🔶 ما چه میخواهیم؟
بخش ششم ـ تکهی 10
🔸«ما امت محمديم ...» چه دروغ بزرگي ، شما امت شيخ احمديد ، امت كريمخانيد ، امت ملا باقريد. نخواستم دور روم ، وگرنه گفتمي : شما امت عبدالله بن ميمونيد ، امت حسين بن روحيد ، امت حسن بن صباحيد. شما كجا و محمد كجا؟!.
در جايي كه اينها همه دروغ است. براستي اينان نه پيرو اسلامند ، و نه با دستورهاي آن دين راه ميروند ، و نه در آنجهان خوش بوده و به بهشتي خواهند رفت. همه فريبهاييست كه بخود ميدهند ، و خود را زيانكار دو جهان ميگردانند.
ما بازنموديم كه كساني كه در اينجهان خوار و سرافكنده زيند در آنجهان خوارتر و سرافكندهتر خواهند بود. آن معني كه اينان بزندگاني آنجهان ميدهند سراپا دروغ است.
اينان داستانهايي ميدارند : «روز رستاخيز خدا در جلو عرش بروي كرسي استوار خواهد بود ، و مليونها مليون مردمان ، هر دستهاي پشت سر پيغمبر خود بآن بيابان خواهد آمد ، پيغمبران رده خواهند كشيد و پيغمبر اينان جلوتر از همه خواهد بود ، علي در پيش روي او «لواء الحمد» را كه يكسرش در مشرق و يكسرش در مغرب خواهد بود بدست خواهد گرفت ، خدا ببازخواست خواهد برخاست و خشم گرفته و تنديها خواهد نمود ، مردمان بهراس افتاده و دستشان از چاره كوتاه خواهد بود ، جز پيغمبر اينان كسي ياراي ميانجيگري نخواهد بود ، كار بر ديگران سخت خواهد شد ولي اينان همه آمرزيده شده و روي ببهشت خواهند آورد ، شما كيستيد؟.. «ما امت محمديم» ، درها برويشان باز خواهد شد ، و همه در كوشكهاي ياقوت و زَبَرجَد جا خواهند گرفت ، و با حور و غِلمان بخوشي خواهند پرداخت ...» اينست آنچه ياد گرفتهاند ، اينست آنچه اميد ميدارند.
با اين افسانهها دلهاي خود را خوش كردهاند و پشت پا بتوده و زندگاني تودهاي ميزنند ، و آشكاره ميگويند : «من بايد فكر آخرتم باشم چه كار با مملكت دارم» ميگويند : «دنيا فانيست ما بايد بآخرت پردازيم».
امروز يكنيم بيشتر شرق گرفتار اين زيانكاريست.
ديگر گمراهيها به يكسو ، اين خود گمراهي بزرگيست كه خود را پيرو اسلام ميشمارند و به پيغمبر اسلام ميبندند. چنين ميدانند كه همينكه خود را مسلمان خواندند ، و نامهايي را ياد گرفتند ، و بچند كار بيهودهاي برخاستند بس است و كمي در كار نخواهد بود.
«ما امت محمديم ...» چه دروغ بزرگي ، شما امت شيخ احمديد ، امت كريمخانيد ، امت ملا باقريد. نخواستم دور روم ، وگرنه گفتمي : شما امت عبدالله بن ميمونيد ، امت حسين بن روحيد ، امت حسن بن صباحيد. شما كجا و محمد كجا؟!.
شما بيش از اين نكردهايد كه از نام آن پيغمبر و خاندانش بتهايي ساخته و كيشهاي بتپرستي پديد آوردهايد. داستان شما با او داستان مسيحيان با عيسا است. هر دو دسته در اين همبازيد كه از نام يك پيغمبري بت ساختهايد. اگر آنان امت عيسايند شما هم امت محمد توانيد بود.
از ريشه ، خود اين «امتبازي» خطاست. دين براي اين بيهودهپنداريها نيست. صد بار ميگوييم : دين براي رستگاري جهانيانست. شما خود را امت هر پيغمبري ميشماريد بشماريد با اين پراكندگي و خواري و زبوني كه هستيد بيدينيد و خدا از شما بيزار است. شما هر زمان كه نام اسلام ميبريد آن يكي شدن تودهی عرب ، و آن زندگاني سرفرازانه ، و آن بلندي خويها و انديشهها را بياد آورديد. اسلام آنها بوده ، و چون كنون نيست اسلام هم نيست. بيش از اين هرچه بگوييد بيسود است.
باز اينان ـ اين عاميان ـ فريب خوردهاند ، و باري به پيغمبر اسلام جايگاهي ميگزارند و او را بزرگ ميدارند. بيشرم آن كسانيند كه بآن پاكمرد باوري نميدارند ، و دوستارش هم نيستند ، و اگر جايش افتد از زباندرازي و بيفرهنگي دربارهی آن پيغمبر بازنايستند ، و با اين حال نام او را دستاويز ساخته با ما نبرد ميكنند و كار خود را از اين راه پيش ميبرند. ما امروز بيش از همه گرفتار اين بدنهادان و بيشرمانيم ، و ميبايد پرده از روي كارشان برداريم. اينست مينويسيم امروز كساني كه با ما دشمني مينمايند بچهار دستهاند :
١ـ آنان كه دلبستگي بكيش خود ميدارند و چون ما آن كيشها را برمياندازيم دشمني مينمايند. در اينجا با آنان كاري نيست.
٢ـ آنان كه از راه دين نان ميخورند و آن را دكان خود ميدارند و از بهرِ نگهداري آن دكانهاست كه با ما نبرد ميكنند.
٣ـ آنان كه درسهايي از فلسفه و اصول و ادبيات و منطق و مانند آن خواندهاند و آنها را سرمايهی برتريفروشي ساختهاند و ما چون سرمايهشان را از دست ميگيريم ايستادگي نشان ميدهند.
٤ـ آنان كه با خودِ من همسري و همچشمي مينمايند.
اين سه دسته بيشترشان بيدينند و به پيغمبر اسلام جايگاهي نميگزارند ، ولي چون در برابر ما درماندهاند و دستشان از همه جا كوتاه شده نام آن پاكمرد را افزارِ كار ساختهاند كه اين خود گناه بزرگيست ، آري گناه بزرگيست كه نام يك پاكمردي را دستاويز خواستهاي ناپاك گردانند. به ياري خدا همهی اينان را رسوا خواهيم گردانيد.
بخش ششم ـ تکهی 10
🔸«ما امت محمديم ...» چه دروغ بزرگي ، شما امت شيخ احمديد ، امت كريمخانيد ، امت ملا باقريد. نخواستم دور روم ، وگرنه گفتمي : شما امت عبدالله بن ميمونيد ، امت حسين بن روحيد ، امت حسن بن صباحيد. شما كجا و محمد كجا؟!.
در جايي كه اينها همه دروغ است. براستي اينان نه پيرو اسلامند ، و نه با دستورهاي آن دين راه ميروند ، و نه در آنجهان خوش بوده و به بهشتي خواهند رفت. همه فريبهاييست كه بخود ميدهند ، و خود را زيانكار دو جهان ميگردانند.
ما بازنموديم كه كساني كه در اينجهان خوار و سرافكنده زيند در آنجهان خوارتر و سرافكندهتر خواهند بود. آن معني كه اينان بزندگاني آنجهان ميدهند سراپا دروغ است.
