This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کفارهی گناهان با ذبح مرغ در اورشلیم
دینهای کنونی نه برای جلوگیری از گناه بلکه برای «گناه پاک کردن» و «بهشت جویی» است.
دینهای کنونی نه برای جلوگیری از گناه بلکه برای «گناه پاک کردن» و «بهشت جویی» است.
داوری توده
✴️ گواهی پاکدلانه
آقای كسروی دارندهی پرچم
ستون تحت عنوان «داوری توده» یكی از مطالب مفید و سودمند آن نامهی گرامی است. نگارنده با اینكه احساساتم شاعرانه نیست معهذا به پایهی ارزش اخلاقی و اجتماعی اشعار سودمندی مانند «تن آدمی شریف است بجان آدمیت»
یا «بنیآدم اعضاء یكدیگرند» یا «توانا بود هر كه دانا بود» كاملاً اذعان و در عین حال به یاوهگوییهای زیانآوری مانند :
«خیام اگر ز باده مستی خوش باش ور با صنمی تازه نشستی خوش باش» و سرایندهی او بدبین و معتقدم كه گویندگان اینگونه اشعارِ یاوه علیالرغم گروهی از بیخردان كه دم از خرد و دانش میزنند ، عمر خود را به بطالت و سستی گذرانده و در نتیجهی اشعار صوفیانه و قلندرانهی خود روح خمودگی ، سستی ، شهوترانی و بادهپرستی را در جامعه تقویت و آنها را به درهی فنا و نیستی رهبرند. گفتار مستانه و بیانات بلهوسانهی یك عده شاعر صوفیمنش را سر لوحهی افتخارات ملی خود قرار دادن ناشی از بیخردی و خودپسندی كامل نیست؟!. هرزهدراییهای شهوتانگیزی مانند «یار من دارد ز سیم ساده یك خرمن من بدور خرمنش همچون گدایان خوشهچین» [را] جزء ذخایر ملی و ادبی یك ملت باستانی منظور داشتن مدهشترین حربه به پیكر اخلاقی و اجتماعی توده وارد نخواهد كرد؟!. رباعیات عمر خیام كه دستهای مزارش را طوافگاه اهل راز میدانند و بطور كلی لاطایلات صوفیانهی شعرایی كه بوسیلهی بیانات پوچ و ترّهات بیاساس جنبهی لاابالیگری و از دنیاگذشتگی را در وجود افراد جامعه تزریق و بوسیلهی اشعاری مانند
«یك نان به دو روز اگر شود حاصل مرد وز كوزه شكستهای دمی آبی سرد» یا
«گر زمین را به آسمان دوزی ندهندت زیاده از روزی» آنها را بترك كوشش و جدیت كه از عوامل طبیعی ناموس ارتقاء بشر است دعوت مینمایند ، بزرگترین مانع در پیشرفت و ترقیات اخلاقی و اجتماعی توده بوده و سزاوار هر گونه تحقیر و اهانتاند. مایهی بسی امیدواری است كه دارندهی نامهی گرامی پرچم از دیرزمانی است تاكنون به دلایل قوی و بیانات منطقی خود با یك روح خستگیناپذیری نتایج و مضرات سوء اینگونه گفتارهای صوفیانه را ثابت و مدلل نموده است. از یزدان پاك خواستارم كه نشریات آقای كسروی و گروه آزادگان در این زمینه در وجود افرادی كه تاكنون نخواستهاند به جهل و گمراهی خود اعتراف و بنام اهانت بمفاخر ملی خود سنگ طرفداری این طبقه را به سینه میزنند تأثیر و بیش از این اصرار نداشته باشند كه احساسات افراد توده تحت تأثیر عقاید مدهش و خطرناك این دسته واقع شود.
محمدحسن پرهیزگار از هفتگل خوزستان
✴️پرچم : این نكته را هم باید دانست كه سرزدن برخی سخنان نیكی از سعدی و دیگران دلیل نیكی آنان نخواهد بود. اینگونه جملهها در زبانها بوده و هست و آنان گرفته شعر گردانیدهاند ولی خود ارزشی به آنها نداده پیروی نمیكردهاند. همان «بنیآدم اعضای یكدیگرند» از یك حدیث برداشته شده : «الناس فی تواددهم كمثل جسد اذا اشتكی له عضو تداعی له سائر الجسد بالسهر و الحمی» سعدی این را برداشته شعر كرده ولی خود فرسنگها از آن دور بوده. باین دلیل كه آن نالههای مردم را در زمان مغول شنیده و كمترین تأثری از خود نشان نداده بلكه همان سال كشتار بغداد را (سال 656) سال خوش خود شمرده.
همان جملهی «توانا بود هر كه دانا بود» بنظر سودمند میآید ولی اینگونه جملهها جز مایهی سرگیجی نیست. كدام دانش؟.. آن را باید دانست آن را باید پیدا كرد. كسانی كه این جمله را بر زبان دارند مقصودشان بیش از هر چیزی همان شعرها و پندارهای زمان مغولست كه در كتابها و مغزها اندوخته شده و این جمله را برای ترویج آن بكار میبرند و بیچاره جوانان نیز فریب خورده یك رشته آموزاكهای بیهوده را دانش شمارده فرامیگیرند. اینست میگویم : اینها مایهی سرگیجیست.
(پرچم روزانه شماره 235)
✴️ گواهی پاکدلانه
آقای كسروی دارندهی پرچم
ستون تحت عنوان «داوری توده» یكی از مطالب مفید و سودمند آن نامهی گرامی است. نگارنده با اینكه احساساتم شاعرانه نیست معهذا به پایهی ارزش اخلاقی و اجتماعی اشعار سودمندی مانند «تن آدمی شریف است بجان آدمیت»
یا «بنیآدم اعضاء یكدیگرند» یا «توانا بود هر كه دانا بود» كاملاً اذعان و در عین حال به یاوهگوییهای زیانآوری مانند :
«خیام اگر ز باده مستی خوش باش ور با صنمی تازه نشستی خوش باش» و سرایندهی او بدبین و معتقدم كه گویندگان اینگونه اشعارِ یاوه علیالرغم گروهی از بیخردان كه دم از خرد و دانش میزنند ، عمر خود را به بطالت و سستی گذرانده و در نتیجهی اشعار صوفیانه و قلندرانهی خود روح خمودگی ، سستی ، شهوترانی و بادهپرستی را در جامعه تقویت و آنها را به درهی فنا و نیستی رهبرند. گفتار مستانه و بیانات بلهوسانهی یك عده شاعر صوفیمنش را سر لوحهی افتخارات ملی خود قرار دادن ناشی از بیخردی و خودپسندی كامل نیست؟!. هرزهدراییهای شهوتانگیزی مانند «یار من دارد ز سیم ساده یك خرمن من بدور خرمنش همچون گدایان خوشهچین» [را] جزء ذخایر ملی و ادبی یك ملت باستانی منظور داشتن مدهشترین حربه به پیكر اخلاقی و اجتماعی توده وارد نخواهد كرد؟!. رباعیات عمر خیام كه دستهای مزارش را طوافگاه اهل راز میدانند و بطور كلی لاطایلات صوفیانهی شعرایی كه بوسیلهی بیانات پوچ و ترّهات بیاساس جنبهی لاابالیگری و از دنیاگذشتگی را در وجود افراد جامعه تزریق و بوسیلهی اشعاری مانند
«یك نان به دو روز اگر شود حاصل مرد وز كوزه شكستهای دمی آبی سرد» یا
«گر زمین را به آسمان دوزی ندهندت زیاده از روزی» آنها را بترك كوشش و جدیت كه از عوامل طبیعی ناموس ارتقاء بشر است دعوت مینمایند ، بزرگترین مانع در پیشرفت و ترقیات اخلاقی و اجتماعی توده بوده و سزاوار هر گونه تحقیر و اهانتاند. مایهی بسی امیدواری است كه دارندهی نامهی گرامی پرچم از دیرزمانی است تاكنون به دلایل قوی و بیانات منطقی خود با یك روح خستگیناپذیری نتایج و مضرات سوء اینگونه گفتارهای صوفیانه را ثابت و مدلل نموده است. از یزدان پاك خواستارم كه نشریات آقای كسروی و گروه آزادگان در این زمینه در وجود افرادی كه تاكنون نخواستهاند به جهل و گمراهی خود اعتراف و بنام اهانت بمفاخر ملی خود سنگ طرفداری این طبقه را به سینه میزنند تأثیر و بیش از این اصرار نداشته باشند كه احساسات افراد توده تحت تأثیر عقاید مدهش و خطرناك این دسته واقع شود.
محمدحسن پرهیزگار از هفتگل خوزستان
✴️پرچم : این نكته را هم باید دانست كه سرزدن برخی سخنان نیكی از سعدی و دیگران دلیل نیكی آنان نخواهد بود. اینگونه جملهها در زبانها بوده و هست و آنان گرفته شعر گردانیدهاند ولی خود ارزشی به آنها نداده پیروی نمیكردهاند. همان «بنیآدم اعضای یكدیگرند» از یك حدیث برداشته شده : «الناس فی تواددهم كمثل جسد اذا اشتكی له عضو تداعی له سائر الجسد بالسهر و الحمی» سعدی این را برداشته شعر كرده ولی خود فرسنگها از آن دور بوده. باین دلیل كه آن نالههای مردم را در زمان مغول شنیده و كمترین تأثری از خود نشان نداده بلكه همان سال كشتار بغداد را (سال 656) سال خوش خود شمرده.
