پاکدینی ـ احمد کسروی
7.59K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
🌒 کشتن کسروی

🔸خوانندگان بیگمان به جداییهایی میان گفتار و رفتار ما با ازآنِ دیگران پی برده‌اند. چنین جداییهایی بیش از همه از گردن نهادن ما به داوری خرد و دوری جستن از هوس و کینه و اینگونه سَهِشها برمیخیزد.

امروز میخواهیم در پیرامون یکی از آن جداییها با شما گفتگو کنیم.

🔸بارها خوانندگانی از ما سراغ گور جانسپاران کسروی و حدادپور را گرفته‌اند. ما نه جای آن را دیده و نه بدرستی میدانیم کجاست. از نوشته‌های یاران این میدانیم که کالبد آن دو را به کوهی در شمال تهران به جایی بنام چشمه‌ی آبَک برده زمین سخت را کنده درمیان سنگ بزرگی هر دو را بخاک سپارده و روی آن را با سیمان پوشانیده‌اند.
این هم پرروشن است که نخواسته‌اند ایشان گور بدارند. در آیین ما مرده را با پاسداری بخاک سپردن هست ولی مرده‌پرستی و پیاپی بر سر گور رفتن سزا نیست. جای گور هرچه ناشناخته‌تر بهتر. ما نه درپی بارگاه ساختنیم و نه این را کاری بخردانه میدانیم. برای دیگران گورِ عزیزانشان جای گرد آمدن و مراسم برپا داشتن می‌باشد و هر زمان که توانند به آنجا شتابند. ولی اینها در نزد ما نیست.

🔸اینکه برخی نوشته‌اند یاران کسروی کالبدها را به گورستان ظهیرالدوله برده و چون سرپرست گورستان با خاکسپاری آنها «مخالفت» کرده آنها ناچار کالبدها را به آبک برده‌اند ، جز میوه‌ی پنداربافی نیست.
کالبدها را شهربانی به آنجا برده‌ بوده و میخواسته هرچه زودتر بخاک سپرده شوند!‌

🔸آری این تواند بود که یاران کسروی چون آن گورستان را جای خاکسپاری پیشوایان صوفی و برخی از بدنامترین کسان میدانستند از خاکسپاری در آنجا خودداری کردند ولی این اندیشه هم کارگر بوده که اساساً آزادگان با گوربازی و بارگاه ساختن مخالف بوده‌اند.
اینست که سرانجام کالبدها را به دامنه‌ی کوه برده در آنجا چنانکه گفتیم در شکاف سنگ بزرگی جا داده و روی گور را با سیمان پوشانده‌اند. سالها پس از آن نیز راهداری راهی از آنجا می‌گذراند و بدینسان آن سنگ هم از میان برداشته می‌شود.

🔸به این پیشامد که دلسوختگانی با افسوس از آن یاد میکنند ، ما طور دیگری می‌اندیشیم. ما میگوییم آدمیان از نخست بدینسان که امروز هست زندگی نمی‌کرده‌اند. دگرگونیهای بسیاری در اندیشه‌ی آدمی پیش آمده تا زندگانی او به سان امروزی رسیده. روزگاری مردمان دو دسته‌ی آزاد و برده بوده‌اند و این بسیار عادی بوده که کسی از زاده شدنش برده‌ی دیگری باشد و فرمان ازو برد. لیکن چنین اندیشه‌ی خواری‌آوری امروز از میان برخاسته و خود بس ناپسندست.
درباره‌ی باور به زندگانی زیر خاک پس از مرگ و ارج گزاردن به گور و بارگاه پدید آوردن و زیارت آنها نیز ، تاریخ و کاوشهای باستان‌شناسان بما چیزهای شگفت‌آوری می‌آموزد که پاره‌ای از مردمان امروز آنها را دور از خرد می‌شمارند. پس چه جای شگفت است که روزی این مراسم نیز همچون بسیاری از مراسم بیهوده بیکباره برچیده شود.

🔸ما برآنیم که این پیشامد خود نقطه عطفی در تاریخ جهان تواند بود که در آینده مردمان این اندازه که امروز به گورها ارج بیهوده می‌گزارند ، نگزارند و از کار امروزیان در شگفت باشند.