اينان داستانهايي ميدارند : «روز رستاخيز خدا در جلو عرش بروي كرسي استوار خواهد بود ، و مليونها مليون مردمان ، هر دستهاي پشت سر پيغمبر خود بآن بيابان خواهد آمد ، پيغمبران رده خواهند كشيد و پيغمبر اينان جلوتر از همه خواهد بود ، علي در پيش روي او «لواء الحمد» را كه يكسرش در مشرق و يكسرش در مغرب خواهد بود بدست خواهد گرفت ، خدا ببازخواست خواهد برخاست و خشم گرفته و تنديها خواهد نمود ، مردمان بهراس افتاده و دستشان از چاره كوتاه خواهد بود ، جز پيغمبر اينان كسي ياراي ميانجيگري نخواهد بود ، كار بر ديگران سخت خواهد شد ولي اينان همه آمرزيده شده و روي ببهشت خواهند آورد ، شما كيستيد؟.. «ما امت محمديم» ، درها برويشان باز خواهد شد ، و همه در كوشكهاي ياقوت و زَبَرجَد جا خواهند گرفت ، و با حور و غِلمان بخوشي خواهند پرداخت ...» اينست آنچه ياد گرفتهاند ، اينست آنچه اميد ميدارند.
با اين افسانهها دلهاي خود را خوش كردهاند و پشت پا بتوده و زندگاني تودهاي ميزنند ، و آشكاره ميگويند : «من بايد فكر آخرتم باشم چه كار با مملكت دارم» ميگويند : «دنيا فانيست ما بايد بآخرت پردازيم».
امروز يكنيم بيشتر شرق گرفتار اين زيانكاريست.
ديگر گمراهيها به يكسو ، اين خود گمراهي بزرگيست كه خود را پيرو اسلام ميشمارند و به پيغمبر اسلام ميبندند. چنين ميدانند كه همينكه خود را مسلمان خواندند ، و نامهايي را ياد گرفتند ، و بچند كار بيهودهاي برخاستند بس است و كمي در كار نخواهد بود.
«ما امت محمديم ...» چه دروغ بزرگي ، شما امت شيخ احمديد ، امت كريمخانيد ، امت ملا باقريد. نخواستم دور روم ، وگرنه گفتمي : شما امت عبدالله بن ميمونيد ، امت حسين بن روحيد ، امت حسن بن صباحيد. شما كجا و محمد كجا؟!.
شما بيش از اين نكردهايد كه از نام آن پيغمبر و خاندانش بتهايي ساخته و كيشهاي بتپرستي پديد آوردهايد. داستان شما با او داستان مسيحيان با عيسا است. هر دو دسته در اين همبازيد كه از نام يك پيغمبري بت ساختهايد. اگر آنان امت عيسايند شما هم امت محمد توانيد بود.
از ريشه ، خود اين «امتبازي» خطاست. دين براي اين بيهودهپنداريها نيست. صد بار ميگوييم : دين براي رستگاري جهانيانست. شما خود را امت هر پيغمبري ميشماريد بشماريد با اين پراكندگي و خواري و زبوني كه هستيد بيدينيد و خدا از شما بيزار است. شما هر زمان كه نام اسلام ميبريد آن يكي شدن تودهی عرب ، و آن زندگاني سرفرازانه ، و آن بلندي خويها و انديشهها را بياد آورديد. اسلام آنها بوده ، و چون كنون نيست اسلام هم نيست. بيش از اين هرچه بگوييد بيسود است.
باز اينان ـ اين عاميان ـ فريب خوردهاند ، و باري به پيغمبر اسلام جايگاهي ميگزارند و او را بزرگ ميدارند. بيشرم آن كسانيند كه بآن پاكمرد باوري نميدارند ، و دوستارش هم نيستند ، و اگر جايش افتد از زباندرازي و بيفرهنگي دربارهی آن پيغمبر بازنايستند ، و با اين حال نام او را دستاويز ساخته با ما نبرد ميكنند و كار خود را از اين راه پيش ميبرند. ما امروز بيش از همه گرفتار اين بدنهادان و بيشرمانيم ، و ميبايد پرده از روي كارشان برداريم. اينست مينويسيم امروز كساني كه با ما دشمني مينمايند بچهار دستهاند :
١ـ آنان كه دلبستگي بكيش خود ميدارند و چون ما آن كيشها را برمياندازيم دشمني مينمايند. در اينجا با آنان كاري نيست.
٢ـ آنان كه از راه دين نان ميخورند و آن را دكان خود ميدارند و از بهرِ نگهداري آن دكانهاست كه با ما نبرد ميكنند.
٣ـ آنان كه درسهايي از فلسفه و اصول و ادبيات و منطق و مانند آن خواندهاند و آنها را سرمايهی برتريفروشي ساختهاند و ما چون سرمايهشان را از دست ميگيريم ايستادگي نشان ميدهند.
٤ـ آنان كه با خودِ من همسري و همچشمي مينمايند.
اين سه دسته بيشترشان بيدينند و به پيغمبر اسلام جايگاهي نميگزارند ، ولي چون در برابر ما درماندهاند و دستشان از همه جا كوتاه شده نام آن پاكمرد را افزارِ كار ساختهاند كه اين خود گناه بزرگيست ، آري گناه بزرگيست كه نام يك پاكمردي را دستاويز خواستهاي ناپاك گردانند. به ياري خدا همهی اينان را رسوا خواهيم گردانيد.
✴️ کتابسوزان چیست؟.. ـ1
دربارهی جنبش کتابسوزانی که پاکدینان (یاران کسروی) براه انداختهاند تاکنون از دیگران جز هایهوی و سخنان بیپا یا گله و رنجیدگی شنیده نشده. این یکی از اندوههاست که در این کشور یک جنبشی که روی داده مردم بجای آنکه نزدیک آمده بدستیاری اندیشه ، بکوشند راست آن را بدست آورند و معنیاش را دریافته به داوری خرد سپرند و هرچه خرد راه نمود پیروی از آن کنند بدینسان دور ایستاده با آن از روی احساسات رفتار میکنند.
کسروی کوششهایش را از سال 1312 آغاز کرد و در گفتارهایی که در ماهنامهی پیمان و سپس در روزنامهی پرچم نوشت به بازنمودن حقایق و از جمله علتهای درماندگی و زبونی ایرانیان پرداخت. چون علت آن زبونیها و درماندگیها از بدآموزیهاییست که درمیان توده رواج دارد و سرچشمهی بدآموزیها و گمراهیها نیز بیش از همه در کتابهای زیانمند میباشد اینبود او و یارانش در سالهای پایانی دههی 1310 به این نتیجه رسیدند که نابود گردانیدن کتابهای زیانمند یکی از کوششهای سودمند و واجب برای رهایی این مردم از آلودگیهاست :
«ما باین كار بیمقدمه برنخاستهایم. ما سالهاست در این راه میكوشیم و تاكنون صد گفتار بیشتر نوشته این نشان دادهایم كه مایهی بدبختی این مردم اندیشههای پریشان و بدآموزیهای فراوانیست كه در كتابها و مغزها جا گرفته. این را با دلیلهای بسیار ، روشن گردانیدهایم».
اینست بیآنکه به زمینهها و انگیزهی چنین جنبشی پرداخته شود سخن راندن از آن گویا و رسا نخواهد بود. بدانسان که تاکنون بوده ، کسانی تنها بیرون آن را دیده چنین گفتهاند : «کتابهایی را که به زعم خود زیانمند میدانستند میسوزانیدند». آیا این شرح درون داستان را نشان میدهد؟!..
