرده و بیآنکه راست یا کج بودن کدام یکی را بداند و یا دلیلی دربارهی یکسو داشته باشد ـ این شنیدههای او «دانستن» شمرده نخواهد شد.
امروز یکی از گرفتاریها اینست که چون سخنان پراکنده فراوان است ، بیشتر مردم ، در بیشتر موضوعها دو گونه شنیده و دو گونه بدل سپارده ، و اینست گیج و درمانده گردیدهاند.
یکی از مهمترین موضوعها دین و خداشناسیست. اینان در آن باره از یکسو کتابهای دینی را خوانده و یا از زبانها شنیدهاند. از آنسوی از بیست و سی سال پیش پای فلسفهی مادّی بایران رسیده و در روزنامهها و مهنامهها پیاپی گفتارها دربارهی ریشخند بخدا و دین ترجمه گردیده ، که اینها را هم خوانده و در دل جا دادهاند.
بدینسان دو رشته اندیشههای متضاد را فراگرفتهاند بیآنکه راست از کج بازشناسند و بیآنکه دلیلهای روشنی دربارهی یکسو بیاموزند. اینست نه دین دارند و نه بیدین میباشند و درمیانهی دین و بیدینی گیج و سرگردان روز میگزارند.
اینان خود ، آنها را «دانستن» میشمارند. اینست شما اگر از خدا سخن رانید و دلیلها بهستی آن یاد کنید ، سر پیش آورند و با شما در گفتگو همباز[=شریک] گردند. و اگر جایش افتد بنام دین و خداشناسی بمردم پند آموزند و اندرز سرایند ، و اگر کسی از بیدینی سخن راند و گفتههای نیتچه و باخنر و دیگر پیشوایان فلسفهی مادّی را یاد کند با او نیز همآواز گردند و همداستانی نمایند ، و اگر پایش افتد بمردم درس بیدینی دهند.
این حالیست که امروز هزاران کسان گرفتارند و ما هر روز گفتارهای آنان را میشنویم و رفتارهاشان میبینیم. بسیاری از ملایان که از دین نان میخورند همین حال را میدارند.
روزنامهنویسان که امروزها گاهگاهی نام دین میبرند و هواداری از خود نشان میدهند ، بیشتر آنان بارها گفتار در بیدینی نوشتهاند و هنوز آن گفتارها فراموش نگردیده.
خواستم گفتگو از دین نیست. این را برای مثل یاد کردم. میخواهم بگویم : دین که گرانمایهترین چیز است این حال آنست. فلان آخوند از یکسو بالای منبر میرود و مردم را بدین میخواند و کتاب نوشته پراکنده میکند ، و از یکسو در فلان مجلس مینشیند و میگوید : «ما از دین هم چیزی نفهمیدیم».
اینان معنی دین را نمیدانند. شما اگر از هر کدام بپرسید : «دین چیست و برای چیست؟» درمانند. یک چیزهای کمی را شنیده و یا خواندهاند و بآن نیز باوری ندارند و متزلزلند.
در همه چیز چنینند ، و این نتیجهی آن سخنان متضادیست که در هر زمینه درمیان توده منتشر میباشد. همان مشروطه در ایران با چه رنجهایی بدست آمده ، چه خونهایی در آن راه ریخته شده ، چه مردان گرانمایهای بالای دار رفتهاند. پس از ده سال کشاکش یک قانون اساسی و یک حکومت مشروطه در این کشور برقرار گردیده. ولی سی و اند سال میگذرد و هنوز عقیدهها دربارهی آن یکرویه نشده و هنوز معنی آن دانسته نگردیده.
یک دسته در همان آغاز کار مخالفت کردند و ایستادگیها نمودند و کنون همانان یا بازماندگانشان هستند و هنوز زبانهاشان به بدگویی از مشروطه باز است. از آنسوی عقیدههای فراوان بسیاری که با مشروطه مخالفت آشکار دارد درمیان توده رواج دارد.
بدتر از همه حال آن جوانانست که بار آمدهاند و یک حکومت مشروطهی مفت و بیرنج بدستشان افتاده و بیشترشان جز عقیدههای سست و مشوّبی دربارهی آن ندارند.
👇
من گاهی سخنان شگفتی میشنوم : فلان جوان میآید و مینشیند و زبان بسخن میگشاید و چنین میگوید : «شما طرفداری از مشروطه میکنید؟!. امروز دنیا عوض شده. دیگر مشروطه یا دمکراسی طرفدار ندارد» ، یا میگوید : «این مردم لایق دمکراسی نیستند. باید اینها را با دیکتاتوری اداره کرد» یا میگوید : «ما از دیگران عقب ماندهایم. مشروطه ما را عقب گذاشته. باید تند برویم تا بدیگران برسیم». [1] اینها سخنانی است که در نزد ما میگویند. پیداست که درمیان خودشان سخنان رنگینتر دیگری بزبان میآورند.
قانون اساسی کشور بر روی مشروطه و دمکراسیست ، ولی اینان آن را نمیپسندند و با زبانهای شگفتی خرده میگیرند و هر یکی اندیشههای بیجای دیگری در سر میدارند.
مشروطه بهنگامی که در ایران آغاز یافت معنی درست آن روشن نگردید. کسانی پیدا نشدند که معنی درست آن را بمردم شرح دهند و مزایای آن را روشن گردانند.
انبوه مردم از دربار قاجاری به تنگ آمده و در زیر فشار ستم کوفته شده و درپی قانون [و] عدالت بودند ، و چون مشروطه داده شد و مجلس برپا گردید دارالشورا را بیش از یک «عدالتخانه» نشناختند ، و اینبود تا دیرزمانی هرچه ستم میدیدند شکایت از آن بمجلس شورا میبردند و داد از آنجا میخواستند.
یک تبدل بزرگی در اندیشهها پدید نیامد ، و مردم فرقی را که در شکل زندگانی و طرز حکومت بایستی بود چندان درنیافتند و آن آمادگی که بایستی در توده پدید آید نیامد.
فرق مشروطه با خودکامگی (استبداد) تنها در بودن و نبودن قانون نیست. یک فرق بزرگ دیگر در آمادگی توده برای سررشتهداری و در شایستگی آنست. در مشروطه توده سررشتهی حکومت را خود بدست میگیرد و باید برای چنان کاری آماده و شایسته باشد.
در تودهی ایرانی چنین آمادگی پیدا نشد. اساساً مردم مشروطه را باین معنی نشناختند تا آماده باشند. پس از آن در ایران «فرقهی دمکرات» برپا گردید و در همهی شهرهای کشور شاخهها پیدا شد. این حزب در تاریخ نامی از خود گزاشت. دمکراتها بیشتر مردان غیرتمند و جانفشانی میبودند و کوششهای بسیار در راه پیشرفت مشروطه کردند. ولی معنی مشروطه یا سررشتهداری توده را نه خود نیک فهمیدند و نه بتوده توانستند فهمانید. امروز بسیاری از آنان که از دمکراتها بودند زندهاند. شما اگر بپرسید بیشتر آنان معنی درست مشروطه یا دمکراسی را شرح دادن نخواهند توانست ، و آنان که بتوانند ، از شمردن مزایای آن خواهند درماند. زیرا اینها چیزهاییست که خود آگاه نبودهاند و نمیباشند.
کوتاه سخن : ما در گام نخست بروشن گردانیدن معنی مشروطه ، و فهمانیدن آن بمردم ، و علاقهمند ساختن ایشان بکشور و آزادی آن ، خواهیم کوشید و با اندیشههای متضاد دیگر نبرد سختی خواهیم کرد.
از شمارهی آینده بگفتارهایی در این زمینه خواهیم پرداخت.
