ما چه میخواهیم؟
بخش دوم ـ تکهی 5
اين درماندگيشان بسيار بكار ما ميخورد. يك دسته مردانِ سخننافهمي كه ما چون ميگفتيم : «هر كار براي نتيجه بايد بود. اين غزلهاي بيهوده كه ميسراييد و بچاپ ميرسانيد چه نتيجه از آن ميخواهيد؟!.. اين چه معني دارد كه يك مردي با دلِ سرد و آسوده و با پنجاه و شصت سال زندگاني بدروغ خود را بعاشقي زند و از سوزش دل و بيداري شب و اشك ديده كه همه دروغ است بنالد؟!.. اگر كسي بيمار نباشد و بخيره[=بیجهت] فرياد زند : «واي كمرم! از درد سر مردم!» بچنين كسي با چه ديده نگريد و جز «ديوانه» چه نام ديگري باو دهيد؟!. آيا عاشق نبودن و بخيره از درد عشق ناله كردن و هر چند روز يك غزل بيرون دادن جز بيهودهگويي چه نام ديگري دارد؟!..» در پاسخ ميگفتند : «آ.. آقا ! شما چه ميفرماييد؟!. غزل يك بابي از شعر و ادبيات است و همهی شعرا غزل سرودهاند». در برابر چنان پرسشي بچنين پاسخ بيمغزي بس ميكردند. ما از خرد و زندگاني سخن ميرانديم و اينان تنها يك نام «ادبيات» پيش ميآوردند ، و اينبود ناگزير ميشديم معني ادبيات را بپرسيم تا درمانند و اندكي بخود آيند.
در اين هشت سال كه ما ميكوشيم و هر زمان با يك ناداني ديگري در نبرديم هيچ چيزي باندازهی آن شور و هياهو مرا نيازرده. شعر اگرهم نيك و بيزيانش را بگيريم يكي از هزار كارهاي زندگاني نيست. ما اگر در زندگي هزار نياز ميداريم يكي از آنها شعر نميباشد و شاعري خود هنر بزرگي شمرده نميشود. با اين حال ، تا چه اندازه دلآزار بود كه ميديديم يك دستهی بزرگي از ايرانيان همه كار را كنار نهاده و تنها بآن پرداختهاند. ميديديم آنان را باين راه شرقشناسان انداختهاند و بيچارگان نافهميده فريب آنان را خوردهاند. ميديديم بروي چنان گمراهي و فريبخوارگي ايستادگي مينمايند و مردان چهلساله و پنجاهساله بر سر يكمشت سخن با ما از در دشمني ميآيند و بسياري از آنان پستي و بيفرهنگي نيز دريغ نميگويند. در زماني كه زندگاني بسختترين كوششها نياز پيدا كرده اينان سخنان پوچي را سرمايهاي براي خود ميشماردند. داد از اين ناداني! داد از اين بيچارگي.
جا داشت از اين توده نوميد شويم. جا داشت خود را كنار كشيده و آنان را بگمراهي و نادانيشان بسپاريم. اگر نبودي اميدي كه بپشتيباني خدا ميداشتيم.
بدتر از همه پاسخهايي بود كه ميشنيديم ـ پاسخهايي كه آشكاره ناتواني فهمها و خردها را ميرسانيد. يكي ميآيد و مينشيند و با پرخاش و تندي چنين ميگويد : «شما ببزرگان تاريخي ما توهين ميكنيد» ميگويم : بزرگي چيست؟!.. چه كسي را ميتوان ببزرگي شناخت؟!.. چه كارهاييست كه يك كسي را ببزرگي رساند؟!. بدبخت درميماند. زيرا چيزيست كه هيچ نينديشيده. ناگزير ميشوم خود بازنمايم كه بزرگيِ يك كسي جز در نتيجهی يك كار سودمند بزرگي نتواند بود. هنگامي كه دشمن بكشوري رو آورده و مردم در بيم و هراس ميباشند و يك كسي از جان خود گذرد و مردان را بسر خود گرد آورده بجلوگيري از دشمن بكوشد ، و در سالي كه خشكي رخ داده و مردم بينوا در فشار هستند و يك توانگري پول بسياري بيرون ريزد و بنگهداري بينوايان پردازد ، و در زماني كه آشفتگيها در كشور پيش آمده و مردمان را بيمناك گردانيده يك مرد توانايي پا بميان گزارد و با تلاشهاي مردانه ساماني بكشور دهد ـ از اينگونه كسانند كه شايستهی نام «بزرگ» توانند بود. با سخنهاي مفت و بيهوده كسي بزرگ نتواند بود.
