🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
5) لوساندير ـ تکهی 7
🔸 لوساندير اين هنگام شنيد كه آتن از گرسنگى بحال سختى افتاده و اينبود بيدرنگ روانهی پيرايوس گرديد و چون آتنيان ناگزير بودند به هر شرطى كه او پيشنهاد مىكند سر فرود بياورند اينبود ناگزير شهر را باو سپردند. لوساندير نامه به ايفوران فرستاد بدين عبارت : «آتن گرفته شده» ايشان پاسخ فرستادند : «حكمرانى لاكيدومنيان فرمان مىدهد بندر پيرايوس و ديوارهاى بلند را برانداز ، همهی شهرها را رها كرده شهر خود را نگهدار. اگر چنين بكنى صلح را انجام دادهاى ، اگر صلح را بخواهى همگى بيرونراندگان را بشهر بازگردان. دربارهى كشتيها هر آنچه دربايست شمرده مىشود آن را نگهدار.» اين يك رشته شرطها را آتنيان بپذيرفتند. ثرامنيس پسر هاگنون1 ميانجى پذيرفتن آنها بود. گفتهاند : كليومنيس2 كه يك خطيب جوانى بود بر او ايراد گرفت كه چگونه برخلاف كار ثميستوكليس كه ديوارها را برپا كرده مىكوشد يا سخن مىراند؟ ثرامنيس در پاسخ گفت : «اى جوان من هرگز كارى برخلاف ثميستوكليس نمىكنم زيرا او اين ديوارها را برپا كرده براى آسودگى شهريان و ما اكنون آنها را برمىاندازيم براى آسودگى شهريان. اگر يك شهرى را ديوار آسوده و نيكبخت مىگردانيد بايستى اسپارت ناآسودهترين جاى باشد زيرا هيچ ديوارى ندارد.»
لوساندير همینکه كشتيها را بجز از دوازده كشتى بدست آورد و نيز ديوارها را بگرفت و اين كار در روز شانزدهم ماه مونوخيون3 بود (روزى كه يونانيان فيروزى سالامين را در آن يافته بودند) از آن سپس بکار تغيير دادن حكمرانى پرداخت ولى چون مردم از اين كار خرسند نبودند ايستادگى نشان مىدادند. لوساندير كسى بشهر فرستاده اعلام كرد كه شهريان پيمان را شكستهاند زيرا روزهايى را كه بايستى ديوارها را براندازند گذشته و هنوز آنها برانداخته نشده است ، پس او خواهد توانست ترتيب ديگرى پيش بگيرد. كسانى آوردهاند كه در شوراى همدستان يونانى چنين گفتگويى پیش آمد كه آتنيان را برده گرفته بفروشند. نيز در همين شورا بود كه ايريانثوس4 از مردم ثبيس رأى داد كه شهر را ويرانه ساخته چراگاه گوسفندان گردانند. ليكن پس از ديرى در بزمى كه سركردگان در آنجا بودند مردى از فوكيس شعرهاى ايوروپيديس5 را دربارهی ايلكترا6 مىخواند كه از جمله مىگويد :
«اى ايلكترا فرزند آگاممنون من بخانهی ويرانه تو آمدم.«
همگى سركردگان را دل بجنبش آمد و خود ناروا دانستند كه شهرى را كه آنهمه شهرت يافته و آن چنان كسان سرفرازى را بيرون داده ويرانه گردانند و براندازند.
و چون آتنيان سر به شرطها فرود آوردند لوساندير كس فرستاده زنان نىزنى را از بيرون شهر بخواند و نيز آنانى را كه بلشكرگاه بودند بخواند و ديوارها را فرود آورد. و نيز به آواز نى كشتیها را بسوزانيد. همدستان يونانى بساكهاى گل بر سر گزارده بهمديگر مباركباد مىگفتند و آن روز را عيد آزادى خود مىشمردند. سپس لوساندير به تغيير آيين حكمرانى پرداخته سى تن در شهر و ده تن در پيرامون براى اين كار برگماشت. نيز سپاهيانى را در ارگ به پاسدارى گمارده و كالبيوس7 اسپارتى را بحكمرانى آنجا گماشت. اين مرد چون آئوتولوكوس8 پهلوان پاشنهی او را لگد كرده بزمينش انداخته بود چوب بروى كشيد كه بزند اين آئوتولوكوس كسى است كه کسنفون كتاب خود را بنام «بزم» دربارهی او نوشته است. لوساندير چون اين خبر را شنيد همين اندازه گفت : «كالبيوس نمىداند چگونه بر مردم آزاد فرمانروايى كند.» ولى سى تن بیدادگر براى خشنودى كالبيوس آئوتولوكوس را بكشتند.
1ـ Theramene پسر Hagnon
2ـ Cleomenes
3ـ Mynuchion
4ـ Erianthus
5ـ Euripides
6ـ Electra
7ـ Calibius
8ـ Autolycos
5) لوساندير ـ تکهی 7
🔸 لوساندير اين هنگام شنيد كه آتن از گرسنگى بحال سختى افتاده و اينبود بيدرنگ روانهی پيرايوس گرديد و چون آتنيان ناگزير بودند به هر شرطى كه او پيشنهاد مىكند سر فرود بياورند اينبود ناگزير شهر را باو سپردند. لوساندير نامه به ايفوران فرستاد بدين عبارت : «آتن گرفته شده» ايشان پاسخ فرستادند : «حكمرانى لاكيدومنيان فرمان مىدهد بندر پيرايوس و ديوارهاى بلند را برانداز ، همهی شهرها را رها كرده شهر خود را نگهدار. اگر چنين بكنى صلح را انجام دادهاى ، اگر صلح را بخواهى همگى بيرونراندگان را بشهر بازگردان. دربارهى كشتيها هر آنچه دربايست شمرده مىشود آن را نگهدار.» اين يك رشته شرطها را آتنيان بپذيرفتند. ثرامنيس پسر هاگنون1 ميانجى پذيرفتن آنها بود. گفتهاند : كليومنيس2 كه يك خطيب جوانى بود بر او ايراد گرفت كه چگونه برخلاف كار ثميستوكليس كه ديوارها را برپا كرده مىكوشد يا سخن مىراند؟ ثرامنيس در پاسخ گفت : «اى جوان من هرگز كارى برخلاف ثميستوكليس نمىكنم زيرا او اين ديوارها را برپا كرده براى آسودگى شهريان و ما اكنون آنها را برمىاندازيم براى آسودگى شهريان. اگر يك شهرى را ديوار آسوده و نيكبخت مىگردانيد بايستى اسپارت ناآسودهترين جاى باشد زيرا هيچ ديوارى ندارد.»
لوساندير همینکه كشتيها را بجز از دوازده كشتى بدست آورد و نيز ديوارها را بگرفت و اين كار در روز شانزدهم ماه مونوخيون3 بود (روزى كه يونانيان فيروزى سالامين را در آن يافته بودند) از آن سپس بکار تغيير دادن حكمرانى پرداخت ولى چون مردم از اين كار خرسند نبودند ايستادگى نشان مىدادند. لوساندير كسى بشهر فرستاده اعلام كرد كه شهريان پيمان را شكستهاند زيرا روزهايى را كه بايستى ديوارها را براندازند گذشته و هنوز آنها برانداخته نشده است ، پس او خواهد توانست ترتيب ديگرى پيش بگيرد. كسانى آوردهاند كه در شوراى همدستان يونانى چنين گفتگويى پیش آمد كه آتنيان را برده گرفته بفروشند. نيز در همين شورا بود كه ايريانثوس4 از مردم ثبيس رأى داد كه شهر را ويرانه ساخته چراگاه گوسفندان گردانند. ليكن پس از ديرى در بزمى كه سركردگان در آنجا بودند مردى از فوكيس شعرهاى ايوروپيديس5 را دربارهی ايلكترا6 مىخواند كه از جمله مىگويد :
«اى ايلكترا فرزند آگاممنون من بخانهی ويرانه تو آمدم.«
همگى سركردگان را دل بجنبش آمد و خود ناروا دانستند كه شهرى را كه آنهمه شهرت يافته و آن چنان كسان سرفرازى را بيرون داده ويرانه گردانند و براندازند.
و چون آتنيان سر به شرطها فرود آوردند لوساندير كس فرستاده زنان نىزنى را از بيرون شهر بخواند و نيز آنانى را كه بلشكرگاه بودند بخواند و ديوارها را فرود آورد. و نيز به آواز نى كشتیها را بسوزانيد. همدستان يونانى بساكهاى گل بر سر گزارده بهمديگر مباركباد مىگفتند و آن روز را عيد آزادى خود مىشمردند. سپس لوساندير به تغيير آيين حكمرانى پرداخته سى تن در شهر و ده تن در پيرامون براى اين كار برگماشت. نيز سپاهيانى را در ارگ به پاسدارى گمارده و كالبيوس7 اسپارتى را بحكمرانى آنجا گماشت. اين مرد چون آئوتولوكوس8 پهلوان پاشنهی او را لگد كرده بزمينش انداخته بود چوب بروى كشيد كه بزند اين آئوتولوكوس كسى است كه کسنفون كتاب خود را بنام «بزم» دربارهی او نوشته است. لوساندير چون اين خبر را شنيد همين اندازه گفت : «كالبيوس نمىداند چگونه بر مردم آزاد فرمانروايى كند.» ولى سى تن بیدادگر براى خشنودى كالبيوس آئوتولوكوس را بكشتند.
1ـ Theramene پسر Hagnon
2ـ Cleomenes
3ـ Mynuchion
4ـ Erianthus
5ـ Euripides
6ـ Electra
7ـ Calibius
8ـ Autolycos
womãl- jonub-warq-qarb 1.pdf
148.8 KB
🔶 شمال ، جنوب ، شرق ، غرب
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔸آیا ایرانیان در زبان خود برای چهار سو چه نامهایی داشتهاند؟!
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔸آیا ایرانیان در زبان خود برای چهار سو چه نامهایی داشتهاند؟!
✴️ ورجاوندْ بنیاد
(بخش سوم بند 14)
جزو دو از سه
🔸سررشتهداري بايد كماندامان و ناتوانان را در پناه خود گيرد
همچنان ديوانگان بيكس كه نيازمند نگهدارنده و تيمارنده هستند و آزاديشان مايهي زيانها تواند بود ، بايد كراد بآنان جا دهد و نگه دارد و كساني را بتيمار و چاره (اگر چاره پذيرند) بگمارد.
همچنان بزنان بچهدار كه شوهر يا نگهدارندهي ديگري از خويشان و نيكوكاران نميدارند و خود بايد بپروردن بچگان فَهلَند1 و بكاري يا پيشهاي نميتوانند برخاست و مستمندند ، و نيز بمرداني كه بچگان فزونتر (مثلاً فزونتر از پنج بچه) ميدارند و داراك يا درآمدشان به نگهداشتن و پروردن و فَرهيزانيدن2 همهي آنها بسنده نميباشد و كسي از خويشان و نيكوكاران ياوري نميكند و بدينسان در فشارند ، كراد بايد باين گونه زنان و مردان ياوري ندريغد و باندازهاي كه نياز ميباشد و بمفتخوري نخواهد انجاميد از دستگيري با پول يا كالا بازنايستد.
همچنان بكساني كه از سپهر3 زيان يا گزند ديدهاند ـ مثلاً سيلي بآنان رو آورده ، يا زمينلرزهاي رخ داده ، يا تندبادي وزيده و مانند اينها كه بخانهها و باغهاشان زيان رسيده و يا گزندي به تن و جان رخ داده ـ و چون كمچيزند تواناي بازگردانيدن ويرانيها و چاره كردن بگزندها نيستند ، كراد بايد دستگيريها كند و چه با پول و كالا و چه با فرستادن ياوران از دلجويي و همدردي بازنايستد.
1 : مشغول شوند
2: تربیت کردن
3 : طبیعت
(بخش سوم بند 14)
جزو دو از سه
🔸سررشتهداري بايد كماندامان و ناتوانان را در پناه خود گيرد
همچنان ديوانگان بيكس كه نيازمند نگهدارنده و تيمارنده هستند و آزاديشان مايهي زيانها تواند بود ، بايد كراد بآنان جا دهد و نگه دارد و كساني را بتيمار و چاره (اگر چاره پذيرند) بگمارد.
همچنان بزنان بچهدار كه شوهر يا نگهدارندهي ديگري از خويشان و نيكوكاران نميدارند و خود بايد بپروردن بچگان فَهلَند1 و بكاري يا پيشهاي نميتوانند برخاست و مستمندند ، و نيز بمرداني كه بچگان فزونتر (مثلاً فزونتر از پنج بچه) ميدارند و داراك يا درآمدشان به نگهداشتن و پروردن و فَرهيزانيدن2 همهي آنها بسنده نميباشد و كسي از خويشان و نيكوكاران ياوري نميكند و بدينسان در فشارند ، كراد بايد باين گونه زنان و مردان ياوري ندريغد و باندازهاي كه نياز ميباشد و بمفتخوري نخواهد انجاميد از دستگيري با پول يا كالا بازنايستد.
همچنان بكساني كه از سپهر3 زيان يا گزند ديدهاند ـ مثلاً سيلي بآنان رو آورده ، يا زمينلرزهاي رخ داده ، يا تندبادي وزيده و مانند اينها كه بخانهها و باغهاشان زيان رسيده و يا گزندي به تن و جان رخ داده ـ و چون كمچيزند تواناي بازگردانيدن ويرانيها و چاره كردن بگزندها نيستند ، كراد بايد دستگيريها كند و چه با پول و كالا و چه با فرستادن ياوران از دلجويي و همدردي بازنايستد.