🔸اینها گفتگو از گور و زیارت و سر گور گرد آمدنها بود. ولی درباره‌ی پیشامدی که در روز بیستم اسفند 1324 در تهران رخ داده ما سخنان بسیاری داریم. زیرا آن یک قتل ساده‌ای نبوده. گذشته از دسیسه‌های شوم و جنایتکارانی که همه دست به هم دادند تا زمینه‌ی آن را فراهم آورند ، این قتل یک تأثیر بسیار زیانمندی بر سرنوشت این توده بلکه توده‌های شرقی و جهانیان داشته است.
کسانی تا به ژرفای اندیشه‌های پاکدینی راه نبرند این سخنان را گزافه شمارند. لیکن باید دانست که این سخن گزافه نیست و هرچه هست از دور افتادن آن کسان از اندیشه‌های پاکدینی و این راه خدایی است.

🔸اینست ما درباره‌ی آن پیشامد هر زمانی بتوانیم به سخن درآمده گفتنیها را میگوییم. و دربند آن نیستیم که تنها در چنین روزهایی گفته شود.

🔸برخی کسان را می‌بینیم که به روز زادن کسروی و کشته شدنش ارج می‌گزارند و آن را بیادها می‌آورند. ما دربند چنین مراسمی نیز نیستیم.

تنها چنین روزی ، روز بیستم اسفند ، نیست که ما را افسرده می‌گرداند. هرگاه که بیاد چنان دسیسه‌ی ننگ‌آلود رسوایی می‌افتیم سخت برمی‌آشوبیم ـ دسیسه‌ای که یک چند نافهم دُژخیم که از دروغهای مشتی خداناشناسِ بیدین برانگیخته شده و با دستهای آنها ببازی درآمدند ، پدید آوردند.

از سوی دیگر ما می‌بینیم همینکه به این روزها نزدیک می‌شویم خوانندگانمان خواهان خواندن سخنانی در پیرامون آن کشتار ننگ‌آور می‌باشند و اینست نمی‌توانیم خاموش بنشینیم و سخن را به زمان دیگری واگزاریم.
🔸این خود دانستنی است که این پیشامد بسیار پراهمیت‌تر از آنست که سالی یک روز یادی از آن رود و تا سال دیگر یاد نشود. برای آنکه این سخن نیک روشن گردد و ژرفای رسوایی آن پیشامد و تأثیرش بر زندگانی هشتاد میلیون ایرانی و دیگران فهمیده شود ما ناگزیریم از راههای گوناگون به سخن درآمده این زمینه را روشن گردانیم.

اینست از امروز کلیپی را درباره‌ی کوششهای کسروی و باهماد آزادگان بخش به بخش خواهیم آورد. به یاری آفریدگار در آینده گفتارهای مفصلتری در این زمینه در کانال نشر خواهیم کرد.
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
تکه‌ی 10