بخش دوم ـ تکهی 5
اين درماندگيشان بسيار بكار ما ميخورد. يك دسته مردانِ سخننافهمي كه ما چون ميگفتيم : «هر كار براي نتيجه بايد بود. اين غزلهاي بيهوده كه ميسراييد و بچاپ ميرسانيد چه نتيجه از آن ميخواهيد؟!.. اين چه معني دارد كه يك مردي با دلِ سرد و آسوده و با پنجاه و شصت سال زندگاني بدروغ خود را بعاشقي زند و از سوزش دل و بيداري شب و اشك ديده كه همه دروغ است بنالد؟!.. اگر كسي بيمار نباشد و بخيره[=بیجهت] فرياد زند : «واي كمرم! از درد سر مردم!» بچنين كسي با چه ديده نگريد و جز «ديوانه» چه نام ديگري باو دهيد؟!. آيا عاشق نبودن و بخيره از درد عشق ناله كردن و هر چند روز يك غزل بيرون دادن جز بيهودهگويي چه نام ديگري دارد؟!..» در پاسخ ميگفتند : «آ.. آقا ! شما چه ميفرماييد؟!. غزل يك بابي از شعر و ادبيات است و همهی شعرا غزل سرودهاند». در برابر چنان پرسشي بچنين پاسخ بيمغزي بس ميكردند. ما از خرد و زندگاني سخن ميرانديم و اينان تنها يك نام «ادبيات» پيش ميآوردند ، و اينبود ناگزير ميشديم معني ادبيات را بپرسيم تا درمانند و اندكي بخود آيند.
در اين هشت سال كه ما ميكوشيم و هر زمان با يك ناداني ديگري در نبرديم هيچ چيزي باندازهی آن شور و هياهو مرا نيازرده. شعر اگرهم نيك و بيزيانش را بگيريم يكي از هزار كارهاي زندگاني نيست. ما اگر در زندگي هزار نياز ميداريم يكي از آنها شعر نميباشد و شاعري خود هنر بزرگي شمرده نميشود. با اين حال ، تا چه اندازه دلآزار بود كه ميديديم يك دستهی بزرگي از ايرانيان همه كار را كنار نهاده و تنها بآن پرداختهاند. ميديديم آنان را باين راه شرقشناسان انداختهاند و بيچارگان نافهميده فريب آنان را خوردهاند. ميديديم بروي چنان گمراهي و فريبخوارگي ايستادگي مينمايند و مردان چهلساله و پنجاهساله بر سر يكمشت سخن با ما از در دشمني ميآيند و بسياري از آنان پستي و بيفرهنگي نيز دريغ نميگويند. در زماني كه زندگاني بسختترين كوششها نياز پيدا كرده اينان سخنان پوچي را سرمايهاي براي خود ميشماردند. داد از اين ناداني! داد از اين بيچارگي.
جا داشت از اين توده نوميد شويم. جا داشت خود را كنار كشيده و آنان را بگمراهي و نادانيشان بسپاريم. اگر نبودي اميدي كه بپشتيباني خدا ميداشتيم.
بدتر از همه پاسخهايي بود كه ميشنيديم ـ پاسخهايي كه آشكاره ناتواني فهمها و خردها را ميرسانيد. يكي ميآيد و مينشيند و با پرخاش و تندي چنين ميگويد : «شما ببزرگان تاريخي ما توهين ميكنيد» ميگويم : بزرگي چيست؟!.. چه كسي را ميتوان ببزرگي شناخت؟!.. چه كارهاييست كه يك كسي را ببزرگي رساند؟!. بدبخت درميماند. زيرا چيزيست كه هيچ نينديشيده. ناگزير ميشوم خود بازنمايم كه بزرگيِ يك كسي جز در نتيجهی يك كار سودمند بزرگي نتواند بود. هنگامي كه دشمن بكشوري رو آورده و مردم در بيم و هراس ميباشند و يك كسي از جان خود گذرد و مردان را بسر خود گرد آورده بجلوگيري از دشمن بكوشد ، و در سالي كه خشكي رخ داده و مردم بينوا در فشار هستند و يك توانگري پول بسياري بيرون ريزد و بنگهداري بينوايان پردازد ، و در زماني كه آشفتگيها در كشور پيش آمده و مردمان را بيمناك گردانيده يك مرد توانايي پا بميان گزارد و با تلاشهاي مردانه ساماني بكشور دهد ـ از اينگونه كسانند كه شايستهی نام «بزرگ» توانند بود. با سخنهاي مفت و بيهوده كسي بزرگ نتواند بود.
✴️ شعر اگرهم نيك و بيزيانش را بگيريم يكي از هزار كارهاي زندگاني نيست. ما اگر در زندگي هزار نياز ميداريم يكي از آنها شعر نميباشد و شاعري خود هنر بزرگي شمرده نميشود.
✴️ ... ميگويد : «شما ببزرگان تاريخي ما توهين ميكنيد» ميگويم : بزرگي چيست؟!.. چه كسي را ميتوان ببزرگي شناخت؟!.. چه كارهاييست كه يك كسي را ببزرگي رساند؟!. بدبخت درميماند. زيرا چيزيست كه هيچ نينديشيده.
✴️ ... ميگويد : «شما ببزرگان تاريخي ما توهين ميكنيد» ميگويم : بزرگي چيست؟!.. چه كسي را ميتوان ببزرگي شناخت؟!.. چه كارهاييست كه يك كسي را ببزرگي رساند؟!. بدبخت درميماند. زيرا چيزيست كه هيچ نينديشيده.
