Wahriyãrãne Gomnãm 1-24.pdf
41.5 KB
📘 شهریاران گمنام
بخش یکمین 24
✅ گفتار سومین ـ سالاریان در آذربایگان و اران و ارمنستان
✴️ تحقیق سال هجوم روسان
بخش یکمین 24
✅ گفتار سومین ـ سالاریان در آذربایگان و اران و ارمنستان
✴️ تحقیق سال هجوم روسان
🔶چگونه از كشاكش تودهها جلو میگیریم؟..
🔸آدمی اگر از سرشت جانی دارای آز و شكوهدوستی و كینه و رشك و مانند اینها است از سرشت روانی دارای خویهای بسیار ستودهی نیكخواهی و غمخواری و راستیپژوهی و از خودگذشتگی و مانند اینها میباشد.
🔸ما باید یك شورش بزرگی در اندیشهها پدید آورده حقایق زندگی را در دلها جا دهیم و این خود زمینه به هر نیكی آماده خواهد گردانید.
🔸آدمی اگر از سرشت جانی دارای آز و شكوهدوستی و كینه و رشك و مانند اینها است از سرشت روانی دارای خویهای بسیار ستودهی نیكخواهی و غمخواری و راستیپژوهی و از خودگذشتگی و مانند اینها میباشد.
🔸ما باید یك شورش بزرگی در اندیشهها پدید آورده حقایق زندگی را در دلها جا دهیم و این خود زمینه به هر نیكی آماده خواهد گردانید.
cegune az kewãkewe tudehã jelo' migirim.pdf
83.4 KB
🔶 چگونه از كشاكش تودهها جلو میگیریم؟..
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🔶 یک راز گفتنی!
🔸شب اول شراب نابی بیاد خواجه صرف شد.
🔸من در بیابان جهالت و گمراهی سرگردان بودم. نور چراغ پیشوای آزادگان چشمم را خیره ساخت بدنبالش شتافتم دستم را گرفت و راه رستگاری و آیین زیستن را بمن آموخت
یك راز گفتنی!
آقای كسروی ، چند سال پیش كه در دبیرستان گرگان مشغول تحصیل بودم مصادف با زمانی بود كه ادبیات ایران را منحصر بیاوهگوییهای شعرای خراباتی آن میدانستم. چند نفر از رفقا مدعی گشایش خانقاهی شدند. با كمال خوشحالی پیشنهاد آنها را پذیرفتم چه میدیدم حافظ میگوید : روضهی خلد برین خلوت درویشان است ...
مقدمات با سرعت چیده شد. منزل یكی از آقایان كه حجرهی مسجدی بود برای خانقاه انتخاب گردید.
شب اول شراب نابی بیاد خواجه صرف شد. قرار بر این گذاشتیم كه دراویش هر یك دارای نام مخصوص كه اول آن ش بوده باشند. شوریده ، شیفته ، شیدا (كه نام من بود) ، شبان!.
چند حصیر و پوست در كف خانقاه انداخته و تبرزین و كشكولی هم بدیوار آویزان شود و چند جلد كتاب هم در كتابخانهی خانقاه موجود باشد. دیوان حافظ ، سعدی و دیوان مقدس حضرت ایرجمیرزا ..!
پس از دو سه جلسه یكی از دراویش كه سنش بالغ بر چهل و هنوز زن اختیار نكرده بود یعنی همان صاحب حجره آقای شبان در موقع مستی حركات زشتی مینمود كه قابل تحمل نبود. حق هم داشت چون شبان یا چوپان اختیاردار گوسفندان بیچاره بود! و از كرامات این شخص حفظ بودن دیوان ایرج بود كه بآواز خوش میخواند :
دیشب دو نفر از رفقا آمده بودند! ..
خوشبختانه ما از آن شهر منتقل شدیم و خانقاه هم برچیده شد.
پس از مدتی آقای شیفته كه از دوستان صمیمی من بود راز خانقاه را با من درمیان نهاد ، و گفت :
چون تو دوستار ادبیات و دوستانت همه سادهدل و خواهان شعر و ادب بودند خواستیم پای آنها را بخانقاه باز كرده و بوسیلهی شمع ایشان محفل عشق را روشنی بخشیم؟!
این است هم میهنان و دوستان خود را مخاطب ساخته میگویم از اینگونه صوفیگریها و درویشیها بپرهیزید و باین گونه مجالس رسوا كننده پای نگذارید. اشعار یاوهی حافظ را از مغز بیرون كنید. و كتاب ننگین ایرج را بآتش اندازید. كه اینها موجب بیغیرتی جوانان كشور است.
ممكن است درمیان صوفیان احیاناً یك نفر پاكدل پیدا شود. ولی بدانید در زیر كاسه نیم كاسه است.
دوستان من مخصوصاً آقایان (ق و ص و ل) ، من در بیابان جهالت و گمراهی سرگردان بودم. نور چراغ پیشوای آزادگان چشمم را خیره ساخت بدنبالش شتافتم دستم را گرفت و راه رستگاری و آیین زیستن را بمن آموخت اینك خود را سعادتمند میدانم. نخست در نادانی و گمراهی باهم دوست بودیم اینك بیایید در سعادت زندگی شریك شویم.
