🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس ـ تکهی 15
🔸 همچنين در يك شوراى عامى كه از يونانيان دعوت كرده بودند در آنجا آريستيديس چنين پيشنهاد كرد كه همهی نمايندگان و پيشوايان دينى يونان سالانه در پلاتاى گرد بيايند و انجمنى كنند و در هر پنج سال يك بار بازيهايى بنام بازيهاى آزادى درست نمايند. نيز از همگى يونانيان سپاهى كه دههزار نيزهگزار و يكهزار سواره و صد كشتى باشد آماده گردانند تا در برابر آسياييان هميشه آراسته بايستند. ولى مردم پلاتاى از اين سپاه آماده نمودن بر كنار باشند و كار آنان تنها خدمتگزارى خدايان باشد و قربانيها بنام خرسندى و آسودگى يونانيان بگزارند. اين پيشنهادها پذيرفته شد و از آن پس پلاتاييان تنها براى گزاردن قربانيها بودند كه سالانه در آن شهر گزارده مىشد ، چنانكه آن رسم تا اينزمان هم بازمانده است.
پس از برگشتن آتنيان آريستيديس مىديد آنان ميل بسيار به دموكراسى دارند و چنين مىديد كه از جهت رفتارهاى مردانه كه پيش گرفتهاند خود سزاوار آن مىباشند. نيز مىديد كه چون همگى داراى ابزار جنگ هستند و پس از آن فيروزى كه يافته بودند همگى نيرومند و دلير شدهاند كه با اين حال هرگز نمىشود خواهش آنان را با زور رد نمود از اين جهت قانونى پيش آورد كه از روى آن همگى مردم دست در كار فرمانروايى داشتند و از آن پس آرخون از ميان توده برگزيده مىشد.1 در اين هنگام بود كه ثميستوكليس در يك انجمن عمومى مىگفت كه انديشهاى براى آتنيان انديشيده كه آن را در آشكار و ميان توده نمىتواند گفت. ولى انديشهی بسيار سودمنديست و بنياد آسايش و آرامش آتن را استوار خواهد گردانيد. آتنيان آريستيديس را برگزيدند كه آن انديشه را از ثميستوكليس شنيده و عقيدهی خود را بگويد و چون او با ثميستوكليس گفتگو نمود انديشه اين بود كه همگى كشتيهاى يونانيان آتش زده بشود تا در نتيجه آتنيان بر سراسر يونانيان برترى كنند. آريستيديس چون نزد مردم بازگشت چنين گفت كه انديشهی ثميستوكليس سودمندترين انديشه ولى بدترين ستمگرى است. از اين جهت يونانيان به ثميستوكليس گفتند كه از انديشهی خود چشم بپوشد. اينبود اندازهی داد دوستى مردم و ميزان اعتمادى كه بر آريستيديس داشتند.
1ـ سولون قانونگزار معروف آتن مردم را به چهار درجه كرده بود كه تنها از ميان دو درجهی يكم و دوم آرخون برگزيده مىشد و درجههاى سوم و چهارم چنين حقى را نداشتند. آريستيديس آن قانون را لغو كرد.
2) آريستيديس ـ تکهی 15
🔸 همچنين در يك شوراى عامى كه از يونانيان دعوت كرده بودند در آنجا آريستيديس چنين پيشنهاد كرد كه همهی نمايندگان و پيشوايان دينى يونان سالانه در پلاتاى گرد بيايند و انجمنى كنند و در هر پنج سال يك بار بازيهايى بنام بازيهاى آزادى درست نمايند. نيز از همگى يونانيان سپاهى كه دههزار نيزهگزار و يكهزار سواره و صد كشتى باشد آماده گردانند تا در برابر آسياييان هميشه آراسته بايستند. ولى مردم پلاتاى از اين سپاه آماده نمودن بر كنار باشند و كار آنان تنها خدمتگزارى خدايان باشد و قربانيها بنام خرسندى و آسودگى يونانيان بگزارند. اين پيشنهادها پذيرفته شد و از آن پس پلاتاييان تنها براى گزاردن قربانيها بودند كه سالانه در آن شهر گزارده مىشد ، چنانكه آن رسم تا اينزمان هم بازمانده است.
پس از برگشتن آتنيان آريستيديس مىديد آنان ميل بسيار به دموكراسى دارند و چنين مىديد كه از جهت رفتارهاى مردانه كه پيش گرفتهاند خود سزاوار آن مىباشند. نيز مىديد كه چون همگى داراى ابزار جنگ هستند و پس از آن فيروزى كه يافته بودند همگى نيرومند و دلير شدهاند كه با اين حال هرگز نمىشود خواهش آنان را با زور رد نمود از اين جهت قانونى پيش آورد كه از روى آن همگى مردم دست در كار فرمانروايى داشتند و از آن پس آرخون از ميان توده برگزيده مىشد.1 در اين هنگام بود كه ثميستوكليس در يك انجمن عمومى مىگفت كه انديشهاى براى آتنيان انديشيده كه آن را در آشكار و ميان توده نمىتواند گفت. ولى انديشهی بسيار سودمنديست و بنياد آسايش و آرامش آتن را استوار خواهد گردانيد. آتنيان آريستيديس را برگزيدند كه آن انديشه را از ثميستوكليس شنيده و عقيدهی خود را بگويد و چون او با ثميستوكليس گفتگو نمود انديشه اين بود كه همگى كشتيهاى يونانيان آتش زده بشود تا در نتيجه آتنيان بر سراسر يونانيان برترى كنند. آريستيديس چون نزد مردم بازگشت چنين گفت كه انديشهی ثميستوكليس سودمندترين انديشه ولى بدترين ستمگرى است. از اين جهت يونانيان به ثميستوكليس گفتند كه از انديشهی خود چشم بپوشد. اينبود اندازهی داد دوستى مردم و ميزان اعتمادى كه بر آريستيديس داشتند.
1ـ سولون قانونگزار معروف آتن مردم را به چهار درجه كرده بود كه تنها از ميان دو درجهی يكم و دوم آرخون برگزيده مىشد و درجههاى سوم و چهارم چنين حقى را نداشتند. آريستيديس آن قانون را لغو كرد.
🔶 نابود باد دشمنان پیمان
🔸ما میگفتیم شما به ایراد ما باین شعر :
چو من بگذرم زین جهان خراب بشویید جسم مرا با شراب
پاسخ گویید.
🔸آمیغپژوهی در نهاد آدمی هست اگر مغزها از كار نیفتاده باشد چه پیر و چه جوان هر كس باید آمیغها را بپذیرد.
🔸ما میگفتیم شما به ایراد ما باین شعر :
چو من بگذرم زین جهان خراب بشویید جسم مرا با شراب
پاسخ گویید.
🔸آمیغپژوهی در نهاد آدمی هست اگر مغزها از كار نیفتاده باشد چه پیر و چه جوان هر كس باید آمیغها را بپذیرد.
nãbud bãd dowmanãne Peymãn.pdf
144.2 KB
🔶 نابود باد دشمنان پیمان
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکهی سیزدهم)
سخن دیگری ما را با دولت دربارهی روزنامهی پرچم است. میباید داستان آن نیز نویسم.
🔸پارسال در بهمنماه ملایان در تبریز و مراغه و میاندوآب به تهمت قرآنسوزی مردم نافهم عامی را بجمعیت ما برآغالانیدند و چنانكه نامش بردم یك رشته وحشیگریهای رسوای پست رخ داد. این شیوهی ملایان تبریز است كه هر زمان كه خود را در فشار دیدند و چارهی دیگری نیافتند معاویهوار قرآنسوزانی را بهانه گردانند و مردم را برآغالانند.
🔸آنچه ما خود دیدهایم و بیاد میداریم تاكنون سه بار این شیوهی خود را بكار زدهاند : یك بار در زمان صمدخان كه یك بلژیكی به پیشكاری دارایی آذربایجان آمده و از امامجمعه مالیاتهای چند سالهی دیههایش را میخواست و فشار سختی میآورد. یك بار در سال ١٣٤٠ (قمری) كه ادارهی فرهنگ میخواست اوقاف را از دست ملایان اوقافخوار درآورد و آنان را بفشار گزارده بود. یك بار همان پارسال كه نوشتههای ما میدان را بملایان تنگ گردانیده و پرسشهایی كه از آنان دربارهی حكومت میكنیم فشار سختی بآنان گردیده بود. هر یكی از این سه بار داستانی دراز میدارد و داستان پارسال درازتر است و در اینجا فرصت گفتن نیست.
🔸چون چنان وحشیگری برخاسته و یك ماه بیشتر دامنه میداشت و دستهای نهانی در كار میبود كه در تهران نیز چنان آشوبی پدید آید و آنچه بیرون افتاد و دانسته شد جناب آقای هژیر وزیر كشور و تیمسار سرپاس جهانبانی رئیس كل شهربانی كه هر دو حافظپرست میباشند بكینهی سوخته شدن دیوان آن شاعر دشمنی آشكار با ما مینمودند و برای هر گونه پشتیبانی از وحشیگریها آماده میبودند. در چنان هنگام هراسانگیزی ما پرچم هفتگی را بنیاد نهاده پراكندن آغاز كردیم و چون پرده از روی دروغسازیها و نیرنگبازیهای ملایان تبریز و دیگر بنیادگزاران آن وحشیگریها برمیداشتیم بسیار كارگر افتاده هر شمارهای كه درآمد اثر آشكاری داشت.
این در فروردینماه میبود. در همان هنگام جناب آقای ساعد مراغهای كابینهی نخست خود را پدید میآورد. ما چشم براه میبودیم كه كابینه بمجلس رود و شناسانیده گردد و آغاز بكار كند و ما در پیرامون پیشامدهای خود بگفتگو درآییم و اندیشهی دولت را بدانیم. من آقای ساعد را از سی سال پیش دیده و آشنایی پیدا كرده بودم. ولی چنانكه میبایست نمیشناختم.
🔸🔸در اینجا باید از زمینهی سخن بیرون شده بجناب آقای نخستوزیر آگاهی دهم كه ما نیك دانستهایم كه در این كشور دستهی بدخواهانی هستند كه از پنجاه و شصت سال باز ، سیاست بسیار شومی را دربارهی این كشور دنبال میكنند. چون رشتهی كارها را در دست میدارند میكوشند این توده را از پیشرفت بازداشته نگزارند بپای تودههای پیشرفتهی اروپا و آسیا رسند. میكوشند كه آنان را در اینحال بدبختی و گرفتاری كه میدارند و راههای چاره را به روی آنان بندند.
ما این دسته را شناختهایم و از كارهاشان آگاهیم و من اگر بخواهم ، از پیشامدهای این شصت و پنجاه سال صد گواه یاد توانم كرد. دوباره میگویم صد گواه یاد توانم كرد.