Wahriyãrãne Gomnãm 1-20.pdf
45.9 KB
📘 شهریاران گمنام
بخش یکمین ۲۰
✅ گفتار سومین ـ سالاریان در آذربایگان و اران و ارمنستان
✴️ جنگ دوم مرزبان با دیسم
بخش یکمین ۲۰
✅ گفتار سومین ـ سالاریان در آذربایگان و اران و ارمنستان
✴️ جنگ دوم مرزبان با دیسم
xordegirio pãsoxe ãn - yãddawthãye Kãnãl 2.pdf
89.3 KB
✴️ خردهگیری و پاسخ آن
(یادداشتهای کانال)
بخش دوم
نتیجههایی که از گفتار اخیر پرچم توان گرفت.
(یادداشتهای کانال)
بخش دوم
نتیجههایی که از گفتار اخیر پرچم توان گرفت.
خردهگیری و پاسخ آن (یادداشتهای کانال)
✴️ شهریور1320 فرارسید و روزگار خوشایندی را برای ملایان فراهم نمود.
با رفتن رضاشاه و درآمدن سپاهیان دو كشور بیگانه به میهن ، دستهای بدخواهی بكار افتاد و ارتجاع خاموش را دوباره بیدار كرد. در این كار فراموشی توده نیز مؤثر بود : آن نسلی كه دشمنی ملایان را با كشور و پیشرفت دیده و با گوشت و پوست حس كرده بود درگذشته یا به روزگار پیری رسیده بود ، از اینسو جوانان ، ناآگاه از پیشامدهای تاریخی و سیاهدلیهایی كه از ایشان سر زده بود به پا گرفتن دستگاه ملایی بیپروایی میکردند. (پیشگفتار كتاب انكیزیسیون در ایران).
✴️ هنوز یك سال و اند نگذشته بود كه ارتجاع نشانههایش را هویدا نمود :
بازگشت چادر ، میدانداری ملایان ، پدیدار گردیدن كلاه پوستی ، از سر گرفته شدن روضهخوانی ، زنجیر و قمهزنی و اینگونه نمایشها.
دو سال نگذشته «پادشاهی بیتاج و تخت» توانست اوقاف را بدست گیرد ، دبستانهای مختلط را ببندد ، آموزشهای «دینی» در درسها بگنجاند ، گرمابههای خزینه را باز كند و دوشها را بردارد. پس از آن سخن از تعمیر و نوسازی امامزادهها ، مخالفت با دبیرستانهای دخترانه بمیان آمد و آزار رساندن باقلیتها بویژه یهودیان و بهاییان و حتا بهاییكشی ، تحریك مردم عامی و عشایر برای میدانداری و قدرتنمایی آغاز شد. كاروانهای زیارتی دوباره راه افتاد.
✴️ كوتاه سخن : دولتی از دل دولت رسمی بیرون آمد و میدان را به آزادیخواهان تنگ گردانید.
✴️ شهریور1320 فرارسید و روزگار خوشایندی را برای ملایان فراهم نمود.
با رفتن رضاشاه و درآمدن سپاهیان دو كشور بیگانه به میهن ، دستهای بدخواهی بكار افتاد و ارتجاع خاموش را دوباره بیدار كرد. در این كار فراموشی توده نیز مؤثر بود : آن نسلی كه دشمنی ملایان را با كشور و پیشرفت دیده و با گوشت و پوست حس كرده بود درگذشته یا به روزگار پیری رسیده بود ، از اینسو جوانان ، ناآگاه از پیشامدهای تاریخی و سیاهدلیهایی كه از ایشان سر زده بود به پا گرفتن دستگاه ملایی بیپروایی میکردند. (پیشگفتار كتاب انكیزیسیون در ایران).
✴️ هنوز یك سال و اند نگذشته بود كه ارتجاع نشانههایش را هویدا نمود :
بازگشت چادر ، میدانداری ملایان ، پدیدار گردیدن كلاه پوستی ، از سر گرفته شدن روضهخوانی ، زنجیر و قمهزنی و اینگونه نمایشها.
دو سال نگذشته «پادشاهی بیتاج و تخت» توانست اوقاف را بدست گیرد ، دبستانهای مختلط را ببندد ، آموزشهای «دینی» در درسها بگنجاند ، گرمابههای خزینه را باز كند و دوشها را بردارد. پس از آن سخن از تعمیر و نوسازی امامزادهها ، مخالفت با دبیرستانهای دخترانه بمیان آمد و آزار رساندن باقلیتها بویژه یهودیان و بهاییان و حتا بهاییكشی ، تحریك مردم عامی و عشایر برای میدانداری و قدرتنمایی آغاز شد. كاروانهای زیارتی دوباره راه افتاد.
✴️ كوتاه سخن : دولتی از دل دولت رسمی بیرون آمد و میدان را به آزادیخواهان تنگ گردانید.
xuyhãye pãk 4.pdf
75.4 KB
🔶 خویهای پاک
بخش چهارم
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
بخش چهارم
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
خویهای پاک
🔸 يكي از پايههاي فلسفهي مادي عنوان «خودخواهي» است. ميگويند :
🔸سرچشمهي همهي كارها در جهان خودخواهي است.
هر جنبندهاي در جهان تنها خويش را خواهد و همه چيز را از بهر خويش خواهد.