اوسط
پرچم : این داستان بیاد ما میآورد «انجمن سعدی» را كه بیست و چند سال پیش ، چند تن از ادبای بزرگ تهران بنیاد گزارده و جوانان را باینجا دعوت میكردهاند!
(پرچم روزانه شمارهی 224)
کانال : ما نیز در زمان خود چندین داستان از چنین سیاهکاریهایی از محفلهای صوفیان شنیدهایم. چنانکه برخی از آنها پایش به فیلم و فضای مجازی نیز کشیده شده و در زیر یکی از آنها آمده.
https://t.me/pakdini/1158
تا فریبکاران هستند دام هست و تا این ناکسان هستند باید هوشیار بود و بکندن ریشهشان کوشید.
🔸شب اول شراب نابی بیاد خواجه صرف شد.
🔸من در بیابان جهالت و گمراهی سرگردان بودم. نور چراغ پیشوای آزادگان چشمم را خیره ساخت بدنبالش شتافتم دستم را گرفت و راه رستگاری و آیین زیستن را بمن آموخت
یك راز گفتنی!
آقای كسروی ، چند سال پیش كه در دبیرستان گرگان مشغول تحصیل بودم مصادف با زمانی بود كه ادبیات ایران را منحصر بیاوهگوییهای شعرای خراباتی آن میدانستم. چند نفر از رفقا مدعی گشایش خانقاهی شدند. با كمال خوشحالی پیشنهاد آنها را پذیرفتم چه میدیدم حافظ میگوید : روضهی خلد برین خلوت درویشان است ...
مقدمات با سرعت چیده شد. منزل یكی از آقایان كه حجرهی مسجدی بود برای خانقاه انتخاب گردید.
شب اول شراب نابی بیاد خواجه صرف شد. قرار بر این گذاشتیم كه دراویش هر یك دارای نام مخصوص كه اول آن ش بوده باشند. شوریده ، شیفته ، شیدا (كه نام من بود) ، شبان!.
چند حصیر و پوست در كف خانقاه انداخته و تبرزین و كشكولی هم بدیوار آویزان شود و چند جلد كتاب هم در كتابخانهی خانقاه موجود باشد. دیوان حافظ ، سعدی و دیوان مقدس حضرت ایرجمیرزا ..!
پس از دو سه جلسه یكی از دراویش كه سنش بالغ بر چهل و هنوز زن اختیار نكرده بود یعنی همان صاحب حجره آقای شبان در موقع مستی حركات زشتی مینمود كه قابل تحمل نبود. حق هم داشت چون شبان یا چوپان اختیاردار گوسفندان بیچاره بود! و از كرامات این شخص حفظ بودن دیوان ایرج بود كه بآواز خوش میخواند :
دیشب دو نفر از رفقا آمده بودند! ..
خوشبختانه ما از آن شهر منتقل شدیم و خانقاه هم برچیده شد.
پس از مدتی آقای شیفته كه از دوستان صمیمی من بود راز خانقاه را با من درمیان نهاد ، و گفت :
چون تو دوستار ادبیات و دوستانت همه سادهدل و خواهان شعر و ادب بودند خواستیم پای آنها را بخانقاه باز كرده و بوسیلهی شمع ایشان محفل عشق را روشنی بخشیم؟!
این است هم میهنان و دوستان خود را مخاطب ساخته میگویم از اینگونه صوفیگریها و درویشیها بپرهیزید و باین گونه مجالس رسوا كننده پای نگذارید. اشعار یاوهی حافظ را از مغز بیرون كنید. و كتاب ننگین ایرج را بآتش اندازید. كه اینها موجب بیغیرتی جوانان كشور است.
ممكن است درمیان صوفیان احیاناً یك نفر پاكدل پیدا شود. ولی بدانید در زیر كاسه نیم كاسه است.
دوستان من مخصوصاً آقایان (ق و ص و ل) ، من در بیابان جهالت و گمراهی سرگردان بودم. نور چراغ پیشوای آزادگان چشمم را خیره ساخت بدنبالش شتافتم دستم را گرفت و راه رستگاری و آیین زیستن را بمن آموخت اینك خود را سعادتمند میدانم. نخست در نادانی و گمراهی باهم دوست بودیم اینك بیایید در سعادت زندگی شریك شویم.
اوسط
پرچم : این داستان بیاد ما میآورد «انجمن سعدی» را كه بیست و چند سال پیش ، چند تن از ادبای بزرگ تهران بنیاد گزارده و جوانان را باینجا دعوت میكردهاند!
(پرچم روزانه شمارهی 224)
کانال : ما نیز در زمان خود چندین داستان از چنین سیاهکاریهایی از محفلهای صوفیان شنیدهایم. چنانکه برخی از آنها پایش به فیلم و فضای مجازی نیز کشیده شده و در زیر یکی از آنها آمده.
https://t.me/pakdini/1158
تا فریبکاران هستند دام هست و تا این ناکسان هستند باید هوشیار بود و بکندن ریشهشان کوشید.
