پاکدینی ـ احمد کسروی
7.58K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
🔶 فرهنگ است یا نیرنگ؟ بخش دوم

🔸 بدبختي اين كشور بجايي رسيده كه مردان درسخوانده و چيزفهمش كوشش بنابودي توده را پيشه‌ي خود ميگيرند و از چنان كار بسيار بي‌آزرمانه‌اي[=بیشرفانه‌ای] نان ميخورند و رخت مي‌پوشند و باتومبيل مي‌نشينند و گردن مي‌افرازند و بخود مي‌بالند. اين را بايد در تاريخ بنويسند. بايد در تاريخ بنويسند كه بدبختي اين توده و كشور تا باين جايگاه رسيد.
به هر حال وزارت فرهنگ در ايران ، پس از آغاز مشروطه پديد آمده و اين بدخواهان كه از روز نخست دست در كار آن وزارت ميداشتند و انديشه‌هاي بي‌آزرمانه‌ي خود را بكار مي‌بستند ، چون جنبش مشروطه با تكاني در فهمها و خردها توأم مي‌بود و آزاديخواهان بيش يا كم زيان صوفيگري را دانسته و يكي از شُوندهاي[=سببهای] درماندگي و بدبختي ايران انديشه‌هاي صوفيانه را مي‌شناختند و نويسندگان و گويندگان بارها از آن بد مي‌نوشتند و ميگفتند ، از اينرو بدخواهان نيارَستند1 كه صوفيگري را درميان ديگر بدآموزيها جا داده برواج آن نيز كوشند. در آن هنگام چنين دليري‌ای ننمودند. تنها نام «ادبيات» و «مذهب» و «فلسفه» را عنوان نموده برواج بدآموزيهاي زهرآلود اين چند رشته بس كردند و بنياد فرهنگ را بروي آنها گزاردند.
ولي چون سالها گذشت و روزگار ديگر گشت و آن سَهِشهاي[=احساسات] بيدارِ آغاز مشروطه كهن گرديد ، بدخواهان كه در كار خود بسيار ورزيده و آزموده‌اند و از زير دست استادان بسيار آزموده بيرون آمده‌اند فرصت را از دست ندادند و كم‌كم به ترانه‌ي صوفيگري برخاستند : گاهي نام «عرفان» را بميان مي‌آوردند ، گاهي گفتاري مي‌نوشتند ، گاهي چون پا مي‌افتاد كنفرانس ميدادند. بگفته‌ي تبريزيان : «تير را انداخته كمانش را نهان ميكردند».
بدينسان زمينه آماده مي‌ساختند تا چند سال پيش يك گام بزرگي برداشتند و وزارت فرهنگ آشكاره بهواداري از صوفيگري پرداخت. كتابهايي را بچاپ رسانيد و پراكند. بكساني پولها داد كه كتابهاي تازه نويسند. صوفيگري را يكي از زمينه‌هاي درس در دانشسرا گردانيد.
اين يكي از دليلها مي‌بود كه مرا درباره‌ي بدانديشيهاي وزارت فرهنگ بيگمان گردانيد. بكارهاي بدخواهانه‌ي ديگر ، به هر كدام معنايي مي‌شد داد و شُوندي مي‌شد پنداشت. درباره‌ي سعدي ميشد گمان برد كه چون برخي سخنان نيك‌نما نيز مي‌دارد فريب آن را خورده‌اند. حافظ چون نامش را شنيده‌اند از زيان بدآموزيهايش ناآگاه مانده‌اند. درباره‌ي خيام مي‌شد گفت فريب هياهوي اروپا را خورده‌اند. در زمينه‌ي كيش مي‌شد گمان برد كه پرواي ملايان و پيروانشان مي‌دارند. ليكن درباره‌ي صوفيگري چه مي‌شد پنداشت؟!. آيا بدي صوفيگري و ناسازگاري آن با زندگاني چيزيست كه نهان ماند و كسي با اندك فهم و خردي آن را نداند؟!. آيا چنين گماني مي‌شد برد؟!.
صوفيگري در هزار سال پيش كه رواج گرفت ، در آن روزگارِ خاموشيِ جهان با زندگاني نساخت و مايه‌ي بدبختي و گرفتاري گرديد. چه رسد بامروز كه جهان در تكان بسيار سختيست و توده‌ها با يكديگر بنبردهاي نابود كننده برخاسته‌اند؟!. چه رسد باين روزگار كه در كشاكش زندگاني كشتارگاههايي همچون استالينگراد و بوداپِست برپا مي‌كنند؟!..
در چنين روزگاري كه دانشمندان دانشهاي خود را در راه آبادي جهان بكار مي‌برند و دولتها نقشه‌هاي پنج‌ساله و ده‌ساله پيش ميگيرند ، در كشور ويران بدبختي همچون ايران برواج صوفيگري كوشيدن و مردم دل‌مرده را دل‌مرده‌تر گردانيدن جز بدخواهي و دشمني چه نامي تواند داشت؟!..
در چنين روزگاري كه ديگران بجوانان درس غيرت و جانبازي ميدهند و از آنان خلبانان و چتربازان پديد مي‌آورند ، در اين كشور بجوانان درس صوفيگري دادن و سَهِشهاي آنان را زهرآلود گردانيدن ، جز كوشش بنابودي توده چه معني تواند داد؟!.
صوفيگري «جهان را خوار داشتن ، آن را ويرانه گزاشتن ، دامن از آن درچيدن ، بگوشه‌اي خزيده روز بسر بردن» است. آيا پستي و زيانمندي اين انديشه‌ها چيزيست كه آقاي علي‌‌اصغر حكمت و دكتر قاسم غني نفهمند؟!. آيا گمان اين اندازه نافهمي بآنان توان برد؟!.
بيجا نمي‌گويم كه اين پشتيباني وزارت فرهنگ از صوفيگري و تلاشهاي پافشارانه‌ي آن بپراكندن كتابهاي صوفيان پرده از روي كار آن وزارت برداشت. من كه ميدانستم آن دستگاه چيست و براي چیست ، اين پشتيباني از صوفيگري مرا بيگمان گردانيد.
وزارت فرهنگ يك كار شگفت هم كرده و آن اينكه حافظ كه «خراباتي» بوده و در شعرهاي خود نكوهشها بصوفيان كرده و گاهي دشنام نيز دريغ نگفته وزارت فرهنگ او را «صوفي» شناخته ، و آقاي دكتر غني بدستاويز «بحث در آثار و افكار و احوال حافظ» بسخنان درازي از صوفيگري پرداخته و بنام «تاريخ تصوف در اسلام» كتاب بزرگ پديد آورده ، كه با پول وزارت فرهنگ بچاپ رسيده و براي اينكه همه توانند آن را بدست آورند و خوانند ببهاي كمي فروخته مي‌شود.

