✴️ ارتباط حقایق با اعتماد ـ 12
🖌 احمد کسروی
🔶 سومین جُستار : رُمان ـ 5
چرا دانا دروغ پردازد یا بخواندن دروغ عمر خود را تباه سازد؟!
داستان منجّمان یا بعبارت فارسی «ستارهشماران» را همه شنیدهایم و میدانیم که از «اوضاع کواکب» آسمان پی بر چگونگی حوادث زمین میبردند و پیشینگوییها میکردند. مثلاً از نزدیکی دو ستاره بهمدیگر یا از روبرو شدن آنها ، پی بزمینلرزه یا جنگ یا حوادث دیگر برده و پیش از وقوع خبر میدادند.
کسانی اگر امروز علم نجوم را در کتابهایی که به هر زبانی فراوان است بخوانند یا از کسانی که آگاهی از آن علم دارند جستجو نمایند خواهند دید آنچه هرگز بنیاد ندارد آن علم است و سخت در شگفت خواهند بود که چگونه کسانی با داشتن هوش و دانش آن را پذیرفته و نام علم بروی آن گزاردهاند و باحکام آن پایبندی مینمودند.
مثلاً منجم دوازده برج معروف را که صورتهایی است پنداری میانهی هفت ستارهی گردندهی [=سیاره] مشهور که یکی از آنها آفتاب و دیگری زحل یا بعبارت فارسی کیوان است تقسیم نموده هر یک یا دو برج را خانهی یکی از آن ستارهها مینامد. سپس رشتهی پندار را از دست نداده میگوید : چون اَسَد خانهی آفتاب و دَلْو خانهی زحل است و این دو خانه همیشه در برابر یکدیگر نهادهاند پس زحل و آفتاب باهم دشمنی دارند بآن دلیل که خانههای آنها روبروی یکدیگر نهاده. سپس میدان دیگری از پندار باز کرده چون آفتاب بزرگتر و درخشندهتر از زحل است آفتاب را «سعد اکبر» نامیده زحلِ بیچاره را باتهام دشمنی با او «نحس اکبر» میخواند و اینست که اگر در استخراج طالعِ کسی که از بدعتهای منجمان بوده یا در «روبرو شدن ستارههایی» که در علم نجوم احکامی بر آن بار است پای زحل بمیان میآمد منجم که خود او و علمش نحستر از هر نحسی بود فال بد زده و یک رشته خبرهای بیمناکی از زلزله و توفان و مرگ و مانند اینها میداد.
علمی که پایهاش این پندارها و سرسامها بوده قرنها جهان را گرفتار کرده و هزار مرد را از شرق و غرب آلودهی خود داشته است. مردم عامی که فریب این شیادان میخوردند بجای خود که پادشاهان فریفتهی ایشان بودند و هر یکی منجمانی در دربار خود داشته و جز با دستور ایشان دست بکاری نمیزدند. برای هر کاری بایستی منجم ساعت معین کند و در آن ساعت انجام داده شود وگرنه امیدی بپیشرفت آن کار بسته نمیشد. گاهی در نتیجهی این علمِ احمقانه حوادثی روی داده که از شگفتترین داستانهاست و آدمی را حیرت میگیرد که چگونه مردم دانش و خرد خود را زبون این پندارها و سرسامها گردانیده بودند؟!
داستان کنارهگیری شاهعباس بزرگ از پادشاهی و نشاندن یوسفی نام را بجای خود باین علت که منجم از «اوضاع کواکب»خبر داده بود که در آن سال گزندی به یکی از بزرگان خواهد رسید و بیم آن میرفت که آن گزند بشاهعباس برسد و برای جلوگیری از آن یوسفی را شاه کرده و سه روز او را با شکوه پادشاهی گردش دادند سپس او را کشتند و شاهعباس دوباره بپادشاهی آمد ـ این داستان یکی از دلایل مطلب ماست. شرح آن را در عالمآرا خوانده ببینید آیا گمراهی بدتر از آن چه میتواند بود؟
امروز هم یک رشته گمراهیها در جهان پدید آمده ـ گمراهیهایی که سرچشمهی بسیاری از آنها اروپاست. یکی از آنها نیز رماننویسی و رمانخوانی است که همراه اتومبیل و آیروپلان[=هواپیما] بهمه جا رسیده است و در هر شهر و آبادی انبوهی از مردم را آلوده ساخته است. ولی ما بیپرده میگوییم که این کار از خرد دور است و نه تنها عمر نویسنده و خواننده را تباه میسازد بلکه یک رشته زیانهایی نیز دارد که شرح آن را در جای دیگر خواهیم داد.
———————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔶 سومین جُستار : رُمان ـ 5
چرا دانا دروغ پردازد یا بخواندن دروغ عمر خود را تباه سازد؟!
داستان منجّمان یا بعبارت فارسی «ستارهشماران» را همه شنیدهایم و میدانیم که از «اوضاع کواکب» آسمان پی بر چگونگی حوادث زمین میبردند و پیشینگوییها میکردند. مثلاً از نزدیکی دو ستاره بهمدیگر یا از روبرو شدن آنها ، پی بزمینلرزه یا جنگ یا حوادث دیگر برده و پیش از وقوع خبر میدادند.
کسانی اگر امروز علم نجوم را در کتابهایی که به هر زبانی فراوان است بخوانند یا از کسانی که آگاهی از آن علم دارند جستجو نمایند خواهند دید آنچه هرگز بنیاد ندارد آن علم است و سخت در شگفت خواهند بود که چگونه کسانی با داشتن هوش و دانش آن را پذیرفته و نام علم بروی آن گزاردهاند و باحکام آن پایبندی مینمودند.