Telegram
پاکدینی ـ احمد کسروی
🔶 پاکخویی (بخش هشتم)
🔸كسي كه برخاسته و آن كارها را بانجام رسانيده و از مردم بجاي ارجشناسي و پشتيباني جز كارشكني و دشمني نديده ـ آيا چه ستمي بالاتر از اين خواهد بود؟!..
🔸اينها را با رفتاري كه در ايران با نادر كردند بسنجيد تا بدانيد كه باو چه ستمي كردهاند و چه بدنهادي دربارهاش روا داشتهاند.
🔸اين بهترين نمونه است كه يك مردمي از بدخويي و آلودگي چه زيانهايي بينند : مرد بزرگي همچون نادر را با دلي پردرد زير خاك كنند و آن شكوه و نيروي بيمانند را از دست داده خوار و زبون زندگي كنند.
🔸كسي كه برخاسته و آن كارها را بانجام رسانيده و از مردم بجاي ارجشناسي و پشتيباني جز كارشكني و دشمني نديده ـ آيا چه ستمي بالاتر از اين خواهد بود؟!..
🔸اينها را با رفتاري كه در ايران با نادر كردند بسنجيد تا بدانيد كه باو چه ستمي كردهاند و چه بدنهادي دربارهاش روا داشتهاند.
🔸اين بهترين نمونه است كه يك مردمي از بدخويي و آلودگي چه زيانهايي بينند : مرد بزرگي همچون نادر را با دلي پردرد زير خاك كنند و آن شكوه و نيروي بيمانند را از دست داده خوار و زبون زندگي كنند.
xuyhãye pãk 8.pdf
85.2 KB
🔶 خویهای پاک
بخش هشتم
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
بخش هشتم
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
🔶 ما چه میخواهیم؟
بخش دوم ـ تکهی 10
🔸يك دسته از خود شاعران پاكدلانه بما پيوستند و ياري نمودند
بسخن خود بازگرديم : هنگامي كه ما از غزلهاي بيهوده نكوهش مينوشتيم ميگفتند : «اين منكر عشق است». دانسته شد بيچارگان معني عشق را هم نميدانند و با دلي سرد در اتاقي نشستن و رشتهی سخن را بدست قافيه داده و چند شعر خنكي سرودن را عشق ميشناسند! تاكنون هم ندانستهايم آنان از «عشق» چه معنايي ميخواستند ، و چگونه غزل بافتن را عشق ميناميدند ، يا چگونه ميشد كه يك مرد پنجاه و شصت ساله با تني نالان و سري لرزان ، بيآنكه كسي درميان باشد و دلدادگي روي دهد تنها با چند سخن بيسر و بني خود را در جهان عشق پندارد و بديگران سرزنش نموده بگويد : «آنان از عالم عشق بيخبرند». در اينجاست كه ميبينيم پندار گاهي بسيار نيرومند است و كساني را تا بجاهاي بسيار دوري تواند كشيد.
كساني كه پنجاه سال ديرتر اين سخنان را بخوانند هرآينه در شگفت خواهند بود كه ما در يك زمينهی بيارجي بسخن تا باين اندازه دامنه ميدهيم. ايكاش آن كسان بودندي و آن شور و غوغا را كه پنج سال پيش در پيرامون اين زمينهی بيارج برخاسته بود ديدندي و از گزندها و زيانها كه در اين راه كشيدهايم آگاه گرديدندي! بيگمان آن شور و ديوانگي نخوابيدي و هر كس را كه در جلوش يافتي از ميان برداشتي اگر نبودي كه خدا پشتيبان ما بود و گفتارهاي استوار پيمان زبانها را كوتاه كرد و پس از همه يك دسته از خود شاعران پاكدلانه بما پيوستند و ياري نمودند و بسياري از آنان از شعرسرايي بازگشتند و آن را رها كردند.
براي ادبيات ما جز يك معناي كوچكي پيدا نكرديم. بدينسان كه سخن به دو گونه است : يكي ساده و بيآرايش همچون سخن بازاريان و روستاييان و عاميان ، و ديگري آراسته ، همچون سخن شاعران ، و ناطقان و خطيبان كه سخن خود را با «تشبيه» و «جناس» و «استعاره» و مانند اينها ميآراستهاند و مثلها براي روشني بآنها ميافزودهاند. عربها اين را «ادب» ناميده و آن كسان را «اديب» ميخواندهاند. سپس در اين زمينه دانشهايي بنام «معاني» و «بيان» و «بديع» و مانند اينها پيدا شده كه «علوم ادبي» يا «ادبيات» ناميدهاند ، و ميبايد گفت براي چيز كوچكي ميدان بس بزرگي باز كردهاند و ما نيك ميشناسيم كه كساني كه باين رشتهها ميپرداختهاند جز بيكارگاني نبودهاند.
