پاکدینی ـ احمد کسروی
7.75K subscribers
8.61K photos
485 videos
2.28K files
1.76K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
✴️ پاکدینی چه می‌گوید؟

🖌 احمد کسروی

📝 2ـ این را می‌توان با زبان دیگری گفت.


این را می‌توان با زبان دیگری گفت و مقصود را روشن گردانید.

آدمی ‌از سرشت خود دارای دو گوهر است. گوهر تن و جان و گوهر روان. (جان در نزد ما جز از روان است).

از سرشت تن و جان آدمی‌ ماننده‌ی جانوران است و همه‌ی خصلتهای ناپسندِ آن را از خودخواهی و خشم و حسد و کینه و ستمگری و هوسها و مانند اینها داراست. ولی از سرشت روان جدا از دیگران می‌باشد و خود خصلتهای پسندیده‌ی نیکخواهی و غمخواری با دیگران و دادگری و راستی‌پژوهی و آبادی‌دوستی را داراست. فهم و خرد و اندیشه و شرم از بستگان این سرشت روانی می‌باشند.

آدمی‌که دارای این دو سرشت است در زندگانی می‌تواند به هر کدام که خواست پیروی کند. می‌تواند یک زندگی جانورانه پیش گیرد و سرچشمه‌ی کارهایش خودخواهی و آز و کینه و مانند اینها باشد. همچون جانوری تنها خود را خواهد و همه چیز را برای خود خواهد ، و پیداست که در آن حال زندگانی براه نبرد و کشاکش خواهد افتاد و رنجها بسیار و بهره از آسایش بسیار کم خواهد بود. همچنان می‌تواند به زندگانی آدمیانه گراید و سرچشمه‌ی امیال و کارهای خود را نیکخواهی و غمخواری با دیگران و دادگری گرداند و در آن حال نیازی به نبرد و کشاکش نمانده بنیاد زندگانی همدستی و همدردی خواهد بود.

زندگانی امروزی درهمست. باین معنی که هر دو سرشت دخالت دارد. زندگانی امروزی نیمی‌ جانورانه و نیمی ‌آدمیانه است و اگر رویهم‌رفته را سنجیم جنبه‌ی جانوری آن بیشترست.

برای روشنی سخن مَثَلی یاد می‌کنم : ما امروز از یکسو در شهر‌ها دادگاهها بنیاد گزارده قضات برگمارده‌ایم که اگر کسی در خیابانی به ناتوانی ستم کرد و مشتی بسرش نواخت ، او را می‌کِشند و می‌برند و در دادگاه کیفرش می‌دهند. اگر دو تن مدعایی علیه هم داشتند بجای آنکه به پیکار برخیزند بدادگاه می‌روند و با گفتگو مدعای خود را بپایان می‌رسانند. از سوی دیگر بیشتر دولتها هر یکی بر آنست که به مردمان ناتوان سلطه‌جویی نماید ، و اگر مدعایی درمیان دو دولت بود می‌خواهند آن را با زورورزی بپایان رسانند و بجنگ و کشتار می‌پردازند.

این دو کار به ضد همست : آن دادگاه برپا گردانیدن و دادگری نمودن از روی سرشت روانست و نتیجه‌ی راهنماییهای خرد می‌باشد. ولی این سلطه‌جوییِ دولتها و بجنگ برخاستنِ آنها جز از روی سرشت جانوری نمی‌باشد و مستقیماً با روان و خرد ناسازگارست.

تنها این مَثَل نیست. در زندگانی فردی نیز هر یکی از ما گرفتار کشاکش این دو سرشت است. شما خشمتان گرفته بکسی سیلی می‌زنید و پس از کمی ‌پشیمان گردیده شرمنده می‌شوید و ناآسوده هستید. این دو کار از یک سرچشمه نبوده و نمی‌تواند باشد. خشم که شما را به سیلی زدن واداشته یکی از خصلتهای تن و جانی شماست. آن نیرویی که شما را به پشیمانی و شرمندگی واداشته روان شماست. از اینگونه صد مثل یاد توان کرد.

«این دو سرشت با یکدیگر در تضاد و تعارض‌اند و مانند دو کفه‌ی ترازو هستند که اگر یکی بالا رود ، دیگری پایین می‌آید». «هر انسانی اگر سرشت روانی‌اش قوی شود ، بر سرشت جانیش چیره می‌گردد و آن را زیر فرمان خود درمی‌آورد ، اینست به فضایلش افزوده گشته و اخلاقش نیکو می‌شود ، وگرنه کار برعکس می‌شود. مطلوب اینست که هر انسانی به نیرومند گردانیدن سرشت روانی خود بپردازد و پایه‌ی این نیرومندی ، شناخت حقایق است».

