porsewhãye mã az Bahãiãn 2.pdf
77.4 KB
🔶پرسشهای ما از بهائیان
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
bãyad az gomrãhãn jodã gardid 1-2.pdf
84.9 KB
🔶 بايد از گمراهان جدا گرديد
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پیمان)
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پیمان)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
1) ثميستوكليس ـ تکهی 16
🔸 ثميستوكليس چون بجايى رسيد كه ايمنى از گزند داشت نخست بنزد آرتابان1 كه فرمانده هزار سپاهى (سرهزاره) بود رفته باو چنين گفت : من يك تن يونانى هستم كه مىخواهم نزد پادشاه رفته سخنانى باو بگويم كه خود او خواستار است و بکارهاى پادشاهى او سودمند مىباشد. آرتابان پاسخ داده گفت : «اى مرد بيگانه! هر مردمى قانون جداگانه دارند و نزد هر مردمى يك چيز ديگرى پسنديده مىباشد ليكن تنها يك چيز در همه جا پسنديده است كه هر مردمى بايد دربند قانونهاى خود باشند. بما چنين گفتهاند كه يونانيان بيش از هر چيز آزادى و برابرى را گرامى مىدارند ولى نزد ما گرامیترين و والاترين قانون آنست كه پادشاه را بزرگترين نگاهدارندهی جهان شمرده او را بپرستيم و برو نماز ببريم. كنون اگر خواهيد توانست كه با قانون ما رفتار نموده پيشِ روى پادشاه ما بخاك بيفتى در آن حال مىتوانى او را ببينى و هم مىتوانى سخنهاى خود را باو بگويى. ولى اگر انديشهی تو جز از اين باشد در اين حال بايد كسان ديگرى را براى ميانجيگرى پيدا كنى زيرا اين از عادت ما مردم ايران بيرونست كه پادشاه بكسى كه در برابر او بزمين نخواهد افتاد اجازهی رسيدن بپيش خود بدهد». ثميستوكليس سخنان او را شنيده چنين پاسخ گفت : «من كه باينجا آمدهام تا شكوه و بزرگى پادشاه را هرچه بيشتر سازم هرآينه از فرمانبردارى قانون سر باز نخواهم زد زيرا اين فرمانبردارى مايهی خرسندى آن خدايیست كه آن كشور را بزرگ گردانيده و باين پايه رسانيده بلكه كوششهايى نيز خواهم كرد كه نمازبرندگان بر پادشاه هرچه بيشتر گردد.» آرتابان پرسيد : آيا بپادشاه بگويم شما كيستيد؟.. زيرا آنچه از گفتارتان پيداست شما آدمى عادى نمىباشيد! ثميستوكليس پاسخ داد : «كسى جز از خود پادشاه اين مطلب را بايد نداند.» اين داستانیست كه فانياس مىگويد. اراتوسثنيس2 اين جمله را هم برو مىافزايد كه زن ارتريا3 كه آرتابان او را نگاهداشته بود ميانجيگرى كرد تا ثميستوكليس خود را به آرتابان رسانيده گفتگو نمود.
بارى چون او نزد پادشاه رسيد سر فرود آورد همچنان خاموش بايستاد تا آنگاه كه پادشاه بترجمان دستور داده ازو پرسيد : تو كيستى؟ او بپاسخ برخاسته گفت : اى پادشاه! من ثميستوكليس آتنى هستم كه يونانيان مرا دور راندهاند. اگرچه بديهاى بسيار به ايرانيان كردهام ليكن نيكيهايم نيز كم نيست زيرا من بودم كه يونانيان را بازداشته نگزاردم از دنبال ايرانيان بتازند زيرا پس از آنكه برهايى كشور خود كوشيده و فيروزمند گرديده بودم بايستى بر ايرانيان مهربانى دريغ نسازم. همشهريان خود من ديدهاند كه من چه نيكيها به ايران كردهام كنون شما بآنان نمودار سازيد كه چگونه بپاداش نيكى بيشتر مىكوشيد تا بفرمان راندن و چيرگى نشان دادن. اگر شما مرا آزاد كنيد يك ياورى را ازآن خودتان آزاد ساختهايد و اگر نابودم گردانيد يك دشمنى را ازآن يونان نابود گردانيدهايد. همچنين سخن از خواست خدا بميان آورده خوابى كه در خانهی نیكوگينيس ديده بود بازگفت. نيز فرمانى را كه بدستيارى كاهن دودنا4 از زيوس يافته بود بدين مضمون : نزد كسى رو كه نام مرا دارد بازنمود و گفت چنين دانسته كه پادشاه و زيوس هر دو بزرگ هستند و هر دو پادشاه مىباشند.
پادشاه خاموشانه بسخن او گوش مىداد و با آنكه از دلاورى و سنگينى او در شگفت بود اين هنگام هيچ پاسخى باو نگفت. ولى چون با نزديكان و رازداران خود فرانشست شادى بسيار نموده از خوشى بخت خود خرسندى داشت و بخداى خود آريمانوس5 سپاس گزارده خواستار مىشد كه دلهاى همهی دشمنان او را همچون دلهاى يونانيان گرداند كه مردان دلير و كاردان را از ميان خود بيرون كرده دور برانند. سپس قربانيها براى خدايان گزارد و از شادى به بادهگسارى برنشست و چندان دلشاد بود كه شب هنگام خواب نيز خوددارى نتوانسته سه بار از ميان خواب داد زد : ثميستوكليس آتنى كنون در دست من است.
1ـ Artabanus
2ـ Eratosthnese
3ـ Eretria
4ـ Dodona
5ـ ايرانيان خدايى بنام آريمانوس نداشتهاند. اين همان كلمهی «اهرمن» است كه بگوش پلوتارخ رسيده و آن را نام خدايى پنداشته و در اينجا بكار برده و از اينجا مىتوان دانست كه دستبردهايى در داستانها شده است.
1) ثميستوكليس ـ تکهی 16
🔸 ثميستوكليس چون بجايى رسيد كه ايمنى از گزند داشت نخست بنزد آرتابان1 كه فرمانده هزار سپاهى (سرهزاره) بود رفته باو چنين گفت : من يك تن يونانى هستم كه مىخواهم نزد پادشاه رفته سخنانى باو بگويم كه خود او خواستار است و بکارهاى پادشاهى او سودمند مىباشد. آرتابان پاسخ داده گفت : «اى مرد بيگانه! هر مردمى قانون جداگانه دارند و نزد هر مردمى يك چيز ديگرى پسنديده مىباشد ليكن تنها يك چيز در همه جا پسنديده است كه هر مردمى بايد دربند قانونهاى خود باشند. بما چنين گفتهاند كه يونانيان بيش از هر چيز آزادى و برابرى را گرامى مىدارند ولى نزد ما گرامیترين و والاترين قانون آنست كه پادشاه را بزرگترين نگاهدارندهی جهان شمرده او را بپرستيم و برو نماز ببريم. كنون اگر خواهيد توانست كه با قانون ما رفتار نموده پيشِ روى پادشاه ما بخاك بيفتى در آن حال مىتوانى او را ببينى و هم مىتوانى سخنهاى خود را باو بگويى. ولى اگر انديشهی تو جز از اين باشد در اين حال بايد كسان ديگرى را براى ميانجيگرى پيدا كنى زيرا اين از عادت ما مردم ايران بيرونست كه پادشاه بكسى كه در برابر او بزمين نخواهد افتاد اجازهی رسيدن بپيش خود بدهد». ثميستوكليس سخنان او را شنيده چنين پاسخ گفت : «من كه باينجا آمدهام تا شكوه و بزرگى پادشاه را هرچه بيشتر سازم هرآينه از فرمانبردارى قانون سر باز نخواهم زد زيرا اين فرمانبردارى مايهی خرسندى آن خدايیست كه آن كشور را بزرگ گردانيده و باين پايه رسانيده بلكه كوششهايى نيز خواهم كرد كه نمازبرندگان بر پادشاه هرچه بيشتر گردد.» آرتابان پرسيد : آيا بپادشاه بگويم شما كيستيد؟.. زيرا آنچه از گفتارتان پيداست شما آدمى عادى نمىباشيد! ثميستوكليس پاسخ داد : «كسى جز از خود پادشاه اين مطلب را بايد نداند.» اين داستانیست كه فانياس مىگويد. اراتوسثنيس2 اين جمله را هم برو مىافزايد كه زن ارتريا3 كه آرتابان او را نگاهداشته بود ميانجيگرى كرد تا ثميستوكليس خود را به آرتابان رسانيده گفتگو نمود.