اين در عرب بوده و سپس چون كلمه به ايران آمده چون در ايران سخن بيش از همه شعر بوده و اينست در اينجا شعر و هنرهاي شعري را «ادبيات» شناختهاند و ميبايد گفت معني ديگر كوچكتر گرديده است و ما ميدانيم كه سي سال پيش در ايران ارجي باين كلمه ننهادندي و جز كساني اندكي آن را نشناختندي و بر زبان نراندندي. ولي سپس كه شرقشناسان شور و هياهو برانگيخته و اين كلمه را بزبانها انداختهاند در اين ميان يك پيشامد نادرست اين بوده كه كلمهی «ليتراتور» اروپايي را كه بمعني بزرگتر ديگريست و بهمهی گفتهها و نوشتهها و كارهاي انديشهاي گفته شود «ادبيات» ترجمه كردهاند و نتيجه آن شده كه ارجي را كه اروپاييان به «ليتراتورِ» خود دادهاند و ستايشهايي كه از آن كردهاند بهرهی اين «ادبيات» گرديده.
مثلاً «ادبيات زبان توده است». اين ستايش دربارهی ليتراتور اروپايي بسيار گزافهآميز نيست. ولي دربارهی ادبيات ايراني كه همان شعرهاي پراكندهی آنچنانيست سراپا گزافهآميز ، و بلكه وارونهگوييست. شعرهايي كه شاعري در گوشهی اتاق با صد بيپروايي بتوده و حال آن سرايد و خواستش جز قافيهبافي و سخنسازي و پديد آوردن «مضمون» نباشد آن كجا و حال توده كجا؟!. اين شعرها زبان خود شاعر هم نيست. ما نيك ميدانيم اين شاعران كه اينهمه دم از عشق زده و نالهها نمودهاند سراپا دروغ و ساختگي است و گفتههاي او را دربارهی خودش راست نتوانيم پنداشت چه رسد بآنكه زبان توده بدانيم.
اين بود تاريخچهی آن كلمه. كساني كه آن را بزبان ميآوردند اين را نميدانستند و چنانكه گفتهايم يك معناي روشني از آن نميفهميدند. همين اندازه كه آن را يك چيز ارجداري پنداشته و جاي بزرگي در دلهاي خود برايش باز ميكردند و چون در بيرون آن را بر سر شعرها و ديوانهاي شاعران ميآوردند بيآنكه پوچي و بيهودگي آنها را بينديشند تنها بنام اينكه از ادبيات است ارجمند ميشماردند ، و هنگامي كه ميديدند ما نكوهش شعرها و بيهودهگوييها مينماييم نافهميده برميآشفتند و بنام هواداري از «ادبيات» بغوغا و پرخاش برميخاستند ، ولي ما چون ميپرسيديم : «ادبيات چيست؟!.» در اينجا بود كه ميماندند و ناگزير ميشدند خود را بناشنيدن زده بروي خود نياورند ، و هنوز تاكنون نتوانستهاند پاسخي بآن پرسش ما بدهند. مگر گاهي كساني از اينگوشه و از آنگوشه سر برميآورند و معنايي را كه در كتابهاي اروپايي براي كلمهی ليتراتور ديدهاند برداشته مينويسند و بگمان خود پاسخي بپرسش ما ميدهند.
بخش دوم ـ تکهی 10
🔸يك دسته از خود شاعران پاكدلانه بما پيوستند و ياري نمودند
بسخن خود بازگرديم : هنگامي كه ما از غزلهاي بيهوده نكوهش مينوشتيم ميگفتند : «اين منكر عشق است». دانسته شد بيچارگان معني عشق را هم نميدانند و با دلي سرد در اتاقي نشستن و رشتهی سخن را بدست قافيه داده و چند شعر خنكي سرودن را عشق ميشناسند! تاكنون هم ندانستهايم آنان از «عشق» چه معنايي ميخواستند ، و چگونه غزل بافتن را عشق ميناميدند ، يا چگونه ميشد كه يك مرد پنجاه و شصت ساله با تني نالان و سري لرزان ، بيآنكه كسي درميان باشد و دلدادگي روي دهد تنها با چند سخن بيسر و بني خود را در جهان عشق پندارد و بديگران سرزنش نموده بگويد : «آنان از عالم عشق بيخبرند». در اينجاست كه ميبينيم پندار گاهي بسيار نيرومند است و كساني را تا بجاهاي بسيار دوري تواند كشيد.
كساني كه پنجاه سال ديرتر اين سخنان را بخوانند هرآينه در شگفت خواهند بود كه ما در يك زمينهی بيارجي بسخن تا باين اندازه دامنه ميدهيم. ايكاش آن كسان بودندي و آن شور و غوغا را كه پنج سال پيش در پيرامون اين زمينهی بيارج برخاسته بود ديدندي و از گزندها و زيانها كه در اين راه كشيدهايم آگاه گرديدندي! بيگمان آن شور و ديوانگي نخوابيدي و هر كس را كه در جلوش يافتي از ميان برداشتي اگر نبودي كه خدا پشتيبان ما بود و گفتارهاي استوار پيمان زبانها را كوتاه كرد و پس از همه يك دسته از خود شاعران پاكدلانه بما پيوستند و ياري نمودند و بسياري از آنان از شعرسرايي بازگشتند و آن را رها كردند.