برای آنکه این جنبش روشنی بیشتری بخود گیرد از کتاب دادگاه کوتاهشدهی گفتار یکم آن را یاد میکنیم. این گفتارِ دامنهداریست و باید با حوصله و باریکبینی خوانده شود. در آن کتاب کسروی بیش از همه روی سخن با نخستوزیر ، وزیر کشور ، وزیر دادگستری ، استاندار ، فرماندار نظامی و رئیس شهربانی دولت آن روز دارد.
🔸(( ما چه کتابهایی را میسوزانیم؟.. چرا میسوزانیم؟..
یکی از دستاویزهایی که بدخواهان ما پیدا کردهاند ، و راستش آنست که افزار هو کردن بدستشان افتاده داستان «کتابسوزان» است. در تودهای که فهمها و خردها بیکاره شده واژههای ناشنیده افزار نیکی برای برآغالانیدن [=تحریک کردن] مردم تواند بود. کسانی همان که میشنوند «فلان دسته کتابسوزان کردهاند» یا «کتاب سوزانیدهاند» بیکبار برمیآغالند و با یک خشمی میپرسند : «کتاب سوزانیدهاند؟!. عجب مردمانیند؟!. کتاب را هم میسوزانند؟!..» ، و از همان دم کینهی ما را به دل میگیرند. دیگر جایی بازنمیماند که بپرسند : «کدام کتابها را میسوزانند؟.. سخنشان چیست؟..» بویژه که میشنوند که از کتابهای سوخته شده دیوان حافظ و کلیات سعدی و مفاتیحالجنان و جامعالدعوات است ، بویژه که برخی بدخواهان از دروغ بستن نیز باز نایستاده چنین میپراکنند که ما «قرآن» را نیز میسوزانیم.
...
در آن روزها من نزد هر وزیری میرفتم و با هر کسی از سران ادارهها دیدار میکردم ، میدیدم با دلی پر از کینه به سخن میپردازند و نام «کتابسوزان» را چنان میبرند که تو گفتیی سخن از «کشتار» یک شهر میرانند.
...
اینست من میخواهم در اینجا آن را به داوری گزارم. میخواهم روشن گردانم که «کتابسوزان چیست؟. ما چه کتابهایی را میسوزانیم؟.. چرا میسوزانیم؟.. چه دستاویزی برای این کار میداریم؟..». اینها را یکایک بازنمایم.
...
من ناچارم سخن را از یک جای دوری آغاز کنم و زمینهای سازم و آنگاه بسر گفتگو بیایم. خوانندگان از درازی سخن رنجیده نگردند.
همه میدانند تودهی ایران گرفتار و بدحالست. بیستملیون مردم در کشور چند هزارساله بدترین زندگانی را میدارند. از صدوپنجاه سال پیش این توده از هر پیشامدی سرشکسته و شرمنده بیرون آمده ، پیاپی گوشههای کشور خود را از دست داده. اکنون هم از تودههای پس افتادهی جهان بشمار است و آبرویی درمیان تودهها نمیدارد ، و ما که در این کشوریم میبینیم که در زندگی نیز از آسایش و خوشی برخوردار نمیباشند و بیشتر خانوادهها با بدبختی و تیرهروزی دست به گریبانند.
از شصت و هفتاد سال پیش در این توده تکانی پدید آمده و مردانی بودهاند که دلهاشان به حال این مردم سوخته در جستجوی چاره بودهاند.
...
چنانکه در تاریخ مشروطه نوشته شده در تهران دو سید (بهبهانی و طباطبایی) جلو افتادند و با کوششهای مردانهی خود دستگاه مشروطه را در ایران برپا گردانیدند.
دربارهی جنبش کتابسوزانی که پاکدینان (یاران کسروی) براه انداختهاند تاکنون از دیگران جز هایهوی و سخنان بیپا یا گله و رنجیدگی شنیده نشده. این یکی از اندوههاست که در این کشور یک جنبشی که روی داده مردم بجای آنکه نزدیک آمده بدستیاری اندیشه ، بکوشند راست آن را بدست آورند و معنیاش را دریافته به داوری خرد سپرند و هرچه خرد راه نمود پیروی از آن کنند بدینسان دور ایستاده با آن از روی احساسات رفتار میکنند.
کسروی کوششهایش را از سال 1312 آغاز کرد و در گفتارهایی که در ماهنامهی پیمان و سپس در روزنامهی پرچم نوشت به بازنمودن حقایق و از جمله علتهای درماندگی و زبونی ایرانیان پرداخت. چون علت آن زبونیها و درماندگیها از بدآموزیهاییست که درمیان توده رواج دارد و سرچشمهی بدآموزیها و گمراهیها نیز بیش از همه در کتابهای زیانمند میباشد اینبود او و یارانش در سالهای پایانی دههی 1310 به این نتیجه رسیدند که نابود گردانیدن کتابهای زیانمند یکی از کوششهای سودمند و واجب برای رهایی این مردم از آلودگیهاست :
«ما باین كار بیمقدمه برنخاستهایم. ما سالهاست در این راه میكوشیم و تاكنون صد گفتار بیشتر نوشته این نشان دادهایم كه مایهی بدبختی این مردم اندیشههای پریشان و بدآموزیهای فراوانیست كه در كتابها و مغزها جا گرفته. این را با دلیلهای بسیار ، روشن گردانیدهایم».
اینست بیآنکه به زمینهها و انگیزهی چنین جنبشی پرداخته شود سخن راندن از آن گویا و رسا نخواهد بود. بدانسان که تاکنون بوده ، کسانی تنها بیرون آن را دیده چنین گفتهاند : «کتابهایی را که به زعم خود زیانمند میدانستند میسوزانیدند». آیا این شرح درون داستان را نشان میدهد؟!..
برای آنکه این جنبش روشنی بیشتری بخود گیرد از کتاب دادگاه کوتاهشدهی گفتار یکم آن را یاد میکنیم. این گفتارِ دامنهداریست و باید با حوصله و باریکبینی خوانده شود. در آن کتاب کسروی بیش از همه روی سخن با نخستوزیر ، وزیر کشور ، وزیر دادگستری ، استاندار ، فرماندار نظامی و رئیس شهربانی دولت آن روز دارد.
🔸(( ما چه کتابهایی را میسوزانیم؟.. چرا میسوزانیم؟..
یکی از دستاویزهایی که بدخواهان ما پیدا کردهاند ، و راستش آنست که افزار هو کردن بدستشان افتاده داستان «کتابسوزان» است. در تودهای که فهمها و خردها بیکاره شده واژههای ناشنیده افزار نیکی برای برآغالانیدن [=تحریک کردن] مردم تواند بود. کسانی همان که میشنوند «فلان دسته کتابسوزان کردهاند» یا «کتاب سوزانیدهاند» بیکبار برمیآغالند و با یک خشمی میپرسند : «کتاب سوزانیدهاند؟!. عجب مردمانیند؟!. کتاب را هم میسوزانند؟!..» ، و از همان دم کینهی ما را به دل میگیرند. دیگر جایی بازنمیماند که بپرسند : «کدام کتابها را میسوزانند؟.. سخنشان چیست؟..» بویژه که میشنوند که از کتابهای سوخته شده دیوان حافظ و کلیات سعدی و مفاتیحالجنان و جامعالدعوات است ، بویژه که برخی بدخواهان از دروغ بستن نیز باز نایستاده چنین میپراکنند که ما «قرآن» را نیز میسوزانیم.