پایه‌ی کوششهای ما بر آنست که در سراسر جهان در آدمیان سرشت روانی نیرومند باشد و در کارهای زندگانی مؤثر افتد که نه تنها قانونهای جهان از روی خرد بوده به قصد آبادی جهان و آسایش جهانیان گزارده شود ، هر فردی از آدمیان به خودخواهی و طمع و حسد و کینه‌ی خود مسلط شده زیستش از روی نیکخواهی و غمخواری با دیگران و دادگری و آبادی‌دوستی باشد. هر فردی در کارها و کوششهایش نه تنها دربند آسایش و خوشی خود ، دربند آسایش و خوشی همگی مردمان باشد.

———————————

📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشته‌شان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.

🌸
📖 کتاب «بدبختیهای توده و ریشه‌ی آن»

🖌 احمد کسروی

🔸 16ـ همه چیز را می‌دانند و هیچ چیز را نمی‌دانند (یک از یک)


تاکنون بارها گله کرده‌ایم که ایرانیان معنی «دانستن» را هم نمی‌دانند. همین داستان «قضا و قدر» یک مثل نیکی برای این موضوع می‌باشد.

شما اگر در مجلسی بنشینید و چنین گفتگو کنید : «در زندگانی هر کسی باید بکوشد تا نتیجه بردارد. اگر کسی نکوشد و یا راه کوشش را نداند ناچار در زندگی بسختی خواهد افتاد. همچنین توده‌ها آنهایی که نکوشند و یا راه کوشش را ندانند بزیردستی می‌افتند و بدبخت می‌گردند». اینها را که سراپا حقایقست شرح دهید ، خواهید دید شنوندگان همگی از درون دل «بلی» می‌گویند و سرها را برای تصدیق تکان می‌دهند ، خواهید دید یکی سری تکان داده می‌گوید : «بلی ؛ لیس للانسان الا ما سعی». آن یکی دهان پرباد کرده شعر می‌خواند :

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
کای نور چشم من بجز از کشته ندروی

آن دیگری با یک لحن فیلسوفانه می‌سراید : «هر کسی آن دِرَود عاقبت کار که کشت». چهارمی بنطق پرداخته می‌گوید : «بلی آقا ! این نتیجه‌ی کوشش است که آلمان را بآن مقام رسانیده نتیجه‌ی کوشش است که انگلیسها به یک نصف کره حکومت می‌کنند». آن دیگری می‌گوید : «من درباره‌ی سعی و عمل مقاله‌ای نوشته‌ام». این می‌گوید : «من بتازگی یک قصیده‌ای سروده‌ام». اینها را می‌گویند و چنین می‌فهمانند که ما اینها را می‌دانیم و عقیده‌مند می‌باشیم.

در حالی که نمی‌دانند و باوری هم ندارند. سخنانیست شنیده و فراگرفته‌اند ، ولی نفهمیده و باور هم نکرده‌اند. زیرا کسی که یک چیز را باور کرده ضد آن را نپذیرد. شما اگر علم هیئت خوانده و داستان زمین و آفتاب و دیگر کرات را بدانسان که در این علم است یاد گرفته و باور کرده‌اید ، دیگر هیچگاه بافسانه‌ی گاوماهی گوش نخواهید داد. اگر ببینید در کتابی آن را نوشته آن کتاب را دور خواهید انداخت. شما اگر از بهداشت آگاهید و این را باور کرده‌اید که آدمی چون بیمار شد باید از راه پرهیز و درمان بچاره کوشد ، دیگر سخنی بضد آن نخواهید پذیرفت و اگر دیدید در کتابی چنین نوشته : «در بیماری پرهیز [1] و درمان تأثیر ندارد» مؤلف آن کتاب را نادان شمارده آن را دور می‌اندازید. معنی دانستن و باور کردن همینست.

کنون بیاییم بر سر موضوع. ما بایرانیان می‌گوییم : شما اگر باور کرده‌اید که «در زندگی باید کوشید و نتیجه برداشت» پس چگونه است صدها ، بلکه هزارها سخنان ضد آن درمیان شما رواج دارد؟!.. «العبد یدبر والله یقدر» ، «ترید و ارید و مایکون الا ما ارید». [2]

فلک بمردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس

بخت و دولت بکاردانی [3] نیست
جز بتأیید آسمانی نیست

گرچه تیر از کمان همی‌گذرد
از کماندار بیند اهل خرد

رضا بداده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشاده است

می خور که ندانی زکجا آمده‌ای
خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت

کتابهاتان پر از اینهاست و چگونه شما اینها را می‌پذیرید؟!.. اگر داستان کوشش راست است پس اینها چیست؟!.. پس عقیده به نذر و نیاز و سقاخانه و پیر چیست؟!..