براي ادبيات ما جز يك معناي كوچكي پيدا نكرديم. بدينسان كه سخن به دو گونه است : يكي ساده و بيآرايش همچون سخن بازاريان و روستاييان و عاميان ، و ديگري آراسته ، همچون سخن شاعران ، و ناطقان و خطيبان كه سخن خود را با «تشبيه» و «جناس» و «استعاره» و مانند اينها ميآراستهاند و مثلها براي روشني بآنها ميافزودهاند. عربها اين را «ادب» ناميده و آن كسان را «اديب» ميخواندهاند. سپس در اين زمينه دانشهايي بنام «معاني» و «بيان» و «بديع» و مانند اينها پيدا شده كه «علوم ادبي» يا «ادبيات» ناميدهاند ، و ميبايد گفت براي چيز كوچكي ميدان بس بزرگي باز كردهاند و ما نيك ميشناسيم كه كساني كه باين رشتهها ميپرداختهاند جز بيكارگاني نبودهاند.
اين در عرب بوده و سپس چون كلمه به ايران آمده چون در ايران سخن بيش از همه شعر بوده و اينست در اينجا شعر و هنرهاي شعري را «ادبيات» شناختهاند و ميبايد گفت معني ديگر كوچكتر گرديده است و ما ميدانيم كه سي سال پيش در ايران ارجي باين كلمه ننهادندي و جز كساني اندكي آن را نشناختندي و بر زبان نراندندي. ولي سپس كه شرقشناسان شور و هياهو برانگيخته و اين كلمه را بزبانها انداختهاند در اين ميان يك پيشامد نادرست اين بوده كه كلمهی «ليتراتور» اروپايي را كه بمعني بزرگتر ديگريست و بهمهی گفتهها و نوشتهها و كارهاي انديشهاي گفته شود «ادبيات» ترجمه كردهاند و نتيجه آن شده كه ارجي را كه اروپاييان به «ليتراتورِ» خود دادهاند و ستايشهايي كه از آن كردهاند بهرهی اين «ادبيات» گرديده.
مثلاً «ادبيات زبان توده است». اين ستايش دربارهی ليتراتور اروپايي بسيار گزافهآميز نيست. ولي دربارهی ادبيات ايراني كه همان شعرهاي پراكندهی آنچنانيست سراپا گزافهآميز ، و بلكه وارونهگوييست. شعرهايي كه شاعري در گوشهی اتاق با صد بيپروايي بتوده و حال آن سرايد و خواستش جز قافيهبافي و سخنسازي و پديد آوردن «مضمون» نباشد آن كجا و حال توده كجا؟!. اين شعرها زبان خود شاعر هم نيست. ما نيك ميدانيم اين شاعران كه اينهمه دم از عشق زده و نالهها نمودهاند سراپا دروغ و ساختگي است و گفتههاي او را دربارهی خودش راست نتوانيم پنداشت چه رسد بآنكه زبان توده بدانيم.
اين بود تاريخچهی آن كلمه. كساني كه آن را بزبان ميآوردند اين را نميدانستند و چنانكه گفتهايم يك معناي روشني از آن نميفهميدند. همين اندازه كه آن را يك چيز ارجداري پنداشته و جاي بزرگي در دلهاي خود برايش باز ميكردند و چون در بيرون آن را بر سر شعرها و ديوانهاي شاعران ميآوردند بيآنكه پوچي و بيهودگي آنها را بينديشند تنها بنام اينكه از ادبيات است ارجمند ميشماردند ، و هنگامي كه ميديدند ما نكوهش شعرها و بيهودهگوييها مينماييم نافهميده برميآشفتند و بنام هواداري از «ادبيات» بغوغا و پرخاش برميخاستند ، ولي ما چون ميپرسيديم : «ادبيات چيست؟!.» در اينجا بود كه ميماندند و ناگزير ميشدند خود را بناشنيدن زده بروي خود نياورند ، و هنوز تاكنون نتوانستهاند پاسخي بآن پرسش ما بدهند. مگر گاهي كساني از اينگوشه و از آنگوشه سر برميآورند و معنايي را كه در كتابهاي اروپايي براي كلمهی ليتراتور ديدهاند برداشته مينويسند و بگمان خود پاسخي بپرسش ما ميدهند.
Wahriyãrãne Gomnãm 1-25.pdf
47.2 KB
📘 شهریاران گمنام
بخش یکمین ۲۵
✅ گفتار سومین ـ سالاریان در آذربایگان و اران و ارمنستان
✴️ جنگهای مرزبان با رکنالدوله و گرفتاری او
بخش یکمین ۲۵
✅ گفتار سومین ـ سالاریان در آذربایگان و اران و ارمنستان
✴️ جنگهای مرزبان با رکنالدوله و گرفتاری او
🔶 از پردهپوشی چه نتیجه تواند بود؟..
🔸این یقینست كه از نوشتن و فریاد برانگیختن نتیجه در دست نخواهد بود.
🔸چاره یك چیز بیشتر نیست و اینكه یك دسته از غیرتمندان و علاقهمندان از دور و نزدیك دست بهم دهند و باین گرفتاری از راهش بچاره كوشند.