بارى چون او نزد پادشاه رسيد سر فرود آورد همچنان خاموش بايستاد تا آنگاه كه پادشاه بترجمان دستور داده ازو پرسيد : تو كيستى؟ او بپاسخ برخاسته گفت : اى پادشاه! من ثميستوكليس آتنى هستم كه يونانيان مرا دور راندهاند. اگرچه بديهاى بسيار به ايرانيان كردهام ليكن نيكيهايم نيز كم نيست زيرا من بودم كه يونانيان را بازداشته نگزاردم از دنبال ايرانيان بتازند زيرا پس از آنكه برهايى كشور خود كوشيده و فيروزمند گرديده بودم بايستى بر ايرانيان مهربانى دريغ نسازم. همشهريان خود من ديدهاند كه من چه نيكيها به ايران كردهام كنون شما بآنان نمودار سازيد كه چگونه بپاداش نيكى بيشتر مىكوشيد تا بفرمان راندن و چيرگى نشان دادن. اگر شما مرا آزاد كنيد يك ياورى را ازآن خودتان آزاد ساختهايد و اگر نابودم گردانيد يك دشمنى را ازآن يونان نابود گردانيدهايد. همچنين سخن از خواست خدا بميان آورده خوابى كه در خانهی نیكوگينيس ديده بود بازگفت. نيز فرمانى را كه بدستيارى كاهن دودنا4 از زيوس يافته بود بدين مضمون : نزد كسى رو كه نام مرا دارد بازنمود و گفت چنين دانسته كه پادشاه و زيوس هر دو بزرگ هستند و هر دو پادشاه مىباشند.
پادشاه خاموشانه بسخن او گوش مىداد و با آنكه از دلاورى و سنگينى او در شگفت بود اين هنگام هيچ پاسخى باو نگفت. ولى چون با نزديكان و رازداران خود فرانشست شادى بسيار نموده از خوشى بخت خود خرسندى داشت و بخداى خود آريمانوس5 سپاس گزارده خواستار مىشد كه دلهاى همهی دشمنان او را همچون دلهاى يونانيان گرداند كه مردان دلير و كاردان را از ميان خود بيرون كرده دور برانند. سپس قربانيها براى خدايان گزارد و از شادى به بادهگسارى برنشست و چندان دلشاد بود كه شب هنگام خواب نيز خوددارى نتوانسته سه بار از ميان خواب داد زد : ثميستوكليس آتنى كنون در دست من است.
1ـ Artabanus
2ـ Eratosthnese
3ـ Eretria
4ـ Dodona
5ـ ايرانيان خدايى بنام آريمانوس نداشتهاند. اين همان كلمهی «اهرمن» است كه بگوش پلوتارخ رسيده و آن را نام خدايى پنداشته و در اينجا بكار برده و از اينجا مىتوان دانست كه دستبردهايى در داستانها شده است.
🔶 در پیرامون ادبیات
🔸 بكساني كه این «رشته گفتارها» را مخالف باورهايشان مييابند يادآوري ميكنيم كه به يك بار خواندن آن بس نكنند. «اينها» همچون ديگر نوشتههاي نويسنده از روي جستجو ، فهم و انديشه فراهم آمده. چون مطالب نو و بگوشها ناآشناست ميبايد با انديشه و دقت خوانده شده و در هر موضوعي بداوري خرد بازگشت و فريب هياهو را نخورد.
«نوشتهها» خود گويا و رساست. اينست ما بسخن ديگري نياز نديده خوانندگان را «با نوشتهها و همچنین اندیشه و داوری خرد آزاد» تنها میگزاریم.
کانال پاکدینی
🔸 بكساني كه این «رشته گفتارها» را مخالف باورهايشان مييابند يادآوري ميكنيم كه به يك بار خواندن آن بس نكنند. «اينها» همچون ديگر نوشتههاي نويسنده از روي جستجو ، فهم و انديشه فراهم آمده. چون مطالب نو و بگوشها ناآشناست ميبايد با انديشه و دقت خوانده شده و در هر موضوعي بداوري خرد بازگشت و فريب هياهو را نخورد.
«نوشتهها» خود گويا و رساست. اينست ما بسخن ديگري نياز نديده خوانندگان را «با نوشتهها و همچنین اندیشه و داوری خرد آزاد» تنها میگزاریم.
کانال پاکدینی
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست یکم : معني «ادبيات» و تاريخچهي آن واژه
تکهی 1
🔸 از دستهي بدخواهان بارها سخن راندهايم و شما آنها را ميشناسيد. چيزي كه ميبايد بدانيد آنست كه در هر رشته از كارهاي كشور ، آنان دست داشتهاند و در همهجا زهر خود را فروريختهاند. از جمله فرهنگ و كارهاي فرهنگي ميدانگاه پهني براي كوششهاي بدخواهانهی آنان بوده كه ميبايد گفت راهي نزديك و يكسر براي آشفتن انديشهها و آلودن خيمهاي[خصلت] مردم در دست داشتهاند.
در اين زمينه يكي از دستاويزهاي آنان «ادبيات» بوده و خود داستانيست كه در اين زمينه به چه نيرنگهايي برخاستهاند. من ميخواهم در اين زمينه چند نشست گفتگو كنيم و در اين نشست سخن ما از معني «ادبيات» و از تاريخچهي شگفتي كه اين واژه پيدا كرده خواهد بود.
«ادبيات» چيست؟.. «ادب» واژهی عربيست و ما ميبايد معني آن را از كتابهاي عربي بجوييم. آنچه من ميدانم «ادب» درميان عرب باين معني ميبوده كه كسي سخنانش آراسته باشد. همه ميدانيم كه سخن به دو گونه تواند بود : يكي بيآرايش و ساده همچون سخنان روستاييان و بازاريان و ديگران. ديگري آراسته همچون گفتار سخنرانان و شاعران و نويسندگان. خود شما يك بار سخن ساده رانيد و يك بار دربند آراستن آن بوده باستواري و شيواييش كوشيد و يا آرايشهايي ـ از سجع ، جناس ، تشبيه ، مثل و مانند اينها ـ بآن افزاييد. اين آراستن سخن يا سخنآرايي نامش «ادب» ميبوده.
اين هم نخست ساده ميبوده و اندازه ميداشته. مثلاً اين سخن كه در كتابها بنام امام علي بن ابيطالب نوشته شده : «لاتكن حلواً ْفتأكل و لامراً فتلفظ» سخني آراسته بوده. ميخواسته بگويد : «نه چندان نرمخو باش كه زبونت گيرند و نه چندان تندخو باش كه ازت دوري گزينند». اين معني را با مثلي توأم گردانيده چنين گفته : «شيرين مباش كه بخورندت و تلخ مباش كه دور اندازندت». در يك جملهي كوتاه ، هم معني را رسانيده و هم مثلي كه بجاي دليلست برايش ياد كرده. آنگاه جمله نيز استوار و شيواست.
در آغاز اسلام بيشتر مسلمانان به پيروي از قرآن و گفتههاي پيغمبر بكوتاهي و پرمغزي سخنان خود كوشيدندي و گفتههاشان آراسته و استوار بودي.
در تاريخ ايران ما مثلي ديگر براي اين معني پيدا ميكنيم : رستم سپهبد خراسان كه در قادسيه آن جنگ تاريخي را با عرب كرد و شكست خورد و كشته شد ، از كساني ميبوده كه سخنان خود را با مثل ميآراسته. از جمله در همان داستان قادسيه ، پيش از جنگ ، هنگامي كه نمايندگان عرب براي گفتگو بنزد او آمدند ، رستم با آنان بسخن پرداخته چنين گفت :
داستان ما با شما داستان آن باغبانست كه روزي در باغ درميان تاكها شغالي ديد كه از انگورها ميخورد. باكي ننموده با خود گفت : مگر يك شغال چه اندازه انگور تواند خورد؟!. ليكن فردا ديد آن شغال بشغالان ديگر آگاهي داده و آنها دسته بسته رو بباغ آوردهاند. اينبود دست بچماق برده بر سر شغالان تاخت و آنان را از باغ بيرون گردانيد. شما نيز كشوري خشك و بيبار ميداريد و كساني از شما بخاك ما آمدند و در جاهاي سبز و بارده نشيمن ساختند. ما باك ننموده گفتيم : گروه كميند و چه زياني بما خواهند داشت؟!. ولي همانا كه آنان خوشيهاي خاك ما را بشما آگاهي دادهاند و از آن بوده كه بدينسان دسته بسته تاخت آوردهايد.