🔸 پيروان آن فلسفه از روي اين عنوان جهان را جز نبردگاهي نميشناسند و زندگي را جز نبرد زندگان نميدانند ، و اينست اميد نيكي بجهان نبسته هر كوششي را در راه نيكي آن بيهوده ميانگارند.
🔸نيز جدايي ميانهي آدمي و جانوران ننهاده ارجي به خرد نميگزارند ، بلكه هستي خرد را باور نميدارند.
🔸جدايي ميانهي خويهاي نيك و بد نميبينند. بلكه هميشه ميخواهند خويهاي ناستوده را فزونتر گردانند.
🔸 يكي از پايههاي فلسفهي مادي عنوان «خودخواهي» است. ميگويند :
🔸سرچشمهي همهي كارها در جهان خودخواهي است.
هر جنبندهاي در جهان تنها خويش را خواهد و همه چيز را از بهر خويش خواهد.
🔸 پيروان آن فلسفه از روي اين عنوان جهان را جز نبردگاهي نميشناسند و زندگي را جز نبرد زندگان نميدانند ، و اينست اميد نيكي بجهان نبسته هر كوششي را در راه نيكي آن بيهوده ميانگارند.
🔸نيز جدايي ميانهي آدمي و جانوران ننهاده ارجي به خرد نميگزارند ، بلكه هستي خرد را باور نميدارند.
🔸جدايي ميانهي خويهاي نيك و بد نميبينند. بلكه هميشه ميخواهند خويهاي ناستوده را فزونتر گردانند.
ما چه میخواهیم؟
بخش دوم ـ تکهی 6
ديگري ميآيد و همچنو بپرخاش و تندي برميخيزد. ميگويم : اين كسان كه هواداري از آنان مينماييد چند آلودگي بزرگي داشتهاند. از ستايش بيگانگان بازنايستادهاند ، و در هنگامي كه بيشتر خاندانهاي ايران ماتمزده بودند و نالههاي دلگداز از خانهها بلند ميشد اينان كوچكترين همدردي با تودهی خود نكرده و همه دم از باده و شاهد و مستي و خوشي زدهاند ، هر يكي يكعمر با بيكاري زندگي كرده و هميشه نان از دست ديگران خوردهاند ، و داستانهاي دروغ بسيار ساخته و برشتهی گفتن يا نوشتن كشيدهاند ، و هر سخني كه سرودهاند وارونهی آن را هم آوردهاند ، و آشكاره دم از جبريگري زده و بهنگامي كه مليونها دختران ايران در مغولستان اسير ميزيستند و هميشه چشم براه ميدوختند اينان در كشور بفرونشاندن آتش غيرت و مردانگي در دلهاي ايرانيان كوشيدهاند. گذشته از همهی اينها كارهاي بيشرمانهی خود را برشتهی نوشتن كشيده و پردهی آزرم خود را دريدهاند. اينها هر يكي به تنهايي گناه است ، چه رسد بآنكه همگي رويهم آيد و در يك تن باهم باشد. بدبخت بجاي آنكه بخود آيد و از نافهمي خود كه اينها را نميفهميده شرمناك گردد سخن بپايان رسيده و نارسيده ميگويد : «هيچ ميدانيد اينها در چه زماني بودند؟!.» ميگويم : «در چه زماني بودند؟!. نه در زمان مغول و تيمور بودند؟!. مگر در آنزمان مردم همگي بد و آلوده بودند؟!. مگر همگيِ مردم ستايش بيگانگان ميكردند؟! يا در سختترين هنگامِ گرفتاري توده بيدردانه دم از سرمستي و خوشي ميزدند؟!. از اين گذشته ، گرفتم كه ما زمان آنان را بديده گيريم و بآنان ببخشاييم ، ديگر چه شده كه پيشوا و پندآموزشان دانيم؟!.. چنين انگاريد مردي بناخواه بميان راهزنان افتاده و ناگزير شده و با آنان همراهي در راهزنيها كرده و كنون كه او را بدادگاه آوردهاند ناچاري و گرفتاري خود را بازمينمايد و دادگاه بهانهی او را پذيرفته و از گناهش چشم ميپوشد آيا سزاست كه او را بپيشوايي توده هم برگمارد؟!.»
ديگري آمده و بگفتگو پرداخته سخنان خود را بيرون ميريزد و من بپاسخ پرداخته و آلودگيهاي آنها را ميشمارم ، بدبخت يكباره دهان پهن كرده و شانهها را بالا انداخته ميگويد : «شاعر است ديگر. شاعر اينطور ميشود ديگر .. تعجب از شماست كه از شاعر پاكدامني ميخواهيد ...» ميگويم شگفت از شماست كه از شاعري ناپاكدامن پيشوا و پندآموز ميسازيد! شگفت از آنست كه سخني را كه چند دقيقه پيش گفتهاي و اينان را ببزرگي ستودهاي باين زودي فراموش ميكني؟!..