شما اگر بکوشش و نتیجه‌ی آن باور دارید ، پس چگونه است که می‌شنوید شاعری مردم را به تنبلی می‌خواند و بآنان درس بیغیرتی داده می‌گوید : «می خور که ندانی ز کجا آمده‌ای» یا می‌گوید : «که بر من و تو در اختیار نگشاده است» ازو بدتان نمی‌آید و بدشمنی و جلوگیری نمی‌پردازید؟!.. این یک بام و دو هوا در دلهای شما چگونه پیدا شده؟!.

شگفتتر آنکه گاهی کسانی پاسخ داده می‌گویند : «آن عقیده در جای خود درست است و اینها در جای خود درست». ما نمی‌دانیم چگونه تواند بود که دو عقیده‌ی ضد هم هر یکی در جای خود درست باشد. ما می‌گوییم : خدا بآدمیان اختیار داده که در کارهای زندگانی بکوشند و هر کسی نتیجه‌ی کوشش خود را درمی‌یابد. آنان می‌گویند : بر من و تو اختیاری داده نشده ، و از کوشش نتیجه نتوان برداشت. این دو سخن چگونه هر دو راست تواند بود؟!..

چند سال پیش در تهران متلکی برای شهرداری ساخته بودند که به یکی از خانه‌داران اخطاری شده که خانه‌ی تو بخیابان خواهد افتاد باید آن را خالی کنی و هرچه زودتر عمله گزارده در و پنجره‌اش را بکنی. در همان روزها مأمور دیگری از شهرداری اخطاری آورده که باید درها و پنجره‌های عمارت خود را فلان رنگ گردانی ، و چون پافشاری می‌نمود که همین امروز باید اقدام شود خانه‌دار بخشم آمده و چنین گفته : «چه می‌گویی آقا ! اخطاری کرده‌اند که این عمارت خراب شود». مأمور پاسخ داده : «باشد ، آن جریان دیگری دارد ، این جریان دیگری».

👇
درست داستان این کسانست که دو عقیده‌ی متضاد را می‌گویند : هر یکی در جای خود درست است. ولی حقیقت آنست که اینها نه آن را فهمیده و باور داشته‌اند و نه این را. چنانکه بارها گفته‌ایم همین اندیشه‌های متضاد مغزها را از کار انداخته. اینان مغزهاشان بیکاره شده و اینست وظیفه‌ی خود را انجام نمی‌دهد.

بدتر از همه ، کار آن کسانیست که باین عقیده‌ی پست جبریگری جامه‌ی مذهبی پوشانیده چنین می‌گویند : «خدا باید کارها را درست کند» یا بما ایراد گرفته می‌گویند : «پس ما عقیده نداشته باشیم که کارها در دست خداست؟!» می‌گویم : برای پستی و تنبلی خود بهانه‌ی شگفتی پیدا کرده‌اید. ای بیخردان این آیین را همان خدای آفریدگار گزارده که هر کسی و هر مردمی تا نکوشد نتیجه برندارد. هر کسی و هر مردمی تا خود نیک نباشد از جهان نیکی نبیند. شما با این سخنان مزوّرانه‌ی خود بجنگ خدا می‌روید. شما می‌خواهید نکوشید و دست از هوسبازیهای خود برندارید و آنوقت از خدا بخواهید که شما را به بزرگی برساند ، و یا درماندگی و بدبختی خود را که نتیجه‌ی قطعی نادانیها و هوسبازیهاتان بوده بگردن خدا اندازید ، و این بیشرمی را دین یا مذهب می‌نامید. ای بیخردان مگر خدا تنها خدای شماست؟!.. یا شما در دستگاه خدا گرامی‌تر از دیگران می‌باشید؟!..

شما از بس نافهمید ، گستاخیتان تا باینجا رسیده که توقع دارید خدا از بهر شما آیین خود را دیگر گرداند ، و شما را با صد آلودگی بسرفرازی رساند. توقع دارید که دیگران بکوشند و خدا نتیجه‌ی کوششهای آنها را نصیب شما گرداند. از نادانی بچنین گستاخیهایی برخاسته‌اید. اینجا جایش نیست که بگویم شما خدا را هم نشناخته‌اید ، اگر خدا را شناخته بودید آیین او را هم می‌دانستید و بچنین توقع بیخردانه‌ای برنمی‌خاستید.

(پرچم روزانه شماره‌ی 89)

🔹 پانوشتها :

1ـ اصل : «چاره». ولی چنین می‌نماید که خواست نویسنده همان پرهیز بوده.