🔸 دوباره مي‌گويم : اينها بسيار بي‌معنيست. اين گزارش در همه‌جا راست نخواهد آمد : در همان شعرهاي حافظ شما ديديد كه از ميكده و باده و مانند اينها جز معنيهاي راست آنها را نمي‌خواهد. داستان همانست كه گفتم. نخست سركوفتهاي شوخي‌آميزي بصوفيان مي‌بوده و سپس به يك راه پيچاپيچي افتاده و بدانسان كه روشن گردانيديم باين نتيجه رسيده. كساني مي‌گويند : «خود حافظ صوفي مي‌بوده» و اين را دليل مي‌آورند كه خواست او از خرابات و باده همان معناهاست كه شبستري بازنموده. ولي اين نيز غلط است زيرا حافظ صوفي نيست و خراباتيست. آنگاه چنانكه گفتيم از شعرهاي خود او پيداست كه خواستش از خرابات و ميكده و مِي و شاهد چيست؟!..
انديشه‌هاي صوفيانه كه گاهي در شعرهاي حافظ ديده مي‌شود از آنرو بوده كه در ياوه‌گوييهاي خود گاهي نيز خواسته از انديشه‌هاي صوفيان سود جويد ، وگرنه كمترين پابستگي بآنها نداشته. من نشان دادم كه در يك غزل در آغاز آن ستايش از ميكده مي‌كند و آشكار بخود مي‌گويد :
مباش بي‌مِي و مطرب كه زير چرخ كبود
كز اين ترانه غم از دل بدر تواني كرد
و در انجام آن گرايش بصوفيگري و رياضت نشان داده باز بخود مي‌گويد :
ولي تو طالب معشوق و جام مِي خواهي
طمع مدار كه كار دگر تواني كرد
يكي از شعرهاي شناخته شده‌ي حافظ كه آن را نشان صوفيگريش مي‌شمارند اينست كه مطلع غزلست :
حجاب چهره‌ي جان مي‌شود غبار تنم
خوشا دمي كه از آن چهره پرده برفكنم
در حالي كه در همان غزل پس از دو سه بيت بيكباره برگشته خراباتي شده مي‌گويد :
عيان نشد كه چرا آمدم كجا بودم
دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم
بسخن بيش از اين دامنه ندهيم. اين يكي از كارهاي حافظ بوده كه باينجا رسيده. آنچه گفتم كه صوفيگري با خراباتيگري درهم آميخته و يكي گرديده و رند و شيخ همرنگ شده‌اند ، همين را مي‌گفتم. براي روشني بسياري از شعرهاي حافظ و ديگران اينها را مي‌بايست بگويم. كساني كه اينها را ندانند بسيار چيزها را نخواهند دانست.
اكنون بگفتگوي خود بازمي‌گردم. چنانكه گفتم حافظ بزرگترين و شومترين بدآموز درميان شاعران بوده. براي بدآموزيهاي او بايد فهرست درازي پديد آورد و من اينك بكوتاهي آنها را ياد خواهم كرد :
1) همچون خيام ستايشهاي گزافه‌آميز بسيار از باده و باده‌خواري كرده. مي‌توان گفت كه شاعر در اين باره كار را بديوانگي رسانيده. ايرانيان باين گونه شعرها خو گرفته‌اند و بدي آنها را نمي‌دانند. اگر كسي از بيرون فارسي ياد گيرد و اين ستايشها را درباره‌ی باده بخواند سخت در شگفت شده راهي نخواهد داشت جز آنكه بگويد شاعر بهنگام سرودن شعرها ديوانه مي‌بوده. ببينيد چه گزافه‌هايي مي‌سرايد :
بيا ساقي آن آب آتش خواص
بمن ده كه تا يابم از غم خلاص
فريدون صفت كاوياني علم
برافرازم از پشتي جام جم
بيا ساقي اين نكته بشنو ز مِي
كه يك جرعه مِي به ز ديهيم كي
بده كز جهان خيمه بيرون زنم
سراپرده بالای گردون زنم
2) بشيوه‌ی خراباتيان جهان را هيچ و پوچ پنداشته و نكوهشهاي بسيار كرده. در اين باره نيز پافشاري نشان داده است :
حاصل كارگه كون و مكان اينهمه نيست
باده پيش آر كه اسباب جهان اينهمه نيست

جهان و كار جهان جمله هيچ در هيچست
هزار بار من اين نكته كرده‌ام تحقيق

مجو درستي عهد از زمان سستنهاد
كه اين عجوزه عروس هزار داماد است

3) همچون صوفيان مردمان را به بيكاري و پستي بلكه بگدايي و بي‌آبروگري نيز برمي‌انگيزد :
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

خوشبخت رند و مست كه دنيا و آخرت
بر باد داد و هيچ غم از بيش و كم نداشت

غلام همت رندان بيسر و پايم
كه هر دو كون نيرزد به پيششان يك كاه

چو خواهد شدن عالم از ما تهي
گدايي بسي به ز شاهنشهي
بسيار شنيدنيست كه اين مرد آشكاره از گدايي و ره‌نشيني و دريوزه‌گردي ستايش مي‌كند :
بخواري منگر اي منعم فقيران و ضعيفان را
كه صدر مسند عزت گداي ره‌نشين دارد
اين گدايان چرك‌آلود ره‌نشين كه شما هر روز در بيخ ديوارها مي‌بينيد كه با چه خواري و پستي نشسته اند و چشم بدست رهگذران دوخته‌اند لسان‌الغيب مي‌گويد : صدر مسند عزت را آنان دارند.
در شعر ديگر گام بالاتر گزارده مي‌گويد :
برو گداي در هر گداي شو حافظ
تو اين مراد نيابي مگر به شيئي الله
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
4) آلكبياديس ‌ ـ تکه‌ی 3