1ـ یارَستن = جرأت داشتن / کردن ـ و
بخش هفتم کتاب دردها و درمانها آماده گردیده و در کتابخانه‌ی پاکدینی گزارده شد.
https://t.me/kasravi_ahmad/567
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کفاره‌ی گناهان با ذبح مرغ در اورشلیم
دینهای کنونی نه برای جلوگیری از گناه بلکه برای «گناه پاک کردن» و «بهشت جویی» است.
داوری توده
✴️ گواهی پاکدلانه

آقای كسروی دارنده‌ی پرچم
ستون تحت عنوان «داوری توده» یكی از مطالب مفید و سودمند آن نامه‌ی گرامی است. نگارنده با اینكه احساساتم شاعرانه نیست معهذا به پایه‌ی ارزش اخلاقی و اجتماعی اشعار سودمندی مانند «تن آدمی شریف است بجان آدمیت»
یا «بنی‌آدم اعضاء یكدیگرند» یا «توانا بود هر كه دانا بود» كاملاً اذعان و در عین حال به یاوه‌گویی‌های زیان‌آوری مانند :
«خیام اگر ز باده مستی خوش باش ور با صنمی تازه نشستی خوش باش» و سراینده‌ی او بدبین و معتقدم كه گویندگان اینگونه اشعارِ یاوه علی‌الرغم گروهی از بیخردان كه دم از خرد و دانش می‌زنند ، عمر خود را به بطالت و سستی گذرانده و در نتیجه‌ی اشعار صوفیانه و قلندرانه‌ی خود روح خمودگی ، سستی ، شهوت‌رانی و باده‌پرستی را در جامعه تقویت و آنها را به دره‌ی فنا و نیستی رهبرند. گفتار مستانه و بیانات بلهوسانه‌ی یك عده شاعر صوفی‌منش را سر لوحه‌ی افتخارات ملی خود قرار دادن ناشی از بیخردی و خودپسندی كامل نیست؟!. هرزه‌درایی‌های شهوت‌انگیزی مانند «یار من دارد ز سیم ساده یك خرمن من بدور خرمنش همچون گدایان خوشه‌چین» [را] جزء ذخایر ملی و ادبی یك ملت باستانی منظور داشتن مدهش‌ترین حربه به پیكر اخلاقی و اجتماعی توده وارد نخواهد كرد؟!. رباعیات عمر خیام كه دسته‌ای مزارش را طوافگاه اهل راز میدانند و بطور كلی لاطایلات صوفیانه‌ی شعرایی كه بوسیله‌ی بیانات پوچ و ترّهات بی‌اساس جنبه‌ی لاابالیگری و از دنیا‌گذشتگی را در وجود افراد جامعه تزریق و بوسیله‌ی اشعاری مانند
«یك نان به دو روز اگر شود حاصل مرد وز كوزه شكسته‌ای دمی آبی سرد» یا
«گر زمین را به آسمان دوزی ندهندت زیاده از روزی» آنها را بترك كوشش و جدیت كه از عوامل طبیعی ناموس ارتقاء بشر است دعوت می‌نمایند ، بزرگترین مانع در پیشرفت و ترقیات اخلاقی و اجتماعی توده بوده و سزاوار هر گونه تحقیر و اهانت‌اند. مایه‌ی بسی امیدواری است كه دارنده‌ی نامه‌ی گرامی پرچم از دیرزمانی است تاكنون به دلایل قوی و بیانات منطقی خود با یك روح خستگی‌ناپذیری نتایج و مضرات سوء اینگونه گفتارهای صوفیانه را ثابت و مدلل نموده است. از یزدان پاك خواستارم كه نشریات آقای كسروی و گروه آزادگان در این زمینه در وجود افرادی كه تاكنون نخواسته‌اند به جهل و گمراهی خود اعتراف و بنام اهانت بمفاخر ملی خود سنگ طرفداری این طبقه را به سینه می‌زنند تأثیر و بیش از این اصرار نداشته باشند كه احساسات افراد توده تحت تأثیر عقاید مدهش و خطرناك این دسته واقع شود.
محمدحسن پرهیزگار از هفتگل خوزستان