1 : مشغول شوند
2: تربیت کردن
3 : طبیعت
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست پنجم : واژهاي كه بسيار شوم درآمده
تکهی 9
🔸 در ايران اين گونه پوچگوييها فراوانست و شما خو گرفتهايد. وگرنه درمانديدي كه اين چه سخنيست كه گفته شده و هرآينه گويندهاش را ديوانهي آشفتهمغز شناختيدي. آخر عاشق بودن و نبودن من چه بهمبستگي ببدآموزيهاي خيام تواند داشت؟!. آيا اين نويسنده عشق را به چه معني شناخته كه چنين سخني گفته؟!.
آيا نه آنست كه چنانكه حافظ و ديگران مغزهاشان آشفته ميبود و يك واژهی عشق را بيآنكه معناي روشني از آن در دل دارند ميگرفتند و آسمان و ريسمان بهم ميبافتند ، اين شاگردان حافظ و خيام نيز به همان حال افتادهاند و يك واژهی عشق شنيده و گرفتهاند بيآنكه معناي روشني از آن بفهمند.
ببينيد تا چه اندازه اينان تباه گرديدهاند كه مردك بگفتهی خودش پنج سال در آمريكا و اروپا و شمال آفريقا زيسته و غلط بودن آموزاكهاي خيام را نفهميده. آنهمه آبادي و پيشرفت اروپا و آمريكا را كه نتيجهي كوششهاست ديده و بيپا بودن جبريگري را ندانسته. مردك مغز آشفتهی خود را برداشته و گرد جهان گرديده و از آنهمه ديدنيها و شنيدنيها سودي بحال او نبوده. بسياري از جوانان همين حال را ميدارند و اين نتيجهی آن نقشهايست كه راهبران بدخواه وزارت فرهنگ براي بيكاره گردانيدن فهم و خرد جوانان داشتهاند.
نتيجهی سخنهاي اين نشست چند چيز است :
1) «عشق» يكي از واژههاييست كه هزارها زيان از آن برخاسته است. يكي از واژههاييست كه شومش گردانيدهاند.
2) اين واژه از گفتههاي پلوتينوس برداشته شده. پلوتينوس چون ميگفته : «روان آدمي از جايگاه والايي آمده» خواستش از عشق اين ميبوده كه كسي آن جايگاه نخست خود را بياد آورد و درپي نيكوكاري باشد و هميشه خدا را بديده گيرد و خواستهاي او را بكار بندد.
3) صوفيان آن را از پلوتينوس گرفته و از معنايش بيرون برده هوسمندانه و بيخردانه با خدا به عشقبازي پرداختهاند. غزلها سرودهاند ، دف و ناي نواختهاند ، پاي كوفتهاند ، دست افشاندهاند. برخي نيز بجاي آنكار به بچهبازي برخاستهاند.
4) شاعران آن واژه را از صوفيان گرفته و بار ديگر از معنايش بيرون برده عشق پا در هوايي (عشق بيمعشوق) پديد آوردهاند و درميان ياوهگوييهاي خود بكار بردهاند.
5) در هايهوي اخير براي گيج گردانيدن جوانان از اين واژه نيز سودجويي شده. اينست ما ميبايست در اين باره نيز سخناني رانيم.
پایان نشست پنجم
نشست پنجم : واژهاي كه بسيار شوم درآمده
تکهی 9
🔸 در ايران اين گونه پوچگوييها فراوانست و شما خو گرفتهايد. وگرنه درمانديدي كه اين چه سخنيست كه گفته شده و هرآينه گويندهاش را ديوانهي آشفتهمغز شناختيدي. آخر عاشق بودن و نبودن من چه بهمبستگي ببدآموزيهاي خيام تواند داشت؟!. آيا اين نويسنده عشق را به چه معني شناخته كه چنين سخني گفته؟!.
آيا نه آنست كه چنانكه حافظ و ديگران مغزهاشان آشفته ميبود و يك واژهی عشق را بيآنكه معناي روشني از آن در دل دارند ميگرفتند و آسمان و ريسمان بهم ميبافتند ، اين شاگردان حافظ و خيام نيز به همان حال افتادهاند و يك واژهی عشق شنيده و گرفتهاند بيآنكه معناي روشني از آن بفهمند.
ببينيد تا چه اندازه اينان تباه گرديدهاند كه مردك بگفتهی خودش پنج سال در آمريكا و اروپا و شمال آفريقا زيسته و غلط بودن آموزاكهاي خيام را نفهميده. آنهمه آبادي و پيشرفت اروپا و آمريكا را كه نتيجهي كوششهاست ديده و بيپا بودن جبريگري را ندانسته. مردك مغز آشفتهی خود را برداشته و گرد جهان گرديده و از آنهمه ديدنيها و شنيدنيها سودي بحال او نبوده. بسياري از جوانان همين حال را ميدارند و اين نتيجهی آن نقشهايست كه راهبران بدخواه وزارت فرهنگ براي بيكاره گردانيدن فهم و خرد جوانان داشتهاند.
نتيجهی سخنهاي اين نشست چند چيز است :
1) «عشق» يكي از واژههاييست كه هزارها زيان از آن برخاسته است. يكي از واژههاييست كه شومش گردانيدهاند.
2) اين واژه از گفتههاي پلوتينوس برداشته شده. پلوتينوس چون ميگفته : «روان آدمي از جايگاه والايي آمده» خواستش از عشق اين ميبوده كه كسي آن جايگاه نخست خود را بياد آورد و درپي نيكوكاري باشد و هميشه خدا را بديده گيرد و خواستهاي او را بكار بندد.
3) صوفيان آن را از پلوتينوس گرفته و از معنايش بيرون برده هوسمندانه و بيخردانه با خدا به عشقبازي پرداختهاند. غزلها سرودهاند ، دف و ناي نواختهاند ، پاي كوفتهاند ، دست افشاندهاند. برخي نيز بجاي آنكار به بچهبازي برخاستهاند.
4) شاعران آن واژه را از صوفيان گرفته و بار ديگر از معنايش بيرون برده عشق پا در هوايي (عشق بيمعشوق) پديد آوردهاند و درميان ياوهگوييهاي خود بكار بردهاند.
5) در هايهوي اخير براي گيج گردانيدن جوانان از اين واژه نيز سودجويي شده. اينست ما ميبايست در اين باره نيز سخناني رانيم.
پایان نشست پنجم
خوزستان ، شهرها و رودهای آن.
این نقشه از کتاب مشعشعیان برگرفته شده. چنانکه در کتاب هم یاد شده خاک خوزستان نرم و سست است و اینست مسیر رودها به آسانی دیگر میگردد. در این نقشه رودهای کرخه و دز دیده میشوند که بسیار بهم نزدیکند.
این روزها خبر بهم پیوستن آنها بگوش میرسد. در این نقشه موقعیت جغرافی آنها دیده میشود.
این نقشه از کتاب مشعشعیان برگرفته شده. چنانکه در کتاب هم یاد شده خاک خوزستان نرم و سست است و اینست مسیر رودها به آسانی دیگر میگردد. در این نقشه رودهای کرخه و دز دیده میشوند که بسیار بهم نزدیکند.
این روزها خبر بهم پیوستن آنها بگوش میرسد. در این نقشه موقعیت جغرافی آنها دیده میشود.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
5) لوساندير ـ تکهی 8
🔸 لوساندير از آنجا به ثراك سفر كرد و آنچه را كه از پولهاى خرج در نزد او باقى مانده بود و ارمغانها و تاجهايى كه براى او رسيده و خود از گرانبهاترين چيزها بود زيرا او كه اينزمان اختيار سراسر يونان را داشت هر كس بهترين ارمغان را براى او مىفرستاد همهی اينها را گرد آورده بدستيارى گوليپوس1 كه پيش از آن در سيكيلى فرماندهى كرده بود به لاکيدومون فرستاد و چنين گفتهاند كه گوليپوس در راه كيسهها را از ته شكافته و از هر كدام مقدار مهمى سيم براى خود برمىداشت و دوباره آنها را مىدوخت بىآنكه بداند كه در هر يكى از كيسهها نوشتهاى هست كه ميزان نقرههاى آن را مىرساند. و چون با اين حال به اسپارت رسيد آنچه را كه از اين دزديده بود در زير خشتهاى خانهی خود پنهان ساخت و كيسهها را كه به قاضيان مىسپرد مهر هر يكى را كه بر سر آنها زده شده بود نشان مىداد. ولى قاضيان آن نوشتهها را از درون كيسهها درآوردند و سيمهاى هر يكى را شمرده كمتر از ميزان نوشته يافتند. از اين جهت سخت در شگفت شدند و چون چگونگى را درنيافتند نوكر گوليپوس معما را بدينسان سرود : «زير خشتها بومهاى زيادى خوابيده.« گويا بيشتر آن پولها سكهی آتن را داشته و نشان آتنيان كه بوم باشد بر روى آنها بوده است. گوليپوس كه پس از آنهمه دليريها و نيكيها بچنين خيانت پستى برخاسته بود ناگزير گرديده از لاكيدومون بيرون رفت.
بسيارى از خردمندان دورانديش اسپارت كه از آسيب پول آگاه بودند و مىدانستند چگونه مردم را تباه مىگرداند از اين كار لوساندير بددل گرديدند و اينبود داد مىزدند كه بايد آنها را نپذيرفت. با ايفوران نيز چنين مىگفتند كه بايد همهی سيم و زر را بيرون فرستاد. سرانجام در آن باره به شور پرداختند و كسانى در شورا نيز رأى دادند كه بايد هيچگونه سيم يا زر را بشهر نپذيرفت و همان سكههاى ديرين خود را كه از آهن بود بکار برد. ولى دوستان لوساندير مخالف اين رأى بودند و نتيجهی كشاكش آن شد كه آنها را به شكل پول درآورده و در كارهاى عمومى بکار ببرند. ولى قانونى گزاردند كه اگر كسى براى خويشتن سيم و زر نگاهدارد سزاى او كشتن باشد. ليكن بايد گفت با اين كار مردم را به اندوختن و نگاهداشتن آن تشويق مىنمودند زيرا در جايى كه يك چيزى تا آن اندازه ارزش دارد كه در كارهاى عمومى مصرف مىشود و مايهی پيشرفت هر كارى مىباشد مردم چگونه از نگهدارى آن براى خود بازايستند يا چگونه اين نكته را درنيابند كه يك چيزى اگر بىارزش است در كارهاى عمومى ارزش پيدا نمىكند؟ اگر قانون و ترس خانهها را از نگهدارى آنها بازمىداشت آيا دلها را نيز از گرويدن بآنها باز مىتوانست داشت؟
از اين مالهاى تاراجى لوساندير تنديس خود را از برنج ساخته و در پرستشگاه دلفى بگزاشت. نيز تنديسهايى ازآن خداوندان كشتى بساخت. نيز در گنجينهی براسيداس2 و آكانثيان3 يك كشتى هست كه از زر و عاج ساخته باندازهی دو ذراع و آن را كوروش بنام اين فيروزيهاى لوساندير باو ارمغان فرستاده است. و چون در اين هنگام لوساندير در سراسر يونان نيرومندترين مرد بود و كسى در گذشته هم بپايهی او نمىرسيد از اين جهت غرور بىاندازه دامنگير او گرديده بود و بزرگىای نشان مىداد كه از اندازهی توانايى خود او نيز بيشتر بود. او نخستين كسى بود در ميان يونانيان كه بگفتهی دوريس4 در تاريخ خود شهرها محراب بنام او ساختند و قربانيها در آن مىگزاردند چنانكه بنام خدايان مىگزاردند. و نخستين كسى بود كه سرودهاى فيروزى بنام او خوانده مىشد كه كنون هم يك شعر آن سرود در زبانها بازمانده.
از ميان شاعران خويريلوس5 خود را باين بسته و هميشه با او بود و كارهاى او را برشتهی نظم مىكشيد. انتيلوخوس6 كه شعرى در ستايش او سروده بود ، او چون شعر وى را پسنديد كلاهى پر از سيم باو بخشيد و چون انتيماخوس7 كلوفوئى و نيكراتوس8 هراكليايى شعرهايى در زمينهی يك كار او سروده بودند و بر سر آن با يكديگر كشاكش داشتند خود او تاج گل را به نيكراتوس داد. انتيماخوس از اين كار دلآزرده شده شعرهاى خود را نابود ساخت ولى افلاطون كه آنزمان جوان بود و شعرهاى انتيماخوس را مىپسنديد باو دلدارى داده گفت : درد نادانان از نادانى است بدانسان كه درد كور از نداشتن چشم است.