مثلاً منجم دوازده برج معروف را که صورتهایی است پنداری میانهی هفت ستارهی گردندهی [=سیاره] مشهور که یکی از آنها آفتاب و دیگری زحل یا بعبارت فارسی کیوان است تقسیم نموده هر یک یا دو برج را خانهی یکی از آن ستارهها مینامد. سپس رشتهی پندار را از دست نداده میگوید : چون اَسَد خانهی آفتاب و دَلْو خانهی زحل است و این دو خانه همیشه در برابر یکدیگر نهادهاند پس زحل و آفتاب باهم دشمنی دارند بآن دلیل که خانههای آنها روبروی یکدیگر نهاده. سپس میدان دیگری از پندار باز کرده چون آفتاب بزرگتر و درخشندهتر از زحل است آفتاب را «سعد اکبر» نامیده زحلِ بیچاره را باتهام دشمنی با او «نحس اکبر» میخواند و اینست که اگر در استخراج طالعِ کسی که از بدعتهای منجمان بوده یا در «روبرو شدن ستارههایی» که در علم نجوم احکامی بر آن بار است پای زحل بمیان میآمد منجم که خود او و علمش نحستر از هر نحسی بود فال بد زده و یک رشته خبرهای بیمناکی از زلزله و توفان و مرگ و مانند اینها میداد.
علمی که پایهاش این پندارها و سرسامها بوده قرنها جهان را گرفتار کرده و هزار مرد را از شرق و غرب آلودهی خود داشته است. مردم عامی که فریب این شیادان میخوردند بجای خود که پادشاهان فریفتهی ایشان بودند و هر یکی منجمانی در دربار خود داشته و جز با دستور ایشان دست بکاری نمیزدند. برای هر کاری بایستی منجم ساعت معین کند و در آن ساعت انجام داده شود وگرنه امیدی بپیشرفت آن کار بسته نمیشد. گاهی در نتیجهی این علمِ احمقانه حوادثی روی داده که از شگفتترین داستانهاست و آدمی را حیرت میگیرد که چگونه مردم دانش و خرد خود را زبون این پندارها و سرسامها گردانیده بودند؟!
داستان کنارهگیری شاهعباس بزرگ از پادشاهی و نشاندن یوسفی نام را بجای خود باین علت که منجم از «اوضاع کواکب»خبر داده بود که در آن سال گزندی به یکی از بزرگان خواهد رسید و بیم آن میرفت که آن گزند بشاهعباس برسد و برای جلوگیری از آن یوسفی را شاه کرده و سه روز او را با شکوه پادشاهی گردش دادند سپس او را کشتند و شاهعباس دوباره بپادشاهی آمد ـ این داستان یکی از دلایل مطلب ماست. شرح آن را در عالمآرا خوانده ببینید آیا گمراهی بدتر از آن چه میتواند بود؟
امروز هم یک رشته گمراهیها در جهان پدید آمده ـ گمراهیهایی که سرچشمهی بسیاری از آنها اروپاست. یکی از آنها نیز رماننویسی و رمانخوانی است که همراه اتومبیل و آیروپلان[=هواپیما] بهمه جا رسیده است و در هر شهر و آبادی انبوهی از مردم را آلوده ساخته است. ولی ما بیپرده میگوییم که این کار از خرد دور است و نه تنها عمر نویسنده و خواننده را تباه میسازد بلکه یک رشته زیانهایی نیز دارد که شرح آن را در جای دیگر خواهیم داد.
———————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
86%
آری
7%
نه
7%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «بدبختیهای توده و ریشهی آن»
🖌 احمد کسروی
🔸 35ـ دربارهی صوفیان و درویشان (دو از چهار)
اکنون ببینیم صوفیان چه میگویند؟.. چرا خود را از مردم بکنار میگیرند؟. به چه دستاویزی بیکار میمانند؟.. خود آنان تاریخچهشان را نمیدانند. پیشروانشان برای فریب مردم یک تاریخهای دروغی ساختهاند و سلسلههای خود را بامام علیبنابیطالب و خلیفه ابیبکر و دیگران میرسانند ، و چنین میگویند که پیغمبر اسلام گذشته از هدایتی که برای همگی مردمان آورده یک آگاهیهای خاصی و دستورهای خاصی به برگزیدگانی از یاران خود داده که از آنها دست بدست بما رسیده ، ولی این دروغیست که ساختهاند.
صوفیگری دویست سال پس از اسلام پیدا شده. و آنگاه صوفیگری یکسره با اسلام ناسازگار است. از آنسوی بزرگان صوفیان خود را بالاتر از پیغمبران میپنداشتهاند ، زیرا یک قطب در پیش آنها کسیست که جهان با دستور وی میگردد و نه شگفت است که چنین کسی خود را بالاتر از پیغمبران شمارد.
تاریخچهی صوفیان چنانکه برخی دانشمندان جُسته و بدست آوردهاند ، چنین است : چون در قرن دوم اسلام فلسفهی یونان بعربی ترجمه گردید و انتشار یافت این بدآموزی نیز از آن سرچشمه گرفت : فیلسوفان یونان و روم که هر کدام دربارهی خدا و جهان و آفرینش ، بگمان و پندار سخنانی
سرودهاند ، یکی هم بنام پلوتینوس چنین گفته است : «ما همه از خدایم ، از او جدا گشتهایم و سپس بسوی او بازخواهیم گشت و بدو بازخواهیم پیوست». همو گفته است : «روان آدمی از آنجهانِ آزاد و بیآلایش فرود آمده و در اینجهان گرفتار مادّه گردیده و آلودگیها پیدا کرده. لیکن هر کسی که بخواهشهای تنی نپردازد و بپرورش روان برخیزد آلایش او کمتر خواهد بود ، و کسانی که بخواهند از این دامگه بازرهند و بجای پیشین بازگردند باید از خوشیهای اینجهان دامن درچینند و پارسا باشند».