همان جملهی «توانا بود هر كه دانا بود» بنظر سودمند میآید ولی اینگونه جملهها جز مایهی سرگیجی نیست. كدام دانش؟.. آن را باید دانست آن را باید پیدا كرد. كسانی كه این جمله را بر زبان دارند مقصودشان بیش از هر چیزی همان شعرها و پندارهای زمان مغولست كه در كتابها و مغزها اندوخته شده و این جمله را برای ترویج آن بكار میبرند و بیچاره جوانان نیز فریب خورده یك رشته آموزاكهای بیهوده را دانش شمارده فرامیگیرند. اینست میگویم : اینها مایهی سرگیجیست.
(پرچم روزانه شماره 235)
[تکهی زیر از پیمان سال ششم ، شمارهی هشتم ، صفحهی 467 میباشد و چون با زمینهی بالا پیوستگی نزدیکی میدارد در اینجا میآوریم] :
🔸اينان نميدانند كه يك كتاب و يا يك رشته سخنان هنگامي نيكست كه سراسر آنها نيك باشد ، وگرنه شما اگر هر كتاب بيارجي را باز كنيد در آن نيز چند سخن مغزداري خواهيد يافت ، اگر يك تن عامي بيدانش را بسخن واداريد ازو نيز چند جملهی استواري خواهيد شنيد. بلكه از ديوانگانِ آشفتهمغز هم گاهي جملههاي مغزداري سرزند.
🔸نميدانند كه يك سخن بيدليلي كه از انديشهی كسي ميگذرد و آن را بزبان ميراند درخور هيچ ارجي نيست.
🔸يك سخن هنگامي ارج پيدا كند كه با دليل همراه باشد و گوينده بروي آن ايستد و به پيشرفتش كوشد ،
و چون اين خود يك زمينهی ارجداريست و تاكنون در پيرامون آن سخن رانده نشده و انبوه مردم آگاهي در پيرامون آن نميدارند در اينجا سخني دربارهی آن ميرانيم :
در عربي بسخناني كه از انديشه گذرد «خاطره» گويند و ما نيز توانيم «دلگذر» ناميم.
🔸آدمي را دلگذر فراوان باشد و اين از سبكمغزي كسيست كه هرچه از دلش گذشت بزبانش راند و سخنان آخشيج[=ضد] هم بيرون ريزد ...
🔸كسي كه ناانديشيده هرچه خواست ميگويد و سخنان پراكنده و ناسازگار هم بيرون ميريزد ، اگر افتاد و يك سخن او مغزدار درآمد نشان بزرگي او نخواهد بود.
🔸مرد بزرگ آنست كه سخنش از روي انديشه باشد و جملههاي پراكنده و آخشيج هم بزبان نراند ، و آنچه ميگويد برويش ايستد.
🔸شاعران ايران كه از هر گونه سخن سرودهاند و گاهي نيز گفتههاي پرمغزي از ايشان سرزده اين دليل بخردي آنان نميباشد. سخن ناانديشيده ازآنِ گويندهاش نيست.
🔸يك شاعري كه آدميان را اندامهاي يك تن خوانده و چنين گفته : چون يكي را دردي بوده بايد ديگران نيز اندوهناك گردند ، اين سخن مغزدار است ولي شما چون ميبينيد همان شاعر در زماني بوده كه شهرهاي ايران كشتار ديده و خاندانها همه در سوگواري ميبودهاند ، و او كوچکترين «تأثري» از خود ننموده ، و همه سخن از مستي و شادي زده ، ميبايد دانيد كه آن گفته از روي فهم و انديشه نبوده و دلش از آن آگاهي نميداشته است.
🔸كساني كه ارج باين شاعران ميگزارند و برخي گفتههاي ايشان را كه مغزدار است به رخ ما ميكشند از اين نكته ناآگاهند.
🔸اين در تاريخ دانشها بسيار روشن است. بسيار كساني برخاسته و سخني در يك زمينهی دانشي گفتهاند. ولي چون بيدليل بوده و گوينده آن را دنبال ننموده اين بوده كسي پروا نكرده و از پيش نرفته. ولي پس از سالها و يا قرنها ، ديگري همان سخن را گفته و دليلها آورده و به پيشرفتش كوشيده.
دربارهی پرواز هزاران سال پيش از اختراع بالن و هواپيما كساني آرزوي پريدن كرده و بسياري از ايشان بال بخود بسته و به پريدن برخاسته بودهاند آيا ميتوان آنان را در شمار «اختراع كنندگان هواپيما» شمرد؟!. فراموش نميكنم در سي سال پيش يكي از آشنايانم شبي چنين ميگفت : «اختراع آيروپلان [1] ريشهاش بشرق ميرسد». گفتم : «چه سان؟!.». گفت : «تاريخ اندلس را ميخواندم ديدم يكي در آنجا به پريدن ميكوشيده ، يك بار هم دو بالي از چوب بخود بسته و چنين ميخواسته كه از پشت بامي به پشت بام ديگري پرواز كند و از هوا ميافتد و نابود ميشود. شاعري او را هجو كرده و چنين گفته : «پريدن از مرغان آموختي ولي فراموش كردي دُم نيز بخود بندي و از بيدمي افتادي و مُردي». ميگفت : «نكته در گفتهی شاعر است. زيرا در آيروپلان سازي هم دم داراي اهميت است و آيروپلان بيدم نتواند در هوا ايستاد ...» گفتم : يك سخن ناانديشيده و نافهميده كه بآهنگ هجو و ريشخند از زبان شاعري بيرون آمده درخور هيچ ارجي نتواند بود. از اين گذشته ، بال بخود بستن و در هوا پريدن كجا و داستان هواپيما كجا؟!.
🔸در ستارهشناسي عبدالرحمان صوفي در ايران چند صد سال پيش از اروپاييان گفته بوده : «ما نيازي بفلكهاي بطلميوسي نميداريم و ميتوانيم گفت ستارگان در هوا همچون ماهي در آب شنا ميكنند». اين سخن با آنچه دانشمندان اروپايي دربارهی ستارهها و گردش آنها ميگويند نزديك بهم ميباشد. ولي چون گوينده دليل برايش نياورده و دنبالش نكرده ، اينست نتيجه نداده و كسي پرواي آن نكرده و امروز شما نخواهيد توانست عبدالرحمان را از بنيادگزاران ستارهشناسي نوين بشماريد.
آن شاعر كه در ايران سروده : «شنيدستم كه هر كوكب جهانيست ...» باين يك سخن دلگذر ، كسي او را از دانشمندان ستارهشناسي نخواهد شمرد ، و بسخنش نيز ارجي گزارده نشده و نبايستي شود.
[1] : دیرگاهی در ایران هواپیما را بنام اروپاییش ، آیروپلان ، میخواندند تا اینکه واژهی هواپیما را برای آن برگزیدند. این نیز شنیدنی است که پیش از آن چندی نیز هواپیما را برای خلبان بکار میبردند. ـ و
🔸نميدانند كه يك سخن بيدليلي كه از انديشهی كسي ميگذرد و آن را بزبان ميراند درخور هيچ ارجي نيست.
🔸يك سخن هنگامي ارج پيدا كند كه با دليل همراه باشد و گوينده بروي آن ايستد و به پيشرفتش كوشد ،
و چون اين خود يك زمينهی ارجداريست و تاكنون در پيرامون آن سخن رانده نشده و انبوه مردم آگاهي در پيرامون آن نميدارند در اينجا سخني دربارهی آن ميرانيم :
در عربي بسخناني كه از انديشه گذرد «خاطره» گويند و ما نيز توانيم «دلگذر» ناميم.
🔸آدمي را دلگذر فراوان باشد و اين از سبكمغزي كسيست كه هرچه از دلش گذشت بزبانش راند و سخنان آخشيج[=ضد] هم بيرون ريزد ...
🔸كسي كه ناانديشيده هرچه خواست ميگويد و سخنان پراكنده و ناسازگار هم بيرون ميريزد ، اگر افتاد و يك سخن او مغزدار درآمد نشان بزرگي او نخواهد بود.
🔸مرد بزرگ آنست كه سخنش از روي انديشه باشد و جملههاي پراكنده و آخشيج هم بزبان نراند ، و آنچه ميگويد برويش ايستد.
🔸شاعران ايران كه از هر گونه سخن سرودهاند و گاهي نيز گفتههاي پرمغزي از ايشان سرزده اين دليل بخردي آنان نميباشد. سخن ناانديشيده ازآنِ گويندهاش نيست.
🔸يك شاعري كه آدميان را اندامهاي يك تن خوانده و چنين گفته : چون يكي را دردي بوده بايد ديگران نيز اندوهناك گردند ، اين سخن مغزدار است ولي شما چون ميبينيد همان شاعر در زماني بوده كه شهرهاي ايران كشتار ديده و خاندانها همه در سوگواري ميبودهاند ، و او كوچکترين «تأثري» از خود ننموده ، و همه سخن از مستي و شادي زده ، ميبايد دانيد كه آن گفته از روي فهم و انديشه نبوده و دلش از آن آگاهي نميداشته است.
🔸كساني كه ارج باين شاعران ميگزارند و برخي گفتههاي ايشان را كه مغزدار است به رخ ما ميكشند از اين نكته ناآگاهند.
🔸اين در تاريخ دانشها بسيار روشن است. بسيار كساني برخاسته و سخني در يك زمينهی دانشي گفتهاند. ولي چون بيدليل بوده و گوينده آن را دنبال ننموده اين بوده كسي پروا نكرده و از پيش نرفته. ولي پس از سالها و يا قرنها ، ديگري همان سخن را گفته و دليلها آورده و به پيشرفتش كوشيده.
