پاکدینی ـ احمد کسروی
7.58K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست دوم : شعر سخنست و سخن بايد از روي نياز باشد
تکه‌ی 6

🔸 آن دانسته‌ايد كه ميرزا علي‌اكبر صابر كه شاعر ملانصرالدين مي‌بوده براي آنكه بي‌مزه بودن غزلهاي فارسي را برساند خود غزلي بتركي سروده كه همان «تشبيهات» شاعران ايراني را درباره‌ی زلف و چشم و ابرو و زَنَخ و بالاي يار در آن گنجانيده وآنگاه همانها را در يك نگاره (نقش) هويدا گردانيده كه بسيار زشت و ناستوده درآمده. شعرهاي او با آن نگاره در روزنامه‌ي ملانصرالدين و در «هوپ هوپ نامه» بچاپ رسيده. ما نيز بارها نگاره را با ترجمه فارسي آن شعرها در پيمان و پرچم چاپ كرده‌ايم. به هر حال آن كار صابر بسيار بجا بوده و خنكي غزلهاي ايراني را نيك رسانيده.
شنيدنيست كه گاهي كساني به صابر و همچنان بما كه شعرها و نگاره‌ی او را چاپ كرده‌ايم ايراد گرفته چنين گفته‌اند : «در تشبيه كه چيزي را ماننده‌ی چيزي مي‌شمارند ، نه اين خواسته مي‌شود كه اين چيز از هر باره آن چيز است. مثلاً ابرو كه مانند شمشير مي‌خوانند ، خواستشان آن نيست كه ابرو راستي را شمشيريست ، بلكه اينست كه تنها در كجي ماننده‌ی شمشير مي‌باشد». بگفته‌ی دانشمندان معاني و بيان : «در هر تشبيهي تنها وجه شبه منظور است» اينها را بارها گفته و نوشته‌اند.
ولي اين ايرادي بشاعر قفقازي يا بما نيست. بلكه ايرادي بخود شاعرانست. آن خود شاعران بوده‌اند كه پيروي از «قواعد معاني و بيان» نكرده‌اند.
شما اگر بشعرهاي شاعران ايران نگريد خواهيد ديد در «تشبيهات» آن چيز را از هر باره اين چيز دانسته‌اند. مثلاً ابرو را براستي شمشير شناخته خود را كشته‌ی آن نشان داده‌اند ، گودي زَنَخ را از هر باره آهويي شناخته شگفتي نموده‌اند كه آهو شكار مي‌كند. در همه‌چيز اين رفتار را نموده‌اند. در اين باره هزار شعر بگواهي توان آورد. ولي من چند شعري را كه گاهي كساني از ياران يادآوري كرده‌اند ياد مي‌كنم :
يوسف شنيده‌اي كه بچاهي اسير شد
اين يوسفيست بر زَنَخ آورده چاه را
*
مژگان يار بر دل زار آن كند كه كرد
تير زره‌شكاف تهمتن بر اشكبوس
*

چشمان و خطت بهمدگر پيوستند
بر قتل منِ دلشده محضر بستند
قاضي تو در اين مسئله فتوا چه دهي
خطيست پريشان و گواهان مستند
***
اشكي ز رُخم برون غلتيده
در گوش كشيده‌اي كه مرواريد است
در اين باره سخن بسيار توان راند. از باستان‌زمان گفته شده بوده : «دل عاشق در تن ديگريست». ما اين سخن را در نوشته‌هاي روميان و يونانيان نيز پيدا مي‌كنيم. معنايش اين بوده كه عاشق خود را بازد و اختياري از خود ندارد. اختيار او در دست معشوقه باشد. از اينجاست كه در فارسي معشوقه را دلبر و عاشق را دلباخته و دلداده گفته‌اند. ولي شعرا پنداشته‌اند كه معشوقه براستي دست بسينه‌ی عاشق خود يازد و دل او را از جايش كنده با خود برد. از اينجا صد گونه «مضمون» بافته و چنان دانسته‌اند كه هنري مي‌نمايند:
گفتم كه دلم هست به پيش تو گرو
دل باز ده آغاز مكن قصه‌ي نو
افشانه هزار دل زِهر حلقه‌ی زلف
گفتا دل خود بجوي بردار و برو
گاهي ديده‌ام شاعري شعري ساخته و چنين گفته : «اي دل اگر دلبر آمد تو را ببرد ، با او نرو ، او قاتل منست». از اين گونه چيزهاي خنك و بيخردانه بسيار است.
اين در بيشتر زبانها هست كه چون از كسي آزار بسيار ديدند گويند : «آدمي را مي‌كشد». درباره‌ی عشق نيز سوزشي كه عاشق از رهگذر بي‌پروايي معشوقه پيدا مي‌كند ، چون بيش از اندازه‌ی ديگر سوزشهاست چنين گويد : «مرا مي‌كشد». (دلبر مرا مي‌كشد). از همينجا دستاويز بدست شاعران افتاده ديگر بيا و هنگامه تماشا كن. صدها «مضمون» ساخته‌اند ، معشوقه را «قاتل» خوانده هميشه در آرزوي كشته شدن بوده‌اند :
وعده‌ی قتلم بفردا آن پري‌پيكر دهد باز مي‌ترسم كه فردا وعده‌ی ديگر دهد
همان سلمان كه گفتم وزير سلطان محمد صفوي مي‌بوده و با همه‌ی كارها و گرفتاريها بغزلگوييهاي ياوه مي‌پرداخته كه كشته گرديده يكي از شعرهايش اينست :
خوبرويان چو سر كشتن سلمان داريد
بهتر آنست كه انديشه‌ي او زود كنيد
در اين باره چندان پافشاري شده كه اگر كسي از بيگانگان فارسي ياد گيرد و اين شعرها را بخواند ولي از چگونگي آگاه نباشد خواهد پنداشت در ايران معشوقه‌ها شمشير بدست گرفته عاشقان خود را مي‌كشته‌اند ، بلكه بسياري از آنان سرهاي بريده‌ی عاششقان را بفتراك اسب خود مي‌بسته‌اند.
اينها همه دليلست كه ايرادي بگفته‌هاي شاعر قفقازي يا بكار او نيست بلكه ايراد بشاعران ايرانست. داستان شاعران در اين باره داستان آن بچه‌ايست كه مادرش گفت : «قربان چشمهاي باداميت بروم» و او چسبيد كه من بادام مي‌خواهم. شاعران همين كار را كرده‌اند.
میرزا علی‌اکبر صابر
یار پنداری شاعران
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس‌‌ ـ تکه‌ی 10