🔸با اینحال ما هیچگاه نمیخواستیم پرده از روی كار آنها برداریم و یا سخنی در نوشتههامان از آنها گوییم. ما سرچشمهی بدبختی ، نادانی خود توده را دانسته با خود میگفتیم : اگر باین نادانیها چاره كنیم بهمه چیز چاره خواهد شد.
ولی افسوس كه جناب آقای ساعد بیگدار بآب زد و در آن چند ماه كه سررشتهدار كارهای ایران گردید بیباكیهای بسیار نمود ، و آن رفتار اوست كه ما را واداشت پرده از روی كار برداریم. به ناآگاهان آگاهی دهیم.
🔸🔸ما نیك دانسته بودیم كه رو دادن بملایان و روضهخوانان و افزودن بچیرگی آنان كه نتیجهی ناگزیرش سست گردیدن دستگاه دمكراسی و از كار افتادن سهشهای میهنپرستی و رسوا و بیآبرو گردیدن كشور است ، مادهی برجستهای در پروگرام آن دستهی بدخواهان میباشد. بلكه میباید گفت : این یكی از شاهكارهای ایشانست. زیرا چون نام دین یا مذهب درمیانست كمتر كسی ایراد تواند گرفت. اگر هم كسی ایراد گرفت بدستاویز اسلام دهانش را توانند بست.
(تکهی سیزدهم)
سخن دیگری ما را با دولت دربارهی روزنامهی پرچم است. میباید داستان آن نیز نویسم.
🔸پارسال در بهمنماه ملایان در تبریز و مراغه و میاندوآب به تهمت قرآنسوزی مردم نافهم عامی را بجمعیت ما برآغالانیدند و چنانكه نامش بردم یك رشته وحشیگریهای رسوای پست رخ داد. این شیوهی ملایان تبریز است كه هر زمان كه خود را در فشار دیدند و چارهی دیگری نیافتند معاویهوار قرآنسوزانی را بهانه گردانند و مردم را برآغالانند.
🔸آنچه ما خود دیدهایم و بیاد میداریم تاكنون سه بار این شیوهی خود را بكار زدهاند : یك بار در زمان صمدخان كه یك بلژیكی به پیشكاری دارایی آذربایجان آمده و از امامجمعه مالیاتهای چند سالهی دیههایش را میخواست و فشار سختی میآورد. یك بار در سال ١٣٤٠ (قمری) كه ادارهی فرهنگ میخواست اوقاف را از دست ملایان اوقافخوار درآورد و آنان را بفشار گزارده بود. یك بار همان پارسال كه نوشتههای ما میدان را بملایان تنگ گردانیده و پرسشهایی كه از آنان دربارهی حكومت میكنیم فشار سختی بآنان گردیده بود. هر یكی از این سه بار داستانی دراز میدارد و داستان پارسال درازتر است و در اینجا فرصت گفتن نیست.
🔸چون چنان وحشیگری برخاسته و یك ماه بیشتر دامنه میداشت و دستهای نهانی در كار میبود كه در تهران نیز چنان آشوبی پدید آید و آنچه بیرون افتاد و دانسته شد جناب آقای هژیر وزیر كشور و تیمسار سرپاس جهانبانی رئیس كل شهربانی كه هر دو حافظپرست میباشند بكینهی سوخته شدن دیوان آن شاعر دشمنی آشكار با ما مینمودند و برای هر گونه پشتیبانی از وحشیگریها آماده میبودند. در چنان هنگام هراسانگیزی ما پرچم هفتگی را بنیاد نهاده پراكندن آغاز كردیم و چون پرده از روی دروغسازیها و نیرنگبازیهای ملایان تبریز و دیگر بنیادگزاران آن وحشیگریها برمیداشتیم بسیار كارگر افتاده هر شمارهای كه درآمد اثر آشكاری داشت.
این در فروردینماه میبود. در همان هنگام جناب آقای ساعد مراغهای كابینهی نخست خود را پدید میآورد. ما چشم براه میبودیم كه كابینه بمجلس رود و شناسانیده گردد و آغاز بكار كند و ما در پیرامون پیشامدهای خود بگفتگو درآییم و اندیشهی دولت را بدانیم. من آقای ساعد را از سی سال پیش دیده و آشنایی پیدا كرده بودم. ولی چنانكه میبایست نمیشناختم.
🔸🔸در اینجا باید از زمینهی سخن بیرون شده بجناب آقای نخستوزیر آگاهی دهم كه ما نیك دانستهایم كه در این كشور دستهی بدخواهانی هستند كه از پنجاه و شصت سال باز ، سیاست بسیار شومی را دربارهی این كشور دنبال میكنند. چون رشتهی كارها را در دست میدارند میكوشند این توده را از پیشرفت بازداشته نگزارند بپای تودههای پیشرفتهی اروپا و آسیا رسند. میكوشند كه آنان را در اینحال بدبختی و گرفتاری كه میدارند و راههای چاره را به روی آنان بندند.
ما این دسته را شناختهایم و از كارهاشان آگاهیم و من اگر بخواهم ، از پیشامدهای این شصت و پنجاه سال صد گواه یاد توانم كرد. دوباره میگویم صد گواه یاد توانم كرد.
🔸با اینحال ما هیچگاه نمیخواستیم پرده از روی كار آنها برداریم و یا سخنی در نوشتههامان از آنها گوییم. ما سرچشمهی بدبختی ، نادانی خود توده را دانسته با خود میگفتیم : اگر باین نادانیها چاره كنیم بهمه چیز چاره خواهد شد.
ولی افسوس كه جناب آقای ساعد بیگدار بآب زد و در آن چند ماه كه سررشتهدار كارهای ایران گردید بیباكیهای بسیار نمود ، و آن رفتار اوست كه ما را واداشت پرده از روی كار برداریم. به ناآگاهان آگاهی دهیم.
🔸🔸ما نیك دانسته بودیم كه رو دادن بملایان و روضهخوانان و افزودن بچیرگی آنان كه نتیجهی ناگزیرش سست گردیدن دستگاه دمكراسی و از كار افتادن سهشهای میهنپرستی و رسوا و بیآبرو گردیدن كشور است ، مادهی برجستهای در پروگرام آن دستهی بدخواهان میباشد. بلكه میباید گفت : این یكی از شاهكارهای ایشانست. زیرا چون نام دین یا مذهب درمیانست كمتر كسی ایراد تواند گرفت. اگر هم كسی ایراد گرفت بدستاویز اسلام دهانش را توانند بست.
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
✴️ یكی از لغزشها در ایرانیان آنست كه میپندارند در جهان حقایقی نیست و هر كس از روی گمان یا پندار یك چیزهایی میفهمد و آن نظریست كه او دارد.
مثلاً ما این سخنانی را كه دربارهی درماندگی ایرانیان و علت آن را مینویسیم كسانی خوانده چنین میگویند : «این هم یك نظریست». ...
✴️همین خود نشان نافهمی و بیچارگی ایرانیان است. چنین میپندارند در جهان حقایقی نیست.
✴️ ولی باید بدانند جهان پر از حقایق میباشد.
هر موضوعی را كه شما بگیرید یك حقیقتی دارد كه باید جست و بدست آورد و پیروی از آن كرد.
(پرچم روزانه ش 86)
مثلاً ما این سخنانی را كه دربارهی درماندگی ایرانیان و علت آن را مینویسیم كسانی خوانده چنین میگویند : «این هم یك نظریست». ...
✴️همین خود نشان نافهمی و بیچارگی ایرانیان است. چنین میپندارند در جهان حقایقی نیست.
✴️ ولی باید بدانند جهان پر از حقایق میباشد.
هر موضوعی را كه شما بگیرید یك حقیقتی دارد كه باید جست و بدست آورد و پیروی از آن كرد.
(پرچم روزانه ش 86)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست سوم : زيان بس بزرگي كه از شعرها برخاست
تکهی 1
🔸 در نشست گذشته گفتيم ما را دربارهی شعر دو سخنست كه يكي را در آن نشست گفتيم و اينك ميخواهيم ديگري را بگوييم.
در آن نشست گفتيم : شاعران معني شعر را ندانسته و بياوهگويي پرداختهاند ، آنگاه ستايشگري كردهاند ، گزافهها بافتهاند. زبان بهجو آلودهاند. اينها را گفتيم. ولي افسوس كه زيان شعر تنها آنها نيست و يك رشته زيانهاي بزرگتري از شعر در ايران پديد آمده. زيرا چند تن از شاعران انديشههاي زهر آلودي در مغز ميداشتهاند و آنها را در شعرهاي خود جا دادهاند كه ميبايد گفت : ياوهگويي را با بدآموزي توأم گردانيدهاند. همچنان چند تن از بدآموزان شعر را افزاري براي كار خود گرفتهاند.
اين شاعران بدآموز يا بدآموزان شاعر زيانهاي بس بزرگ را باين توده رسانيدهاند كه ميبايست جداگانه بازنماييم. اين چند تن خيام و سعدي و مولوي و حافظ بودهاند كه از هر كدام جداگانه سخن خواهيم راند :
1ـ خيام : خيام بنيادگزار خراباتيگري است نخست بگويم كه اين نام «خراباتيگري» را ما گزاردهايم. تا ده سال پيش من آگاهي از خيام نميداشتم. گاهي ميديدم او را «فيلسوف» ميخوانند ، گاهي «مشكّك» مينامند. هنگامي كه ميخواستم از او سخن رانم شعرهايش را خوانده ديدم كه او انديشههايي را دنبال ميكرده : «جهان هستي هيچست و پوچست. ما نميدانيم از كجا آمدهايم و بكجا ميرويم نميدانيم بهر چه آمدهايم و چه كار بايد كنيم. پس بايد پرواي گذشته را نداشت ، انديشه آينده نكرد ، دمي را كه در آنيم فرصت شمرد و بخوشي كوشيد. بايد خود را بدامن ساغر و باده انداخت و اندوه از خود دور گردانيد».
اين پايهي خراباتيگريست. ولي خيام چيز ديگري هم بآن ميافزايد كه «جبريگري» باشد. ميگويد : «هر آنچه خواهد شد از نيك و بد از پيش نوشته شده. كوششي كه ما كنيم نتيجهاي نخواهد داشت.»
چون درميان شعرها بارها نام «خرابات» ميبرد كه بمعني ميخانه ميبوده از اينرو من بانديشههاي او (يا بهتر گويم : ببدآموزيهايش) نام «خراباتيگري» گزاردم.
