پاکدینی ـ احمد کسروی
7.59K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکه‌ی دهم)

🔸بیش از این نمی‌خواهم از سخن خود دور افتم. دولت بپرسشهای ما از ملایان پاسخ خواهد ، و اگر هوادار آنهاست خود بما پاسخ دهد. دولت اگر می‌خواهد ما آن را ، همچون دولت ساعد ، بدخواه این كشور نشناسیم باین پیشنهاد ما ارجی گزارد و با ما با منطق پیش آید.

🔸آقای دشتی در گفته‌های خود قانون اساسی را به رخ ما كشیده و می‌دانیم كه دیگران نیز خواهند كشید. ما نمی‌دانیم چرا آقای دشتی از دانسته‌های خود چشم می‌پوشد. آقای دشتی نیك می‌داند كه این قانون اساسی چگونه پدید آمده : قانون را از فرانسه گرفته و برای خاموش گردانیدن آشوب ملایان چند پینه‌ی ناجوری هم بآن زده‌اند. آن اصل دوم را حاجی‌شیخ‌فضل‌الله پیشنهاد كرده و بآن قانون افزوده شده كه نوشته‌ی حاجی‌شیخ‌فضل‌الله با خط خودش اكنون در دست منست.

🔸ما از این می‌گذریم : بسیار نیك ، قانون اساسی مذهب شیعه را مذهب رسمی ایران گردانیده. ولی مذهب شیعی كه با حكومت مشروطه كه پایه و بنیاد آن قانونست نمی‌سازد ، چه باید كرد؟! آیا باید همچنان ایستاد و تماشا كرد؟! آیا باید بیست‌ملیون توده را فدای اصل قانون اساسی گردانید؟!

🔸من از این هم می‌گذرم : همان قانون اساسی ، مجلس و دولت را زمامدار مشروع این كشور شناسانیده و اختیار قانونگزاری و مالیات بگیری و دیگر كارهای كشور را بدست آنان سپارده. آیا پیشروان كیش شیعی اینها را می‌پذیرند؟! همان قانون اساسی و دیگر قانونها جایی برای ملایان درمیان توده باز نكرده و آنان را جز یك دسته‌ی مفتخوار نشناخته ـ آیا آنان باین گردن می‌گزارند؟!

🔸آقای دشتی مگر شما شیعی می‌باشید؟! مگر شما نمی‌دانید كه از روی كیش شیعی بمجلس رفتن شما حرامست ، پول گرفتنتان حرامست ، قانون گزاردنتان حرامست. شما بدعتگزار هستید و روز رستاخیز یكسر بدوزخ خواهید رفت و تنتان با قیچیهای آتشین بریده خواهد شد؟! من نمی‌دانم چگونه شما چنین شكنجه‌ای را بخود می‌خرید؟! نمی‌دانم چرا توبه نمی‌كنید؟! آقای دشتی مردمفریبی ، آن هم با این بی‌پردگی ، بشما هیچ نمی‌آید.

🔸اگر شما می‌گویید توده باید همچنین در نادانی و بدبختی بمانند بلكه رفته‌رفته نادانتر و بدبخت‌تر گردند و ما یك دسته‌ی برگزیده دست بهم دهیم «و در زیر سرپرستی دیگران» آنان را راه بریم ، چنانكه یك بار دیگر گفته‌ام این فلسفه‌ی شما بسیار كجست ، بسیار بیپاست. شما اگر مردی نیكخواهید باید دلتان به این نادانی و گرفتاریهای گوناگون دیگرِ توده كه كیش شیعی از بزرگترین آنهاست بسوزد و در آرزوی چاره بآن دردها باشید. یك توده‌ی نادان و گرفتار را راه بردن (آن هم با زبونیها و سیلی خوردنها كه خودتان بهتر از دیگران می‌دانید) مایه‌ی سرفرازی برای شما نتواند بود.

🔸این سخن كه شما در پارلمان ایران هواداری بكیش شیعی (یا بهتر گوییم بدستگاه ملایان) نموده‌اید از نیكیهای شما شمرده نمی‌باشد و سالهای سال مایه‌ی بدگمانیها درباره‌ی شما خواهد بود. شما زیان بدآموزیهای حافظ و سعدی را نمی‌دانستید ، آیا زیان كیش شیعی و آخوندبازی را هم نمی‌دانستید؟! چنین عذری را از شما آیا توان پذیرفت؟! اگر شیعیگری خوبست پس چرا خودت نمی‌پذیری؟! پس چرا خودت شیعی نیستی؟! پس مرگ خوبست اما برای همسایه؟!

🔸یك چیز دیگر كه می‌باید بگویم آنست كه بسیاری از ملایان (بویژه از آنان كه در نجف و كربلا و سامرا می‌باشند) زیان كارهای خود را نمی‌دانند ، و اگر بدانند باین اندازه كه هست نمی‌دانند. هر یكی از آنان از جوانی در رشته‌ی ملایی بدرس خواندن پرداخته و گام بگام پیش رفته ، و همچون كرمِ پیله كه تارها بگرد خود تند ، او نیز از خوانده‌ها و شنیده‌ها چهاردیواری در پیرامون اندیشه و فهم خود پدید آورده و روزنه‌ای كه از آن بجهان بیرون تواند نگریست بازنگزارده. اینست كمتر می‌داند كه چیزهای دیگری هم هست.