دربارهی پرواز هزاران سال پيش از اختراع بالن و هواپيما كساني آرزوي پريدن كرده و بسياري از ايشان بال بخود بسته و به پريدن برخاسته بودهاند آيا ميتوان آنان را در شمار «اختراع كنندگان هواپيما» شمرد؟!. فراموش نميكنم در سي سال پيش يكي از آشنايانم شبي چنين ميگفت : «اختراع آيروپلان [1] ريشهاش بشرق ميرسد». گفتم : «چه سان؟!.». گفت : «تاريخ اندلس را ميخواندم ديدم يكي در آنجا به پريدن ميكوشيده ، يك بار هم دو بالي از چوب بخود بسته و چنين ميخواسته كه از پشت بامي به پشت بام ديگري پرواز كند و از هوا ميافتد و نابود ميشود. شاعري او را هجو كرده و چنين گفته : «پريدن از مرغان آموختي ولي فراموش كردي دُم نيز بخود بندي و از بيدمي افتادي و مُردي». ميگفت : «نكته در گفتهی شاعر است. زيرا در آيروپلان سازي هم دم داراي اهميت است و آيروپلان بيدم نتواند در هوا ايستاد ...» گفتم : يك سخن ناانديشيده و نافهميده كه بآهنگ هجو و ريشخند از زبان شاعري بيرون آمده درخور هيچ ارجي نتواند بود. از اين گذشته ، بال بخود بستن و در هوا پريدن كجا و داستان هواپيما كجا؟!.
🔸در ستارهشناسي عبدالرحمان صوفي در ايران چند صد سال پيش از اروپاييان گفته بوده : «ما نيازي بفلكهاي بطلميوسي نميداريم و ميتوانيم گفت ستارگان در هوا همچون ماهي در آب شنا ميكنند». اين سخن با آنچه دانشمندان اروپايي دربارهی ستارهها و گردش آنها ميگويند نزديك بهم ميباشد. ولي چون گوينده دليل برايش نياورده و دنبالش نكرده ، اينست نتيجه نداده و كسي پرواي آن نكرده و امروز شما نخواهيد توانست عبدالرحمان را از بنيادگزاران ستارهشناسي نوين بشماريد.
آن شاعر كه در ايران سروده : «شنيدستم كه هر كوكب جهانيست ...» باين يك سخن دلگذر ، كسي او را از دانشمندان ستارهشناسي نخواهد شمرد ، و بسخنش نيز ارجي گزارده نشده و نبايستي شود.
[1] : دیرگاهی در ایران هواپیما را بنام اروپاییش ، آیروپلان ، میخواندند تا اینکه واژهی هواپیما را برای آن برگزیدند. این نیز شنیدنی است که پیش از آن چندی نیز هواپیما را برای خلبان بکار میبردند. ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
1) ثميستوكليس ـ تکهی 9
🔸 ثميستوكليس در پيرامون كشتى فرماندهى به گزاردن قربانى پرداخته بود كه سه تن دستگير نزد او آوردند و اينان كه رختهاى گرانبهاى زردوز بر تن خود داشتند چنين گفته شد كه پسران آرتااوكتيس1 و ساندااوكى2 خواهر خشایارشا مىباشند. ايوفرانتيديس3 پيشينگو همينكه چشمش باينان افتاد و قضا را در اين ميان آتشى كه روشن بود و قربانيها گزارده مىشد چنان فروزشى از آن نمايان گرديد كه مانند آن كمتر نمايان مىشد و از آنسوى مردى از سوى دست راست عطسهاى زد كه اين خود نشان آن بود كه بزودى حادثهی خوشى روى خواهد داد. از اينجا پيشينگو ثميستوكليس را بكنارى برده چنين گفت : اينان را بايد قربانى كرد و هر سه را با دعاى فيروزمندى به باخوس خونآشام قربانى داد كه چنين كارى اگر كرده شود نه تنها يونانيان آزاد مىشوند بلكه بر دشمن چيرگى هم مىجويند. خود ثميستوكليس از اين پيشينگويى بیمانند و از آن پيشنهاد دلگداز روى درهم كشيد. ولى تودهی انبوه كه در هنگام پيش آمدن يك حادثهی بيمناكى براى رهايى از آن بچارهجوييهاى پندارآميز بیخردانه بيشتر دست مىزنند تا بچارهجوييهاى خردمندانه و بابنياد ، در اينجا نيز پيشنهاد پيشينگو را سخت پسنديده همگى بيك آواز داد زدند : «باخوس!» و دستگيران را بسوى قربانگاه رانده بدانسان كه دستور پيشينگو بود قربانىكردند.
شمارهی كشتيهاى دشمن را آييسولوس4 شاعر در شعرهاى خود كه آن را «ايرانيان» نام نهاده بدينسان ياد مىكند و پيداست كه از روى آگاهى سخن مىراند :
«من مىدانم خشایارشا هزار كشتى راند كه دويست و هفت كشتى آن بىاندازه تندرو بود. اين سخنى است كه همگى برآنند.»
اما آتنيان يكصد و هشت كشتى داشتند كه بروى زمينهی هر يكى هجده مرد بجنگ مىپرداخت و چهار تن از اينان تيرانداز و ديگران با ابزارهاى ديگر بودند.
ثميستوكليس بدانسان كه جاى سزاوارى براى جنگ برگزيده بود دربارهی زمان جنگ نيز تدبير خردمندانهاى بکار برد. زيرا روى كشتيها را بسوى دشمن برنگردانيد و بجنگ آغاز نكرد تا هنگامى از روز كه بعادت ديگر روزها باد خنك تازهاى از سوى دريا وزيدن گرفت و از وزيدن آن ، آب تنگه روى به بالا آمدن گزاشت. اين حال با كشتيهاى يونانيان كه بلندى كمى داشت ناسازگار نبود ولى با كشتيهاى ايران كه بسيار بلند ساخته شده و بيشتر بايستى توى آب رود و از اين جهت در جنبيدن سخت سنگين بود بىاندازه ناسازگار بود و آنها را بآسانى آماج حملههاى دليرانهی بیباكانهی يونانيان مىساخت. يونانيان در اين گرماگرم پيكار هم چشم به ثميستوكليس دوخته از او كار جنگ مىآموختند و قضا را در برابر كشتى او كشتى آريامنيس5 فرمانده كشتيهاى ايرانيان ايستاده بود و اين آريامنيس بهترين برادران خشایارشا و مرد بس دلير و جنگجويى بود و از آن بالاى كشتى خود پياپى تير يا زوبين مىانداخت بدانسان كه گويى از روى ديوارى مىاندازد. آمنياس6 از مردم دكليا7 و سوسيكليس8 از مردم پديا9 كه دو تن در كشتيها نزديك بهم افتاده بودند چنانكه كشتيهاى ايشان تنه بهمديگر زده و نوكهاى برنجين آنها بهم مىخورد. آريامنيس چون كوشش داشت كه بكشتيهاى اينان هجوم بياورد اينان با تيشههاى خود زخمهايى به وى زدند و او را بدريا انداختند. لاشهی او در ميان تختهپارههاى شكسته بر روى دريا شناور بود تا ارتميسيا10 آن را شناخته و برداشته نزد خشایارشا برد.
نخستين كسى كه كشتى از دست دشمن درآورد لوكوميديس11 آتنى بود كه نشانهاى آن را كنده و وقف آپولوغارتاج12 نمود. ازين جهت كه جنگ در يك جايگاه تنگى بود ايرانيان نمىتوانستند همهی كشتيهاى خود را بکار بيندازند و تنها يك دسته را بجنگ وامىداشتند. اينبود كه يونانيان دلير گرديده با زور و توانايى بر آنان مىتاختند و بدينسان پيكار مىنمودند تا تاريكى شام آنان را از هم جدا گردانيد و بدانسان كه سيمونيديس مىگويد يكى از گرانمايهترين فيروزى را ازآنِ خود گردانيدند. فيروزىای كه هم نزد خود يونانيان و هم پيش ايرانيان باشكوهترين و پرارجترين پيشرفت در دريا شمرده مىشد. و پيداست كه مايهی اين سرفرازى غيرت و جانفشانى يونانيان و توانايى و كاردانى ثميستوكليس بود.
1ـArtayctes گويا نام مردى و شوهر ساندااوكى باشد.
2ـ Sandauce
3ـEuphrantides ـ باخوس خونآشام نبوده اين كاهنانِ او خونآشام بودهاند. اگر چنين كارى از ايرانيان سر مىزد نمىدانم يونانيان چه مىگفتند.
4ـ Aeschylus لاتین با فارسی ناسازگار
5ـ Ariamnes
6ـ Aminias
7ـ Decelea
8ـ Sosicles
9ـ Pedia
10ـ Artmisia
11ـ Lycomedes
12ـ غار درختى است كه از شاخههاى آن تاج گلى (بساك) مىساختند.
1) ثميستوكليس ـ تکهی 9
🔸 ثميستوكليس در پيرامون كشتى فرماندهى به گزاردن قربانى پرداخته بود كه سه تن دستگير نزد او آوردند و اينان كه رختهاى گرانبهاى زردوز بر تن خود داشتند چنين گفته شد كه پسران آرتااوكتيس1 و ساندااوكى2 خواهر خشایارشا مىباشند. ايوفرانتيديس3 پيشينگو همينكه چشمش باينان افتاد و قضا را در اين ميان آتشى كه روشن بود و قربانيها گزارده مىشد چنان فروزشى از آن نمايان گرديد كه مانند آن كمتر نمايان مىشد و از آنسوى مردى از سوى دست راست عطسهاى زد كه اين خود نشان آن بود كه بزودى حادثهی خوشى روى خواهد داد. از اينجا پيشينگو ثميستوكليس را بكنارى برده چنين گفت : اينان را بايد قربانى كرد و هر سه را با دعاى فيروزمندى به باخوس خونآشام قربانى داد كه چنين كارى اگر كرده شود نه تنها يونانيان آزاد مىشوند بلكه بر دشمن چيرگى هم مىجويند. خود ثميستوكليس از اين پيشينگويى بیمانند و از آن پيشنهاد دلگداز روى درهم كشيد. ولى تودهی انبوه كه در هنگام پيش آمدن يك حادثهی بيمناكى براى رهايى از آن بچارهجوييهاى پندارآميز بیخردانه بيشتر دست مىزنند تا بچارهجوييهاى خردمندانه و بابنياد ، در اينجا نيز پيشنهاد پيشينگو را سخت پسنديده همگى بيك آواز داد زدند : «باخوس!» و دستگيران را بسوى قربانگاه رانده بدانسان كه دستور پيشينگو بود قربانىكردند.