دستهی ديگري ميآمدند و مينشستند و چون گفتگو بميان ميآمد و ما گفتههاي زشت شاعران را به رخشان كشيده و ميگفتيم چگونه مردان غيرتمندي خشنودي دهند كه چنين گفتههاي بيشرمانه را بدست فرزندان نورس خود دهند؟. ديوان ايرج را يادآوري ميكرديم كه بيست و پنج هزار نسخه چاپ كرده و بخانوادهها پراكندهاند و كسي هم زشتي آن را نميداند و زبان بايراد باز نميكند و ميگفتيم آخر در برابر چه سود بزرگيست كه باين زيانهاي ننگآور گردن ميگزاريد؟!.. اينها را كه ميپرسيديم چون پاسخي نميداشتند اينزمان چنين گفتند : «راست است ، اينها خوب نيست. ولي بايد اينها را از ميان آنها بيرون آورد!» ميگفتيم : پس اين كار را چرا تاكنون نكردهايد؟!.. پس خوب بود اين كار را ميكرديد ، پس از آن باين هياهو برميخاستيد.
كساني از آنان همين را يك پاسخ بُرندهاي ميپنداشتند و بارها اين را ميگفتند : «نيكهاشان را میپذيريم و بدهاشان را نميپذيريم و آنها را دور مياندازيم». چنانكه يكي هم اين را گفتاري كرده و براي چاپ پيش ما فرستاده كه ما در پيمان (در شمارهی ٨ سال سوم) چاپ كردهايم. روزي يكي از روزنامهنويسان يكي از شهرها كه به تهران رسيده و بديدن من آمده بود و اين گفتگو را بميان آورد او نيز همين سخن را ميگفت و بسيار خرسند بود كه چنين پاسخي را پيدا كرده است. گفتم : اين سخن بيرون خوشايند و فريبنده ميدارد ولي بسيار پوچست و از چند راه نادرست ميباشد.
بخش دوم ـ تکهی 6
ديگري ميآيد و همچنو بپرخاش و تندي برميخيزد. ميگويم : اين كسان كه هواداري از آنان مينماييد چند آلودگي بزرگي داشتهاند. از ستايش بيگانگان بازنايستادهاند ، و در هنگامي كه بيشتر خاندانهاي ايران ماتمزده بودند و نالههاي دلگداز از خانهها بلند ميشد اينان كوچكترين همدردي با تودهی خود نكرده و همه دم از باده و شاهد و مستي و خوشي زدهاند ، هر يكي يكعمر با بيكاري زندگي كرده و هميشه نان از دست ديگران خوردهاند ، و داستانهاي دروغ بسيار ساخته و برشتهی گفتن يا نوشتن كشيدهاند ، و هر سخني كه سرودهاند وارونهی آن را هم آوردهاند ، و آشكاره دم از جبريگري زده و بهنگامي كه مليونها دختران ايران در مغولستان اسير ميزيستند و هميشه چشم براه ميدوختند اينان در كشور بفرونشاندن آتش غيرت و مردانگي در دلهاي ايرانيان كوشيدهاند. گذشته از همهی اينها كارهاي بيشرمانهی خود را برشتهی نوشتن كشيده و پردهی آزرم خود را دريدهاند. اينها هر يكي به تنهايي گناه است ، چه رسد بآنكه همگي رويهم آيد و در يك تن باهم باشد. بدبخت بجاي آنكه بخود آيد و از نافهمي خود كه اينها را نميفهميده شرمناك گردد سخن بپايان رسيده و نارسيده ميگويد : «هيچ ميدانيد اينها در چه زماني بودند؟!.» ميگويم : «در چه زماني بودند؟!. نه در زمان مغول و تيمور بودند؟!. مگر در آنزمان مردم همگي بد و آلوده بودند؟!. مگر همگيِ مردم ستايش بيگانگان ميكردند؟! يا در سختترين هنگامِ گرفتاري توده بيدردانه دم از سرمستي و خوشي ميزدند؟!. از اين گذشته ، گرفتم كه ما زمان آنان را بديده گيريم و بآنان ببخشاييم ، ديگر چه شده كه پيشوا و پندآموزشان دانيم؟!.. چنين انگاريد مردي بناخواه بميان راهزنان افتاده و ناگزير شده و با آنان همراهي در راهزنيها كرده و كنون كه او را بدادگاه آوردهاند ناچاري و گرفتاري خود را بازمينمايد و دادگاه بهانهی او را پذيرفته و از گناهش چشم ميپوشد آيا سزاست كه او را بپيشوايي توده هم برگمارد؟!.»
ديگري آمده و بگفتگو پرداخته سخنان خود را بيرون ميريزد و من بپاسخ پرداخته و آلودگيهاي آنها را ميشمارم ، بدبخت يكباره دهان پهن كرده و شانهها را بالا انداخته ميگويد : «شاعر است ديگر. شاعر اينطور ميشود ديگر .. تعجب از شماست كه از شاعر پاكدامني ميخواهيد ...» ميگويم شگفت از شماست كه از شاعري ناپاكدامن پيشوا و پندآموز ميسازيد! شگفت از آنست كه سخني را كه چند دقيقه پيش گفتهاي و اينان را ببزرگي ستودهاي باين زودي فراموش ميكني؟!..