🔸 پس از اين زد و خورد سوارگان زمان درازى هيچيك از دو سوى بجنگ برنخاست. زيرا پيشينگويان كه از رهگذر قربانيها پيشينگويى مى‌كنند هم به يونانيان و هم به ايرانيان‌ چنين گفته بودند كه اگر بهجوم نپردازند و در جاى خود بدفاع ايستند فيروزى ازآن ايشان ‌خواهد بود ولى اگر هجوم كردند شكست خواهند ديد. سرانجام ماردونيوس چون ديد آذوقه‌ی سپاه بيش از چند روز بازنمانده از آنسوى يونانيان‌ پياپى فزونتر مى‌گرديدند زيرا كسانى از سر نو بيارى آنان مى‌شتافتند ، از اين جهت دست از شكيبايى برداشته بر آن سر شد كه بار ديگر جنگ را دنبال كند ولى ‌مى‌خواست كه هنگام دميدن آفتاب از رود اسوپوس گذشته و يونانيان را غافلگير ساخته بيك ناگاه بر سر آنان بتازد و اين قصد خود را شبانه بسركردگانى كه زيردست او بودند بازنمود. همان شب هنگام نيم‌شب سوارى نهانى بلشكرگاه يونانيان آمده چون بنزديك پاسبان ‌رسيد چنين گفت كه مى‌خواهد آريستيديس آتنى را ديدار كند و چون آريستيديس خبردار شده بشتاب نزد او آمد. آن سوار چنين گفت : «من الكساندر پادشاه ماكيدونى مى‌باشم و اينكه در چنين هنگامى خود را بخطر سختى ‌انداخته‌ام براى دلبستگى‌ای است كه بشما دارم. من ترسيدم كه هجوم ناگهانى ايرانيان‌ سامان شما را بهم بزند و نتوانيد بدانسان كه مى‌بايد جنگ كنيد. بدانيد كه ماردونيوس فردا جنگ آغاز كرده بهجوم خواهد برخاست و اين نه از آن‌ جهت است كه اميد بپيشرفت خود دارد يا اينكه دليرى او را باين كار برانگيخته است بلكه از كمى آذوقه ناگزير است كه بكوشش برخيزد. با آنكه پيشينگويان او را از هجوم منع كرده‌اند وحى نيز چنين كارى را دستور نمى‌دهد و اينست كه سپاهيان همه نااميد و دلشكسته مى‌باشند ، با اين‌ حال او ناگزير از جنگ كردن ‌است وگرنه به نايابى آذوقه دچار خواهد گرديد.» اين سخنان را گفته از آريستيديس خواستار گرديد كه اين نيكى را فراموش نگرداند ولى بهيچ كس بازنگويد. آريستيديس پاسخ داد كه پنهان كردن آن از پااوسانياس كه سردار همگى است درست ‌نخواهد بود ولى از ديگر كسان پاك پنهان مى‌دارم تا هنگامى كه جنگ بپايان برسد و در آن ‌هنگام اگر يونانيان فيروز درآمده بودند راز را آشكار بايد كرد كه همگى از اين نيكخواهى‌ شما خرسندى نمايند. سپس پادشاه ماكيدونيا بر اسب خود نشسته بازگشت و از آنسوى آريستيديس بچادر پااوسانياس رفته او را از چگونگى آگاه ساخت و او سركردگان را نزد خود خوانده دستور داد كه سپاه را بصف بگزارند.
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست دوم : شعر سخنست و سخن بايد از روي نياز باشد
تکه‌ی 7