شمارهی كشتيهاى دشمن را آييسولوس4 شاعر در شعرهاى خود كه آن را «ايرانيان» نام نهاده بدينسان ياد مىكند و پيداست كه از روى آگاهى سخن مىراند :
«من مىدانم خشایارشا هزار كشتى راند كه دويست و هفت كشتى آن بىاندازه تندرو بود. اين سخنى است كه همگى برآنند.»
اما آتنيان يكصد و هشت كشتى داشتند كه بروى زمينهی هر يكى هجده مرد بجنگ مىپرداخت و چهار تن از اينان تيرانداز و ديگران با ابزارهاى ديگر بودند.
ثميستوكليس بدانسان كه جاى سزاوارى براى جنگ برگزيده بود دربارهی زمان جنگ نيز تدبير خردمندانهاى بکار برد. زيرا روى كشتيها را بسوى دشمن برنگردانيد و بجنگ آغاز نكرد تا هنگامى از روز كه بعادت ديگر روزها باد خنك تازهاى از سوى دريا وزيدن گرفت و از وزيدن آن ، آب تنگه روى به بالا آمدن گزاشت. اين حال با كشتيهاى يونانيان كه بلندى كمى داشت ناسازگار نبود ولى با كشتيهاى ايران كه بسيار بلند ساخته شده و بيشتر بايستى توى آب رود و از اين جهت در جنبيدن سخت سنگين بود بىاندازه ناسازگار بود و آنها را بآسانى آماج حملههاى دليرانهی بیباكانهی يونانيان مىساخت. يونانيان در اين گرماگرم پيكار هم چشم به ثميستوكليس دوخته از او كار جنگ مىآموختند و قضا را در برابر كشتى او كشتى آريامنيس5 فرمانده كشتيهاى ايرانيان ايستاده بود و اين آريامنيس بهترين برادران خشایارشا و مرد بس دلير و جنگجويى بود و از آن بالاى كشتى خود پياپى تير يا زوبين مىانداخت بدانسان كه گويى از روى ديوارى مىاندازد. آمنياس6 از مردم دكليا7 و سوسيكليس8 از مردم پديا9 كه دو تن در كشتيها نزديك بهم افتاده بودند چنانكه كشتيهاى ايشان تنه بهمديگر زده و نوكهاى برنجين آنها بهم مىخورد. آريامنيس چون كوشش داشت كه بكشتيهاى اينان هجوم بياورد اينان با تيشههاى خود زخمهايى به وى زدند و او را بدريا انداختند. لاشهی او در ميان تختهپارههاى شكسته بر روى دريا شناور بود تا ارتميسيا10 آن را شناخته و برداشته نزد خشایارشا برد.
نخستين كسى كه كشتى از دست دشمن درآورد لوكوميديس11 آتنى بود كه نشانهاى آن را كنده و وقف آپولوغارتاج12 نمود. ازين جهت كه جنگ در يك جايگاه تنگى بود ايرانيان نمىتوانستند همهی كشتيهاى خود را بکار بيندازند و تنها يك دسته را بجنگ وامىداشتند. اينبود كه يونانيان دلير گرديده با زور و توانايى بر آنان مىتاختند و بدينسان پيكار مىنمودند تا تاريكى شام آنان را از هم جدا گردانيد و بدانسان كه سيمونيديس مىگويد يكى از گرانمايهترين فيروزى را ازآنِ خود گردانيدند. فيروزىای كه هم نزد خود يونانيان و هم پيش ايرانيان باشكوهترين و پرارجترين پيشرفت در دريا شمرده مىشد. و پيداست كه مايهی اين سرفرازى غيرت و جانفشانى يونانيان و توانايى و كاردانى ثميستوكليس بود.
1ـArtayctes گويا نام مردى و شوهر ساندااوكى باشد.
2ـ Sandauce
3ـEuphrantides ـ باخوس خونآشام نبوده اين كاهنانِ او خونآشام بودهاند. اگر چنين كارى از ايرانيان سر مىزد نمىدانم يونانيان چه مىگفتند.
4ـ Aeschylus لاتین با فارسی ناسازگار
5ـ Ariamnes
6ـ Aminias
7ـ Decelea
8ـ Sosicles
9ـ Pedia
10ـ Artmisia
11ـ Lycomedes
12ـ غار درختى است كه از شاخههاى آن تاج گلى (بساك) مىساختند.
🔶 فرهنگ است یا نیرنگ؟ بخش سوم
🔸 باين كار وزارت فرهنگ ، باين صوفي شناختن حافظ ، دو شُوند توان انديشيد. يكي آنكه خراباتيگري را كه خود گمراهي جداگانه ميبوده نشناخته ، و چون حافظ با همهي دشمنيش با صوفيان ، در قافيهبافيهايش گاهي نيز سودجويي از انديشههاي صوفيانه ميكند و آنها را در شعرهايش ميگنجاند از اينرو او را صوفي پنداشتهاند. ديگري آنكه خراباتيگري ـ يا بهتر گويم : شعرهاي حافظ ـ بسيار رسواست ، چه خراباتيگري «جهان را هيچ و پوچ دانستن و خود را در كارها بياختيار شناختن و انديشهي گذشته و آينده نكردن و با مستي و خوشي بسر بردن» است كه بسيار زشتست. از اينرو پردهپوشي بروي بدآموزيهاي پست حافظ كرده و آنهمه شعرهايي را كه دربارهي بادهنوشي و مستيست ناديده انگاشته او را «صوفي» نشان دادهاند. سود كار خود را در اين ديدهاند.
به هر حال ، چنانكه گفتم آقاي دكتر غني كتابي بزرگ در زمينهي صوفيگري نوشته كه عنوان بيروني آن جستجوهاي تاريخي و دانشي ، ولي خواست دروني ستاييدن صوفيگري و استوار گردانيدن بنيادش و افزودن برواج آن ميباشد. در سراسر كتاب كه بيش از هفتصد ساتست1 ، در هيچ جا سخن از ناسازگاري صوفيگري با زندگاني و از زيانهاي بسيار آن نرفته. بلكه آقاي دكتر كار را بجايي رسانيده كه خواسته داستانهايي را كه در كتابهاي صوفيان بعنوان «كرامات» هست و بيگمان دروغست راست نشان دهد و آنها را با دانشها سازگار وانمايد كه ميبايد گفت آقاي دكتر نه تنها بتوده و كشور خود ، بدانشها نيز «خيانت» كرده. اين گناه دكتر چندان بزرگست كه من نميتوانم از آن درگذرم. ناچار ميباشم آن را دنبال كنم و دانشمندان جهان را بداوري خوانم. نخست نوشتههاي خود دكتر را ميآورم. از «كرامات» صوفيان سخن ميراند و پس از دو سات مينويسد :
«اگر بخواهيم انواع و اقسام كرامات و خوارق عادات منسوب باوليا را در اينجا ذكر كنيم شايد چند مجلد هم كفايت نكند. زيرا در هر نوعي از انواع كرامات هزاران قصد هست از قبيل راه رفتن بر روي دريا و طيران در آسمان و باراندن باران و حضور در جاهاي مختلف در يك آن و معالجهي بيماران با نگاه يا با نفس و زنده كردن اموات و دستآموز كردن و مطيع ساختن حيوانات درنده از قبيل شير و پلنگ و علم به حوادث آينده و اخبار بآن و ناتوان ساختن يا كشتن اشخاص با يك كلمه و يا يك حركت و مكالمه با حيوانات يا نباتات و خاك را بطلا و احجار كريمه مبدل ساختن و خوراك و آب حاضر ساختن بدون اسباب ظاهر و اطلاع و اشراف بر خواطر و نيات اشخاص و تصرف در فكر و ارادهي ديگران و غيره كه براي صوفي كه قائل بقوانين طبيعي نيست تمام اين خارق عادات و برهم زدن نواميس طبيعي شدني و قابل قبول است.
1ـ سات = صفحه ـ و
🔸 باين كار وزارت فرهنگ ، باين صوفي شناختن حافظ ، دو شُوند توان انديشيد. يكي آنكه خراباتيگري را كه خود گمراهي جداگانه ميبوده نشناخته ، و چون حافظ با همهي دشمنيش با صوفيان ، در قافيهبافيهايش گاهي نيز سودجويي از انديشههاي صوفيانه ميكند و آنها را در شعرهايش ميگنجاند از اينرو او را صوفي پنداشتهاند. ديگري آنكه خراباتيگري ـ يا بهتر گويم : شعرهاي حافظ ـ بسيار رسواست ، چه خراباتيگري «جهان را هيچ و پوچ دانستن و خود را در كارها بياختيار شناختن و انديشهي گذشته و آينده نكردن و با مستي و خوشي بسر بردن» است كه بسيار زشتست. از اينرو پردهپوشي بروي بدآموزيهاي پست حافظ كرده و آنهمه شعرهايي را كه دربارهي بادهنوشي و مستيست ناديده انگاشته او را «صوفي» نشان دادهاند. سود كار خود را در اين ديدهاند.