خود جملههاي فارسي رستم از ميان رفته. ما ترجمهی عربي آن را در كتاب طبري مييابيم و من هرچه از خواندن آن كتاب بيادم مانده بوده بشما بازگفتم. با اينهمه ديگر گردانيها ، آراستگي و شيريني سخنان از ميان نرفته و خود مثل نيكي براي معني «ادب» ميباشد.
اينها چيزهاي سادهايست. اين گويندگان خواستشان بازنمودن معنيها ميبوده و در آن ميان آرايشهايي بسخن خود ميافزودهاند. ليكن سپس كساني برخاستهاند كه آن را از سادگي بيرون بردهاند و «فنوني» براي آن از معاني و بيان و بديع و عروض و قافيه و مانند اينها پديد آوردهاند كه «علوم ادبيه» ناميدهاند.
اين بار سخنآرايي ـ يا بهتر گوييم : بازي كردن با سخن خود خواستي[=مقصودی] گرديده. كساني بسخن ميپرداختهاند ـ چه با شعر و چه با نثر ـ تنها براي اينكه آن را بيارايند.
هرچه از آغاز اسلام دورتر ميشدهاند و خردها سستتر ميگرديده اين سخنبازي برواج ميافزوده است. صدها بلكه هزارها قصيده و كتاب بيهوده بيرون ريختهاند كه از نمونههاي آنها «قصيدههاي بديعيه»1 و مقامات حريري است.
1ـ يك رشته قصيدههايي بوده كه شاعر خواسته در هر بيتي يكي از «محسنات بديع» را بكار برد و برخي از آنها تا يكصد و پنجاه بيت بوده.
نشست یکم : معني «ادبيات» و تاريخچهي آن واژه
تکهی 1
🔸 از دستهي بدخواهان بارها سخن راندهايم و شما آنها را ميشناسيد. چيزي كه ميبايد بدانيد آنست كه در هر رشته از كارهاي كشور ، آنان دست داشتهاند و در همهجا زهر خود را فروريختهاند. از جمله فرهنگ و كارهاي فرهنگي ميدانگاه پهني براي كوششهاي بدخواهانهی آنان بوده كه ميبايد گفت راهي نزديك و يكسر براي آشفتن انديشهها و آلودن خيمهاي[خصلت] مردم در دست داشتهاند.
در اين زمينه يكي از دستاويزهاي آنان «ادبيات» بوده و خود داستانيست كه در اين زمينه به چه نيرنگهايي برخاستهاند. من ميخواهم در اين زمينه چند نشست گفتگو كنيم و در اين نشست سخن ما از معني «ادبيات» و از تاريخچهي شگفتي كه اين واژه پيدا كرده خواهد بود.
«ادبيات» چيست؟.. «ادب» واژهی عربيست و ما ميبايد معني آن را از كتابهاي عربي بجوييم. آنچه من ميدانم «ادب» درميان عرب باين معني ميبوده كه كسي سخنانش آراسته باشد. همه ميدانيم كه سخن به دو گونه تواند بود : يكي بيآرايش و ساده همچون سخنان روستاييان و بازاريان و ديگران. ديگري آراسته همچون گفتار سخنرانان و شاعران و نويسندگان. خود شما يك بار سخن ساده رانيد و يك بار دربند آراستن آن بوده باستواري و شيواييش كوشيد و يا آرايشهايي ـ از سجع ، جناس ، تشبيه ، مثل و مانند اينها ـ بآن افزاييد. اين آراستن سخن يا سخنآرايي نامش «ادب» ميبوده.
اين هم نخست ساده ميبوده و اندازه ميداشته. مثلاً اين سخن كه در كتابها بنام امام علي بن ابيطالب نوشته شده : «لاتكن حلواً ْفتأكل و لامراً فتلفظ» سخني آراسته بوده. ميخواسته بگويد : «نه چندان نرمخو باش كه زبونت گيرند و نه چندان تندخو باش كه ازت دوري گزينند». اين معني را با مثلي توأم گردانيده چنين گفته : «شيرين مباش كه بخورندت و تلخ مباش كه دور اندازندت». در يك جملهي كوتاه ، هم معني را رسانيده و هم مثلي كه بجاي دليلست برايش ياد كرده. آنگاه جمله نيز استوار و شيواست.
در آغاز اسلام بيشتر مسلمانان به پيروي از قرآن و گفتههاي پيغمبر بكوتاهي و پرمغزي سخنان خود كوشيدندي و گفتههاشان آراسته و استوار بودي.
در تاريخ ايران ما مثلي ديگر براي اين معني پيدا ميكنيم : رستم سپهبد خراسان كه در قادسيه آن جنگ تاريخي را با عرب كرد و شكست خورد و كشته شد ، از كساني ميبوده كه سخنان خود را با مثل ميآراسته. از جمله در همان داستان قادسيه ، پيش از جنگ ، هنگامي كه نمايندگان عرب براي گفتگو بنزد او آمدند ، رستم با آنان بسخن پرداخته چنين گفت :
داستان ما با شما داستان آن باغبانست كه روزي در باغ درميان تاكها شغالي ديد كه از انگورها ميخورد. باكي ننموده با خود گفت : مگر يك شغال چه اندازه انگور تواند خورد؟!. ليكن فردا ديد آن شغال بشغالان ديگر آگاهي داده و آنها دسته بسته رو بباغ آوردهاند. اينبود دست بچماق برده بر سر شغالان تاخت و آنان را از باغ بيرون گردانيد. شما نيز كشوري خشك و بيبار ميداريد و كساني از شما بخاك ما آمدند و در جاهاي سبز و بارده نشيمن ساختند. ما باك ننموده گفتيم : گروه كميند و چه زياني بما خواهند داشت؟!. ولي همانا كه آنان خوشيهاي خاك ما را بشما آگاهي دادهاند و از آن بوده كه بدينسان دسته بسته تاخت آوردهايد.
خود جملههاي فارسي رستم از ميان رفته. ما ترجمهی عربي آن را در كتاب طبري مييابيم و من هرچه از خواندن آن كتاب بيادم مانده بوده بشما بازگفتم. با اينهمه ديگر گردانيها ، آراستگي و شيريني سخنان از ميان نرفته و خود مثل نيكي براي معني «ادب» ميباشد.
اينها چيزهاي سادهايست. اين گويندگان خواستشان بازنمودن معنيها ميبوده و در آن ميان آرايشهايي بسخن خود ميافزودهاند. ليكن سپس كساني برخاستهاند كه آن را از سادگي بيرون بردهاند و «فنوني» براي آن از معاني و بيان و بديع و عروض و قافيه و مانند اينها پديد آوردهاند كه «علوم ادبيه» ناميدهاند.
اين بار سخنآرايي ـ يا بهتر گوييم : بازي كردن با سخن خود خواستي[=مقصودی] گرديده. كساني بسخن ميپرداختهاند ـ چه با شعر و چه با نثر ـ تنها براي اينكه آن را بيارايند.
هرچه از آغاز اسلام دورتر ميشدهاند و خردها سستتر ميگرديده اين سخنبازي برواج ميافزوده است. صدها بلكه هزارها قصيده و كتاب بيهوده بيرون ريختهاند كه از نمونههاي آنها «قصيدههاي بديعيه»1 و مقامات حريري است.
1ـ يك رشته قصيدههايي بوده كه شاعر خواسته در هر بيتي يكي از «محسنات بديع» را بكار برد و برخي از آنها تا يكصد و پنجاه بيت بوده.
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
امروز يكی از گرفتاريها اينست كه چون سخنان پراكنده فراوان است ، بيشتر مردم ، در بيشتر موضوعها دو گونه شنيده و دو گونه بدل سپارده ، و اينست گيج و درمانده گرديدهاند.
(پرچم روزانه شمارهی ۶)
امروز شما اگر پيش كسی از ميهنپرستی گفتگو كنيد و اين سخنانی را كه نوشتيم برايش بگوييد همه را گوش دهد و چنين وانمايد كه خودش هم ميدانسته ،
بلكه چه بسا ايراد گرفته ميگويد : «ما مگر اينها را نميدانستيم؟!..»