🔸 در اين ميان كه نيكياس در نتيجه‌ی اين بدگوييها در ميان مردم از اعتبار مى‌افتاد ناگهان ‌نمايندگانى از اسپارت رسيدند و در آغاز درآمدن خود عنوانى آغاز كردند كه بسيار خوشايند بود و آن اينكه اسپارتيان همه‌گونه اختيار بايشان داده‌اند كه در زمينه‌ی همگى موضوعهاى ‌اختلاف‌آميز با آتنيان گفتگو كرده با رعايت برابرى و يكسانى آن موضوعها را حل نمايند. شوراى آتنيان آن را پذيرفت و بايستى فردا مردم پذيرايى عام از ايشان بكنند و گفتگو آغاز شود. الكبياديس پيشامد را ناگوار يافته بچاره‌جويى انديشيد و از نمايندگان اسپارت وعده‌ خواست كه در تنهايى ديدارى از ايشان بكند و چون نزد ايشان رسيد بسخن پرداخته چنين ‌گفت : «چه مى‌خواهيد بگوييد اى اسپارتيان؟.. آيا از اين نكته غفلت داريد كه شورا مى‌خواهد با شما بخوشى رفتار كرده و در درخواستهاى خود راه ميانه‌روى را برگزيند. ولى مردم كه هميشه تعصب و كينه به خرج مى‌دهند و اندازه براى خواهشهاى خود نمى‌شناسند اگر بدانند همگى اختيار سپرده بدست شماست ناچار ايستادگى كرده‌ خواهشهايى مى‌كنند كه درخور پيشرفت و پذيرفتن نيست. پس اين چه سادگى است كه شما از خود مى‌نماييد؟! شما اگر براستى چشم داريد كه با آتنيان يكسان و برابر شويد هرگز دعوى همه‌گونه ‌اختيار ننماييد بلکه بر سر هر موضوعی که پیش می‌آید ایستادگی نمایید تا من نيز از راه دلبستگى‌ای كه به لاكيدومنيان دارم ياورى از شما دريغ ندارم و از گفتگو نتيجه‌ی خردمندانه بدست بياوريم.» چون اين سخنان را گفت لاكيدومنيان را سوگند داد كه جز با دستور او رفتار نكنند و بدينسان آنان را از نيكياس بريده بسوى خود كشيد و آنان سخت خرسند گرديده در پيش‌ خود از خردمندى و دانش او شگفتى نمودند. فردا چون مردم گرد آمدند و نمايندگان اسپارت بانجمن درآمدند الكبياديس با خونسردى و آرامى از ايشان پرسش كرد : آيا چه اختيارهايى در دست شماست؟.. آنان پاسخ گفتند : ما اختيار بسيارى در دست خود نداريم.
بر سر اين سخن الكبياديس برآشفت كه گويى از هيچ چيزى آگاهى ندارد و با آواز بلند داد زد : اى دروغگويان بى‌آزرم. سپس آغاز بدگويى نمود كه چنين كسانى درخور آن نيستند كه پاكدلانه با آنان پيمانى بسته ‌شود. بدينسان شورا بهم خورده مردم سخت برآشفتند و نيكياس كه از چگونگى هیچگونه آگاهى ‌نداشت سخت درماند و ندانست كه چه چاره‌اى بيانديشد. اينبود آتنيان فرستادگان اسپارت را براندند و الكبياديس را بسردارى برگزيدند. و او بیدرنگ بکار برخاسته نخست مردمان سه شهر آرگوس و ايليا1 و مانتينیا2 را يكى ‌ساخته همه را با آتنيان همدست گردانيد.
هيچ كسى بر اين تدبير الكبياديس ايراد نگرفت. بلكه همگى آن را تدبير مهمى پنداشتند كه پلوپونيسوس را بدانسان بخش ‌بخش كرده وآنگاه آنهمه مردم را بدشمنى لاكيدومنيان برانگيخته و آماده‌ی جنگ گردانيده. همچنين با اين تدبير جنگ از آتن بسيار دور مى‌شد كه اگر دشمن فيروزى مى‌جست هرگز خطرى به آتن رو نمى‌نمود ولى اگر اينان فيروزى مى‌جستند خود شهر اسپارت در خطر مى‌افتاد.
چون اين جنگ در مانتينيا كرده شد3 هزار تن برگزيده از سپاهيان آرگوس بدان سر شدند كه حكمرانى توده را از شهر خود براندازند و خودشان خداوندان شهر گردند. لاكيدومنيان بيارى آنان آمده دموكراسى را برانداختند. ولى مردم ابزار جنگ برداشته نبرد آغاز نمودند. الكبياديس نيز بيارى اينان رسيد و بدينسان ‌فيروزى ازآن مردم گرديد. الكبياديس باينان دستور داد كه ديوارهاى بلندى برآورده شهر خود را بدريا برسانند تا از دسترس سپاه اسپارت در ايمنی باشند و براى اين كار بنّا و كارگر از آتن بآنجا آورده و غيرت و كوشش دريغ نداشت كه هم نام و آبروى خود را بيشتر گردانيد و هم سود بجمهورى آتن رسانيد. همچنان بمردم پاتريا4 راهنمايى نمود كه ديوارهاى بلندى ‌ساخته شهر خود را بدريا برسانند. و چون كسى بنام دورانديشى بمردم اين شهر گفت : «سرانجام آتنيان شما را خواهند بلعيد.» الكبياديس پاسخ داده گفت : «شايد همچنان باشد كه تو مى‌گويى. چيزى كه هست اينان از پا آغاز كرده كم‌كم مى‌بلعند ولى اسپارتيان از سر بلعيده يكجا مى‌بلعند.»
الكبياديس از اين هم غفلت نداشت كه آتنيان را بکار كشت و برزگرى برانگيزد و زمينها را بى‌بار و بيكار نگزارد. ليكن با همه‌ی اين كارها و با خردمندى‌ای كه او از خود مى‌نمود و مردم را براه رستگارى ‌مى‌راند خويشتن گرفتار باده‌خوارى بود.5