(بهمن 1320)
🔹 پانوشت :
1ـ با پیشرفتهایی که شوروی ، ایتالیا و آلمان کرده و فیروزیهایی که بدست آورده بودند (بویژه آلمان در آغاز جنگ جهانی) کسانی در ایران و دیگر کشورهای آسیایی دلباختهی شیوهی سررشتهداری ایشان شده و آرزوهایی در سر میپروراندند که مخالفت آشکار با دمکراسی داشت. در کشور ما «آلمانوفیلها» برای خود دستهای بودند ، یکی از آنان «آیتالله» کاشانی بود.
یک عده در این کشور بوده و هستند که تنها چیزهای تازه را درست و گرانبها میشمارند. اینان نوع حکومت و راستیها (حقایق) را نیز از جنس کفش و کلاه و مد میپندارند. به گمان ایشان در هر زمینهای باید دنبال تازهی آن بود. در آن زمان فاشیزم و کمونیزم که از دمکراسی دیرتر به ایران رسیده بود تازهتر و در نتیجه بهتر بشمار میرفت.
——————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
قانون اساسی کشور بر روی مشروطه و دمکراسیست ، ولی اینان آن را نمیپسندند و با زبانهای شگفتی خرده میگیرند و هر یکی اندیشههای بیجای دیگری در سر میدارند.
مشروطه بهنگامی که در ایران آغاز یافت معنی درست آن روشن نگردید. کسانی پیدا نشدند که معنی درست آن را بمردم شرح دهند و مزایای آن را روشن گردانند.
انبوه مردم از دربار قاجاری به تنگ آمده و در زیر فشار ستم کوفته شده و درپی قانون [و] عدالت بودند ، و چون مشروطه داده شد و مجلس برپا گردید دارالشورا را بیش از یک «عدالتخانه» نشناختند ، و اینبود تا دیرزمانی هرچه ستم میدیدند شکایت از آن بمجلس شورا میبردند و داد از آنجا میخواستند.
یک تبدل بزرگی در اندیشهها پدید نیامد ، و مردم فرقی را که در شکل زندگانی و طرز حکومت بایستی بود چندان درنیافتند و آن آمادگی که بایستی در توده پدید آید نیامد.
فرق مشروطه با خودکامگی (استبداد) تنها در بودن و نبودن قانون نیست. یک فرق بزرگ دیگر در آمادگی توده برای سررشتهداری و در شایستگی آنست. در مشروطه توده سررشتهی حکومت را خود بدست میگیرد و باید برای چنان کاری آماده و شایسته باشد.
در تودهی ایرانی چنین آمادگی پیدا نشد. اساساً مردم مشروطه را باین معنی نشناختند تا آماده باشند. پس از آن در ایران «فرقهی دمکرات» برپا گردید و در همهی شهرهای کشور شاخهها پیدا شد. این حزب در تاریخ نامی از خود گزاشت. دمکراتها بیشتر مردان غیرتمند و جانفشانی میبودند و کوششهای بسیار در راه پیشرفت مشروطه کردند. ولی معنی مشروطه یا سررشتهداری توده را نه خود نیک فهمیدند و نه بتوده توانستند فهمانید. امروز بسیاری از آنان که از دمکراتها بودند زندهاند. شما اگر بپرسید بیشتر آنان معنی درست مشروطه یا دمکراسی را شرح دادن نخواهند توانست ، و آنان که بتوانند ، از شمردن مزایای آن خواهند درماند. زیرا اینها چیزهاییست که خود آگاه نبودهاند و نمیباشند.
کوتاه سخن : ما در گام نخست بروشن گردانیدن معنی مشروطه ، و فهمانیدن آن بمردم ، و علاقهمند ساختن ایشان بکشور و آزادی آن ، خواهیم کوشید و با اندیشههای متضاد دیگر نبرد سختی خواهیم کرد.
از شمارهی آینده بگفتارهایی در این زمینه خواهیم پرداخت.
(بهمن 1320)
🔹 پانوشت :
1ـ با پیشرفتهایی که شوروی ، ایتالیا و آلمان کرده و فیروزیهایی که بدست آورده بودند (بویژه آلمان در آغاز جنگ جهانی) کسانی در ایران و دیگر کشورهای آسیایی دلباختهی شیوهی سررشتهداری ایشان شده و آرزوهایی در سر میپروراندند که مخالفت آشکار با دمکراسی داشت. در کشور ما «آلمانوفیلها» برای خود دستهای بودند ، یکی از آنان «آیتالله» کاشانی بود.
یک عده در این کشور بوده و هستند که تنها چیزهای تازه را درست و گرانبها میشمارند. اینان نوع حکومت و راستیها (حقایق) را نیز از جنس کفش و کلاه و مد میپندارند. به گمان ایشان در هر زمینهای باید دنبال تازهی آن بود. در آن زمان فاشیزم و کمونیزم که از دمکراسی دیرتر به ایران رسیده بود تازهتر و در نتیجه بهتر بشمار میرفت.
——————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
90%
آری
5%
نه
5%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «امروز چاره چیست؟»
🖌 احمد کسروی
📝 7ـ باید دربارهی قانون اساسی گفتگوهایی رود : (یک از هفت)
امروزها گاهی در روزنامهها نامی هم از قانون اساسی و از تغییر آن میرود. من هم در گفتههای خود از آن یادی کردم. اینست میخواهم در پایان کتاب گفتگویی هم از آن بمیان آورم. اینها بحثهاییست که من با خوانندگان بمیان گزارده میخواهم اندیشهها روشن گردد.
درمیان سخنان خود تاریخچهای از قانون اساسی یاد کردم. این قانون بدو بخش است : یکی اصل قانون و دیگری متمم آن. اصل قانون در روزهای نخست مشروطه در تهران نوشته شده و از مجلس گذشته و مظفرالدینشاه در بستر مرگ بآن دستینه[=امضاء] نهاده. این قانون تنها دربارهی مجلس شورا و حقوق و حدود آن میباشد و من نمیدانم کیها در تنظیم آن شرکت کردهاند.
اما متمم قانون سرگذشت درازی داشته. چنانکه گفتم تنظیم آن را آزادیخواهان تبریز خواستار شدند و خودشان چند موضوع (از جمله موضوع انجمنهای ایالتی و ولایتی) را پیشنهاد کردند. ولی چون قانون نوشته میشد ، از یکسو با دربار کشاکش سختی میرفت و با دخالت آنها موضوع سنا در قانون گنجانیده شده ، از سوی دیگر چون حاجی شیخ فضلالله بدستاویز همان قانون بیرق تکفیر افراشته بود ، موضوعهایی نیز برای اِسکات او جا داده شده. اصلهای یکم و دوم از انشای خود حاجی شیخ فضلالله است.
این تاریخچهی آن دو قانونست. آمدیم بموضوع تغییر ، در آن باره دو پرسش بمیان میآید :
1) قانون اساسی را میتوان تغییر داد؟..
2) آیا تغییر آن بصلاح ایرانست؟..
پرسش نخست پاسخش روشنست. بدیهیست که هر قانونی در جهان قابل تغییر است. بالاخره قانون برای مردمست ، مردم برای قانون نیستند.
این قانون بدانسان که گفتم از روی فهم و اختیار تدوین نگردیده و فشارهایی در تنظیم آن دخالت داشته. برخی از مواد آن ـ از جمله موضوع مجلس سنا و دخالت علما در وضع قانونها بموجب اصل دوم متمم قانون ـ هیچگاه مورد عمل نبوده و نتوانستی بود.
———————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
🖌 احمد کسروی
📝 7ـ باید دربارهی قانون اساسی گفتگوهایی رود : (یک از هفت)
امروزها گاهی در روزنامهها نامی هم از قانون اساسی و از تغییر آن میرود. من هم در گفتههای خود از آن یادی کردم. اینست میخواهم در پایان کتاب گفتگویی هم از آن بمیان آورم. اینها بحثهاییست که من با خوانندگان بمیان گزارده میخواهم اندیشهها روشن گردد.