سپس اگر سخن از ماديگری برانيد و چنين بگوييد : «آدم بايد زيرك باشد پول دربياورد و اعتنا بهيچ چيزي نكند» ،
يا اگر از شعرهای خيام و حافظ برايش بخوانيد : «اينجهان هيچست و پوچست ، بايد دم را غنيمت دانست و در فكر گذشته يا آينده نبود» ،
يا اگر گفتگو از صوفيگری كنيد كه : «آدم بايد دنيا را ترك كند و تنها در انديشهی تصفيهی نفس باشد»
بهمهی اينها نيز گوش دهد و هيچ نگويد : «اينها كجا و ميهنپرستی كجا؟!»
هيچ ايراد نگيرد كه اينها با زندگانی سازش ندارد ،
هيچ نپرسد : «آخر اين سخنان ضد هم برای چيست؟!..»
زيرا از بس سخنان درهم و متضاد شنيده كه از يكسو عادت گرفته و از سوی ديگر مغزش از كار افتاده و اساساً معنی درست اينها را نمیفهمد تا متضاد بودنش را بداند.
(پرچم روزانه شمارهی ۵۶)
(پرچم روزانه شمارهی ۶)
امروز شما اگر پيش كسی از ميهنپرستی گفتگو كنيد و اين سخنانی را كه نوشتيم برايش بگوييد همه را گوش دهد و چنين وانمايد كه خودش هم ميدانسته ،
بلكه چه بسا ايراد گرفته ميگويد : «ما مگر اينها را نميدانستيم؟!..»
سپس اگر سخن از ماديگری برانيد و چنين بگوييد : «آدم بايد زيرك باشد پول دربياورد و اعتنا بهيچ چيزي نكند» ،
يا اگر از شعرهای خيام و حافظ برايش بخوانيد : «اينجهان هيچست و پوچست ، بايد دم را غنيمت دانست و در فكر گذشته يا آينده نبود» ،
يا اگر گفتگو از صوفيگری كنيد كه : «آدم بايد دنيا را ترك كند و تنها در انديشهی تصفيهی نفس باشد»
بهمهی اينها نيز گوش دهد و هيچ نگويد : «اينها كجا و ميهنپرستی كجا؟!»
هيچ ايراد نگيرد كه اينها با زندگانی سازش ندارد ،
هيچ نپرسد : «آخر اين سخنان ضد هم برای چيست؟!..»
زيرا از بس سخنان درهم و متضاد شنيده كه از يكسو عادت گرفته و از سوی ديگر مغزش از كار افتاده و اساساً معنی درست اينها را نمیفهمد تا متضاد بودنش را بداند.
(پرچم روزانه شمارهی ۵۶)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
1) ثميستوكليس ـ تکهی 17
🔸 فردا بامداد بزرگان دربار را بار داده و ثميستوكليس را نزد خود خواند و چون او نزد وى مىرفت هيچگونه اميد نيكى نداشت و از همهجا نشانهاى نامهربانى پيدا بود. از جمله پاسبانان چون نام او را شنيدند بجلو دويده درشتى با وى نمودند و زبان ببدگويى باز داشتند. و چون بسراى پادشاه درآمد او را ديد كه نشسته و ديگران همه بر سر پا ايستادهاند و خاموشى سراسر سراى را فراگرفته. از پهلوى روكسانيس1 سرهزاره كه برمىگذشت آواز او را شنيد كه آهسته مىگفت : «اى مار حيلهگر يونانى! اين خود كاردانى پادشاه است كه تو را باينجا آورده.» و چون نزديك پادشاه رسيد بار ديگر بخاك افتاد. پادشاه بر او سلام گفته از روى مهر بسخن درآمد و چنين گفت : تو اكنون دويست تالنت از من طلب دارى و مىتوانى بخواهى. چرا [که] پاداشى كه براى پيدا كردن تو اعلان كرده بودم كنون بخود تو بايد داد. بدين سخنان باو دل مىداد و بسخن وامىداشت. سپس فرمان داد كه هر آنچه در پيرامون يونان و كارهاى آنجا مىانديشد آزادانه بگويد. ثميستوكليس گفت : سخن آدمى درست فرشهاى زيباى ايرانى را مىماند كه چون آن را باز كنى و بگسترانى پيكرههاى زيباى آن همگى نمايان است. ولى چون تا كنى يا بپيچانى همهی پيكرهها ناپديد گرديده پديدار نمىباشد2 از اين جهت او را نيز بايد مهلتى بدهند تا بسيج سخن كند. پادشاه را اين بسيار پسند افتاد و گفت هر اندازه مهلت كه مىخواهى بگو. ثميستوكليس يك سال گفت و در اين مدت زبان ايران را ياد گرفت كه بىآنكه ترجمانى نيازمند باشد با پادشاه گفتگوهايى كرد. نخست چنين پنداشته مىشد كه آن گفتگو جز در زمينهی كارهاى يونان نبوده ولى چون پياپىِ آن تغييرهايى در دربار پديد آمد و بسيارى از نزديكان پادشاه بر كنار كرده شدند از اينجا دانسته شد كه گفتگو در زمينهی اينان نيز بوده است. از اين جهت كسانى رشك بر وى برده دشمنى دريغ نمىداشتند. آن نوازشهايى كه دربارهی اين كرده مىشد كس ديگرى از بيگانگان آن را نديده بود. چنانكه پادشاه در خوشگذرانیهاى خود نيز او را همراه مىساخت و چه در اندرون ، چه در بيرون هميشه او را نزد خود داشت و رازهاى خويش را ازو پوشيده نمىداشت تا آنجا كه به وى اجازه داد كه مادر شاه را ديدار كرده با وى گفتگو نمايد. همچنين اجازه داد كه از درسهاى مجوسيان ياد بگيرد.
و چون بدستيارى دماراتوس3 ازو پرسيده شد كه چه خواهشى از پادشاه دارد تا بیدرنگ باو داده شود او پاسخ داده گفت : اين خواهش را دارم كه تاج شاهانه بر سرم گزارند و با آن تاج با شكوه و دبدبهی رسمى بشهر سارديس درآيم. مثرپااوستس4 كه پسر عموى پادشاه بود دست بسر او زده گفت : ولى اين سر مغزى را كه سزاوار تاج پادشاهى باشد ندارد. خود پادشاه نيز برآشفته او را دور راند و بر آن سر شد كه ديگر نوازشى باو نكند و نزد خود راه ندهد. ولى ثميستوكليس بار ديگر او را بر سر مهر آورد و بخشايشى ازو يافت. چنين گفتهاند كه در زمانهاى ديرتر هم هر زمان كه يك گفتگوى مهمى ميانهی ايرانيان با يونان پيش مىآمد و مىخواستند كسى را از يونانيان بدربار ايران بخوانند و بکار وادارند براى تشويق او چنين وعده مىدادند كه او را بدانسان گرانمايه بدارند كه ثميستوكليس را داشته بودند. نيز گفتهاند كه خود ثميستوكليس چون شكوه و فيروزبختى خود را مىديد كه هميشه كسانى در پيرامون او بودند و ميز او همواره آراسته مىبود در چنين هنگام روى بفرزندان خود كرده مىگفت : «فرزندان! اگر ما آن گزندها را نمىديديم پاك تباه مىشديم!» بسيارى از نويسندگان گفتهاند كه سه شهر را باو بخشيده بودند : ماگنيسيا5 ، مئوس6 ، لامپساكوس7 كه نان و گوشت و بادهی او از اين شهرها مىآمد. نيانثيس8 از مردم كوزيكوس و فانياس دو شهر ديگر را بر آنها مىافزايند. يكى پالايسكپسيس9 براى رخت او و ديگرى پرکوتى10 براى ابزارهاى خانهی او.
1ـ Roxanes
2ـ اين جملهها نيز ارزش تاريخى دارد ، زيرا از اين پيدا است كه در آن زمان باستان هم فرشهايى در ايران رواج داشته و در فرشها پيكرههاى زيبا مىنگاشتهاند. كسانى كه در تاريخچهی فرش ايران جستجو دارند از اين جملهها چشم نپوشند.
3ـ Demaratus داستان او در جاى ديگر خواهد آمد.
4ـ Mithropaustes
5ـ Magnesia
6ـ Myus
7ـ Lampsacus هر سه از شهرهاى آسياى كوچك مىباشند.