1ـ Elaea
2ـ Mantinea
3ـ شرح جنگ را نسروده.
4ـ Patrea
5ـ پلوتارخ شرحى از زندگانى خانگى الكبياديس آورده كه ما ترجمه نكرديم.
🔶هر دسته دیگران را گمراه می‌شمارد

🔸باید برای آسودگی جهانیان همه‌ی این پراكنده‌اندیشیها از میان برداشته شود و همه با آئین خرد زیست كنند. كسانی اگر رستگاری خواهند ، بدانند كه رستگاری جز با باور داشتن به یك دین خردپذیر نمی‌باشد.
har daste digarãn rã gomrãh miwomãrad.pdf
155.7 KB
🔶هر دسته دیگران را گمراه می‌شمارد

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
✴️ مایه‌ی بدبختی ایرانیان اندیشه‌های پراكنده‌ایست كه در مغزها جا دارد.

این اندیشه‌های پریشان و گمراهست كه اراده‌ها را سست و خردها را بیكاره میگرداند و مردم را بدینسان درمانده و بدبخت می‌سازد.

سپس دلیل آورده گفته‌ایم : سرچشمه‌ی كارهای آدمی مغز اوست.

مغز است كه بدیگر عضوها فرمان میدهد و آنها را بكار می‌اندازد.

از آنسوی مغز تابع اندیشه‌هاییست كه در آن جا میگیرد.

✴️ این اندیشه‌هاست كه مغز را اداره میكند.

پس از این مقدمه گفته‌ایم باعث اینكه ایرانیها بدینسان سست‌اراده و بیچاره‌اند سخنان پراكنده‌ی ضد هم میباشد

و مثل آورده گفته‌ایم : در این توده از یكسو سروده می‌شود : «بجز از كِشته ندروی» و از یكسو گفته می‌شود : «كه بر من و تو در اختیار نگشاده»

یا گفته می‌شود : «گر زمین را به آسمان دوزی ندهندت زیاده از روزی».

امروز از یكسو ما میخواهیم مردم را بكوشش واداریم و از یكسو كتابها پراست از تعلیمات جبریگری.

از یكسو ما میگوییم : باید كوشید و كشور خود را نگه داشت و از یكسو كتابها پر است از اینكه با كوشش بجائی نتوان رسید : «بخت و دولت بكاردانی نیست جز بتأیید آسمانی نیست».

از یكسو ما میگوییم : باید در اندیشه‌ی نگهداری خاندانهای خود باشیم و باید خطرهای احتمالی آینده را بدیده گرفته درپی وسایل دفاع باشیم از سوی دیگر گوشها پر است با این شعر و مانند آن : «اگر تیغ عالم بجنبد زجای نبّرد رگی تا نخواهد خدای».

✴️ میگوییم : آیا باور كردنیست كه این همه سخنان كه بنام جبریگری و اختیار نداری گفته شده بی‌اثر بماند؟!..