2ـ درمیان مردم عادی نیز این سخنان هست : «روزی دست خداست» ، «تقدیر را نمی‌توان تغییر داد» و مانندهای اینها.


3ـ اصل : بکامرانی. که غلط می‌نماید. از سوی دیگر همین بیت در نوشته‌های دیگرِ نویسنده بدانسان که آوردیم آمده.

——————————

📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشته‌شان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.

🌸
✴️ پاکدینی چه می‌گوید؟

🖌 احمد کسروی

📝 3ـ اینها چاره‌ی گرفتاریهاست.


اینهاست آنچه ما می‌گوییم و می‌خواهیم. اینها سخنان مفت و پا در هوا نیست. اینها بزندگی بستگی دارد و چاره‌ی گرفتاریهاست. برای آنکه مقصودم روشن گردد می‌گویم ، امروز در جهان گرفتاریهایی هست که چاره‌ی آنها جز این گفته‌ها و کوششهای ما نیست. برای مثل یکی را یاد می‌کنم :

همه می‌دانید که از صد سال پیش در سایه‌ی پیشرفت دانشها یک رشته وسایلی برای زندگانی اختراع یافته است : راه‌آهن ، اتومبیل ، هواپیما ، تلفن ،‌ رادیو ،‌ ماشینهای کشاورزی و بافندگی و ساخت و ساز ، کامپیوتر ، موبایل و بسیار مانند اینها که در سراسر جهان بکار می‌رود. این افزارها مایه‌ی آسانی کارهاست. مثلاً ما راهی را که با اسب در بیست روز می‌پیمودیم امروز با اتومبیل در یک روز و با هواپیما در دو سه ساعت می‌پیماییم. خبری را که با پست در چهار و پنج روز می‌رسانیدیم اکنون با تلفن در چند دقیقه و از راه اینترنت در چند ثانیه می‌رسانیم.

این اختراعها هر یکی از راه دیگری مایه‌ی آسانی کارهاست. کسانی که ‌اینها را اختراع کرده‌اند جز اندیشه‌ی نیکی به مردمان نداشته و جز کاستن از رنجهای آنها نخواسته‌اند.

در حالی که در ظاهر نتیجه بوارونه‌ی اینهاست. باین معنی از روزی که ‌این اختراعها پیدا شده و تغییرها در زندگانی پدید آمده بجای کاسته شدن از رنج مردم ، بآن افزوده گردیده. این چیزیست که همه کس حس می‌کند.

در اروپا که کانون این اختراعهاست ، سختی زندگانی و رنج مردم تا بحدی بوده که گروهی از اروپاییان را با تمدن بدشمنی برانگیخته [1] . دسته‌هایی پدید آمده‌اند که تمدن یا پیشرفت زندگانی را مایه‌ی بدبختی مردمان شناخته خواسته‌اند بکوشند و مردمان را بحال زندگانی کهن چند هزار سال پیش بازگردانند.

این خود معمایی شده و کسانی راز آن را نمی‌دانند. ما راز آن را می‌دانیم و با گفته‌ها و خواسته‌های خود راه چاره‌اش را هم نشان می‌دهیم. ما در همین زمینه گذشته از نوشته‌های دیگر ، کتابی ‌جداگانه نوشته‌ایم (بخش یکم آیین). در اینجا هم اگرچه فرصت سخنِ مفصلی نیست بکوتاهی آن را شرح می‌دهم :

در زندگانی امروزی ، ما دو رشته نبرد می‌کنیم : یک رشته با طبیعت ، یک رشته درمیان خودمان با همدیگر. باین معنی ما از یکسو با کاشتن و درویدن و پختن و بافتن و ساختن و مانند اینها می‌کوشیم که نیازمندیهای زندگانی خود را از منابع طبیعی بدست آوریم و از یکسو در میانه‌ی خودمان یک رشته کشاکشها هست که هر یکی از ما می‌خواهد از دیگران پس‌تر نماند و بهره‌ی او از خوشیهای زندگانی کمتر از دیگران نباشد. همین کوشش ، به تنهایی باعث است که میان مردم کشاکشها و رنجهایی پدید آید.

مَثَل ما مَثَل یک دسته مسافر است که باهم می‌زیستند ولی یک بار رنج برده ناهاری می‌پختند و یک بار هم بر سر تقسیم آن باهم گلاویز می‌شدند و رنجهای دیگری می‌بردند.

این حالِ زندگانی غلط امروزیست و باید دانست سرچشمه‌ی سختیها و بدبختیها این کشاکش است که درمیان خودِ مردمانست. نبرد با طبیعت باین سختی نیست و در نتیجه‌ی اختراعها روزبروز آسانتر گردیده.