درمیان سخنان خود تاریخچهای از قانون اساسی یاد کردم. این قانون بدو بخش است : یکی اصل قانون و دیگری متمم آن. اصل قانون در روزهای نخست مشروطه در تهران نوشته شده و از مجلس گذشته و مظفرالدینشاه در بستر مرگ بآن دستینه[=امضاء] نهاده. این قانون تنها دربارهی مجلس شورا و حقوق و حدود آن میباشد و من نمیدانم کیها در تنظیم آن شرکت کردهاند.
اما متمم قانون سرگذشت درازی داشته. چنانکه گفتم تنظیم آن را آزادیخواهان تبریز خواستار شدند و خودشان چند موضوع (از جمله موضوع انجمنهای ایالتی و ولایتی) را پیشنهاد کردند. ولی چون قانون نوشته میشد ، از یکسو با دربار کشاکش سختی میرفت و با دخالت آنها موضوع سنا در قانون گنجانیده شده ، از سوی دیگر چون حاجی شیخ فضلالله بدستاویز همان قانون بیرق تکفیر افراشته بود ، موضوعهایی نیز برای اِسکات او جا داده شده. اصلهای یکم و دوم از انشای خود حاجی شیخ فضلالله است.
این تاریخچهی آن دو قانونست. آمدیم بموضوع تغییر ، در آن باره دو پرسش بمیان میآید :
1) قانون اساسی را میتوان تغییر داد؟..
2) آیا تغییر آن بصلاح ایرانست؟..
پرسش نخست پاسخش روشنست. بدیهیست که هر قانونی در جهان قابل تغییر است. بالاخره قانون برای مردمست ، مردم برای قانون نیستند.
این قانون بدانسان که گفتم از روی فهم و اختیار تدوین نگردیده و فشارهایی در تنظیم آن دخالت داشته. برخی از مواد آن ـ از جمله موضوع مجلس سنا و دخالت علما در وضع قانونها بموجب اصل دوم متمم قانون ـ هیچگاه مورد عمل نبوده و نتوانستی بود.
———————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
86%
آری
14%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 معنی مشروطه[=دمکراسی] چیست؟..
🖌 احمد کسروی
🔸 یک از یک
اگر آدمیان همچون شیران و پلنگان ، در جنگل و کوهستان ، جدا از هم زیستندی بحکومت یا فرمانروایی نیاز نیفتادی. زیرا نیاز بفرمانروایی در نتیجهی باهم بودن و باهم زیستن خاندانها پدید آمده.
چون هزار خاندانی در یکجا گرد میآیند و یک آبادی پدید میآورند ، از همینجا یک رشته کارهایی پیدا میشود.
زیرا این خاندانها با یکدیگر نزاعها خواهند داشت و یک کسی و یا یک دادگاهی میخواهد که درمیان ایشان داوری کند ، برخی دزدان و راهزنانی پیدا خواهند شد و پاسبانی میخواهد که مواظب ایمنی باشد ، همچشمی و دشمنی با آبادیهای همسایه خواهند داشت و سپاهی میخواهد که از هجوم آنان جلو گیرد ، بیماری به خاندانها رو خواهد آورد و پزشکانی میخواهد که با آنها بنبرد کوشد ... این کارها و مانند اینها که در نتیجهی باهم زیستن پدید میآید و ما آنها را در این گفتار «کارهای تودهای» خواهیم نامید ، یک دستهای یا گروهی را میخواهد که آنها را بعهده گیرند و مجری گردانند. این دسته یا این گروه همانند که ما «حکومت» یا «فرمانروایی» یا «سررشتهداری» مینامیم.
چنانکه میدانیم در زمانهای باستان ، این فرمانروایی صورت خودکامگی یا «استبداد» میداشته. باینمعنی که یک کسی چیره میگردیده و مردم را زیردست میساخته و بدلخواه آنان را راه میبرده.
چیزی که هست این فرمانروایانِ خودکامه گاهی ستمگر بودند و بمردم ستم و آزار دریغ نمیگفتند و گاهی دادگر بودند و با زیردستان با مهربانی و دادگری رفتار میکردند ، بلکه برخی از آنان همچون «نادرشاه» آسایش بخود حرام ساخته شب و روز در راه کشور و مردم میکوشیدند.
هرچه هست مردم در آن فرمانروایی ، زیردست بوده از خود اختیاری نداشتند. از آنسوی در برابر کشور هم دارای وظیفهای نبودند و مسئولیتی متوجه آنان نمیشد. پادشاه چه ستمگر و چه دادگر ، مردم تنها میبایست مالیات پردازند ، و فرمان برند ، و به ستمها تاب آورند ، و بسربازی روند ، و همیشه دعاگو باشند ، و هیچگاه گفتگو از کشور و کارهای آن نکنند (صلاح مملکت خویش خسروان دانند). میبایست سرهاشان پایین انداخته بکسب و کار خود پردازند و جز در اندیشهی زندگانی خود نباشند.
این بود شکل فرمانروایی که تا قرنهای بسیار متمادی در جهان رواج داشت. ولی کمکم خردمندانی پیدا شدند و باینگونه فرمانروایی و اینگونه زندگانی ایراد گرفته گفتند : این بزندگانی «بردگان» شبیهتر است تا بزندگانی یک مردم آزاد.
اینان در معنی حکومت دقیق گردیده و آن را بحقیقت خود رسانیده گفتند : «حکومت یا سررشتهداری ازآنِ خود مردم است و هم باید خودشان اداره کنند. زیرا آن کارهایی که پادشاه یا حکومت میکند در واقع کارهای خود این توده است. چیزی که هست چون خودشان نمیتوانند همگی به آن کارها برخیزند اینست باید کسانی را از میان خود برگزینند و سررشتهی کارها را بدست آنان سپارند ، و خودشان نظارت بآنها کرده همیشه دربند پیشرفت کارها باشند».
این سخنان همه راست است و سراپا با مصالح تودهها سازگار است. اینبود در جهان رو به پیشرفت گزاشت. همین سخنان کوچک آتشها در کشورها برافروخت و پادشاهان خودکامهی بسیار بزرگ را از میان برداشت ، شارل دهمها و لویی شانزدهمها و محمدعلیمیرزاها و سلطان عبدالحمیدها زبون آنها گردیدند.
پیشرفت این سخنان در جهان بهترین نمونهای از نیروی حقیقت است. بهترین دلیل است که نیرو در جهان تنها توپ و تفنگ و تانک و بمب و خمپاره نیست. یک نیروی دیگری بالاتر از آنها هست ، و آن نیروی راستیهاست.
چیزی که هست این سخنان ، چنانکه از یکسو بسود مردم است از سوی دیگر یک بار سنگینی بدوش آنان میگزارد.
این سخن که «فرمانروایی یا سررشتهداری ازآنِ خود توده است» دو معنی دارد : یکی آنکه نباید یک پادشاهی با زور رشتهی کارها را بدست گیرد و بدلخواه پیش برد. دیگری اینکه خود مردم باید رشتهی کارها را بدست گیرند و مردانه کشور را راه برند ، باید هر یکی خود را وظیفهدار و پاسخده آبادی و استقلال آن کشور شناسند ، هر کسی بنوبت خود کوششهایی کنند. همین است معنی سررشتهداری توده.