🔸یك چیز بدتر آنكه آنان گمان ناراستی بدانسته‌های خود نمی‌دهند و بایَنده‌ی[وظیفه] خود می‌شمارند كه به هیچ سخن دیگری گوش ندهند. دلیل آوردن و داوری خرد را پیش كشیدن نیز در این زمینه بیهوده است. زیرا آنچه خرد است بگمان آنان «ناقص» است و «به درك مصالح و حقایق وافی» نیست. آنچه دلیلست آنان چون گمان ناراستی به دانسته‌های خود نمی‌برند ، اگر هنگامی دلیلی بزیان آن دانسته‌ها شنیدند باید نپذیرند بلكه بكوشند و پاسخی درست كنند.

به هر حال بیگمانست كه بسیاری از آنان از زیانكاری خود ناآگاهند. مثلاً آقای حاجی سیدابوالحسن اسپهانی ، من شنیده‌ام مردی ساده و نیكدلست و گمان بسیار می‌رود كه او هیچ نمی‌داند مشروطه چیست و چه نتیجه‌هایی از آن تواند بود ، نمی‌داند كه كیش شیعی از كجا برخاسته و امروز چه زیانها بلكه آسیبها از آن برمی‌خیزد. اینها را نمی‌داند و با دلی آسوده در نجف نشسته و دستگاه خود را پیش می‌برد.
میرزا علی واعظ - میرکریم بزاز
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست دوم : شعر سخنست و سخن بايد از روي نياز باشد
تکه‌ی 9

🔸 گفتم : آن شماييد كه شعرشناس نيستيد. شما بازي كردن با واژه و سخن را شعر مي‌ناميد. از آنسو هم مي‌گوييد : «شعر زبان احساسات است». مي‌بايد بگويم : شما معني «احساس» يا «سهش» را هم نمي‌دانيد. شما چون روضه‌خوانهاييد. آنان چون بهانه‌ی ديگري بكار بيهوده‌ی خود پيدا نمي‌كنند فلسفه بافته چنين مي‌گويند : «كسي كه مظلوم كشته شده آدم بايد دلش باو بسوزد ، بايد همدردي كند ، اين لازمه‌ی انسانيت است». اين را مي‌گويند و نمي‌دانند كه در اين گونه زمينه‌ها «گذشت زمان» خود كارگر و هناينده است. داستاني كه هزار و سيصد سال پيش رخ داده جاي همدردي نيست. دلمان خواهد سوخت ولي چه همدردي توانيم كرد؟!. آنگاه دل سوختن و همدردي كردن هم اندازه دارد. به يك داستان تا كي بايد دل سوزانيد؟!.. تا كي بايد گريست؟!.. پس از همه‌ی اينها اگر سخن شما راستست پس چرا يادي از ستمديدگي و كشته شدن ثقة‌الاسلام و شيخ سليم و ميرزا علي واعظ و ميركريم و حسن و قدير نمي‌كنيد كه ديروز در راه اين كشور و توده كشته شدند؟!.
شما نيز مي‌گوييد : «احساسات» ، و هيچ نمي‌دانيد كه سهش يا احساس آنست كه از پيشامدهاي زندگاني در دل آدم پديد آيد. شما مضمون‌بافي خود را «احساس» مي‌ناميد. بگو ببينم آن قصيده‌ها كه استادانتان مي‌سازند يا غزلهايي كه مي‌سرايند كدام يكي از روي سهش است؟!. اين از روي سهشست كه مي‌نشينيد و با خود مي‌گوييد : «بيكارم و بهتر است غزلي بسازم». نخست قافيه‌ها را فهرست مي‌كنيد : «تبر ، خبر ، ضرر ، خطر ، بتر ، شكر ، هدر.» آنگاه با صد سختي شعرها مي‌بافيد و هر كدام از اينها را در پايان يكي از آنها مي‌گنجانيد. آيا اين از روي سهشست؟!. شما سهشهاتان مرده. باين دليل كه هايهويي را كه در جهانست نمي‌فهميد و آنچه در كشورتان مي‌گذرد درنمي‌يابيد. تنها چيزي كه مي‌شناسيد ياوه‌گوييست. آن چيزهايي كه شما مي‌سازيد و بيرون مي‌ريزيد «سخن مرده» است. سخنيست كه روان نمي‌دارد. سخنيست كه بجهان و زندگاني بستگي نمي‌دارد. ولي شما آنها را شعر مي‌خوانيد.
آن چهار بيت كه من در «تاريخ هجده ساله» ياد كرده‌ام اگر سست هم هست باري سخن زنده است. زيرا از روي سهش گفته شده ، سهشي كه از پيشامدها برخاسته بوده. در آن روزها در ايران داستان منات روسي يكي از گرفتاريها مي‌بوده. صدها كسان دارايي خود را در آن راه از دست دادند. منات كه بهايش در نتيجه‌ی جنگ پايين آمده بود مي‌خريدند و باميد بالا رفتن نگه مي‌داشتند. ولي هفته آينده ، باز پايين مي‌آمد ، هفته ديگر همچنان ، بدينسان پايين مي‌رفت تا بيكباره از بها افتاد و يا بگفته‌ی شاعر «وفات نمود».
شاعر اين حال را نشان داده. شما مي‌گوييد : «محسنات شعري دارد» من مي‌گويم : اگر نداشتي ديگر بهتر بودي. شما همه‌ی نگاهتان بآن واژه‌بازيهاست و من نگاهم بمعني مي‌باشد.
سپس گفتم : شعرِ از روي سهش آنهاست كه ميرزا علي‌اكبر صابر گفته. بديها و آلودگيهاي توده را بديده گرفته و درباره‌ی آنها شعر ساخته و بچاپ رسانيده. ملايان تكفيرش كرده‌اند و بزيان و گزند افتاده ، چون از روي سهش و فهم مي‌بوده پس ننشسته. يك نمونه از شعرهاي او ريشخند بشاعران ايرانست كه تنديسه‌اي از آنها پديد آورده و ما چون شعرهاي او را با ترجمه‌ی فارسيش با همان تنديسه يا نگاره بچاپ رسانيده‌ايم شما توانيد آنها را ديد.
آن كار صابر و روزنامه‌ي ملانصرالدين مي‌بود كه با خويهاي بد مردم مي‌جنگيدند و شعر را نيز در آن باره بكار مي‌بردند. اين هم شما كه در ايران قصيده و غزل به سبك تركستاني مي‌سازيد و مضمون‌بافيهاي خود را «احساسات» مي‌ناميد اگر شما را «احساس» هست پس چرا اينهمه آلودگيهاي توده را نمي‌بينيد؟
در مهنامه‌ی شما پيشنهاد مي‌شود كه شاعران درباره‌ی «فتح سومنات» كه هزار سال پيش سلطان محمود غزنوي كرده به سبك عنصري قصيده‌ها سازند. اين نمونه‌ي مردگي «احساسات» شماست. اين دليل ديگر است كه شما درپي سخنبازي هستيد نه درپي بازنمودن سهشها.
شیخ سلیم - ثقةالاسلام
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس‌‌ ـ تکه‌ی 13