به هر حال ، چنانكه گفتم آقاي دكتر غني كتابي بزرگ در زمينهي صوفيگري نوشته كه عنوان بيروني آن جستجوهاي تاريخي و دانشي ، ولي خواست دروني ستاييدن صوفيگري و استوار گردانيدن بنيادش و افزودن برواج آن ميباشد. در سراسر كتاب كه بيش از هفتصد ساتست1 ، در هيچ جا سخن از ناسازگاري صوفيگري با زندگاني و از زيانهاي بسيار آن نرفته. بلكه آقاي دكتر كار را بجايي رسانيده كه خواسته داستانهايي را كه در كتابهاي صوفيان بعنوان «كرامات» هست و بيگمان دروغست راست نشان دهد و آنها را با دانشها سازگار وانمايد كه ميبايد گفت آقاي دكتر نه تنها بتوده و كشور خود ، بدانشها نيز «خيانت» كرده. اين گناه دكتر چندان بزرگست كه من نميتوانم از آن درگذرم. ناچار ميباشم آن را دنبال كنم و دانشمندان جهان را بداوري خوانم. نخست نوشتههاي خود دكتر را ميآورم. از «كرامات» صوفيان سخن ميراند و پس از دو سات مينويسد :
«اگر بخواهيم انواع و اقسام كرامات و خوارق عادات منسوب باوليا را در اينجا ذكر كنيم شايد چند مجلد هم كفايت نكند. زيرا در هر نوعي از انواع كرامات هزاران قصد هست از قبيل راه رفتن بر روي دريا و طيران در آسمان و باراندن باران و حضور در جاهاي مختلف در يك آن و معالجهي بيماران با نگاه يا با نفس و زنده كردن اموات و دستآموز كردن و مطيع ساختن حيوانات درنده از قبيل شير و پلنگ و علم به حوادث آينده و اخبار بآن و ناتوان ساختن يا كشتن اشخاص با يك كلمه و يا يك حركت و مكالمه با حيوانات يا نباتات و خاك را بطلا و احجار كريمه مبدل ساختن و خوراك و آب حاضر ساختن بدون اسباب ظاهر و اطلاع و اشراف بر خواطر و نيات اشخاص و تصرف در فكر و ارادهي ديگران و غيره كه براي صوفي كه قائل بقوانين طبيعي نيست تمام اين خارق عادات و برهم زدن نواميس طبيعي شدني و قابل قبول است.
1ـ سات = صفحه ـ و
🔶 آفتاب حقایق یا دروغ رسوا
(بخش پنجم)
🔸چنانكه میدانیم حسن عسكری كه شیعیان او را امام یازدهم میشمارند در آشكار فرزندی نمیداشت ، و اینبود چون درگذشت میان پیروانش پراكندگی افتاد. زیرا یك دسته از آنان بسوی برادرش جعفر (جعفر كذاب) رفتند و او را به امامی پذیرفتند. یك دسته گفتند رشتهی امامت بریده شده دیگر كسی نخواهد بود. در آن میان یكی از یارانش چنین گفت : امام را پسری هست كه نهانست و او به من جانشینی داده كه میانهی شیعیان و او میانجیگری كنم و پیامهای او را برسانم ، یك دسته نیز این سخن را پذیرفته بر سر او گرد آمدند. دستهی دوازدهیان (یا اثناعشری) از اینجا پیدا شد.
(بخش پنجم)
🔸چنانكه میدانیم حسن عسكری كه شیعیان او را امام یازدهم میشمارند در آشكار فرزندی نمیداشت ، و اینبود چون درگذشت میان پیروانش پراكندگی افتاد. زیرا یك دسته از آنان بسوی برادرش جعفر (جعفر كذاب) رفتند و او را به امامی پذیرفتند. یك دسته گفتند رشتهی امامت بریده شده دیگر كسی نخواهد بود. در آن میان یكی از یارانش چنین گفت : امام را پسری هست كه نهانست و او به من جانشینی داده كه میانهی شیعیان و او میانجیگری كنم و پیامهای او را برسانم ، یك دسته نیز این سخن را پذیرفته بر سر او گرد آمدند. دستهی دوازدهیان (یا اثناعشری) از اینجا پیدا شد.
Ãftãbe Haqãyeq yã doruqe rosvã 5.pdf
85 KB
🔶 «آفتاب حقایق» یا «دروغ رسوا»
(بخش پنجم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش پنجم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 دشمنان نهان
(بخش سوم)
🔸ايرانيان بايد خود را همسر ديگران شناسند. چيزي كه هست اين كار با لاف و گزاف نتواند بود. بايد خود را شايندهي همسري گردانند. بايد آلودگيها را از خود دور گردانند و دانشها و هنرهاي اروپايي را در كشور خود رواج دهند. اين كوششها كه ما ميكنيم آن نتيجه را دربر خواهد داشت.
🔸در ايران بيشتر جوانان گيج و سرگردان ، و از سوي ديگر گرفتار هوسهاي بد خود ميباشند و بِهمان حال پا بميان گزارده بكارهاي تودهاي درميآيند : روزنامه مينويسند ، حزب ميسازند ، كتاب بچاپ ميرسانند بديگر كارها ميپردازند.
(بخش سوم)
🔸ايرانيان بايد خود را همسر ديگران شناسند. چيزي كه هست اين كار با لاف و گزاف نتواند بود. بايد خود را شايندهي همسري گردانند. بايد آلودگيها را از خود دور گردانند و دانشها و هنرهاي اروپايي را در كشور خود رواج دهند. اين كوششها كه ما ميكنيم آن نتيجه را دربر خواهد داشت.
🔸در ايران بيشتر جوانان گيج و سرگردان ، و از سوي ديگر گرفتار هوسهاي بد خود ميباشند و بِهمان حال پا بميان گزارده بكارهاي تودهاي درميآيند : روزنامه مينويسند ، حزب ميسازند ، كتاب بچاپ ميرسانند بديگر كارها ميپردازند.
dowmanãne nahãn 3.pdf
120.2 KB
🔶 دشمنان نهان
(بخش سوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از دفتر بهمنماه 23)
(بخش سوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از دفتر بهمنماه 23)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
نیكیای كه از راهش نباشد بدیست.
...
دربارهی روزنامهها همین را توان گفت : گرفتم كه هر یك از نویسندگان آنها بتوده و كشور دلسوز و علاقهمندند و مقصودشان پند و راهنمایی بمردم میباشد ، ولی راهی را كه میپیمایند جز زیان نتیجه نتواند داد.
زیرا هر یك از آنها بضد سخنان آن دیگری مینویسد. بلكه بسیاری آنچه امروز نوشته فردا متناقض آن را بچاپ میرساند و پیداست كه در نتیجهی این تناقضنویسیها مردم نه تنها سودی نمیتوانند برداشت بلكه با زیانها مصادف میباشند.
زیرا آن پراكندگی اندیشهها و درماندگی مغزها كه گفتیم سرچشمهی همه دردهاست ، با این رفتار روزنامهها فزونی مییابد و پریشانی و درماندگی بیشتر میگردد.
بسیاری از روزنامهنویسها و نویسندگان از این نتیجه ناآگاهند و چنین سخنی را تاكنون نشنیده و ندانستهاند.
من بارها میبینم كسی گفتاری نوشته میآورد كه ما در روزنامه بچاپ رسانیم. و چون میگویم : ما خودمان ضد این را نوشتهایم میگوید : «چه عیب دارد ، بگزارید مطالب متنوع باشد»
یا میگوید : «آن نظر شما بود این هم نظریهی منست».
ولی اینها همه نادرست است و این روزنامهنویسان و نویسندگان بیآنكه خود بدانند و بخواهند بدیها با تودهی خود میكنند و در این روز درماندگی بار دوش آنان را هرچه سنگینتر میگردانند.
در جایی كه میتوانند بسیار سودمند باشند و نیكیها نموده نامی از خود بیادگار گزارند بدینسان زیانمند درمیآیند.
(پرچم روزانه شمارهی 115)
...
دربارهی روزنامهها همین را توان گفت : گرفتم كه هر یك از نویسندگان آنها بتوده و كشور دلسوز و علاقهمندند و مقصودشان پند و راهنمایی بمردم میباشد ، ولی راهی را كه میپیمایند جز زیان نتیجه نتواند داد.
زیرا هر یك از آنها بضد سخنان آن دیگری مینویسد. بلكه بسیاری آنچه امروز نوشته فردا متناقض آن را بچاپ میرساند و پیداست كه در نتیجهی این تناقضنویسیها مردم نه تنها سودی نمیتوانند برداشت بلكه با زیانها مصادف میباشند.
زیرا آن پراكندگی اندیشهها و درماندگی مغزها كه گفتیم سرچشمهی همه دردهاست ، با این رفتار روزنامهها فزونی مییابد و پریشانی و درماندگی بیشتر میگردد.
بسیاری از روزنامهنویسها و نویسندگان از این نتیجه ناآگاهند و چنین سخنی را تاكنون نشنیده و ندانستهاند.
من بارها میبینم كسی گفتاری نوشته میآورد كه ما در روزنامه بچاپ رسانیم. و چون میگویم : ما خودمان ضد این را نوشتهایم میگوید : «چه عیب دارد ، بگزارید مطالب متنوع باشد»
یا میگوید : «آن نظر شما بود این هم نظریهی منست».
ولی اینها همه نادرست است و این روزنامهنویسان و نویسندگان بیآنكه خود بدانند و بخواهند بدیها با تودهی خود میكنند و در این روز درماندگی بار دوش آنان را هرچه سنگینتر میگردانند.