اينك برخي از شعرهاي خيام را برايتان ميخوانم :
اي بيخبر اين طاق مجسم هيچست
اين تارم نه سپهر ارقم هيچست
خوش باش كه در نشيمن كون و فساد
وابستهي يك دميم و آن هم هيچست
*
هرچند كه رنگ و بوي زيباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد كه در طربخانهي خاك
نقاش ازل بهر چه آراست مرا
*
روزي دو كه مهلتست مِيخور مِي ناب
كاين عمر دو روزه برنگردد درياب
داني كه جهان رو بخرابي دارد
تو نيز شب و روز ز مِي باش خراب
*
امروز تو را دسترس فردا نيست
و انديشهي فردات بجز سودا نيست
ضايع مكن اين دم ار دلت شيدا نيست
كاين باقي عمر را بقا پيدا نيست
*
اي آمده از عالم روحاني تفت
حيران شده در چهار و شش و هفت
مِي خور چو نداني ز كجا آمدهاي
خوش باش نداني بكجا خواهي رفت
*
با باده نشين كه ملك محمود اينست
وز چنگ شنو كه لحن داود اينست
از نامده و رفته دگر ياد مكن
حالي خوش باش زانكه مقصود اينست
*
بر لوح نشان بودنيها بوده است
پيوسته قلم ز نيك و بد ناسوده است
در روز ازل هرآنچه بايست بداد
غم خوردن و كوشيدن ما بيهوده است
*
چون نيست حقيقت و يقين اندر دست
نتوان باميد شك همه عمر نشست
هان تا ننهيم جام مِي از كف دست
در بيخبري مرد چه هشيار و چه مست
*
چون نيست ز هرچه هست جز باد بدست
چون هست به هرچه هست نقصان و شكست
انگار كه هست هرچه در عالم نيست
پندار كه نيست هرچه در عالم هست
***
زين پيش نشان بودنيها بوده است
پيوسته قلم ز نيك و بد ناسوده است
تقدير ترا هر آنچه بايست بداد
غم خوردن و كوشيدن ما بيهوده است
اينهاست آموزاكهاي1 خيام. ولي اينها جز انديشههاي خامي نيست. نخست اين بسيار خامست كه كسي از اينجهان شگفت چشم بندد و بگويد : «اينجهان مجسم هيچست». بسيار بيخرديست كه درپي دانستنيهاي اينجهان نباشد و بگويد : «مِيخور كه نداني ز كجا آمدهاي ...» راستست كه ما همهی رازهاي سپهر را نميتوانيم دانست. ولي چنان هم نيست كه هيچ ندانيم.
1ـ آموزاك = آنچه آموزند ، تعليم ـ و
نشست سوم : زيان بس بزرگي كه از شعرها برخاست
تکهی 1
🔸 در نشست گذشته گفتيم ما را دربارهی شعر دو سخنست كه يكي را در آن نشست گفتيم و اينك ميخواهيم ديگري را بگوييم.
در آن نشست گفتيم : شاعران معني شعر را ندانسته و بياوهگويي پرداختهاند ، آنگاه ستايشگري كردهاند ، گزافهها بافتهاند. زبان بهجو آلودهاند. اينها را گفتيم. ولي افسوس كه زيان شعر تنها آنها نيست و يك رشته زيانهاي بزرگتري از شعر در ايران پديد آمده. زيرا چند تن از شاعران انديشههاي زهر آلودي در مغز ميداشتهاند و آنها را در شعرهاي خود جا دادهاند كه ميبايد گفت : ياوهگويي را با بدآموزي توأم گردانيدهاند. همچنان چند تن از بدآموزان شعر را افزاري براي كار خود گرفتهاند.
اين شاعران بدآموز يا بدآموزان شاعر زيانهاي بس بزرگ را باين توده رسانيدهاند كه ميبايست جداگانه بازنماييم. اين چند تن خيام و سعدي و مولوي و حافظ بودهاند كه از هر كدام جداگانه سخن خواهيم راند :
1ـ خيام : خيام بنيادگزار خراباتيگري است نخست بگويم كه اين نام «خراباتيگري» را ما گزاردهايم. تا ده سال پيش من آگاهي از خيام نميداشتم. گاهي ميديدم او را «فيلسوف» ميخوانند ، گاهي «مشكّك» مينامند. هنگامي كه ميخواستم از او سخن رانم شعرهايش را خوانده ديدم كه او انديشههايي را دنبال ميكرده : «جهان هستي هيچست و پوچست. ما نميدانيم از كجا آمدهايم و بكجا ميرويم نميدانيم بهر چه آمدهايم و چه كار بايد كنيم. پس بايد پرواي گذشته را نداشت ، انديشه آينده نكرد ، دمي را كه در آنيم فرصت شمرد و بخوشي كوشيد. بايد خود را بدامن ساغر و باده انداخت و اندوه از خود دور گردانيد».
اين پايهي خراباتيگريست. ولي خيام چيز ديگري هم بآن ميافزايد كه «جبريگري» باشد. ميگويد : «هر آنچه خواهد شد از نيك و بد از پيش نوشته شده. كوششي كه ما كنيم نتيجهاي نخواهد داشت.»
چون درميان شعرها بارها نام «خرابات» ميبرد كه بمعني ميخانه ميبوده از اينرو من بانديشههاي او (يا بهتر گويم : ببدآموزيهايش) نام «خراباتيگري» گزاردم.
اينك برخي از شعرهاي خيام را برايتان ميخوانم :
اي بيخبر اين طاق مجسم هيچست
اين تارم نه سپهر ارقم هيچست
خوش باش كه در نشيمن كون و فساد
وابستهي يك دميم و آن هم هيچست
*
هرچند كه رنگ و بوي زيباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد كه در طربخانهي خاك
نقاش ازل بهر چه آراست مرا
*
روزي دو كه مهلتست مِيخور مِي ناب
كاين عمر دو روزه برنگردد درياب
داني كه جهان رو بخرابي دارد
تو نيز شب و روز ز مِي باش خراب
*
امروز تو را دسترس فردا نيست
و انديشهي فردات بجز سودا نيست
ضايع مكن اين دم ار دلت شيدا نيست
كاين باقي عمر را بقا پيدا نيست
*
اي آمده از عالم روحاني تفت
حيران شده در چهار و شش و هفت
مِي خور چو نداني ز كجا آمدهاي
خوش باش نداني بكجا خواهي رفت
*
با باده نشين كه ملك محمود اينست
وز چنگ شنو كه لحن داود اينست
از نامده و رفته دگر ياد مكن
حالي خوش باش زانكه مقصود اينست
*
بر لوح نشان بودنيها بوده است
پيوسته قلم ز نيك و بد ناسوده است
در روز ازل هرآنچه بايست بداد
غم خوردن و كوشيدن ما بيهوده است
*
چون نيست حقيقت و يقين اندر دست
نتوان باميد شك همه عمر نشست
هان تا ننهيم جام مِي از كف دست
در بيخبري مرد چه هشيار و چه مست
*
چون نيست ز هرچه هست جز باد بدست
چون هست به هرچه هست نقصان و شكست
انگار كه هست هرچه در عالم نيست
پندار كه نيست هرچه در عالم هست
***
زين پيش نشان بودنيها بوده است
پيوسته قلم ز نيك و بد ناسوده است
تقدير ترا هر آنچه بايست بداد
غم خوردن و كوشيدن ما بيهوده است
اينهاست آموزاكهاي1 خيام. ولي اينها جز انديشههاي خامي نيست. نخست اين بسيار خامست كه كسي از اينجهان شگفت چشم بندد و بگويد : «اينجهان مجسم هيچست». بسيار بيخرديست كه درپي دانستنيهاي اينجهان نباشد و بگويد : «مِيخور كه نداني ز كجا آمدهاي ...» راستست كه ما همهی رازهاي سپهر را نميتوانيم دانست. ولي چنان هم نيست كه هيچ ندانيم.
1ـ آموزاك = آنچه آموزند ، تعليم ـ و
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
آیا این بدخواهی با كشور و توده نیست كه كسانی چنین اندیشههای كجی[خراباتیگری] را ترویج نمایند؟!.
آیا از اینها جز زیان چه نتیجهای در دست تواند بود؟!..
امروز در این جهان كه تودهها در راه زندگانی با همدیگر سختترین نبردها را میكنند آیا خیانتكاری نیست كه شما چنین بدآموزیهایی را كه همهاش سخن از مستی و سستی میراند در دلها جا دهید؟!..
آیا این دشمنی با توده و كشور شمرده نمیشود؟!..
آیا این داستان از كجا سرچشمه میگیرد؟!..
این هیاهو دربارهی خیام از كجا برخاسته؟!.
من نمیخواهم پردهدری كنم همین اندازه مینویسم : كسانی در این راه دانسته و فهمیده گام برمیدارند.
و آنان خواستشان سست گردانیدن این تودهی بیچاره است و این داستان و مانندهایش را وسیلهی نیكی برای كار خود میشناسند ،
دیگران نیز نافهمیده و نادانسته پیروی از ایشان میكنند. اینها همه دامست همه دانه است.
اگر بخواهند كسی را فریب دهند و سوارش گردند آشكاره نگویند كه میخواهیم تو را فریب دهیم یا میخواهیم بگردنت سوار گردیم ،
با سخنانی سرگرمش دارند و قصد خود را بكار بندند.
(پرچم روزانه شمارهی 147)
آیا از اینها جز زیان چه نتیجهای در دست تواند بود؟!..
امروز در این جهان كه تودهها در راه زندگانی با همدیگر سختترین نبردها را میكنند آیا خیانتكاری نیست كه شما چنین بدآموزیهایی را كه همهاش سخن از مستی و سستی میراند در دلها جا دهید؟!..
آیا این دشمنی با توده و كشور شمرده نمیشود؟!..
آیا این داستان از كجا سرچشمه میگیرد؟!..
این هیاهو دربارهی خیام از كجا برخاسته؟!.
من نمیخواهم پردهدری كنم همین اندازه مینویسم : كسانی در این راه دانسته و فهمیده گام برمیدارند.
و آنان خواستشان سست گردانیدن این تودهی بیچاره است و این داستان و مانندهایش را وسیلهی نیكی برای كار خود میشناسند ،
دیگران نیز نافهمیده و نادانسته پیروی از ایشان میكنند. اینها همه دامست همه دانه است.
اگر بخواهند كسی را فریب دهند و سوارش گردند آشكاره نگویند كه میخواهیم تو را فریب دهیم یا میخواهیم بگردنت سوار گردیم ،
با سخنانی سرگرمش دارند و قصد خود را بكار بندند.