اساساً معنی آزادی همینست. در زمانهای پیش که برده میخریدند و در خاندانها نگه میداشتند یک جدایی میان او با آزاد این بود که برده دارای اختیاری نبود و از آنسو در زندگانی نیز وظیفهای (جز فرمانبرداری بآقا) نداشت. ولی آزاد چنانکه خود اختیاری داشت وظیفهای نیز بگردن او بود. میبایست بکوشد و اسباب زندگانی خود و خاندانش را فراهم گرداند. آزادی لذت دارد و مایهی سرفرازیست ، لیکن با رنج و کوشش توأم میباشد.
یک تودهای چون شورش کرده و مشروطه طلبیده در واقع آزادی خواسته و بآن پادشاه یا دربار چنین گفته :
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 یک از یک
اگر آدمیان همچون شیران و پلنگان ، در جنگل و کوهستان ، جدا از هم زیستندی بحکومت یا فرمانروایی نیاز نیفتادی. زیرا نیاز بفرمانروایی در نتیجهی باهم بودن و باهم زیستن خاندانها پدید آمده.
چون هزار خاندانی در یکجا گرد میآیند و یک آبادی پدید میآورند ، از همینجا یک رشته کارهایی پیدا میشود.
زیرا این خاندانها با یکدیگر نزاعها خواهند داشت و یک کسی و یا یک دادگاهی میخواهد که درمیان ایشان داوری کند ، برخی دزدان و راهزنانی پیدا خواهند شد و پاسبانی میخواهد که مواظب ایمنی باشد ، همچشمی و دشمنی با آبادیهای همسایه خواهند داشت و سپاهی میخواهد که از هجوم آنان جلو گیرد ، بیماری به خاندانها رو خواهد آورد و پزشکانی میخواهد که با آنها بنبرد کوشد ... این کارها و مانند اینها که در نتیجهی باهم زیستن پدید میآید و ما آنها را در این گفتار «کارهای تودهای» خواهیم نامید ، یک دستهای یا گروهی را میخواهد که آنها را بعهده گیرند و مجری گردانند. این دسته یا این گروه همانند که ما «حکومت» یا «فرمانروایی» یا «سررشتهداری» مینامیم.
چنانکه میدانیم در زمانهای باستان ، این فرمانروایی صورت خودکامگی یا «استبداد» میداشته. باینمعنی که یک کسی چیره میگردیده و مردم را زیردست میساخته و بدلخواه آنان را راه میبرده.
چیزی که هست این فرمانروایانِ خودکامه گاهی ستمگر بودند و بمردم ستم و آزار دریغ نمیگفتند و گاهی دادگر بودند و با زیردستان با مهربانی و دادگری رفتار میکردند ، بلکه برخی از آنان همچون «نادرشاه» آسایش بخود حرام ساخته شب و روز در راه کشور و مردم میکوشیدند.
هرچه هست مردم در آن فرمانروایی ، زیردست بوده از خود اختیاری نداشتند. از آنسوی در برابر کشور هم دارای وظیفهای نبودند و مسئولیتی متوجه آنان نمیشد. پادشاه چه ستمگر و چه دادگر ، مردم تنها میبایست مالیات پردازند ، و فرمان برند ، و به ستمها تاب آورند ، و بسربازی روند ، و همیشه دعاگو باشند ، و هیچگاه گفتگو از کشور و کارهای آن نکنند (صلاح مملکت خویش خسروان دانند). میبایست سرهاشان پایین انداخته بکسب و کار خود پردازند و جز در اندیشهی زندگانی خود نباشند.
این بود شکل فرمانروایی که تا قرنهای بسیار متمادی در جهان رواج داشت. ولی کمکم خردمندانی پیدا شدند و باینگونه فرمانروایی و اینگونه زندگانی ایراد گرفته گفتند : این بزندگانی «بردگان» شبیهتر است تا بزندگانی یک مردم آزاد.
اینان در معنی حکومت دقیق گردیده و آن را بحقیقت خود رسانیده گفتند : «حکومت یا سررشتهداری ازآنِ خود مردم است و هم باید خودشان اداره کنند. زیرا آن کارهایی که پادشاه یا حکومت میکند در واقع کارهای خود این توده است. چیزی که هست چون خودشان نمیتوانند همگی به آن کارها برخیزند اینست باید کسانی را از میان خود برگزینند و سررشتهی کارها را بدست آنان سپارند ، و خودشان نظارت بآنها کرده همیشه دربند پیشرفت کارها باشند».
این سخنان همه راست است و سراپا با مصالح تودهها سازگار است. اینبود در جهان رو به پیشرفت گزاشت. همین سخنان کوچک آتشها در کشورها برافروخت و پادشاهان خودکامهی بسیار بزرگ را از میان برداشت ، شارل دهمها و لویی شانزدهمها و محمدعلیمیرزاها و سلطان عبدالحمیدها زبون آنها گردیدند.
پیشرفت این سخنان در جهان بهترین نمونهای از نیروی حقیقت است. بهترین دلیل است که نیرو در جهان تنها توپ و تفنگ و تانک و بمب و خمپاره نیست. یک نیروی دیگری بالاتر از آنها هست ، و آن نیروی راستیهاست.
چیزی که هست این سخنان ، چنانکه از یکسو بسود مردم است از سوی دیگر یک بار سنگینی بدوش آنان میگزارد.
این سخن که «فرمانروایی یا سررشتهداری ازآنِ خود توده است» دو معنی دارد : یکی آنکه نباید یک پادشاهی با زور رشتهی کارها را بدست گیرد و بدلخواه پیش برد. دیگری اینکه خود مردم باید رشتهی کارها را بدست گیرند و مردانه کشور را راه برند ، باید هر یکی خود را وظیفهدار و پاسخده آبادی و استقلال آن کشور شناسند ، هر کسی بنوبت خود کوششهایی کنند. همین است معنی سررشتهداری توده.
اساساً معنی آزادی همینست. در زمانهای پیش که برده میخریدند و در خاندانها نگه میداشتند یک جدایی میان او با آزاد این بود که برده دارای اختیاری نبود و از آنسو در زندگانی نیز وظیفهای (جز فرمانبرداری بآقا) نداشت. ولی آزاد چنانکه خود اختیاری داشت وظیفهای نیز بگردن او بود. میبایست بکوشد و اسباب زندگانی خود و خاندانش را فراهم گرداند. آزادی لذت دارد و مایهی سرفرازیست ، لیکن با رنج و کوشش توأم میباشد.
یک تودهای چون شورش کرده و مشروطه طلبیده در واقع آزادی خواسته و بآن پادشاه یا دربار چنین گفته :
👇
«ما میخواهیم از این پس سررشتهی کارها را خودمان در دست داریم. میخواهیم خودمان کشور را راه بریم». با این عنوان بوده که با خودکامگی جنگیده و آن را از میان برداشته.
این معنی درست مشروطه است. کنون بسیاری از مردم این را نمیدانند. کردان و لران کوهنشین و روستاییان دژآگاه [1] که کمترین دانش را در این باره ندارند و بکشور و توده دارای هیچ علاقه نیستند بمانند ، بسیاری از مردم شهری را میگویم ، که از معنی مشروطه و اینگونه زندگی آگاه نیستند و تاکنون کسی نبوده بآنان آگاهی دهد و بفهماند ، و همچنین بسیاری از درسخواندگان را میگویم ، که یک چیزهایی را از مشروطه شنیده و فراگرفتهاند و کمتر یکیشان فهمیدهاند. ما در گفتار دیروز دانستن را معنی کرده گفتیم که شنیدن جز از دانستن است.
از این گذشته امروز درمیان توده عقیدههای گوناگون بسیاری رواج دارد که همگی مخالف با معنی مشروطه میباشد و اینست دستههای انبوهی آشکاره دشمنی میکنند و زمختی مینمایند. دستههای انبوهی در این کشور زندگی میکنند ولی همیشه بدخواه آن میباشند.