کنون سخن آنست که در آن جنبشی که دانشها و اختراعهای اروپایی در جهان پدید آورده اگرچه نبرد با طبیعت آسان گردیده کشاکش خود مردمان هم ، بیشتر و هم سخت‌تر گردیده. انگیزه‌ی آن هم دو چیزست :

1) این جنبش اروپایی با رواج مادیگری و بدآموزیهای آن توأم بوده و این بدآموزیها خودخواهی و طمع و دیگر خصلتهای ناپسند آدمی ‌را نیرومندتر گردانیده و پیداست که هرچه طمع و خودخواهی درمیان مردمان بیشتر باشد کشاکش درمیان آنها فزونتر خواهد بود. همان جمله‌ی «زندگانی نبردست» و مانندهای آن که با ‌هایهوی بسیاری در جهان رواج یافته خدا می‌داند که چه تأثیر بسیار بدی در زندگانی مردمان داشته.

2) این افزارها که اختراع شده تنها در نبرد با طبیعت و تهیه‌ی نیازمندیهای زندگانی بکار نرفته ، بیش از همه در نبرد خودمان با یکدیگر بکار می‌رود. مثلاً ماشین پارچه‌بافی تنها در این راه بکار نمی‌رود که ما بدستیاری آن پارچه‌ها بافته در راه نیازمندیهای خود بکار می‌بریم ، در این راه هم بکار می‌رود که سرمایه‌داران هر یکی یک یا چند ماشین راه ‌انداخته روزانه هزارها متر پارچه بیرون می‌ریزند و سودهای گزاف می‌برند و دست و پای بی‌سرمایه‌ها را می‌بندند. در واقع این اختراعها وسایل قدرتمندی در دست طمعکاران و پول‌اندوزان می‌باشند.

می‌باید گفت جنبش اروپا از یکسو با بدآموزیهای خود بآتش طمع و خودخواهی که در باطن آدمیانست باد می‌زند و آنها را سرکش‌تر و نیرومندتر می‌گردند و از یکسو وسایل قدرتمندی بدست طمعکاران و خودخواهان می‌دهد که در نبردی که دارند بحریفان خود غلبه کنند و آنها را بخاک نشانند.

👇
اینست راز آنکه در سایه‌ی اختراعهای اروپایی و تغییرهایی که آنها در زندگانی پدید می‌آورند رنج و سختی بیشتر می‌گردد. آمدیم که چاره چیست و چه باید کرد؟. در این باره هم ما گفتنیهای ارجداری داریم. باید دانست که چاره دو چیز است :

1) جلوگیری بوسیله‌ی قانونها : باید میدان سرمایه و ماشین را تنگ‌تر گردانید. چیزهایی که کارل مارکس و دیگران درباره‌ی سرمایه و کار گفته‌اند دلسوزانه و نیکخواهانه بوده. ما نیز در آن باره سخنانی داریم و می‌توان گفت ما یک سیستم آسانتر و طبیعی‌تر را برگزیده‌ایم. [2]

2) تکان دادن به خردها و فهمها : بدانسان که گفتیم ، باید مردمان حقایق زندگی را دریابند. دریافتن حقایقِ زندگانی اثر بسیار در جلوگیری از طمع و خودخواهی تواند داشت. چنانکه گفتیم اینها از خصلتهای سرشت جانیست و روانها و خردها هرچه نیرومندتر باشد اینها ناتوانتر خواهد گردید. جان و روان مانند دو کفه‌ی ترازوست که چون یکی بالا رفت آن دیگری پایین می‌آید. این خود حقیقتیست که روان و خرد با دانستن حقایق نیرومند و با دوری از حقایق گرفتار و ناتوان می‌گردد. جان نیز چنانکه نیروهای روانی همچون خرد و نیکخواهی و راستی‌پرستی تواناتر ‌گردد سستتر و ناتوانتر می‌گردد.

باید دانست خردها گاهی اسیر هوس و خودخواهی و حسد و خشم و مانند اینها می‌گردند و دیگر آزاد نیستند. این خرد آزادست که مستقلانه داوری می‌کند و نیک را از بد تشخیص می‌دهد. تکان دادن به خردها که گفتیم همان آزاد گردانیدن خردها از بند نیروهای جانی است.


🔹 پانوشتها :

1ـ گروههای پراکنده‌ای هستند که بزندگانی ساده در دل طبیعت رو آورده‌اند. از سوی دیگر ، تیره‌هایی از جمله کویکرها (Quakers) ، منونیت‌ها (Mennonites) ، آمیش‌ها (Amish) و هوتری‌ها (Hutterites) نیز به این گونه از زندگی نامدارند.