1ـ Gylippus
2ـ Brasidas
3ـ Acanthians
4ـ Duris
5ـ Choerilus
6ـ Antilochus
7ـ Antimachus
8ـ Nicratus
5) لوساندير ـ تکهی 8
🔸 لوساندير از آنجا به ثراك سفر كرد و آنچه را كه از پولهاى خرج در نزد او باقى مانده بود و ارمغانها و تاجهايى كه براى او رسيده و خود از گرانبهاترين چيزها بود زيرا او كه اينزمان اختيار سراسر يونان را داشت هر كس بهترين ارمغان را براى او مىفرستاد همهی اينها را گرد آورده بدستيارى گوليپوس1 كه پيش از آن در سيكيلى فرماندهى كرده بود به لاکيدومون فرستاد و چنين گفتهاند كه گوليپوس در راه كيسهها را از ته شكافته و از هر كدام مقدار مهمى سيم براى خود برمىداشت و دوباره آنها را مىدوخت بىآنكه بداند كه در هر يكى از كيسهها نوشتهاى هست كه ميزان نقرههاى آن را مىرساند. و چون با اين حال به اسپارت رسيد آنچه را كه از اين دزديده بود در زير خشتهاى خانهی خود پنهان ساخت و كيسهها را كه به قاضيان مىسپرد مهر هر يكى را كه بر سر آنها زده شده بود نشان مىداد. ولى قاضيان آن نوشتهها را از درون كيسهها درآوردند و سيمهاى هر يكى را شمرده كمتر از ميزان نوشته يافتند. از اين جهت سخت در شگفت شدند و چون چگونگى را درنيافتند نوكر گوليپوس معما را بدينسان سرود : «زير خشتها بومهاى زيادى خوابيده.« گويا بيشتر آن پولها سكهی آتن را داشته و نشان آتنيان كه بوم باشد بر روى آنها بوده است. گوليپوس كه پس از آنهمه دليريها و نيكيها بچنين خيانت پستى برخاسته بود ناگزير گرديده از لاكيدومون بيرون رفت.
بسيارى از خردمندان دورانديش اسپارت كه از آسيب پول آگاه بودند و مىدانستند چگونه مردم را تباه مىگرداند از اين كار لوساندير بددل گرديدند و اينبود داد مىزدند كه بايد آنها را نپذيرفت. با ايفوران نيز چنين مىگفتند كه بايد همهی سيم و زر را بيرون فرستاد. سرانجام در آن باره به شور پرداختند و كسانى در شورا نيز رأى دادند كه بايد هيچگونه سيم يا زر را بشهر نپذيرفت و همان سكههاى ديرين خود را كه از آهن بود بکار برد. ولى دوستان لوساندير مخالف اين رأى بودند و نتيجهی كشاكش آن شد كه آنها را به شكل پول درآورده و در كارهاى عمومى بکار ببرند. ولى قانونى گزاردند كه اگر كسى براى خويشتن سيم و زر نگاهدارد سزاى او كشتن باشد. ليكن بايد گفت با اين كار مردم را به اندوختن و نگاهداشتن آن تشويق مىنمودند زيرا در جايى كه يك چيزى تا آن اندازه ارزش دارد كه در كارهاى عمومى مصرف مىشود و مايهی پيشرفت هر كارى مىباشد مردم چگونه از نگهدارى آن براى خود بازايستند يا چگونه اين نكته را درنيابند كه يك چيزى اگر بىارزش است در كارهاى عمومى ارزش پيدا نمىكند؟ اگر قانون و ترس خانهها را از نگهدارى آنها بازمىداشت آيا دلها را نيز از گرويدن بآنها باز مىتوانست داشت؟
از اين مالهاى تاراجى لوساندير تنديس خود را از برنج ساخته و در پرستشگاه دلفى بگزاشت. نيز تنديسهايى ازآن خداوندان كشتى بساخت. نيز در گنجينهی براسيداس2 و آكانثيان3 يك كشتى هست كه از زر و عاج ساخته باندازهی دو ذراع و آن را كوروش بنام اين فيروزيهاى لوساندير باو ارمغان فرستاده است. و چون در اين هنگام لوساندير در سراسر يونان نيرومندترين مرد بود و كسى در گذشته هم بپايهی او نمىرسيد از اين جهت غرور بىاندازه دامنگير او گرديده بود و بزرگىای نشان مىداد كه از اندازهی توانايى خود او نيز بيشتر بود. او نخستين كسى بود در ميان يونانيان كه بگفتهی دوريس4 در تاريخ خود شهرها محراب بنام او ساختند و قربانيها در آن مىگزاردند چنانكه بنام خدايان مىگزاردند. و نخستين كسى بود كه سرودهاى فيروزى بنام او خوانده مىشد كه كنون هم يك شعر آن سرود در زبانها بازمانده.
از ميان شاعران خويريلوس5 خود را باين بسته و هميشه با او بود و كارهاى او را برشتهی نظم مىكشيد. انتيلوخوس6 كه شعرى در ستايش او سروده بود ، او چون شعر وى را پسنديد كلاهى پر از سيم باو بخشيد و چون انتيماخوس7 كلوفوئى و نيكراتوس8 هراكليايى شعرهايى در زمينهی يك كار او سروده بودند و بر سر آن با يكديگر كشاكش داشتند خود او تاج گل را به نيكراتوس داد. انتيماخوس از اين كار دلآزرده شده شعرهاى خود را نابود ساخت ولى افلاطون كه آنزمان جوان بود و شعرهاى انتيماخوس را مىپسنديد باو دلدارى داده گفت : درد نادانان از نادانى است بدانسان كه درد كور از نداشتن چشم است.
1ـ Gylippus
2ـ Brasidas
3ـ Acanthians
4ـ Duris
5ـ Choerilus
6ـ Antilochus
7ـ Antimachus
8ـ Nicratus
womãl- jonub-warq-qarb 2.pdf
143.8 KB
🔶 شمال ، جنوب ، شرق ، غرب
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔸باختر بمعنی شمال میبوده و آن را از معنی خود دور ساخته با خاور هملنگه گردانیدهاند ، در بكار بردن این دو تا نیز ، در معنی شرق و غرب نابسامانیهایی رخ داده ، و نافهمی آخری از فرهنگستان سرزده كه خاور را كه بمعنی غرب میبوده بمعنی شرق گردانیده.
🔸همان فردوسیِ دانشمند در همهی آن لغزشها و خلطها همراه دیگران بوده است
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔸باختر بمعنی شمال میبوده و آن را از معنی خود دور ساخته با خاور هملنگه گردانیدهاند ، در بكار بردن این دو تا نیز ، در معنی شرق و غرب نابسامانیهایی رخ داده ، و نافهمی آخری از فرهنگستان سرزده كه خاور را كه بمعنی غرب میبوده بمعنی شرق گردانیده.
🔸همان فردوسیِ دانشمند در همهی آن لغزشها و خلطها همراه دیگران بوده است
✴️ ورجاوندْ بنیاد
(بخش سوم بند 14)
جزو سه از سه
🔸سررشتهداري بايد كماندامان و ناتوانان را در پناه خود گيرد
سررشتهداري بايد كماندامان و ناتوانان بيكس را در پناه خود گيرد و از مستمندي و گدايي بازدارد ، كودكان و بچگان بينگهدار را نگه دارد و بپرورد ، بديوانگان بيكس جا دهد و كساني را به تيمار و چاره گمارد ، بزنان بچهدار مستمند ، و بمرداني كه از فزوني بچه در فشار ميباشند ياوري ندريغد ، به كمچيزاني كه از سپهر زيان و يا گزند ديدهاند دستگيريها كند. اينها از كارهاي همگي و از باياهاي توده است. سررشتهداري بايد بنام توده بآنها برخيزد.
اگر كساني زيان از سستي يا ناتوانيِ كراد ديدهاند توانند تاوان تلبند1.
🔸🔸
اينها كه ميگوييم از كارهاي همگيست2 و از باياهاي توده ميباشد. اگر كساني از مردم نيكوكار بآنها برخاستند بسيار نيكست ، و اگر نه سررشتهداري (يا بهتر گويم : كراد با دستور سُكالاد3) بايد بنام توده بآنها برخيزد و بانجام رساند.
در هر تودهاي كراد در برابر باجي كه از مردم ميگيرد پاسخده ايمني و آرامش كشور ميباشد و اگر كرادي سستي كرده و يا كارنداني و ناشايايي نشان داده و بشُوند سستي و ناتوانيِ آن رشتهي ايمني و آرامش از هم گسليده شده و زيانها بمردم رسيده ـ مثلاً راهزنان كالاهاي بازرگاني را بردهاند و كراد نتوانسته بازگرداند ، يا تاراجگراني بديهي ريخته و تاراج كردهاند و كراد نيارسته پس بگيرد ـ كساني كه از اين راه زيان ديدهاند توانند از كراد تاوان تلبند. اين سزاي ايشانست. آنگاه اين جز از بازخواست و دنبال كردنست كه بايد دربارهي باشندگان كراد درميان باشد.
1 : فارسی شدهی طلبند.
2 : عمومیست
3: پارلمان
(بخش سوم بند 14)
جزو سه از سه
🔸سررشتهداري بايد كماندامان و ناتوانان را در پناه خود گيرد
سررشتهداري بايد كماندامان و ناتوانان بيكس را در پناه خود گيرد و از مستمندي و گدايي بازدارد ، كودكان و بچگان بينگهدار را نگه دارد و بپرورد ، بديوانگان بيكس جا دهد و كساني را به تيمار و چاره گمارد ، بزنان بچهدار مستمند ، و بمرداني كه از فزوني بچه در فشار ميباشند ياوري ندريغد ، به كمچيزاني كه از سپهر زيان و يا گزند ديدهاند دستگيريها كند. اينها از كارهاي همگي و از باياهاي توده است. سررشتهداري بايد بنام توده بآنها برخيزد.
اگر كساني زيان از سستي يا ناتوانيِ كراد ديدهاند توانند تاوان تلبند1.
🔸🔸
اينها كه ميگوييم از كارهاي همگيست2 و از باياهاي توده ميباشد. اگر كساني از مردم نيكوكار بآنها برخاستند بسيار نيكست ، و اگر نه سررشتهداري (يا بهتر گويم : كراد با دستور سُكالاد3) بايد بنام توده بآنها برخيزد و بانجام رساند.
در هر تودهاي كراد در برابر باجي كه از مردم ميگيرد پاسخده ايمني و آرامش كشور ميباشد و اگر كرادي سستي كرده و يا كارنداني و ناشايايي نشان داده و بشُوند سستي و ناتوانيِ آن رشتهي ايمني و آرامش از هم گسليده شده و زيانها بمردم رسيده ـ مثلاً راهزنان كالاهاي بازرگاني را بردهاند و كراد نتوانسته بازگرداند ، يا تاراجگراني بديهي ريخته و تاراج كردهاند و كراد نيارسته پس بگيرد ـ كساني كه از اين راه زيان ديدهاند توانند از كراد تاوان تلبند. اين سزاي ايشانست. آنگاه اين جز از بازخواست و دنبال كردنست كه بايد دربارهي باشندگان كراد درميان باشد.
1 : فارسی شدهی طلبند.
2 : عمومیست
3: پارلمان
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
5) لوساندير ـ تکهی 9
🔸 لوساندير اندازه براى مهر يا خشم خود نداشت : مهر او با دوستان يا ميهمانان خود اين بود كه ايشان را بر شهرها فرمانروا گرداند و اختيار و نيرويى بىاندازه بدست آنان بسپارد. خشم او نيز نابود كردن و ريشه كندن بود و به بيرون كردن و دور راندن از شهر هم خرسند نمىشد.
چنانكه در زمانهاى ديرترى چون مىترسيد مبادا پيشوايان تودهی شهر ميليسا1 بگريزند و جان بدر ببرند از اين جهت كه جلوگيرى از گريز آنان بكند و كسانى را كه پنهان شدهاند از نهانگاه بيرون بياورد سوگند ياد كرد كه هرگز آزارى بر ايشان نخواهد رسانيد و چون آن بيچارگان اين سخن را باور كرده آشكار شدند آنان را دستگير ساخته بحكمرانان اوليگارشى2 سپرد كه بكشند ، با آنكه شمارهشان از هشتصد تن كمتر نبود. اينگونه كشتار هواداران دموكراسى كه در همهی شهرها روى مىداد از همهی گزندهاى او بيشتر و بدتر گرديد زيرا در اين كشتارها نه تنها كينهی خود را مىجست و دشمنان خويش را از ميان برمىداشت بلكه چون اختيار را بدست دوستان و كسان خود سپرده بود و همگى اينان داراى اختيار آدمكشى بودند از اينجا هرگونه كينهجويى مىشد. از اينجا سخن ايتيوكليس3 لاكيدومونى دربارهی او شهرت بسيار يافت و آن اينكه «يونان دو لوساندير نخواهد زاييد.» ثئوفراستوس مىگويد كه آرخيستراتوس4 همين سخن را دربارهی الكبياديس گفته ولى الكبياديس تنها در زمينهی بادهخواريها و كامگزاريها اندازه نگه نمىداشت و در اين باره پرواى كسى را نمىكرد. اما از نيرومندى لوساندير مردم از اين جهت شكايت داشته و او را دشمن مىگرفتند كه هرگز رحم نمىشناخت و دلش بكسى نمىسوخت. پيش از آن بهيچ دادخواهى از دست لوساندير گوش داده نمىشد ولى چون فارنابازوس كه لوساندير او را رنجانيده و كشورش را تاراج كرده بود بشكايت برخاست و كسانى را به اسپارت فرستاد تا دادخواهى كنند ، ايفوران سخت خشمناك گرديدند و يكى از دوستان او را بنام ثوراكس5 بعنوان اينكه سيم از خانهی او پيدا كردهاند بكشتند. سپس هم تومارى براى او فرستاده دستور دادند كه به اسپارت بازگردد. اما چگونگى نوشتن تومار آنكه ايفوران چون كسى را بسردارى يا فرماندهى دريايى مىفرستادند دو تا چوب گردى را كه از هرباره مانندهی يكديگر است و روى همديگر بريده شده مىگرفتند كه يكى را بآن سردار يا فرمانده مىسپاردند و ديگرى را نزد خود نگه مىداشتند و اين چوبها را سكوتال6 مىناميدند. سپس چون زمانى مىرسيد كه بايد خبر نهانى براى او بفرستند يا دستورى بدهند يك تومارى از پوست بسيار باريك و بسيار دراز همچون تسمه باريك درست كرده و آن را بروى چوب خود پيچيده و چنان مىكردند كه هرگز جايى از آن پيدا نباشد و همهى رويش پوشيده گردد. چون اينكار كرده مىشد مطلب خود را بر روى آن مىنوشتند و سپس تومار را باز کرده و آن را براى سردار مىفرستادند ولى چوب را نگاه مىداشتند و او چون آن را مىگرفت و هيچ چيزى از آن نمىتوانست خواند زيرا حرفها و جملهها بهمديگر مربوط نبود ولى چون چوب خود را مىگرفت و تومار را مىپيچيد بدانسان كه آنان پيچيده بودند و اين هنگام حرفها و جملهها بهمديگر ارتباط پيدا مىكرد از اين راه بخواندن او دست مىيافت و مطلب را درمىيافت. از اينجاست كه آنان تومار را «استاف» مىخواندند كه بمعنى چوب است.