(پرچم روزانه شمارهی 147)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس ـ تکهی 16
🔸 سپس آريستيديس را بهمراهى كيمون روانهی جنگ ساختند. او هميشه مىديد كه پااوسانياس و ديگر سركردگان اسپارت بر يونانيان ديگر برترى مىفروشند و زورگويى مىكنند با آنكه خود او همواره نرمى نموده با همگى جز رفتار مهرآميز نداشت. چنانكه كيمون نيز اين رفتار او را پيش گرفته هميشه ستودهخويى از خود نشان مىداد و اينكه او سردارى را از دست لاكيدومنيان درآورد نه بدستيارى ابزار جنگ يا كشتى يا اسب بلكه در سايهی نيكورفتارى و تدبيرهاى خردمندانه بود. چه يونانيان كه آتنيان را در سايهی دادگرى آريستيديس و مهربانى كيمون دوست مىداشتند درشتخوييهاى پااوسانياس و خودخواهى و بيدادگرى او آن دوستى و دلبستگى را هرچه بيشتر مىگردانيد. زيرا پااوسانياس در همهجا با سركردگان و همراهان خود درشتى مىنمود و كيفرى كه بسپاهيان عادى مىداد با تازيانه بود و گاهى آنان را ناگزير مىساخت يك روز درست لنگر آهنين را بدوش برداشته همچنان نگهدارند. نيز او بكسى اجازه نمىداد كه كاه براى خوابيدن بر روى آن تهيه كند يا علف و جو براى اسب خود آماده گرداند يا بچشمهاى نزديك شده آب بردارد مگر پس از آنكه اسپارتيان از اين تداركها فراغت مىيافتند و چهبسا كه غلامان او سر اين كار تازيانه بر سر مردم مىزدند. و چون يك بار رویداد كه آريستيديس مىخواست در اين بارهها شكايتى كند پااوسانياس تندى نموده گفت : من بيكار نيستم و هيچگاه نمىتوانم باينگونه سخنان گوش بدهم. پس نتيجهی آن رفتارها بود كه سركردگان دريايى و سرداران بويژه سرداران خيوس و ساموس و لسبون نزد آريستيديس آمده خواستار گرديدند كه سردارى ايشان را بپذيرد و اختيار همهی دستههاى همدست يونانيان را به كف خود بگيرد و بدينسان بيزارى از اسپارتيان نموده به آتنيان مىگراييدند. آريستيديس پاسخ داده گفت : اين پيشنهاد شما بسيار بجا و دربايست است ولى براى استوارى كار بايد بكوششهايى برخيزيد كه بار ديگر نتوانيد از آن انديشه و پيشنهاد بازگرديد. در دنبالهی اين گفتگو اولياديس1 از مردم ساميا و آنتاگوراس2 از مردم خيوس با هم پيمانى نهادند و بهنگامى كه كشتيها در نزديكيهاى بوزانتيوم3 درياپيمايى مىنمودند آنان بسوى كشتى پااوسانياس كه جلوتر از ديگران مىرفت رانده و آنسو و اينسوى او را فراگرفتند و چون پااوسانياس چگونگى را دريافت بپرخاش و تهديد برخاسته چنين گفت : شما با اين كار نه كشتى مرا بلكه سراسر كشور خود را دچار خطر مىگردانيد. آنان پاسخ گفتند : برو پى كارت و هميشه سپاسگزار بخت باش كه در پلاتايا فيروزى را بهرهی تو گردانيد. زيرا تاكنون هنوز يونانيان خوددارى نموده كيفرى را كه پااوسانياس در بارگاه خود در پلاتاى شايسته بود ازو دريغ نمىداشتند.4 بهرحال اينان همگى از پااوسانياس بريده به آتنيان پيوستند. بزرگوارىای كه از لاكيدومنيان در اين هنگام ديده شد آن نيز درخور شگفت است. زيرا آنان همينكه دريافتند كه سرداران آنان در سايهی نيروى بىاندازهاى كه بدست ايشان سپرده مىشود غرور برداشته تباه مىگردند ديگر سردارى براى همگى يونانيان از ميان خود برنگزيدند و اين را كه همشهريان ايشان پایبند خرسندى و پارسايى باشند بهتر شمارند تا فرمانروايى را بر سراسر يونانيان.
1ـ Uliades
2ـ Antagoras
3ـ Byzantium همانجاست كه اكنون استانبول خوانده مىشود.
4ـ مقصود آن كوتاهى يا اشتباهى است كه پااوسانياس در جنگ پلاتاى بهنگام فرمان جنگ دادن نموده بود.
2) آريستيديس ـ تکهی 16
🔸 سپس آريستيديس را بهمراهى كيمون روانهی جنگ ساختند. او هميشه مىديد كه پااوسانياس و ديگر سركردگان اسپارت بر يونانيان ديگر برترى مىفروشند و زورگويى مىكنند با آنكه خود او همواره نرمى نموده با همگى جز رفتار مهرآميز نداشت. چنانكه كيمون نيز اين رفتار او را پيش گرفته هميشه ستودهخويى از خود نشان مىداد و اينكه او سردارى را از دست لاكيدومنيان درآورد نه بدستيارى ابزار جنگ يا كشتى يا اسب بلكه در سايهی نيكورفتارى و تدبيرهاى خردمندانه بود. چه يونانيان كه آتنيان را در سايهی دادگرى آريستيديس و مهربانى كيمون دوست مىداشتند درشتخوييهاى پااوسانياس و خودخواهى و بيدادگرى او آن دوستى و دلبستگى را هرچه بيشتر مىگردانيد. زيرا پااوسانياس در همهجا با سركردگان و همراهان خود درشتى مىنمود و كيفرى كه بسپاهيان عادى مىداد با تازيانه بود و گاهى آنان را ناگزير مىساخت يك روز درست لنگر آهنين را بدوش برداشته همچنان نگهدارند. نيز او بكسى اجازه نمىداد كه كاه براى خوابيدن بر روى آن تهيه كند يا علف و جو براى اسب خود آماده گرداند يا بچشمهاى نزديك شده آب بردارد مگر پس از آنكه اسپارتيان از اين تداركها فراغت مىيافتند و چهبسا كه غلامان او سر اين كار تازيانه بر سر مردم مىزدند. و چون يك بار رویداد كه آريستيديس مىخواست در اين بارهها شكايتى كند پااوسانياس تندى نموده گفت : من بيكار نيستم و هيچگاه نمىتوانم باينگونه سخنان گوش بدهم. پس نتيجهی آن رفتارها بود كه سركردگان دريايى و سرداران بويژه سرداران خيوس و ساموس و لسبون نزد آريستيديس آمده خواستار گرديدند كه سردارى ايشان را بپذيرد و اختيار همهی دستههاى همدست يونانيان را به كف خود بگيرد و بدينسان بيزارى از اسپارتيان نموده به آتنيان مىگراييدند. آريستيديس پاسخ داده گفت : اين پيشنهاد شما بسيار بجا و دربايست است ولى براى استوارى كار بايد بكوششهايى برخيزيد كه بار ديگر نتوانيد از آن انديشه و پيشنهاد بازگرديد. در دنبالهی اين گفتگو اولياديس1 از مردم ساميا و آنتاگوراس2 از مردم خيوس با هم پيمانى نهادند و بهنگامى كه كشتيها در نزديكيهاى بوزانتيوم3 درياپيمايى مىنمودند آنان بسوى كشتى پااوسانياس كه جلوتر از ديگران مىرفت رانده و آنسو و اينسوى او را فراگرفتند و چون پااوسانياس چگونگى را دريافت بپرخاش و تهديد برخاسته چنين گفت : شما با اين كار نه كشتى مرا بلكه سراسر كشور خود را دچار خطر مىگردانيد. آنان پاسخ گفتند : برو پى كارت و هميشه سپاسگزار بخت باش كه در پلاتايا فيروزى را بهرهی تو گردانيد. زيرا تاكنون هنوز يونانيان خوددارى نموده كيفرى را كه پااوسانياس در بارگاه خود در پلاتاى شايسته بود ازو دريغ نمىداشتند.4 بهرحال اينان همگى از پااوسانياس بريده به آتنيان پيوستند. بزرگوارىای كه از لاكيدومنيان در اين هنگام ديده شد آن نيز درخور شگفت است. زيرا آنان همينكه دريافتند كه سرداران آنان در سايهی نيروى بىاندازهاى كه بدست ايشان سپرده مىشود غرور برداشته تباه مىگردند ديگر سردارى براى همگى يونانيان از ميان خود برنگزيدند و اين را كه همشهريان ايشان پایبند خرسندى و پارسايى باشند بهتر شمارند تا فرمانروايى را بر سراسر يونانيان.
1ـ Uliades
2ـ Antagoras
3ـ Byzantium همانجاست كه اكنون استانبول خوانده مىشود.
4ـ مقصود آن كوتاهى يا اشتباهى است كه پااوسانياس در جنگ پلاتاى بهنگام فرمان جنگ دادن نموده بود.
🔶 چگونه از رستگاری گریزانند
🔸ولی امر ما [بهاییان] دربارهی این كسان [کسروی و پاکدینان] و نوشتهشان امر فرموده كه اینان گمراهند و كتابهایشان نیز ضاله و مضر است مبادا كه احباب الهی نوشتههای اینگونه كسان را بخوانند و بویژه خواندن این قبیل كتب را سخت قدغن نموده.
🔸 يك متهم گناهش به هر بزرگي باشد بايد براي او وكيل برگزينند ، و اين بپاس قانونست. ... وكيل بودن از سوي يك متهمي دلالت بهواداري از آن نميكند ، بويژه كه وكالت تسخيري باشد.
🔸ولی امر ما [بهاییان] دربارهی این كسان [کسروی و پاکدینان] و نوشتهشان امر فرموده كه اینان گمراهند و كتابهایشان نیز ضاله و مضر است مبادا كه احباب الهی نوشتههای اینگونه كسان را بخوانند و بویژه خواندن این قبیل كتب را سخت قدغن نموده.
🔸 يك متهم گناهش به هر بزرگي باشد بايد براي او وكيل برگزينند ، و اين بپاس قانونست. ... وكيل بودن از سوي يك متهمي دلالت بهواداري از آن نميكند ، بويژه كه وكالت تسخيري باشد.
cegune az rastgãri gorizãnand.pdf
168.7 KB
🔶 چگونه از رستگاری گریزانند
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکهی چهاردهم)
🔸ما این را دانسته و بارها دیده بودیم وزیرانی كه خود بیكباره بیدینند «ابلاغیه» بنام دین بیرون میدهند و كسانی كه در عمر خود یك بار رو به مسلمانی نشُستهاند باسلام هواداری مینمایند.
چیزی كه هست این هم اندازه میداشت و از پرده بیرون نمیافتاد. ولی آقای ساعد اندازه را بهم زد و یكباره گامهای برجستهای برداشت.
چنانكه گفتم من آقای ساعد را از پیش میشناختم. ولی چنین میپنداشتم كه چون بسیار خونسرد و خود مرد هیچكارهایست ، دستهی بدخواه از هیچكارگیش سود میجویند و اینكه وزارت خارجه را باو سپردهاند جز كار نكردن و بیكار نشستن را نمیخواهند. چون جز این هنری ازو نمیشناختم.
🔸ولی چون به نخستوزیری برگزیده شد ما دانستیم كه نچنانست و آقای ساعد كارهایی هم تواند كرد. نخست كاری كه ازو دیده شد آن بود كه آقای زند را كه یك «بانكیر» [1] میبود بوزارت جنگ ، و سرلشگر ریاضی را با همان رخت و رتبهی افسری بوزارت فرهنگ برگزید.