...
در آن روزها من نزد هر وزیری میرفتم و با هر کسی از سران ادارهها دیدار میکردم ، میدیدم با دلی پر از کینه به سخن میپردازند و نام «کتابسوزان» را چنان میبرند که تو گفتیی سخن از «کشتار» یک شهر میرانند.
...
اینست من میخواهم در اینجا آن را به داوری گزارم. میخواهم روشن گردانم که «کتابسوزان چیست؟. ما چه کتابهایی را میسوزانیم؟.. چرا میسوزانیم؟.. چه دستاویزی برای این کار میداریم؟..». اینها را یکایک بازنمایم.
...
من ناچارم سخن را از یک جای دوری آغاز کنم و زمینهای سازم و آنگاه بسر گفتگو بیایم. خوانندگان از درازی سخن رنجیده نگردند.
همه میدانند تودهی ایران گرفتار و بدحالست. بیستملیون مردم در کشور چند هزارساله بدترین زندگانی را میدارند. از صدوپنجاه سال پیش این توده از هر پیشامدی سرشکسته و شرمنده بیرون آمده ، پیاپی گوشههای کشور خود را از دست داده. اکنون هم از تودههای پس افتادهی جهان بشمار است و آبرویی درمیان تودهها نمیدارد ، و ما که در این کشوریم میبینیم که در زندگی نیز از آسایش و خوشی برخوردار نمیباشند و بیشتر خانوادهها با بدبختی و تیرهروزی دست به گریبانند.
از شصت و هفتاد سال پیش در این توده تکانی پدید آمده و مردانی بودهاند که دلهاشان به حال این مردم سوخته در جستجوی چاره بودهاند.
...
چنانکه در تاریخ مشروطه نوشته شده در تهران دو سید (بهبهانی و طباطبایی) جلو افتادند و با کوششهای مردانهی خود دستگاه مشروطه را در ایران برپا گردانیدند.
این کوشندگان ، چه از دستهی ملایان و چه از میان توده ، بیگمان میبودند که چارهی دردهای ایران مشروطه و قانون اساسیست ، و این بود شادی بسیار مینمودند و جشنهای پرشکوهی پیاپی برپا میگردانیدند و تلگرافهای «شادباش» فراوان از شهری به شهری میفرستادند. در انجمن تبریز و پارلمان تهران بارها سپاسگزاری از تندی پیشرفت ایران مینمودند. بارها این نیم شعر را به زبان میراندند : «این طفل یک شبه ره صد ساله میرود». بارها در روزنامهها ستایش از «نجابت ایرانیان» و اینکه مشروطه را با آن زودی پذیرفتند و پا به دایرهی «ملل متمدنه» گزاردند مینوشتند. مردان سالخورده اندوه آن میداشتند که زود خواهند مُرد و نخواهند دید آن را که ایران پس از چند سال بهشت برین خواهد گردید.
...
بدینسان کشاکش پس از سالها جنگ و خونریزی با فیروزی آزادیخواهان پایان پذیرفت و التماتوم دولت خودکامهی روس و دیگر پیشامدهای افسوسآور نیز مشروطه را از ایران نتوانست براندازد و این دستگاه در این کشور پایدار گردید.
ولی افسوس که دردها چاره نپذیرفت. بلکه به سختی آنها افزود. ناتوانی کشور در برابر بیگانگان بیشتر گردید. نابسامانی درون آن افزونی یافت. خویها پستتر و اندیشهها کوتاهتر شد. ده دوازده سال از مشروطه نگذشت که همهی آن امیدها که در دلها میبود جایش را به نومیدی داد. در این هنگام یک دسته بیکبار امید بریده پی کارهای خود رفتند و یک دستهی دیگر چنین گفتند : «جامعه چون بیسواد است رشد سیاسی ندارد و تمام بدبختیها از اینجاست. باید جامعه را باسواد گردانید تا حقوق خود بشناسند و رشد سیاسی پیدا کنند. باید فرش و رخت خود را بفروشیم مدرسه برپا گردانیم. باید کارخانههای آدمسازی تهیه کنیم...». چند سالی نیز این سخنان درمیان میبود و دستهی بزرگی در این راه کوششها میکردند و مردم را وامیداشتند که فرزندانشان را به دبستانها فرستند.
(دنبالهی این گفتار را فردا بخوانید)
...
بدینسان کشاکش پس از سالها جنگ و خونریزی با فیروزی آزادیخواهان پایان پذیرفت و التماتوم دولت خودکامهی روس و دیگر پیشامدهای افسوسآور نیز مشروطه را از ایران نتوانست براندازد و این دستگاه در این کشور پایدار گردید.
ولی افسوس که دردها چاره نپذیرفت. بلکه به سختی آنها افزود. ناتوانی کشور در برابر بیگانگان بیشتر گردید. نابسامانی درون آن افزونی یافت. خویها پستتر و اندیشهها کوتاهتر شد. ده دوازده سال از مشروطه نگذشت که همهی آن امیدها که در دلها میبود جایش را به نومیدی داد. در این هنگام یک دسته بیکبار امید بریده پی کارهای خود رفتند و یک دستهی دیگر چنین گفتند : «جامعه چون بیسواد است رشد سیاسی ندارد و تمام بدبختیها از اینجاست. باید جامعه را باسواد گردانید تا حقوق خود بشناسند و رشد سیاسی پیدا کنند. باید فرش و رخت خود را بفروشیم مدرسه برپا گردانیم. باید کارخانههای آدمسازی تهیه کنیم...». چند سالی نیز این سخنان درمیان میبود و دستهی بزرگی در این راه کوششها میکردند و مردم را وامیداشتند که فرزندانشان را به دبستانها فرستند.
(دنبالهی این گفتار را فردا بخوانید)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
ویلیام چیتیک «اسلامشناس آمریکایی» توأم با ترجمه صحیفهی سجادیه به انگلیسی ، دعاهایی را نیز از مفاتیح الجنان ترجمه و به پیوست آن آورده است.(ویکی پدیا)
✴️کتابسوزان چیست؟.. ـ 2
لیکن از این راه نیز نتیجهی وارونه بدست آمد. زیرا دیده شد جوانان که درس خواندند و از دبیرستان و دانشکده بیرون آمدند جز در برخی از آگاهیهایی که بدست آورده بودند به بیسوادان برتری نیافتند. بلکه آشکاره دیده شد بیشتر آنان بدتر و ناشایندهتر از بیسوادان درآمدند. به هر حال از این راه نیز چارهای به درماندگیهای کشور و توده نشد و دبستانها و دانشکدهها نیز جز میوهی تلخ نومیدی ندادند. این بود ناامیدی همهی دلها را فراگرفت. یک دسته چنین میگفتند : «این نژاد دِژِنِره (تباه) شده. قابل اصلاح نیست». یک دسته تیشه را از بیخ زده میگفتند : «ایرانیان از نخست هیچی نبودهاند». یک دسته رنج این سخنان را نیز به خود راه نداده تنها به آن بس میکردند که بگویند : «نمیشود ، این ملت نمیشود». بیگفتگوست که در آن میان دستهایی نیز در کار میبودند که بسود خود و یا بسود دیگران دامن به آتش این نومیدیها میزدند.