🔸 يك چيز ديگر كه مشت شاعران ايران را باز كرد و بيهودگي هنر آنان را نشان داد جنبش مشروطه بود. چنانكه گفتم جنبش مشروطه و آن كوششهاي آزاديخواهان فرصتي بود كه شاعران هنري نمايند و با گفتن شعرهاي ساده و هَناينده1 مردم را بسَهانند2 ولي چنين چيزي ديده نشد و از آغاز مشروطه ما جز چند تكه شعر ستوده نمي‌شناسيم.
اينكه گفته مي‌شد : «شعر زبان احساساتست» دروغ آن درآمد‌. اين گونه شعر زبان سَهِشها (يا احساسات) نيست. بلكه بازيچه‌ي قافيه‌بافي و «مضمون»سازيست. باز در شعرهاي عاميانه مي‌بود كه در تبريز و ديگر جاها كساني سهشهايي نشان مي‌دادند.
يك چيز خنك اين مي‌بود كه كساني از مشروطه سود جسته درميان همان غزلهاي بيمعناي خود تشبيه‌هاي تازه‌اي مي‌آوردند : «در بهارستان روي تو چشم و مژگان و ابرو و دهان شوري دارند ، بر قتل منِ دلشده قانون مي‌گزارند» و اين را «تجدد در ادبيات» مي‌ناميدند.
در اين باره سخن بسيار است و مرا فرصت نيست. نتيجه‌اي كه از اين سخنان مي‌بايد گرفت آنست كه دستگاهي باين بيهودگي و بي‌ارجي را بهايهوي گزارده جوانان را از راه مي‌بردند و در زماني كه بدانشها و هنرها آنهمه نياز هست جوانان را از پرداختن بآنها بازداشته بشعر خواندن و شعر گفتن وامي‌داشتند و چنين خيانت آشكاري را ناسزا نمي‌شمردند.
نمي‌دانم بياد مي‌داريد كه در سال 1313 كه هزاره‌ی فردوسي برپا گرديد و خود سال آخر هايهوي مي‌بود چه اندازه شعرها در روزنامه‌ها و مهنامه‌ها بچاپ مي‌رسيد ، چه انجمنها در تهران و ديگر جاها بنام «انجمن ادبي» برپا مي‌گرديد ، چه گفتارها در روزنامه‌ها نوشته مي‌شد ، چه كتابها پراكنده مي‌گرديد. در زير پاي جوانان دامهاي گوناگون گسترده شده بود.
من آن روزها را فراموش نكرده‌ام. روزنامه‌ها را كه بدست مي‌گرفتم و چشمم بآن شعرها مي‌افتاد و برخي را مي‌خواندم و بتكه‌هاي لوس و بي‌معني برمي‌خوردم اندوه دلم را پر مي‌گردانيد. من كم شعر را بياد سپارم. با اين حال برخي شعرها از آنها بيادم مانده كه شبي كه در انجمن ادبي گفتار راندم براي نمونه آنها را خواندم. اينك براي شما نيز مي‌خوانم :
ليليا شرمت بود تو خفته در آغوش يار
بينوا مجنون بكوه و دشت و هامون دربدر
بيچاره شاعر چنين مي‌پندارد كه ليلي هنوز زنده است و در آغوش يار مي‌خوابد و مجنون نيز زنده است و در كوه و دشت سرگردان مي‌باشد ، و زبان باز كرده به ليلي نكوهش مي‌كند. هزار سال پيش در عربستان داستاني گفته شده كه شايد هم راست نبوده. در ايران تاكنون پنجاه مثنوي بنام آن داستان ساخته شده و هزارها مغز تباه گرديده و هنوز بپايان نرسيده. آيا اين «اظهار احساسات» است يا «مضمون‌بافي» است؟..
گذري كن بسر تربت محمود و ببين
كه چسان بر لب او ذكر اياز است هنوز
داستاني بنام عشقبازي سلطان محمود با اياز نام غلامش گفته شده كه اگر راست بوده كاري بسيار پست بوده ، اين شاعر پس از هزار سال آن را بياد ما مي‌اندازد و مدعيست كه اگر گذري بسر خاك محمود كنيم خواهيم ديد «برلب او ذكر اياز است هنوز». محمود كه استخوانهايش خاك شده شاعر بدبخت او را زنده مي‌پندارد و سخن از لبش مي‌راند. آيا چنين «مضمون» پوچ بيخردانه چه سود تواند داد؟!..
اين شعر چه معني مي‌دارد؟!.. آن كدام مِي است كه اگر كسي جرعه‌اي از آن بنوشد نيكبخت خواهد بود؟!.. چنين كيميايي در كجاست؟!.. من نمی‌دانم از اینهمه ستایش که از باده می‌کنند چه نتیجه‌ای میخواهند؟!.. بسيار نيك ، باده سرخوشي آورد و خورنده را شاد گرداند ولي اين شادي و خوشي بسيار كمست و به هر حال جاي اينهمه ستايشهاي گزافه‌آميز نيست. اينها جز نافهمي شمرده نمي‌شود.
گر قطع كني پاي مرا از سر زانو
با سر بسر راه تو آيم بگدايي
دانسته نيست چرا معشوق مي‌خواسته پاي اين را از سر زانو ببرد. در عاشقي و معشوقي بسر بريدن و پا بریدن چه نياز است؟!.. دانست نيست اين چگونه با سر ، راه خواستي رفت؟!. مگر آدمي سر بزمين و پا بهوا راه تواند رفت؟. دانسته نيست آرزوي گدايي چه مي‌بوده؟!.. بدبخت شاعرك دستش بمضمون ديگري نرسيده و چنين مضموني پست و دلخراش بافته و بشعر كشيده.
درميان خر و آدم شده‌ام گم زانكه
صورت آدمي و سيرت خر داشته‌ام
بدبخت نافهم آبروي خود را فداي مضمون‌سازي و شعربافي كرده. براي آنكه مضمون بافد خود را خر گردانيده. آفرين بشاعر ! آفرين بادبيات ايران !


1ـ هناييدن = تأثير كردن ؛ هناينده = مؤثر ـ و
2ـ سَهانيدن = برانگيختن احساسات ؛ سَهيدن = انگيخته شدن احساسات ؛ سَهِش = احساس ـ و
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکه‌ی هشتم)

ما چیزی را كه با صد دلیل دریافته‌ایم نادیده نتوانیم گرفت.

🔸در این كشور یا زندگانی دمكراسی یا كیش شیعی ، یا سررشته‌داری توده یا حكومت ملایان ، یا آن یا این ، هر دو در یكجا نتواند بود.

🔸ایرانیان یا باید شیعه باشند و بآموزاكهای شیعیگری راه روند و مشروطه را رها كنند ، و یا هوادار مشروطه بوده بكیش شیعی (و همچنین بدیگر كیشها) چاره اندیشند.

تا اینجا جای گفتگو نیست. گفتگو در آنست كه كدام یكی را پذیرند و كدام را دور گردانند. ما ـ ما كه دسته‌ی پاكدینان یا آزادگانیم ـ سنجیدیم و با خود اندیشیدیم و باین نتیجه رسیدیم كه باید مشروطه را نگه داریم و كیش شیعی را رها كنیم ، زیرا دیدیم :

🔸كیش شیعی سیاستی در راه بدست آوردن خلافت اسلامی بوده و بنیاد آن بر این گفتگوست كه آیا علی خلیفه بایستی بود یا ابوبكر و عمر و عثمان ، و اكنون كه خلافت بیكبار از میان رفته و جهان اسلام بیكبار بهم خورده دیگر چه جای چنان گفتگوییست و چه جای چنان سیاستیست؟!...