در جایی كه میتوانند بسیار سودمند باشند و نیكیها نموده نامی از خود بیادگار گزارند بدینسان زیانمند درمیآیند.
(پرچم روزانه شمارهی 115)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
1) ثميستوكليس ـ تکهی 10
🔸 پس از اين جنگ بزرگ دريايى خشایارشا سخت برآشفته بر آن سر شد كه با ريختن سنگ و خاك انبوه آن تنگه را انباشته گرداند تا از روى آن بتواند زور و سپاه خشكى خود [را] بجزيرهی سالامين برساند.
ثميستوكليس براى آنكه دانش و فهم آريستيديس را بسنجد باو چنين گفت كه مىخواهم بسوى هلسپونت1 رفته جسرى را كه از كشتيها در آنجا پديد آوردهاند ويران گردانيده بدينسان راه بازگشت آسياييان را بسته آنان را در اروپا بزندان نگاهدارم. ولى آريستيديس اين پيشنهاد را نپسنديده چنين گفت : «تاكنون با دشمنى جنگ مىكرديم كه بيش از هر كارى بشكوه و نمايش بيرونى خود دلبستگى داشت. ولى ما اگر او را در اين خاك يونان زندانى گردانيم ناچار حال خود را تغيير داده از نيازمندى و ناچارى آسايش را بر خود حرام مىسازد و با اينهمه زور و سپاهى كه در زير دست خود دارد ديگر پس از اين تنها بداشتن يك چتر زرين بسنده نمىنمايد و جنگ را تنها براى لذتهاى بيهودهی خود نمىكند. بلكه از اين پس جنگ را مايهی زندگى خود دانسته سختترين كوششها را بکار مىبرد. خود پادشاه بتلاش برخاسته خطاهاى گذشته را جبران و سستى پيشين را بسختى و استوارى مبدل مىگرداند. از اينجا اى ثميستوكليس نه بسود ماست كه پلى را كه هست براندازيم بلكه اين بسود ماست كه اگر بتوانيم پل ديگرى بر سر راه او ساخته بازگشت را براى او آسانتر گردانيم.» ثميستوكليس پاسخ داده گفت : «پس اگر راى شما اين است ما بايد از هر راهى كه مىتوانيم و به هر تدبيرى كه مىشناسيم خودمان را از دست دشمن آزاد گردانيم.» از اين جهت در ميان اسيران جستجو نموده يكى از خواجهسرايان خشایارشا را كه دستگير شده و نام او آرناكس2 بود پيدا كردند. ثميستوكليس او را نزد پادشاه ايران فرستاده چنين پيام داد كه يونانيان چون در دريا فيروز [در]آمدهاند كنون مىخواهند كسانى را فرستاده جسر هلسپونت را ويرانه سازند ولى ثميستوكليس كه خود را هوادار پادشاه مىشناسد خواسته شاه را آگاه گرداند تا زود است و مىتواند خود را بسوى آبهاى آسيا بكشد و بكشور خويش بازگردد. او نيز بنوبت خود كوشش خواهد نمود كه يونانيان را نگاهداشته از شتاب و تندى در آن كار بازدارد. خشایارشا همينكه اين را شنيد ديگر ايستادگى نتوانسته ترسناك و نگران خاك يونان را رها كرده بازگشت. خردمندى و هوشيارى ثميستوكليس و آريستيديس در زمينهی اين گفتگو و تصميم بهتر از همه هنگامى روشن گرديد كه جنگ پلاتاى3 پيش آمد و ماردونيوش با بخش بسيار اندكى از سپاه خشایارشا يونانيان را در فشار گزاشت و خود بيم آن بود كه بيكبار جنگ را باخته و نابود گردند.
هرودوتوس مىنويسد از ميان همهی شهرهاى يونان آييگينا پرسودترين كار را در اين جنگ انجام داد. با آنكه يكايك يونانيان سر در پيش ثميستوكليس فرود آوردند. اگرچه بسيارى از ايشان از راه رشك از درون ناخرسند بودند و اينبود كه چون بدهانهی پلوپونيسوس رسيدند و در آنجا در زمينهی اينكه كدام سركرده بهتر كوشيده رایگيرى آغاز شد. پارهای سركردگان در رايى كه مىدادند خود را نخست و ثميستوكليس را دوم ياد مىكردند. لاكيدومنيان او را همراه خودشان به اسپارت برده پاداش دليرى را بر ايوروبياديس بخشيده پاداش خردمندى را باو دادند و تاجى از زيتون بر سر او گزاردند. نيز او را بر بهترين گردونهاى نشانيده در شهر بگردانيدند. سپس سيصد تن جوان را همراه ساخته تا نزديكيهاى خاك آتن بدرقه نمودند. در بازيهاى المپياد كه پشت سر اين جنگ پيش آمد چون ثميستوكليس بآن جايگاه درآمد همهی مردم رو بسوى او گردانيده بجاى تماشاى گروبندان و كشتىگيران تماشاى او را مىنمودند و به بيگانگان كه او را نمىشناختند نشانش داده ستايشش مىكردند و دست باو زده و آفرين گفته هرگونه شادى نشان مىدادند. چنانكه او بسيار خرسند گرديده بدوستان خود گفت : من ميوهی تلاشهاى خود را در راه يونانيان چيدم.
1ـHellespont جاييست كه اكنون داردانيل ناميده مىشود و آنزمان شهرى نيز باين نام در آنجا بوده.
2ـ Arnaces
3ـPlatae جايى است كه يك رشته جنگهاى ايران و يونان در آنجا رویداده و شرح آن در سرگذشت آريستيديس خواهد آمد.
1) ثميستوكليس ـ تکهی 10
🔸 پس از اين جنگ بزرگ دريايى خشایارشا سخت برآشفته بر آن سر شد كه با ريختن سنگ و خاك انبوه آن تنگه را انباشته گرداند تا از روى آن بتواند زور و سپاه خشكى خود [را] بجزيرهی سالامين برساند.
ثميستوكليس براى آنكه دانش و فهم آريستيديس را بسنجد باو چنين گفت كه مىخواهم بسوى هلسپونت1 رفته جسرى را كه از كشتيها در آنجا پديد آوردهاند ويران گردانيده بدينسان راه بازگشت آسياييان را بسته آنان را در اروپا بزندان نگاهدارم. ولى آريستيديس اين پيشنهاد را نپسنديده چنين گفت : «تاكنون با دشمنى جنگ مىكرديم كه بيش از هر كارى بشكوه و نمايش بيرونى خود دلبستگى داشت. ولى ما اگر او را در اين خاك يونان زندانى گردانيم ناچار حال خود را تغيير داده از نيازمندى و ناچارى آسايش را بر خود حرام مىسازد و با اينهمه زور و سپاهى كه در زير دست خود دارد ديگر پس از اين تنها بداشتن يك چتر زرين بسنده نمىنمايد و جنگ را تنها براى لذتهاى بيهودهی خود نمىكند. بلكه از اين پس جنگ را مايهی زندگى خود دانسته سختترين كوششها را بکار مىبرد. خود پادشاه بتلاش برخاسته خطاهاى گذشته را جبران و سستى پيشين را بسختى و استوارى مبدل مىگرداند. از اينجا اى ثميستوكليس نه بسود ماست كه پلى را كه هست براندازيم بلكه اين بسود ماست كه اگر بتوانيم پل ديگرى بر سر راه او ساخته بازگشت را براى او آسانتر گردانيم.» ثميستوكليس پاسخ داده گفت : «پس اگر راى شما اين است ما بايد از هر راهى كه مىتوانيم و به هر تدبيرى كه مىشناسيم خودمان را از دست دشمن آزاد گردانيم.» از اين جهت در ميان اسيران جستجو نموده يكى از خواجهسرايان خشایارشا را كه دستگير شده و نام او آرناكس2 بود پيدا كردند. ثميستوكليس او را نزد پادشاه ايران فرستاده چنين پيام داد كه يونانيان چون در دريا فيروز [در]آمدهاند كنون مىخواهند كسانى را فرستاده جسر هلسپونت را ويرانه سازند ولى ثميستوكليس كه خود را هوادار پادشاه مىشناسد خواسته شاه را آگاه گرداند تا زود است و مىتواند خود را بسوى آبهاى آسيا بكشد و بكشور خويش بازگردد. او نيز بنوبت خود كوشش خواهد نمود كه يونانيان را نگاهداشته از شتاب و تندى در آن كار بازدارد. خشایارشا همينكه اين را شنيد ديگر ايستادگى نتوانسته ترسناك و نگران خاك يونان را رها كرده بازگشت. خردمندى و هوشيارى ثميستوكليس و آريستيديس در زمينهی اين گفتگو و تصميم بهتر از همه هنگامى روشن گرديد كه جنگ پلاتاى3 پيش آمد و ماردونيوش با بخش بسيار اندكى از سپاه خشایارشا يونانيان را در فشار گزاشت و خود بيم آن بود كه بيكبار جنگ را باخته و نابود گردند.