اینها سخنانی است که از پلوتینوس میآورند. نوشتهاند خود او مرد پارسا و نیکی بوده. اما سخنانش ، این جملههایی که دربارهی روان آدمی گفته چندان بیراه نیست. فرود آمدن روان از یک جهان آزاد و بیآلایش همانست که ما بنام «جان و روان» یاد کردیم. این راست است که روان از جهان مادّی نیست. اما اینکه آدمی بخواهشهای تنی نپردازد و از خوشیهای این جهان دامن درچیند ، و اگر چنین کرد روانش از دامگه مادّی آزاد میگردد و بجایگاه نخستین خود میپیوندد راست نیست. زیرا خواهشهای تنی و خوشیهای اینجهان چه زیانی یا چه بدی دارد که آدمی از آن دامن درچیند؟! یکی از خواهشهای تنی زن گرفتن است ، دیگر[ی] خوراکهای لذیذ خوردنست ، دیگری خوابیدن و آسودن است ، دیگری دیدن و تماشا کردن است ، اینها چه بدیهایی دارد که آدمی از آن دامن درچیند؟!.. آنچه آدمی باید پرهیز کند و خود را نگه دارد خویهای پست حیوانی است ، از خشم و کینه و رشک و کشاکش و ستم و خودخواهی و خودفروشی[=خودنمایی فزون] و چاپلوسی و مانند اینها. از اینهاست که باید پرهیز کرد و ما نیز شرح خواهیم داد ، نه از خواهشهای تنی و خوشیهای اینجهانی. و آنگاه از دامن درچیدن از خواهشهای تنی و خوشیهای اینجهانی ، روان از دامگه مادّی آزاد نگردد ، چنین نتیجهای از آنها نتوان گرفت. آدمی تا زنده است روانش با تن و جان مادّی در یکجاست و جدایی بیمعناست. چیزی که هست ، باید بکوشد و روان را نیرومند گرداند که رشتهی اختیار در دست او باشد نه در دست تن و جان مادّی. این است ایرادی که بسخن دوم پلوتینوس وارد میباشد.
اما سخن نخست پلوتینوس بیکبار بیمعناست. چگونه ما از خداییم؟!.. چگونه از خدا جدا گشتهایم و باو بازخواهیم گردید؟!.. ما کجا و خدا کجا؟!.. آفریدگان کجا و آفریدگار کجا؟!.. این سخن دلیلش چیست؟!.. آیا سخن باین بزرگی دلیل نمیخواهد؟!.
ما اساساً بخدا از چه راه پی بردهایم؟!.. از این راه پی بردهایم که دیدهایم جهان میگردد و اختیاری از خودش ندارد. خودمان را سنجیده دیدهایم باین جهان بیاختیار آمدهایم و بیاختیار میرویم. از اینجا ناگزیر شده گفتهایم پس یک دستگاه دیگری در پشت سر اینجهان هست و یک خدای توانایی میباشد که اختیار ما و همهی جهان در دست اوست. پس کنون چگونه بگوییم ما با آن خدا یکی میباشیم؟!.. اگر ما خدا توانستیم بود چه نیازی بخدا میداشتیم. هرچه هست این سخن بیپاست و پلوتینوس نافهمیده و نااندیشیده آن را بزبان آورده.
هرچه هست سخن پلوتینوس چون پراکنده گردیده دستاویز بدست یک دسته هوسمندانی داده که بدعوای خدایی پردازند و ویلگردان بازار بغداد «لیس فی جُبَّتی الا الله» [معنی : در جامهی من چیزی جز خدا نیست (من خود خدایم)] گویند و بخود بالند و دست از کار و پیشه و خاندان خود کشیده بنام آنکه از جهان و خوشیهایش چشم پوشیدهایم در خانقاهها گرد آیند و به بیکاری روز گزارند و با گدایی و دریوزهگردی شکم خود را سیر سازند.
——————————
🖌 احمد کسروی
🔸 35ـ دربارهی صوفیان و درویشان (دو از چهار)
اکنون ببینیم صوفیان چه میگویند؟.. چرا خود را از مردم بکنار میگیرند؟. به چه دستاویزی بیکار میمانند؟.. خود آنان تاریخچهشان را نمیدانند. پیشروانشان برای فریب مردم یک تاریخهای دروغی ساختهاند و سلسلههای خود را بامام علیبنابیطالب و خلیفه ابیبکر و دیگران میرسانند ، و چنین میگویند که پیغمبر اسلام گذشته از هدایتی که برای همگی مردمان آورده یک آگاهیهای خاصی و دستورهای خاصی به برگزیدگانی از یاران خود داده که از آنها دست بدست بما رسیده ، ولی این دروغیست که ساختهاند.
صوفیگری دویست سال پس از اسلام پیدا شده. و آنگاه صوفیگری یکسره با اسلام ناسازگار است. از آنسوی بزرگان صوفیان خود را بالاتر از پیغمبران میپنداشتهاند ، زیرا یک قطب در پیش آنها کسیست که جهان با دستور وی میگردد و نه شگفت است که چنین کسی خود را بالاتر از پیغمبران شمارد.
تاریخچهی صوفیان چنانکه برخی دانشمندان جُسته و بدست آوردهاند ، چنین است : چون در قرن دوم اسلام فلسفهی یونان بعربی ترجمه گردید و انتشار یافت این بدآموزی نیز از آن سرچشمه گرفت : فیلسوفان یونان و روم که هر کدام دربارهی خدا و جهان و آفرینش ، بگمان و پندار سخنانی
سرودهاند ، یکی هم بنام پلوتینوس چنین گفته است : «ما همه از خدایم ، از او جدا گشتهایم و سپس بسوی او بازخواهیم گشت و بدو بازخواهیم پیوست». همو گفته است : «روان آدمی از آنجهانِ آزاد و بیآلایش فرود آمده و در اینجهان گرفتار مادّه گردیده و آلودگیها پیدا کرده. لیکن هر کسی که بخواهشهای تنی نپردازد و بپرورش روان برخیزد آلایش او کمتر خواهد بود ، و کسانی که بخواهند از این دامگه بازرهند و بجای پیشین بازگردند باید از خوشیهای اینجهان دامن درچینند و پارسا باشند».