این رفتار جناب ساعد بیاد ما انداخت كه در اروپا توانگران كه میهمانیها دهند و میز شام و ناهار آرایند ، آنان همچون ما نیستند كه زود بخورند و برخیزند. بلكه زمان درازی را در پیرامون میز نشسته خوش گویند و خوش خورند و با خوشی بسر برند ، و یكی از عادتهای ایشانست كه بر سر ناهار یا شام از سخنان جدی دوری جسته بیش از همه بگفتن و شنیدن چیزهای خندهآور پردازند. گویا از دیدهی تندرستی هم این بهتر باشد.
از آنسو وزیرها و نخستوزیرها و دیپلوماتها كه همیشه در سیاستند و مغزهاشان از اندیشههای سیاسیت پر روشنست كه بر سر شام و ناهار نیز از زمینهی كار خود بیرون نرفته بیش از همه در جستجوی فكاهیهای سیاسی باشند.
آقای ساعد چنین خواسته كه یك فكاهی سیاسی پدید آورد و بهمكاران اروپایی خود ارمغان سازد. وگرنه ما معنای دیگری بآن كار ایشان نتوانستیم داد.
🔸سپس كارهای پرمعنای دیگری از آقای ساعد سر زد. از جمله دیده شد سیدمحمدعلی نام گدای گردن كلفتی كه میگوید كور مادرزاد میبوده و حضرت عباس او را شفا داده ، و این دروغ رسوا را دستاویز خود گردانیده بادارهها میرود و از شهری بشهری میگردد و پولهای بسیار از مردم درمییابد ، جناب آقای ساعد با مارك شیر و خورشید نوشتهی رسمی بدست او داده و بكارمندان دولت سفارش كرده كه در سفرهایی كه آن گدای گردنستبر ـ برای ریختن آبروی توده و كشور ـ میكند یاوری و دستگیری دریغ ندارند و چون خود نامه دیدنی و جملههایش اندیشیدنیست متن آن را در پایین مینویسم :
٧١٢
ــــــــ
7/1/23
نخست وزیر
چون آقای سیدمحمدعلی نقیبزاده از شفایافتگان آستان قدس حضرت ابوالفضل علیهالسلام و سادات جلیل القدر هستند لهذا بدینوسیله ایشان را به تمام كارمندان و رؤسای دوایر دولتی معرفی مینماید كه در هنگام عبور هر نوع مساعدت و كمك را با ایشان نموده و در حدود امكان موجبات تسهیل مسافرت و آسایش ایشان را فراهم سازند.
نخست وزیر محمد ساعد
🔸از اینگونه داستانها از آقای ساعد بسیار دیده شد. چیزی را كه در اینجا میباید نویسم آنست كه این بدگویی از ساعد و گله از كارهای او كه میشود بهمبستگی بداستان نفت و رنجش نمایندگان شوروی نمیدارد. در آن پیشامد ما بییكسویی نموده بكنار ایستادیم و اكنون نیز ایستادهایم. ما بسیار دوست میداریم كه دولت ایران توانایی نشان دهد و در برابر همسایگان استقلالی از خود نماید. آن داستان درونش هرچه بوده ما را گفتگویی از آن نیست.
🔸این بدگوییها تنها بنام ایرانیگریست. ما از ساعد و هژیر و همراهانشان كارهایی دیدهایم كه جز بدخواهی با توده و كشور معنایی بآن نمیتوانیم داد و اینست آنان را مردان ناپاكی شناختهایم و بنام غیرت و مردانگی بخود بایا میشماریم كه با آنان دشمنی نماییم. خدا گواه است كه جز این ، داستان دیگری درمیان نیست.
🔸همه چیز بكنار ، آقای ساعد اكنون در تهران است. بما پاسخ دهد كه این نوشته دادن بدست سیدمحمدعلی چه بوده؟! آیا ساعد آنچنان ساده دلست كه بباز شدن چشم كور مادرزاد باور كند؟
چندان ساده است كه زیان اینگونه افسانهها را نداند؟! چندان ساده است كه از رسوایی كه از بودن گدایانی درمیان توده برمیخیزد آگاه نباشد؟! پس از همهی اینها این كار چه همبستگی به نخستوزیری داشته؟! اگر ساعد مرد سادهایست و افسانهی سیدمحمدعلی را باور كرده و دلش بتكان آمده ، میخواست پولی از كیسهی خود دهد. نه اینكه نوشتهای رسمی بدست چنان گدایی سپارد.
اگر آن نوشته راست نیست پس چرا در روزنامهی ایران ما نوشته شد و ساعد نگفت دروغست؟! اگر راستست پس باین ایرادهای ما پاسخ دهد.
با چنین كاری آیا هر مرد بافهم و باغیرتی حق ندارد كه او را یك مرد خاین شناسد و همیشه دشمنش دارد؟! اگر كسی از چنین خیانتی آشكار چشم خواهد پوشید پس آن كدام خیانتست كه چشم نخواهد پوشید؟!
[1] : banker = بانکدار ـ و
(تکهی چهاردهم)
🔸ما این را دانسته و بارها دیده بودیم وزیرانی كه خود بیكباره بیدینند «ابلاغیه» بنام دین بیرون میدهند و كسانی كه در عمر خود یك بار رو به مسلمانی نشُستهاند باسلام هواداری مینمایند.
چیزی كه هست این هم اندازه میداشت و از پرده بیرون نمیافتاد. ولی آقای ساعد اندازه را بهم زد و یكباره گامهای برجستهای برداشت.
چنانكه گفتم من آقای ساعد را از پیش میشناختم. ولی چنین میپنداشتم كه چون بسیار خونسرد و خود مرد هیچكارهایست ، دستهی بدخواه از هیچكارگیش سود میجویند و اینكه وزارت خارجه را باو سپردهاند جز كار نكردن و بیكار نشستن را نمیخواهند. چون جز این هنری ازو نمیشناختم.
🔸ولی چون به نخستوزیری برگزیده شد ما دانستیم كه نچنانست و آقای ساعد كارهایی هم تواند كرد. نخست كاری كه ازو دیده شد آن بود كه آقای زند را كه یك «بانكیر» [1] میبود بوزارت جنگ ، و سرلشگر ریاضی را با همان رخت و رتبهی افسری بوزارت فرهنگ برگزید.
این رفتار جناب ساعد بیاد ما انداخت كه در اروپا توانگران كه میهمانیها دهند و میز شام و ناهار آرایند ، آنان همچون ما نیستند كه زود بخورند و برخیزند. بلكه زمان درازی را در پیرامون میز نشسته خوش گویند و خوش خورند و با خوشی بسر برند ، و یكی از عادتهای ایشانست كه بر سر ناهار یا شام از سخنان جدی دوری جسته بیش از همه بگفتن و شنیدن چیزهای خندهآور پردازند. گویا از دیدهی تندرستی هم این بهتر باشد.
از آنسو وزیرها و نخستوزیرها و دیپلوماتها كه همیشه در سیاستند و مغزهاشان از اندیشههای سیاسیت پر روشنست كه بر سر شام و ناهار نیز از زمینهی كار خود بیرون نرفته بیش از همه در جستجوی فكاهیهای سیاسی باشند.
آقای ساعد چنین خواسته كه یك فكاهی سیاسی پدید آورد و بهمكاران اروپایی خود ارمغان سازد. وگرنه ما معنای دیگری بآن كار ایشان نتوانستیم داد.
🔸سپس كارهای پرمعنای دیگری از آقای ساعد سر زد. از جمله دیده شد سیدمحمدعلی نام گدای گردن كلفتی كه میگوید كور مادرزاد میبوده و حضرت عباس او را شفا داده ، و این دروغ رسوا را دستاویز خود گردانیده بادارهها میرود و از شهری بشهری میگردد و پولهای بسیار از مردم درمییابد ، جناب آقای ساعد با مارك شیر و خورشید نوشتهی رسمی بدست او داده و بكارمندان دولت سفارش كرده كه در سفرهایی كه آن گدای گردنستبر ـ برای ریختن آبروی توده و كشور ـ میكند یاوری و دستگیری دریغ ندارند و چون خود نامه دیدنی و جملههایش اندیشیدنیست متن آن را در پایین مینویسم :
٧١٢
ــــــــ
7/1/23
نخست وزیر
چون آقای سیدمحمدعلی نقیبزاده از شفایافتگان آستان قدس حضرت ابوالفضل علیهالسلام و سادات جلیل القدر هستند لهذا بدینوسیله ایشان را به تمام كارمندان و رؤسای دوایر دولتی معرفی مینماید كه در هنگام عبور هر نوع مساعدت و كمك را با ایشان نموده و در حدود امكان موجبات تسهیل مسافرت و آسایش ایشان را فراهم سازند.
نخست وزیر محمد ساعد
🔸از اینگونه داستانها از آقای ساعد بسیار دیده شد. چیزی را كه در اینجا میباید نویسم آنست كه این بدگویی از ساعد و گله از كارهای او كه میشود بهمبستگی بداستان نفت و رنجش نمایندگان شوروی نمیدارد. در آن پیشامد ما بییكسویی نموده بكنار ایستادیم و اكنون نیز ایستادهایم. ما بسیار دوست میداریم كه دولت ایران توانایی نشان دهد و در برابر همسایگان استقلالی از خود نماید. آن داستان درونش هرچه بوده ما را گفتگویی از آن نیست.
🔸این بدگوییها تنها بنام ایرانیگریست. ما از ساعد و هژیر و همراهانشان كارهایی دیدهایم كه جز بدخواهی با توده و كشور معنایی بآن نمیتوانیم داد و اینست آنان را مردان ناپاكی شناختهایم و بنام غیرت و مردانگی بخود بایا میشماریم كه با آنان دشمنی نماییم. خدا گواه است كه جز این ، داستان دیگری درمیان نیست.
🔸همه چیز بكنار ، آقای ساعد اكنون در تهران است. بما پاسخ دهد كه این نوشته دادن بدست سیدمحمدعلی چه بوده؟! آیا ساعد آنچنان ساده دلست كه بباز شدن چشم كور مادرزاد باور كند؟
چندان ساده است كه زیان اینگونه افسانهها را نداند؟! چندان ساده است كه از رسوایی كه از بودن گدایانی درمیان توده برمیخیزد آگاه نباشد؟! پس از همهی اینها این كار چه همبستگی به نخستوزیری داشته؟! اگر ساعد مرد سادهایست و افسانهی سیدمحمدعلی را باور كرده و دلش بتكان آمده ، میخواست پولی از كیسهی خود دهد. نه اینكه نوشتهای رسمی بدست چنان گدایی سپارد.