🔸 ای ایرانیان بخود آیید و دست از پراكندگیها بردارید.
🔸اگر اكنون هم باز بیپروایی نموده چشم براه حوادث بدوزید یا بخواهید تنها بداد و فریاد اكتفا كنید بدانید كه بدردتان چارهای نخواهد بود و هرآینه نابود خواهید شد.
🔸این یقینست كه از نوشتن و فریاد برانگیختن نتیجه در دست نخواهد بود.
🔸چاره یك چیز بیشتر نیست و اینكه یك دسته از غیرتمندان و علاقهمندان از دور و نزدیك دست بهم دهند و باین گرفتاری از راهش بچاره كوشند.
🔸 ای ایرانیان بخود آیید و دست از پراكندگیها بردارید.
🔸اگر اكنون هم باز بیپروایی نموده چشم براه حوادث بدوزید یا بخواهید تنها بداد و فریاد اكتفا كنید بدانید كه بدردتان چارهای نخواهد بود و هرآینه نابود خواهید شد.
az pardepuwi ce natije tavãnad bud.pdf
81.1 KB
🔶 از پردهپوشی چه نتیجه تواند بود؟..
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🔶 خویهای پاک (بخش نهم)
🔸شما ميبينيد نيكخويي در پارهاي زمانها رواج يابد و انبوه مردم ستودهخو گردند ، و در پارهای زمانها از رواج افتد و انبوه مردم آلوده و بدخو باشند ـ بگوييد كه انگيزهي آن چيست؟.. آيا سرشت مردم به هر زماني ديگر گردد و يا چه انگيزهي ديگري پيدا شود؟..
🔸اين كار بس سختي است كه يكي پاكدامن زيد و بفشار زندگاني تاب آورد ، ولي همچشمان او از دغلكاري شكوه و دارايي اندوزند. چنين پاكدامني بسيار تلخ باشد.
🔸شما ميبينيد نيكخويي در پارهاي زمانها رواج يابد و انبوه مردم ستودهخو گردند ، و در پارهای زمانها از رواج افتد و انبوه مردم آلوده و بدخو باشند ـ بگوييد كه انگيزهي آن چيست؟.. آيا سرشت مردم به هر زماني ديگر گردد و يا چه انگيزهي ديگري پيدا شود؟..
🔸اين كار بس سختي است كه يكي پاكدامن زيد و بفشار زندگاني تاب آورد ، ولي همچشمان او از دغلكاري شكوه و دارايي اندوزند. چنين پاكدامني بسيار تلخ باشد.
xuyhãye pãk 9.pdf
83.1 KB
🔶 خویهای پاک
بخش نهم
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
بخش نهم
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
Pãkxui - goftãrhãi az Peymãne sãle 4.pdf
238.4 KB
🔶 پاکخویی
همهی بخشها در یکجا
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتارهایی از ماهنامهی پیمان ، سال چهارم)
همهی بخشها در یکجا
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتارهایی از ماهنامهی پیمان ، سال چهارم)
🔶ما چه میخواهیم؟
بخش دوم ـ تکهی 11
🔸يك تودهی بيراه بدينسان افزار دست ديگران گردد و بزيان خود كوششها كند ، و درس خواندن و دانش اندوختن جلو چنين گمراهي را نتواند گرفت.در ايران دستهی انبوهي بر آنند كه چون درس خواندهاند و پيش افتادهاند نيازي به يك راه يا آييني نميدارند بلكه پيروي از يك راه يا آييني را كميِ[=نقصِ] خود ميشمارند.
🔸«شعر سخنست. سخن بايد از روي نياز باشد. سخن كه از روي نياز نباشد چه شعر و چه نثر بيهوده است. خرد از بيهودهگويي بيزار است».
كنون ميخواهيم بخردان داوري نمايند : كدام يكي از اينها راست نيست؟!.
اينست كوتاهِ داستان پيمان با ادبيات. چيزي باين بيارجي يك سال ما را گرفتار خود گردانيد و گزند و آزار فراوان رسانيد. ليكن خشنوديم كه از كشاكش فيروز درآمديم ، و به هر سختي بود هياهو را شكستيم و آنچه كه بايد فراموش نكرد اينكه از گام نخست يك دسته از خود شاعران از جوانان و ديگران پاكدلانه ياري نمودند و از شعرهاي بيهودهاي كه سروده بودند بيزاري نشان دادند ، و اين گذشته از همه چيز نمونهی نيروي راستيپرستي بود نيرويي كه ما بآن اميد ميبستيم ، و بدينسان مايهی دلگرمي شدند. ديگران نيز اگرچه ايستادگي مينمودند ولي در درون ناگزير از شكستن و پس رفتن بودند و به هر حال در پايانِ كشاكش آن شور و ديوانگي فرونشست.
اين دربارهی شعر گفتن و ديوان پرداختن خودشان بود. اما دربارهی رواج دادن بديوانهاي گذشتگان و چاپ كردن كتابهاي صوفيان و ديگران از اين زمينه سخنِ ديگر خواهيم راند و در اينجا همين اندازه ميگوييم كه كاري كه بايد كرد نكردهايم.