اینها سخنانی است که از پلوتینوس میآورند. نوشتهاند خود او مرد پارسا و نیکی بوده. اما سخنانش ، این جملههایی که دربارهی روان آدمی گفته چندان بیراه نیست. فرود آمدن روان از یک جهان آزاد و بیآلایش همانست که ما بنام «جان و روان» یاد کردیم. این راست است که روان از جهان مادّی نیست. اما اینکه آدمی بخواهشهای تنی نپردازد و از خوشیهای این جهان دامن درچیند ، و اگر چنین کرد روانش از دامگه مادّی آزاد میگردد و بجایگاه نخستین خود میپیوندد راست نیست. زیرا خواهشهای تنی و خوشیهای اینجهان چه زیانی یا چه بدی دارد که آدمی از آن دامن درچیند؟! یکی از خواهشهای تنی زن گرفتن است ، دیگر[ی] خوراکهای لذیذ خوردنست ، دیگری خوابیدن و آسودن است ، دیگری دیدن و تماشا کردن است ، اینها چه بدیهایی دارد که آدمی از آن دامن درچیند؟!.. آنچه آدمی باید پرهیز کند و خود را نگه دارد خویهای پست حیوانی است ، از خشم و کینه و رشک و کشاکش و ستم و خودخواهی و خودفروشی[=خودنمایی فزون] و چاپلوسی و مانند اینها. از اینهاست که باید پرهیز کرد و ما نیز شرح خواهیم داد ، نه از خواهشهای تنی و خوشیهای اینجهانی. و آنگاه از دامن درچیدن از خواهشهای تنی و خوشیهای اینجهانی ، روان از دامگه مادّی آزاد نگردد ، چنین نتیجهای از آنها نتوان گرفت. آدمی تا زنده است روانش با تن و جان مادّی در یکجاست و جدایی بیمعناست. چیزی که هست ، باید بکوشد و روان را نیرومند گرداند که رشتهی اختیار در دست او باشد نه در دست تن و جان مادّی. این است ایرادی که بسخن دوم پلوتینوس وارد میباشد.
اما سخن نخست پلوتینوس بیکبار بیمعناست. چگونه ما از خداییم؟!.. چگونه از خدا جدا گشتهایم و باو بازخواهیم گردید؟!.. ما کجا و خدا کجا؟!.. آفریدگان کجا و آفریدگار کجا؟!.. این سخن دلیلش چیست؟!.. آیا سخن باین بزرگی دلیل نمیخواهد؟!.
ما اساساً بخدا از چه راه پی بردهایم؟!.. از این راه پی بردهایم که دیدهایم جهان میگردد و اختیاری از خودش ندارد. خودمان را سنجیده دیدهایم باین جهان بیاختیار آمدهایم و بیاختیار میرویم. از اینجا ناگزیر شده گفتهایم پس یک دستگاه دیگری در پشت سر اینجهان هست و یک خدای توانایی میباشد که اختیار ما و همهی جهان در دست اوست. پس کنون چگونه بگوییم ما با آن خدا یکی میباشیم؟!.. اگر ما خدا توانستیم بود چه نیازی بخدا میداشتیم. هرچه هست این سخن بیپاست و پلوتینوس نافهمیده و نااندیشیده آن را بزبان آورده.
هرچه هست سخن پلوتینوس چون پراکنده گردیده دستاویز بدست یک دسته هوسمندانی داده که بدعوای خدایی پردازند و ویلگردان بازار بغداد «لیس فی جُبَّتی الا الله» [معنی : در جامهی من چیزی جز خدا نیست (من خود خدایم)] گویند و بخود بالند و دست از کار و پیشه و خاندان خود کشیده بنام آنکه از جهان و خوشیهایش چشم پوشیدهایم در خانقاهها گرد آیند و به بیکاری روز گزارند و با گدایی و دریوزهگردی شکم خود را سیر سازند.
——————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
100%
آری
0%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
✴️ ارتباط حقایق با اعتماد ـ 13
🖌 احمد کسروی
🔶 سومین جُستار : رُمان ـ 6
چرا دانا دروغ پردازد یا بخواندن دروغ عمر خود را تباه سازد؟!
از کارهای شگفت رماننویسانست که یکی از ایشان افسانهای بافته بدینسان که حسنعلیخان نامی در قزوین رئیس مالیه بوده. بهنگامی که سپاه روس در ایران درنگ داشت شیخی در تهران و قزوین جاسوس ایشان بوده حسنعلیخان را بدشمنی سیاست روس متهم میدارد و چون آفیسری [1] (سرکردهای) با چند تن سالدات[2] بگرفتن او میآیند ، حسنعلیخان ایستادگی نموده دلیریها از خود آشکار میسازد و چون دستگیرش کرده نزد ژنرال میبرند در آنجا نیز دلیریها نموده سخنان درشت بژنرال میگوید و سیلی بروی او میزند ، ژنرال برآشفته فرمان دار زدن او را میدهد. لیکن آفیسر که باین کار مأمور بوده ناگهان فیلسوف وارستهای درمیآید که بکشته شدن خود رضا داده بکشتن حسنعلیخان قهرمان ایران رضا نمیدهد. خوشبختانه پیشامدی میکند که هر دوی ایشان رها میگردند.
این کار آقای رماننگار بدان میماند که کسی در محاکمه سندی که بدست دارد پنهان کرده و بدروغ سند دیگری ساخته و آن را نشان بدهد ، یا آنکه کسی با آدمیانی که خدا آفریده و جان بخشیده نجوشیده صورتهایی از پندار خود از گل یا گچ پدید آورده دل بآنها ببندد و با آنان روز بگزارد. یا کسی پدر و مادر و برادران خود را نپسندیده و با آنان درنیامیخته نقشهایی از روی دلخواه و پندار خود بر دیوار نگاشته و با آنها دل خود را خوش سازد. یا اینکه گروهی بزرگان و دانشمندانی را که میانهی خویش دارند بچیزی نشمرده و هرگز نام آنان را نبرده و بجای ایشان مجسمههایی از گل و سنگ ساخته و بداشتن آنها بنازند.
تو گویی هنگامی که سپاه روس در ایران درنگ داشت و آن ستمها و زورگوییها بایرانیان روا میداشت کسی از مردم این سرزمین فداکاری و ایستادگی ننموده که آقای رماننویس ناگزیر شده حسنعلیخانی بتراشد و نگزارد ایرانیان بیکبار سرافکنده و شرمنده باشند.