1ـ Milesis
2ـ شرح آن از پيش داده شده.
3ـ Eteocles
4ـ Archestratus
5ـ Thorax
6ـ Scytal
5) لوساندير ـ تکهی 9
🔸 لوساندير اندازه براى مهر يا خشم خود نداشت : مهر او با دوستان يا ميهمانان خود اين بود كه ايشان را بر شهرها فرمانروا گرداند و اختيار و نيرويى بىاندازه بدست آنان بسپارد. خشم او نيز نابود كردن و ريشه كندن بود و به بيرون كردن و دور راندن از شهر هم خرسند نمىشد.
چنانكه در زمانهاى ديرترى چون مىترسيد مبادا پيشوايان تودهی شهر ميليسا1 بگريزند و جان بدر ببرند از اين جهت كه جلوگيرى از گريز آنان بكند و كسانى را كه پنهان شدهاند از نهانگاه بيرون بياورد سوگند ياد كرد كه هرگز آزارى بر ايشان نخواهد رسانيد و چون آن بيچارگان اين سخن را باور كرده آشكار شدند آنان را دستگير ساخته بحكمرانان اوليگارشى2 سپرد كه بكشند ، با آنكه شمارهشان از هشتصد تن كمتر نبود. اينگونه كشتار هواداران دموكراسى كه در همهی شهرها روى مىداد از همهی گزندهاى او بيشتر و بدتر گرديد زيرا در اين كشتارها نه تنها كينهی خود را مىجست و دشمنان خويش را از ميان برمىداشت بلكه چون اختيار را بدست دوستان و كسان خود سپرده بود و همگى اينان داراى اختيار آدمكشى بودند از اينجا هرگونه كينهجويى مىشد. از اينجا سخن ايتيوكليس3 لاكيدومونى دربارهی او شهرت بسيار يافت و آن اينكه «يونان دو لوساندير نخواهد زاييد.» ثئوفراستوس مىگويد كه آرخيستراتوس4 همين سخن را دربارهی الكبياديس گفته ولى الكبياديس تنها در زمينهی بادهخواريها و كامگزاريها اندازه نگه نمىداشت و در اين باره پرواى كسى را نمىكرد. اما از نيرومندى لوساندير مردم از اين جهت شكايت داشته و او را دشمن مىگرفتند كه هرگز رحم نمىشناخت و دلش بكسى نمىسوخت. پيش از آن بهيچ دادخواهى از دست لوساندير گوش داده نمىشد ولى چون فارنابازوس كه لوساندير او را رنجانيده و كشورش را تاراج كرده بود بشكايت برخاست و كسانى را به اسپارت فرستاد تا دادخواهى كنند ، ايفوران سخت خشمناك گرديدند و يكى از دوستان او را بنام ثوراكس5 بعنوان اينكه سيم از خانهی او پيدا كردهاند بكشتند. سپس هم تومارى براى او فرستاده دستور دادند كه به اسپارت بازگردد. اما چگونگى نوشتن تومار آنكه ايفوران چون كسى را بسردارى يا فرماندهى دريايى مىفرستادند دو تا چوب گردى را كه از هرباره مانندهی يكديگر است و روى همديگر بريده شده مىگرفتند كه يكى را بآن سردار يا فرمانده مىسپاردند و ديگرى را نزد خود نگه مىداشتند و اين چوبها را سكوتال6 مىناميدند. سپس چون زمانى مىرسيد كه بايد خبر نهانى براى او بفرستند يا دستورى بدهند يك تومارى از پوست بسيار باريك و بسيار دراز همچون تسمه باريك درست كرده و آن را بروى چوب خود پيچيده و چنان مىكردند كه هرگز جايى از آن پيدا نباشد و همهى رويش پوشيده گردد. چون اينكار كرده مىشد مطلب خود را بر روى آن مىنوشتند و سپس تومار را باز کرده و آن را براى سردار مىفرستادند ولى چوب را نگاه مىداشتند و او چون آن را مىگرفت و هيچ چيزى از آن نمىتوانست خواند زيرا حرفها و جملهها بهمديگر مربوط نبود ولى چون چوب خود را مىگرفت و تومار را مىپيچيد بدانسان كه آنان پيچيده بودند و اين هنگام حرفها و جملهها بهمديگر ارتباط پيدا مىكرد از اين راه بخواندن او دست مىيافت و مطلب را درمىيافت. از اينجاست كه آنان تومار را «استاف» مىخواندند كه بمعنى چوب است.
1ـ Milesis
2ـ شرح آن از پيش داده شده.
3ـ Eteocles
4ـ Archestratus
5ـ Thorax
6ـ Scytal
tã ce andãze az ãmiqhã durand 1-2.pdf
152.9 KB
🔶 تا چه اندازه از آمیغها دورند!
🔸گرفتم سخن شما راستست و آنچه دارندهی پرچم را به این كوششها برانگیخته آرزوی نام و آوازه است لیكن به هر حال ایرادهای گیرایی به كیش شما و به اندیشههاتان میگیرد كه شما باید به آنها پاسخ دهید.
🔸انگیزهی ایراد هرچه بوده باشد شما اگر كسان بافهم و حسابی هستید ، باید به ایرادهای او پاسخ دهید.
🔸دارندهی پرچم روزی كه به این كار برخاست درمیان همهی مؤلفان و نویسندگان ایران بنامترین و شناختهترین كسی بود. زیرا از همهی ایران تنها او میبود كه به كتابهایش در اروپا ارج گزارده به زبانهای اروپایی ترجمه میكردند و در سایهی همان كتابها در پنج انجمن دانش كه یكی از آنها آكادمی آمریكا و دیگری انجمن همایون آسیایی لندن میبود ، عضویت میداشت كه چون به كوشش آغاز كرد از همهی آنها چشم پوشید
🔸«آدمی را بیدانش ماندن و پاکدل بودن بهتر که دانش اندوختن و دزد و دغل گردیدن».
(هر دو بخش در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔸گرفتم سخن شما راستست و آنچه دارندهی پرچم را به این كوششها برانگیخته آرزوی نام و آوازه است لیكن به هر حال ایرادهای گیرایی به كیش شما و به اندیشههاتان میگیرد كه شما باید به آنها پاسخ دهید.
🔸انگیزهی ایراد هرچه بوده باشد شما اگر كسان بافهم و حسابی هستید ، باید به ایرادهای او پاسخ دهید.
🔸دارندهی پرچم روزی كه به این كار برخاست درمیان همهی مؤلفان و نویسندگان ایران بنامترین و شناختهترین كسی بود. زیرا از همهی ایران تنها او میبود كه به كتابهایش در اروپا ارج گزارده به زبانهای اروپایی ترجمه میكردند و در سایهی همان كتابها در پنج انجمن دانش كه یكی از آنها آكادمی آمریكا و دیگری انجمن همایون آسیایی لندن میبود ، عضویت میداشت كه چون به كوشش آغاز كرد از همهی آنها چشم پوشید
🔸«آدمی را بیدانش ماندن و پاکدل بودن بهتر که دانش اندوختن و دزد و دغل گردیدن».
(هر دو بخش در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
✴️ ورجاوندْ بنیاد
(بخش سوم ، بند 15)
جزو یک از چهار
🔸 سررشتهداري بايد مردم را از بيكاري و درماندگي بازدارد
در هر تودهاي سررشتهداري بايد نگهباني كردن بكارها و پيشهها و بسامان داشتن آنها را از روي آيين ، يكي از باياهاي بزرگ خود داند و بآن كار ارج گزارد و نيك پروا كند. قانونها گزارد ، دستورها دهد ، كساني را به نگهباني و بازجويي گمارد.
بايد بكارهاي ناسزا و يا بيهوده ـ از دزدي و راهزني و كلاهبرداري و دغلكاري و قماربازي و لاتار و جادوگري و فالگيري و افسانهنويسي و دست بدست گردانيدن كالا و هرچه از اينگونه است ـ راه ندهد و بكساني كه گردن بآيين نميگزارند كيفر دهد.
كسي نتواند گفت : «مردم خواهان افسانه ، يا فال ، يا كار بيهودهي ديگريند و بدلخواه پول ميپردازند» و اين را بهانه نتواند آورد. زيرا خواستن مردم و بدلخواه پول پرداختن ايشان دليل سودمندي يك كار نتواند بود. همچنان كسي نتواند گفت : «من ميخواهم پولم را بافسانهگو يا بفالگير دهم و خود بهتر ميدانم». چه اين مفتخور پديد آوردن و سامان زندگاني را بهم زدنست. گذشته از زيانهاي ديگري كه از فال و افسانه و قمار و لاتار و مانند اينها پديد آيد ، در زندگاني تودهاي كسي نتواند پي هوسهاي خود را گيرد و از آيين خرد سر بازپيچد.
(بخش سوم ، بند 15)
جزو یک از چهار
🔸 سررشتهداري بايد مردم را از بيكاري و درماندگي بازدارد
در هر تودهاي سررشتهداري بايد نگهباني كردن بكارها و پيشهها و بسامان داشتن آنها را از روي آيين ، يكي از باياهاي بزرگ خود داند و بآن كار ارج گزارد و نيك پروا كند. قانونها گزارد ، دستورها دهد ، كساني را به نگهباني و بازجويي گمارد.
بايد بكارهاي ناسزا و يا بيهوده ـ از دزدي و راهزني و كلاهبرداري و دغلكاري و قماربازي و لاتار و جادوگري و فالگيري و افسانهنويسي و دست بدست گردانيدن كالا و هرچه از اينگونه است ـ راه ندهد و بكساني كه گردن بآيين نميگزارند كيفر دهد.
كسي نتواند گفت : «مردم خواهان افسانه ، يا فال ، يا كار بيهودهي ديگريند و بدلخواه پول ميپردازند» و اين را بهانه نتواند آورد. زيرا خواستن مردم و بدلخواه پول پرداختن ايشان دليل سودمندي يك كار نتواند بود. همچنان كسي نتواند گفت : «من ميخواهم پولم را بافسانهگو يا بفالگير دهم و خود بهتر ميدانم». چه اين مفتخور پديد آوردن و سامان زندگاني را بهم زدنست. گذشته از زيانهاي ديگري كه از فال و افسانه و قمار و لاتار و مانند اينها پديد آيد ، در زندگاني تودهاي كسي نتواند پي هوسهاي خود را گيرد و از آيين خرد سر بازپيچد.
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مينمايند؟
تکهی 1
🔸 در اين نشست ميخواهم به پرسشي كه هميشه بميان ميآيد پاسخ دهم. هنگامي كه ما از بديهاي شاعران سخن ميرانيم كساني كه نميخواهند بپذيرند چنين پاسخ ميدهند : «پس آنها كه تعريف از شعر كردهاند نفهميدهاند؟!.»
پيداست كه اين پرسش يا ايراد ، عاميانه است. در برابر دليل بچنين سخني نبايد پرداخت. جاي شگفت نيست كه چيزي را گروهی فهميده باشند. با اين حال من آن را بيپاسخ نميگزارم. ببينيم آن ستايندگان كيها بودهاند و از هر كدام جداگانه سخن رانيم :
يك دسته خود شاعران بودهاند كه ستايشهاي بسيار از خود و از كار خود كردهاند :
در شعر سه تن پيمبرانند
قوليست كه جملگي برآنند
هرچند كه لا نبي بعدي
فردوسي و انوري و سعدي
پيش و پسي هست صف كبريا
پس شعر آمد و پيش انبيا
ما اگر بخواهيم از راه روانشناسي درآمده انگيزهی كار اين شاعران را بجوييم بايد بديده گيريم كه اين شاعران از يكسو پيروي از هوس خود كردهاند. زيرا با سخن بازي كردن و قافيه جفت گردانيدن خود بازيچهايست ـ بازيچهايست كه بسيار كسان آن را دوست دارند و لذت برند. بويژه كه چيزهاي ديگري از ستايش پادشاهان ، نشان دادن دانستههاي خود ، پروردن مضمون ، دشنام دادن باين و آن درميان باشد. از يكسو هم فريب واژهی «ادب» را خوردهاند. يك واژهی «ادب» با يك معني غلط پيدا شده و شناخته گرديده و دايره براي خود باز گردانيده بود كه با آنكه تودهي انبوه ارجي بآن نميگزاردند يك دسته هواداري از آن مينمودند. چون درميان عرب ميبوده در ايران نيز بايستي بود. شيوايي قرآن دستاويزي در دست اينان شده بود كه سخنبازي را چيز ارجداري وانمايند.