8ـ Neanthes
9ـ Palaescepsis
10ـ Percote
1) ثميستوكليس ـ تکهی 17
🔸 فردا بامداد بزرگان دربار را بار داده و ثميستوكليس را نزد خود خواند و چون او نزد وى مىرفت هيچگونه اميد نيكى نداشت و از همهجا نشانهاى نامهربانى پيدا بود. از جمله پاسبانان چون نام او را شنيدند بجلو دويده درشتى با وى نمودند و زبان ببدگويى باز داشتند. و چون بسراى پادشاه درآمد او را ديد كه نشسته و ديگران همه بر سر پا ايستادهاند و خاموشى سراسر سراى را فراگرفته. از پهلوى روكسانيس1 سرهزاره كه برمىگذشت آواز او را شنيد كه آهسته مىگفت : «اى مار حيلهگر يونانى! اين خود كاردانى پادشاه است كه تو را باينجا آورده.» و چون نزديك پادشاه رسيد بار ديگر بخاك افتاد. پادشاه بر او سلام گفته از روى مهر بسخن درآمد و چنين گفت : تو اكنون دويست تالنت از من طلب دارى و مىتوانى بخواهى. چرا [که] پاداشى كه براى پيدا كردن تو اعلان كرده بودم كنون بخود تو بايد داد. بدين سخنان باو دل مىداد و بسخن وامىداشت. سپس فرمان داد كه هر آنچه در پيرامون يونان و كارهاى آنجا مىانديشد آزادانه بگويد. ثميستوكليس گفت : سخن آدمى درست فرشهاى زيباى ايرانى را مىماند كه چون آن را باز كنى و بگسترانى پيكرههاى زيباى آن همگى نمايان است. ولى چون تا كنى يا بپيچانى همهی پيكرهها ناپديد گرديده پديدار نمىباشد2 از اين جهت او را نيز بايد مهلتى بدهند تا بسيج سخن كند. پادشاه را اين بسيار پسند افتاد و گفت هر اندازه مهلت كه مىخواهى بگو. ثميستوكليس يك سال گفت و در اين مدت زبان ايران را ياد گرفت كه بىآنكه ترجمانى نيازمند باشد با پادشاه گفتگوهايى كرد. نخست چنين پنداشته مىشد كه آن گفتگو جز در زمينهی كارهاى يونان نبوده ولى چون پياپىِ آن تغييرهايى در دربار پديد آمد و بسيارى از نزديكان پادشاه بر كنار كرده شدند از اينجا دانسته شد كه گفتگو در زمينهی اينان نيز بوده است. از اين جهت كسانى رشك بر وى برده دشمنى دريغ نمىداشتند. آن نوازشهايى كه دربارهی اين كرده مىشد كس ديگرى از بيگانگان آن را نديده بود. چنانكه پادشاه در خوشگذرانیهاى خود نيز او را همراه مىساخت و چه در اندرون ، چه در بيرون هميشه او را نزد خود داشت و رازهاى خويش را ازو پوشيده نمىداشت تا آنجا كه به وى اجازه داد كه مادر شاه را ديدار كرده با وى گفتگو نمايد. همچنين اجازه داد كه از درسهاى مجوسيان ياد بگيرد.
و چون بدستيارى دماراتوس3 ازو پرسيده شد كه چه خواهشى از پادشاه دارد تا بیدرنگ باو داده شود او پاسخ داده گفت : اين خواهش را دارم كه تاج شاهانه بر سرم گزارند و با آن تاج با شكوه و دبدبهی رسمى بشهر سارديس درآيم. مثرپااوستس4 كه پسر عموى پادشاه بود دست بسر او زده گفت : ولى اين سر مغزى را كه سزاوار تاج پادشاهى باشد ندارد. خود پادشاه نيز برآشفته او را دور راند و بر آن سر شد كه ديگر نوازشى باو نكند و نزد خود راه ندهد. ولى ثميستوكليس بار ديگر او را بر سر مهر آورد و بخشايشى ازو يافت. چنين گفتهاند كه در زمانهاى ديرتر هم هر زمان كه يك گفتگوى مهمى ميانهی ايرانيان با يونان پيش مىآمد و مىخواستند كسى را از يونانيان بدربار ايران بخوانند و بکار وادارند براى تشويق او چنين وعده مىدادند كه او را بدانسان گرانمايه بدارند كه ثميستوكليس را داشته بودند. نيز گفتهاند كه خود ثميستوكليس چون شكوه و فيروزبختى خود را مىديد كه هميشه كسانى در پيرامون او بودند و ميز او همواره آراسته مىبود در چنين هنگام روى بفرزندان خود كرده مىگفت : «فرزندان! اگر ما آن گزندها را نمىديديم پاك تباه مىشديم!» بسيارى از نويسندگان گفتهاند كه سه شهر را باو بخشيده بودند : ماگنيسيا5 ، مئوس6 ، لامپساكوس7 كه نان و گوشت و بادهی او از اين شهرها مىآمد. نيانثيس8 از مردم كوزيكوس و فانياس دو شهر ديگر را بر آنها مىافزايند. يكى پالايسكپسيس9 براى رخت او و ديگرى پرکوتى10 براى ابزارهاى خانهی او.
1ـ Roxanes
2ـ اين جملهها نيز ارزش تاريخى دارد ، زيرا از اين پيدا است كه در آن زمان باستان هم فرشهايى در ايران رواج داشته و در فرشها پيكرههاى زيبا مىنگاشتهاند. كسانى كه در تاريخچهی فرش ايران جستجو دارند از اين جملهها چشم نپوشند.
3ـ Demaratus داستان او در جاى ديگر خواهد آمد.
4ـ Mithropaustes
5ـ Magnesia
6ـ Myus
7ـ Lampsacus هر سه از شهرهاى آسياى كوچك مىباشند.
8ـ Neanthes
9ـ Palaescepsis
10ـ Percote
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست یکم : معني «ادبيات» و تاريخچهي آن واژه
تکهی 2
🔸 در اين باره ميدان سخن بسيار فراخست و من چون خواستم گفتگو از زبان عربي نيست گزارده ميگذرم. آنچه ميبايد بگويم آنست كه اين سخنبازي ، با همهي رواجش ، كاري بيارج شمارده ميشده (و ميبايست شمارده شود) ، و كساني كه بآنها ميپرداختهاند ، چه شاعران و چه ديگران ، آبرويي درميان خردمندان ، يا ارجي درميان مردم نميداشتهاند. مفتخوراني در شمار ديگر مفتخوران ميبودهاند.
اما در ايران ، در قرنهاي سوم و چهارم هجري ، شعر (بمعني امروزيش) و همچنان سجعسازي و سخنبازي ، از عربستان به ايران رسيده و بدانسان كه در عرب ميبوده درميان ايرانيان رواج گرفته. بلكه در اينجا شعر ، در سايهی پشتيبانيای كه از پادشاهان ديده ، پيشرفت تندي پيدا كرده و از آنچه درميان عرب ميبوده فزونتر گرديده كه سپس از اين داستان سخن خواهيم راند.
در اينجا نيز اين سخنبازي «ادب» ناميده شده و چون كساني از چگونگي شعر و سجع و مانند اينها بسخن ميپرداختهاند و سرگذشتهاي شاعران و داستانهاي آنان را گرد ميآوردهاند و كتابها مينوشتهاند ، اينها را نيز «ادبيات» خوانده كساني را كه بآنها ميپرداختهاند «اديب» نام دادهاند.
همچنان در اينجا نيز اين كار ارجي درميان مردم نميداشته و چه شاعران و چه «اديبان» در توده خوار ميبودهاند. مردم با فهم سادهي خود ، بيهودگي پيشه و هنر آنان را دريافته و از قافيهبافيها و سجعسازيهاشان نتيجهاي براي زندگاني تودهاي چشم نداشته بهايي بآنها نميدادهاند.
گاهي برخي از شاعران خود را بدرباري بسته مزدهاي گزاف براي ستايشگريها و ياوهگوييهاي خود ميگرفته و با فراخي زندگي بسر ميبردهاند. چنانكه آنان در شعرهاي خود باين نازيدهاند. در تذكرهها نيز ياد آنها كرده شده.
ولي اين دليل ارجمندي شعر و ادب نتواند بود. زيرا اين گونه شاعران از صد يكي نميبودهاند. آنان نيز ارجي نداشته جز در ردهي نديمان و مطربان شمرده نميشدهاند. از تاريخ بيهقي و كتابهاي ديگر نيك پيداست كه رفتار سلطان محمود و ديگر شاهان با شاعران دربار خود جز اين نميبوده كه در روزهاي عيد يا جشن ، چنانكه نوازندگان و رقصندگان هنر خود را مينمودهاند و از «عطاي» شاه بهره ميبردهاند ، شاعران نيز قصيده سراييده «صله» ميگرفتهاند. برخي نيز از شمار نديمان ميبودهاند كه در بزمهاي بادهخواري بوده با «بديهه»گوييهاي خود ، شاه را خشنود گردانيده پاداش درمييافتهاند.