2ـ کتاب «کار و پیشه و پول» دیده شود.


———————————

📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشته‌شان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.

🌸
📖 کتاب «بدبختیهای توده و ریشه‌ی آن»

🖌 احمد کسروی

🔸 17ـ سرچشمه‌ی درماندگیهای ایران (یک از یک)


در این سه ماه که پرچم را پراکنده می‌کنیم یک نتیجه‌ای بدست آمده و آن اینکه روزنامه‌ی ما یک دسته خوانندگان خاص پیدا کرده ـ یک دسته خوانندگان پیدا کرده که پرچم را نه سرسری و از راه هوس ، بلکه با دقت و از روی فهم می‌خوانند و بمطالب آن علاقه‌مند می‌باشند. این نتیجه مغتنم است و ما امیدمندیم این خوانندگان روزبروز فزونتر گردند و بالاخره یک دسته‌ای که رستگاری و رهایی این کشور با دست آنان خواهد بود پدید آید.

پرچم یک روزنامه‌ای که تنها مقصودش پر کردن ستونها باشد و هرچه بدستش افتاد یا باندیشه‌ی نویسندگانش رسید بچاپ رساند نیست. این روزنامه مقصدی را دنبال می‌کند و راه آن را از پیش در اندیشه گرفته و می‌خواهد گام بگام به پیشرفت پردازد.

ما تاکنون چند گامی را پیش رفته‌ایم و اینک می‌خواهیم در اینجا یک گام برجسته و بزرگی را برداریم که راه را تا مسافت درازی برای ما آسانتر گرداند و ما را بمقصود هرچه نزدیکتر سازد. می‌خواهیم در سه چهار شماره به یک موضوع بزرگتر و مهمتری پردازیم :

همه می‌دانیم که ما در زندگی پس مانده‌ایم. امروز شما با هر کسی از ایرانیان که بهره از فهم و غیرت دارد گفتگو کنید از حال توده و کشور دلتنگ و گله‌مند است. این دلتنگی و گله‌مندی بیجا نیست. ایران یک کشور بزرگی بوده و از دویست سال پیش در نتیجه‌ی حوادث کوچک گردیده. از آنسوی زندگانی در این کشور از هر باره افسوس‌آور می‌باشد و چیزی که خوشدلی‌آور است کمتر پدیدار است.

در زمان استبداد رشته در دست ناصرالدین‌شاه و مظفرالدین‌شاه بود ، و مردم همگی گناه را بگردن دربار انداخته گمان دیگری نمی‌بردند ، و برای چاره به برانداختن استبداد می‌کوشیدند. ولی اکنون سی‌وشش سال می‌گذرد که در ایران مشروطه برپا گردیده و رشته بدست خود توده افتاده ، و در این مدت نتیجه‌ای که مایه‌ی خشنودی باشد بدست نیامده. زیرا همان مشروطه ناانجام مانده و با آنهمه جانفشانیها به نتیجه‌ای که منظور بود نرسیده.

از اینسوی در این سی‌وشش سال هر کشاکش که با دیگران رخ داده ما شکست یافته و سرافکنده بیرون آمده‌ایم. در این مدت چاره‌ای بناتوانی توده ‌اندیشیده نشده.

پس از همه ، امروز به هر سویی که بنگریم و هر رشته از کارهای زندگانی را که بسنجیم جز مایه‌ی سرافکندگی و دلتنگی نیست. اگر بگوییم رشته‌ی کشاورزی و آبادی کشور رو به‌ پیشرفت است نیست. در صنایع گامهای شایسته‌ای برداشته‌ایم برنداشته‌ایم. بدانشها رواج شایانی داده‌ایم نداده‌ایم. عقاید و اخلاق توده بدیگران مزیت دارد ندارد. کوتاه سخن : یک چیزی که مایه‌ی تسلی و دلخوشی باشد نیست.

چرا چنین است؟... چرا با آنهمه کوششها که شده و می‌شود نتیجه بدست نمی‌آید؟.. بیگفتگوست که یک علتی در کار است و باید آن علت را بدانیم و بچاره پردازیم و خود همینست که می‌خواهیم در چند شماره بگفتگو گزاریم. همینست که می‌خواهیم خوانندگان با فهم و اندیشه‌ی خود در این مبحث با ما همراهی نمایند و یک رشته گفتارهایی را که در این زمینه نوشته خواهد شد با دقت بیشتری بخوانند و در پیرامون آنها اندیشه بکار برند و اگر مطلبی از دلشان گذشت بنویسند و بپرسند ، و بالاخره چون علت دانسته گردید درباره‌ی چاره‌جویی با ما همدستی و یاوری دریغ نگویند. امروز این گفتگو بزرگترین بحثی است که ما توانیم داشت. سرنوشت ملیونها و هزارملیونها مردمان با این گفتگو و با نتیجه‌ی آن تغییر تواند یافت. تاریخ ایران با این مبحث سیر خود را دیگر تواند گردانید.