سپس نيز شعر در ايران ، از يكسو در دربارهاي پادشاهان و از يكسو در ميخانهها جا براي خود باز كرده و بروييدن و باليدن پرداخت. سپس نيز بدآموزان بزرگي همچون خراباتيان و صوفيان شعر را افزاري براي خود گرفتند. اينها رويهمرفته شُوند رواج شعر در ايران گرديده و هزارها كسان را بشاعري واداشته است.
چنانكه گفتيم نافهمي بزرگ شاعران آن بوده كه شعر را خود خواستي شماردهاند. خود آن را كالايي شناخته پنداشتهاند كه هرچه بيشتر بهتر. اينكه «سخن چه شعر باشد و چه نثر ، بايد بهر هودهاي[نتیجه] باشد ، سخن بيهوده دور از خرد است» چيزيست كه آنان نميدانستهاند.
آنان تنها اين ميشناختند كه شعر وزنش و قافيهاش درست باشد و آراستگيهايي را از تشبيه و جناس و ترجيع و رد العجز الي الصدر و مانند اينها دربر دارد و مضمونهايي در آن گنجانيده گردد. تنها اينها را ميشناختند و اينبوده كه براي آنها فنهايي بنام عروض ، قوافي ، معاني ، بيان ، بديع پديد آوردهاند. چهارديواريای بدينسان براي كار خود ساخته بودند و انديشههاشان از آن بيرون نميرفت.
در حالي كه در بيرون آن چهارديوار جهان بزرگ ديگري هست. در بيرون آن چهارديوار زندگي تودهاي هست كه بسيار ارجدار است و بايد نيكي يا بدي هر چيزي در ترازوي سود و زيان آن سنجيده شود. در بيرون آن چهارديوار خرد هست كه داور نيك بد ميباشد و در هر كاري بايد پيروي از داوري آن كرد.
شاعران از اينها ناآگاه و در درون آن چهارديوار كوس «ملكالملوكي» زدهاند. سخنان بيهودهاي را بهم بافته و بيرون ريخته و بخود باليدهاند :
من نميدانم كه اين جنس سخن را نام چيست
نه نبوت ميتوانم خواندنش نه ساحري
شكرشكن شوند همهی طوطيان هند
زين قند پارسي كه به بنگاله ميرود
عراق و شام گرفتي بشعر خود حافظ
بيا كه نوبت بغداد و وقت تبريز است
به هر حال ستايشهايي كه شاعران از خود كردهاند درخور ارجي نيست.
نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مينمايند؟
تکهی 1
🔸 در اين نشست ميخواهم به پرسشي كه هميشه بميان ميآيد پاسخ دهم. هنگامي كه ما از بديهاي شاعران سخن ميرانيم كساني كه نميخواهند بپذيرند چنين پاسخ ميدهند : «پس آنها كه تعريف از شعر كردهاند نفهميدهاند؟!.»
پيداست كه اين پرسش يا ايراد ، عاميانه است. در برابر دليل بچنين سخني نبايد پرداخت. جاي شگفت نيست كه چيزي را گروهی فهميده باشند. با اين حال من آن را بيپاسخ نميگزارم. ببينيم آن ستايندگان كيها بودهاند و از هر كدام جداگانه سخن رانيم :
يك دسته خود شاعران بودهاند كه ستايشهاي بسيار از خود و از كار خود كردهاند :
در شعر سه تن پيمبرانند
قوليست كه جملگي برآنند
هرچند كه لا نبي بعدي
فردوسي و انوري و سعدي
پيش و پسي هست صف كبريا
پس شعر آمد و پيش انبيا
ما اگر بخواهيم از راه روانشناسي درآمده انگيزهی كار اين شاعران را بجوييم بايد بديده گيريم كه اين شاعران از يكسو پيروي از هوس خود كردهاند. زيرا با سخن بازي كردن و قافيه جفت گردانيدن خود بازيچهايست ـ بازيچهايست كه بسيار كسان آن را دوست دارند و لذت برند. بويژه كه چيزهاي ديگري از ستايش پادشاهان ، نشان دادن دانستههاي خود ، پروردن مضمون ، دشنام دادن باين و آن درميان باشد. از يكسو هم فريب واژهی «ادب» را خوردهاند. يك واژهی «ادب» با يك معني غلط پيدا شده و شناخته گرديده و دايره براي خود باز گردانيده بود كه با آنكه تودهي انبوه ارجي بآن نميگزاردند يك دسته هواداري از آن مينمودند. چون درميان عرب ميبوده در ايران نيز بايستي بود. شيوايي قرآن دستاويزي در دست اينان شده بود كه سخنبازي را چيز ارجداري وانمايند.
سپس نيز شعر در ايران ، از يكسو در دربارهاي پادشاهان و از يكسو در ميخانهها جا براي خود باز كرده و بروييدن و باليدن پرداخت. سپس نيز بدآموزان بزرگي همچون خراباتيان و صوفيان شعر را افزاري براي خود گرفتند. اينها رويهمرفته شُوند رواج شعر در ايران گرديده و هزارها كسان را بشاعري واداشته است.
چنانكه گفتيم نافهمي بزرگ شاعران آن بوده كه شعر را خود خواستي شماردهاند. خود آن را كالايي شناخته پنداشتهاند كه هرچه بيشتر بهتر. اينكه «سخن چه شعر باشد و چه نثر ، بايد بهر هودهاي[نتیجه] باشد ، سخن بيهوده دور از خرد است» چيزيست كه آنان نميدانستهاند.
آنان تنها اين ميشناختند كه شعر وزنش و قافيهاش درست باشد و آراستگيهايي را از تشبيه و جناس و ترجيع و رد العجز الي الصدر و مانند اينها دربر دارد و مضمونهايي در آن گنجانيده گردد. تنها اينها را ميشناختند و اينبوده كه براي آنها فنهايي بنام عروض ، قوافي ، معاني ، بيان ، بديع پديد آوردهاند. چهارديواريای بدينسان براي كار خود ساخته بودند و انديشههاشان از آن بيرون نميرفت.
در حالي كه در بيرون آن چهارديوار جهان بزرگ ديگري هست. در بيرون آن چهارديوار زندگي تودهاي هست كه بسيار ارجدار است و بايد نيكي يا بدي هر چيزي در ترازوي سود و زيان آن سنجيده شود. در بيرون آن چهارديوار خرد هست كه داور نيك بد ميباشد و در هر كاري بايد پيروي از داوري آن كرد.
شاعران از اينها ناآگاه و در درون آن چهارديوار كوس «ملكالملوكي» زدهاند. سخنان بيهودهاي را بهم بافته و بيرون ريخته و بخود باليدهاند :
من نميدانم كه اين جنس سخن را نام چيست
نه نبوت ميتوانم خواندنش نه ساحري
شكرشكن شوند همهی طوطيان هند
زين قند پارسي كه به بنگاله ميرود
عراق و شام گرفتي بشعر خود حافظ
بيا كه نوبت بغداد و وقت تبريز است
به هر حال ستايشهايي كه شاعران از خود كردهاند درخور ارجي نيست.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
5) لوساندير ـ تکهی 10
🔸 بارى چون تومار به لوساندير رسيد سراسيمه گرديد زيرا از دادخواهى و دشمنى فارنابازوس مىترسید و اينبود كه بديدار او شتافت و اميدوار بود كه با ديدن او گفتگو را از ميان خواهد برداشت. اينبود چون نزد او رسيد خواستار گرديد كه نامهی ديگرى بقاضيان نوشته خرسندى از او نمايد و چنين بگويد كه شكايتى از وى ندارد. بايد گفت فارنابازوس را درست نمىشناخت و اين نمىدانست كه او زيركتر از خود وى مىباشد. چه فارنابازوس كاغذى را درست از روى خواهش او نوشته بانجام رسانيد. ولى در نهان نيز نامهی ديگرى كه از هر باره مانند آن مىنمود نوشته و در نزد خود نگهداشت كه چون هنگام مهر كردن رسيد اين يكى را مهر كرده بجاى آن يكى به لوساندير سپرد. اينبود لوساندير چون به لاكيدومون رسيد و بدانسان كه رسم بود بنزد قاضيان رفت آن نامهی فارنابازوس را بايشان داد و شك نداشت كه شكايتى از او بازنمانده. زيرا لاكيدومونيان فارنابازوس را در نتيجهی آن جانفشانيها كه در راه ايشان كرده بود و در جنگها هميشه بيش از ديگر سركردگان پادشاه مىكوشيد بسيار دوست مىداشتند و اينزمان او نيز از لوساندير خرسندى آشكار ساخته بود. قاضيان آن نوشته را خوانده دوباره بخود او پس دادند و او آن را خوانده دانست كه فريب خورده است و اينبود با حالى كه خود را نمىشناخت از آنجا بيرون آمد.
ولى پس از چند روز دوباره به ايفوران چنين گفت كه بايد به پرستشگاه آمون رفته بآن خدا قربانيهايى كه بهنگام جنگ نذر گفته بگزارد. برخى اين را براستى باور مىنمايند كه هنگامى كه او شهر آفوتاى1 را در ثراكى محاصره كرده بود ناگهان در خواب آمون را ديد جلو او ايستاده است و او چنين فهميد كه خدا برداشتن محاصره را خواستار است و اينبود محاصره را برداشته و بمردم شهر دستور داد قربانيها براى خدا بكنند و خود در دل گزاشت كه سفرى به ليبوا كرده آمون را از خود خرسند گرداند. ولى بيشتر كسان مىگويند خدا جز بهانه نبود و حقيقت اينست كه او از ايفوران مىترسيد و در آنجا در شهر هميشه بايستى يوغ فرمانبردارى آنان را بر گردن خود داشته بىبهره از آزادى و خودسرى باشد اينبود خواست بسفرى برخيزد و مدتى در آن آسوده و آزاد به گردش و تماشا بپردازد ، همچون اسب كه چون او را از چراگاه آزاد به اصطبل آوردند يا بكارى واداشتند ناخرسندى مىنمايد و دوباره آزادى مىخواهد. آنچه را كه ايفوروس دربارهی اين سفر و علتهاى آن سروده آن را نيز در جاى خود خواهم آورد.
با آنكه ايفوران بآسانى اجازهی بيرون رفتن نمىدادند او آهنگ رفتن نمود و چون در راه بود پادشاهان ديدند كه اگر شهرها را همچنان در دست دوستان و هواداران او بازگزارند در آن حال چنانست كه خود او هنوز به يونانستان فرمان مىراند اينبود كه تدبيرهايى براى برانداختن دوستان او از كار و بازگردانيدن فرمانروايى مردم بيانديشيدند. ولى بر سر اين كارها شورش پديد آمد و بيش از همه آتنيان از فولى2 بر سر سى تن فرمانروايان خود تاختند و بر آنان فيروز درآمدند. اينبود كه لوساندير با شتاب به يونان بازگشته لاكيدومونيان را بر اين واداشت كه بهواداران اوليگارشى ياورى نمايند و هواداران دموكراسى را سر بكوبند. اما با آتنيان بيش از همه صد تالنت نزد سى تن فرستادند كه خرج جنگ كنند و خود لوساندير بنام سردار بيارى آنان شتافت. ولى پادشاهان چون برو رشك مىبردند و مىترسيدند كه دوباره او آتن را بگشايد اينبود تصميم گرفتند يكى از ايشان سمت سردارى داشته باشد و براى اين كار پااوسانياس3 برگزيده شد و او چون روانه گرديد اگرچه در بيرون خود را هوادار بيدادگران مىنمايد و بدشمنى مردم مىكوشيد ولى در نهان براى صلح تلاش داشت تا بجنگ نياز نباشد و لوساندير دوباره آنجا را نگشايد و دوباره سررشتهدار كارهاى آتن نگردد. اين كار را او بآسانى انجام داد و با آتنيان صلح كرد و شورش را خوابانيد و بدينسان راه بهانه را براى هوسهاى لوساندير بسته داشت. اگرچه پس از ديرى آتنيان دوباره بشورش برخاستند و او در اين باره نكوهشها مىديد زيرا مردم چنين باور كردند كه هر زمان كه اوليگارشى برداشته شود دوباره آشوبها پديدار خواهد بود و از اين جهت لوساندير هرچه بيشتر گراييدند و دربارهی او چنين باور نمودند كه هرگز پرواى گفتههاى اين و آن را ندارد و اعتنا بديگران نمىكند و تنها فيروزى اسپارت را خواستار مىباشد.
1ـ Aphytae
2ـ Phyle
3ـ Pausanias يكى از دو پادشاه اسپارت.