به سخن بیش از این دامنه نمیدهم. در چنین حال نومیدی مردم و بستگی راه میبود که ما (ما که گروه کتابسوزانیم) به یک رشته کوششهایی برخاسته بودیم ، کوششهای ما تنها دربارهی ایران نمیبود و میدان بسیار بزرگتری برای خود میداشت (و کنون هم میدارد). چیزی که هست چون در ایرانیم و این کشور میهن ماست میبایست پیش از دیگر جاها به اینجا پردازیم و در اندیشهی آلودگی و گرفتاری تودهی خود باشیم.
آن نومیدیها که نموده میشد ما نبایستی پروایی[=اعتنایی] به آنها بنماییم. دلیلهایی در دست ما میبود که تباهی و بیپایی آن گفتهها را روشن میگردانید. آن کسانی که میگفتند : «این توده دژنره شده» فراموش کرده بودند که در جنبش مشروطه از این توده شایندگی بسیار پدیدار گردید
...
🔸آن کسانی که میگفتند : «ایرانیان از نخست هیچی نبودهاند» این سخن معنایی جز نافهمی و ناآگاهی آن کسان نتوانستی داشت. این کسان بایستی بجای این گفتهها بروند و تاریخ هخامنشیان را بخوانند ، تاریخ قرنهای نخست اسلام را بخوانند. اینها را بخوانند تا بدانند که ایرانیان چه میبودهاند و در گذشتهها نیز چه شایستگیها از خود نشان دادهاند.
کوتاهسخن : ما به این نومیدیها ارج نمیتوانستیم نهاد و به خود بایا میدانستیم که به درماندگی و گرفتاری توده پرداخته به چاره کوشیم. ما نیک میدانستیم که این درماندگی و گرفتاری ایرانیان شُوندهایی[=سببهایی] داشته که از هزار سال به اینسو رخ داده و ما باید آنها را بجوییم و پیدا کنیم و از راهش به چاره پردازیم. این بود به جستن پرداختیم و به آسانی آنها را شناختیم.
🔸زیرا دیدیم این تودهی بدبخت گرفتار چند رشته بدآموزیهاست که برخی از آنها بسیار زهرناکست. دیدیم در این توده بیش از ده کیش هست و هر یکی از آنها سراپا گمراهی و با زندگانی ناسازگار است. گذشته از آنها در این توده صوفیگری هست که سراپا زهر است و چون هزار سال بیشتر رواج داشته به همه جا ریشه دوانیده ، همچنان خراباتیگری هست که زهرناکتر از آنست و همهی دلها را فراگرفته.
دیدیم این بدآموزیها بسیار بیمآور است و از دو راه زیانهای بسیار بزرگی را بتوده رسانیده :
🔸یکی آنکه مردمان را از راه میبرد و چیزهای زیانمند و بیپا یاد میدهد. مثلاً شیعیگری که کیش انبوه مردمست چنین میآموزد که امام ناپیدایی هست و روزی پیدا خواهد شد و جهان را به نیکی خواهد آورد و تا آن بیرون نیاید جهان نیکی نخواهد پذیرفت و روزبروز بدتر خواهد شد. اینست باید پروای بدی جهان کرد و درپی نیکیش نبود و بجای همه چیز چشم براه آن ناپیدا دوخت. این یکی از صد بدآموزیهای آن کیشست.
صوفیگری که در ایران کمتر دلی از آن تهیست جهان را خوار میدارد و کار و کوشش را نکوهیده بیکاری و تنبلی و گدایی را بنام «تهذیب نفس» میستاید و مردمان را به آنها وامیدارد ، و این نمونهای از بدآموزیهای آن میباشد.
خراباتیگری (یا شعرهای خیام و حافظ) جهان را «هیچ و پوچ» میستاید و کار و کوشش را بیهوده نشان میدهد و مردم را به بیکاری و بادهخواری و پستی برمیانگیزد ، و از اینگونه بدآموزیهای زهرآلود فراوان میدارد.
پیداست که اینها مایهی گمراهی مردمست و آنان را از راه میبرد و در زندگانی سست و دو دل میگرداند و جای چون و چرایی در این باره نیست.
🔸دیگری آنکه این بدآموزیهای گوناگون که در مغزی جا میگیرد چون هر یکی به آخشیج[=ضد] دیگریست و هر کدام با دیگرها ناسازگار میباشد در نتیجهی این ، مغزها آشفته و بیکاره میگردد. یکی از چیزهایی که باید پذیرفت آنست که آموزاکهای ناسازگار هم در یک مغز مایهی از کار افتادن آن باشد.
لیکن از این راه نیز نتیجهی وارونه بدست آمد. زیرا دیده شد جوانان که درس خواندند و از دبیرستان و دانشکده بیرون آمدند جز در برخی از آگاهیهایی که بدست آورده بودند به بیسوادان برتری نیافتند. بلکه آشکاره دیده شد بیشتر آنان بدتر و ناشایندهتر از بیسوادان درآمدند. به هر حال از این راه نیز چارهای به درماندگیهای کشور و توده نشد و دبستانها و دانشکدهها نیز جز میوهی تلخ نومیدی ندادند. این بود ناامیدی همهی دلها را فراگرفت. یک دسته چنین میگفتند : «این نژاد دِژِنِره (تباه) شده. قابل اصلاح نیست». یک دسته تیشه را از بیخ زده میگفتند : «ایرانیان از نخست هیچی نبودهاند». یک دسته رنج این سخنان را نیز به خود راه نداده تنها به آن بس میکردند که بگویند : «نمیشود ، این ملت نمیشود». بیگفتگوست که در آن میان دستهایی نیز در کار میبودند که بسود خود و یا بسود دیگران دامن به آتش این نومیدیها میزدند.
به سخن بیش از این دامنه نمیدهم. در چنین حال نومیدی مردم و بستگی راه میبود که ما (ما که گروه کتابسوزانیم) به یک رشته کوششهایی برخاسته بودیم ، کوششهای ما تنها دربارهی ایران نمیبود و میدان بسیار بزرگتری برای خود میداشت (و کنون هم میدارد). چیزی که هست چون در ایرانیم و این کشور میهن ماست میبایست پیش از دیگر جاها به اینجا پردازیم و در اندیشهی آلودگی و گرفتاری تودهی خود باشیم.
آن نومیدیها که نموده میشد ما نبایستی پروایی[=اعتنایی] به آنها بنماییم. دلیلهایی در دست ما میبود که تباهی و بیپایی آن گفتهها را روشن میگردانید. آن کسانی که میگفتند : «این توده دژنره شده» فراموش کرده بودند که در جنبش مشروطه از این توده شایندگی بسیار پدیدار گردید
...
🔸آن کسانی که میگفتند : «ایرانیان از نخست هیچی نبودهاند» این سخن معنایی جز نافهمی و ناآگاهی آن کسان نتوانستی داشت. این کسان بایستی بجای این گفتهها بروند و تاریخ هخامنشیان را بخوانند ، تاریخ قرنهای نخست اسلام را بخوانند. اینها را بخوانند تا بدانند که ایرانیان چه میبودهاند و در گذشتهها نیز چه شایستگیها از خود نشان دادهاند.
کوتاهسخن : ما به این نومیدیها ارج نمیتوانستیم نهاد و به خود بایا میدانستیم که به درماندگی و گرفتاری توده پرداخته به چاره کوشیم. ما نیک میدانستیم که این درماندگی و گرفتاری ایرانیان شُوندهایی[=سببهایی] داشته که از هزار سال به اینسو رخ داده و ما باید آنها را بجوییم و پیدا کنیم و از راهش به چاره پردازیم. این بود به جستن پرداختیم و به آسانی آنها را شناختیم.