🔸 در اين ميان آتنيان در نيمه‌ی راه نگران ايستاده چشم براه لاكيدومنيان داشتند. ولى چون ‌فرياد و غوغا را شنيدند و نيز چنانكه گفته شده فرستاده‌اى از پااوسانياس نزد ايشان آمد و چگونگى را خبر داد از اين جهت آنان بیدرنگ بسوى جنگ‌گاه دويدند كه ياورى نمايند و چون بدانجا رسيدند ناگهان يونانيانى كه هوادار دشمن بودند آهنگ اينان كردند. آريستيديس چون چنان ديد آنان را بخدايان يونان سوگند داد كه دست بجنگ باز نكنند و در برابر كسانى كه بياورى جانبازان راه آزادى يونان مى‌شتابند مانع نباشند و چون‌ ديد كه آنان پرواى سوگندهاى او را ندارند و بجنگ آماده شده‌اند از شتافتن بياورى ‌لاكيدومنيان چشم پوشيده با اين دسته كه پنجهزار تن بودند بجنگ ايستاد. ولى اندكى نگذشت كه بيشتر اينان دست از جنگ برداشتند زيرا ايرانيان شكست يافته‌ برگشته بودند. گفته‌اند تندترين كشاكش با مردم ثبيس روى مى‌داد زيرا آنان در ميان لشكريان دشمن از همه دليرتر و از همه نيرومندتر بودند كه پيش دسته‌هاى ديگر افتاده بيش از همه غيرت از خود مى‌نمودند و اين كار را نه بدلخواه خود مى‌كردند بلكه چون اختيار ايشان بدست بزرگانشان ‌مى‌بود ناگزير از اين كار و كوشش بودند.
بارى سپاه يونان كه هر يكى در جاى خود جداگانه جنگ مى‌نمود پيش از همه لاكيدومنيان ‌فيروزى بدست آوردند و دشمن را از جلو برداشتند و يك تن اسپارتى كه نامش ‌اريمنستوس‌1 بود سنگى بر سر ماردونیوس زده او را بكشت و بدينسان همه‌ی سپاه ايرانى‌ شكست خورده بميان ديوارهاى چوبى خود پناه بردند. سپس هم آتنيان ثبيس را شكسته سيصد تن برگزيدگان ايشان را بكشتند. چنانكه گفته‌اند از همگى سپاه دشمن كه سيصدهزار تن بوده تنها چهل‌هزار تن رها شده بسركردگى‌ آرتابازوس2 جان بدر برد ، ديگران همه نابود گرديدند. ولى از سپاهيان يونان تنها يكهزار و سيصد و شصت مرد گشته گرديد3 ، كه پنجاه و دو تن از اينان از آتنيان و همگى از تيره‌ی آيانتيس‌4 بودند و چنانچه كليديموس‌5 آورده اينان با دليرى بيشتر جنگ و كوشش مى‌نمودند و بهمين جهت است كه اين تيره هميشه قربانيها بنام ‌آن فيروزمندى با پول همگى تيره مى‌گزارند. نود و يك تن كشتگان هم از لاكيدومنيان بودند. نيز شانزده تن از تيگيات بودند. با اين‌ حال بسيار شگفت است كه هردوتوس مى‌نويسد : «تنها اينان نه ديگران با دشمن روبرو شدند.» نمى‌دانيم او بر چه زمينه‌ای چنين سخنى را گفته. با آنكه شماره‌ی كشتگان و نشانيهايى كه برگمارده شده خود مى‌رساند كه جنگ را همگى‌ نمودند و فيروزى را همگى بدست آوردند نه تنها آن سه شهر كه او ياد كرده.
اين جنگ را (از روى گفته‌ی آتنيان) در روز چهارم بوييدروميون‌6 كردند. ولى بويوثيان آن را در بيست و هفتم ماه پانيموس7 مى‌گويند و از اينجاست كه هنوز هم مردم يونان در اين روز در پلاتاى گرد مى‌آيند و مردم پلاتاى بشكرانه‌ی آن فيروزى قربانيها براى خدايان مى‌گزارند. از اين اختلاف در روزها در شگفت نبايد بود. زيرا هنوز در زمان ما كه علم ستاره‌شناسى‌ پيشرفت بسيارى كرده كسانى ماه را در يك روز آغاز مى‌كنند و كسانى در روز ديگرى.