دستهی ديگري ميآمدند و مينشستند و چون گفتگو بميان ميآمد و ما گفتههاي زشت شاعران را به رخشان كشيده و ميگفتيم چگونه مردان غيرتمندي خشنودي دهند كه چنين گفتههاي بيشرمانه را بدست فرزندان نورس خود دهند؟. ديوان ايرج را يادآوري ميكرديم كه بيست و پنج هزار نسخه چاپ كرده و بخانوادهها پراكندهاند و كسي هم زشتي آن را نميداند و زبان بايراد باز نميكند و ميگفتيم آخر در برابر چه سود بزرگيست كه باين زيانهاي ننگآور گردن ميگزاريد؟!.. اينها را كه ميپرسيديم چون پاسخي نميداشتند اينزمان چنين گفتند : «راست است ، اينها خوب نيست. ولي بايد اينها را از ميان آنها بيرون آورد!» ميگفتيم : پس اين كار را چرا تاكنون نكردهايد؟!.. پس خوب بود اين كار را ميكرديد ، پس از آن باين هياهو برميخاستيد.
كساني از آنان همين را يك پاسخ بُرندهاي ميپنداشتند و بارها اين را ميگفتند : «نيكهاشان را میپذيريم و بدهاشان را نميپذيريم و آنها را دور مياندازيم». چنانكه يكي هم اين را گفتاري كرده و براي چاپ پيش ما فرستاده كه ما در پيمان (در شمارهی ٨ سال سوم) چاپ كردهايم. روزي يكي از روزنامهنويسان يكي از شهرها كه به تهران رسيده و بديدن من آمده بود و اين گفتگو را بميان آورد او نيز همين سخن را ميگفت و بسيار خرسند بود كه چنين پاسخي را پيدا كرده است. گفتم : اين سخن بيرون خوشايند و فريبنده ميدارد ولي بسيار پوچست و از چند راه نادرست ميباشد.
ما چه میخواهیم؟
«... گرفتم كه ما زمان آنان را بديده گيريم و بآنان ببخشاييم ، ديگر چه شده كه پيشوا و پندآموزشان دانيم؟!.. چنين انگاريد مردي بناخواه بميان راهزنان افتاده و ناگزير شده و با آنان همراهي در راهزنيها كرده و كنون كه او را بدادگاه آوردهاند ناچاري و گرفتاري خود را بازمينمايد و دادگاه بهانهی او را پذيرفته و از گناهش چشم ميپوشد آيا سزاست كه او را بپيشوايي توده هم برگمارد؟!.»
«... گرفتم كه ما زمان آنان را بديده گيريم و بآنان ببخشاييم ، ديگر چه شده كه پيشوا و پندآموزشان دانيم؟!.. چنين انگاريد مردي بناخواه بميان راهزنان افتاده و ناگزير شده و با آنان همراهي در راهزنيها كرده و كنون كه او را بدادگاه آوردهاند ناچاري و گرفتاري خود را بازمينمايد و دادگاه بهانهی او را پذيرفته و از گناهش چشم ميپوشد آيا سزاست كه او را بپيشوايي توده هم برگمارد؟!.»
Wahriyãrãne Gomnãm 1-21.pdf
57.6 KB
📘 شهریاران گمنام
بخش یکمین ۲۱
✅ گفتار سومین ـ سالاریان در آذربایگان و اران و ارمنستان
✴️ محاصرهی مرزبان اردبیل را
✴️ هجوم روسان به اران و تصرف بردعه
بخش یکمین ۲۱
✅ گفتار سومین ـ سالاریان در آذربایگان و اران و ارمنستان
✴️ محاصرهی مرزبان اردبیل را
✴️ هجوم روسان به اران و تصرف بردعه
خردهگیری و پاسخ آن (یادداشتهای کانال)
✴️ این شیوهی پیمان و پرچم بود كه نخست موضوعی از حقایق زندگانی را در گفتاری با آوردن مثالهای زنده بازمینمودند و هر اندیشه و دستگاهی را كه با آنها برخورد داشت به رشتهی نقد میكشیدند و با یك شیوهی استدلالی بیمانند ، ایرادهای آن دستگاه را پیشِ چشم خوانندگان میآوردند و ایشان را بیدار و هشیار میگرداندند.
در هر موضوعی بارها از خوانندگان میخواستند كه هر ایرادی بنظرشان میرسد بنویسند تا موضوع هرچه بازتر گردد. سپس پرسشها و یا ایرادها چاپ میشد و بآنها پاسخ میگفتند. بدینسان ، زمینهی سخن هرچه روشنتر میگردید. پس از دیر زمانی كه این گفتگوها میرفت و دیگر كسی ایرادی نمیگرفت و پرسشی بازنمیماند ، زمینهی دیگری آغاز میگردید.
✴️ پسر رضاشاه بوارونهی پدر هواداری از شیعیگری و ملایان نمود (برای آگاهی بیشتر كتاب دولت بما پاسخ دهد دیده شود). پس از سال 32 هم جز مماشات با دستگاه آخوندی نكرد.
✴️ راستی آنست كه تنها یك دسته به ژرفای كوششهای آزادگان و تأثیر آنها پی برد.