این همه را گیج گردانیده که چرا ایرانیان چنین درمانده‌اند؟! چرا همیشه در حوادث شکست می‌خورند؟!.. چرا نمی‌توانند یک زندگانی خوشی آماده گردانند؟!.. بسیاری از مردم باین بس می‌کنند که بگویند : «این مردم بدند ، اینها آدم نمی‌شوند»، یا بگویند : «این توده دِژِنِرِه [=تباه و بیکاره] شده» که شما اگر بپرسید : «چرا بدند؟. بدیشان چیست؟..» یا بپرسید : «چرا دژنره شده‌اند؟!..» پاسخی نخواهند توانست.

از آنسوی این درماندگی ایرانیان و شرقیان عنوان بدست برخی از نویسندگان اروپایی داده که شرقیان را «شایسته‌ی پیشرفت» نشمارند و اینان را یک جنس پستتری از آدمیان بشناسند و همیشه با دیده‌ی توهین بشرقیان بنگرند. ولی این اندیشه بسیار خامست. شرقیان نه از حیث فهم و خرد و نه از جهت توانایی تنی ، کمتر از غربیان نیستند و این درماندگیها نتیجه‌ی یک رشته آلودگیهاست که باید از آنها پاک گردند.

ما خشنودیم که آن آلودگیها را که مایه‌ی این بدبختیها و درماندگیهاست پیدا کرده و راه چاره‌اش را نیز شناخته‌ایم. خدا را سپاس می‌گزاریم که ما را در این راه فیروز گردانیده.

👇
چنانکه بارها گفته‌ایم این درماندگیهای ایرانیان نتیجه‌ی تصادف یا از راه قضا و قدر نیست. آن ناکسانی که همیشه نام قضا و قدر را می‌برند و حوادث را بآن محول می‌گردانند دشمنان و بدخواهان این توده‌اند. باید بیچون و چرا پذیرفت : «ما خود بدیم که از جهان بدی می‌بینیم» ، قضا و قدر را با ما هیچ کاری نیست. خدا ما را خوار و زبون نمی‌خواهد.

از آنسوی این بدیها و آلودگیها بچند رشته است که هر یکی در سهم خود مایه‌ی درماندگی و بدبختی می‌باشد ولی اساس همه‌ی آنها یک چیز است ، و آن «اندیشه‌های پراکنده» می‌باشد. آری منشاء بدبختی‌های ایرانیان (بلکه بدبختی‌های سراسر شرق) اندیشه‌های پراکنده است. ما بارها در نوشته‌های خود باین اشاره کرده‌ایم. ولی می‌خواهیم در اینجا بتفصیل از این زمینه گفتگو کنیم و آن را چنانکه می‌باشد روشن گردانیم. دوباره می‌گویم : این گفتگو بسیار مهم است و خوانندگان باید این را بااهمیت تلقی نمایند. ما باید در اینجا از سه زمینه سخن رانیم :

1) اندیشه‌های پراکنده چیست و از کجا پیدا شده؟..

2) چه رابطه میان آنها با درماندگیها و بدبختیهای ایرانیانست؟..

3) راه چاره‌ی آنها چیست؟..

از هر یکی از اینها جداگانه سخن خواهیم راند.

(پرچم روزانه شماره‌ی 79)

——————————

📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشته‌شان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.

🌸
ناصرالدین‌شاه
مظفرالدین‌شاه
✴️ پاکدینی چه می‌گوید؟

🖌 احمد کسروی

📝 4ـ یکی از موضوعهای مهم دین است.


خوانندگان شاید ندانند که ‌امروز یکی از گرفتاریهای بزرگ جهان موضوع دین است. در قرنهای گذشته مردانی پیدا شده جنبشهایی پدید آورده‌اند و بنیاد گزارده‌اند که هنوز از میان نرفته و از هر یکی دستگاهی بازمانده : زردشتیگری ، دین یهود ، مسیحیگری ، اسلام که هر یکی دسته‌هایی ـ بیش یا کم ـ پیروان دارد.

در حالی که جنبشهای اروپایی با اینها از چند راه ناسازگارست. زیرا از یکسو دانشها با تعبیرات آنها درباره‌ی آسمان و زمین و خورشید و ماه و ستاره و دیگر چیزها سازش ندارد. مثلاً داستان آفرینش آسمانها و زمینها در شش روز یا داستان آدم و حوا از چیزهاییست که با دانشها سازگار نیست و نمی‌تواند بود.