1ـ Arimnostus
2ـ Artabazus
3ـ از همين گفته‌هاى خود تاريخنگار پيداست كه شماره‌ها بنيادى ندارد. زيرا با آن دليرى‌ای كه خود تاريخنگار از ايرانيان نقل كرده مى‌گويد اسپارتيان از روبرو شدن با آنان بيمناك بودند چگونه مى‌توان باور كرد كه از يكسوى دويست و شصت‌هزار تن گشته گرديده و از سوى ديگر تنها بيش از هزار و سيصد و شصت تن نابود نشده باشد ، پيداست كه شمارش درستى در ميان نبوده و يك رشته گزافه‌هايى بر زبان يونانيان افتاده بود و پلوتارخ آنها را در كتاب خود آورده است.
4ـ Aeantis
5ـ Clidemus
6ـ Boedromion
7ـ Panemus
🔶 در كناره‌ی «قانون دادگری»

🔸ما گرچه برآنیم كه زندگانی را از بنیاد آن برگردانیم و تا بنیاد بخردانه‌ی ورجاوندی برای زیست آدمیان استوار نگردانیم به سخن دیگری درنیاییم. از اینرو ما كمتر از اداره‌ها گفتگو كنیم ، كمتر به پیشامدهای آینده و گذرنده پردازیم.

🔸یك توده برای آنكه در زندگانی آسوده باشد به چیزهای بسیاری نیازمند است : باید همگی یك آرمانی را دنبال كنند ، باید همگی در یك راه باشند ، باید همگی نیكیها را بخواهند. با این شرطهاست كه زندگانی توده‌ای با خوشی و خرسندی توأم تواند بود ، وگرنه از آن جز گرفتاری پدید نتواند آمد ، بدانسان كه در ایران پدید می‌آید و بیشتر مردم از آزار و زیان دیگران لذت میبرند و به جای همدستی از پای یكدیگر میكشند.
dar kenãreye Qãnune Dãdgari.pdf
157.1 KB
🔶 در كناره‌ی «قانون دادگری»

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکه‌ی یازدهم)

🔸 از همان آقای حاجی‌سیدابوالحسن ، اگر پرسیده شود : «آیا حكومت حق علماست؟!» خواهند گفت : «بلی در زمان غیبت امام علما جانشنیان اویند ، اولی بتصرفند». اگر زمینه آماده گردد و گفته شود : «پس بیایید حكومت را تصرف كنید» ، خواهند گفت : «در این جزو زمان تكلیف ما نیست». اگر پرسیده شود : «پس چه باید بود؟! شما كه خودتان نمی‌خواهید حكومت را بدست گیرید ، و حكومتی را كه مردم بنیاد گزارده‌اند غاصب و جائر می‌شناسید و پیروان خود را ببدخواهی وامی‌دارید ، پس چه باید كرد؟!» در آنجاست كه دانسته خواهد شد خود نیز سرگردانند و چیزی نمی‌دانند.

ما داستانهایی از آنان می‌شناسیم كه مایه‌ی شگفت هر كسی باشد. بارها دیده شده آن ملایی كه می‌گوید : «پول دولت حرامست و دولتیان ظلمه‌اند» ، چون شبی دزد بخانه‌اش آمده بامداد شتابان بكلانتری رفته و بگله و ناله پرداخته كه «این چه مملكتیست؟!... چرا پاسبانها جلو دزدها را نمی‌گیرند؟!» ـ این پرخاشها را كرده و هیچ بیاد نیاورده كه اینان همانهایند كه من «ظلمه»شان می‌خوانم و بدوزخشان می‌فرستم. همانهایند كه پولی را كه می‌گیرند حرام می‌شناسم و بد می‌گویم.