✴️ آیا باور كردنیست كه سخنانی كه ما بنام میهن‌پرستی و كوشش می‌نویسیم اثر خود را بكند ولی اینها نكند؟!..

(پرچم روزانه ش 124)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
تکه‌ی 11

🔸 در زمانهاي پيش كه عربها در ايران چيره بوده و عربي رواج بسيار مي‌داشته گدايان نيز با عربي گدايي مي‌كرده‌اند و بدم در آمده مي‌گفته‌اند : «شيئي الله» (چيزي براي خدا). اين جمله تا زمان حافظ (بلكه پس از آن نيز) بازمي‌مانده. اينست آن را بكار برده و قافيه گردانيده و با صد پستي مي‌گويد : بايد گداي در گدايان بود تا مرادي يافت.
ما از شعرهاي خيام و حافظ مي‌فهميم كه بسياري از لات و لوتهاي خراباتي ، چون پولي نمي‌يافته كه بدهند و باده خورند بدر ميكده بگدايي مي‌رفته‌اند و خيام و حافظ آن را بد ندانسته بنيكي ستوده‌اند. حافظ مي‌گويد :
گدايي در ميخانه طرفه‌ی اكسيريست
گر اين عمل بكني خاك زر تواني كرد
4) همچون خيام ، جبريگري را پياپي پيش مي‌كشد ، كمتر غزلي ازوست كه ياد جبريگري نكرده باشد. در اين باره چندان پافشاري نشان مي‌دهد كه تو گويي باياي خود مي‌دانسته كه اين بدآموزي را رواج دهد و دلها را از آن پر گرداند :
بر عمل تكيه مكن خواجه كه در روز ازل
تو چه داني قلم صنع بنامت چه نوشت

رضا بداده بده وز جبين گره بگشاي
كه بر من و تو در اختيار نگشادند

گر رنج پيشت آيد و گر راحت اي حكيم
نسبت مكن بغير كه اينها خدا كند
يك بدي حافظ كه نمونه بيشرمي اوست آنست كه همان جبريگري را بهانه‌ی كارهاي زشت خود مي‌گرفته :
در كوي نيكنامي ما را گذر ندادند
گر تو نمي‌پسندي تغيير ده قضا را

آيين تقوا ما نيز دانيم
ليكن چه چاره با بخت گمراه
5) همچون خيام بخدا و دستگاه آفرش زباندرازيها مي‌كند و در پرده به بنيادگزار اسلام نيش ميزند :
شيخ ما گفت خطا برقلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

من كه امروزم بهشت نقد حاصل مي‌شود
وعده‌ی فرداي زاهد را چرا باور كنم

آن تلخ‌وش كه صوفي ام‌الخبائثش خواند
احلي لنا و اشهي من قبله العذارا

شيخم بطنز گفت حرامست مِي نخور
گفتم برو كه گوش بهر خر نمي‌كنم

فردا اگر نه روضه‌ي رضوان بما دهند
غلمان ز غرفه‌ی حور ز جنت برون كشيم
چنانكه درباره‌ی خيام نيز گفتم بسياري از شعرهاي حافظ بعنوان ريشخند به دين اسلام است. مثلاً در قرآن بوده «هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ»1 اينان دستاويز گرفته و گفته‌اند : از باده خوردن چه باك؟!. خدا گناه ما را خواهد آمرزيد.
حافظ مي‌گويد :
مِي‌خور ببانگ چنگ و مخور غصه ور كسي
گويد ترا كه باده مخور گو هُوَ الْغَفُور
جمله ايست عربي : «انما الاعمال بالنيات». حافظ در ريشخند كردن بآن مي‌گويد :
برآستانه ميخانه گر سري بيني
مزن بپاي كه معلوم نيست نيت او
جمله‌اي ديگر هست : «الصدقه تدفع البلاء». حافظ مي‌گويد :
گر مِي‌فروش حاجت رندان روا كند
ايزد گنه ببخشد و دفع بلا كند
بجبريگري يا به «قضا و قدر» كه بآن سختي چسبيده‌اند بيش از همه از روي ريشخند و بهانه آوردن مي‌بوده :
نصيب من چو خرابات كرده است اله
در اين ميانه مرا زاهدا بگو چه گناه