اگر آقای رماننگار نمیداند دیگران میدانند که در آن دورهی ناتوانی دولت و بیسرپرستی ایران کسانی که بایستی فداکاری بکنند و ایستادگی نمایند کردهاند و نمودهاند. آنان که در محرم1330 در تبریز بودند و جنگ مجاهدان را با روسیان دیدهاند میدانند که فداکاری و جانبازی بهتر از آن نمیشد که یکمشت مجاهدان بنام غیرت اسلام و ایرانیگری کردند که پس از چند روز جنگهای شیردلانه که دست و پای روسان را از همه جای شهر بریده در باغی بمحاصرهشان گرفتند ناگهان اردوی بزرگی از تفلیس با توپخانه بیاری روسیان رسید و مجاهدان چاره جز کنارهگیری ندیدند که کسانی از شهر گریخته و کسانی آن هم نپسندیده ایستادند تا مرگ آنان را دریابد.
آن داستان را تاکنون کسی ننوشته و شاید اگر نوشتههای پرفسور براون نبود کسی در اروپا
نمیدانست که دستِ ستمِ روس چه گلوهای بیگناهی را در ایران بفشرد. هنوز هم در کتاب آبی انگلیس و دیگر نوشتههای سیاسی اروپا گناه آن جنگ را بگردن تبریزیان انداخته مینویسند ایشان بودند که دست بکشتار باز کردند. باآنکه حقیقت برخلاف این است و دلیلهایی از نوشتههای خود اروپاییان در دست هست که روسان از مدتها نقشهی آن کشتار را میکشیدند تا چشم ایرانیان را یکجا بترسانند. مجاهدان اگرهم ایستادگی نمینمودند روسان کشتاری که بایستی بکنند میکردند. این سخنی است که انکار ندارد. ولی کیست که درپی اینگونه مطالب باشد و بنگارش آنها بپردازد؟! بنویسندگان ایران این کار بس که رمان ترجمه کنند یا تألیف نمایند و مایهی گمراهی و ویرانی صدها زن و مرد باشند. بآنان چه کسانی در راه آسایش این سرزمین جان خود باختهاند؟!
شگفتا چه حاجت بتراشیدن حسنعلیخان در جایی که آقای میرکریم بزاز آن سید پارسای بیگناه هست که چون بپای دار رسید با روی خندان فریاد زد : «زندهباد اسلام ، زندهباد حاجی شیخ عبدالله» (3) و بیآنکه شکستی بخود راه دهد گردن بریسمان سیاه داد؟!
آقا پترس ارمنی هست که چون بدار آویخته شد و از سنگینی جثهاش ریسمان پاره شده بزمین افتاد دوباره با پای خود از پلهها بالا رفته آن زجر جانکاه را بروی مردانگی خود نیاورد؟!
آن جوان دلیر گرجی هست که چون بالای کرسی مرگ جای گرفت اسلام آشکار ساخته وصیت کرد که او را رو بقبله دار کشند و در قبرستان مسلمانان بخاک سپارند و بیآنکه ترسی بخود راه دهد با روی خندان گردن بطناب داد؟!
مردمی که در تاریخ خود چنین جانبازانی را دارند چرا حسنعلیخان بتراشند؟! مردمی که بروز ناتوانی دولت خودشان در برابر زورگویی همسایهی ستمکاری قربانیهای بزرگی همچون ثقةالاسلام و شیخسلیم و میرزا علی واعظ دادهاند آیا ننگ بر آنان نیست که نامهای این قربانیهای گرانمایه را فراموش کرده بدروغ قهرمانهایی بسازند؟!
👇
🖌 احمد کسروی
🔶 سومین جُستار : رُمان ـ 6
چرا دانا دروغ پردازد یا بخواندن دروغ عمر خود را تباه سازد؟!
از کارهای شگفت رماننویسانست که یکی از ایشان افسانهای بافته بدینسان که حسنعلیخان نامی در قزوین رئیس مالیه بوده. بهنگامی که سپاه روس در ایران درنگ داشت شیخی در تهران و قزوین جاسوس ایشان بوده حسنعلیخان را بدشمنی سیاست روس متهم میدارد و چون آفیسری [1] (سرکردهای) با چند تن سالدات[2] بگرفتن او میآیند ، حسنعلیخان ایستادگی نموده دلیریها از خود آشکار میسازد و چون دستگیرش کرده نزد ژنرال میبرند در آنجا نیز دلیریها نموده سخنان درشت بژنرال میگوید و سیلی بروی او میزند ، ژنرال برآشفته فرمان دار زدن او را میدهد. لیکن آفیسر که باین کار مأمور بوده ناگهان فیلسوف وارستهای درمیآید که بکشته شدن خود رضا داده بکشتن حسنعلیخان قهرمان ایران رضا نمیدهد. خوشبختانه پیشامدی میکند که هر دوی ایشان رها میگردند.
این کار آقای رماننگار بدان میماند که کسی در محاکمه سندی که بدست دارد پنهان کرده و بدروغ سند دیگری ساخته و آن را نشان بدهد ، یا آنکه کسی با آدمیانی که خدا آفریده و جان بخشیده نجوشیده صورتهایی از پندار خود از گل یا گچ پدید آورده دل بآنها ببندد و با آنان روز بگزارد. یا کسی پدر و مادر و برادران خود را نپسندیده و با آنان درنیامیخته نقشهایی از روی دلخواه و پندار خود بر دیوار نگاشته و با آنها دل خود را خوش سازد. یا اینکه گروهی بزرگان و دانشمندانی را که میانهی خویش دارند بچیزی نشمرده و هرگز نام آنان را نبرده و بجای ایشان مجسمههایی از گل و سنگ ساخته و بداشتن آنها بنازند.
تو گویی هنگامی که سپاه روس در ایران درنگ داشت و آن ستمها و زورگوییها بایرانیان روا میداشت کسی از مردم این سرزمین فداکاری و ایستادگی ننموده که آقای رماننویس ناگزیر شده حسنعلیخانی بتراشد و نگزارد ایرانیان بیکبار سرافکنده و شرمنده باشند.