🔸كیشی كه دستها در آن برده شده جای شگفت نیست كه چنین «تناقضی» از آن پدید آمده. شگفت آنست كه پس از هزار سال بیشتر ، بیست‌ملیون توده خود را فدای چنان «تناقضها» گردانند.

🔸بارها از ملایان پرسیده شده «آیا دولت باشد؟» گفته‌اند : «البته كه باشد». پرسیده شده : «پس چرا شما آن را غاصب و جائر می‌خوانید؟! پس چرا می‌گویید مالیات دادن حرامست؟!». گفته‌اند : «این تكلیف مذهبی ماست. دولت باید باشد. ما هم باید او را غاصب بشناسیم. بهمین نحو بگذرد تا امام ظهور كند و همه چیز را درست گرداند».

كوتاه سخن : همان علما خود سرگردانند. راهی را پیش گرفته و رفته و بیك تاریكی افتاده‌اند و در آنجا درمانده‌اند ، و در همان حال زیانهای بسیار بزرگی را باین توده‌ی بدبخت می‌رسانند.

🔸از آنسو در این چند سال كه ما بكوششهایی برخاسته‌ایم و ایرادها برفتار و حال آنان می‌گیریم ، چون از منطق بسیار دورند و از همه چیز ناآگاه می‌باشند بیك رشته كارهایی برمی‌خیزند كه برای كشور و توده مایه‌ی رسواییست. مثلاً پارسال در تبریز بهنگام انتخابات افزار دست ممقانی و ثقة‌الاسلامی و دیگر كاندیدهایی گردیدند و بیك رشته وحشیگریهای بسیار پستی كه زشتیهای «قرون وسطای» اروپا را بیاد می‌آورد پرداختند. در مراغه و میاندوآب رفتار پست‌تری نمودند. كار بجایی رسید كه نمایندگان شوروی بكوشش برخاستند و بدولت اعتراض نمودند.

🔸🔸امسال در تهران نقشه‌ای كشیده بودند كه در محرم همان وحشیگری را تكرار كنند. از دو هفته پیش در منبرها داد می‌كشیدند و دروغ رسوای قرآن سوزانی را بمردم می‌پراكندند. یكی از ملایان در مسجد سپهسالار عمامه بزمین می‌زد و نعره‌ها بلند می‌ساخت كه روز یكم دی‌ماه قرآن را خواهند سوزاند.

🔸آیا رسوایی نیست كه چنین دروغی را پراكنده سازند؟! آیا این نام قرآن را خوار گردانیدن نیست؟!

🔸همان چند روز پیش بوده كه در مسجد جامع با بودن جنابعالی كه آقای بیاتید و آقایان وزیران دیگر ، ملایی به روی منبر بسخنان ناسزایی درباره‌ی ما پرداخته. آیا این بدولت برنمی‌خورد؟! آیا از جایگاه جنابعالی نمی‌كاهد؟!

🔸این رفتار ناستوده‌ی آنان در برابر منطق است. آمدیم كه پاسخ می‌نویسند در آنجا نیز رسوایی پدید می‌آورند و سخنان زشت و بیفرهنگی را كه بآبروی كشور بیشتر برمی‌خورد تا بما برشته‌ی نوشتن می‌كشند.

🔸بدگویی و بدنویسی از ما راه روزی برای بسیاری گردیده. آخوندهای بیكاری بنام آنكه آقای حاجی‌سیدابوالحسن ایشان را فرستاده و اجازه داده كه «از وجوه شرعیه دریافت دارند و بدفع و رد اضلالات كسروی مجاهدت كنند» از شهری بشهری می‌روند و در نشستها و بر منبرها بزشتگوییهایی می‌پردازند و با پراكندن دروغهایی مردم را برمی‌آغالانند. یكی از ایشان آخوندیست كه در بغداد دلالی می‌كرد و از كار دست كشیده بتهران آمده و بدنویسی و هوچیگری بزیان ما را راه روزی برای خود گرفته كه گاهی «بمب آتشزای فولاد» می‌سازد و گاهی كتاب نوشته بچاپ آن می‌پردازد.[1]

[1] : اشاره به حاج‌سراج انصاری است که از نویسندگان «آیین اسلام» گردیده بود. ـ و
حاجی‌سیدابوالحسن اسپهانی
از علمای نجف و مرجع شیعیان در زمان چاپ دفتر «دولت بما پاسخ دهد».
علی دشتی
نویسنده ،‌ نماینده‌ی مجلس ،‌ سفیر
در مجلس چهاردهم در پرده به نوشته‌های کسروی و کوششهای باهماد آزادگان تاخته بود.
مرتضاقلی بیات نخست‌وزیر
دفتر «دولت بما پاسخ دهد» خطاب به او نوشته شده.
‌کاش ملایان ما به اندازه‌ی امامقلی رحمان رئیس جمهور تاجیکستان فهم داشتند.