اینست میگویم : نخست باید معنی درست مشروطه را درمیان توده رواج داد و همهی مردم را چه مرد و چه زن ، و چه باسواد و چه بیسواد ، و چه روستایی و چه شهری ، از آن آگاه گردانید. دوم باید با عقیدههای متضاد نبرد کرد و آنها را از دلها بیرون ساخت تا بدینسان هر کسی علاقهمند باین معنی گردد. ما در شمارههای آینده از نیکی مشروطه و از مزایای آن سخن خواهیم راند.
(بهمنماه 1320)
🔹 پانوشت :
1ـ دُژ پیشوندی است که معنی «بدی توأم با درشتی» میدهد. دُژآگاه : آنکه آگاهیهایش ناراست و خود فرهنگنادیده و درشت باشد.
——————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
این معنی درست مشروطه است. کنون بسیاری از مردم این را نمیدانند. کردان و لران کوهنشین و روستاییان دژآگاه [1] که کمترین دانش را در این باره ندارند و بکشور و توده دارای هیچ علاقه نیستند بمانند ، بسیاری از مردم شهری را میگویم ، که از معنی مشروطه و اینگونه زندگی آگاه نیستند و تاکنون کسی نبوده بآنان آگاهی دهد و بفهماند ، و همچنین بسیاری از درسخواندگان را میگویم ، که یک چیزهایی را از مشروطه شنیده و فراگرفتهاند و کمتر یکیشان فهمیدهاند. ما در گفتار دیروز دانستن را معنی کرده گفتیم که شنیدن جز از دانستن است.
از این گذشته امروز درمیان توده عقیدههای گوناگون بسیاری رواج دارد که همگی مخالف با معنی مشروطه میباشد و اینست دستههای انبوهی آشکاره دشمنی میکنند و زمختی مینمایند. دستههای انبوهی در این کشور زندگی میکنند ولی همیشه بدخواه آن میباشند.
اینست میگویم : نخست باید معنی درست مشروطه را درمیان توده رواج داد و همهی مردم را چه مرد و چه زن ، و چه باسواد و چه بیسواد ، و چه روستایی و چه شهری ، از آن آگاه گردانید. دوم باید با عقیدههای متضاد نبرد کرد و آنها را از دلها بیرون ساخت تا بدینسان هر کسی علاقهمند باین معنی گردد. ما در شمارههای آینده از نیکی مشروطه و از مزایای آن سخن خواهیم راند.
(بهمنماه 1320)
🔹 پانوشت :
1ـ دُژ پیشوندی است که معنی «بدی توأم با درشتی» میدهد. دُژآگاه : آنکه آگاهیهایش ناراست و خود فرهنگنادیده و درشت باشد.
——————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
95%
آری
5%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «امروز چاره چیست؟»
🖌 احمد کسروی
📝 7ـ باید دربارهی قانون اساسی گفتگوهایی رود : (دو از هفت)
اما پرسش دوم ، پاسخ آن پس از اینست که بدانیم خواستاران تغییر قانون چه موضوعهایی را از آن نمیپسندند و چه قانون دیگری را میخواهند بجای آن گزارند. نیک و بد در اینجا نسبیست.
در این قانون اساسی (در اصل و در متمم آن) چند موضوع منظور گردیده که مهمتر از همه دو چیز است : یکی مشروطه یا حکومت دمکراسی ، دیگری حقوق افراد ایران (متساوی بودن کلیهی افراد در برابر قانون ، مصون بودن جان و مال و مسکن و شرف آنها و این قبیل).
من گمان نمیکنم کسانی که سخن از تغییر قانون میرانند مورد نظرشان این موضوعها باشد. پس باید دید چه میخواهند و تغییر کدام موضوعها را میخواهند.
نکتهی بسیار مهم اینست که تغییر قانون اساسی در یک کشور بسته به تغییر اندیشه و فهمهاست. باید اندیشهها و فهمها بالاتر رود و جنبشی در توده پدید آید تا زمینه برای تغییر قانون اساسی آماده گردد. تغییری که بیزمینه باشد نتیجهی درستی از آن بدست نخواهد آمد ، بلکه اگر حقیقت را بخواهیم زیانها از آن پدیدار خواهد گردید.
امروز تودهی انبوه خیره ماندهاند. حوادث بسراغشان آمده و بتکانشان آورده ، ولی نمیدانند داستان چیست؟.. گفتگو بر سر چه میباشد؟.. پس باید نخست آنها را آگاه گردانید. اگر تغییر قانون با ارادهی توده خواهد بود ، باید آنها را بینا گردانید ، باید اندیشههاشان را روشن ساخت.
من دور نمیدانم در این پیشامدها و تکانها اوضاعی برای ایران پیش آید که این قانون اساسی از میان رود. اینست بهتر میدانم که گفتگوهایی بمیان آید و اگر چنان داستانی رخ داد ، باری از روی فهم و بینش باشد.
چنانکه در کتاب «سرنوشت» هم نوشتهام ، امروز یکی از کارهای سودمند و بایا ، گفتگو کردن و کتاب نوشتن در زمینههای سیاسی و اجتماعی ایرانست که مردم آگاه گردند.
دوباره تکرار میکنم : آنچه ایرانیان را از این گرفتاریها و کشاکشها آسوده بیرون تواند برد ، احساسات و علاقهمندیهای تودهی انبوه است ، و احساسات و علاقهمندیهای آنها بسته بفهمیدن و دانستن اوضاع و حقایق میباشد.
به هر حال من بنوبت خود ، عقیدهام را دربارهی قانون اساسی بمیان میگزارم و آنچه میدانم بیپرده و بیپیرایه مینویسم :
ایرانیان باید بمشروطه یا حکومت دمکراسی وفادار مانند. باز میگویم : مشروطه بهترین شکل حکومت است. این در نهاد آدمیست که هر زمان پی چیز تازهای رود. این یکی از هوسهای اوست. ولی در کارهای اجتماعی پیروی از هوس نتوان کرد. در کارهای اجتماعی باید تنها دربند سود و زیان بود ، و یک چیزی که سودمند است همیشه نگه داشت. رژیمِ حکومتْ کفش و کلاه نیست که زود زود عوض شود.
گاهی دیدهام کسانی گفتگو از جمهوریت میکنند. آن را چیز تازهای میشمارند و هواداری نشان میدهند.
میگویم : مشروطه با جمهوریت چه جدایی دارد؟.. مشروطه با جمهوریت این جدایی را دارد که در آن پادشاهی هست ـ پادشاهی که بگفتهی قانون اساسی ایران «ودیعهی سلطنت از طرف ملت باو مفوض شده» ، پادشاهی که در کارها جز دخالت بسیار محدودی ندارد ، ولی در جمهوریت پادشاه نیست و بجای آن کسی از میان توده برگزیده میشود. آیا این چه تأثیر در کارها دارد؟!..
شما که هنوز توده را برای مشروطه آماده نگردانیدهاید و هر دو سال یک بار به هنگام انتخاب نمایندگان برای مجلس ، آن رسواییها پدید میآید ، چگونه میخواهید یک موضوع انتخاب رئیسجمهور هم درمیان باشد و رسواییهای دیگری هم از آن راه پدید آید؟!..
یک چیز که در ایران اهمیت نمیدهند تربیت کردن تودهی انبوه و آماده گردانیدن آنهاست. یک دسته درسخواندگان با اندیشههای بسیار تند جلو افتاده میخواهند با تندروترین دستههای جهان همگام باشند ، در حالی که تودهی انبوه از پسماندهترین توده نیز پستر مانده است.
این اشتباه دیگریست که میپندارند یک دسته باید چیره شوند و دیگران را راه برند. بارها دیدهام باشتباه خود رخت فلسفه پوشانیده میگویند : «در هر ملتی کار در دست چند نفر است. در ایران هم باید چند نفری دست بهم داد و این توده را مثل گلههای گوسفند جلو انداخت و راه برد».