✴️پرچم : این نكته را هم باید دانست كه سرزدن برخی سخنان نیكی از سعدی و دیگران دلیل نیكی آنان نخواهد بود. اینگونه جمله‌ها در زبانها بوده و هست و آنان گرفته شعر گردانیده‌اند ولی خود ارزشی به آنها نداده پیروی نمیكرده‌اند. همان «بنی‌آدم اعضای یكدیگرند» از یك حدیث برداشته شده : «الناس فی تواددهم كمثل جسد اذا اشتكی له عضو تداعی له سائر الجسد بالسهر و الحمی» سعدی این را برداشته شعر كرده ولی خود فرسنگها از آن دور بوده. باین دلیل كه آن ناله‌های مردم را در زمان مغول شنیده و كمترین تأثری از خود نشان نداده بلكه همان سال كشتار بغداد را (سال 656) سال خوش خود شمرده.
همان جمله‌ی «توانا بود هر كه دانا بود» بنظر سودمند می‌آید ولی اینگونه جمله‌ها جز مایه‌ی سرگیجی نیست. كدام دانش؟.. آن را باید دانست آن را باید پیدا كرد. كسانی كه این جمله را بر زبان دارند مقصودشان بیش از هر چیزی همان شعرها و پندارهای زمان مغولست كه در كتابها و مغزها اندوخته شده و این جمله را برای ترویج آن بكار می‌برند و بیچاره جوانان نیز فریب خورده یك رشته آموزاكهای بیهوده را دانش شمارده فرامی‌گیرند. اینست میگویم : اینها مایه‌ی سرگیجیست.
(پرچم روزانه شماره 235)
[تکه‌ی زیر از پیمان سال ششم ، شماره‌ی هشتم ، صفحه‌ی 467 می‌باشد و چون با زمینه‌ی بالا پیوستگی نزدیکی می‌دارد در اینجا می‌آوریم] :
🔸اينان نميدانند كه يك كتاب و يا يك رشته سخنان هنگامي نيكست كه سراسر آنها نيك باشد ، وگرنه شما اگر هر كتاب بي‌ارجي را باز كنيد در آن نيز چند سخن مغزداري خواهيد يافت ، اگر يك تن عامي بيدانش را بسخن واداريد ازو نيز چند جمله‌ی استواري خواهيد شنيد. بلكه از ديوانگانِ آشفته‌مغز هم گاهي جمله‌هاي مغزداري سرزند.

🔸نميدانند كه يك سخن بيدليلي كه از انديشه‌ی كسي مي‌گذرد و آن را بزبان ميراند درخور هيچ ارجي نيست.

🔸يك سخن هنگامي ارج پيدا كند كه با دليل همراه باشد و گوينده بروي آن ايستد و به پيشرفتش كوشد ،

و چون اين خود يك زمينه‌ی ارجداريست و تاكنون در پيرامون آن سخن رانده نشده و انبوه مردم آگاهي در پيرامون آن نميدارند در اينجا سخني درباره‌ی آن ميرانيم :
در عربي بسخناني كه از انديشه گذرد «خاطره» گويند و ما نيز توانيم «دلگذر» ناميم.

🔸آدمي را دلگذر فراوان باشد و اين از سبكمغزي كسيست كه هرچه از دلش گذشت بزبانش راند و سخنان آخشيج[=ضد] هم بيرون ريزد ...

🔸كسي كه ناانديشيده هرچه خواست ميگويد و سخنان پراكنده و ناسازگار هم بيرون ميريزد ، اگر افتاد و يك سخن او مغزدار درآمد نشان بزرگي او نخواهد بود.

🔸مرد بزرگ آنست كه سخنش از روي انديشه باشد و جمله‌هاي پراكنده و آخشيج هم بزبان نراند ، و آنچه ميگويد برويش ايستد.

🔸شاعران ايران كه از هر گونه سخن سروده‌اند و گاهي نيز گفته‌هاي پرمغزي از ايشان سرزده اين دليل بخردي آنان نميباشد. سخن ناانديشيده ازآنِ گوينده‌اش نيست.

🔸يك شاعري كه آدميان را اندامهاي يك تن خوانده و چنين گفته : چون يكي را دردي بوده بايد ديگران نيز اندوهناك گردند ، اين سخن مغزدار است ولي شما چون مي‌بينيد همان شاعر در زماني بوده كه شهرهاي ايران كشتار ديده و خاندانها همه در سوگواري مي‌بوده‌اند ، و او كوچکترين «تأثري» از خود ننموده ، و همه سخن از مستي و شادي زده ، مي‌بايد دانيد كه آن گفته از روي فهم و انديشه نبوده و دلش از آن آگاهي نميداشته است.