✴️ این شیوهی پیمان و پرچم بود كه نخست موضوعی از حقایق زندگانی را در گفتاری با آوردن مثالهای زنده بازمینمودند و هر اندیشه و دستگاهی را كه با آنها برخورد داشت به رشتهی نقد میكشیدند و با یك شیوهی استدلالی بیمانند ، ایرادهای آن دستگاه را پیشِ چشم خوانندگان میآوردند و ایشان را بیدار و هشیار میگرداندند.
در هر موضوعی بارها از خوانندگان میخواستند كه هر ایرادی بنظرشان میرسد بنویسند تا موضوع هرچه بازتر گردد. سپس پرسشها و یا ایرادها چاپ میشد و بآنها پاسخ میگفتند. بدینسان ، زمینهی سخن هرچه روشنتر میگردید. پس از دیر زمانی كه این گفتگوها میرفت و دیگر كسی ایرادی نمیگرفت و پرسشی بازنمیماند ، زمینهی دیگری آغاز میگردید.
✴️ پسر رضاشاه بوارونهی پدر هواداری از شیعیگری و ملایان نمود (برای آگاهی بیشتر كتاب دولت بما پاسخ دهد دیده شود). پس از سال 32 هم جز مماشات با دستگاه آخوندی نكرد.
✴️ راستی آنست كه تنها یك دسته به ژرفای كوششهای آزادگان و تأثیر آنها پی برد.
xordegirio pãsoxe ãn - yãddawthãye Kãnãl 3.pdf
89.2 KB
✴️ خردهگیری و پاسخ آن
(یادداشتهای کانال)
بخش سوم
نتیجههایی که از گفتار اخیر پرچم توان گرفت.
(یادداشتهای کانال)
بخش سوم
نتیجههایی که از گفتار اخیر پرچم توان گرفت.
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
ایراد بملایان در این زمینه یكی دوتا نیست. میباید از آنان پرسید :
🔸این دعوی حكومت كه شما میكنید دلیلش چیست؟ اگر دلیلش داستان خلافت اسلامیست كه امروز بیكبار از میان رفته و بیزمینه گردیده. ...
🔸ملایان كه پیاپی به دولت فشار میآورند و شكایت میكنند ، اگر دولت بدخواه توده و همدست ملایان نیست باید این پرسشها را جلو آنها گزارد و پاسخ خواهد.
🔸اگر جناب آقای بیات (و یا هر نخستوزیری كه پس از او بیاید) دلش به این كشور بدبخت میسوزد باید بگشادن این گره كور كوشد.
ملایان میپندارند كه دولت تواند با زور جلو سخنان ما را گیرد. دولت باید بفهماند كه چنان نیرویی باو سپارده نشده ، و آنگاه جلو دلیل را جز با دلیل نتوان گرفت.
ما بارها شنیدهایم كه ملایان از قم و تبریز و دیگر شهرها به اعلیحضرت محمدرضاشاه تلگراف فرستاده از نوشتههای ما شكایت كردهاند. در همین عاشورای چند روز پیش[سال 1323] ، كسانی از تهران برای برآغالانیدن[تحریک] ملایان قم رفته بودند ، و چون اعلیحضرت به قم رفته جلوش را گرفته شكایت و هایهوی بسیار كردهاند.
🔶ما پیشنهاد میكنیم اعلیحضرت در برابر شكایت همین پاسخ را دهند. یا بهتر از آن ، بفرمایند كه ملایان نمایندگانی فرستند تا نشستی در دربار یا در كاخ سفید برپا گردد و در این زمینه گفتگو رود و كار یكسره گردد.
🔸از دو حال بیرون نیست : یا ملایان آن داعیهها را دربارهی حكومت میدارند و شاه كشور و نخستوزیر و وزیران و نمایندگان پارلمان و دیگران را غاصب و جائر میدانند و مالیات دادن را حرام میشمارند ، و یا اینها هیچكدام نیست و ما بآنان تهمت میزنیم.
اگر آن یكیست كه هرآینه باید بپرسشهای ما پاسخ دهند و هر دلیلی دارند بازنمایند ، و اگر این یكیست كه دانسته شود و ایرادهای ما خودبخود از میان رود.
🔶ناچارم در اینجا یادآوری كنم كه چه اعلیحضرت محمدرضاشاه و چه جناب آقای بیات و چه هر نخستوزیر دیگری ، شاه این توده و نخستوزیر این تودهاند ، و این بایَندهی[وظیفه] ایشانست كه بیش از همه و پیش از همه درپی آسایش و فیروزی این توده باشند.
🔶چه شاه و چه نخستوزیر حق ندارند توده را فراموش كنند و تنها درپی پیشرفت كار خود باشند.
✴️این داستان ملاها امروز گرفتاری بزرگیست. اگر انگیزهی بدبختی ایران سه چیز باشد یكی همینست. چه شاه و چه پارلمان و چه دولت نباید آن را آسان شمارند و سرسری گیرند و بملایان رو دهند و مماشات كنند.
✴️اگر با ملایان مماشات خواهد شد پس مشروطه را رها كنند و بیش از این آبروی دمكراسی را نبرند.