مكن بچشم حقارت نگاه بر من مست
كه نيست معصيت و زهد بي‌مشيت او
1ـ یوسف : 98 ، القصص : 16 ، یونس : 107 ، الأحقاف : 8 ، الزمر : 53 ، شورا : 5. معنی : اوست آمرزگار و مهربان. ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
4) آلكبياديس ‌ ـ تکه‌ی 4

🔸 هنگامى كه الكبياديس خطبه‌اى خواند و هنر بسيارى در آن از خود نمود چنانكه مردم‌ سخت خرسند گرديده همگى توجه باو نمودند ، در اين هنگام تيمون‌1 كه بدشمنى جنس آدمى معروف بود بر آنجا گذشته نه تنها از الكبياديس پرهيز نجست بلكه نزديك آمده او را با دست گرفته چنين گفت : «پسر من! در كار خود دلير باش و هرچه مى‌توانى مردم را فريفته‌ی خود گردان زيرا روزى‌ خواهد رسيد كه بلاى سختى بر سر آنان بياورى.»
هنوز از زمان پريكليس آتنيان چشم بسوى جزيره‌ی سيكيلى2 داشتند. ولى تا او زنده بود بکارى برنخاستند. پس از آن هم باين اندازه بسنده مى‌نمودند كه گاهى بدستاويز دستگيرى از همدستان خود كه زير فشار شهر سوراكوسى3 بودند سپاه اندكى بآنجا بفرستند و آرزوى روزى را داشتند كه بآنجا دست بيابند. الكبياديس آتش اين آرزو را دامن زده مى‌گفت : اين چيست كه ما در نهان بآن آرزو مى‌كوشيم و كم‌كم كار مى‌كنيم؟! بايد بيكبار كشتيهاى بزرگى را بکار انداخته خود را خداوند جزيره گردانيم.
راستى اين بود كه دست يافتن به سيكيلى كه آتنيان آخرين آرزوى خود مى‌شماردند الكبياديس آن را نخستين گام در راه پيشرفت مقصود خود مى‌شناخت و ديباچه‌ی فيروزبختى‌ خود مى‌پنداشت. نيكياس مردم را از جوش و جنبش فرود آورده مى‌گفت : گرفتن شهر سوراكوسى كار بسيار دشوارى است و لشكركشى به سيكيلى را كار بيجايى مى‌شمرد. ولى الكبياديس گذشته از گشادن آن شهر خواب گشادن كارتاج و ليبوا را نيز مى‌ديد و چنين مى‌پنداشت كه چون باين آرزوهاى خود دست بيابد پس خداوند ايتاليا و پلوپونيوس‌خواهد بود و در انديشه‌ی خود سيكيلى را بيش از آن نمى‌پنداشت كه انبارى براى ابزارهاى‌ جنگى گرفته شود. جوانان نورس دلهاى خود را پر از آرزو گردانيده و هميشه چون با بزرگتران در يكجا گرد مى‌آمدند جز باين گفتگو نمى‌پرداختند. در ميدان كشتى‌گيرى و در ديگر ميدانگاه هميشه دسته‌هاى مردم ديده مى‌شدند كه نقشه‌ی سرزمينهايى را كه بايستى بگيرند بر روى زمين نگاشته با يكديگر سخن از چگونگى آنها مى‌راندند. سقراط فيلسوف و ميتون‌4 ستاره‌شناس را گفته‌اند كه اين جنگ را سودمند و فيروزمندانه ‌نمى‌شماردند. آن يكى را مى‌گويند جنى كه داشت و پرستار او بود خبر از آينده‌ی اين كار داده بود. اما اين دومى يا از روى دورانديشى پيشامد را دريافته و يا از راه علم خود آينده را دانسته بود. بهرحال او خود را بديوانگى زده و مشعلى در دست گرفته چنين وامى‌نمود كه ‌مى‌خواهد آتش بخانه‌ی خود بزند. برخى هم گفته‌اند كار ديوانگى در ميان نبود بلكه او نهانى آتش بخانه‌ی خود زد و بامدادان‌ شيون آغاز كرده از مردم خواستار شد كه بر او رحم كرده با آن اندوهى كه به وى رسيده بارى ‌پسر او را بجنگ نفرستند كه با اين نيرنگ مردم را فريب زده مقصود خود را پيش برد.


1ـ Timon
2ـ جزيره‌ی معروف درياى سفيد كه عرب صقيله ناميده.
3ـ شهر بزرگ آن جزيره.
4ـ Meton