اين كشاكش و گفتگو نيك نشان داد كه براي يك توده بيش از همه راه دربايست است كه بداند كجا ميرود و چه ميخواهد و چه كار بايد كند و چه كار بايد نكند. يك تودهی بيراه بدينسان افزار دست ديگران گردد و بزيان خود كوششها كند ، و درس خواندن و دانش اندوختن جلو چنين گمراهي را نتواند گرفت. در ايران دستهی انبوهي بر آنند كه چون درس خواندهاند و پيش افتادهاند نيازي به يك راه يا آييني نميدارند بلكه پيروي از يك راه يا آييني را كميِ[=نقصِ] خود ميشمارند. اين شور و گمراهي كه هم از آن كسان سر ميزد پاسخشان تواند داد.
اين شور و گمراهي بهترين دليل است كه آنان از سود و زيان زندگاني آگاه نيستند و همينكه نام فلسفه يا ادبيات يا عنوان فريبندهی ديگري ميشنوند خود را ميبازند و چيزهاي سراپا زياني را با اين نامها پذيرفته و با شور و سرگرمي برواجش ميكوشند.
همچنين نيك نشان داد كه در پشت سرِ آن هياهو و خودنماييها و پراكندهانديشيها كه يك دسته سرمايهی خود ساختهاند و در هر زمينهاي ما بآنها برميخوريم يك رشته راستيهاست ـ راستيهاي روشن و استوار كه هر خردمندي آنها را پذيرد و گمان ديگري نبرد.
كساني هميشه ميگويند : «در دنيا حقيقت كجاست؟!..» ، يا ميگويند : «حقيقت چيست؟!.. تو آنطور ميفهمي و من اينطور ميفهمم» ، يا ميگويند : «نيك و بد اعتباريست» يا داوري خرد را نپذيرفته ميگويند : «تازه عقل هم رفع اختلاف نميكند» يا مانند اين جملهها كه بسيار فراوان و بر سرِ زبانهاست ، و خود دستاويزي بدست بدآموزان و ناپاكان ميدهد كه در گفتگويي همينكه از پاسخ درميمانند دست باين انديشههاي قلندرانه ميزنند و آنها را آخرين پناهگاه خود ميشناسند. چنانكه بارها گفتهايم در اين چند سال هميشه اين يكي از سنگها بوده كه بجلو پاي ما غلتانيدهاند. همان روزها كه در پيرامون ادبيات آن شور و هياهو را مينمودند كساني از آشنايان ميآمدند و چنين ميگفتند : «تو از شعر بدت ميآيد و ديگران خوششان ميآيد. براي اين خود را بزحمت انداختن لازم نيست».
پاسخ همهی اينها از آنجا بدست آمد. زيرا در يك غوغايي كه صدها كسان آن را برانگيخته و هر يكي سخن ديگري ميگفتند و دليل ديگري ميآوردند ، ما آن غوغا را شكافتيم و در پشت سر آن گفتههاي پراكندهی بسيار ، به يك رشته راستيهايي رسيديم. اگر گفتههاي ما را دربارهی شعر كوتاه كنند در چند جمله جا گيرد : «شعر سخنست. سخن بايد از روي نياز باشد. سخن كه از روي نياز نباشد چه شعر و چه نثر بيهوده است. خرد از بيهودهگويي بيزار است».
كنون ميخواهيم بخردان داوري نمايند : كدام يكي از اينها راست نيست؟!. در كدام يكي گمان ديگري توان برد؟!. اين آزمايش تاكنون بارها رو داده و در هر بخشي از كوششهاي پيمان ، ما در برابر گفتههاي پراكنده و هياهوي ديگران يك رشته راستيهايي را پيش آوردهايم و هميشه ديدهايم بخردان آنها را پذيرفتهاند و راه پيشرفت ما هميشه اين بوده. ولي دربارهی شعر و ادبيات چون آغاز كار بود چنين آزمايشي بسيار بجا افتاد و گذشته از همه بدلگرمي خود ما افزود.
بخش دوم ـ تکهی 11
🔸يك تودهی بيراه بدينسان افزار دست ديگران گردد و بزيان خود كوششها كند ، و درس خواندن و دانش اندوختن جلو چنين گمراهي را نتواند گرفت.در ايران دستهی انبوهي بر آنند كه چون درس خواندهاند و پيش افتادهاند نيازي به يك راه يا آييني نميدارند بلكه پيروي از يك راه يا آييني را كميِ[=نقصِ] خود ميشمارند.
🔸«شعر سخنست. سخن بايد از روي نياز باشد. سخن كه از روي نياز نباشد چه شعر و چه نثر بيهوده است. خرد از بيهودهگويي بيزار است».
كنون ميخواهيم بخردان داوري نمايند : كدام يكي از اينها راست نيست؟!.