5) لوساندير ـ تکهی 10
🔸 بارى چون تومار به لوساندير رسيد سراسيمه گرديد زيرا از دادخواهى و دشمنى فارنابازوس مىترسید و اينبود كه بديدار او شتافت و اميدوار بود كه با ديدن او گفتگو را از ميان خواهد برداشت. اينبود چون نزد او رسيد خواستار گرديد كه نامهی ديگرى بقاضيان نوشته خرسندى از او نمايد و چنين بگويد كه شكايتى از وى ندارد. بايد گفت فارنابازوس را درست نمىشناخت و اين نمىدانست كه او زيركتر از خود وى مىباشد. چه فارنابازوس كاغذى را درست از روى خواهش او نوشته بانجام رسانيد. ولى در نهان نيز نامهی ديگرى كه از هر باره مانند آن مىنمود نوشته و در نزد خود نگهداشت كه چون هنگام مهر كردن رسيد اين يكى را مهر كرده بجاى آن يكى به لوساندير سپرد. اينبود لوساندير چون به لاكيدومون رسيد و بدانسان كه رسم بود بنزد قاضيان رفت آن نامهی فارنابازوس را بايشان داد و شك نداشت كه شكايتى از او بازنمانده. زيرا لاكيدومونيان فارنابازوس را در نتيجهی آن جانفشانيها كه در راه ايشان كرده بود و در جنگها هميشه بيش از ديگر سركردگان پادشاه مىكوشيد بسيار دوست مىداشتند و اينزمان او نيز از لوساندير خرسندى آشكار ساخته بود. قاضيان آن نوشته را خوانده دوباره بخود او پس دادند و او آن را خوانده دانست كه فريب خورده است و اينبود با حالى كه خود را نمىشناخت از آنجا بيرون آمد.
ولى پس از چند روز دوباره به ايفوران چنين گفت كه بايد به پرستشگاه آمون رفته بآن خدا قربانيهايى كه بهنگام جنگ نذر گفته بگزارد. برخى اين را براستى باور مىنمايند كه هنگامى كه او شهر آفوتاى1 را در ثراكى محاصره كرده بود ناگهان در خواب آمون را ديد جلو او ايستاده است و او چنين فهميد كه خدا برداشتن محاصره را خواستار است و اينبود محاصره را برداشته و بمردم شهر دستور داد قربانيها براى خدا بكنند و خود در دل گزاشت كه سفرى به ليبوا كرده آمون را از خود خرسند گرداند. ولى بيشتر كسان مىگويند خدا جز بهانه نبود و حقيقت اينست كه او از ايفوران مىترسيد و در آنجا در شهر هميشه بايستى يوغ فرمانبردارى آنان را بر گردن خود داشته بىبهره از آزادى و خودسرى باشد اينبود خواست بسفرى برخيزد و مدتى در آن آسوده و آزاد به گردش و تماشا بپردازد ، همچون اسب كه چون او را از چراگاه آزاد به اصطبل آوردند يا بكارى واداشتند ناخرسندى مىنمايد و دوباره آزادى مىخواهد. آنچه را كه ايفوروس دربارهی اين سفر و علتهاى آن سروده آن را نيز در جاى خود خواهم آورد.
با آنكه ايفوران بآسانى اجازهی بيرون رفتن نمىدادند او آهنگ رفتن نمود و چون در راه بود پادشاهان ديدند كه اگر شهرها را همچنان در دست دوستان و هواداران او بازگزارند در آن حال چنانست كه خود او هنوز به يونانستان فرمان مىراند اينبود كه تدبيرهايى براى برانداختن دوستان او از كار و بازگردانيدن فرمانروايى مردم بيانديشيدند. ولى بر سر اين كارها شورش پديد آمد و بيش از همه آتنيان از فولى2 بر سر سى تن فرمانروايان خود تاختند و بر آنان فيروز درآمدند. اينبود كه لوساندير با شتاب به يونان بازگشته لاكيدومونيان را بر اين واداشت كه بهواداران اوليگارشى ياورى نمايند و هواداران دموكراسى را سر بكوبند. اما با آتنيان بيش از همه صد تالنت نزد سى تن فرستادند كه خرج جنگ كنند و خود لوساندير بنام سردار بيارى آنان شتافت. ولى پادشاهان چون برو رشك مىبردند و مىترسيدند كه دوباره او آتن را بگشايد اينبود تصميم گرفتند يكى از ايشان سمت سردارى داشته باشد و براى اين كار پااوسانياس3 برگزيده شد و او چون روانه گرديد اگرچه در بيرون خود را هوادار بيدادگران مىنمايد و بدشمنى مردم مىكوشيد ولى در نهان براى صلح تلاش داشت تا بجنگ نياز نباشد و لوساندير دوباره آنجا را نگشايد و دوباره سررشتهدار كارهاى آتن نگردد. اين كار را او بآسانى انجام داد و با آتنيان صلح كرد و شورش را خوابانيد و بدينسان راه بهانه را براى هوسهاى لوساندير بسته داشت. اگرچه پس از ديرى آتنيان دوباره بشورش برخاستند و او در اين باره نكوهشها مىديد زيرا مردم چنين باور كردند كه هر زمان كه اوليگارشى برداشته شود دوباره آشوبها پديدار خواهد بود و از اين جهت لوساندير هرچه بيشتر گراييدند و دربارهی او چنين باور نمودند كه هرگز پرواى گفتههاى اين و آن را ندارد و اعتنا بديگران نمىكند و تنها فيروزى اسپارت را خواستار مىباشد.
1ـ Aphytae
2ـ Phyle
3ـ Pausanias يكى از دو پادشاه اسپارت.
beMakke miravid 1.pdf
133.1 KB
🔶 به مکه میروید؟!..
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔸«حج» یا رفتن مسلمانان توانا به مكه و گرد آمدن در آنجا «از عبادتهای سیاسی» اسلام میبوده ، وگرنه نه خدا را خانهای هست و نه او را نیازی به توانگران و گرد آمدن آنان میباشد.
🔸ولی امروز كه خلافت اسلامی بهم خورده ، كشور اسلامی از میان رفته ، مسلمانان در هر كجا كه هستند حكومتهای نژادی برپا گردانیدهاند ، و قانونهای اروپا را آورده جانشین فقه اسلام گردانیدهاند ، و انبوه مسلمانان در زیر دست بیگانگان میزیند ، دیگر چه معنایی برای «حج» بازمیماند؟!.
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔸«حج» یا رفتن مسلمانان توانا به مكه و گرد آمدن در آنجا «از عبادتهای سیاسی» اسلام میبوده ، وگرنه نه خدا را خانهای هست و نه او را نیازی به توانگران و گرد آمدن آنان میباشد.
🔸ولی امروز كه خلافت اسلامی بهم خورده ، كشور اسلامی از میان رفته ، مسلمانان در هر كجا كه هستند حكومتهای نژادی برپا گردانیدهاند ، و قانونهای اروپا را آورده جانشین فقه اسلام گردانیدهاند ، و انبوه مسلمانان در زیر دست بیگانگان میزیند ، دیگر چه معنایی برای «حج» بازمیماند؟!.
✴️ ورجاوندْ بنیاد
(بخش سوم ، بند 15)
جزو دو از چهار
🔸 سررشتهداري بايد مردم را از بيكاري و درماندگي بازدارد
كساني هم ميگويند : «همهي كارها با خرد نتواند بود و بايد به سَهِشها1 نيز ميداني گشاد». بايد پاسخ داد : اينها كه بگفتگو آمده هوس است نه سهش. آنگاه چه هوس و چه سهش بايد پيرو خرد باشد. در زندگاني براي هوسها و سهشها نيز ميداني گشاده ميباشد. ولي چون هوس يا سهش كور است و نيك از بد و سود از زيان نتواند شناخت بايد رشتهي آنها در دست خرد باشد. ما اگر سهشها را آزاد گزاريم بايد قانونها را از ميان برداريم. چه بيشتر گناهها و بزهها (اگر نگوييم همهي آنها) هودهي2 هوسها و سهشها باشد.
به هر حال چه افسانهنويسي و چه چامهسرايي و چه مانندهي اينها را كار يا پيشه نتوان گرفت. از ديدهي داوري خرد به ساختن بازيچه براي كودكان و اينگونه كارها ارج توان گزاشت و بافسانهنويسي و چامهسرايي و مانندهي اينها نتوان گزاشت.
سررشتهداري بايد به مستمندان3 نگهداري كند و از گدايي به هر بهانهاي باشد جلو گيرد. از مفتخوري چه بدستاويز پيشوايي و راهنمايي و چه به هر دستاويز ديگري جلو گيرد. ببازارها و كارخانهها نگهبانان گمارد و از فزونجويي بدستياري سرمايه يا ماشين جلو گيرد. براي كالاها بها هَكانيده4 از گرانفروشي بسيجندگان و بازارگانان جلو گيرد.
بايد از پزشك و آموزگار گرفته تا هيزمشكن و چاهكن (و همچنان كارمندان ادارهها) براي مزدهاشان دادگرانه اندازه هكاند. ارزش هر كاري از روي سوديست كه بزندگاني تودهاي ميرساند و نيازي كه بآن هست. همچنان بايد رنجي كه در راه انجام آن كشيده شده بديده گرفت.
يكي از نافهميها كه امروز هست آنست كه كارهايي را كه به رنج تنی بيشتر نيازمند است ـ همچون هيزمشكني و چاهكني و خشتزني و مانند اينها ـ خوارتر ميگيرند و مزد كمتر ميپردازند. ولي از ديدهي آميغپژوهي5 اينها خوار نيست و مزد آنها را نيز دادگرانه بايد هكانيد : مثلاً يك هيزمشكن كه با دست و تبر كار ميكند در يك روز بيش از پانصد و ششصد كيلو هيزم نشكند. پس بايد ديد يك خاندان كه شمارهي باشندگانش6 فزون از اندازه نيست روزانه چند ميخواهد تا ميانهروانه زندگي كند ، بآن اَند7 مزد هكانيد.
1: احساسات
2: نتیجهی
3: مستحقان
4: تعیین کرده
5: حقیقتجویی
6: ساکنانش ، حاضرانش
7: مقدار ، مبلغ
(بخش سوم ، بند 15)
جزو دو از چهار
🔸 سررشتهداري بايد مردم را از بيكاري و درماندگي بازدارد
كساني هم ميگويند : «همهي كارها با خرد نتواند بود و بايد به سَهِشها1 نيز ميداني گشاد». بايد پاسخ داد : اينها كه بگفتگو آمده هوس است نه سهش. آنگاه چه هوس و چه سهش بايد پيرو خرد باشد. در زندگاني براي هوسها و سهشها نيز ميداني گشاده ميباشد. ولي چون هوس يا سهش كور است و نيك از بد و سود از زيان نتواند شناخت بايد رشتهي آنها در دست خرد باشد. ما اگر سهشها را آزاد گزاريم بايد قانونها را از ميان برداريم. چه بيشتر گناهها و بزهها (اگر نگوييم همهي آنها) هودهي2 هوسها و سهشها باشد.
به هر حال چه افسانهنويسي و چه چامهسرايي و چه مانندهي اينها را كار يا پيشه نتوان گرفت. از ديدهي داوري خرد به ساختن بازيچه براي كودكان و اينگونه كارها ارج توان گزاشت و بافسانهنويسي و چامهسرايي و مانندهي اينها نتوان گزاشت.
سررشتهداري بايد به مستمندان3 نگهداري كند و از گدايي به هر بهانهاي باشد جلو گيرد. از مفتخوري چه بدستاويز پيشوايي و راهنمايي و چه به هر دستاويز ديگري جلو گيرد. ببازارها و كارخانهها نگهبانان گمارد و از فزونجويي بدستياري سرمايه يا ماشين جلو گيرد. براي كالاها بها هَكانيده4 از گرانفروشي بسيجندگان و بازارگانان جلو گيرد.
بايد از پزشك و آموزگار گرفته تا هيزمشكن و چاهكن (و همچنان كارمندان ادارهها) براي مزدهاشان دادگرانه اندازه هكاند. ارزش هر كاري از روي سوديست كه بزندگاني تودهاي ميرساند و نيازي كه بآن هست. همچنان بايد رنجي كه در راه انجام آن كشيده شده بديده گرفت.
يكي از نافهميها كه امروز هست آنست كه كارهايي را كه به رنج تنی بيشتر نيازمند است ـ همچون هيزمشكني و چاهكني و خشتزني و مانند اينها ـ خوارتر ميگيرند و مزد كمتر ميپردازند. ولي از ديدهي آميغپژوهي5 اينها خوار نيست و مزد آنها را نيز دادگرانه بايد هكانيد : مثلاً يك هيزمشكن كه با دست و تبر كار ميكند در يك روز بيش از پانصد و ششصد كيلو هيزم نشكند. پس بايد ديد يك خاندان كه شمارهي باشندگانش6 فزون از اندازه نيست روزانه چند ميخواهد تا ميانهروانه زندگي كند ، بآن اَند7 مزد هكانيد.