هرودوتوس مىنويسد از ميان همهی شهرهاى يونان آييگينا پرسودترين كار را در اين جنگ انجام داد. با آنكه يكايك يونانيان سر در پيش ثميستوكليس فرود آوردند. اگرچه بسيارى از ايشان از راه رشك از درون ناخرسند بودند و اينبود كه چون بدهانهی پلوپونيسوس رسيدند و در آنجا در زمينهی اينكه كدام سركرده بهتر كوشيده رایگيرى آغاز شد. پارهای سركردگان در رايى كه مىدادند خود را نخست و ثميستوكليس را دوم ياد مىكردند. لاكيدومنيان او را همراه خودشان به اسپارت برده پاداش دليرى را بر ايوروبياديس بخشيده پاداش خردمندى را باو دادند و تاجى از زيتون بر سر او گزاردند. نيز او را بر بهترين گردونهاى نشانيده در شهر بگردانيدند. سپس سيصد تن جوان را همراه ساخته تا نزديكيهاى خاك آتن بدرقه نمودند. در بازيهاى المپياد كه پشت سر اين جنگ پيش آمد چون ثميستوكليس بآن جايگاه درآمد همهی مردم رو بسوى او گردانيده بجاى تماشاى گروبندان و كشتىگيران تماشاى او را مىنمودند و به بيگانگان كه او را نمىشناختند نشانش داده ستايشش مىكردند و دست باو زده و آفرين گفته هرگونه شادى نشان مىدادند. چنانكه او بسيار خرسند گرديده بدوستان خود گفت : من ميوهی تلاشهاى خود را در راه يونانيان چيدم.
1ـHellespont جاييست كه اكنون داردانيل ناميده مىشود و آنزمان شهرى نيز باين نام در آنجا بوده.
2ـ Arnaces
3ـPlatae جايى است كه يك رشته جنگهاى ايران و يونان در آنجا رویداده و شرح آن در سرگذشت آريستيديس خواهد آمد.
🔶 آفتاب حقایق یا دروغ رسوا
(بخش ششم)
🔸شما تنها آن را نبینید كه یك مردی به چنین چرندبافیهایی برمیخاسته است. این را هم ببینید كه این چرندها خریدارانی میداشته كه كسان بسیاری از راه دور به نجف یا كربلا رفته در پای درس سید رشتی مینشستهاند. اینست نمونهای از اندازهی پستی اندیشهها.
🔸بهائیگری از بابیگری پیدا شده ، بابیگری از شیخیگری پدید آمده ، شیخیگری از درهم شدن شیعیگری و باطنیگری و فلسفهی یونان رخ نموده است.
🔸كسانی در مسجد كوفه «به اعتكاف» نشسته از خدا بزاری و لابه میخواستند كه جانشین امام را به آنان بشناساند ، و خود در این هنگام بود كه سید باب به دعوی «بابی» برخاست
(بخش ششم)
🔸شما تنها آن را نبینید كه یك مردی به چنین چرندبافیهایی برمیخاسته است. این را هم ببینید كه این چرندها خریدارانی میداشته كه كسان بسیاری از راه دور به نجف یا كربلا رفته در پای درس سید رشتی مینشستهاند. اینست نمونهای از اندازهی پستی اندیشهها.
🔸بهائیگری از بابیگری پیدا شده ، بابیگری از شیخیگری پدید آمده ، شیخیگری از درهم شدن شیعیگری و باطنیگری و فلسفهی یونان رخ نموده است.
🔸كسانی در مسجد كوفه «به اعتكاف» نشسته از خدا بزاری و لابه میخواستند كه جانشین امام را به آنان بشناساند ، و خود در این هنگام بود كه سید باب به دعوی «بابی» برخاست
Ãftãbe Haqãyeq yã doruqe rosvã 6.pdf
88.1 KB
🔶 «آفتاب حقایق» یا «دروغ رسوا»
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 دشمنان نهان
(بخش چهارم)
🔸پريشانمغزي و گيجسري نتيجهي ناچاري اين كتابهاي گوناگون و آموزاكهاي درهم است و بيشتر ايرانيان بآن گرفتارند.
🔸بسيار ديدنيست كه [نویسندهی ایرانشهر] در بيشتر شمارهها ستايش از مولوي ميكند و شعرهاي او را مينويسد و با اينحال در يك جا از بيچارگي ايرانيان افسوسخواري نشان ميدهد و چنين مينويسد : «با اوضاع امروزي ... كه افراد بدبخت اين كشور كهن را پابستهي زنجير خرافات و اوهام و تنبلي و درويشي و زبوني و گرسنگي كرده ...». در اينجا از درويشي گله ميكند.
(بخش چهارم)
🔸پريشانمغزي و گيجسري نتيجهي ناچاري اين كتابهاي گوناگون و آموزاكهاي درهم است و بيشتر ايرانيان بآن گرفتارند.
🔸بسيار ديدنيست كه [نویسندهی ایرانشهر] در بيشتر شمارهها ستايش از مولوي ميكند و شعرهاي او را مينويسد و با اينحال در يك جا از بيچارگي ايرانيان افسوسخواري نشان ميدهد و چنين مينويسد : «با اوضاع امروزي ... كه افراد بدبخت اين كشور كهن را پابستهي زنجير خرافات و اوهام و تنبلي و درويشي و زبوني و گرسنگي كرده ...». در اينجا از درويشي گله ميكند.
dowmanãne nahãn 4.pdf
89.7 KB
🔶 دشمنان نهان
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از دفتر بهمنماه 23)
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از دفتر بهمنماه 23)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
ببینید فرق تا كجاست : در آمریكا كه یكصدوسی ملیون مردمست تنها دو حزب هست و تا آنجا كه ما میدانیم سومی پیدا نشده.
ولی در ایران هر زمان كه فرصتی پیش آید در اندك زمانی بیست و سی حزب بیشتر پدید میآید چرا چنینست؟..
برای اینكه آن آمریكایی معنی حزب را میداند. میداند كه حزب برای هوسبازی نیست و برای همدست بودن [و] برهایی كشور كوشیدن است و اینست مادامی كه یك حزب دیگری در پیش هست و یك جمعیتی برای چنان كوششی آماده میباشند هر كسی بخود حق نمیدهد كه با چند تن دست بهم دهد و یك دستهی نوینی پدید آورد.
چه ، میداند كه چنان كاری جز بخیانت كشور نیست. با خود میاندیشد كه من كه امروز گردن بهمراهی با فلان جمعیت نمیگزارم و خودخواهی مانعم میشود دیگران نیز با جمعیتی كه من خواهم ساخت همین رفتار را میكند و نتیجه آن میشود كه صدها حزب ده نفری و بیست نفری پدید آید و جز كشاكش و نابسامانی سودی بدست نیاید.
آن آمریكایی آن را میداند و میفهمد و اینست حزب در آنجا بیش از دو تا نیست.
ولی ایرانی از پستی اندیشه و كوتاهی همت این را نمیداند و آن رفتار را میكند كه همگی میدانید و پیداست كه چنین كسانی همسری با آنان نخواهند توانست.
پیداست كه سرنوشتی جز زیردستی پیدا نخواهد كرد.
(پرچم روزانه شمارهی ۱۶۴)
ولی در ایران هر زمان كه فرصتی پیش آید در اندك زمانی بیست و سی حزب بیشتر پدید میآید چرا چنینست؟..
برای اینكه آن آمریكایی معنی حزب را میداند. میداند كه حزب برای هوسبازی نیست و برای همدست بودن [و] برهایی كشور كوشیدن است و اینست مادامی كه یك حزب دیگری در پیش هست و یك جمعیتی برای چنان كوششی آماده میباشند هر كسی بخود حق نمیدهد كه با چند تن دست بهم دهد و یك دستهی نوینی پدید آورد.
چه ، میداند كه چنان كاری جز بخیانت كشور نیست. با خود میاندیشد كه من كه امروز گردن بهمراهی با فلان جمعیت نمیگزارم و خودخواهی مانعم میشود دیگران نیز با جمعیتی كه من خواهم ساخت همین رفتار را میكند و نتیجه آن میشود كه صدها حزب ده نفری و بیست نفری پدید آید و جز كشاكش و نابسامانی سودی بدست نیاید.
آن آمریكایی آن را میداند و میفهمد و اینست حزب در آنجا بیش از دو تا نیست.
ولی ایرانی از پستی اندیشه و كوتاهی همت این را نمیداند و آن رفتار را میكند كه همگی میدانید و پیداست كه چنین كسانی همسری با آنان نخواهند توانست.
پیداست كه سرنوشتی جز زیردستی پیدا نخواهد كرد.
(پرچم روزانه شمارهی ۱۶۴)
🔶 فرهنگ است یا نیرنگ؟ بخش چهارم
🔸 البته از نظر تحليل علمي بايستي بين چيزهاي غيرممكن1 كه بحكم عقل و علم و منطق و قوانين عالم شهود بصراحت ممتنع است و چيزهاي ممكن كه يك قسم توضيح و توجيه علمي و طبيعي دارد بايد فرق گذاشت مثلاً قسمتي از كرامات منسوب باوليا مطابق با اصول و قواعدي است كه در معرفةالنفس و فن تحليل و تجزيهي قواي روحي محرز و مقرر است از قبيل معالجه از راه عقيده و ايمان و توجه و تلقين فكر و تصرف در اراده و اشراف بر خواطر و نيز القاء و تلقين تحت تأثير خواب مغناطيسي و امثال آن كه هر كس بدقت در كتب عرفا و دستورهاي آنها بمبتديان اهل سلوك بنگرد برميخورد كه چگونه مطابق اصول و موازين علمالنفس مريد را مستعد اخذ تلقين ميسازند مثلاً غالباً دستور اينست كه مريد بايد با مراقبت تام و توجه كاملِ حواس به يك مركز بكوشد كه ذكري را كه از طرف مرشد باو داده شده يا شخص مرشد را كاملاً در ذهن خود حاضر داشته باشد بطوري كه همهي قواي فكري او در آن ذكر يا در شخص مرشد مثل ملك حافظ هميشه با او باشد و در هر حال و در همهجا از او منفك نباشد بالاخره اين توجه شديد باندازهاي دوام بيابد كه مريد و مرشد را در همهي خلق و در همهي اشياء حاضر و ناظر ببيند تا بمقام «فناي در مرشد» برسد و چون اين تمرين حاصل شد و روح مريد با مرشد اتصال يافت همين تمرين را با مراقبت تام و تحت راهنمايي و ارشاد مرشد نسبت بقطب يعني پيشوايي كه مرشد دستگير از مشايخ طريقهی اوست بجا بياورد تا بمقام «فناي در قطب» برسد بعد بهمين طريق «فناي در پيغمبر» براي او حاصل شود و بالاخره بمقام «فناء في الله» برسد و بطوري خود را در خدا مستغرق سازد كه خود از ميان برخيزد و در همهي اشياء جز خدا چيزي نبيند و بتحقيق بداند كه با غيرت وحدانيت وجود اغيار محال باشد و هر غيري كه در توهم آيد خيال بود چنانكه محققي گفته است :
هر ديده كه بر فطرت اول باشد يا آنكه بنور حق مكحل باشد
بيرون ز تو هر چه بيند اندر عالم نقش دومديده احول باشد2
براي نمونه چند فقره خوارق عادات و كرامات و امور غريبهيي كه بمشايخ بزرگ نسبت داده شده از بعضي كتب تراجم احوال عرفا التقاط نموده و در اينجا ثبت ميكنيم ...