🔸١) كیش شیعی نه تنها با مشروطه یا زندگانی دمكراسی نمی‌سازد با هیچیك از خرد و دانش و تاریخ سازش ندارد و با آن كیش هیچگونه زندگانی سرفرازانه پیش نتوان گرفت ، و ما هیچ عذری نمی‌داریم كه آن را نگاهداریم و ببدبختی خودمان و فرزندانمان تن دردهیم.

🔸٢) ما خود هوادار ، بلكه درفشدار دین می‌باشیم و برآنیم كه جهانیان باید با دین زندگی كنند و این كیش یكسره بآخشیج دینست و صد توهین بخدای جهان دربر می‌دارد.

در این باره سخن بسیار فراوانست و ما در جاهای دیگر نوشته‌ایم. در اینجا بكوتاهی كوشیده نمی‌خواهیم جنابعالی را كه نخست‌وزیر كشورید و كارهای بسیار می‌دارید با سخنان دور و درازی روبرو گردانم.
خواستم آنست كه آنچه ما را با كیش شیعی به نبرد برانگیخته كه بگفته‌ی آقای دشتی «بر ضد آن مذهب چیزها می‌نویسیم و انتشاراتی می‌دهیم» اینهاست. یك اندیشه‌ی بسیار ریشه‌دار و ارجداریست.

بهوس بآن كار برنخاسته‌ایم. رهایی بیست‌ملیون توده را از یك بدبختی بزرگ در آن كار دیده‌ایم. خشنودی خدا را در آن یافته‌ایم. خود را با بیمهای بزرگی روبرو گردانیده جانبازانه بچنان میدانی پا گزارده‌ایم. بارها نشست برپا گردانیده پس از یاد نام پاك خدای جهان و پرداختن به نیایش با او با همدیگر پیمان بسته‌ایم ـ پیمان بسته‌ایم كه با هر گونه گمراهی كه در اینجهانست برزم و نبرد پردازیم و یكی از آنها كیش شیعی را بدیده گرفته‌ایم.

اكنون از دو حال بیرون نیست : ما در اندیشه‌ی خود ، یا راست رفته‌ایم و یا بگمراهی افتاده‌ایم. اگر راست رفته‌ایم پس چه ایرادی بر ماست؟! چه جای گله است؟! اگر گمراه بوده‌ایم دولت بما راه نماید. گام پیش گزارد و گره از رشته‌ی ما بگشاید.

🔸دولت این موضوع را روشن گرداند كه آیا كیش شیعی با مشروطه تواند ساخت؟... گذشته از همه چیز ، آیا در داستان حكومت سازشی میانه‌ی آنها تواند بود؟! آمدیم كه نتواند بود آیا ایرانیان باید مشروطه را رها كنند یا كیش شیعی را؟!

می‌توانستم بگویم كه در این زمینه نیز آقای دشتی بما پاسخ دهد. آقای دشتی كه قد برافراشته و در پارلمانِ دمكراسی پشتیبانی از شیعیگری می‌كند (و بگفته‌ی یكی از یاران درمیان آب آتش می‌پرورد) ، می‌توانستم بگویم كه در این باره‌ها نیز بپاسخ پردازد.
لیكن بهتر است از خود ملایان پاسخ خواسته شود. ایراد بملایان در این زمینه یكی دوتا نیست. می‌باید از آنان پرسید :

🔸١) این دعوی حكومت كه شما می‌كنید دلیلش چیست؟ اگر دلیلش داستان خلافت اسلامیست كه امروز بیكبار از میان رفته و بی‌زمینه گردیده. آن تیره‌های مردم كه بهم پیوسته كشور بزرگ اسلامی را پدید آورده بودند و در زیر سرپرستی خلافت زندگی می‌كردند ، امروز از هم جدا گردیده‌اند و هر تیره‌ای كشور جداگانه‌ای پدید آورده و زندگانی نژادی پیش گرفته. همین ایرانیان امروز بنام ایرانیگری می‌زیند نه بنام مسلمانی. از قانونهای خود پیروی می‌كنند نه از قانونهای اسلام. عراقیان نیز چنینند ، مصریان نیز چنینند ، سوریان نیز چنینند ... پس كشور اسلامی نمانده كه سخن از خلافتش رود.

🔸٢) حكومت را بكدام یكی از شما دهند؟ هزار تن كه حكومت نتوانند كرد. حكومت یا شوریست و در آنحال باید مجلسی برپا گردد ، و یا استبدادیست و در آنحال باید تنها به یك تن سپرده شود. شما كدام یكی را می‌گویید؟

🔸٣) اگر حكومت را بشما سپارند آیا خواهید توانست با «احكام» خود آن را راه برید؟ خواهید توانست با زكات شتر و گاو و گوسفند و سهم امام سپاه آرایید؟ خواهید توانست در چنین زمانی با گماردن «قاضی» و «شُرطه» كشور را ایمن گردانید؟

🔸٤) این دعوی شما با مشروطه سازش نمی‌دارد. آیا چشم می‌دارید كه ایرانیان از آن دست كشند و به حال چهل سال پیش بازگردند؟
daqalkãri o ho'cigari 1-2.pdf
152.8 KB
🔶 دغلکاری و هوچیگری

(همه‌ی بخشها در یکجا)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
یك رشته آموزاكهایی[تعلیمات] هست كه از همه مهمتر و گرانبهاتر است و آن حقایقی است كه دانستنش بهر كس بایاست ، حقایقی است كه معنی جهان و زندگانی را روشن میگرداند و چون تعمیم یابد تغییر مهمی در زیست آدمیان پدید می‌آورد.

✴️ امروز انبوه مردم آن حقایق را نمیدانند و از بودنش هم آگاهی ندارند ، و اینست هیچ نیازی بدانستن حس نمیكنند.

لیكن چنان حقایقی هست و باید پس از این درمیان آموزاكها جایی برای آن باز كنیم.

✴️مثلاً یكی از آن حقایق همان داستان «جان و روان» است كه باید هر كس از زن و مرد آن را بداند تا خود را بشناسد و معنی درست آدمیگری را بدست آورد.