🔸كساني كه ارج باين شاعران مي‌گزارند و برخي گفته‌هاي ايشان را كه مغزدار است به رخ ما ميكشند از اين نكته ناآگاهند.

🔸اين در تاريخ دانشها بسيار روشن است. بسيار كساني برخاسته و سخني در يك زمينه‌ی دانشي گفته‌اند. ولي چون بيدليل بوده و گوينده آن را دنبال ننموده اين بوده كسي پروا نكرده و از پيش نرفته. ولي پس از سالها و يا قرنها ، ديگري همان سخن را گفته و دليلها آورده و به پيشرفتش كوشيده.

درباره‌ی پرواز هزاران سال پيش از اختراع بالن و هواپيما كساني آرزوي پريدن كرده و بسياري از ايشان بال بخود بسته و به پريدن برخاسته بوده‌اند آيا مي‌توان آنان را در شمار «اختراع كنندگان هواپيما» شمرد؟!. فراموش نمي‌كنم در سي سال پيش يكي از آشنايانم شبي چنين ميگفت : «اختراع آيروپلان [1] ريشه‌اش بشرق ميرسد». گفتم : «چه سان؟!.». گفت : «تاريخ اندلس را ميخواندم ديدم يكي در آنجا به پريدن ميكوشيده ، يك بار هم دو بالي از چوب بخود بسته و چنين ميخواسته كه از پشت بامي به پشت بام ديگري پرواز كند و از هوا مي‌افتد و نابود مي‌شود. شاعري او را هجو كرده و چنين گفته : «پريدن از مرغان آموختي ولي فراموش كردي دُم نيز بخود بندي و از بيدمي افتادي و مُردي». ميگفت : «نكته در گفته‌ی شاعر است. زيرا در آيروپلان سازي هم دم داراي اهميت است و آيروپلان بيدم نتواند در هوا ايستاد ...» گفتم : يك سخن ناانديشيده و نافهميده كه بآهنگ هجو و ريشخند از زبان شاعري بيرون آمده درخور هيچ ارجي نتواند بود. از اين گذشته ، بال بخود بستن و در هوا پريدن كجا و داستان هواپيما كجا؟!.

🔸در ستاره‌شناسي عبدالرحمان صوفي در ايران چند صد سال پيش از اروپاييان گفته بوده : «ما نيازي بفلكهاي بطلميوسي نميداريم و ميتوانيم گفت ستارگان در هوا همچون ماهي در آب شنا ميكنند». اين سخن با آنچه دانشمندان اروپايي درباره‌ی ستاره‌ها و گردش آنها ميگويند نزديك بهم ميباشد. ولي چون گوينده دليل برايش نياورده و دنبالش نكرده ، اينست نتيجه نداده و كسي پرواي آن نكرده و امروز شما نخواهيد توانست عبدالرحمان را از بنيادگزاران ستاره‌شناسي نوين بشماريد.

آن شاعر كه در ايران سروده : «شنيدستم كه هر كوكب جهانيست ...» باين يك سخن دلگذر ، كسي او را از دانشمندان ستاره‌شناسي نخواهد شمرد ، و بسخنش نيز ارجي گزارده نشده و نبايستي شود.

[1] : دیرگاهی در ایران هواپیما را بنام اروپاییش ، آیروپلان ، میخواندند تا اینکه واژه‌ی هواپیما را برای آن برگزیدند. این نیز شنیدنی است که پیش از آن چندی نیز هواپیما را برای خلبان بکار می‌بردند. ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
1) ثميستوكليس‌ ـ تکه‌ی 9