حكايت بخط امام احمد مالكان ديدم كه نوشته بود كه زني را در مجلس شيخ در ميهنه حالتي پديد آمد خويشتن را از بام بينداخت شيخ اشارت كرد در هوا معلق بماند باز دست فرو كردند و او را بر بام كشيدند بنگريستند دامن او در ميخي ضعيف آويخته بود.
نقل است كه مالك دينار وقتي در سايهي درختي خفته بود ماري آمده بود و يك شاخ نرگس در دهان گرفته و او را باد ميكرد.
وقتي رابعهی عدويه بعزم حج در باديه ميرفت درميان باديه خر بمرد مردمان گفتند اين بار تو ما برداريم گفت شما برويد كه من بر توكل شما نيامدهام مردمان برفتند رابعه تنها بماند سر بركرد گفت الهي پادشاهان چنين كنند با عورتي غريب عاجز مرا بخانهي خود خواندي پس درميان راه خر مرا مرگ دادي و مرا به بيابان تنها بگذاشتي هنوز اين مناجات تمام نكرده بود كه خر بجنبيد و برخاست رابعه بار بر وي نهاد و برفت.
نقل است كه وقتي ديگر رابعه بمكه ميرفت درميان راه كعبه را ديد كه باستقبال او آمد رابعه گفت مرا ربالبيت ميبايد بيت چه كنم.
نقل است كه بايزيد در راه اشتري داشت زاد و راحلهي خود بر آنجا نهاده بود كسي گفت بيچاره آن اشتري كه بار بسيار است برو و اين ظلمي تمام است بايزيد چون اين سخن بكرات از او بشنود گفت اي جوانمرد بردارندهي بار اشترك نيست فرو نگريست تا بار بر پشت اشتر هست بار به يك بَدَست3 از پشت اشتر برتر ديد او را از گراني هيچ خبر نبود گفت سبحان الله چه عجب كاري است. بايزيد گفت اگر حقيقت حال خود از شما پنهان دارم زبان ملامت دراز كنيد و اگر مكشوف گردانم حوصلهي شما طاقت ندارد با شما چه بايد كرد ...
1ـ مثلاً از قبيل حكايتهاي ذيل كه شيخ عطار در جلد اول تذكرةالاولياء (صفحهي 153 چاپ لندن) در ذكر بايزيد بسطامي ميگويد : «نقل است كه روزي يكي درآمد و از حيا مسئلهاي پرسيد. شيخ جواب داد آن كس آب شد. مردي درآمد آبي زرد ديد. ايستاده گفت يا شيخ اين چيست؟ گفت يكي درآمد و سئوالي از حيا كرد و من جواب دادم طاقت نداشت چنين آب شد از شرم.»
2ـ «رسالةالوجود» مير سيد شريف جرجاني ، چاپ حضرت آقاي حاج سيد نصرالله تقوي.
3ـ بَدَست = وجب ـ و ...
🔸 البته از نظر تحليل علمي بايستي بين چيزهاي غيرممكن1 كه بحكم عقل و علم و منطق و قوانين عالم شهود بصراحت ممتنع است و چيزهاي ممكن كه يك قسم توضيح و توجيه علمي و طبيعي دارد بايد فرق گذاشت مثلاً قسمتي از كرامات منسوب باوليا مطابق با اصول و قواعدي است كه در معرفةالنفس و فن تحليل و تجزيهي قواي روحي محرز و مقرر است از قبيل معالجه از راه عقيده و ايمان و توجه و تلقين فكر و تصرف در اراده و اشراف بر خواطر و نيز القاء و تلقين تحت تأثير خواب مغناطيسي و امثال آن كه هر كس بدقت در كتب عرفا و دستورهاي آنها بمبتديان اهل سلوك بنگرد برميخورد كه چگونه مطابق اصول و موازين علمالنفس مريد را مستعد اخذ تلقين ميسازند مثلاً غالباً دستور اينست كه مريد بايد با مراقبت تام و توجه كاملِ حواس به يك مركز بكوشد كه ذكري را كه از طرف مرشد باو داده شده يا شخص مرشد را كاملاً در ذهن خود حاضر داشته باشد بطوري كه همهي قواي فكري او در آن ذكر يا در شخص مرشد مثل ملك حافظ هميشه با او باشد و در هر حال و در همهجا از او منفك نباشد بالاخره اين توجه شديد باندازهاي دوام بيابد كه مريد و مرشد را در همهي خلق و در همهي اشياء حاضر و ناظر ببيند تا بمقام «فناي در مرشد» برسد و چون اين تمرين حاصل شد و روح مريد با مرشد اتصال يافت همين تمرين را با مراقبت تام و تحت راهنمايي و ارشاد مرشد نسبت بقطب يعني پيشوايي كه مرشد دستگير از مشايخ طريقهی اوست بجا بياورد تا بمقام «فناي در قطب» برسد بعد بهمين طريق «فناي در پيغمبر» براي او حاصل شود و بالاخره بمقام «فناء في الله» برسد و بطوري خود را در خدا مستغرق سازد كه خود از ميان برخيزد و در همهي اشياء جز خدا چيزي نبيند و بتحقيق بداند كه با غيرت وحدانيت وجود اغيار محال باشد و هر غيري كه در توهم آيد خيال بود چنانكه محققي گفته است :
هر ديده كه بر فطرت اول باشد يا آنكه بنور حق مكحل باشد
بيرون ز تو هر چه بيند اندر عالم نقش دومديده احول باشد2
براي نمونه چند فقره خوارق عادات و كرامات و امور غريبهيي كه بمشايخ بزرگ نسبت داده شده از بعضي كتب تراجم احوال عرفا التقاط نموده و در اينجا ثبت ميكنيم ...
حكايت بخط امام احمد مالكان ديدم كه نوشته بود كه زني را در مجلس شيخ در ميهنه حالتي پديد آمد خويشتن را از بام بينداخت شيخ اشارت كرد در هوا معلق بماند باز دست فرو كردند و او را بر بام كشيدند بنگريستند دامن او در ميخي ضعيف آويخته بود.
نقل است كه مالك دينار وقتي در سايهي درختي خفته بود ماري آمده بود و يك شاخ نرگس در دهان گرفته و او را باد ميكرد.
وقتي رابعهی عدويه بعزم حج در باديه ميرفت درميان باديه خر بمرد مردمان گفتند اين بار تو ما برداريم گفت شما برويد كه من بر توكل شما نيامدهام مردمان برفتند رابعه تنها بماند سر بركرد گفت الهي پادشاهان چنين كنند با عورتي غريب عاجز مرا بخانهي خود خواندي پس درميان راه خر مرا مرگ دادي و مرا به بيابان تنها بگذاشتي هنوز اين مناجات تمام نكرده بود كه خر بجنبيد و برخاست رابعه بار بر وي نهاد و برفت.
نقل است كه وقتي ديگر رابعه بمكه ميرفت درميان راه كعبه را ديد كه باستقبال او آمد رابعه گفت مرا ربالبيت ميبايد بيت چه كنم.
نقل است كه بايزيد در راه اشتري داشت زاد و راحلهي خود بر آنجا نهاده بود كسي گفت بيچاره آن اشتري كه بار بسيار است برو و اين ظلمي تمام است بايزيد چون اين سخن بكرات از او بشنود گفت اي جوانمرد بردارندهي بار اشترك نيست فرو نگريست تا بار بر پشت اشتر هست بار به يك بَدَست3 از پشت اشتر برتر ديد او را از گراني هيچ خبر نبود گفت سبحان الله چه عجب كاري است. بايزيد گفت اگر حقيقت حال خود از شما پنهان دارم زبان ملامت دراز كنيد و اگر مكشوف گردانم حوصلهي شما طاقت ندارد با شما چه بايد كرد ...
1ـ مثلاً از قبيل حكايتهاي ذيل كه شيخ عطار در جلد اول تذكرةالاولياء (صفحهي 153 چاپ لندن) در ذكر بايزيد بسطامي ميگويد : «نقل است كه روزي يكي درآمد و از حيا مسئلهاي پرسيد. شيخ جواب داد آن كس آب شد. مردي درآمد آبي زرد ديد. ايستاده گفت يا شيخ اين چيست؟ گفت يكي درآمد و سئوالي از حيا كرد و من جواب دادم طاقت نداشت چنين آب شد از شرم.»
2ـ «رسالةالوجود» مير سيد شريف جرجاني ، چاپ حضرت آقاي حاج سيد نصرالله تقوي.
3ـ بَدَست = وجب ـ و ...