اگر آقای رماننگار نمیداند دیگران میدانند که در آن دورهی ناتوانی دولت و بیسرپرستی ایران کسانی که بایستی فداکاری بکنند و ایستادگی نمایند کردهاند و نمودهاند. آنان که در محرم1330 در تبریز بودند و جنگ مجاهدان را با روسیان دیدهاند میدانند که فداکاری و جانبازی بهتر از آن نمیشد که یکمشت مجاهدان بنام غیرت اسلام و ایرانیگری کردند که پس از چند روز جنگهای شیردلانه که دست و پای روسان را از همه جای شهر بریده در باغی بمحاصرهشان گرفتند ناگهان اردوی بزرگی از تفلیس با توپخانه بیاری روسیان رسید و مجاهدان چاره جز کنارهگیری ندیدند که کسانی از شهر گریخته و کسانی آن هم نپسندیده ایستادند تا مرگ آنان را دریابد.
آن داستان را تاکنون کسی ننوشته و شاید اگر نوشتههای پرفسور براون نبود کسی در اروپا
نمیدانست که دستِ ستمِ روس چه گلوهای بیگناهی را در ایران بفشرد. هنوز هم در کتاب آبی انگلیس و دیگر نوشتههای سیاسی اروپا گناه آن جنگ را بگردن تبریزیان انداخته مینویسند ایشان بودند که دست بکشتار باز کردند. باآنکه حقیقت برخلاف این است و دلیلهایی از نوشتههای خود اروپاییان در دست هست که روسان از مدتها نقشهی آن کشتار را میکشیدند تا چشم ایرانیان را یکجا بترسانند. مجاهدان اگرهم ایستادگی نمینمودند روسان کشتاری که بایستی بکنند میکردند. این سخنی است که انکار ندارد. ولی کیست که درپی اینگونه مطالب باشد و بنگارش آنها بپردازد؟! بنویسندگان ایران این کار بس که رمان ترجمه کنند یا تألیف نمایند و مایهی گمراهی و ویرانی صدها زن و مرد باشند. بآنان چه کسانی در راه آسایش این سرزمین جان خود باختهاند؟!
شگفتا چه حاجت بتراشیدن حسنعلیخان در جایی که آقای میرکریم بزاز آن سید پارسای بیگناه هست که چون بپای دار رسید با روی خندان فریاد زد : «زندهباد اسلام ، زندهباد حاجی شیخ عبدالله» (3) و بیآنکه شکستی بخود راه دهد گردن بریسمان سیاه داد؟!
آقا پترس ارمنی هست که چون بدار آویخته شد و از سنگینی جثهاش ریسمان پاره شده بزمین افتاد دوباره با پای خود از پلهها بالا رفته آن زجر جانکاه را بروی مردانگی خود نیاورد؟!
آن جوان دلیر گرجی هست که چون بالای کرسی مرگ جای گرفت اسلام آشکار ساخته وصیت کرد که او را رو بقبله دار کشند و در قبرستان مسلمانان بخاک سپارند و بیآنکه ترسی بخود راه دهد با روی خندان گردن بطناب داد؟!
مردمی که در تاریخ خود چنین جانبازانی را دارند چرا حسنعلیخان بتراشند؟! مردمی که بروز ناتوانی دولت خودشان در برابر زورگویی همسایهی ستمکاری قربانیهای بزرگی همچون ثقةالاسلام و شیخسلیم و میرزا علی واعظ دادهاند آیا ننگ بر آنان نیست که نامهای این قربانیهای گرانمایه را فراموش کرده بدروغ قهرمانهایی بسازند؟!
👇
ایستادگی در برابر زور و جانبازی در راه غیرت اگر مایهی سرفرازی مردمی هست پس چرا ایرانیان این داستانها را که هنوز بیست و اند سال بیش از زمان آنها نگذشته ننگارند و بخود نبالند؟! چرا داستان عاشورای1330 را مو بمو شرح ندهند؟! چرا ننویسند که روسان جوانی نورس و پانزده ساله را نیز بجرم سیاست آلوده ساخته ریسمان بگردنش انداختند؟! یا اگر این ایستادگیها و جانبازیها ارزشی ندارد پس چرا حسنعلیخان بتراشند و بیهوده دروغ بپردازند؟!
یک نویسندهی شیرین قلم و زبردستی چرا بچنان تألیفی که مایهی سودمندی ایرانیان تواند بود برنخیزد [و] با چنین نگارش بیهودهی بیجایی عمر خود و دیگران را تباه گرداند؟!
🔹 پانوشتها :
[1] : واژهی officer را که در فارسی همان سرکرده میباشد ، فرهنگستان افسر (=تاج) در برابرش گزارده!
[2] : سرباز به روسی
(3) : مقصود حاج شیخ عبدالله مازندرانی است که آقا میرکریم مقلد او بود.
———————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
یک نویسندهی شیرین قلم و زبردستی چرا بچنان تألیفی که مایهی سودمندی ایرانیان تواند بود برنخیزد [و] با چنین نگارش بیهودهی بیجایی عمر خود و دیگران را تباه گرداند؟!
🔹 پانوشتها :
[1] : واژهی officer را که در فارسی همان سرکرده میباشد ، فرهنگستان افسر (=تاج) در برابرش گزارده!
[2] : سرباز به روسی
(3) : مقصود حاج شیخ عبدالله مازندرانی است که آقا میرکریم مقلد او بود.
———————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
100%
آری
0%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «بدبختیهای توده و ریشهی آن»
🖌 احمد کسروی
🔸 35ـ دربارهی صوفیان و درویشان (سه از چهار)
صوفیان سرچشمهی باورها و پندارهاشان همان گفتههای پلوتینوس بوده که در گفتار دیروزی شرح داده بیپایی و نادرستی آن را بازنمودیم. ولی سپس برخی از پیشوایانشان از راه فلسفهی یونان پیش آمده داستان «وحدت وجود» یا «یکی بودن هستی» را پدید آوردهاند. لیکن این هم بسود ایشان پایان نیافته و نتیجهای نداده. بلکه باید گفت : بد را بدتر و غلط را غلطتر گردانیده. اینان میگویند : خدا همان هستی است و چیز دیگر نیست ، و شما چون این سخن بشکافید معنایش نبودن خداست. معنایش اینست که ما خود خداییم و بچیز دیگر نیاز نداریم. زیرا هستی نه چیزیست که خود هست باشد. ما هستیم و از این هست بودن ما یک هستی فهمیده میشود ، و نه آنست که ما هستیم و هستی نیز هست. این سخن چون جایش اینجا نیست دامنه نداده درمیگذرم. همین اندازه باید گفت : خود هم نفهمیدهاند که چه میگویند ، و این است چون کتابهاشان بخوانید هر یکی معنای دیگری باین داستان میدهد و مثل دیگری میآورد.