🔸 ثميستوكليس در پيرامون كشتى فرماندهى به گزاردن قربانى پرداخته بود كه سه تن دستگير نزد او آوردند و اينان كه رختهاى گرانبهاى زردوز بر تن خود داشتند چنين گفته شد كه پسران‌ آرتااوكتيس‌1 و ساندااوكى‌2 خواهر خشایارشا مى‌باشند. ايوفرانتيديس3 پيشينگو همينكه چشمش باينان افتاد و قضا را در اين ميان آتشى كه ‌روشن بود و قربانيها گزارده مى‌شد چنان فروزشى از آن نمايان گرديد كه مانند آن كمتر نمايان مى‌شد و از آنسوى مردى از سوى دست راست عطسه‌اى زد كه اين خود نشان آن بود كه بزودى حادثه‌ی خوشى روى خواهد داد. از اينجا پيشينگو ثميستوكليس را بكنارى برده‌ چنين گفت : اينان را بايد قربانى كرد و هر سه را با دعاى فيروزمندى به باخوس خون‌آشام قربانى داد كه چنين كارى اگر كرده شود نه تنها يونانيان آزاد مى‌شوند بلكه بر دشمن چيرگى هم ‌مى‌جويند. خود ثميستوكليس از اين پيشينگويى بیمانند و از آن پيشنهاد دلگداز روى درهم كشيد. ولى توده‌ی انبوه كه در هنگام پيش آمدن يك حادثه‌ی بيمناكى براى رهايى از آن بچاره‌جوييهاى پندارآميز بیخردانه بيشتر دست مى‌زنند تا بچاره‌جوييهاى خردمندانه و بابنياد ، در اينجا نيز پيشنهاد پيشينگو را سخت پسنديده همگى بيك آواز داد زدند : «باخوس!» و دستگيران را بسوى قربانگاه رانده بدانسان كه دستور پيشينگو بود قربانى‌كردند.
شماره‌ی كشتيهاى دشمن را آييسولوس4 شاعر در شعرهاى خود كه آن را «ايرانيان» نام نهاده‌ بدينسان ياد مى‌كند و پيداست كه از روى آگاهى سخن مى‌راند :
«من مى‌دانم خشایارشا هزار كشتى راند كه دويست و هفت كشتى آن بى‌اندازه تندرو بود. اين سخنى است كه همگى برآنند.»
اما آتنيان يكصد و هشت كشتى داشتند كه بروى زمينه‌ی هر يكى هجده مرد بجنگ ‌مى‌پرداخت و چهار تن از اينان تيرانداز و ديگران با ابزارهاى ديگر بودند.
ثميستوكليس بدانسان كه جاى سزاوارى براى جنگ برگزيده بود درباره‌ی زمان جنگ نيز تدبير خردمندانه‌اى بکار برد. زيرا روى كشتيها را بسوى دشمن برنگردانيد و بجنگ آغاز نكرد تا هنگامى از روز كه بعادت ديگر روزها باد خنك تازه‌اى از سوى دريا وزيدن گرفت ‌و از وزيدن آن ، آب تنگه روى به بالا آمدن گزاشت. اين حال با كشتيهاى يونانيان كه بلندى كمى داشت ناسازگار نبود ولى با كشتيهاى ايران كه ‌بسيار بلند ساخته شده و بيشتر بايستى توى آب رود و از اين جهت در جنبيدن سخت سنگين ‌بود بى‌اندازه ناسازگار بود و آنها را بآسانى آماج حمله‌هاى دليرانه‌ی بیباكانه‌ی يونانيان‌ مى‌ساخت. يونانيان در اين گرماگرم پيكار هم ‌چشم به ثميستوكليس دوخته از او كار جنگ‌ مى‌آموختند و قضا را در برابر كشتى او كشتى آريامنيس‌5 فرمانده كشتيهاى ايرانيان ايستاده ‌بود و اين آريامنيس بهترين برادران خشایارشا و مرد بس دلير و جنگجويى بود و از آن بالاى‌ كشتى خود پياپى تير يا زوبين مى‌انداخت بدانسان كه گويى از روى ديوارى مى‌اندازد. آمنياس‌6 از مردم دكليا7 و سوسيكليس‌8 از مردم پديا9 كه دو تن در كشتيها نزديك بهم‌ افتاده بودند چنانكه كشتيهاى ايشان تنه بهمديگر زده و نوكهاى برنجين آنها بهم مى‌خورد. آريامنيس چون كوشش داشت كه بكشتيهاى اينان هجوم بياورد اينان با تيشه‌هاى خود زخمهايى به وى زدند و او را بدريا انداختند. لاشه‌ی او در ميان تخته‌پاره‌هاى شكسته بر روى دريا شناور بود تا ارتميسيا10 آن را شناخته و برداشته نزد خشایارشا برد.
نخستين كسى كه كشتى از دست دشمن درآورد لوكوميديس‌11 آتنى بود كه نشانهاى آن را كنده و وقف آپولوغارتاج‌12 نمود. ازين جهت كه جنگ در يك جايگاه تنگى بود ايرانيان ‌نمى‌توانستند همه‌ی كشتيهاى خود را بکار بيندازند و تنها يك دسته را بجنگ وامى‌داشتند. اينبود كه يونانيان دلير گرديده با زور و توانايى بر آنان مى‌تاختند و بدينسان پيكار مى‌نمودند تا تاريكى شام آنان را از هم جدا گردانيد و بدانسان كه سيمونيديس مى‌گويد يكى ‌از گرانمايه‌ترين فيروزى را ازآنِ خود گردانيدند. فيروزى‌ای كه هم نزد خود يونانيان و هم پيش ايرانيان باشكوه‌ترين و پرارجترين پيشرفت در دريا شمرده مى‌شد. و پيداست كه مايه‌ی اين سرفرازى غيرت و جانفشانى يونانيان و توانايى و كاردانى ثميستوكليس بود.




1ـArtayctes گويا نام مردى و شوهر ساندااوكى باشد.
2ـ Sandauce
3ـEuphrantides ـ باخوس خون‌آشام نبوده اين كاهنانِ او خون‌آشام بوده‌اند. اگر چنين كارى از ايرانيان سر مى‌زد نمى‌دانم يونانيان چه مى‌گفتند.
4ـ Aeschylus لاتین با فارسی ناسازگار
5ـ Ariamnes
6ـ Aminias
7ـ Decelea
8ـ Sosicles
9ـ Pedia
10ـ Artmisia
11ـ Lycomedes
12ـ غار درختى است كه از شاخه‌هاى آن تاج گلى (بساك) مى‌ساختند.
🔶 فرهنگ است یا نیرنگ؟ بخش سوم