باآنکه «دین یک بنیاد بس استواری دارد و چنین نیست که همگی آن بیپا باشد» ، آیینهایی که آنها برای زندگانی اجتماعی نهاده‌اند و دستورهایی که می‌دهند با حال امروز جهان راست نمی‌آید. مثلاً موضوع خلافت در اسلام با دمکراسی که ‌امروز در سراسر جهان رواج یافته راست نمی‌آید. دستورهای مالی که آن دین داده با اندیشه‌های سوسیالیستی و جلوگیری از سرمایه سازش پیدا نمی‌کند.

در اروپا هنگامی که دانشها تازه رو برواج می‌نهاد کشیشها بدستاویز دین با آنها بنبرد سختی برخاستند و بدانشمندان گزندها و آزارهای بسیار رسانیدند. بلکه یک رشته خیانت‌ها در تاریخ بیادگار گزاردند. ولی کم‌کم نیروی حقایق فیروز درآمد و دانشها از پیشرفت بازنماند. کشیشها شکست خورده به خاموشی گراییدند. این بار بآن بس کردند که دستگاه شکست‌خورده‌ی خود را نگه دارند.

همان حال در شرق با ملایان اسلامی ‌رخ داده. در اینجا هم ملایان سالیان دراز با دانشها و اندیشه‌های نوین اروپایی به پیکار پرداختند. با مشروطه کار را به جنگ و خونریزی کشانیدند. اینجا هم به نگهداری دستگاه شکست‌خورده‌ی خود پرداختند.

این حال دینها با دانشها و اندیشه‌های نوین است. نکته‌ای که هست آنست که چنانکه دینها نتوانسته‌اند جلو دانشها را گیرند ، دانشها هم نتوانسته‌اند و نمی‌توانند دستگاه‌های کشیشان و ملایان و حاخامان و موبدان را از میان بردارند.

اساساً این آزموده گردیده که دانشها با همه‌ی ناسازگاری آشکار که با آموزاکهای[=تعلیماتِ] دینی دارد آنها را از میان برنمی‌دارد. سست می‌گرداند ولی از ریشه نمی‌کَنَد. در برابرش آموزاکهای دینی نیز دانشها را سست می‌گرداند و اثرهای آنها را کمتر می‌سازد.

نتیجه ‌این می‌شود که کسی که درس می‌خواند مغز او پر از اندیشه‌های سستِ متناقض می‌گردد. در این باره در ایران داستانهای شگفت‌آور بسیار دیده‌ایم. این در این چند روزه رخ داده که جوان درسخوانده‌ای با من سخنی می‌رانَد و می‌گوید : «شما چه دلیل دارید که حکومت فردی که اسلام معین کرده بهتر از دمکراسی نیست؟!. ما عقلهامان به تشخیص مصالح کفایت نمی‌کند» این را می‌گوید و پس از چند دقیقه بازگشته می‌پرسد : «مسئله‌ی روح که مسلماً درست نیست. شما چه دلیل دارید که معاد راستست؟!.» از اینها هزار داستان توان یاد کرد.

مردمان امروز درمیان تناقض زندگی می‌کنند : از یکسو در دانشکده‌ها آن درسهاست و از یکسو در کلیساها این آموزاکهاست. فلان جوان دانشهای طبیعی می‌خواند و رتبه‌ی دکتری پیدا می‌کند و در همان حال کشیش گردیده تورات و انجیل را با آن سخنانش که سراپا به ضد دانشهاست زیر بغل می‌زند و برای موعظه و سخنرانی به ‌اینجا و آنجا می‌رود. فلان پرفسور که کمترین باوری بتورات و انجیل ندارد و عیسا و موسا را نمی‌پذیرد در جای خود که خدا را آنطور که آن کتابها نشان داده‌اند باور نمی‌کند و در همان حال ناچار می‌شود در روزهای یکشنبه یا در عروسیها و سوگواریها به کلیسا رود و آواز به آواز کشیشها انداخته دعا بخواند و چون می‌میرد باید کشیشی با دعای خود او را پاک گرداند و روانه‌ی بهشت سازد. اینست حال جهان.

ما می‌گوییم این گرفتاریست. چرا باید جهانیان دچار چنین حالی باشند؟ چرا باید در هر زمینه‌ای حقایق بمیان نیاید؟

از همه بدتر آنست که بسیاری از دولتها اینها را افزاری برای پیشرفت سیاست خود گرفته‌اند ، و چون در آن باره سخن درازست نمی‌خواهم در اینجا بآن درآییم.


———————————

📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشته‌شان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.

🌸