اگر آن نوشته راست نیست پس چرا در روزنامهی ایران ما نوشته شد و ساعد نگفت دروغست؟! اگر راستست پس باین ایرادهای ما پاسخ دهد.
با چنین كاری آیا هر مرد بافهم و باغیرتی حق ندارد كه او را یك مرد خاین شناسد و همیشه دشمنش دارد؟! اگر كسی از چنین خیانتی آشكار چشم خواهد پوشید پس آن كدام خیانتست كه چشم نخواهد پوشید؟!
[1] : banker = بانکدار ـ و
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست سوم : زيان بس بزرگي كه از شعرها برخاست
تکهی 2
🔸 دوم اين خامي ديگر است كه كسي بگويد : «ما چون نميدانيم از كجا آمدهايم و بكجا خواهيم رفت بايد پرواي گذشته نكنيم و در انديشهي آينده نباشيم و دم را غنيمت شمرده بمستي و خوشي كوشيم». اين نتيجه را از آن مقدمه نتوان گرفت. گرفتم كه ما نميدانيم از كجا آمدهايم و بكجا ميرويم ، بايد بزندگاني بيپروا نباشيم. بايد پرواي گذشته كرده از آن پند گيريم. در انديشهی آينده بوده بسيج زمينه براي آسايش خود كنيم. راست است كه ما را باينجهان بياختيار آوردهاند. ولي بما فهم و خرد و توانايي دادهاند كه جهان را آباد كنيم و درپي نيكي زندگاني باشيم. خيام اگر درپي خوشي ميبوده بايستي اين بداند كه خوشي در حالي تواند بود كه كسي پرواي گذشته و آينده كرده زمينه براي آسودگي و خوشي آماده گرداند.
بارها اين مثل را گفتهايم : چنين انگاريد گروهي را با زور كوچانيده در بيابان خشكي جا دادهاند. بايد آنان در انديشهی زندگاني خود باشند و ببسيج زمينه كوشند. نه آنكه بگويند : «ما را باينجا با زور آوردهاند» و باين بهانه از كار و كوشش بازايستند كه هرآينه دور از خرد است. باز گفتهايم اگر كسي را با زور و ستم بزندان اندازند باز بايد در انديشهی زندگي باشد و آن زور و ستم را بهانهی بيپروايي و بيباكي نگرداند.
سوم آنهمه ستايش كه خيام از باده كرده بسيار بيخردانه است. باده هرچه هست باشد ، ستايش آن اينهمه نيست.
چهارم اين ناداني بزرگي از خيام بوده كه بگويد : «زين پيش نشان بودنيها بوده» و آن پافشاري را بروي جبريگري نمايد. خيام چرا آن نميديده كه هر كه پي كاري را ميگيرد و ميكوشد نتيجه برميدارد و هر كه پي كاري نميرود و يا سستي نموده نميكوشد نوميد ميگردد؟!. چيزي باين آشكاري را چرا نميديده؟!.
ببينيد نافهمي را : ميگويد درپي كار و كوشش نباشيد ، بودنيها بوده است ، پرواي گذشته و آينده نكنيد ، با اين حال آرزوي خوش ميكند. من نميدانم ناداني از اين بدتر چه باشد. آيا اين كسست كه فيلسوف ميخوانند؟!.
خوشيای كه اين مرد آرزو ميكند جز آن نتوانستي بود كه كسي خود را بيكبار به بيغيرتي و بيننگي زند و با همهی لختي و گرسنگي خوشيها كند. اين توانستي بود خوشياي كه نتيجهی دستورهاي اوست.
اينها بدآموزينهاي زهرآلود و تنديست كه خيام در قالب رباعيهاي بسيار شيواي خود گنجانيده. از شعر اين سودجويي ناسزا را كرده است.
نتيجهی اين بدآموزيهاي خيام آن بايستي بود كه مردم ايران بودنيها را بوده دانسته خود را به بيباكي و بيدردي زده دمي را غنيمت شمارند و ناگهان مغولان برسند و آن گزند و آسيب را برسانند. چنانكه بارها گفتهايم آن زبوني كه ايرانيان در برابر مغولان نشان دادند بيش از همه نتيجه صوفيگري و باطنيگري و خراباتيگري ميبود. اين سه رشته بدآموزيها ايرانيان را سرگرم داشته خونهاشان از جوش انداخته از مردانگي و جانبازي بيبهرهشان گردانيده بود.
يكي از كارهاي خيام كه بكساني بسيار خوش ميافتد و آن را نشان دليري خيام شناخته بستايش ميپردازند ، ايرادهاييست كه او بدستگاه آفرينش ميگيرد و با خدا بچخش برميخيزد.
ولي اين جز نتيجهی سبكسري و كوتهانديشي نيست. از اين سخنان چه سودي توانستي بود؟!. اين سخنان هنگامي جا داشت كه خيام با خدا همسخن باشد و اينها را باو بگويد و خدا پذيرفته گردش جهان را ديگر گرداند. جز در چنان هنگامي جا نداشتي. نتيجهي اين سخنها از خيام جز آن نبوده كه مردم را در كوششهاي سودمند و در نيكوكاري سست گرداند ، و از آنسو دستاويز بدست بدكاران و زيانمندان دهد.
بارها گفتهايم : اينجهان همينست كه هست. از ايرادهايي كه كساني سبكسرانه و كوتاهانديشانه بگيرند ، ديگر نخواهد شد. يگانه راه همانست كه مردمان بكوشند و از بديهاي اينجهان بكاهند. بارها گفتهايم : در اينجهان نيك و بد توأمست. ولي خدا بما فهم و خرد داده كه نيك را از بد بازشناسيم. رشتهی كارهاي اينجهان را بدست ما سپرده كه تا توانيم آن را از بديها بپيراييم. اگر خيام مرد با فهمي بودي بايستي اينها را بفهمد. بايستي بجاي آن سخنان بدمستانه مردم را به نيكوكاري و نبرد با بديها برانگيزد.
ميبايد گفت : پيدايش خيام و داشتن چنين انديشههايي سراپا زيان و زهرآلود و گنجانيدن آنها در شعر ، كه سپس ديگران هم پيروي كردهاند و بر شمارهی آن گونه رباعيها افزوده گرديد خود آسيبي براي ايران بوده. پيشامدي ناخجسته در تاريخ كشور بوده. جز خدا كسي چه داند كه اين رباعيها كه بنام خيام خوانده ميشود چه زيانهايي را پديد آورده.
نشست سوم : زيان بس بزرگي كه از شعرها برخاست
تکهی 2
🔸 دوم اين خامي ديگر است كه كسي بگويد : «ما چون نميدانيم از كجا آمدهايم و بكجا خواهيم رفت بايد پرواي گذشته نكنيم و در انديشهي آينده نباشيم و دم را غنيمت شمرده بمستي و خوشي كوشيم». اين نتيجه را از آن مقدمه نتوان گرفت. گرفتم كه ما نميدانيم از كجا آمدهايم و بكجا ميرويم ، بايد بزندگاني بيپروا نباشيم. بايد پرواي گذشته كرده از آن پند گيريم. در انديشهی آينده بوده بسيج زمينه براي آسايش خود كنيم. راست است كه ما را باينجهان بياختيار آوردهاند. ولي بما فهم و خرد و توانايي دادهاند كه جهان را آباد كنيم و درپي نيكي زندگاني باشيم. خيام اگر درپي خوشي ميبوده بايستي اين بداند كه خوشي در حالي تواند بود كه كسي پرواي گذشته و آينده كرده زمينه براي آسودگي و خوشي آماده گرداند.
بارها اين مثل را گفتهايم : چنين انگاريد گروهي را با زور كوچانيده در بيابان خشكي جا دادهاند. بايد آنان در انديشهی زندگاني خود باشند و ببسيج زمينه كوشند. نه آنكه بگويند : «ما را باينجا با زور آوردهاند» و باين بهانه از كار و كوشش بازايستند كه هرآينه دور از خرد است. باز گفتهايم اگر كسي را با زور و ستم بزندان اندازند باز بايد در انديشهی زندگي باشد و آن زور و ستم را بهانهی بيپروايي و بيباكي نگرداند.
سوم آنهمه ستايش كه خيام از باده كرده بسيار بيخردانه است. باده هرچه هست باشد ، ستايش آن اينهمه نيست.
چهارم اين ناداني بزرگي از خيام بوده كه بگويد : «زين پيش نشان بودنيها بوده» و آن پافشاري را بروي جبريگري نمايد. خيام چرا آن نميديده كه هر كه پي كاري را ميگيرد و ميكوشد نتيجه برميدارد و هر كه پي كاري نميرود و يا سستي نموده نميكوشد نوميد ميگردد؟!. چيزي باين آشكاري را چرا نميديده؟!.
ببينيد نافهمي را : ميگويد درپي كار و كوشش نباشيد ، بودنيها بوده است ، پرواي گذشته و آينده نكنيد ، با اين حال آرزوي خوش ميكند. من نميدانم ناداني از اين بدتر چه باشد. آيا اين كسست كه فيلسوف ميخوانند؟!.
خوشيای كه اين مرد آرزو ميكند جز آن نتوانستي بود كه كسي خود را بيكبار به بيغيرتي و بيننگي زند و با همهی لختي و گرسنگي خوشيها كند. اين توانستي بود خوشياي كه نتيجهی دستورهاي اوست.
اينها بدآموزينهاي زهرآلود و تنديست كه خيام در قالب رباعيهاي بسيار شيواي خود گنجانيده. از شعر اين سودجويي ناسزا را كرده است.
نتيجهی اين بدآموزيهاي خيام آن بايستي بود كه مردم ايران بودنيها را بوده دانسته خود را به بيباكي و بيدردي زده دمي را غنيمت شمارند و ناگهان مغولان برسند و آن گزند و آسيب را برسانند. چنانكه بارها گفتهايم آن زبوني كه ايرانيان در برابر مغولان نشان دادند بيش از همه نتيجه صوفيگري و باطنيگري و خراباتيگري ميبود. اين سه رشته بدآموزيها ايرانيان را سرگرم داشته خونهاشان از جوش انداخته از مردانگي و جانبازي بيبهرهشان گردانيده بود.
يكي از كارهاي خيام كه بكساني بسيار خوش ميافتد و آن را نشان دليري خيام شناخته بستايش ميپردازند ، ايرادهاييست كه او بدستگاه آفرينش ميگيرد و با خدا بچخش برميخيزد.
ولي اين جز نتيجهی سبكسري و كوتهانديشي نيست. از اين سخنان چه سودي توانستي بود؟!. اين سخنان هنگامي جا داشت كه خيام با خدا همسخن باشد و اينها را باو بگويد و خدا پذيرفته گردش جهان را ديگر گرداند. جز در چنان هنگامي جا نداشتي. نتيجهي اين سخنها از خيام جز آن نبوده كه مردم را در كوششهاي سودمند و در نيكوكاري سست گرداند ، و از آنسو دستاويز بدست بدكاران و زيانمندان دهد.