فشرده‌ی سخن ، او میگوید پول حج را صرف بهبود زندگانی خود کنید.

از آنسو ملای بیغیرت ما پروایی ندارد که عربستانیها با ما چه رفتارهای خواری‌آوری میکنند :

بی‌ناموسی ،‌ کشتار حاجیها ، رفتاری سزاوار کافران و بت پرستان که با مسلمانان ایرانی میکنند

و سرانجام این ملایانند که باید در برابرشان زانو زنند و لابه کنند تا اجازه‌ی زیارت حج بگیرند.

تفو بر این بی‌غیرتی تفو!

ببینید فرق از کجا تا کجاست؟
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست دوم : شعر سخنست و سخن بايد از روي نياز باشد
تکه‌ی 10

🔸 ما آزمايش ديگري در اين باره از شاعران ايران كرده‌ايم. در آن سالي كه ما گفتارها در پيمان در همين زمينه‌ها نوشتيم و هايهويي برخاست و مرا بانجمن ادبي خواندند كه گفتاري راندم ، برخي از همان شاعران همداستاني=موافقت با ما نشان دادند و خود شعرهايي در نكوهش شيوه‌ی كهن شاعران ايران سرودند كه ما برخي را در پيمان بچاپ رسانيديم. مثلاً :
آقاي كسروي آن مرد دانا
كه يزدانش هماره يار باشد
چه خوش در انجمن گفت اين سخن را
كه بس مطلوب و معني‌دار باشد
در اطراف يكي موضوع پوچي
نبايد اينهمه گفتار باشد
هزاران بيت هر ديوان شعري
حديث چشم مست يار باشد
و يا تكذيب و هجو بي‌دليلي
ز دلق و جُبِّه و دستار باشد
هميشه طعنه و پرخاش شاعر
بشيخ و پير پرهيزگار باشد
و يا از باده تعريفست و ساقي
و يا تشويق از مِي‌خوار باشد
و يا از ليلي و مجنون حديثي
كه بنيادش همه پندار باشد
و يا وصف از دهان تنگ دلبر
وز ابروي خم دلدار باشد
دو ثلث شعر شاعرهاي ايران
حكايت از گل و گلزار باشد
پنداشته مي‌شد كه اينها از روي سهش است. گفته‌هاي ما در آنان هناييده و باين شعرها واداشته. ولي سپس ديده شد كه همانان پي شيوه‌ي كهن را مي‌دارند و باز همان گونه شعرها مي‌سازند ، و نيك روشن گرديد كه آنچه شعرها بهمداستاني ما مي‌گفتند از اين راه مي‌بوده كه مضمونهاي نوي بدست آورده بودند.
داستاني بدتر از اينها ديده شد. و آن اينكه شاعري كه در جاي ديگري نامش برده‌ام شعرهايي در هجو شاعران ساخته بود در اين زمينه : «شاعري دلش درد گرفت. پيش پزشك رفت. پزشك نيك نگريست و دردي درو نيافت. پرسيد : آيا بتازگي شعر گفته‌اي كه بكسي نخوانده باشي؟ گفت قصيده‌اي گفته‌ام. گفت : آن را بكساني بخوان درد دلت آرام خواهد گرفت. شاعر چنان كرد و بهبود يافت».
چنين شعرهايي ساخته آورده بود كه ما بچاپ رسانيم. من دلم سوخت چه ديدم بيچاره شاعر دوزخ طبعش زبانه مي‌كشد و بانگ «هَلْ مِن مَّزِيدٍ»1 مي‌زند ، و او ناچار است براي آرام گردانيدن آن ، مضمونهايي پيدا كند و برشته‌ی شعر كشد. اگرچه هجو خودش و همكارانش باشد. بيادم افتاد آنكه انوري آن هجو زشتي را از مادرش كرده.
اين رشته را در اينجا بپايان مي‌رسانم ولي براي آنكه داوريمان بدادگري هرچه نزديكتر باشد مي‌خواهم در پايان نشست از برخي شعرهايي كه مي‌توان آنها را برخاسته از سهشها دانست و «سخن زنده» ناميد يادي كنم.
چنانكه گفتم در آغاز جنبش مشروطه با همه‌ی فرصتي كه بدست آمده بود از شاعران هنرنمايي چندان ديده نشد. در اين باره آنچه بوده و من مي‌دانستم در «تاريخ مشروطه» ياد كرده‌ام.
پس از پيشرفت مشروطه حال همان بود. در اينجا نيز جز شعرهاي كمي چيزي كه درخور ارج باشد ديده نشد. يكي از كساني كه مي‌توان نام برد عارف قزويني بوده. اين مرد مي‌خواسته «شاعر مشروطه» باشد. ولي افسوس كه نتوانسته همچون صابر باشد و زنجيرهاي شيوه‌ي كهن را از دست و پاي خود بگسلاند. اينست بيشتر شعرهايش به همان شيوه‌ی كهن بوده كه نتوان ارج چندان نهاد. آنچه از شعرهاي عارف ارجدار بوده و مي‌توان نام «سخن زنده» بآنها داد تصنيفهاي اوست. تصنيفهايي كه عارف مي‌ساخت و خود در كنسرتها مي‌خواند بزبانها مي‌افتاد و خود از روي سهشهايي مي‌بود كه پيشامدها پديد مي‌آورد. من فراموش نكرده‌ام كه سال نخست كه به تهران آمدم تصنيف : «بمانديم ما مستقل شد ارمنستان» تازه پراكنده شده بود. آوازه‌خوانان مي‌خواندند ، بچه‌ها مي‌خواندند ، دختران در خانه‌ها مي‌خواندند. همين حال را مي‌داشت تصنيفهاي ديگر او.