(دولت بما پاسخ دهد ص 22 از 43)
🔸این دعوی حكومت كه شما میكنید دلیلش چیست؟ اگر دلیلش داستان خلافت اسلامیست كه امروز بیكبار از میان رفته و بیزمینه گردیده. ...
🔸ملایان كه پیاپی به دولت فشار میآورند و شكایت میكنند ، اگر دولت بدخواه توده و همدست ملایان نیست باید این پرسشها را جلو آنها گزارد و پاسخ خواهد.
🔸اگر جناب آقای بیات (و یا هر نخستوزیری كه پس از او بیاید) دلش به این كشور بدبخت میسوزد باید بگشادن این گره كور كوشد.
ملایان میپندارند كه دولت تواند با زور جلو سخنان ما را گیرد. دولت باید بفهماند كه چنان نیرویی باو سپارده نشده ، و آنگاه جلو دلیل را جز با دلیل نتوان گرفت.
ما بارها شنیدهایم كه ملایان از قم و تبریز و دیگر شهرها به اعلیحضرت محمدرضاشاه تلگراف فرستاده از نوشتههای ما شكایت كردهاند. در همین عاشورای چند روز پیش[سال 1323] ، كسانی از تهران برای برآغالانیدن[تحریک] ملایان قم رفته بودند ، و چون اعلیحضرت به قم رفته جلوش را گرفته شكایت و هایهوی بسیار كردهاند.
🔶ما پیشنهاد میكنیم اعلیحضرت در برابر شكایت همین پاسخ را دهند. یا بهتر از آن ، بفرمایند كه ملایان نمایندگانی فرستند تا نشستی در دربار یا در كاخ سفید برپا گردد و در این زمینه گفتگو رود و كار یكسره گردد.
🔸از دو حال بیرون نیست : یا ملایان آن داعیهها را دربارهی حكومت میدارند و شاه كشور و نخستوزیر و وزیران و نمایندگان پارلمان و دیگران را غاصب و جائر میدانند و مالیات دادن را حرام میشمارند ، و یا اینها هیچكدام نیست و ما بآنان تهمت میزنیم.
اگر آن یكیست كه هرآینه باید بپرسشهای ما پاسخ دهند و هر دلیلی دارند بازنمایند ، و اگر این یكیست كه دانسته شود و ایرادهای ما خودبخود از میان رود.
🔶ناچارم در اینجا یادآوری كنم كه چه اعلیحضرت محمدرضاشاه و چه جناب آقای بیات و چه هر نخستوزیر دیگری ، شاه این توده و نخستوزیر این تودهاند ، و این بایَندهی[وظیفه] ایشانست كه بیش از همه و پیش از همه درپی آسایش و فیروزی این توده باشند.
🔶چه شاه و چه نخستوزیر حق ندارند توده را فراموش كنند و تنها درپی پیشرفت كار خود باشند.
✴️این داستان ملاها امروز گرفتاری بزرگیست. اگر انگیزهی بدبختی ایران سه چیز باشد یكی همینست. چه شاه و چه پارلمان و چه دولت نباید آن را آسان شمارند و سرسری گیرند و بملایان رو دهند و مماشات كنند.
✴️اگر با ملایان مماشات خواهد شد پس مشروطه را رها كنند و بیش از این آبروی دمكراسی را نبرند.
(دولت بما پاسخ دهد ص 22 از 43)
خویهای پاک
🔸يگانه راه نيكي خويها اينست كه در آدميان سرشت رواني نيرومندتر گردد و بر سرشت تن و جان فرمانروا باشد.
🔸 امروز بيشتر بديها از آن برخاسته كه انبوه كسان جهان را يك دستگاه بيهودهاي ميانگارند و زندگي را جز نبرد نميشمارند كه هر كسي بايد از هر راهي كه تواند بخوشي خود كوشد ، و انگيزهاي براي نيك بودن نميپندارند.
🔸 سرشت جانوري همه چيزش بد نيست و نبايد از آن بيزار بود.
🔸 آسايش هر كسي جز با آسايش همگان نتواند بود ، و اينست هر كسي همواره بايد دربند آسايش همگان باشد.
🔸 آري ، آدمي را فرهيخت[تربیت] دربايد. ولي از چه راه؟..
🔸يگانه راه نيكي خويها اينست كه در آدميان سرشت رواني نيرومندتر گردد و بر سرشت تن و جان فرمانروا باشد.
🔸 امروز بيشتر بديها از آن برخاسته كه انبوه كسان جهان را يك دستگاه بيهودهاي ميانگارند و زندگي را جز نبرد نميشمارند كه هر كسي بايد از هر راهي كه تواند بخوشي خود كوشد ، و انگيزهاي براي نيك بودن نميپندارند.
🔸 سرشت جانوري همه چيزش بد نيست و نبايد از آن بيزار بود.
🔸 آسايش هر كسي جز با آسايش همگان نتواند بود ، و اينست هر كسي همواره بايد دربند آسايش همگان باشد.
🔸 آري ، آدمي را فرهيخت[تربیت] دربايد. ولي از چه راه؟..
xuyhãye pãk 5.pdf
72.2 KB
🔶 خویهای پاک
بخش پنجم
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
بخش پنجم
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)