اینها نمیدانند که اساس پیشرفت یک کشور تربیت توده است ، و در هر زمینه باید توده را بتکان آورد و در گامهایی که بسوی پیش برداشته میشود ، آنها را نیز همراه ساخت.
در زمینهی مشروطه نیز آنچه اهمیت دارد آنست که بکوشند و توده را شایندهیِ [=لایقِ] این رژیم زندگانی گردانند ، و به هر حال باید نسبت بآن وفادار مانند.
همچنان ایرانیان باید بروی تمامیت ایران و اینکه همهی استانها دارای یک حکومت باشد (چنانکه تاکنون بوده) پایداری نمایند. باید باور کرد که از خودمختاری استانها نتیجهی درستی بدست نخواهد آمد. این کوششها اگر ادامه یابد ، شیرازهی ایرانیت را از هم خواهد گسلانید.
👇
🖌 احمد کسروی
📝 7ـ باید دربارهی قانون اساسی گفتگوهایی رود : (دو از هفت)
اما پرسش دوم ، پاسخ آن پس از اینست که بدانیم خواستاران تغییر قانون چه موضوعهایی را از آن نمیپسندند و چه قانون دیگری را میخواهند بجای آن گزارند. نیک و بد در اینجا نسبیست.
در این قانون اساسی (در اصل و در متمم آن) چند موضوع منظور گردیده که مهمتر از همه دو چیز است : یکی مشروطه یا حکومت دمکراسی ، دیگری حقوق افراد ایران (متساوی بودن کلیهی افراد در برابر قانون ، مصون بودن جان و مال و مسکن و شرف آنها و این قبیل).
من گمان نمیکنم کسانی که سخن از تغییر قانون میرانند مورد نظرشان این موضوعها باشد. پس باید دید چه میخواهند و تغییر کدام موضوعها را میخواهند.
نکتهی بسیار مهم اینست که تغییر قانون اساسی در یک کشور بسته به تغییر اندیشه و فهمهاست. باید اندیشهها و فهمها بالاتر رود و جنبشی در توده پدید آید تا زمینه برای تغییر قانون اساسی آماده گردد. تغییری که بیزمینه باشد نتیجهی درستی از آن بدست نخواهد آمد ، بلکه اگر حقیقت را بخواهیم زیانها از آن پدیدار خواهد گردید.
امروز تودهی انبوه خیره ماندهاند. حوادث بسراغشان آمده و بتکانشان آورده ، ولی نمیدانند داستان چیست؟.. گفتگو بر سر چه میباشد؟.. پس باید نخست آنها را آگاه گردانید. اگر تغییر قانون با ارادهی توده خواهد بود ، باید آنها را بینا گردانید ، باید اندیشههاشان را روشن ساخت.
من دور نمیدانم در این پیشامدها و تکانها اوضاعی برای ایران پیش آید که این قانون اساسی از میان رود. اینست بهتر میدانم که گفتگوهایی بمیان آید و اگر چنان داستانی رخ داد ، باری از روی فهم و بینش باشد.
چنانکه در کتاب «سرنوشت» هم نوشتهام ، امروز یکی از کارهای سودمند و بایا ، گفتگو کردن و کتاب نوشتن در زمینههای سیاسی و اجتماعی ایرانست که مردم آگاه گردند.
دوباره تکرار میکنم : آنچه ایرانیان را از این گرفتاریها و کشاکشها آسوده بیرون تواند برد ، احساسات و علاقهمندیهای تودهی انبوه است ، و احساسات و علاقهمندیهای آنها بسته بفهمیدن و دانستن اوضاع و حقایق میباشد.
به هر حال من بنوبت خود ، عقیدهام را دربارهی قانون اساسی بمیان میگزارم و آنچه میدانم بیپرده و بیپیرایه مینویسم :
ایرانیان باید بمشروطه یا حکومت دمکراسی وفادار مانند. باز میگویم : مشروطه بهترین شکل حکومت است. این در نهاد آدمیست که هر زمان پی چیز تازهای رود. این یکی از هوسهای اوست. ولی در کارهای اجتماعی پیروی از هوس نتوان کرد. در کارهای اجتماعی باید تنها دربند سود و زیان بود ، و یک چیزی که سودمند است همیشه نگه داشت. رژیمِ حکومتْ کفش و کلاه نیست که زود زود عوض شود.
گاهی دیدهام کسانی گفتگو از جمهوریت میکنند. آن را چیز تازهای میشمارند و هواداری نشان میدهند.
میگویم : مشروطه با جمهوریت چه جدایی دارد؟.. مشروطه با جمهوریت این جدایی را دارد که در آن پادشاهی هست ـ پادشاهی که بگفتهی قانون اساسی ایران «ودیعهی سلطنت از طرف ملت باو مفوض شده» ، پادشاهی که در کارها جز دخالت بسیار محدودی ندارد ، ولی در جمهوریت پادشاه نیست و بجای آن کسی از میان توده برگزیده میشود. آیا این چه تأثیر در کارها دارد؟!..
شما که هنوز توده را برای مشروطه آماده نگردانیدهاید و هر دو سال یک بار به هنگام انتخاب نمایندگان برای مجلس ، آن رسواییها پدید میآید ، چگونه میخواهید یک موضوع انتخاب رئیسجمهور هم درمیان باشد و رسواییهای دیگری هم از آن راه پدید آید؟!..
یک چیز که در ایران اهمیت نمیدهند تربیت کردن تودهی انبوه و آماده گردانیدن آنهاست. یک دسته درسخواندگان با اندیشههای بسیار تند جلو افتاده میخواهند با تندروترین دستههای جهان همگام باشند ، در حالی که تودهی انبوه از پسماندهترین توده نیز پستر مانده است.
این اشتباه دیگریست که میپندارند یک دسته باید چیره شوند و دیگران را راه برند. بارها دیدهام باشتباه خود رخت فلسفه پوشانیده میگویند : «در هر ملتی کار در دست چند نفر است. در ایران هم باید چند نفری دست بهم داد و این توده را مثل گلههای گوسفند جلو انداخت و راه برد».
اینها نمیدانند که اساس پیشرفت یک کشور تربیت توده است ، و در هر زمینه باید توده را بتکان آورد و در گامهایی که بسوی پیش برداشته میشود ، آنها را نیز همراه ساخت.
در زمینهی مشروطه نیز آنچه اهمیت دارد آنست که بکوشند و توده را شایندهیِ [=لایقِ] این رژیم زندگانی گردانند ، و به هر حال باید نسبت بآن وفادار مانند.
همچنان ایرانیان باید بروی تمامیت ایران و اینکه همهی استانها دارای یک حکومت باشد (چنانکه تاکنون بوده) پایداری نمایند. باید باور کرد که از خودمختاری استانها نتیجهی درستی بدست نخواهد آمد. این کوششها اگر ادامه یابد ، شیرازهی ایرانیت را از هم خواهد گسلانید.
👇
اگر کسانی تغییر قانون اساسی را برای این موضوعها میخواهند ، باید گفت نااندیشیده سخن میرانند ، باید گفت : لجاجت جلو چشم آنها را گرفته است.
جای هیچ گفتگو نیست که باید حقوق استانها تأمین شود. جای گفتگو نیست که باید اصول دمکراسی در این کشور هرچه بیشتر تعمیم یابد و استانها و شهرستانها نیز در برابر پایتخت دارای اختیار باشند و مالیاتی که میدهند ، یک قسمت از آن در راه مصالح خودشان صرف شود. جای گفتگو اینست که این تأمین حقوق استانها و شهرستانها از راهی انجام گیرد که رشتههای ارتباط با مرکز را نگسلاند ، و این راه همان موضوع برپا گردانیدن انجمنهای استانی و شهرستانیست که در قانون اساسی امروزی هست و اگر روزی قرار بود قانون دیگری نوشته شود ، باز باید این قسمت با همان اهمیتی که دارد در آن قید شود.