از اينها گذشته ، آن شاهان چه نيكان و چه بدانشان ، كساني نميبودهاند كه گفتهها يا كردههاشان «حجت» باشد و ما آن را دليل چيزي گيريم. شاهاني ميبودهاند خودكام ، اختيارشان بيش از همه در دست هوس ميبوده. بويژه دربارهی «دهش» كه هيچ گونه باكي يا پروايي درميان نميبوده. بيحساب ميگرفتهاند و بيحساب ميدادهاند. بگفتهي تبريزيان «بادش ميآورده و بادش ميبرده».
در آن زمانها «گزافبخشي» كه بآن نامهاي بسياري ، از سخاوت ، جود ، عطا ، كرم و مانند اينها داده بودند. يكي از زابهاي[صفت] بسيار باياي[واجب] شاهان شمرده ميشده. شاعران در قصيدههاي خود آن را بشاهان يادآوري ميكردهاند و جملههاي گوناگون شگفتي بكار ميبردهاند.
گر دل و دست بحر و كان باشد دل و دست خدايگان باشد
***
قرار در كف آزادگان نگيرد مال چو صبر در دل عاشق چو آب در غربال
پادشاهي خودكام و گزافدِه ، در روز جشن و در بزم بادهخواري ، شاعري قصيده سراييده صد چاپلوسي ميكند ، نُه كرسي آسمان را زير پاي او گزارده دارا و جمشيد را از گور بركشيده دربان و پيشكار او ميگرداند ، درميان سخنان پياپي گزافدهي را باو يادآوري كرده نام حاتم و ديگران را بگوشش ميكشد. با چنين حالي اگر پادشاهي صلهی گزافي بشاعري دهد دليل هيچ چيزي نتواند بود. اينها بديهاي آن زمانست نه نيكيهاي آنها.
دربارهی اين صلهدِهي پادشاهان بشاعران ، داستاني در كتابي تازه ديدهام كه بهتر است برايتان بخوانم. يكي از كساني كه در آن زمانها بدهندگي شناخته شده و نامش همچون نام حاتم مثل گرديده معن بن زايدهی شيباني از اميران عرب بوده. اين مرد در زمان منصور خليفهی عباسي فرمانرواي سيستان شده و در آنجا كارهايي كرده و كشته گرديده. داستان آن را در تاريخ سيستان مينويسد و من اينك تكههايي را از آن ميخوانم :
نشست یکم : معني «ادبيات» و تاريخچهي آن واژه
تکهی 2
🔸 در اين باره ميدان سخن بسيار فراخست و من چون خواستم گفتگو از زبان عربي نيست گزارده ميگذرم. آنچه ميبايد بگويم آنست كه اين سخنبازي ، با همهي رواجش ، كاري بيارج شمارده ميشده (و ميبايست شمارده شود) ، و كساني كه بآنها ميپرداختهاند ، چه شاعران و چه ديگران ، آبرويي درميان خردمندان ، يا ارجي درميان مردم نميداشتهاند. مفتخوراني در شمار ديگر مفتخوران ميبودهاند.
اما در ايران ، در قرنهاي سوم و چهارم هجري ، شعر (بمعني امروزيش) و همچنان سجعسازي و سخنبازي ، از عربستان به ايران رسيده و بدانسان كه در عرب ميبوده درميان ايرانيان رواج گرفته. بلكه در اينجا شعر ، در سايهی پشتيبانيای كه از پادشاهان ديده ، پيشرفت تندي پيدا كرده و از آنچه درميان عرب ميبوده فزونتر گرديده كه سپس از اين داستان سخن خواهيم راند.
در اينجا نيز اين سخنبازي «ادب» ناميده شده و چون كساني از چگونگي شعر و سجع و مانند اينها بسخن ميپرداختهاند و سرگذشتهاي شاعران و داستانهاي آنان را گرد ميآوردهاند و كتابها مينوشتهاند ، اينها را نيز «ادبيات» خوانده كساني را كه بآنها ميپرداختهاند «اديب» نام دادهاند.
همچنان در اينجا نيز اين كار ارجي درميان مردم نميداشته و چه شاعران و چه «اديبان» در توده خوار ميبودهاند. مردم با فهم سادهي خود ، بيهودگي پيشه و هنر آنان را دريافته و از قافيهبافيها و سجعسازيهاشان نتيجهاي براي زندگاني تودهاي چشم نداشته بهايي بآنها نميدادهاند.
گاهي برخي از شاعران خود را بدرباري بسته مزدهاي گزاف براي ستايشگريها و ياوهگوييهاي خود ميگرفته و با فراخي زندگي بسر ميبردهاند. چنانكه آنان در شعرهاي خود باين نازيدهاند. در تذكرهها نيز ياد آنها كرده شده.
ولي اين دليل ارجمندي شعر و ادب نتواند بود. زيرا اين گونه شاعران از صد يكي نميبودهاند. آنان نيز ارجي نداشته جز در ردهي نديمان و مطربان شمرده نميشدهاند. از تاريخ بيهقي و كتابهاي ديگر نيك پيداست كه رفتار سلطان محمود و ديگر شاهان با شاعران دربار خود جز اين نميبوده كه در روزهاي عيد يا جشن ، چنانكه نوازندگان و رقصندگان هنر خود را مينمودهاند و از «عطاي» شاه بهره ميبردهاند ، شاعران نيز قصيده سراييده «صله» ميگرفتهاند. برخي نيز از شمار نديمان ميبودهاند كه در بزمهاي بادهخواري بوده با «بديهه»گوييهاي خود ، شاه را خشنود گردانيده پاداش درمييافتهاند.
از اينها گذشته ، آن شاهان چه نيكان و چه بدانشان ، كساني نميبودهاند كه گفتهها يا كردههاشان «حجت» باشد و ما آن را دليل چيزي گيريم. شاهاني ميبودهاند خودكام ، اختيارشان بيش از همه در دست هوس ميبوده. بويژه دربارهی «دهش» كه هيچ گونه باكي يا پروايي درميان نميبوده. بيحساب ميگرفتهاند و بيحساب ميدادهاند. بگفتهي تبريزيان «بادش ميآورده و بادش ميبرده».
در آن زمانها «گزافبخشي» كه بآن نامهاي بسياري ، از سخاوت ، جود ، عطا ، كرم و مانند اينها داده بودند. يكي از زابهاي[صفت] بسيار باياي[واجب] شاهان شمرده ميشده. شاعران در قصيدههاي خود آن را بشاهان يادآوري ميكردهاند و جملههاي گوناگون شگفتي بكار ميبردهاند.
گر دل و دست بحر و كان باشد دل و دست خدايگان باشد
***
قرار در كف آزادگان نگيرد مال چو صبر در دل عاشق چو آب در غربال
پادشاهي خودكام و گزافدِه ، در روز جشن و در بزم بادهخواري ، شاعري قصيده سراييده صد چاپلوسي ميكند ، نُه كرسي آسمان را زير پاي او گزارده دارا و جمشيد را از گور بركشيده دربان و پيشكار او ميگرداند ، درميان سخنان پياپي گزافدهي را باو يادآوري كرده نام حاتم و ديگران را بگوشش ميكشد. با چنين حالي اگر پادشاهي صلهی گزافي بشاعري دهد دليل هيچ چيزي نتواند بود. اينها بديهاي آن زمانست نه نيكيهاي آنها.
دربارهی اين صلهدِهي پادشاهان بشاعران ، داستاني در كتابي تازه ديدهام كه بهتر است برايتان بخوانم. يكي از كساني كه در آن زمانها بدهندگي شناخته شده و نامش همچون نام حاتم مثل گرديده معن بن زايدهی شيباني از اميران عرب بوده. اين مرد در زمان منصور خليفهی عباسي فرمانرواي سيستان شده و در آنجا كارهايي كرده و كشته گرديده. داستان آن را در تاريخ سيستان مينويسد و من اينك تكههايي را از آن ميخوانم :
rãsti parasti 1-5.pdf
135.4 KB
🔶 راستیپرستی
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پیمان)
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پیمان)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
مایهی بدبختی ایران (بلكه مایهی سراسر شرق) ، بیش از همه چیز ، اندیشههای كج و پراكنده است. ...