این باورهای ایشانست. اما کردارهاشان : 1ـ بیکاری و خانقاهنشینی 2ـ زن نگرفتن و تنها زیستن. 3ـ نان از دست دیگران خوردن 4ـ با دف و نای پای کوبیدن و با آن ریش و پشم رقصیدن ـ که شما هر یکی از اینها را بگیرید گناه بزرگیست و زیان بزرگی را دربر دارد.
پیشینیانِ اینها پرداختن بکاری یا پیشهای را مانع میشماردند و آن را بد میدانستند. شیخ ابوسعید میگوید : بازار جایگاه شیاطین است. میگفتند : صوفی باید بخود پردازد و ذکر خواند و تهذیب نفس کند ، و اگر به یک کاری یا پیشهای پرداخت «اهل دنیا» میگردد و از راه خود بازمیماند. زن نگرفتن اجباری نبوده ولی بیشترشان نمیگرفتهاند. زیرا زن را نیز از «دنیا» میشماردهاند. نان از دست دیگران خوردن همگانی بوده. زیرا در جایی که بکاری و پیشهای نمیپرداختهاند ناگزیر بودهاند که چشم براه «احسان» و «صدقه»ی توانگران باشند ، و اگر نرسید ببازار افتاده یا بدرِ خانهها رفته گدایی کنند ، و این را نه تنها ننگ نمیدانستهاند بلکه یک قسمتی از ریاضت و عبادت میشماردهاند. اما رقص ، آن را بزبان خود «سماع» مینامیدهاند. یکی دف میزده و دیگری نای مینواخته و دیگری با آواز خوش شعرهای عاشقانه میخوانده ، و در این میان درویشان برقص میپرداختهاند و خود شیخ همان کار را میکرده است.
از همینجا شما فهم و دانش آنها را بسنجید. گروهی تا چه اندازه نافهم باشند که این ندانند بیکاری سامان زندگی را بهم میزند. ندانند که خدا شمارهی زنان و مردان را یکسان گردانیده و یک مردی چون زن نمیگیرد باعث سیاهروزی یک زنی شده است ، ندانند که نان از دست دیگران خوردن نشان پستی و زبونیست و آبرو را میریزد و شرم و آزرم را از میان میبرد ، ندانند که پای کوفتن و رقصیدن جز با هوسِ خود راه رفتن نیست و آن را «عبادت» یا «ریاضت» نام نتوان نهاد.
شگفتتر اینجاست که اینان که به بهانهی چشمپوشی از جهان و دامن درچیدن از لذت و سختی دادن بخود و کاستن از نیروهای تنی بخانقاه خزیده بودند در کردار همه بضد آن برخاسته و همه به تنآسایی و خوشی پرداختهاند!!. کیست که از بیکاری و مفتخواری خوشش نیاید؟!.. کیست که از ساز و آواز و رقص لذت نبرد؟!.. اما زن نگرفتن ، آن نه برای چشمپوشی از لذت ، بلکه برای گریز از رنج خانهداری بوده. وگرنه بیشترشان درمیان خود امردبازی و پستیهای دیگر داشتهاند ، و چون شیوهی ایشان بوده که برای هر کار زشتی یک عنوان نیکی میدادهاند باین زشتکاری نیز نامهایی دادهاند و رختهایی پوشانیدهاند. «بجمال خدا در روی شاهدان تماشا میکردهاند». جامی میگوید :
حُسن خویش از روی خوبان آشکارا کردهای
پس بچشم عاشقان در وی تماشا کردهای
یکی از بزرگان صوفیان ابوحامد کرمانی بوده که دربارهاش چنین مینویسند : «چون در سماع گرم شدی پیراهن خود و حضار را چاک کردی و سینه بسینهی ایشان نهادی و از آن تشفی حاصل نمودی. چون شیخ به بغداد رسید خلیفه پسر بدیع الجمالی داشت خبر ورود شیخ شنید قصد حضور مجلس شیخ نمود. گفتند که طریقهی شیخ اینست. خلیفهزاده گفت از قرار تقریر شما او کافر خواهد بود بمجلس او میروم اگر اینگونه نسبت بمن حرکتی کرد او را قربة الی الله بقتل رسانم و از وجود آن مبدع ، جهان را پاک گردانم و چون در سماع گرم گشت شیخ بکرامت دریافت و این رباعی بگفت :
سهل است مرا بر سر خنجر بودن
در پای مراد دوست بیسر بودن
تو آمدهای که کافری را بکشی
غازی چو تویی رواست کافر بودن
خلیفهزاده گریبان خود را درید و بقدم معذرت پیش آمده سر در قدم شیخ نهاد ...».
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 35ـ دربارهی صوفیان و درویشان (سه از چهار)
صوفیان سرچشمهی باورها و پندارهاشان همان گفتههای پلوتینوس بوده که در گفتار دیروزی شرح داده بیپایی و نادرستی آن را بازنمودیم. ولی سپس برخی از پیشوایانشان از راه فلسفهی یونان پیش آمده داستان «وحدت وجود» یا «یکی بودن هستی» را پدید آوردهاند. لیکن این هم بسود ایشان پایان نیافته و نتیجهای نداده. بلکه باید گفت : بد را بدتر و غلط را غلطتر گردانیده. اینان میگویند : خدا همان هستی است و چیز دیگر نیست ، و شما چون این سخن بشکافید معنایش نبودن خداست. معنایش اینست که ما خود خداییم و بچیز دیگر نیاز نداریم. زیرا هستی نه چیزیست که خود هست باشد. ما هستیم و از این هست بودن ما یک هستی فهمیده میشود ، و نه آنست که ما هستیم و هستی نیز هست. این سخن چون جایش اینجا نیست دامنه نداده درمیگذرم. همین اندازه باید گفت : خود هم نفهمیدهاند که چه میگویند ، و این است چون کتابهاشان بخوانید هر یکی معنای دیگری باین داستان میدهد و مثل دیگری میآورد.