1ـ سوره‌ی ق (50) ، آیه‌ی 30. معنی : آیا بیشتر از این هم هست؟ ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس‌‌ ـ تکه‌ی 14

🔸 سپس آتنيان رضايت بآن نمى‌دادند كه فيروزى آن روز بنام لاكيدومنيان باشد و نيز راضى نبودند كه در ميان دسته‌هاى جنگجوى يونانى پيكار درگيرد. اگر نبود كه آريستيديس‌ دخالت كرده بدرخواست و پند سركردگان بويژه لئوکراتيس‌1 و مورونيديس‌2 را بآرامش ‌و خاموشى بازداشت و چنين قرار داد كه موضوع بشوراى يونانيان واگزار گردد. و چون موضوع در شورا بگفتگو گزارده شد ثيوگيتون3 از مقاريان چنين گفت كه اين ‌فيروزى را بايد بنام شهر سوم ديگرى اعلان كرد بشرط اينكه جنگ خانگى در ميانه برپا نشود و چون پس از وى كلواوكريتوس4 از مردم كورنثس بپا خاست همگى پنداشتند كه او اين ‌فيروزى را بنام كورنثس خواهد طلبيد. زيرا پس از اسپارت و آتن ، كورنثس بنامترين شهر يونان بود ولى او چنين گفت كه اين نيكنامى به پلاتايا داده شود و يونانيان بر سر آن با هم بكشاكش برنخيزند. اين گفته‌ی او را همگى پسنديدند و نخست آريستيديس از جانب آتنيان رضايت آشكار ساخت. سپس هم پااوسانياس از جانب لاكيدومنيان رضايت نمود. بدينسان آشتى و آرامش رویداده هشتاد تالنت كنار گزاردند باين قصد كه مردم پلاتايا با آن پول پرستشگاهى بسازند و آن را ازآن مينروا گردانند و پيكره‌ها در آن بنگارند و اين ‌پرستشگاه همان است كه تا امروز شكوه خود را نگاهداشته است. ليكن لاكيدومنيان و آتنيان نيز هر كدام يادگار جنگى جداگانه براى خود برگماردند. سپس از خدايان شور خواستند كه آيا قربانيها بكنند؟ چنين پاسخ يافتند كه يك محرابى بنام آزادى براى زیوس بسازند. ولى هيچگاه قربانى نكنند تا هنگامى كه همه‌ی آتشهايى را در يونان كه ايرانيان آلوده و ناپاك گردانيده‌اند خاموش سازند و يك آتش پاكيزه و ناآلوده‌ای در محراب عمومى دلفى روشن گردانند. قاضيان يونان اين را عنوان ساخته مردم را ناگزير مى‌گردانيدند كه هرچه آتش دارند بيرون كنند و ايوخيداس5 از مردم پلاتاى بعهده گرفت بشتابى كه مى‌تواند بود آتش از محراب خدا بياورد و اينبود كه به دلفى شتافته و نخست آب بروى خود پاشيده و خود را پاك ساخت و تاجى از شاخه بر سر گزارده و آتش از محراب گرفته رو بسوى پلاتاى نهاد و هنوز آفتاب فرونرفته بآنجا رسيد كه در يك روز ، يكصد و بيست و پنج ميل راه رفته بود و اينبود كه همينكه بازرسيد و بهمشهريان خود درود گفت و آتش را بايشان سپرد خود او افتاده بدرود زندگانى گفت. مردم پلاتاى ازو قدرشناسى كرده مرده‌ی او را در پرستشگاه ديانا ايوكليا6 بخاك سپردند و روى گور او چنين عبارتى را نوشتند : «ايوخيداس در يك روز تا دلفى شتافته و از آنجا برگشت.» كسانى مى‌پندارند كه ايوكليا همان ديانا است و او را بهمين نام مى‌خوانند. ولى برخى‌ مى‌گويند او دختر هركولس بود از شكم مورتو7 و چون دوشيزه از جهان رفت از اين جهت‌ مردم بيوتيا و لوكريا8 او را مى‌پرستند و تنديسه‌ی او را در بازارهاى خود دارند كه هر زن يا مردی كه مى‌خواهد عروسى كند پيش از آن قربانيها براى اين مى‌گزارد.9