و این نباشد كه آدمیان همچون درندگان بجان هم افتند و همینكه ایراد گرفتیم بگویند : «زندگانی نبرد است» ، یا مردان درسخوانده و دانشوری از دزدی و كلاهبرداری پرهیز ننمایند و در پاسخ خرده‌گیران چنین گویند : «كه گفت دزدی بد است؟! ... اینها عقیده‌ی عوام است».

(پرچم روزانه شماره‌ی 188)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس‌‌ ـ تکه‌ی 11

🔸 در اينجا هيرودوتس چنين مى‌نويسد كه پااوسانياس با آريستيديس گفتگو كرده چنين ‌خواست كه آتنيان جاى خود را تغيير داده دست راست لشكر را بگيرند تا در برابر خود ايرانيان باشند. چرا كه آنان جنگ ايرانيان را ديده شيوه‌ی كارزار آنان را شناخته‌اند و از اين ‌جهت بهتر مى‌توانند با آنان نبرد نمايند و بر آنان دلير خواهند بود ولى دست چپ را باو واگزارند كه در برابر يونانيان همدست ايران باشد. سركردگان آتن اين پيشنهاد را از پااوسانياس از راه زورگويى دانستند و خوارى خود پنداشتند كه در جايى كه ديگر دسته‌هاى لشكر هر كدام بجاى خود بازمانده تنها اينان از جايى بجايى كشيده شوند كه تو گويى غلامان يا اسيرانى هستند و بايد زبون خواهش و فرمان‌ ديگران باشند و آنان را به برابر نيرومندترين دسته‌هاى دشمن گسيل دارند. ولى آريستيديس مى‌گفت هر دو سوى در اشتباه هستيد. زيرا مگر اندكى پيش از اين نبود كه شما آتنيان بر سر دست چپ با تيگياتيان نبرد مى‌نموديد و مى‌خواستيد جايگاه سختتر بشما داده شود؟ با اين‌ حال كنون كه لاكيدومنيان دست راست را بشما واگزار مى‌نمايند و خود شما را پيشوايان جنگ برمى‌گزينند ديگر چرا ناخرسند باشيد و از اين برترى كه بشما مى‌دهند شادمانى نكنيد؟ وآنگاه اين خود پيشامد نيكى است كه شما با همخاكان خود جنگ نكرده ‌بجاى آنها با آسياييان كه دشمنان طبيعى شما هستند جنگ نماييد. پس از اين سخن آتنيان به چابكى جاى خود را با لاكيدومنيان عوض كردند و در ميان اين‌ تغيير جا بگفتگو پرداخته چنين مى‌گفتند : «مگر اين دشمنان دلهاشان بزرگتر يا ابزارهاشان كارگرتر از آنست كه در جنگ ماراثون ‌بودند؟ مگر جز اينست كه همان رختهاى زردوز و زيبا و در درون آنها مردان زن‌كردار ترسوست؟ از اينسوى ما نيز همان ابزارها و تن‌ها را كه داشتيم داريم جز آنكه در سايه‌ی فيروزيها كه ‌يافته‌ايم اكنون دليرتر گرديده‌ايم. ما همچون ديگران تنها بنام دفاع از كشور جنگ نمى‌كنيم بلكه پاس يادگارهاى فيروزى‌ را كه در سالامين و ماراثون برپا شده نيز مى‌داريم و مى‌خواهيم دانسته شود كه آن نشانها را نه ملتياديس برانگيخته و نه پيشامد بخت ، بلكه دليريهاى آتنيان برانگيخته است.» اين گفتگوها را كرده و بچابكى جاى خود را عوض مى‌كردند. از آنسوى كسانى از مردم ثبيس اين تغيير را در سپاه يونان دريافته به ماردونيوس خبر دادند و او يا از آنكه‌ نمى‌خواست با آتنيان روبرو شود و يا اينكه جنگ با لاكيدومنيان را خواستار بود ايرانيان را بدست ديگر سپاه خود نقل داد و يونانيانى را كه در لشكر او بودند دستور داد كه در برابر آتنيان صف بكشند. اين شگفتتر كه چون پااوسانياس از اين تغيير در لشكر ايرانيان آگاهى ‌يافت بار ديگر او خويشتن بدست راست آمد و از آنسوى ماردونيوس نيز بار ديگر در دست چپ سپاه خود در برابر لاكيدومنيان ايستاد. از اين جهت آن روز بى‌جنگ بپايان‌ رسيد.
سپس يونانيان در شوراى جنگى كه داشتند بدان سر شدند كه لشكرگاه خود را اندكى دورتر ببرند و جايى را پيدا كنند كه بهتر و براى آب دسترس‌تر باشد. زيرا در اين جاى خود چشمه‌هايى ‌را كه بود سوارگان دشمن ويرانه ساخته بودند و آب بسختى پيدا مى‌شد. ولى چون شب فرارسيد و سركردگان بآهنگ رفتن بدان جايگاه روانه شدند سپاهيان چندان آراسته و آماده نبودند كه همگى در يكجا روى براه نهند و اينبود كه‌ همينكه از خندقهاى خود بيرون آمدند روى بسوى شهر پلاتايا نهادند. در آنجا غوغايى ‌پديد آورده هر دسته‌اى بگوشه‌اى پراكنده شدند و برخى از ايشان مى‌خواستند چادرهاى ‌خود را در آنجا بزنند. در اين ميان لاكيدومنيان خواه و ‌ناخواه از ديگران جدا افتاده بودند زيرا آمومفاريتوس1 كه ‌مرد بسيار دلير و جنگجويى بود و از مدتها هميشه با دل سوزان انتظار روز جنگ مى‌كشيد تاكنون بآرزوى خود رسيده بود از آن رفتن يونان دلتنگى نموده و آن را گريختن از جنگ ‌مى‌شمرد. از اين جهت اعتراض كرده مى‌خواست هرگز جاى خود را رها نكند و با همراهان خود در همانجا ايستاده با ماردونيوس جنگ كند. پااوسانياس نزد او آمده گفتگو كرد كه اين تغيير لشكرگاه در نتيجه‌ی رأى شوراى جنگى ‌بوده و يونانيان چنين رأى داده‌اند. ولى آمومفاريتوس سنگ بزرگى را برداشته بجلوى پاى ‌پااوسانياس انداخته گفت : «اين نشانه باشد كه من هرگز از جنگ رو نگردانم و هرگز دربند رأيى كه يك شوراى ‌ترسو داده است نباشم.» پااوسانياس در كار خود درمانده ندانست در چنين هنگامه‌ی سختى چه چاره كند و اينبود كه كسى از دنبال آتنيان كه در راه بودند فرستاده دستور داد بازايستند تا همراه او باشند. بدينسان خود او با بازمانده‌ی سپاه روى به پلاتاى آورد و چشم آن داشت كه آمومفاريتوس‌ نيز جنبش نموده راه بيفتد.