🔸 باين كار وزارت فرهنگ ، باين صوفي شناختن حافظ ، دو شُوند توان انديشيد. يكي آنكه خراباتيگري را كه خود گمراهي جداگانه مي‌بوده نشناخته ، و چون حافظ با همه‌ي دشمنيش با صوفيان ، در قافيه‌بافيهايش گاهي نيز سودجويي از انديشه‌هاي صوفيانه مي‌كند و آنها را در شعرهايش مي‌گنجاند از اينرو او را صوفي پنداشته‌اند. ديگري آنكه خراباتيگري ـ يا بهتر گويم : شعرهاي حافظ ـ بسيار رسواست ، چه خراباتيگري «جهان را هيچ و پوچ دانستن و خود را در كارها بي‌اختيار شناختن و انديشه‌ي گذشته و آينده نكردن و با مستي و خوشي بسر بردن» است كه بسيار زشتست. از اينرو پرده‌پوشي بروي بدآموزيهاي پست حافظ كرده و آنهمه شعرهايي را كه درباره‌ي باده‌نوشي و مستيست ناديده انگاشته او را «صوفي» نشان داده‌اند. سود كار خود را در اين ديده‌اند.
به هر حال ، چنانكه گفتم آقاي دكتر غني كتابي بزرگ در زمينه‌ي صوفيگري نوشته كه عنوان بيروني آن جستجوهاي تاريخي و دانشي ، ولي خواست دروني ستاييدن صوفيگري و استوار گردانيدن بنيادش و افزودن برواج آن مي‌باشد. در سراسر كتاب كه بيش از هفتصد ساتست1 ، در هيچ جا سخن از ناسازگاري صوفيگري با زندگاني و از زيانهاي بسيار آن نرفته. بلكه آقاي دكتر كار را بجايي رسانيده كه خواسته داستانهايي را كه در كتابهاي صوفيان بعنوان «كرامات» هست و بيگمان دروغست راست نشان دهد و آنها را با دانشها سازگار وانمايد كه مي‌بايد گفت آقاي دكتر نه تنها بتوده و كشور خود ، ‌بدانشها نيز «خيانت» كرده. اين گناه دكتر چندان بزرگست كه من نمي‌توانم از آن درگذرم. ناچار مي‌باشم آن را دنبال كنم و دانشمندان جهان را بداوري خوانم. نخست نوشته‌هاي خود دكتر را مي‌آورم. از «كرامات» صوفيان سخن مي‌راند و پس از دو سات مي‌نويسد :
«اگر بخواهيم انواع و اقسام كرامات و خوارق عادات منسوب باوليا را در اينجا ذكر كنيم شايد چند مجلد هم كفايت نكند. زيرا در هر نوعي از انواع كرامات هزاران قصد هست از قبيل راه رفتن بر روي دريا و طيران در آسمان و باراندن باران و حضور در جاهاي مختلف در يك آن و معالجه‌ي بيماران با نگاه يا با نفس و زنده كردن اموات و دست‌آموز كردن و مطيع ساختن حيوانات درنده از قبيل شير و پلنگ و علم به حوادث آينده و اخبار بآن و ناتوان ساختن يا كشتن اشخاص با يك كلمه و يا يك حركت و مكالمه با حيوانات يا نباتات و خاك را بطلا و احجار كريمه مبدل ساختن و خوراك و آب حاضر ساختن بدون اسباب ظاهر و اطلاع و اشراف بر خواطر و نيات اشخاص و تصرف در فكر و اراده‌ي ديگران و غيره كه براي صوفي كه قائل بقوانين طبيعي نيست تمام اين خارق عادات و برهم زدن نواميس طبيعي شدني و قابل قبول است.

1ـ سات = صفحه ـ و
🔶 آفتاب حقایق یا دروغ رسوا
(بخش پنجم)

🔸چنانكه میدانیم حسن عسكری كه شیعیان او را امام یازدهم می‌شمارند در آشكار فرزندی نمیداشت ، و اینبود چون درگذشت میان پیروانش پراكندگی افتاد. زیرا یك دسته از آنان بسوی برادرش جعفر (جعفر كذاب) رفتند و او را به امامی پذیرفتند. یك دسته گفتند رشته‌ی امامت بریده شده دیگر كسی نخواهد بود. در آن میان یكی از یارانش چنین گفت : امام را پسری هست كه نهانست و او به من جانشینی داده كه میانه‌ی شیعیان و او میانجیگری كنم و پیامهای او را برسانم ، یك دسته نیز این سخن را پذیرفته بر سر او گرد آمدند. دسته‌ی دوازدهیان (یا اثناعشری) از اینجا پیدا شد.
Ãftãbe Haqãyeq yã doruqe rosvã 5.pdf
85 KB
🔶 «آفتاب حقایق» یا «دروغ رسوا»

(بخش پنجم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
🔶 دشمنان نهان
(بخش سوم)

🔸ايرانيان بايد خود را همسر ديگران شناسند. چيزي كه هست اين كار با لاف و گزاف نتواند بود. بايد خود را شاينده‌ي همسري گردانند. بايد آلودگيها را از خود دور گردانند و دانشها و هنرهاي اروپايي را در كشور خود رواج دهند. اين كوششها كه ما مي‌كنيم آن نتيجه را دربر خواهد داشت.