1ـ Leocrates
2ـ Myronides
3ـ Theogiton
4ـ Cleocnitus
5ـ Euchidas
6ـ Euclia
7ـ Myrto
8ـ Locrea
9ـ اين جمله‌ها مربوط به افسانه‌هاى دين يونان است و ارج تاريخى ندارد.
🔶 گفتارهای کوتاه

🔸نادانیها با آمیغها در یكجا نتواند بود

🔸باید پاكان از ناپاكان جدا گردند

🔸نمونه‌ای از بدبختیهای ایرانیان

🔸در پیرامون زبان پرچم
goftãrhãye kutãh.pdf
143.2 KB
🔶 گفتارهای کوتاه

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکه‌ی دوازدهم)

🔸از این سخنان نتیجه آن را می‌خواهم كه رفتار ملایان از هرباره بزیان كشور است. اگر دولت پیشنهاد ما را می‌پذیرد این پرسشهای ما را بآنان فرستاده پاسخ طلبد ، و یا نمایندگانی از علمای نجف و قم و دیگر شهرها بخواهد و نشستی در زیر نگهبانی خود برپا گرداند.

آنچه ما می‌دانیم نمایندگان خواستن و نشست برپا گردانیدن از هرباره بهتر است. زیرا چه‌بسا علما كه سخنانی را شنیده از زیانهای بسیار بزرگ دستگاه و رفتار خود آگاه خواهند گردید. چه‌بسا علما كه بهمراهی با مشروطه و زندگانی دمكراسی گرویده از آن دشمنیهای آشكار كه می‌نمایند دست خواهند برداشت. گذشته از اینها گفتگو و كشاكش كه با ما پدید آمده با یك رویه‌ی ستوده و نیكی پایان خواهد پذیرفت. در اینجا هم می‌گوییم : گرهی را كه با ناخن توان گشود چرا بدندان انداخته شود؟!

ما هرچه می‌اندیشیم چنین نشستی را بایَنده[=واجب] می‌دانیم. چنین نشستی جا در تاریخ ایران برای خود باز خواهد كرد و چه آقای بیات و چه هر نخست‌وزیر دیگری كه زمینه برای آن آماده گرداند نام بسیار نیكی از خود در تاریخ یادگار خواهد گزاشت.

با اینحال ما بروی آن پافشاری نمی‌نماییم. آنچه ما برویش پافشاری می‌نماییم آنست كه دولت با ما با منطق و قانون رفتار كند.

🔸كابینه‌ی ساعد با ما با نیرنگ راه می‌رفت. بملایان پشتیبانی نشان می‌داد و «سیاست» را بهانه می‌آورد. ولی آن كابینه‌ی بدخواهی می‌بود و آشكاره ببدی توده و كشور می‌كوشید و آن رفتار را از هر كابینه‌ای چشم نتوان داشت.

🔸دولت اگر بخواهد كه ما بدبختی و گرفتاری این توده را درنیابیم ، این را ازو نتوان پذیرفت. اگر بخواهد كه از ریشه‌های بدبختی و گرفتاری بجستجو نپردازیم این را هم نتوان پذیرفت.

🔸اگر بخواهد كه ریشه‌های بدبختی و گرفتاری را كه جسته و یافته‌ایم بكندن نكوشیم این را هم نتوان پذیرفت. اینها كارهاییست كه هر مردی بافهم و باغیرت باید كند و دولت را حق جلوگیری از آنها نیست.

🔸ولی اگر دولت باندیشه‌های ما ایراد دارد ، می‌تواند ایرادهای خود را بما بفهماند. برای همانست كه ما در این نامه‌ی سرگشاده اندیشه‌های خود را چه درباره‌ی كتابسوزان و چه درباره‌ی كیش شیعی ، با زبان ساده و روشن بازنمودیم و دلیلهای خود را بكوتاهی یاد كردیم. دولت چنین انگارد كه ما در اندیشه‌های خود گمراهیم و پا پیش گزارد و ما را از گمراهی بیرون آورد.

🔸ما ندانستیم آقای دشتی از آن یادآوری درباره‌ی ما كه بهنگام گذشتن برنامه‌ی دولت كرد چه می‌خواست. آقای دشتی ابوالحسن ثقة‌الاسلامی نیست كه بگوییم قانون نمی‌فهمد و از همه جا ناآگاهست و از دولت قانونشكنی چشم می‌دارد. همانا خواست آقای دشتی مثل زدن و سَهِش [=احساس(ات)] بازنمودن بوده. به هر حال ما پاسخ بگفته‌های ایشان دادیم و حال خود را در برابر دولت و مجلس روشن گردانیدیم.

🔸دولت بیش از آن نتوانستی كرد كه ما را بدادگاه و داوری كشاند. ما اینك با پای خود بدادگاه آمده‌ایم و داوطلبانه داوری می‌خواهیم. ما گفتنیهای خود گفته‌ایم و اكنون نوبت دولتست كه بسخن درآید. نوبت دولتست كه بما پاسخ دهد.