1ـ Amompharetus
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست دوم : شعر سخنست و سخن بايد از روي نياز باشد
تکه‌ی 8

🔸 جوانان را از راه برده برانگيخته بودند كه بنشينند و مغزهاي خود فرسايند و چنين سخنان پوچ و بيهوده‌اي را پديد آورند ، چرا كه ادبيات است. شبي كه در انجمن ادبي مي‌بوديم افسر رئيس انجمن گفت : «هزار و سيصد شاعر داريم». من ندانستم تنها تهران را مي‌گفت يا تهران را با شهرستانها. به هر حال اين هزار و سيصد آنها مي‌بودند كه همبستگي با انجمن ادبي مي‌داشتند و شاهزاده افسر آنان را مي‌شناخت. مي‌توان گفت يك هزار و سيصد تاي ديگر در پشت سر آنها مي‌بودند. دو هزار و ششصد تن مي‌بودند كه شب و روز آسوده ننشسته شعر مي‌ساختند. انجمنهاي ادبي در همه‌جا «فعاليت» نشان مي‌داد. بياد مي‌دارم در همدان كه از شهرهاي شاعرخيز ايرانست انجمن ادبي دو تا مي‌بود.
مي‌دانم خواهند گفت : «آنها جواناني مي‌بودند ناپخته ، شعرهاي بد مي‌گفتند». پيرانتان هم مي‌شناسيم. بهتر است چند شعري هم از پيرانتان بياورم :
هركس كه به بر ساده بكف باده ندارد
اسباب نشاط و طرب آماده ندارد
نمي‌دانم مي‌شناختيد «عبرت» نام مردي را كه هفتاد سال با بيكاري و بي‌خانداني و باده‌خواري و بچه‌بازي و ياوه‌بافي گذرانيده و چند سال پيش مرد كه شعرها در مرگش گفتند و گفتارها نوشتند. اين شعرها ازوست كه در روزنامه‌ها چاپ شده بود :
كام دل را يك شب از آن سيمبر خواهم گرفت
وقت پيري عشقبازي را ز سر خواهم گرفت
گر پدر منعم كند از عشق آن زيبا پسر
از پدر دل در هواي آن پسر خواهم گرفت
اينها هم ازوست. اينها هم در روزنامه‌ها بچاپ رسيده بود. با صد رسوايي اين گونه شعرها را روزنامه‌ها چاپ كرده مي‌پراكندند ، ديوان ايرج را با آن رسوايي بيست و پنج هزار نسخه بچاپ مي‌رسانيدند ، اينهمه زشتيها را مي‌كردند و نامش را «ادبيات» مي‌گزاردند.
اين شعرها هم از «قصيده‌ی ماستي» ميرزا حبيب اسپهاني است كه در استانبول زيسته و مرده و شعرهايش در مهنامه‌ی «ارمغان» بچاپ رسيده :
ماليده است بر رخ خويش آن نگار ماست
هر ماستي كه بيند گويد نگار ماست
چون ماست هست رنگ شكوفه سزد سپس
فصل بهار بردمد از شاخسار ماست
آنجا كه هست ماست نیايد بكار دوغ
و آنجا كه هست قيماق نايد بكار ماست
شير و پنير و خامه و قيماق مي‌شود
از دست رنج ماست كشان هر چهار ماست
از ماست بس زنان كه سپيداب بر زنند شايد كه روسفيد شود ز افتخار ماست
شايد شود شكنبه حوران جنتي خيكي كه پروراند پرهيزكار ماست
چهل و دو بيت همه‌اش اين گونه سخنان بي‌معنيست. ببينيد اندازه‌ی نافهمي و درماندگي را : مردي بازرگان در جايي همچون استانبول نشسته و مغز خود فرساييده و اينها را بافته. مردي آنها را خوانده و پسنديده و نسخه برداشته و باداره‌ي «ارمغان» ارمغان گردانيده. مدير ارمغان آنها را پسنديده خوش داشته و بچاپ رسانيده. اينها همه بوده چرا كه شعر است ، چرا كه ادبيات است.
اين هم نمونه‌هايي از شعرهاي پيران. شگفت آنست كه اين ايرادها را كه مي‌گيريم و اين مضمونهاي چرند را كه مي‌بافند بيادشان مي‌آوريم مي‌گويند : «پس چه كار كنيم؟!.. اگر اينها را نگوييم چه بگوييم؟!.». می‌گویم : «هیچی نگویید. مگر ناچارید که بگویید؟!..» بيادم مي‌افتد كه روزي در تبريز با روضه‌خواني گفتگو كرده مي‌گفتم : «اينها كه شما مي‌خوانيد همه دروغست ، افسانه است». گفت : «پس چه بخوانيم؟!. راستش را از كجا بياوريم؟!.» گفتم : «هيچ نخوانيد. كه شما را ناچار گردانيده كه بايد چيزي بخوانيد؟!..».
راستي داستان اينان داستان روضه‌خوانهاست. چنانكه روضه‌خوانها مي‌پندارند كه «تعزيه‌ی امام حسين بايد بود» ، و هيچ نمي‌انديشند كه تعزيه چيست ، آنگاه چرا بايد بود ، بيكباره از اين انديشه‌ها دور مي‌باشند ، اينان نيز همان حال را مي‌دارند و مي‌پندارند كه شعر بايد بود و هيچگاه نمي‌انديشند كه «اينها كه هست شعر نيست ، سخنبازيست ، قافيه‌سازيست».
روزي يكي مي‌گفت : «شما شعرشناس نيستيد. شعرهايي در «تاريخ هجده ساله» نقل كرده‌ايد كه سست است. اینها دارای محسنات شعریست ولی سست است :
هر كسي نقد خود منات نمود
آخر او را منات لات نمود
اي بسا شهسوار فرزين را
بازي اين منات مات نمود
چه حسابيست هر كه داخل شد
فوراً آلاف را مآت نمود
پس مآتش رسيد بر آحاد
و آنگه آحاد هم وفات نمود
اينها داراي محسنات شعريست ولي سست است».
شاهزاده افسر
میرزا حبیب اسپهانی
🔶درباره‌ی تریاك و باده