1: احساسات
2: نتیجهی
3: مستحقان
4: تعیین کرده
5: حقیقتجویی
6: ساکنانش ، حاضرانش
7: مقدار ، مبلغ
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
5) لوساندير ـ تکهی 11
🔸 لوساندير زبانش نيز در گفتگو برنده بود و بكسانى كه باو پيكار آغاز مىنمود پاسخهاى تند مىداد. مثلاً مردم آرگوس با لاكيدومونيان بر سر خاكهاى سرحدى گفتگو داشتند و با آنكه دليلهاى روشنتر براى دعوى خود مىآوردند لوساندير دست به شمشير برده چنين میگفت : «دليلهاى روشن را كسى دربارهی دعوى خود آورده كه شمشير داشته باشد.» بمردى از ميگارا كه در گفتگوى خود با او گستاخى مىنمود چنين گفت : «دوست من! اين زبان بايد از شهر آمده باشد.» بويوتيان كه رفتار دورويه داشتند او چون خواست از زمين ايشان بگذرد چنين پرسيد : «آيا نيزهها را بلند داشته از سرزمين شما بگذريم يا سرهاى آنها را پايين برگردانيم؟» چون مردم كونثيس سركشى نمودند و او لشكر باينجا آورده و تا ديوارهاى شهر نزديك رفت ديد لاكيدومونيان در هجوم بديوارها ايستادگى مىنمايند و در اين ميان چون يك خرگوشى از ديوار به خندق مىجهد لوساندير خرگوش را نشان داد و گفت : «دشمنى كه از تنبلى خرگوش بر روى ديوارشان خوابيده شما از ايشان مىترسيد؟»
چون پادشاه آگيس بمرد ازو يك برادرى بنام آگيسيلاوس1 بازماند و لئونتوخيديس2 پسر او گمان كرده مىشد. لوساندير هوادارى از آگيسيلاوس كرده او را واداشت كه طلب پادشاهى كند و چنين مىگفت كه پسر راستين هرکوليس اوست. لئونتوخيديس اين شك دربارهی او مىرفت كه پسر الكبياديس باشد زيرا در هنگامى كه او در اسپارت پناهندهی لاكيدومونيان بود در نهان آشنايى با تيمايا3 زن آگيس پادشاه يافته بود. گفتهاند : آگيس ماهها را شمرده4 چنين دريافت كه وى پسر او نيست و اينبود كه او را نمىنواخت و پسر خود نمىخواند. ولى چون در بيماريش به هيرايا5 آورده شد اينزمان او را به پسرى خود پذيرفت و اين يا به جهت خواهش و لابهی خود آن پسر يا در نتيجهی خواهش دوستان وى بود. بهرحال در نزد گروه انبوهى اقرار به پسرى او كرده و از آنان خواستار گرديد كه باين اعتراف شهادت در نزد لاكيدومونيان بدهند و اين بگفته بمرد. آن كسان گواهى خود را بسود لئونتوخيديس بگزاردند و آگيسيلاوس اگرچه از يك سوى خود او نيكنامى فراوان داشت پشتيبانى لوساندير مايهی ديگرى بر پيشرفت كار او بود ، ليكن از سوى ديگر ديوپثيس6 كه مردى آزموده در كار وحى خدايان بود ، وحيى از خدايان مدعى شده چنين مىگفت كه آگيسيلاوس كه مردى لنگ مىباشد خدايان پادشاهى او را نمىپسندند. ليكن لوساندير سخن او را رد كرده مىگفت : ديوپثيس در وحى تغييرى داده زيرا هرگز خدايان بددل نخواهند بود كه يك لنگى بر لاكيدومونيان پادشاهى كند ولى اگر كسانى كه تبار درستى ندارند بر پسران هركوليس فرمانروا باشند هرآينه خود فرمانروايى لنگ و بىپا خواهد گرديد. با اين سخن دلنشين و با نيرويى كه داشت سرانجام پادشاهى را ازآن آگيسيلاوس گردانيده قصد خود را پيش برد.
پس از آن بيدرنگ آگيسيلاوس را واداشت كه سپاهى براى فرستادن به آسيا بيارايد و باو پندها مىدادند كه اگر لشكر بر آسيا ببرد بر ايرانيان دست يافته و پادشاهى آنان را برانداخته شهرت و نام بىاندازهاى درست خواهد كرد. نيز او نامهها بدوستان خود در آسيا نوشته آنان را واداشت كه آگيسيلاوس را براى خود سردار خواهش كنند تا زيردست او با آسياييان جنگ نمايند و آنان اين پيشنهاد را پذيرفته نماينده به اسپارت فرستادند و آگيسيلاوس را براى خود سردار خواستند. اين خود نيكى ديگرى از لوساندير دربارهی آگيسيلاوس بود كه كمتر از نيكى نخستين ارج نداشت. ولى پادشاهان با خودخواهى و گردنفرازى كه در نهاد خود دارند و بايستى هم داشته باشند اين برنمىتابند كه كسانى در شهرت و نيكى همپايهی ايشان باشند و اينست كه از نيكيهاى اين كسان هم چشم پوشيده حسودانه آنان را برمىاندازند.
1ـ سرگذشت او خواهد آمد
2ـ Leontychides
3ـ Timaea
4ـ این پسر را نشبت به الکبیادیس میدادند چنانچه در پیش گفتیم که نسبت رابطهی میانهی او با زن آگیس داده میشد.
5ـ Heraea
6ـ Diopithes
5) لوساندير ـ تکهی 11
🔸 لوساندير زبانش نيز در گفتگو برنده بود و بكسانى كه باو پيكار آغاز مىنمود پاسخهاى تند مىداد. مثلاً مردم آرگوس با لاكيدومونيان بر سر خاكهاى سرحدى گفتگو داشتند و با آنكه دليلهاى روشنتر براى دعوى خود مىآوردند لوساندير دست به شمشير برده چنين میگفت : «دليلهاى روشن را كسى دربارهی دعوى خود آورده كه شمشير داشته باشد.» بمردى از ميگارا كه در گفتگوى خود با او گستاخى مىنمود چنين گفت : «دوست من! اين زبان بايد از شهر آمده باشد.» بويوتيان كه رفتار دورويه داشتند او چون خواست از زمين ايشان بگذرد چنين پرسيد : «آيا نيزهها را بلند داشته از سرزمين شما بگذريم يا سرهاى آنها را پايين برگردانيم؟» چون مردم كونثيس سركشى نمودند و او لشكر باينجا آورده و تا ديوارهاى شهر نزديك رفت ديد لاكيدومونيان در هجوم بديوارها ايستادگى مىنمايند و در اين ميان چون يك خرگوشى از ديوار به خندق مىجهد لوساندير خرگوش را نشان داد و گفت : «دشمنى كه از تنبلى خرگوش بر روى ديوارشان خوابيده شما از ايشان مىترسيد؟»
چون پادشاه آگيس بمرد ازو يك برادرى بنام آگيسيلاوس1 بازماند و لئونتوخيديس2 پسر او گمان كرده مىشد. لوساندير هوادارى از آگيسيلاوس كرده او را واداشت كه طلب پادشاهى كند و چنين مىگفت كه پسر راستين هرکوليس اوست. لئونتوخيديس اين شك دربارهی او مىرفت كه پسر الكبياديس باشد زيرا در هنگامى كه او در اسپارت پناهندهی لاكيدومونيان بود در نهان آشنايى با تيمايا3 زن آگيس پادشاه يافته بود. گفتهاند : آگيس ماهها را شمرده4 چنين دريافت كه وى پسر او نيست و اينبود كه او را نمىنواخت و پسر خود نمىخواند. ولى چون در بيماريش به هيرايا5 آورده شد اينزمان او را به پسرى خود پذيرفت و اين يا به جهت خواهش و لابهی خود آن پسر يا در نتيجهی خواهش دوستان وى بود. بهرحال در نزد گروه انبوهى اقرار به پسرى او كرده و از آنان خواستار گرديد كه باين اعتراف شهادت در نزد لاكيدومونيان بدهند و اين بگفته بمرد. آن كسان گواهى خود را بسود لئونتوخيديس بگزاردند و آگيسيلاوس اگرچه از يك سوى خود او نيكنامى فراوان داشت پشتيبانى لوساندير مايهی ديگرى بر پيشرفت كار او بود ، ليكن از سوى ديگر ديوپثيس6 كه مردى آزموده در كار وحى خدايان بود ، وحيى از خدايان مدعى شده چنين مىگفت كه آگيسيلاوس كه مردى لنگ مىباشد خدايان پادشاهى او را نمىپسندند. ليكن لوساندير سخن او را رد كرده مىگفت : ديوپثيس در وحى تغييرى داده زيرا هرگز خدايان بددل نخواهند بود كه يك لنگى بر لاكيدومونيان پادشاهى كند ولى اگر كسانى كه تبار درستى ندارند بر پسران هركوليس فرمانروا باشند هرآينه خود فرمانروايى لنگ و بىپا خواهد گرديد. با اين سخن دلنشين و با نيرويى كه داشت سرانجام پادشاهى را ازآن آگيسيلاوس گردانيده قصد خود را پيش برد.
پس از آن بيدرنگ آگيسيلاوس را واداشت كه سپاهى براى فرستادن به آسيا بيارايد و باو پندها مىدادند كه اگر لشكر بر آسيا ببرد بر ايرانيان دست يافته و پادشاهى آنان را برانداخته شهرت و نام بىاندازهاى درست خواهد كرد. نيز او نامهها بدوستان خود در آسيا نوشته آنان را واداشت كه آگيسيلاوس را براى خود سردار خواهش كنند تا زيردست او با آسياييان جنگ نمايند و آنان اين پيشنهاد را پذيرفته نماينده به اسپارت فرستادند و آگيسيلاوس را براى خود سردار خواستند. اين خود نيكى ديگرى از لوساندير دربارهی آگيسيلاوس بود كه كمتر از نيكى نخستين ارج نداشت. ولى پادشاهان با خودخواهى و گردنفرازى كه در نهاد خود دارند و بايستى هم داشته باشند اين برنمىتابند كه كسانى در شهرت و نيكى همپايهی ايشان باشند و اينست كه از نيكيهاى اين كسان هم چشم پوشيده حسودانه آنان را برمىاندازند.
1ـ سرگذشت او خواهد آمد
2ـ Leontychides
3ـ Timaea
4ـ این پسر را نشبت به الکبیادیس میدادند چنانچه در پیش گفتیم که نسبت رابطهی میانهی او با زن آگیس داده میشد.
5ـ Heraea
6ـ Diopithes
beMakke miravid 2.pdf
130.5 KB
🔶 به مکه میروید؟!..
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔸حکومت ملایان با همهی لافهایی که میزند تاکنون گردن به همهی ستمهای آنان [شیخهای عربستان] گزارده و برای آنکه راه حج باز بماند تا دکان ملایان از رواج نیفتد به هر خواری در برابر عربستانیها تن درداده.
🔸 از حج بیکبار دست شستن ، از «حاجی» نامیدن و نامیده شدن پرهیز کردن ، این نیز گام دوم نافرمانی مدنی تواند بود. یک توده اگر میخواهد کارهای بزرگی کند از این گامهای آسان و ساده تواند آغازد.
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔸حکومت ملایان با همهی لافهایی که میزند تاکنون گردن به همهی ستمهای آنان [شیخهای عربستان] گزارده و برای آنکه راه حج باز بماند تا دکان ملایان از رواج نیفتد به هر خواری در برابر عربستانیها تن درداده.
🔸 از حج بیکبار دست شستن ، از «حاجی» نامیدن و نامیده شدن پرهیز کردن ، این نیز گام دوم نافرمانی مدنی تواند بود. یک توده اگر میخواهد کارهای بزرگی کند از این گامهای آسان و ساده تواند آغازد.
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست پنجم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مينمايند؟
تکهی 2
🔸 يك دستهي ديگر از ستايندگان شاعران تذكرهنويسان ميباشند. آنان از خود شاعران بودهاند. من نميشناسم كسي را كه تذكره نوشته و خود شاعر نبوده. هرچه هست اينان نيز بآن نافهمي دچار بوده خود شعر را خواستي ميشناختهاند. سخنسرايي را هنري ميشماردهاند اگر چه بيهوده و بياوه باشد. اينست شاعران را با چنين لقبهايي ستودهاند : «استاد سخن ، شهريار اقليم سخن ، سخنسنج بزرگ ، سرآمد گويندگان ، پيشرو سخنوران ...» اينها از گذشتگان بودهاند. در زمان ما نيز ستايندگان شاعران بچند دستهاند كه ميبايد هر كدام را جداگانه ياد كنم :
يك دسته شرقشناسان اروپايند كه در ستايش شعر كتابها مينويسند و ديوانهاي شاعران را بچاپ ميرسانند و ميتوان گفت زيان آنها بيش از ديگران بوده است.
دربارهي شرقشناسان بگفتگوي بسياري نياز هست و من در اينجا فرصت كم ميدارم. پيداست كه شرقشناسي نتيجهي چشم دوختن دولتهاي اروپايي بكشورهاي شرقي بوده. چون خواستهاند شرقيان را زيردست گردانند ، خواستهاند كردار و رفتارشان از روي بينش باشد و نياز ديدهاند كه كيشها و زبانهاي تودههاي شرقي را بشناسند ، از تاريخهاي ايشان آگاه باشند ، خويها و خيمهاشان بدانند. شرقشناسي از اينجا پديد آمده و خود دستگاهي گرديده كه هم سودها و هم زيانها (براي شرقيان) از آن برخاسته. زيرا از يكسو از جستجوهايي كه دربارهی زبان و تاريخ و مانند اينها كردهاند دانستنيهاي بسيار ارجداري را بدست آوردهاند كه شرقيان از آنها بهره ميجويند. از يكسو بسياري از آنان از آگاهي و دانش خود سود جسته بفريفتن شرقيان و گمراه گردانيدن آنان كوشيدهاند.
بسياري از آنان رختهاي خود را ديگر گردانيده و خود را بدروغ مسلمان نشان داده خواستهاند از هر راهي كه توانند كار خود را پيش برند. مثلاً ليارد با رخت لري ماهها درميان بختياريان زيسته ، ويمبري با رخت ملايي سفر بخارا و خيوه كرده. براون با رخت ايراني يك سال در ايران زيسته ، گوستاو لوبون با رخت عربي درميان عربها زيسته.