🔸در ايران بيشتر جوانان گيج و سرگردان ، و از سوي ديگر گرفتار هوسهاي بد خود مي‌باشند و بِهمان حال پا بميان گزارده بكارهاي توده‌اي درمي‌آيند : روزنامه مي‌نويسند ، حزب مي‌سازند ، كتاب بچاپ مي‌رسانند بديگر كارها مي‌پردازند.
dowmanãne nahãn 3.pdf
120.2 KB
🔶 دشمنان نهان

(بخش سوم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از دفتر بهمن‌ماه 23)
نیكی‌ای كه از راهش نباشد بدیست.
...
درباره‌ی روزنامه‌ها همین را توان گفت : گرفتم كه هر یك از نویسندگان آنها بتوده و كشور دلسوز و علاقه‌مندند و مقصودشان پند و راهنمایی بمردم میباشد ، ولی راهی را كه می‌پیمایند جز زیان نتیجه نتواند داد.

زیرا هر یك از آنها بضد سخنان آن دیگری می‌نویسد. بلكه بسیاری آنچه امروز نوشته فردا متناقض آن را بچاپ میرساند و پیداست كه در نتیجه‌ی این تناقض‌نویسیها مردم نه تنها سودی نمیتوانند برداشت بلكه با زیانها مصادف میباشند.

زیرا آن پراكندگی اندیشه‌ها و درماندگی مغزها كه گفتیم سرچشمه‌ی همه دردهاست ، با این رفتار روزنامه‌ها فزونی می‌یابد و پریشانی و درماندگی بیشتر میگردد.

بسیاری از روزنامه‌نویسها و نویسندگان از این نتیجه ناآگاهند و چنین سخنی را تاكنون نشنیده و ندانسته‌اند.

من بارها می‌بینم كسی گفتاری نوشته می‌آورد كه ما در روزنامه بچاپ رسانیم. و چون میگویم : ما خودمان ضد این را نوشته‌ایم میگوید : «چه عیب دارد ، بگزارید مطالب متنوع باشد»

یا میگوید : «آن نظر شما بود این هم نظریه‌ی منست».

ولی اینها همه نادرست است و این روزنامه‌نویسان و نویسندگان بی‌آنكه خود بدانند و بخواهند بدیها با توده‌ی خود میكنند و در این روز درماندگی بار دوش آنان را هرچه سنگینتر میگردانند.

در جایی كه میتوانند بسیار سودمند باشند و نیكیها نموده نامی از خود بیادگار گزارند بدینسان زیانمند درمی‌آیند.

(پرچم روزانه شماره‌ی 115)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
1) ثميستوكليس‌ ـ تکه‌ی 10