🔸یك روزی اگر دین بكار دانشها پرداخته آن روز دانشها این جایگاه را نمی‌داشته است. امروز باید آنها را در كار خود آزاد گزاشت. «دین كارش جدا و دانشها كارش جداست».

🔸زیان شاعران ایران كه صد برابر زیان باده است (آری صد برابر) و هر بافهم و خردی تواند آن را دریابد
darbãreye taryãk o bãde.pdf
140.2 KB
🔶 درباره‌ی تریاک و باده

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکه‌ی نهم)

🔸اینها پرسشهاییست كه باید پاسخ دهند. ملایان كه پیاپی به دولت فشار می‌آورند و شكایت می‌كنند ، اگر دولت بدخواه توده و همدست ملایان نیست باید این پرسشها را جلو آنها گزارد و پاسخ خواهد. اگر جناب آقای بیات (و یا هر نخست‌وزیری كه پس از او بیاید) دلش به این كشور بدبخت می‌سوزد باید بگشادن این گره كور كوشد.

🔸ملایان می‌پندارند كه دولت تواند با زور جلو سخنان ما را گیرد. دولت باید بفهماند كه چنان نیرویی باو سپارده نشده ، و آنگاه جلو دلیل را جز با دلیل نتوان گرفت.

🔸ما بارها شنیده‌ایم كه ملایان از قم و تبریز و دیگر شهرها به اعلیحضرت محمدرضاشاه تلگراف فرستاده از نوشته‌های ما شكایت كرده‌اند. در همین عاشورای چند روز پیش ، كسانی از تهران برای برآغالانیدن ملایان قم رفته بودند ، و چون اعلیحضرت به قم رفته جلوش را گرفته شكایت و هایهوی بسیار كرده‌اند.

🔸ما پیشنهاد می‌كنیم اعلیحضرت در برابر شكایت همین پاسخ را دهند. یا بهتر از آن ، بفرمایند كه ملایان نمایندگانی فرستند تا نشستی در دربار یا در كاخ سفید برپا گردد و در این زمینه گفتگو رود و كار یكسره گردد.

🔸از دو حال بیرون نیست : یا ملایان آن داعیه‌ها را درباره‌ی حكومت می‌دارند و شاه كشور و نخست‌وزیر و وزیران و نمایندگان پارلمان و دیگران را غاصب و جائر می‌دانند و مالیات دادن را حرام می‌شمارند ، و یا اینها هیچكدام نیست و ما بآنان تهمت می‌زنیم. اگر آن یكیست كه هرآینه باید بپرسشهای ما پاسخ دهند و هر دلیلی دارند بازنمایند ، و اگر این یكیست كه دانسته شود و ایرادهای ما خودبخود از میان رود.

🔸ناچارم در اینجا یادآوری كنم كه چه اعلیحضرت محمدرضاشاه و چه جناب آقای بیات و چه هر نخست‌وزیر دیگری ، شاه این توده و نخست‌وزیر این توده‌اند ، و این باینده‌ی[وظیفه] ایشانست كه بیش از همه و پیش از همه درپی آسایش و فیروزی این توده باشند.
چه شاه و چه نخست‌وزیر حق ندارند توده را فراموش كنند و تنها درپی پیشرفت كار خود باشند.

🔸این داستان ملاها امروز گرفتاری بزرگیست. اگر انگیزه‌ی بدبختی ایران سه چیز باشد یكی همینست. چه شاه و چه پارلمان و چه دولت نباید آن را آسان شمارند و سرسری گیرند و بملایان رو دهند و مماشات كنند.
اگر با ملایان مماشات خواهد شد پس مشروطه را رها كنند و بیش از این آبروی دمكراسی را نبرند.

🔸آخر در كجای جهانست كه مردم حكومتی را كه می‌دارند و در زیر سرپرستی آن می‌زیند «غاصب» و «جائر» شناسند و مالیات دادن بآن را حرام ، و بسربازی رفتن را گناه و دزدیدن از داراییش را حلال شناسند؟! چنین چیز ننگ‌آوری در كجای جهان است؟! آیا اینست معنی دمكراسی كه گرفته‌اید و رها نمی‌كنید؟!

🔸آیا جهانیان حق ندارند به این توده بخندند؟! حق ندارند او را ننگ جهان مردمی شناسند؟! این كوششها كه ما پاكدینان آغاز كرده‌ایم و این نبردی كه با كیش شیعی و دیگر كیشها می‌كنیم بهترین كوشش و ورجاوندترین نبرد است. این كوشش و نبرد را می‌بایست پیش از ما دولت آغازد. افسوس كه نه آغازیده‌اند و اكنون نیز بما همراهی نمی‌نمایند. كاری را كه بایستی بود خود نكرده‌اند و ما را نیز آزاد نمی‌گزارند ـ آیا باین چه نامی توان داد؟!