بارها گفتهايم : اينجهان همينست كه هست. از ايرادهايي كه كساني سبكسرانه و كوتاهانديشانه بگيرند ، ديگر نخواهد شد. يگانه راه همانست كه مردمان بكوشند و از بديهاي اينجهان بكاهند. بارها گفتهايم : در اينجهان نيك و بد توأمست. ولي خدا بما فهم و خرد داده كه نيك را از بد بازشناسيم. رشتهی كارهاي اينجهان را بدست ما سپرده كه تا توانيم آن را از بديها بپيراييم. اگر خيام مرد با فهمي بودي بايستي اينها را بفهمد. بايستي بجاي آن سخنان بدمستانه مردم را به نيكوكاري و نبرد با بديها برانگيزد.
ميبايد گفت : پيدايش خيام و داشتن چنين انديشههايي سراپا زيان و زهرآلود و گنجانيدن آنها در شعر ، كه سپس ديگران هم پيروي كردهاند و بر شمارهی آن گونه رباعيها افزوده گرديد خود آسيبي براي ايران بوده. پيشامدي ناخجسته در تاريخ كشور بوده. جز خدا كسي چه داند كه اين رباعيها كه بنام خيام خوانده ميشود چه زيانهايي را پديد آورده.
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
امروز ما باید دو كار را در یكجا بكنیم.
✴️ باین معنی از یكسو با این گمراهیها نبرد كنیم
✴️ و كتابهایی كه سرچشمهی آنهاست بآتش كشیم و نابود گردانیم
✴️ و از یكسو حقایق زندگی را درمیان توده منتشر سازیم.
اینست یگانه راهی كه شرقیان را از این گرفتاری و بدبختی رها تواند گردانید.
(پرچم روزانه شمارهی 104)
✴️ باین معنی از یكسو با این گمراهیها نبرد كنیم
✴️ و كتابهایی كه سرچشمهی آنهاست بآتش كشیم و نابود گردانیم
✴️ و از یكسو حقایق زندگی را درمیان توده منتشر سازیم.
اینست یگانه راهی كه شرقیان را از این گرفتاری و بدبختی رها تواند گردانید.
(پرچم روزانه شمارهی 104)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
کسانی به سخنان بالا چنین ایراد خامی میگیرند. میگویند : «گذشت آن زمانی که سرچشمهی پلشتیها در کتابهای بدآموز انباشته بود. امروز همین اینترنت سرشار از پلشتی است. به اینها چگونه میتوان آتش زد؟»
باید به ایشان گفت : شما گوهر این جنبش را درنیافتهاید! دور ایستاده بگمان و پندار دست یازیدهاید.
اینها فراموش میکنند در همان آغاز جنبش کتابسوزان نیز ، این آشکار بود که با سوزانیدن سالی صد کتاب کمتر یا بیشتر ، جلو سیل چاپ کتابهای بدآموز گرفته نمیشود.
در حالی که این جنبش برای نشان دادن بیارجی و زیانمندی آن کتابهاست.
برای بیدار گردانیدن مردمی است که فرقی میان کتاب خوب و بد ، سودمند و زیانمند نمیگزارند.
همیشه شنیدهاید میگویند : «باعث بدبختی این مردم کتاب نخواندن است» ، «کتاب راهنمای انسانهاست» ، «باید از هر فرصتی استفاده کرده کتاب خواند» ... آیا شنیدهاید بگویند : «... البته نه هر کتابی»؟!
این جنبش که برخاسته ، بجایی خواهد رسید که مردمان به فرقی که تاکنون به آن بیپروا بودند پروا کنند.
کسانی که باک از خواندن کتابهای بدآموز نمیکردند ، باک کنند ، آنهایی که هر کتابی را نیک دانسته به آشنایان خود پیشنهاد یا ارمغان میکردند دست بازدارند. ناشران ناچار شده چنان کتابهایی را دیگر چاپ نکنند. این دکان گمراهی و بدآموزی بسته گردد.
کتابسوزان خود جنبش فرق گزاشتن میان نیک و بد ، سودمند و زیانمند است.
چه این کتاب باشد ، چه فیلم ، سخنرانی یا هرچیز بدآموز دیگر.
این هم روشنست که پایهی فیلمنامهها و رمانها و سخنرانیها و فالنامهها و زیارتنامهها و دعاهای دیجیتالی و اینترنتی همه کتاب بوده است.
با چنین نتیجههای خجستهای از این جنبش ، کتابهای بدآموز و زیانمند ـ این زایشگاههای بدبختی و گمراهی ـ ، آنگاه که مردم از آنها رو برگردانند برای همیشه بسته خواهد شد.
کتابهای زیانمند چه کاغذی چه دیجیتال از میان خواهد برخاست.
آن روز دور نیست و بخواست خدا بیهیچ گفتگویی خواهد رسید.
باید به ایشان گفت : شما گوهر این جنبش را درنیافتهاید! دور ایستاده بگمان و پندار دست یازیدهاید.
اینها فراموش میکنند در همان آغاز جنبش کتابسوزان نیز ، این آشکار بود که با سوزانیدن سالی صد کتاب کمتر یا بیشتر ، جلو سیل چاپ کتابهای بدآموز گرفته نمیشود.
در حالی که این جنبش برای نشان دادن بیارجی و زیانمندی آن کتابهاست.
برای بیدار گردانیدن مردمی است که فرقی میان کتاب خوب و بد ، سودمند و زیانمند نمیگزارند.
همیشه شنیدهاید میگویند : «باعث بدبختی این مردم کتاب نخواندن است» ، «کتاب راهنمای انسانهاست» ، «باید از هر فرصتی استفاده کرده کتاب خواند» ... آیا شنیدهاید بگویند : «... البته نه هر کتابی»؟!
این جنبش که برخاسته ، بجایی خواهد رسید که مردمان به فرقی که تاکنون به آن بیپروا بودند پروا کنند.
کسانی که باک از خواندن کتابهای بدآموز نمیکردند ، باک کنند ، آنهایی که هر کتابی را نیک دانسته به آشنایان خود پیشنهاد یا ارمغان میکردند دست بازدارند. ناشران ناچار شده چنان کتابهایی را دیگر چاپ نکنند. این دکان گمراهی و بدآموزی بسته گردد.
کتابسوزان خود جنبش فرق گزاشتن میان نیک و بد ، سودمند و زیانمند است.
چه این کتاب باشد ، چه فیلم ، سخنرانی یا هرچیز بدآموز دیگر.
این هم روشنست که پایهی فیلمنامهها و رمانها و سخنرانیها و فالنامهها و زیارتنامهها و دعاهای دیجیتالی و اینترنتی همه کتاب بوده است.
با چنین نتیجههای خجستهای از این جنبش ، کتابهای بدآموز و زیانمند ـ این زایشگاههای بدبختی و گمراهی ـ ، آنگاه که مردم از آنها رو برگردانند برای همیشه بسته خواهد شد.
کتابهای زیانمند چه کاغذی چه دیجیتال از میان خواهد برخاست.
آن روز دور نیست و بخواست خدا بیهیچ گفتگویی خواهد رسید.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس ـ تکهی 17
🔸 هنوز در زمان فرمانروايى لاكيدومنيان بود كه چون همهی شهرهاى يونانى پولى از ميان خود بنام خرج جنگ مىدادند و براى اين كار مىخواستند كه هر شهر اندازهی بزرگى و دارايى آن دانسته شود تا بآن اندازه پول بپردازند. براى اين كار آريستيديس را از آتنيان خواستار گرديدند و باو دستور دادند كه شهرها را يك بيك بديده آورده و بر هر كدام باندازهی دارايى و بزرگى خود باج ببندد. كنون چنين كسى كه يونانيان همهی اختيار خود را بدست او سپردند و در چنين كار بزرگى دست او را باز گزاردند تهیدست باين كار درآمد و تهیدستتر از آن در رفت و در كارهاى خود نه اينكه رشوه از كسى نگرفت و شيوهی دادگرى را هرگز رها نكرد بلكه كارى كرد كه همه را از خود خرسند ساخت و هرچه دادند بخرسندى دادند. بدانسان كه پيشينيان جشن دورهی كيوان1 را مىگرفتند و از ياد آن خرسندى مىنمودند. بهمين سان همهی يونانيان زمانى را كه آريستيديس باج از آنان مىگرفت بهترين و خوشترين زمان يونان مىشمارند و از ياد آن خرسندى مىنمايند. بويژه از اين جهت كه اندكى پس از آن ميزان باج دو برابر گرديده و پس از ديرى سه برابر شد. زيرا باجى كه آريستيديس بر مردم بسته بود چهارصد و شصت تالنت بود. ولى پريكليس يك سوم كمابيش را بر آن افزود. زيرا ثوكيديديس مىگويد كه در آغاز جنگهاى پلوپونيسوس درآمد آتنيان از جانب همدستان خود ششصد تالنت بود. سپس پس از مرگ پريكليس هم كسان مردمفريب كمكم بر روى آن مىافزودند تا بميزان يكهزار و سيصد تالنت رسانيدند و اين فزونى نه تنها در ميان جنگ بود كه بعنوان دراز شدن زمان آن يا ببهانهی ديگر گرفته مىشد بلكه در هنگامهاى ديگر نيز بود كه بعنوان ساختن بازيخانهها و درست كردن تنديسهها و بنياد نهادن پرستشگاهها مىگرفتند. بارى آريستيديس در سايهی آن رفتار خود در باجگيرى شهرت بىاندازه يافته و نامش بر زبانها افتاد ولى ثميستوكليس برو ريشخند نموده مىگفت : «پس اين ستايشها نه دربارهی يك مرد بلكه دربارهی يك كيسهی پول مىباشد.» بدينسان او را كيسهی پول مىناميد. اين سخن بسزاى عبارتى بود كه آريستيديس دربارهی ثميستوكليس بکار برده بود. بدينسان كه هنگامى ثميستوكليس گفت : «گرانمايهترين چيزى كه يك سردار بايد داشته باشد اينست كه بانديشهی دشمن پى برده نقشهی كار او را از پيش بداند.» آريستيديس در پاسخ او گفت : «ثميستوكليس! آن را كه مىگويى بايد سردار داشته باشد ولى گرانمايهترين چيز يك سردار اينست كه دست خود را از پول گرفتن كوتاه دارد.»