🔸زیرا دیدیم این تودهی بدبخت گرفتار چند رشته بدآموزیهاست که برخی از آنها بسیار زهرناکست. دیدیم در این توده بیش از ده کیش هست و هر یکی از آنها سراپا گمراهی و با زندگانی ناسازگار است. گذشته از آنها در این توده صوفیگری هست که سراپا زهر است و چون هزار سال بیشتر رواج داشته به همه جا ریشه دوانیده ، همچنان خراباتیگری هست که زهرناکتر از آنست و همهی دلها را فراگرفته.
دیدیم این بدآموزیها بسیار بیمآور است و از دو راه زیانهای بسیار بزرگی را بتوده رسانیده :
🔸یکی آنکه مردمان را از راه میبرد و چیزهای زیانمند و بیپا یاد میدهد. مثلاً شیعیگری که کیش انبوه مردمست چنین میآموزد که امام ناپیدایی هست و روزی پیدا خواهد شد و جهان را به نیکی خواهد آورد و تا آن بیرون نیاید جهان نیکی نخواهد پذیرفت و روزبروز بدتر خواهد شد. اینست باید پروای بدی جهان کرد و درپی نیکیش نبود و بجای همه چیز چشم براه آن ناپیدا دوخت. این یکی از صد بدآموزیهای آن کیشست.
صوفیگری که در ایران کمتر دلی از آن تهیست جهان را خوار میدارد و کار و کوشش را نکوهیده بیکاری و تنبلی و گدایی را بنام «تهذیب نفس» میستاید و مردمان را به آنها وامیدارد ، و این نمونهای از بدآموزیهای آن میباشد.
خراباتیگری (یا شعرهای خیام و حافظ) جهان را «هیچ و پوچ» میستاید و کار و کوشش را بیهوده نشان میدهد و مردم را به بیکاری و بادهخواری و پستی برمیانگیزد ، و از اینگونه بدآموزیهای زهرآلود فراوان میدارد.
پیداست که اینها مایهی گمراهی مردمست و آنان را از راه میبرد و در زندگانی سست و دو دل میگرداند و جای چون و چرایی در این باره نیست.
🔸دیگری آنکه این بدآموزیهای گوناگون که در مغزی جا میگیرد چون هر یکی به آخشیج[=ضد] دیگریست و هر کدام با دیگرها ناسازگار میباشد در نتیجهی این ، مغزها آشفته و بیکاره میگردد. یکی از چیزهایی که باید پذیرفت آنست که آموزاکهای ناسازگار هم در یک مغز مایهی از کار افتادن آن باشد.
دیدیم این گمراهیهای گوناگون و مغزآشوب که از هزار سال پیش در ایران بوده و مایهی بدبختی این توده (و تودههای دیگر) گردیده ، و در زمان ما نیز چون با اروپا همبستگی پیدا شده و اندیشههای اروپایی به ایران رسیده این بار چیزهای دیگری به آنها افزوده شده و زمینه به آشفتگی مغزها بازتر گردیده. گذشته از دانشهای اروپایی که جوانان درس میخوانند و چون با باورهای کیشی که در ته مغزهاشان خوابیده ناسازگار است مایهی گیجی بیشتر میگردد ، در این چند سال در ایران روزنامهها بدآموزیهای مادیگری را تکه به تکه با رُویههای[صورت] گوناگون در روزنامههای خود آوردهاند و به گوشها رسانیدهاند. از شگفتیهاست که در ایران کم کسانی «فلسفهی مادی» را (به رُویهی دانش) میدانند. و اگر پرسیده شود : «مادیگری چیست؟...». جز کسان انگشتشماری پاسخ نتوانند داد ولی جملههای «زندگانی نبرد است» و «هر کسی باید زیرک باشد و پول دربیاورد» و «در جهان نیک و بدی نیست. هر کسی هرچه را به سود خود دید نیک میشمارد و به زیان خود دید بد میپندارد» و «هر کسی از روی ساختمان مغزی اندیشهاش دیگر است» و مانند اینها که بدآموزیهای پراکندهی آن فلسفه است بر سر زبانهاست و در همهی مغزها جا برای خود باز کرده.
🔸این آموزاکهای[=تعلیمات] اروپایی که به شرق رسیده و با آموزاکهای کهن درهم آمیخته به گیجی مردم و به آشفتگی مغزهای آنان افزوده و سَهِشها[=احساسات] را هرچه خاموشتر گردانیده.
🔸اینها را دیدیم و نیک دانستیم که سرچشمهی بیچارگی و بدبختی ایرانیان چیست. نیک دانستیم که چه بود که در ایران مشروطه نتیجهی ستوده نداد و به این حال ننگآوری افتاد. نیک دانستیم که چرا از دبیرستانها و دانشکدهها نتیجهی وارونه بدست میآید. نیک دانستیم که چه شده که بسیاری از مردان این کشور غیرت و سهشهای مردانگی را از دست دادهاند که در برابر این بدبختیها تنها به آن بس میکنند که بنشینند و زبان به گله و ناله بگشایند و با هیچ کوششی همراهی ننمایند. همهی اینها را نیک دانستیم.
(دنبالهی این گفتار را فردا بخوانید.)
🔸این آموزاکهای[=تعلیمات] اروپایی که به شرق رسیده و با آموزاکهای کهن درهم آمیخته به گیجی مردم و به آشفتگی مغزهای آنان افزوده و سَهِشها[=احساسات] را هرچه خاموشتر گردانیده.
🔸اینها را دیدیم و نیک دانستیم که سرچشمهی بیچارگی و بدبختی ایرانیان چیست. نیک دانستیم که چه بود که در ایران مشروطه نتیجهی ستوده نداد و به این حال ننگآوری افتاد. نیک دانستیم که چرا از دبیرستانها و دانشکدهها نتیجهی وارونه بدست میآید. نیک دانستیم که چه شده که بسیاری از مردان این کشور غیرت و سهشهای مردانگی را از دست دادهاند که در برابر این بدبختیها تنها به آن بس میکنند که بنشینند و زبان به گله و ناله بگشایند و با هیچ کوششی همراهی ننمایند. همهی اینها را نیک دانستیم.
(دنبالهی این گفتار را فردا بخوانید.)
Wahriyãrãne Gomnãm 2-26.pdf
56 KB
📘 شهریاران گمنام
❇️ بخش دومین - روادیان - ۲۶
✳️ گفتار دومین - پادشاهان آذربایگان
✴️ ویرانی تبریز از زلزله
❇️ بخش دومین - روادیان - ۲۶
✳️ گفتار دومین - پادشاهان آذربایگان
✴️ ویرانی تبریز از زلزله
yek nãmeye sarãpã rãsti 1-3.pdf
126.8 KB
🔶یک نامهی سراپا راستی
(همهی بخشها در یکجا)
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
(همهی بخشها در یکجا)
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🔶 چه بايد كرد؟..
(بخش یکم)
🔸يك راه هر چند دور باشد با رفتن است كه بپايان رسد.
🔸در يك توده كه نيك و بد شناخته نبود راه پيشرفت بروي او بسته باشد و هرگز نبايد اميد برستگاري آن توده بست.
🔸جانفشاني در راه كشور از نيكيهاي بسيار بزرگ ، و نادرستي با كشور از بديهاي بسيار ننگين است ، و كساني كه از آن نيكي رو گردانيده و از اين بدي بازنايستادهاند چندان تباهكار و روسياه باشند كه با هيچ كاري گناه آنان آمرزيده نشود ، و كتاب نوشتن و شعر سرودن و نماز خواندن و اينگونه چيزها در برابر آنها بسيار كوچك و بيارج باشد.