🔸در این جمله‌ها بیش از همه روی سخنم با شاهنشاه جوان ایرانست. اعلیحضرت درس خوانده‌اند و اروپا دیده‌اند و از همه چیز آگاهند. چرا از سود توده‌ی خود ناآگاهی می‌نمایند؟! چرا راهی را كه توانند رفت نمی‌روند؟!
یك واژه‌ی «سیاست» ما را قانع نخواهد گردانید. این واژه را وزیران بدخواه از خود تراشیده به گوش اعلیحضرت رسانیده‌اند. آن كدام سیاستست كه بدبختی بیست‌ملیون توده را می‌خواهد؟! آن كدام همسایه است كه با این آشكاری با ما دشمنی می‌نماید؟!

🔸من سیاستی نمی‌شناسم كه ما را به چنین زبونی و بیچارگی ناچار گرداند. اگر هم چنان سیاستی هست ما ناچار از پذیرفتن آن نیستیم. در جهان هیچ نیرویی نیست كه بتواند ما را به غوطه خوردن درمیان آلودگیهای «قرون وسطا» و بیرون نیامدن از توی آنها ناچار سازد.
باز می‌گویم : این عنوان را وزیران بدخواه خائن از خود ساخته‌اند خودشان این توده را همیشه درمانده و بیچاره می‌خواهند و چنین بهانه‌ای هم پدید آورده‌اند.

🔸امروز بهترین سیاست آنست كه ما نیك شویم و سرپا بایستیم و با همسایگان اروپایی و آسیایی خودمان دست بهم داده بنیكی جهان كوشیم.
امروز ایران درمیان موجهای دو دریای بزرگ متلاطم افتاده و بهترین سیاست (چه برای ما و چه برای دیگران) همانست كه ما از این گرفتاریها رها گردیم و توده‌ی نیرومندی باشیم و درمیان آن دو دریا دیواری پدید آوریم و از بهم خوردن بازداریم.
🔶گواهی پاکدلانه

🔸چیزی كه نمیدارند خرد ، و چیزی كه نمی‌پذیرند داوری خرد است!..

نُه سال است كه گفتارهای دارنده‌ی پرچم را میخوانم. در این نه سال آمیغهای[حقایق] ناروشن بر من روشن گردیده و باورهای سست و بی‌بنیاد از من دور شده است.

من هرگز این توده را به این آلودگی و به این گمراهی نمیدانستم. همچون دیگران خدا را یاور مسلمانان و پشتیبانان این توده می‌انگاشتم.
ولی كنون نیك فهمیده‌ام كه :
🔸«یك توده‌ای تا خود نیك نباشد از جهان نیكی نمی‌بیند». نیك فهمیده‌ام كه خدا هرگز توده‌ای را كه غرق در گمراهیهاست سربلند نمیگرداند.

در یك توده‌ای كه كسانی پس از سیزده ، چهارده سال دانش اندوزی هر روز بگاه بلند شده و ده‌ها بار دعای (اسئلك حورالعین) بخواند و بر نابخردی خود خَستو[= معترف] نگردد ، چگونه سربلند تواند بود؟!..

من هر روز ایرادها بر این كارهاشان میگیرم و روشن میگردانم كه این كار جز خداناشناسی ، جز پست گردانیدن دستگاه خدا چیز دیگری نیست ولی چون خردهاشان سست گردیده چگونه توانند پذیرفت؟!..

آری ، این توده خِرد ، والاترین گوهر آدمی ، را پاك از دست داده است. به این دانشجوی گمراه بارها گفته‌ام : ای آقا در دستگاه خدا حوری و غلمان نتواند بود ، و آنگاه گیرم پذیرفتیم كه در دستگاه خدا چنین سازمانی باشد ، آیا به تنها خواستن چنین چیزی انجام خواهد گرفت. از اینها گذشته اگر با خواستن تو خدا آیین خود را دیگر گردانیده و خواسته‌ی شما را خواهد داد ، چرا چیزهای نیكوتر را گذاشته به «حورالعین» چسبیده‌اید؟!.. آیا اینها نشانه‌ی پستی خردهای شما نیست؟ آیا جز اینست كه شما والاترین گوهر آدمی را از دست داده‌اید؟!...

چون پاسخی ندارد ناچار خاموش شده با خواندن شعری از مولوی یا حافظ و یا خیام : «من چه گویم یك رگت هشیار نیست» و یا مانندهای اینها خود را به استواری باورهای خود نوید داده و گفتارهای ما را پاك بیدینی و خداناشناسی می‌شمارد؟!... اینست سرمایه‌ی نابخردان!!...

این بود نمونه‌ای از باورهای یك جوان دانش اندوخته. كنون از اینجا میتوان به باورهای توده پی برد. از اینجا میتوان نتیجه گرفت كه این توده سخت گمراه گردیده است و چاره‌ی این گمراهی جز با نیرومند گردانیدن و به تكان آوردن خردها نتواند بود و این راهیست كه ما به راهبری دارنده‌ی پرچم آغازیده‌ایم و به یاری خدا پیروز خواهیم گشت.

كرج ـ دانشكده‌ی كشاورزی ـ ایوب واهب زاده

(پرچم نیمه‌ماهه شماره‌ی پنجم)
🔶 راه ایراد را هم نمیدانند

🔸مردمیست آلوده و درمانده و سركلافه را گم كرده. ما رنج میكشیم ، زیانها می‌بریم ، و در راه رهایی آنان میكوشیم ، با گمراهیها نبرد میكنیم ، و یك رشته حقایق را كه همسنگ دانشهاست درمیان آنان رواج میدهیم ، و یك دسته در برابر اینها به هر گونه دشمنیهای پست برمیخیزند ، هرگونه نادانی نشان میدهند ، هر زمان درپی دستاویزی هستند كه ایراد گیرند.

🔸این شیوه‌ی كهن دشمنان ماست كه هر زمان دروغ دیگری ساخته میان مردم پراكنند.
rãhe irãd rã ham nemidãnand.pdf
147.6 KB
🔶 راه ایراد را هم نمی‌دانند

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)