این باورهای ایشانست. اما کردارهاشان : 1ـ بیکاری و خانقاهنشینی 2ـ زن نگرفتن و تنها زیستن. 3ـ نان از دست دیگران خوردن 4ـ با دف و نای پای کوبیدن و با آن ریش و پشم رقصیدن ـ که شما هر یکی از اینها را بگیرید گناه بزرگیست و زیان بزرگی را دربر دارد.
پیشینیانِ اینها پرداختن بکاری یا پیشهای را مانع میشماردند و آن را بد میدانستند. شیخ ابوسعید میگوید : بازار جایگاه شیاطین است. میگفتند : صوفی باید بخود پردازد و ذکر خواند و تهذیب نفس کند ، و اگر به یک کاری یا پیشهای پرداخت «اهل دنیا» میگردد و از راه خود بازمیماند. زن نگرفتن اجباری نبوده ولی بیشترشان نمیگرفتهاند. زیرا زن را نیز از «دنیا» میشماردهاند. نان از دست دیگران خوردن همگانی بوده. زیرا در جایی که بکاری و پیشهای نمیپرداختهاند ناگزیر بودهاند که چشم براه «احسان» و «صدقه»ی توانگران باشند ، و اگر نرسید ببازار افتاده یا بدرِ خانهها رفته گدایی کنند ، و این را نه تنها ننگ نمیدانستهاند بلکه یک قسمتی از ریاضت و عبادت میشماردهاند. اما رقص ، آن را بزبان خود «سماع» مینامیدهاند. یکی دف میزده و دیگری نای مینواخته و دیگری با آواز خوش شعرهای عاشقانه میخوانده ، و در این میان درویشان برقص میپرداختهاند و خود شیخ همان کار را میکرده است.
از همینجا شما فهم و دانش آنها را بسنجید. گروهی تا چه اندازه نافهم باشند که این ندانند بیکاری سامان زندگی را بهم میزند. ندانند که خدا شمارهی زنان و مردان را یکسان گردانیده و یک مردی چون زن نمیگیرد باعث سیاهروزی یک زنی شده است ، ندانند که نان از دست دیگران خوردن نشان پستی و زبونیست و آبرو را میریزد و شرم و آزرم را از میان میبرد ، ندانند که پای کوفتن و رقصیدن جز با هوسِ خود راه رفتن نیست و آن را «عبادت» یا «ریاضت» نام نتوان نهاد.
شگفتتر اینجاست که اینان که به بهانهی چشمپوشی از جهان و دامن درچیدن از لذت و سختی دادن بخود و کاستن از نیروهای تنی بخانقاه خزیده بودند در کردار همه بضد آن برخاسته و همه به تنآسایی و خوشی پرداختهاند!!. کیست که از بیکاری و مفتخواری خوشش نیاید؟!.. کیست که از ساز و آواز و رقص لذت نبرد؟!.. اما زن نگرفتن ، آن نه برای چشمپوشی از لذت ، بلکه برای گریز از رنج خانهداری بوده. وگرنه بیشترشان درمیان خود امردبازی و پستیهای دیگر داشتهاند ، و چون شیوهی ایشان بوده که برای هر کار زشتی یک عنوان نیکی میدادهاند باین زشتکاری نیز نامهایی دادهاند و رختهایی پوشانیدهاند. «بجمال خدا در روی شاهدان تماشا میکردهاند». جامی میگوید :
حُسن خویش از روی خوبان آشکارا کردهای
پس بچشم عاشقان در وی تماشا کردهای
یکی از بزرگان صوفیان ابوحامد کرمانی بوده که دربارهاش چنین مینویسند : «چون در سماع گرم شدی پیراهن خود و حضار را چاک کردی و سینه بسینهی ایشان نهادی و از آن تشفی حاصل نمودی. چون شیخ به بغداد رسید خلیفه پسر بدیع الجمالی داشت خبر ورود شیخ شنید قصد حضور مجلس شیخ نمود. گفتند که طریقهی شیخ اینست. خلیفهزاده گفت از قرار تقریر شما او کافر خواهد بود بمجلس او میروم اگر اینگونه نسبت بمن حرکتی کرد او را قربة الی الله بقتل رسانم و از وجود آن مبدع ، جهان را پاک گردانم و چون در سماع گرم گشت شیخ بکرامت دریافت و این رباعی بگفت :
سهل است مرا بر سر خنجر بودن
در پای مراد دوست بیسر بودن
تو آمدهای که کافری را بکشی
غازی چو تویی رواست کافر بودن
خلیفهزاده گریبان خود را درید و بقدم معذرت پیش آمده سر در قدم شیخ نهاد ...».
👇
گزاشتن نام «شاهد» بخدا ، و پیاپی گردانیدن کلمهی «عشق» و مانند اینها که سراپا بیفرهنگی و بیشرمیست از اینجا برخاسته است. ملا هادی سبزواری [1] که او را یکی از حکما میشناسند خدا را «شاهد هرجایی» خوانده میگوید :
با که توان گفت این سخن که نگارم
شاهد هرجایی است و گوشهنشین است
حکیم گردنشکسته را ببینید که با خدا چه گستاخی میکند ، چه بیفرهنگی نشان میدهد.
🔹 پانوشت :
1ـ این همانست که ادوارد براون در سفرنامهاش به ایران او را «بزرگترین فیلسوف ایران در قرن نوزدهم» میخواند و نزدیک به 20 صفحه دربارهی فلسفهی او در آن کتاب مینویسد.
——————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
با که توان گفت این سخن که نگارم
شاهد هرجایی است و گوشهنشین است
حکیم گردنشکسته را ببینید که با خدا چه گستاخی میکند ، چه بیفرهنگی نشان میدهد.
🔹 پانوشت :
1ـ این همانست که ادوارد براون در سفرنامهاش به ایران او را «بزرگترین فیلسوف ایران در قرن نوزدهم» میخواند و نزدیک به 20 صفحه دربارهی فلسفهی او در آن کتاب مینویسد.
——————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
92%
آری
0%
نه
8%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.