(بخش یکم)
🔸يك راه هر چند دور باشد با رفتن است كه بپايان رسد.
🔸در يك توده كه نيك و بد شناخته نبود راه پيشرفت بروي او بسته باشد و هرگز نبايد اميد برستگاري آن توده بست.
🔸جانفشاني در راه كشور از نيكيهاي بسيار بزرگ ، و نادرستي با كشور از بديهاي بسيار ننگين است ، و كساني كه از آن نيكي رو گردانيده و از اين بدي بازنايستادهاند چندان تباهكار و روسياه باشند كه با هيچ كاري گناه آنان آمرزيده نشود ، و كتاب نوشتن و شعر سرودن و نماز خواندن و اينگونه چيزها در برابر آنها بسيار كوچك و بيارج باشد.
ce bãyad kard 1.pdf
79.7 KB
🔶 چه باید کرد؟!..
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
🔶 در نادانی فرورفتهاند و خود را دانا میشمارند
(بخش یکم)
🔸كسانی كه خودشان نمیخواهند گفتههای ما را بپذیرند ... میخواهند كمترین تكانی بخود ندهند و از این آلودگیهای گوناگون بیرون نیایند ، و تنها هنگامی تكان میخورند كه یك زیانی بخودشان برسد و در آن هنگام نیز تنها بگله و بدگویی و ناله و فریاد بس میكنند.
🔸اینان كه در نادانی و گمراهی فرورفته و به پستی گرفتار شدهاند در همان حال خود را دانا میشمارند و از چارهی دردها گفتگو میكنند. بدبختها چند جملهای را یاد گرفتهاند و با آنها دل خود را شاد میگردانند.
🔸شما ملایان بآنان یاد دادهاید : «هر كس بزیارت برود همهی گناهانش آمرزیده میشود» ، یاد دادهاید «من بكی اوابكی اوتباكی وجبت له الجنة» ، یاد دادهاید كه چون یكی از آنان بزیارت میرود فرشتگان به پیشواز او میآیند و از دیدن او شادمان میگردند ، یاد دادهاید كه از هر راهی كه پول بدست آورد بیاورد همینكه خمس و مال امام و زكاتش را جدا كرد و بدست یك مجتهدی (بویژه كه مجتهد نجف باشد) سپرد و برای احتیاط مبلغی نیز بعنوان رد مظالم داد مالش پاك گردیده و دیگر باكی باو نیست ... اینها را شما بآنها یاد دادهاید
(بخش یکم)
🔸كسانی كه خودشان نمیخواهند گفتههای ما را بپذیرند ... میخواهند كمترین تكانی بخود ندهند و از این آلودگیهای گوناگون بیرون نیایند ، و تنها هنگامی تكان میخورند كه یك زیانی بخودشان برسد و در آن هنگام نیز تنها بگله و بدگویی و ناله و فریاد بس میكنند.
🔸اینان كه در نادانی و گمراهی فرورفته و به پستی گرفتار شدهاند در همان حال خود را دانا میشمارند و از چارهی دردها گفتگو میكنند. بدبختها چند جملهای را یاد گرفتهاند و با آنها دل خود را شاد میگردانند.
🔸شما ملایان بآنان یاد دادهاید : «هر كس بزیارت برود همهی گناهانش آمرزیده میشود» ، یاد دادهاید «من بكی اوابكی اوتباكی وجبت له الجنة» ، یاد دادهاید كه چون یكی از آنان بزیارت میرود فرشتگان به پیشواز او میآیند و از دیدن او شادمان میگردند ، یاد دادهاید كه از هر راهی كه پول بدست آورد بیاورد همینكه خمس و مال امام و زكاتش را جدا كرد و بدست یك مجتهدی (بویژه كه مجتهد نجف باشد) سپرد و برای احتیاط مبلغی نیز بعنوان رد مظالم داد مالش پاك گردیده و دیگر باكی باو نیست ... اینها را شما بآنها یاد دادهاید
dar nãdãni forurafteand o xod rã dãnã miwomãrand 1.pdf
79.3 KB
🔶 در نادانی فرورفتهاند و خود را دانا میشمارند
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🔶 ما چه میخواهیم؟
بخش ششم ـ تکهی 11
ما از اينان داستانهاي بسيار ميشناسيم كه خواهيم نگاشت تا پستيشان را همه بدانند و در اينجا از هر دسته به يك داستاني بس كرده درميگذريم :
دكانداران را ميشناسيد كه به هر پستي تن درميدهند ، و اگر تاريخ مشروطه را خواندهايد ميدانيد كه در راه نگهداري دكانهاي خود به چه كارهاي بسيار ننگيني برخاستهاند و تا آنجا پيش رفتهاند كه خود را بدامن بيگانگان بيندازند.
اين بتازگي رو داده كه يكي از اينان كه روضهخوانست و از جواني با من دشمن بوده ، چون ميبايست دستارش بردارد به تهران آمده ، و از ناچاري با من دوستي نشان داده و درخواست كوشش دربارهی كارش كرده و درميان سخنانش بيشرمانه چنين ميگويد : «اگر مخارجي هم داشت تا صد تومان و دويست تومان مضايقه نفرماييد» ، بيديني تماشا كنيد و بيشرمي نگريد. نود درصدشان از اين گونهاند و بيدين و بيشرم ميباشند.
از دستهی دوم كسي كه با ما گفتگوي فلسفهی يونان كرده و با يك زبان تند و ناسزايي چنين گفته : «آقا شما بفلسفه ايراد ميگيرد؟!.. ما كوچكتر از آنيم كه بفلاسفه ايراد گيريم!» ، و من پاسخ گفتهام : «ما بفلسفه ايراد گرفتيم ، و اين كاريست كه كرده شده ، و كنون بايد ديد كساني كه هواداري از آن مينمايند پاسخ خواهند توانست يا نه ، و شما اگر بتوانيد بايرادهاي ما پاسخ دهيد» ، اين را گفته و بخانه آمده و كتاب «راه رستگاري» را برايش فرستاده و بار ديگر پيام دادهام : «بخش چهاردهم را بخوانيد و هر پاسخي ميتوانيد بنويسيد» ، و يك بار هم در پيمان يادآوري كردهايم ، چنين كسي بجاي آنكه از در راستيپرستي آيد و مردانه بگويد : «من نوشتههاي شما را نخوانده بودم ، هر آنچه نوشتهايد راست است ، و فلسفه در برابر نوشتههاي پيمان بسيار كوچك و بسيار بيارج است» ، و بدينسان گناه خود را بشويد ، همهی آنها را فراموش كرده و اين بار بنام هواداري از اسلام و بستگي به بنيادگزار آن با پيمان دشمني مينمايد.
يكي بگويد : «آقاجان ناسازگاري فلسفه با اسلام چيز بيگفتگوييست شما آيا آن را ميدانستيد يا نه؟.. نتوانيد گفت نميدانستم. چنين چيزي از شما پذيرفتني نيست. بيگمان ميدانستيد و اين درخورِ شگفت است كه ديروز با آن تندي از فلسفه هواداري مينموديد ، و امروز چون درماندهايد و پاسخي بايرادهاي ما نميتوانيد هواداري از اسلام مينماييد. چنين كاري از شما چه شايسته است؟!.».