———————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
جای هیچ گفتگو نیست که باید حقوق استانها تأمین شود. جای گفتگو نیست که باید اصول دمکراسی در این کشور هرچه بیشتر تعمیم یابد و استانها و شهرستانها نیز در برابر پایتخت دارای اختیار باشند و مالیاتی که میدهند ، یک قسمت از آن در راه مصالح خودشان صرف شود. جای گفتگو اینست که این تأمین حقوق استانها و شهرستانها از راهی انجام گیرد که رشتههای ارتباط با مرکز را نگسلاند ، و این راه همان موضوع برپا گردانیدن انجمنهای استانی و شهرستانیست که در قانون اساسی امروزی هست و اگر روزی قرار بود قانون دیگری نوشته شود ، باز باید این قسمت با همان اهمیتی که دارد در آن قید شود.
———————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
82%
آری
9%
نه
9%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 آنان که از مشروطه دلسردی مینمایند چه دلیلی دارند؟.
🖌 احمد کسروی
🔸 یک از یک
کسانی که از مشروطه یا دمکراسی دلسردی میکنند من تاکنون دلیلی از آنان نشنیدهام. گاهی جملههایی میگویند که ببهانه شبیهتر است تا بدلیل خردمندانه.
مثلاً برخی میگویند : مشروطه یا دمکراسی کهنه شده. ولی این سخن بسیار بیپاست و «حقایق» هیچگاه کهنه نگردد.
اساساً در این زمینه که ماییم و سخن از آسایش زندگانی میرانیم و به پیشرفت کار توده میکوشیم جایی برای گفتگو از کهنگی و تازگی نیست. آن در تفنن و بازی و خودآراییست که دربند کهنگی یا تازگی باشند. آن بچگانند که یک بازیچه را با خواهش و پافشاری خواهند و چون گرفتند و زمانی بازی کردند دیگر نپسندند و دور اندازند ، آن زنانند که رختی را با شوق و آرزوی بسیار بدست آورند ولی چون چند بار بتن کردند دلسرد گردیده بکنار گزارند.
این زندگانی یک توده را بازیچه گرفتن است که کسی تنها بنام کهنگی از یک حقایقی دلسردی نماید. این خود نشان هوسبازیست. این خود دلیل است که آن کسان از گفتار و رفتار خود نتیجه نمیخواهند و از روی فهم و اندیشه سخن نمیرانند.
یک چیز بدی در ایران گوش بسوی اروپا تیز کردنست. یک چیزی را همینکه از اروپا میشنوند دل بآن میبازند و بیآنکه به کُنهش رسند و نیک فهمند هواخواه آن میگردند. در این زمینه نیز همینکه شنیدهاند که برخی کشورهای اروپا از دمکراسی صرفنظر کرده و یک راه دیکتاتوری پیش گرفتهاند بیآنکه انگیزه و سرچشمهی آن را بدانند و یا از نیک و بدش آگاه گردند ، دل میبازند و با یک بیباکی مینشینند و دلسردی از مشروطه مینمایند و چون هیچ دلیلی ندارند چنین بهانه میآورند : «دمکراسی کهنه شده». تو گویی گفتگو از رخت و کلاهست که چنین پاسخی میدهند.
شگفتتر آنکه چون بدینسان از پاسخ درمیمانند میگویند : «جلو فکر جوانان را نباید گرفت». میگویم : ما جلو اندیشهی شما را نمیگیریم ، جلو هوسبازیها را میگیریم. شما اگر از روی اندیشه یک چیزهایی پیدا کردهاید ، با دلیل بگویید تا ما نیز بدانیم. گفتگو در اینجاست که شما بجای دلیل کهنگی و تازگی را بهانه میآورید.
یک غفلت دیگر این کسان آنست که دربند همراهی توده نمیباشند. یک راهی که برای زندگانی توده برگزیده میشود باید کوشید و همهی توده را از آن آگاه گردانید و همه را خواهان و هوادار آن ساخت. در یک توده باید اندیشهها یکی باشد. باید همگی افراد توده براه زندگانی خود علاقهمند گردند. آنان این را هیچ نمیاندیشند و هیچ درپی این نیستند.
سی و شش سالست مشروطه در ایران برپا گردیده و در این مدت متمادی هنوز بیشتر مردم آشنا بآن نشدهاند و معنایش را نمیدانند ، اینان میخواهند یک چیزهای تازهای بجای آن گزارده شود.
برخی از آنان در برابر این خردهگیری بهانه آورده چنین میگویند : «هر تودهای را یک دستهی منوّری [1] از ایشان اداره کند. لازم نیست که همگی افراد همه چیز را بدانند». ولی این سخن نیز بسیار خامست.
در یک توده اگر مقصود پیشرفت و نیرومندیست ، باید کوشید و همهی افراد را از حقایق زندگانی آگاه گردانید. چیزی که هست چون مردم یکسان آفریده نشدهاند ، ناگزیر از میان همهی افراد کسانی پیدا شده و بدیگران پیشی جسته و رشتهی کارها را در دست گیرند. اینست آنچه همیشه در جهان بوده و در تودههای اروپایی امروز هست.
اینکه یک دسته تنها خود آگاه باشند و توده را در پشت سرخود نادان و ناآگاه گزارند یک چیز غلطیست که هیچ باخردی آن را نتواند پذیرفت. از چنین کاری جز درماندگی نتیجهای نتوانید برداشت.
درد اینجاست که شما نمیاندیشید وگرنه موضوع بسیار روشن و آسانست. چنین گیریم که شما یک راه تازهای «جز از راه مشروطه» پذیرفتهاید. در جایی که توده با شما همراه نیست چه نتیجه توانید برداشت؟!. با چه نیرویی بتوده چیره توانید گشت تا بگفتهی خودتان آنان را اداره کنید؟!..
شما میگویید : باید قدرت پیدا کرد و مردم را راه برد ، و هیچ نمیگویید که قدرت را چگونه پیدا خواهید کرد؟.. هیچ نمیاندیشید که پیدا کردن قدرت بسته بآنست که شما حقایقی را دنبال کنید و همانها را در توده رواج داده همدستان تهیه نمایید.
من از این مرحله نیز میگذرم. چنین فرض کنید که قدرت نیز یافته و سررشتهی کارها را بدست گرفتهاید با یک تودهای که با شما هماندیشه نیستند و علاقه بشما و کارهاتان ندارند چه فیروزی توانید یافت؟!..
برخی نیز بهانهی دیگری آورده میگویند : در این سی سال آزموده شد این مردم لایق مشروطه نیستند. باید اینها را با مشت راه برد.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 یک از یک
کسانی که از مشروطه یا دمکراسی دلسردی میکنند من تاکنون دلیلی از آنان نشنیدهام. گاهی جملههایی میگویند که ببهانه شبیهتر است تا بدلیل خردمندانه.
مثلاً برخی میگویند : مشروطه یا دمکراسی کهنه شده. ولی این سخن بسیار بیپاست و «حقایق» هیچگاه کهنه نگردد.
اساساً در این زمینه که ماییم و سخن از آسایش زندگانی میرانیم و به پیشرفت کار توده میکوشیم جایی برای گفتگو از کهنگی و تازگی نیست. آن در تفنن و بازی و خودآراییست که دربند کهنگی یا تازگی باشند. آن بچگانند که یک بازیچه را با خواهش و پافشاری خواهند و چون گرفتند و زمانی بازی کردند دیگر نپسندند و دور اندازند ، آن زنانند که رختی را با شوق و آرزوی بسیار بدست آورند ولی چون چند بار بتن کردند دلسرد گردیده بکنار گزارند.