من نميتوانم از دلهاي شرقشناسان آگهي دهم و بگويم فلان نيكخواه و بهمان بدخواه ميبوده ، و بهتر ميدانم كه از كارهاي آنان سخن رانم. در دلهاي آنان هرچه ميبوده باشد. برخي از آنان بما سودمند افتاده و برخي زيانمند.
مثلاً ماركوارت و نولدكه از شرقشناسان بسيار دانشمند ميبودند ، من از كتابها و نوشتههاي آنان جز سود نميشناسم. در تاريخ و زبانشناسي نادانستههاي بسياري را دانسته گردانيدهاند.
ولي گوستاو لوبون ، كتابي كه بنام «تمدن اسلامي» نوشته هرآينه زيانمند بوده. اين مرد ستايشهاي پرگزافه از عرب مينويسد و در همان حال از تركها كه فرمانروايان جهان عرب ميبودند نكوهش دريغ نميدارد. پيداست كه خواستش جز پديد آوردن دشمني درميان عرب و ترك نميبوده. از باردهي خاك سوريا ، از كوشندگي مردم آنجا ، ستايش بسيار كرده ميگويد : اگر اينجا در دست يك حكومت دادگر باشد بسيار آباد خواهد شد. خواستش از حكومت دادگر ، حكومت فرانسه است كه از صد سال باز چشم به سوريا دوخته بود و در پايان جنگ جهانگير گذشته بآرزوي خود رسيد و ما ديديم كه چه دادگري از خود نشان داد.
از شرقشناسان انگليس سخن ميرانم : يكي از آنها سر جون مالكُم بوده كه در زمان فتحعليشاه با دستيار خود ميجر كينير به ايران آمده و چند سال در ايران ماندهاند و يك رشته كارهاي سياسي انجام دادهاند. من از اين كارهاي سياسي ايشان آگاهي نيكي نميدارم و در آن باره سخن نميرانم. ولي از كتابي كه مالكُم در تاريخ و كتابي كه كينير در جغرافي نوشته جز خشنودي و خرسندي نتوان نمود.
يكي از شرقشناسان انگليس سِر هنري راولينسون بوده كه يك كار بزرگ تاريخي را براي ما انجام داده ، و آن اينكه نوشتهی بيستون را كه براي ايران سند تاريخي و زبانيِ ارجدار است براي نخست بار ترجمه كرده و در دسترس ما گزارده. در راه خواندن الفباي ميخي پيش از آن رنجها كشيده شده و پيشرفتها رخ داده بود. از اينسو هنوز هم چيزهاي دانسته نشده در آن نوشته بسيار است كه سپس دانسته خواهد شد. با همهي اينها كار سِر هنري راولينسون در زمينهی خود بيمانند و ارجدار بوده. ولي از آنسو ما ميبينيم كساني از همشهريان او ـ از مستر آربري و دكتر اسميث و ديگران ـ كوشش بسيار بكار ميبرند كه بصوفيگري رنگ و روغن زنند و آن را يك چيز پايهدار و ارجمند نشان دهند كه هرآينه بسيار زيانمند است.
نشست پنجم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مينمايند؟
تکهی 2
🔸 يك دستهي ديگر از ستايندگان شاعران تذكرهنويسان ميباشند. آنان از خود شاعران بودهاند. من نميشناسم كسي را كه تذكره نوشته و خود شاعر نبوده. هرچه هست اينان نيز بآن نافهمي دچار بوده خود شعر را خواستي ميشناختهاند. سخنسرايي را هنري ميشماردهاند اگر چه بيهوده و بياوه باشد. اينست شاعران را با چنين لقبهايي ستودهاند : «استاد سخن ، شهريار اقليم سخن ، سخنسنج بزرگ ، سرآمد گويندگان ، پيشرو سخنوران ...» اينها از گذشتگان بودهاند. در زمان ما نيز ستايندگان شاعران بچند دستهاند كه ميبايد هر كدام را جداگانه ياد كنم :
يك دسته شرقشناسان اروپايند كه در ستايش شعر كتابها مينويسند و ديوانهاي شاعران را بچاپ ميرسانند و ميتوان گفت زيان آنها بيش از ديگران بوده است.
دربارهي شرقشناسان بگفتگوي بسياري نياز هست و من در اينجا فرصت كم ميدارم. پيداست كه شرقشناسي نتيجهي چشم دوختن دولتهاي اروپايي بكشورهاي شرقي بوده. چون خواستهاند شرقيان را زيردست گردانند ، خواستهاند كردار و رفتارشان از روي بينش باشد و نياز ديدهاند كه كيشها و زبانهاي تودههاي شرقي را بشناسند ، از تاريخهاي ايشان آگاه باشند ، خويها و خيمهاشان بدانند. شرقشناسي از اينجا پديد آمده و خود دستگاهي گرديده كه هم سودها و هم زيانها (براي شرقيان) از آن برخاسته. زيرا از يكسو از جستجوهايي كه دربارهی زبان و تاريخ و مانند اينها كردهاند دانستنيهاي بسيار ارجداري را بدست آوردهاند كه شرقيان از آنها بهره ميجويند. از يكسو بسياري از آنان از آگاهي و دانش خود سود جسته بفريفتن شرقيان و گمراه گردانيدن آنان كوشيدهاند.
بسياري از آنان رختهاي خود را ديگر گردانيده و خود را بدروغ مسلمان نشان داده خواستهاند از هر راهي كه توانند كار خود را پيش برند. مثلاً ليارد با رخت لري ماهها درميان بختياريان زيسته ، ويمبري با رخت ملايي سفر بخارا و خيوه كرده. براون با رخت ايراني يك سال در ايران زيسته ، گوستاو لوبون با رخت عربي درميان عربها زيسته.
من نميتوانم از دلهاي شرقشناسان آگهي دهم و بگويم فلان نيكخواه و بهمان بدخواه ميبوده ، و بهتر ميدانم كه از كارهاي آنان سخن رانم. در دلهاي آنان هرچه ميبوده باشد. برخي از آنان بما سودمند افتاده و برخي زيانمند.
مثلاً ماركوارت و نولدكه از شرقشناسان بسيار دانشمند ميبودند ، من از كتابها و نوشتههاي آنان جز سود نميشناسم. در تاريخ و زبانشناسي نادانستههاي بسياري را دانسته گردانيدهاند.
ولي گوستاو لوبون ، كتابي كه بنام «تمدن اسلامي» نوشته هرآينه زيانمند بوده. اين مرد ستايشهاي پرگزافه از عرب مينويسد و در همان حال از تركها كه فرمانروايان جهان عرب ميبودند نكوهش دريغ نميدارد. پيداست كه خواستش جز پديد آوردن دشمني درميان عرب و ترك نميبوده. از باردهي خاك سوريا ، از كوشندگي مردم آنجا ، ستايش بسيار كرده ميگويد : اگر اينجا در دست يك حكومت دادگر باشد بسيار آباد خواهد شد. خواستش از حكومت دادگر ، حكومت فرانسه است كه از صد سال باز چشم به سوريا دوخته بود و در پايان جنگ جهانگير گذشته بآرزوي خود رسيد و ما ديديم كه چه دادگري از خود نشان داد.
از شرقشناسان انگليس سخن ميرانم : يكي از آنها سر جون مالكُم بوده كه در زمان فتحعليشاه با دستيار خود ميجر كينير به ايران آمده و چند سال در ايران ماندهاند و يك رشته كارهاي سياسي انجام دادهاند. من از اين كارهاي سياسي ايشان آگاهي نيكي نميدارم و در آن باره سخن نميرانم. ولي از كتابي كه مالكُم در تاريخ و كتابي كه كينير در جغرافي نوشته جز خشنودي و خرسندي نتوان نمود.
يكي از شرقشناسان انگليس سِر هنري راولينسون بوده كه يك كار بزرگ تاريخي را براي ما انجام داده ، و آن اينكه نوشتهی بيستون را كه براي ايران سند تاريخي و زبانيِ ارجدار است براي نخست بار ترجمه كرده و در دسترس ما گزارده. در راه خواندن الفباي ميخي پيش از آن رنجها كشيده شده و پيشرفتها رخ داده بود. از اينسو هنوز هم چيزهاي دانسته نشده در آن نوشته بسيار است كه سپس دانسته خواهد شد. با همهي اينها كار سِر هنري راولينسون در زمينهی خود بيمانند و ارجدار بوده. ولي از آنسو ما ميبينيم كساني از همشهريان او ـ از مستر آربري و دكتر اسميث و ديگران ـ كوشش بسيار بكار ميبرند كه بصوفيگري رنگ و روغن زنند و آن را يك چيز پايهدار و ارجمند نشان دهند كه هرآينه بسيار زيانمند است.
✴️ ورجاوندْ بنیاد
(بخش سوم ، بند 15)
جزو سه از چهار
🔸 سررشتهداري بايد مردم را از بيكاري و درماندگي بازدارد
يكي از دانستنيها آنست كه يك تن را نسزد كه به دو كار فَهلَد1. مثلاً پزشكي هم از پيشهي خود مزد گيرد و هم سرمايه گزارده از همبازان2 فلان كارخانه يا فلان بازارگاني باشد. چنين كاري نسزاست3. يك پزشك بايد بكار دانشي خود فهلد و از كار سرمايهاي بازايستد. يك پزشك اگر از دانش و كوشش خود سود بسيار بتوده رسانيده مزد بسيار گرفته در راه خوشيها بكار برد و بيشتر از ديگران بهره از خوشيها جويد : خانهاش آراستهتر و ميز شام و ناهارش بهتر و رختهايش پسنديدهتر باشد. بگردش بيشتر رود. موسيقي بيشتر نيوشد. اينها زياني نخواهد داشت. زيان از آنست كه از پول نيز بسودجويي برخيزد و سامان را بهم زند.
يك كار بزرگ سررشتهداري كه بايد بآن ارج گزارد آنست كه نياز توده را بديده گيرد كه از كالاها كدام بيشتر و كدام كمتر بايد بود ، و از كِشتها كدام يك بهتر ميباشد و كدام يك در كجا بايد بود و در اين باره به بسيجندگان4 كالاها و فروشندگان آنها كه بازارگانانند راه نمايد و دستور دهد. براي اين كار مردان نيكخواه و بافهمي بايد كه گمارده شوند.
كالاهاي هر سرزميني نخست بَهر برخورداري باشندگان آنجاست. نخست بايد برخورداري آنان بديده گرفته شود و اگر فزون ماند بديگر جاها فرستاده گردد. اين نسزاست كه بازارگانان بيباك و بيپروا كالاها را از اينجا بآنجا كشانند.
با كشورهاي بيگانه نيز همين رفتار را بايد داشت : آنچه هست و نياز نيست بآنها فرستاد و آنچه نيست و نياز هست از آنها خواست.
بهتر آنست كه هر كشوري تا تواند نياز خود را بكشورهاي ديگر كمتر گرداند تا اگر آشوبي در آن كشورها رخ داد و يا شُوند ديگري درميان بود بسختي نيفتد.
1: مشغول شود
2: شرکاء
3: مشروع نیست
4: تولید کنندگان
(بخش سوم ، بند 15)
جزو سه از چهار
🔸 سررشتهداري بايد مردم را از بيكاري و درماندگي بازدارد
يكي از دانستنيها آنست كه يك تن را نسزد كه به دو كار فَهلَد1. مثلاً پزشكي هم از پيشهي خود مزد گيرد و هم سرمايه گزارده از همبازان2 فلان كارخانه يا فلان بازارگاني باشد. چنين كاري نسزاست3. يك پزشك بايد بكار دانشي خود فهلد و از كار سرمايهاي بازايستد. يك پزشك اگر از دانش و كوشش خود سود بسيار بتوده رسانيده مزد بسيار گرفته در راه خوشيها بكار برد و بيشتر از ديگران بهره از خوشيها جويد : خانهاش آراستهتر و ميز شام و ناهارش بهتر و رختهايش پسنديدهتر باشد. بگردش بيشتر رود. موسيقي بيشتر نيوشد. اينها زياني نخواهد داشت. زيان از آنست كه از پول نيز بسودجويي برخيزد و سامان را بهم زند.
يك كار بزرگ سررشتهداري كه بايد بآن ارج گزارد آنست كه نياز توده را بديده گيرد كه از كالاها كدام بيشتر و كدام كمتر بايد بود ، و از كِشتها كدام يك بهتر ميباشد و كدام يك در كجا بايد بود و در اين باره به بسيجندگان4 كالاها و فروشندگان آنها كه بازارگانانند راه نمايد و دستور دهد. براي اين كار مردان نيكخواه و بافهمي بايد كه گمارده شوند.
كالاهاي هر سرزميني نخست بَهر برخورداري باشندگان آنجاست. نخست بايد برخورداري آنان بديده گرفته شود و اگر فزون ماند بديگر جاها فرستاده گردد. اين نسزاست كه بازارگانان بيباك و بيپروا كالاها را از اينجا بآنجا كشانند.
با كشورهاي بيگانه نيز همين رفتار را بايد داشت : آنچه هست و نياز نيست بآنها فرستاد و آنچه نيست و نياز هست از آنها خواست.
بهتر آنست كه هر كشوري تا تواند نياز خود را بكشورهاي ديگر كمتر گرداند تا اگر آشوبي در آن كشورها رخ داد و يا شُوند ديگري درميان بود بسختي نيفتد.
1: مشغول شود
2: شرکاء
3: مشروع نیست
4: تولید کنندگان