از اينسوي پس نتيجهی آن گفتگو چه شد؟! چرا پاسخي بآن نداديد؟!. اين نشد كه بآن تندي و تلخي ايراد گيريد و چون پاسخ شنيديد آن را گزارده و بدستاويز ديگري پردازيد.
از دستهی سوم نيز داستاني نويسم : مردي كه در جواني با من آشنا بوده ، ولي بيست سالست ازو دوري جويم ، و در جوانيش هم كه ميشناختم يك روز ديندار و يك روز بيدين بودي ، و چون بيشتر كتابهاي عربي خواندي هرچه در آنها ديدي در دل جا دادي ، در پارسال كه از تبريز بازگشتم آقاي سلطانزاده آگاهي داد فلان آشنامان كه در كرمان بود بازگشته و شما را ميپرسید. گفتم : اگر او را نبينيم بهتر است. ما نرفتيم ولي او خود آمد و نشست و با بودن آقاي سلطانزاده و ديگران سخناني گفت. گفتههايش بيشتر رُويهی بيديني داشت. مثلاً گفت : «من مطالعهی بسيار در قرآن كردهام ، آن براي عرب نازل شده ، براي ديگران نيست». سپس يك بار او را در خانهی آقاي سلطانزاده و بار ديگري در خانهی آقاي جعفر جوان ديدم و هيچگاه دو تن تنها با هم نبودهايم. ولي او بسيار جاها مينشيند و داستانهايي ميراند كه با من دو تن تنها بودهايم و سخني راندهايم و او هواداري از اسلام نموده و من دشمني مينمودهام.
اين بسيار زشت است كه كساني بدلخواه يا كينهی خود رخت ديگري پوشانند و يك دستگاه ارجمندي و يا نام ورجاوندي را دستاويزِ كار خود گيرند. اينان خواستهاي ديگري را دنبال ميكنند ، و چون در برابر پيمان زبون شدهاند و هيچ پاسخي نميتوانند از اين راه پيش ميآيند.
بخش ششم ـ تکهی 11
ما از اينان داستانهاي بسيار ميشناسيم كه خواهيم نگاشت تا پستيشان را همه بدانند و در اينجا از هر دسته به يك داستاني بس كرده درميگذريم :
دكانداران را ميشناسيد كه به هر پستي تن درميدهند ، و اگر تاريخ مشروطه را خواندهايد ميدانيد كه در راه نگهداري دكانهاي خود به چه كارهاي بسيار ننگيني برخاستهاند و تا آنجا پيش رفتهاند كه خود را بدامن بيگانگان بيندازند.
اين بتازگي رو داده كه يكي از اينان كه روضهخوانست و از جواني با من دشمن بوده ، چون ميبايست دستارش بردارد به تهران آمده ، و از ناچاري با من دوستي نشان داده و درخواست كوشش دربارهی كارش كرده و درميان سخنانش بيشرمانه چنين ميگويد : «اگر مخارجي هم داشت تا صد تومان و دويست تومان مضايقه نفرماييد» ، بيديني تماشا كنيد و بيشرمي نگريد. نود درصدشان از اين گونهاند و بيدين و بيشرم ميباشند.
از دستهی دوم كسي كه با ما گفتگوي فلسفهی يونان كرده و با يك زبان تند و ناسزايي چنين گفته : «آقا شما بفلسفه ايراد ميگيرد؟!.. ما كوچكتر از آنيم كه بفلاسفه ايراد گيريم!» ، و من پاسخ گفتهام : «ما بفلسفه ايراد گرفتيم ، و اين كاريست كه كرده شده ، و كنون بايد ديد كساني كه هواداري از آن مينمايند پاسخ خواهند توانست يا نه ، و شما اگر بتوانيد بايرادهاي ما پاسخ دهيد» ، اين را گفته و بخانه آمده و كتاب «راه رستگاري» را برايش فرستاده و بار ديگر پيام دادهام : «بخش چهاردهم را بخوانيد و هر پاسخي ميتوانيد بنويسيد» ، و يك بار هم در پيمان يادآوري كردهايم ، چنين كسي بجاي آنكه از در راستيپرستي آيد و مردانه بگويد : «من نوشتههاي شما را نخوانده بودم ، هر آنچه نوشتهايد راست است ، و فلسفه در برابر نوشتههاي پيمان بسيار كوچك و بسيار بيارج است» ، و بدينسان گناه خود را بشويد ، همهی آنها را فراموش كرده و اين بار بنام هواداري از اسلام و بستگي به بنيادگزار آن با پيمان دشمني مينمايد.
يكي بگويد : «آقاجان ناسازگاري فلسفه با اسلام چيز بيگفتگوييست شما آيا آن را ميدانستيد يا نه؟.. نتوانيد گفت نميدانستم. چنين چيزي از شما پذيرفتني نيست. بيگمان ميدانستيد و اين درخورِ شگفت است كه ديروز با آن تندي از فلسفه هواداري مينموديد ، و امروز چون درماندهايد و پاسخي بايرادهاي ما نميتوانيد هواداري از اسلام مينماييد. چنين كاري از شما چه شايسته است؟!.».
از اينسوي پس نتيجهی آن گفتگو چه شد؟! چرا پاسخي بآن نداديد؟!. اين نشد كه بآن تندي و تلخي ايراد گيريد و چون پاسخ شنيديد آن را گزارده و بدستاويز ديگري پردازيد.
از دستهی سوم نيز داستاني نويسم : مردي كه در جواني با من آشنا بوده ، ولي بيست سالست ازو دوري جويم ، و در جوانيش هم كه ميشناختم يك روز ديندار و يك روز بيدين بودي ، و چون بيشتر كتابهاي عربي خواندي هرچه در آنها ديدي در دل جا دادي ، در پارسال كه از تبريز بازگشتم آقاي سلطانزاده آگاهي داد فلان آشنامان كه در كرمان بود بازگشته و شما را ميپرسید. گفتم : اگر او را نبينيم بهتر است. ما نرفتيم ولي او خود آمد و نشست و با بودن آقاي سلطانزاده و ديگران سخناني گفت. گفتههايش بيشتر رُويهی بيديني داشت. مثلاً گفت : «من مطالعهی بسيار در قرآن كردهام ، آن براي عرب نازل شده ، براي ديگران نيست». سپس يك بار او را در خانهی آقاي سلطانزاده و بار ديگري در خانهی آقاي جعفر جوان ديدم و هيچگاه دو تن تنها با هم نبودهايم. ولي او بسيار جاها مينشيند و داستانهايي ميراند كه با من دو تن تنها بودهايم و سخني راندهايم و او هواداري از اسلام نموده و من دشمني مينمودهام.
اين بسيار زشت است كه كساني بدلخواه يا كينهی خود رخت ديگري پوشانند و يك دستگاه ارجمندي و يا نام ورجاوندي را دستاويزِ كار خود گيرند. اينان خواستهاي ديگري را دنبال ميكنند ، و چون در برابر پيمان زبون شدهاند و هيچ پاسخي نميتوانند از اين راه پيش ميآيند.
Wahriyãrãne Gomnãm 2-27.pdf
45.7 KB
📘 شهریاران گمنام
❇️ بخش دومین - روادیان - ۲۷
✳️ گفتار دومین - پادشاهان آذربایگان
✴️ رزم وهسودان با سپهبد موغان
❇️ بخش دومین - روادیان - ۲۷
✳️ گفتار دومین - پادشاهان آذربایگان
✴️ رزم وهسودان با سپهبد موغان