🔸 پس از اين جنگ بزرگ دريايى خشایارشا سخت برآشفته بر آن سر شد كه با ريختن ‌سنگ و خاك انبوه آن تنگه را انباشته گرداند تا از روى آن بتواند زور و سپاه خشكى خود [را] بجزيره‌ی سالامين برساند.
ثميستوكليس براى آنكه دانش و فهم آريستيديس را بسنجد باو چنين گفت كه مى‌خواهم ‌بسوى هلسپونت1 رفته جسرى را كه از كشتيها در آنجا پديد آورده‌اند ويران گردانيده ‌بدينسان راه بازگشت آسياييان را بسته آنان را در اروپا بزندان نگاهدارم. ولى آريستيديس اين پيشنهاد را نپسنديده چنين گفت : «تاكنون با دشمنى جنگ مى‌كرديم كه بيش از هر كارى بشكوه و نمايش بيرونى خود دلبستگى داشت. ولى ما اگر او را در اين خاك يونان زندانى گردانيم ناچار حال خود را تغيير داده از نيازمندى و ناچارى آسايش را بر خود حرام مى‌سازد و با اينهمه زور و سپاهى كه در زير دست خود دارد ديگر پس از اين تنها بداشتن يك چتر زرين بسنده نمى‌نمايد و جنگ را تنها براى لذتهاى بيهوده‌ی خود نمى‌كند. بلكه از اين پس جنگ را مايه‌ی زندگى خود دانسته ‌سختترين كوششها را بکار مى‌برد. خود پادشاه بتلاش برخاسته خطاهاى گذشته را جبران و سستى پيشين را بسختى و استوارى مبدل مى‌گرداند. از اينجا اى ثميستوكليس نه بسود ماست كه پلى را كه هست براندازيم بلكه اين بسود ماست كه اگر بتوانيم پل ديگرى بر سر راه او ساخته بازگشت را براى او آسانتر گردانيم.» ثميستوكليس پاسخ داده گفت : «پس اگر راى شما اين است ما بايد از هر راهى كه مى‌توانيم و به هر تدبيرى كه مى‌شناسيم‌ خودمان را از دست دشمن آزاد گردانيم.» از اين جهت در ميان اسيران جستجو نموده يكى از خواجه‌سرايان خشایارشا را كه‌ دستگير شده و نام او آرناكس2 بود پيدا كردند. ثميستوكليس او را نزد پادشاه ايران فرستاده چنين پيام داد كه يونانيان چون در دريا فيروز [در]آمده‌اند كنون مى‌خواهند كسانى را فرستاده جسر هلسپونت را ويرانه سازند ولى ثميستوكليس ‌كه خود را هوادار پادشاه مى‌شناسد خواسته شاه را آگاه گرداند تا زود است و مى‌تواند خود را بسوى آبهاى آسيا بكشد و بكشور خويش بازگردد. او نيز بنوبت خود كوشش خواهد نمود كه يونانيان را نگاهداشته از شتاب و تندى در آن كار بازدارد. خشایارشا همينكه اين را شنيد ديگر ايستادگى نتوانسته ترسناك و نگران خاك يونان را رها كرده بازگشت. خردمندى و هوشيارى ثميستوكليس و آريستيديس در زمينه‌ی اين گفتگو و تصميم بهتر از همه هنگامى روشن گرديد كه جنگ پلاتاى3 پيش آمد و ماردونيوش با بخش بسيار اندكى از سپاه خشایارشا يونانيان را در فشار گزاشت و خود بيم آن بود كه بيكبار جنگ را باخته و نابود گردند.
هرودوتوس مى‌نويسد از ميان همه‌ی شهرهاى يونان آييگينا پرسودترين كار را در اين‌ جنگ انجام داد. با آنكه يكايك يونانيان سر در پيش ثميستوكليس فرود آوردند. اگرچه بسيارى از ايشان از راه رشك از درون ناخرسند بودند و اينبود كه چون بدهانه‌ی پلوپونيسوس رسيدند و در آنجا در زمينه‌ی اينكه كدام سركرده بهتر كوشيده رای‌گيرى آغاز شد. پاره‌ای سركردگان در رايى كه ‌مى‌دادند خود را نخست و ثميستوكليس را دوم ياد مى‌كردند. لاكيدومنيان او را همراه خودشان به اسپارت برده پاداش دليرى را بر ايوروبياديس‌ بخشيده پاداش خردمندى را باو دادند و تاجى از زيتون بر سر او گزاردند. نيز او را بر بهترين گردونه‌اى نشانيده در شهر بگردانيدند. سپس سيصد تن جوان را همراه ساخته تا نزديكيهاى خاك آتن بدرقه نمودند. در بازيهاى المپياد كه پشت سر اين جنگ پيش آمد چون ثميستوكليس بآن جايگاه درآمد همه‌ی مردم رو بسوى او گردانيده بجاى تماشاى گروبندان و كشتى‌گيران تماشاى او را مى‌نمودند و به بيگانگان كه او را نمى‌شناختند نشانش داده ستايشش مى‌كردند و دست باو زده ‌و آفرين گفته هرگونه شادى نشان مى‌دادند. چنانكه او بسيار خرسند گرديده بدوستان خود گفت : من ميوه‌ی تلاشهاى خود را در راه يونانيان چيدم.



1ـHellespont جاييست كه اكنون داردانيل ناميده مى‌شود و آنزمان شهرى نيز باين نام در آنجا بوده.
2ـ Arnaces
3ـPlatae جايى است كه يك رشته جنگهاى ايران و يونان در آنجا رویداده و شرح آن در سرگذشت آريستيديس خواهد آمد.
🔶 آفتاب حقایق یا دروغ رسوا
(بخش ششم)

🔸شما تنها آن را نبینید كه یك مردی به چنین چرندبافیهایی برمیخاسته است. این را هم ببینید كه این چرندها خریدارانی میداشته كه كسان بسیاری از راه دور به نجف یا كربلا رفته در پای درس سید رشتی می‌نشسته‌اند. اینست نمونه‌ای از اندازه‌ی پستی اندیشه‌ها.

🔸بهائیگری از بابیگری پیدا شده ، بابیگری از شیخیگری پدید آمده ، شیخیگری از درهم شدن شیعیگری و باطنیگری و فلسفه‌ی یونان رخ نموده است.

🔸كسانی در مسجد كوفه «به اعتكاف» نشسته از خدا بزاری و لابه می‌خواستند كه جانشین امام را به آنان بشناساند ، و خود در این هنگام بود كه سید باب به دعوی «بابی» برخاست
Ãftãbe Haqãyeq yã doruqe rosvã 6.pdf
88.1 KB
🔶 «آفتاب حقایق» یا «دروغ رسوا»

(بخش پایانی)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
🔶 دشمنان نهان
(بخش چهارم)

🔸پريشان‌مغزي و گيجسري نتيجه‌ي ناچاري اين كتابهاي گوناگون و آموزاكهاي درهم است و بيشتر ايرانيان بآن گرفتارند.

🔸بسيار ديدنيست كه [نویسنده‌ی ایرانشهر] در بيشتر شماره‌ها ستايش از مولوي مي‌كند و شعرهاي او را مي‌نويسد و با اينحال در يك جا از بيچارگي ايرانيان افسوس‌خواري نشان مي‌دهد و چنين مي‌نويسد : «با اوضاع امروزي ... كه افراد بدبخت اين كشور كهن را پابسته‌ي زنجير خرافات و اوهام و تنبلي و درويشي و زبوني و گرسنگي كرده ...». در اينجا از درويشي گله مي‌كند.