این اندیشههای پراكنده دو زیان بسیار بزرگی را دربر دارد :
زیرا از یكسو مردم را از هم میپراكند و پریشانی بمیان ایشان میاندازد ،
از سوی دیگر چون چیزهای پوچ و كجیست مردم را كوتاهاندیش میگرداند و خویهاشان پست و ناستوده میسازد.
(پرچم روزانه شمارهی ۶۹)
تا اندیشههای آشفته و مغزفرسا و این بدآموزیهای ارادهكش در میانست شما از هیچ كوششی نتیجه نخواهید برد.
*
این از چیست كه [در پیشامد شهریور ۲۰] افراد [سربازان و زیردستان] آنگونه و افسران اینگونه درآمدند؟!..
[افراد کمتر یکی نادرستی کرده اندیشهی گریز بدل راه نداده استوار ایستادند و افسران (بویژه رده های بالا) کمتر یکی درستکاری کرده پای ایستادگی استوار داشتند]
آیا این دلیل نیست كه علت درماندگیهای ایران این اندیشههای پراكنده میباشد كه بنام فلسفه یا ادبیات یا هر نام دیگری در كتابها و روزنامه ها نوشته میشود و كسان باسواد آنها را خوانده بیاد خود میسپارند
و بدینسان عزم و ارادهشان از كار میافتد؟!..
آیا دلیل آن نیست كه ما تا باین درد چاره نكنیم از هیچ كوششی نتیجه نخواهیم برداشت؟!..
(پرچم روزانه شمارهی ۸۵)
*
این اندیشههای پراكنده دو زیان بسیار بزرگی را دربر دارد :
زیرا از یكسو مردم را از هم میپراكند و پریشانی بمیان ایشان میاندازد ،
از سوی دیگر چون چیزهای پوچ و كجیست مردم را كوتاهاندیش میگرداند و خویهاشان پست و ناستوده میسازد.
(پرچم روزانه شمارهی ۶۹)
تا اندیشههای آشفته و مغزفرسا و این بدآموزیهای ارادهكش در میانست شما از هیچ كوششی نتیجه نخواهید برد.
*
این از چیست كه [در پیشامد شهریور ۲۰] افراد [سربازان و زیردستان] آنگونه و افسران اینگونه درآمدند؟!..
[افراد کمتر یکی نادرستی کرده اندیشهی گریز بدل راه نداده استوار ایستادند و افسران (بویژه رده های بالا) کمتر یکی درستکاری کرده پای ایستادگی استوار داشتند]
آیا این دلیل نیست كه علت درماندگیهای ایران این اندیشههای پراكنده میباشد كه بنام فلسفه یا ادبیات یا هر نام دیگری در كتابها و روزنامه ها نوشته میشود و كسان باسواد آنها را خوانده بیاد خود میسپارند
و بدینسان عزم و ارادهشان از كار میافتد؟!..
آیا دلیل آن نیست كه ما تا باین درد چاره نكنیم از هیچ كوششی نتیجه نخواهیم برداشت؟!..
(پرچم روزانه شمارهی ۸۵)
*
🔶 مگر فهم و دانش آزاد نیست؟!
(بخش یکم)
🔸 در جهان حقایقی هست كه هر كس باید آنها را بپذیرد ، و آنانكه گردن پیچند و نپذیرند روسفید نتوانند بود.
🔸آقای رئیس فرهنگ آن سعدی و حافظ كه شما آن همه هواداری از آنها نشان میدهید و وزارت فرهنگ كتابهای ایشان را بدست نورسان میدهد هردو آلوده و بیناموس بودهاند و در كتابهای خود آشكاره دم از سادهبازی و بیناموسی میزنند. آن باب پنجم گلستانست كه با صد بیشرمی نوشته شده و این شعرهای حافظست كه پردهی آزرم را دریده. چنین كسانی چه شایسته است كه كتابهاشان بدست جوانان داده شود؟!.. آخر پس غیرت و آزرم كجا رفته؟!.. من نمیدانم شماها در خوابید یا بیدار؟!.. نمیدانم چرا زشتی این كار را نمیفهمید؟!..
(بخش یکم)
🔸 در جهان حقایقی هست كه هر كس باید آنها را بپذیرد ، و آنانكه گردن پیچند و نپذیرند روسفید نتوانند بود.
🔸آقای رئیس فرهنگ آن سعدی و حافظ كه شما آن همه هواداری از آنها نشان میدهید و وزارت فرهنگ كتابهای ایشان را بدست نورسان میدهد هردو آلوده و بیناموس بودهاند و در كتابهای خود آشكاره دم از سادهبازی و بیناموسی میزنند. آن باب پنجم گلستانست كه با صد بیشرمی نوشته شده و این شعرهای حافظست كه پردهی آزرم را دریده. چنین كسانی چه شایسته است كه كتابهاشان بدست جوانان داده شود؟!.. آخر پس غیرت و آزرم كجا رفته؟!.. من نمیدانم شماها در خوابید یا بیدار؟!.. نمیدانم چرا زشتی این كار را نمیفهمید؟!..
magar fahmo dãnew ãzãd nist 1.pdf
83.5 KB
🔶مگر فهم و دانش آزاد نیست؟!
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
✴️گلچینی از کتاب پلوتارخ
شاید خواندن این کتاب ارجمند تاریخی را همه کس خوش ندارد. این کتاب داستان زندگانی برخی مردان تاریخی ایران و یونان و روم و تاریخ جنگهای این کشورهاست.
ولی ما به کسانی که از خواندن این کتاب دست بازداشتهاند پیشنهاد میکنیم باری داستان پناهنده گردیدن ثمیستوکلیس به دربار هخامنشی را از دست نداده بخوانند.
این داستان چندان پرآوازه است که ناپلئون هنگام تسلیم شدنش به انگلیسیان آن را بیاد سرکردهی انگلیسی میآورد و خواهان زینهار و نوازش ایشان میگردد.
شاید خواندن این کتاب ارجمند تاریخی را همه کس خوش ندارد. این کتاب داستان زندگانی برخی مردان تاریخی ایران و یونان و روم و تاریخ جنگهای این کشورهاست.
ولی ما به کسانی که از خواندن این کتاب دست بازداشتهاند پیشنهاد میکنیم باری داستان پناهنده گردیدن ثمیستوکلیس به دربار هخامنشی را از دست نداده بخوانند.
این داستان چندان پرآوازه است که ناپلئون هنگام تسلیم شدنش به انگلیسیان آن را بیاد سرکردهی انگلیسی میآورد و خواهان زینهار و نوازش ایشان میگردد.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
1) ثميستوكليس ـ تکهی 18
🔸 در آن هنگام كه او روانهی كنار دريا بود تا بزيان يونان تلاشى كند يكى از ايرانيان كه نام او ايپكسويس1 و خود حكمران فروگياى2 بالا بود انتظار او را مىكشيد كه نابودش گرداند و براى اين كار از مدتها پيش دستهاى از مردم پسيديا3 را آماده نموده و چنين دستور داده بود كه چون وى براى آسودن از فرسودگى راه شهرى كه در آن نزديكيها نهاده و «سرشير» نام داشت مىرسد در آنجا دست بكشتن او باز كنند. ولى ثميستوكليس هنگامى كه در نيمروزى خوابيده بود مادر خدايان نزد وى آمده چنين گفت : «اى ثميستوكليس از سرشير دورى گزين تا گرفتار پنجهی شير نباشى و براى اين آگاهى كه بتو مىدهم بايد دختر تو منسيپتوليما4 پرستار من باشد.» ثميستوكليس از اين خواب در شگفت شده سپاسها بر آن خداى مادر گزارد و براهنمايى او شاهراه را رها كرده و دورى زده راه ديگرى پيش گرفت و شباهنگام در ميان بيابانى فرود آمد. ليكن چون يكى از اسبهاى باركش او در راه بآب افتاده بار او همه تر گرديده بود چاكران او پردههايى را كه تر بود بياويختند تا خشك گردد. شباهنگام كه آن چند تن پسيدى بآنجا رسيدند در روشنايى ماه آن پردهها را ديده درست نشناختند كه چيست بلكه آنها را چادر ثميستوكليس پنداشته ناگهان با شمشيرهاى آخته بسوى آنها دويدند و پردهها را بالا زدند و در اين هنگام بود كه چاكران آنان را ديده گرفتارشان ساختند. بدينسان ثميستوكليس از خطر آسوده ماند و براى سپاسگزارى بر آن خداى مادينه كه مايهی رهايى او بود پرستشگاهى در شهر ماگنیسيا ساخته وقف آن خداى گردانيد و دختر خود منيسپتوليما را بپرستارى در آنجا برگماشت.