يك كار ديگر آريستيديس آن بود كه چون يونانيان را بر آن واداشت كه در زمينهی همدستى با يكديگر و نگهدارى آن براى هميشه سوگند ياد كنند و پيش از همه خود او بنام آتنيان سوگند خورد و تكههايى را از آهن تافته بدريا انداخته2 نفرين بر آن كسى فرستاد كه اين پيمان همدستى را بشكند. با اينهمه پس از ديرى چون كارها تغيير يافته چنين پيدا بود كه بايد درشتى و سختى بيشتر بکار برد. در اين هنگام آريستيديس بهمشهريان خود گفت گناه پيمانشكنى را بگردن من انداخته آنچه را كه براى پيشرفت كار دربايست است دريغ نسازيد. ثئوفراستوس3 مىگويد رویهمرفته كردار و رفتار آريستيديس اين بود كه در كارهاى خويشتن و در كارهاى اين و آن از همشهريهاى خود هرگز از راه دادگرى برنمىگشت و سخت ايستادگى مىنمود ولى در كارهاى تودهی انبوهِ مردم آنچه را كه سودمندى و فيروزبختى آنان خواستار بود مىنمود اگرچه گاهى از راه دادگرى كنار مىافتاد چنانكه در داستان مردم سامى (شهر سامى) كه براه افتاده مىخواستند گنجينه را از ديلوس4 به آتن بياورند و اين كار با پيمانى كه همهی يونانيان بنام همدستى در ميان خود بسته بودند درست درنمىآمد آريستيديس چنين گفت : «اين كار دادگرانه نيست ولى بسيار بجاست.»
1ـ مقصود جشنهايى است كه يونانيان بنام يادآورى زمان فرمانروايى كيوان كه در افسانههاى ايشان ياد شده مىگرفتند.
2ـ گويا كارى بوده كه بهنگام پيمانبندی انجام مىدادند.
3ـ Theophrastus
4ـ Delos نام جزيره
2) آريستيديس ـ تکهی 17
🔸 هنوز در زمان فرمانروايى لاكيدومنيان بود كه چون همهی شهرهاى يونانى پولى از ميان خود بنام خرج جنگ مىدادند و براى اين كار مىخواستند كه هر شهر اندازهی بزرگى و دارايى آن دانسته شود تا بآن اندازه پول بپردازند. براى اين كار آريستيديس را از آتنيان خواستار گرديدند و باو دستور دادند كه شهرها را يك بيك بديده آورده و بر هر كدام باندازهی دارايى و بزرگى خود باج ببندد. كنون چنين كسى كه يونانيان همهی اختيار خود را بدست او سپردند و در چنين كار بزرگى دست او را باز گزاردند تهیدست باين كار درآمد و تهیدستتر از آن در رفت و در كارهاى خود نه اينكه رشوه از كسى نگرفت و شيوهی دادگرى را هرگز رها نكرد بلكه كارى كرد كه همه را از خود خرسند ساخت و هرچه دادند بخرسندى دادند. بدانسان كه پيشينيان جشن دورهی كيوان1 را مىگرفتند و از ياد آن خرسندى مىنمودند. بهمين سان همهی يونانيان زمانى را كه آريستيديس باج از آنان مىگرفت بهترين و خوشترين زمان يونان مىشمارند و از ياد آن خرسندى مىنمايند. بويژه از اين جهت كه اندكى پس از آن ميزان باج دو برابر گرديده و پس از ديرى سه برابر شد. زيرا باجى كه آريستيديس بر مردم بسته بود چهارصد و شصت تالنت بود. ولى پريكليس يك سوم كمابيش را بر آن افزود. زيرا ثوكيديديس مىگويد كه در آغاز جنگهاى پلوپونيسوس درآمد آتنيان از جانب همدستان خود ششصد تالنت بود. سپس پس از مرگ پريكليس هم كسان مردمفريب كمكم بر روى آن مىافزودند تا بميزان يكهزار و سيصد تالنت رسانيدند و اين فزونى نه تنها در ميان جنگ بود كه بعنوان دراز شدن زمان آن يا ببهانهی ديگر گرفته مىشد بلكه در هنگامهاى ديگر نيز بود كه بعنوان ساختن بازيخانهها و درست كردن تنديسهها و بنياد نهادن پرستشگاهها مىگرفتند. بارى آريستيديس در سايهی آن رفتار خود در باجگيرى شهرت بىاندازه يافته و نامش بر زبانها افتاد ولى ثميستوكليس برو ريشخند نموده مىگفت : «پس اين ستايشها نه دربارهی يك مرد بلكه دربارهی يك كيسهی پول مىباشد.» بدينسان او را كيسهی پول مىناميد. اين سخن بسزاى عبارتى بود كه آريستيديس دربارهی ثميستوكليس بکار برده بود. بدينسان كه هنگامى ثميستوكليس گفت : «گرانمايهترين چيزى كه يك سردار بايد داشته باشد اينست كه بانديشهی دشمن پى برده نقشهی كار او را از پيش بداند.» آريستيديس در پاسخ او گفت : «ثميستوكليس! آن را كه مىگويى بايد سردار داشته باشد ولى گرانمايهترين چيز يك سردار اينست كه دست خود را از پول گرفتن كوتاه دارد.»
يك كار ديگر آريستيديس آن بود كه چون يونانيان را بر آن واداشت كه در زمينهی همدستى با يكديگر و نگهدارى آن براى هميشه سوگند ياد كنند و پيش از همه خود او بنام آتنيان سوگند خورد و تكههايى را از آهن تافته بدريا انداخته2 نفرين بر آن كسى فرستاد كه اين پيمان همدستى را بشكند. با اينهمه پس از ديرى چون كارها تغيير يافته چنين پيدا بود كه بايد درشتى و سختى بيشتر بکار برد. در اين هنگام آريستيديس بهمشهريان خود گفت گناه پيمانشكنى را بگردن من انداخته آنچه را كه براى پيشرفت كار دربايست است دريغ نسازيد. ثئوفراستوس3 مىگويد رویهمرفته كردار و رفتار آريستيديس اين بود كه در كارهاى خويشتن و در كارهاى اين و آن از همشهريهاى خود هرگز از راه دادگرى برنمىگشت و سخت ايستادگى مىنمود ولى در كارهاى تودهی انبوهِ مردم آنچه را كه سودمندى و فيروزبختى آنان خواستار بود مىنمود اگرچه گاهى از راه دادگرى كنار مىافتاد چنانكه در داستان مردم سامى (شهر سامى) كه براه افتاده مىخواستند گنجينه را از ديلوس4 به آتن بياورند و اين كار با پيمانى كه همهی يونانيان بنام همدستى در ميان خود بسته بودند درست درنمىآمد آريستيديس چنين گفت : «اين كار دادگرانه نيست ولى بسيار بجاست.»
1ـ مقصود جشنهايى است كه يونانيان بنام يادآورى زمان فرمانروايى كيوان كه در افسانههاى ايشان ياد شده مىگرفتند.
2ـ گويا كارى بوده كه بهنگام پيمانبندی انجام مىدادند.
3ـ Theophrastus
4ـ Delos نام جزيره
🔶آیا جهان بهتر از این تواند بود؟..
میگویند : آیا جهان بهتر از این تواند بود؟..
میگویم : چرا نتواند بود؟! جهان همیشه در پیشرفتست و همیشه رو به
سوی بهتری میدارد.
میگویند : آدمیان بهتر از این نتوانند بود.
میگویم : این گفتهی آن كسانیست كه خود از نیكی گریزانند و خواهان آن نمیباشند. این بهانهایست كه همیشه بدان داشتهاند.
میگویند : آیا ریشهی جنگ را توان برانداخت؟..
میگویم : ریشهی جنگ را نتوان برانداخت ولی این توان كه مردان باخرد و نیكخواهان جهان به جلوگیری از آن برخیزند.
جنگ میوهی آز و خودخواهی و خشم و كینه و دیگر خویهای پست جانوریست ، و تا اینها هست ریشهی جنگ نخواهد برافتاد. ولی بخردان و نیكخواهان توانند دست به هم دهند و نیرویی پدید آورند و از جنگ جلو گیرند.
بسیار بدیهاست كه در نهاد آدمیان نهاده شده ، ولی ما از آنها جلو میگیریم.
(پرچم نیمهماهه شمارهی 7)
میگویند : آیا جهان بهتر از این تواند بود؟..
میگویم : چرا نتواند بود؟! جهان همیشه در پیشرفتست و همیشه رو به
سوی بهتری میدارد.
میگویند : آدمیان بهتر از این نتوانند بود.
میگویم : این گفتهی آن كسانیست كه خود از نیكی گریزانند و خواهان آن نمیباشند. این بهانهایست كه همیشه بدان داشتهاند.
میگویند : آیا ریشهی جنگ را توان برانداخت؟..
میگویم : ریشهی جنگ را نتوان برانداخت ولی این توان كه مردان باخرد و نیكخواهان جهان به جلوگیری از آن برخیزند.
جنگ میوهی آز و خودخواهی و خشم و كینه و دیگر خویهای پست جانوریست ، و تا اینها هست ریشهی جنگ نخواهد برافتاد. ولی بخردان و نیكخواهان توانند دست به هم دهند و نیرویی پدید آورند و از جنگ جلو گیرند.
بسیار بدیهاست كه در نهاد آدمیان نهاده شده ، ولی ما از آنها جلو میگیریم.
(پرچم نیمهماهه شمارهی 7)
🔶چه چیزهایی به جایش گزاریم؟..
(بخش یکم)
🔸این پیروان كیشها ، دین را به آن معنایی كه ما میگوییم نمیشناسند. آنان دین را این میدانند كه هر كسی به یك خدایی در بالاسر جهان ، و به یك پیغمبری در زیردست او ، و به یك رشته امامانی (یا قدیسانی) در پایینتر از آن ، باور دارد ، و بهشت و دوزخ و ترازو و پل صراط (چنرت) و مانند اینها را بپذیرد ، و در زیست خودش آن پیغمبر و امامان را دوست دارد ، و به زیارت گنبدهاشان رود ، و داستانهای ایشان را فراموش نگردانیده همیشه تازه نگه دارد ، و «با دوستانشان دوست و با دشمنانشان دشمن» باشد. آنان دین را این میدانند و هودهای[نتیجه] كه از این میخواهند آبادی آنجهان و رفتن به بهشت است.
(بخش یکم)
🔸این پیروان كیشها ، دین را به آن معنایی كه ما میگوییم نمیشناسند. آنان دین را این میدانند كه هر كسی به یك خدایی در بالاسر جهان ، و به یك پیغمبری در زیردست او ، و به یك رشته امامانی (یا قدیسانی) در پایینتر از آن ، باور دارد ، و بهشت و دوزخ و ترازو و پل صراط (چنرت) و مانند اینها را بپذیرد ، و در زیست خودش آن پیغمبر و امامان را دوست دارد ، و به زیارت گنبدهاشان رود ، و داستانهای ایشان را فراموش نگردانیده همیشه تازه نگه دارد ، و «با دوستانشان دوست و با دشمنانشان دشمن» باشد. آنان دین را این میدانند و هودهای[نتیجه] كه از این میخواهند آبادی آنجهان و رفتن به بهشت است.