این زندگانی یک توده را بازیچه گرفتن است که کسی تنها بنام کهنگی از یک حقایقی دلسردی نماید. این خود نشان هوسبازیست. این خود دلیل است که آن کسان از گفتار و رفتار خود نتیجه نمیخواهند و از روی فهم و اندیشه سخن نمیرانند.
یک چیز بدی در ایران گوش بسوی اروپا تیز کردنست. یک چیزی را همینکه از اروپا میشنوند دل بآن میبازند و بیآنکه به کُنهش رسند و نیک فهمند هواخواه آن میگردند. در این زمینه نیز همینکه شنیدهاند که برخی کشورهای اروپا از دمکراسی صرفنظر کرده و یک راه دیکتاتوری پیش گرفتهاند بیآنکه انگیزه و سرچشمهی آن را بدانند و یا از نیک و بدش آگاه گردند ، دل میبازند و با یک بیباکی مینشینند و دلسردی از مشروطه مینمایند و چون هیچ دلیلی ندارند چنین بهانه میآورند : «دمکراسی کهنه شده». تو گویی گفتگو از رخت و کلاهست که چنین پاسخی میدهند.
شگفتتر آنکه چون بدینسان از پاسخ درمیمانند میگویند : «جلو فکر جوانان را نباید گرفت». میگویم : ما جلو اندیشهی شما را نمیگیریم ، جلو هوسبازیها را میگیریم. شما اگر از روی اندیشه یک چیزهایی پیدا کردهاید ، با دلیل بگویید تا ما نیز بدانیم. گفتگو در اینجاست که شما بجای دلیل کهنگی و تازگی را بهانه میآورید.
یک غفلت دیگر این کسان آنست که دربند همراهی توده نمیباشند. یک راهی که برای زندگانی توده برگزیده میشود باید کوشید و همهی توده را از آن آگاه گردانید و همه را خواهان و هوادار آن ساخت. در یک توده باید اندیشهها یکی باشد. باید همگی افراد توده براه زندگانی خود علاقهمند گردند. آنان این را هیچ نمیاندیشند و هیچ درپی این نیستند.
سی و شش سالست مشروطه در ایران برپا گردیده و در این مدت متمادی هنوز بیشتر مردم آشنا بآن نشدهاند و معنایش را نمیدانند ، اینان میخواهند یک چیزهای تازهای بجای آن گزارده شود.
برخی از آنان در برابر این خردهگیری بهانه آورده چنین میگویند : «هر تودهای را یک دستهی منوّری [1] از ایشان اداره کند. لازم نیست که همگی افراد همه چیز را بدانند». ولی این سخن نیز بسیار خامست.
در یک توده اگر مقصود پیشرفت و نیرومندیست ، باید کوشید و همهی افراد را از حقایق زندگانی آگاه گردانید. چیزی که هست چون مردم یکسان آفریده نشدهاند ، ناگزیر از میان همهی افراد کسانی پیدا شده و بدیگران پیشی جسته و رشتهی کارها را در دست گیرند. اینست آنچه همیشه در جهان بوده و در تودههای اروپایی امروز هست.
اینکه یک دسته تنها خود آگاه باشند و توده را در پشت سرخود نادان و ناآگاه گزارند یک چیز غلطیست که هیچ باخردی آن را نتواند پذیرفت. از چنین کاری جز درماندگی نتیجهای نتوانید برداشت.
درد اینجاست که شما نمیاندیشید وگرنه موضوع بسیار روشن و آسانست. چنین گیریم که شما یک راه تازهای «جز از راه مشروطه» پذیرفتهاید. در جایی که توده با شما همراه نیست چه نتیجه توانید برداشت؟!. با چه نیرویی بتوده چیره توانید گشت تا بگفتهی خودتان آنان را اداره کنید؟!..
شما میگویید : باید قدرت پیدا کرد و مردم را راه برد ، و هیچ نمیگویید که قدرت را چگونه پیدا خواهید کرد؟.. هیچ نمیاندیشید که پیدا کردن قدرت بسته بآنست که شما حقایقی را دنبال کنید و همانها را در توده رواج داده همدستان تهیه نمایید.
من از این مرحله نیز میگذرم. چنین فرض کنید که قدرت نیز یافته و سررشتهی کارها را بدست گرفتهاید با یک تودهای که با شما هماندیشه نیستند و علاقه بشما و کارهاتان ندارند چه فیروزی توانید یافت؟!..
برخی نیز بهانهی دیگری آورده میگویند : در این سی سال آزموده شد این مردم لایق مشروطه نیستند. باید اینها را با مشت راه برد.
👇
من نمیدانم از کجا چنین چیزی آزموده شد؟!.. حوادث این سی سال را ما نیک میدانیم ، کدام یکی این را میرساند؟!.. در این سی سال کی مشروطه براه افتاد تا دانسته شود مردم شایسته نیستند؟ در این سی سال هنوز بیشتر مردم معنی مشروطه را ندانستهاند. هنوز یک تبدّلی در اندیشهی تودهی انبوه پیدا نشده. هنوز یک گامی در این راه برداشته نشده. پس چگونه آزموده گردیده که مردم لایق مشروطه نیستند؟!..
اگر مردم لایق مشروطه نیستند باید کوشید لایقشان گردانید ، نه آنکه از مشروطه یا سررشتهداری توده که بهترین راه فرمانرواییست چشم پوشید. یک دسته اگر پیشرفت توده و سرفرازی آن را میخواهند باید بکوشند و آنان را بپایهی دیگر تودههای آزاد و سرفراز جهان رسانند. نه اینکه خود اندیشههای دوری را گیرند و توده را بیکبار فراموش کنند.
نیروی کشور از تودهی انبوه برمیخیزد. آبادی کشور از ایشانست. باید بیش از همه دربند آنان بود. باید در راه پیشرفت همیشه آنان را در پشت سر داشت.
کسانی که بتوده بیپروایی مینمایند ، و خود چند سخنی فراگرفته از توده دور میافتند ، داستان آنان داستان آن دسته سپاهیان ناآزموده است که چنین دانند هرچه جلو باز است باید پیش رفت و این ندانند که همیشه باید پشت سر را نگه داشت و از مرکز و بُنه بسیار دور نشد.
(بهمن ماه 1320)
🔹 پانوشت :
1ـ امروز بجای منوّر ، روشنفکر گفته میشود.
——————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
اگر مردم لایق مشروطه نیستند باید کوشید لایقشان گردانید ، نه آنکه از مشروطه یا سررشتهداری توده که بهترین راه فرمانرواییست چشم پوشید. یک دسته اگر پیشرفت توده و سرفرازی آن را میخواهند باید بکوشند و آنان را بپایهی دیگر تودههای آزاد و سرفراز جهان رسانند. نه اینکه خود اندیشههای دوری را گیرند و توده را بیکبار فراموش کنند.
نیروی کشور از تودهی انبوه برمیخیزد. آبادی کشور از ایشانست. باید بیش از همه دربند آنان بود. باید در راه پیشرفت همیشه آنان را در پشت سر داشت.
کسانی که بتوده بیپروایی مینمایند ، و خود چند سخنی فراگرفته از توده دور میافتند ، داستان آنان داستان آن دسته سپاهیان ناآزموده است که چنین دانند هرچه جلو باز است باید پیش رفت و این ندانند که همیشه باید پشت سر را نگه داشت و از مرکز و بُنه بسیار دور نشد.
(بهمن ماه 1320)
🔹 پانوشت :
1ـ امروز بجای منوّر ، روشنفکر گفته میشود.
——————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
90%
آری
10%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.