اينست كوتاهِ داستان پيمان با ادبيات. چيزي باين بيارجي يك سال ما را گرفتار خود گردانيد و گزند و آزار فراوان رسانيد. ليكن خشنوديم كه از كشاكش فيروز درآمديم ، و به هر سختي بود هياهو را شكستيم و آنچه كه بايد فراموش نكرد اينكه از گام نخست يك دسته از خود شاعران از جوانان و ديگران پاكدلانه ياري نمودند و از شعرهاي بيهودهاي كه سروده بودند بيزاري نشان دادند ، و اين گذشته از همه چيز نمونهی نيروي راستيپرستي بود نيرويي كه ما بآن اميد ميبستيم ، و بدينسان مايهی دلگرمي شدند. ديگران نيز اگرچه ايستادگي مينمودند ولي در درون ناگزير از شكستن و پس رفتن بودند و به هر حال در پايانِ كشاكش آن شور و ديوانگي فرونشست.
اين دربارهی شعر گفتن و ديوان پرداختن خودشان بود. اما دربارهی رواج دادن بديوانهاي گذشتگان و چاپ كردن كتابهاي صوفيان و ديگران از اين زمينه سخنِ ديگر خواهيم راند و در اينجا همين اندازه ميگوييم كه كاري كه بايد كرد نكردهايم.
اين كشاكش و گفتگو نيك نشان داد كه براي يك توده بيش از همه راه دربايست است كه بداند كجا ميرود و چه ميخواهد و چه كار بايد كند و چه كار بايد نكند. يك تودهی بيراه بدينسان افزار دست ديگران گردد و بزيان خود كوششها كند ، و درس خواندن و دانش اندوختن جلو چنين گمراهي را نتواند گرفت. در ايران دستهی انبوهي بر آنند كه چون درس خواندهاند و پيش افتادهاند نيازي به يك راه يا آييني نميدارند بلكه پيروي از يك راه يا آييني را كميِ[=نقصِ] خود ميشمارند. اين شور و گمراهي كه هم از آن كسان سر ميزد پاسخشان تواند داد.
اين شور و گمراهي بهترين دليل است كه آنان از سود و زيان زندگاني آگاه نيستند و همينكه نام فلسفه يا ادبيات يا عنوان فريبندهی ديگري ميشنوند خود را ميبازند و چيزهاي سراپا زياني را با اين نامها پذيرفته و با شور و سرگرمي برواجش ميكوشند.
همچنين نيك نشان داد كه در پشت سرِ آن هياهو و خودنماييها و پراكندهانديشيها كه يك دسته سرمايهی خود ساختهاند و در هر زمينهاي ما بآنها برميخوريم يك رشته راستيهاست ـ راستيهاي روشن و استوار كه هر خردمندي آنها را پذيرد و گمان ديگري نبرد.
كساني هميشه ميگويند : «در دنيا حقيقت كجاست؟!..» ، يا ميگويند : «حقيقت چيست؟!.. تو آنطور ميفهمي و من اينطور ميفهمم» ، يا ميگويند : «نيك و بد اعتباريست» يا داوري خرد را نپذيرفته ميگويند : «تازه عقل هم رفع اختلاف نميكند» يا مانند اين جملهها كه بسيار فراوان و بر سرِ زبانهاست ، و خود دستاويزي بدست بدآموزان و ناپاكان ميدهد كه در گفتگويي همينكه از پاسخ درميمانند دست باين انديشههاي قلندرانه ميزنند و آنها را آخرين پناهگاه خود ميشناسند. چنانكه بارها گفتهايم در اين چند سال هميشه اين يكي از سنگها بوده كه بجلو پاي ما غلتانيدهاند. همان روزها كه در پيرامون ادبيات آن شور و هياهو را مينمودند كساني از آشنايان ميآمدند و چنين ميگفتند : «تو از شعر بدت ميآيد و ديگران خوششان ميآيد. براي اين خود را بزحمت انداختن لازم نيست».
پاسخ همهی اينها از آنجا بدست آمد. زيرا در يك غوغايي كه صدها كسان آن را برانگيخته و هر يكي سخن ديگري ميگفتند و دليل ديگري ميآوردند ، ما آن غوغا را شكافتيم و در پشت سر آن گفتههاي پراكندهی بسيار ، به يك رشته راستيهايي رسيديم. اگر گفتههاي ما را دربارهی شعر كوتاه كنند در چند جمله جا گيرد : «شعر سخنست. سخن بايد از روي نياز باشد. سخن كه از روي نياز نباشد چه شعر و چه نثر بيهوده است. خرد از بيهودهگويي بيزار است».
كنون ميخواهيم بخردان داوري نمايند : كدام يكي از اينها راست نيست؟!. در كدام يكي گمان ديگري توان برد؟!. اين آزمايش تاكنون بارها رو داده و در هر بخشي از كوششهاي پيمان ، ما در برابر گفتههاي پراكنده و هياهوي ديگران يك رشته راستيهايي را پيش آوردهايم و هميشه ديدهايم بخردان آنها را پذيرفتهاند و راه پيشرفت ما هميشه اين بوده. ولي دربارهی شعر و ادبيات چون آغاز كار بود چنين آزمايشي بسيار بجا افتاد و گذشته از همه بدلگرمي خود ما افزود.