سپس چون بشهر سارديس درآمد بزيارت پرستشگاههاى خدايان در آنجا رفت و چون كار و سرگرمى براى خود نداشت بتماشاى عمارتهاى آنها مىپرداخت و آرايشهايى كه كرده بودند مىديد و هديههايى كه بخدايان آورده شده بود رسيدگى مىنمود. از جمله در پرستشگاه مادر خدايان در آنجا تنديس كوچكى از برنج از يك دوشيزه ببلندى دو ذراع دريافت كه بنام «آبكش» مىناميدند. اين تنديس را خود او زمانى كه در آتن ناظر آبها بود از رهگذر پولهايى كه بعنوان جريمه از كسانى كه آب تودهی انبوه را براى خوردن و گساردن خود مىبردند مىگرفت ساخته بود. از اين جهت از ديدن او در اين هنگام سخت دلگير گرديد و از آنسوى چون مىخواست اندازهی ارج و شكوه خود را كه نزد ايرانيان پيدا كرده بود بچشم يونانيان بكشد از اينجا با حكمران سارديس بگفتگو برخاست كه آن تنديس دوباره به آتن پس فرستاده شود. ولى حكمران از اين كار او سخت برآشفته چنين گفت : كه اين سخن او را براى آگاهى پادشاه خواهد نوشت. ثميستوكليس را ترس فراگرفته ناگزير شد هديههايى براى زنان و برگزيدگان حكمران بفرستد و از اين راه خشم او را فرونشاند و از آن پس هميشه با احتياط رفتار كرده سخت مىپاييد كه رشك و خشم ايرانيان را بهيجان نياورد. ثئوپومپوس مىنويسد : از اين پس ديگر بگردش هم نپرداخته در خانهى خود در ماگنیسيا به تنآسايى و گوشهنشينى پرداخت و زمان درازى در آنجا آسوده مىزيست كه هديهها از هر كسى باو رسيده نوازشها از مردم بهرهی او مىگرديد. بويژه از بزرگان ايران كه هيچگونه نوازش ازو دريغ نمىداشتند. در اين هنگام پادشاه نيز در آسياى درونى گرفتاريها پيدا كرده و هرگز به يونانيان نمىپرداخت تا ازو هم چشم كوشش و تلاشى داشته باشند.
1ـ Epixyes
2ـ Phrygia
3ـ Pisidia
4ـ Mnesiptolema
1) ثميستوكليس ـ تکهی 18
🔸 در آن هنگام كه او روانهی كنار دريا بود تا بزيان يونان تلاشى كند يكى از ايرانيان كه نام او ايپكسويس1 و خود حكمران فروگياى2 بالا بود انتظار او را مىكشيد كه نابودش گرداند و براى اين كار از مدتها پيش دستهاى از مردم پسيديا3 را آماده نموده و چنين دستور داده بود كه چون وى براى آسودن از فرسودگى راه شهرى كه در آن نزديكيها نهاده و «سرشير» نام داشت مىرسد در آنجا دست بكشتن او باز كنند. ولى ثميستوكليس هنگامى كه در نيمروزى خوابيده بود مادر خدايان نزد وى آمده چنين گفت : «اى ثميستوكليس از سرشير دورى گزين تا گرفتار پنجهی شير نباشى و براى اين آگاهى كه بتو مىدهم بايد دختر تو منسيپتوليما4 پرستار من باشد.» ثميستوكليس از اين خواب در شگفت شده سپاسها بر آن خداى مادر گزارد و براهنمايى او شاهراه را رها كرده و دورى زده راه ديگرى پيش گرفت و شباهنگام در ميان بيابانى فرود آمد. ليكن چون يكى از اسبهاى باركش او در راه بآب افتاده بار او همه تر گرديده بود چاكران او پردههايى را كه تر بود بياويختند تا خشك گردد. شباهنگام كه آن چند تن پسيدى بآنجا رسيدند در روشنايى ماه آن پردهها را ديده درست نشناختند كه چيست بلكه آنها را چادر ثميستوكليس پنداشته ناگهان با شمشيرهاى آخته بسوى آنها دويدند و پردهها را بالا زدند و در اين هنگام بود كه چاكران آنان را ديده گرفتارشان ساختند. بدينسان ثميستوكليس از خطر آسوده ماند و براى سپاسگزارى بر آن خداى مادينه كه مايهی رهايى او بود پرستشگاهى در شهر ماگنیسيا ساخته وقف آن خداى گردانيد و دختر خود منيسپتوليما را بپرستارى در آنجا برگماشت.
سپس چون بشهر سارديس درآمد بزيارت پرستشگاههاى خدايان در آنجا رفت و چون كار و سرگرمى براى خود نداشت بتماشاى عمارتهاى آنها مىپرداخت و آرايشهايى كه كرده بودند مىديد و هديههايى كه بخدايان آورده شده بود رسيدگى مىنمود. از جمله در پرستشگاه مادر خدايان در آنجا تنديس كوچكى از برنج از يك دوشيزه ببلندى دو ذراع دريافت كه بنام «آبكش» مىناميدند. اين تنديس را خود او زمانى كه در آتن ناظر آبها بود از رهگذر پولهايى كه بعنوان جريمه از كسانى كه آب تودهی انبوه را براى خوردن و گساردن خود مىبردند مىگرفت ساخته بود. از اين جهت از ديدن او در اين هنگام سخت دلگير گرديد و از آنسوى چون مىخواست اندازهی ارج و شكوه خود را كه نزد ايرانيان پيدا كرده بود بچشم يونانيان بكشد از اينجا با حكمران سارديس بگفتگو برخاست كه آن تنديس دوباره به آتن پس فرستاده شود. ولى حكمران از اين كار او سخت برآشفته چنين گفت : كه اين سخن او را براى آگاهى پادشاه خواهد نوشت. ثميستوكليس را ترس فراگرفته ناگزير شد هديههايى براى زنان و برگزيدگان حكمران بفرستد و از اين راه خشم او را فرونشاند و از آن پس هميشه با احتياط رفتار كرده سخت مىپاييد كه رشك و خشم ايرانيان را بهيجان نياورد. ثئوپومپوس مىنويسد : از اين پس ديگر بگردش هم نپرداخته در خانهى خود در ماگنیسيا به تنآسايى و گوشهنشينى پرداخت و زمان درازى در آنجا آسوده مىزيست كه هديهها از هر كسى باو رسيده نوازشها از مردم بهرهی او مىگرديد. بويژه از بزرگان ايران كه هيچگونه نوازش ازو دريغ نمىداشتند. در اين هنگام پادشاه نيز در آسياى درونى گرفتاريها پيدا كرده و هرگز به يونانيان نمىپرداخت تا ازو هم چشم كوشش و تلاشى داشته باشند.
1ـ Epixyes
2ـ Phrygia
3ـ Pisidia
4ـ Mnesiptolema
porsewhãye mã az Bahãiãn 1-2.pdf
101.4 KB
🔶پرسشهای ما از بهائیان
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 مگر فهم و دانش آزاد نیست؟!
(بخش دوم)
🔸ما به شاعران كتك نمیزنیم كه شما بیایید و نگزارید ، ما به آنان ایرادهای بسیار روشن میگیریم و شما كه دانشمندید باید آن ایرادها را بخوانید و بیندیشید كه اگر راست یافتید بپذیرید و با ما همدستی كنید و اگر راست نیافتید هر پاسخی كه میدانید بنویسید و به چاپ رسانید كه همگی بدانند. اینست راهی كه باید یك دانشمند پیش گیرد
🔸آیا این بخردانه است كه مردمان ، جهان را هیچ و پوچ پندارند و پروای آن نكنند؟! آیا درس دادن این سخنان به جوانان ریشهی كشور را كندن نیست؟!..
(بخش دوم)
🔸ما به شاعران كتك نمیزنیم كه شما بیایید و نگزارید ، ما به آنان ایرادهای بسیار روشن میگیریم و شما كه دانشمندید باید آن ایرادها را بخوانید و بیندیشید كه اگر راست یافتید بپذیرید و با ما همدستی كنید و اگر راست نیافتید هر پاسخی كه میدانید بنویسید و به چاپ رسانید كه همگی بدانند. اینست راهی كه باید یك دانشمند پیش گیرد
🔸آیا این بخردانه است كه مردمان ، جهان را هیچ و پوچ پندارند و پروای آن نكنند؟! آیا درس دادن این سخنان به جوانان ریشهی كشور را كندن نیست؟!..