✴️ آموزگار مردم کیها هستند؟!.
یکی از خوانندگان ما در یادداشتی چنین نوشته :
در بیمارستان ، برخی از بیماران که در «اغما» (کُما) هستند ، آخوند بالا سر بیمارشان میآورند تا دعا بخواند. تکه پارچههای سبزی بدست و پا و گردنش میبندند. دعایی را لای پارچهی سبزی گزاشته به دستش میبندند. یک پارچهی سبز بزرگی میآورند روی تنش تکان میدهند. میپرسم : این چیست؟! میگویند : «این سفرهی صلوات است! یک عده دور آن جمع شده صلوات فرستاده به این پارچه فوت دادهاند! این صلواتها را روی سرش میریزیم شفا بگیرد!». این کارها هنوز نتیجهای نداده ، میبینیم روز دیگر یک بطری آب گلآلود بنام «آب تربت کربلا» میآورند و میریزند روی دست و پایش! به نظرتان مسخره نیست؟!!
این خواننده سپس نوشته : «من با مردم این شهر غریبم! خیلی خرافاتیاند!».
🔸میگوییم : اینها همه نادانی است. همه از آنست که آیین جهان را نمیدانند. در جهان هر کاری علتی دارد که باید جست و یافت و از آن راه بچارهاش کوشید. دربارهی بیماریها و ناخوشیها نیز هزاران سال کوششها شده که علت آنها را بشناسند. مثلاً کوششهای ورجاوندی که لویی پاستور کرد و به آن انجامید که دانسته شد عامل بسیاری از بیماریها میکروبهاست ، این راه را پیش روی آدمیان گشاد که با نابودی یا دور نگاه داشتن میکروبها بچارهی بیماریها کوشند.
اکنون ما با پلشتروبی و گندزدایی(ضدعفونی کردن) و اینگونه کارها جلو بسیاری از بیماریهایی که تا یک سدهي پیش کشتار میکرد گرفتهایم. آنچه دانسته شده اینست که دعا و تربت کربلا و پارچهی سبز در کار درمانِ ناخوشی و بیماری هیچکاره میباشد.
این یک حقیقتی است که مردم باید همراه صدها حقیقت دیگر از آیین جهان و زندگانی بدانند. دین که نامش پیاپی بر زبانهاست به این حقایق گفته میشود. دین شناخت آیین جهان و زندگانیست. نه آنچه ایشان میدانند و بدان کار میبندند ، همچون امید بستن به دعا و صلوات و پارچهی سبز و تربت کربلا.
مردم دین اینگونه پندارها را میدانند. یک تکه پارچهای که رنگرز به هر رنگی میتواند درآورد ، ایشان سبز آن را دارای معجزاتی میشمارند. یک مشت کمتر یا بیشتر از خاکی را که مانند هر خاک دیگری میباشد تربت نام داده ازو کارهای بیرون آیین (خارقالعاده) چشم دارند. دعایی به این مضمون که «ما بندگان توایم ای خدا ، به این آفریدهات ببخشای و بهبودش بده» ، ولی چون به عربی خوانده میشود آن را مایهی نتوانستنی (معجزه) میشمارند. اینها جز آنکه دین نیست گستاخی با خدا نیز هست. اینها ندانستهاند که خدا با همهی تواناییاش برای این جهان آیینی گزاشته و کاری بیرون آن آیین رخ نمیدهد. چنانکه نشدنی است آب رو به بالا رود ، خروس تخم کند ، خورشید از غرب برآید ، همچنان نشدنیست که دعا بیماری را درمان کند.
اینها خدا را پادشاه خودکامهای همچون ناصرالدین شاه و محمدعلیشاه میپندارند که با التماس و دعا بتوان او را از سر خشم بازگردانید و ببخشایش واداشت. یا مدیر سختگیر ادارهای که در کارش پایبند سامانهاییست و میپندارند که اگر پافشاری بسیار و مظلومنماییها کنند و میانجی بتراشند ، باشد که یکی از خویشان اینان را بیرون از آییننامهی استخدامی بکار گمارد. اینهاست که میگوییم نه تنها دینداری نیست گستاخی با خدا نیز هست. ستیزهرویی با دانشها هم هست. بیارج گردانیدن کوششهای دانشمندان نیز هست.
ولی این سخن اگر به این حال رها شود ناانجامست. زیرا با آنکه گفتیم اینها همه نادانیست. همه نافهمیست. همه بیدینیست. لیکن توان پرسید : این توده را چه کسانی به این حال درآوردهاند؟!. کیها آموزگار اینها بودهاند؟!. از کی میبایست آیین جهان و زندگانی را بیاموزند؟!
همهی کوشش ما هم همینست که این نادانیها و نافهمیها از میان برخیزد. ولی نخست باید معنی درست دین دانسته شود تا آخوند بیدینی که مردمان را گمراه میگرداند ، بدآموزیهایش کارگر نیفتد. در همان حال که دلمان به مردم میسوزد و به حالشان بخشایش میآوریم ، ناچاریم ایشان را بنکوهیم تا دست از پندارها بردارند و براه آیند.
🔸چارهای جز کوشش و ایستادگی نیست.
یکی از خوانندگان ما در یادداشتی چنین نوشته :
در بیمارستان ، برخی از بیماران که در «اغما» (کُما) هستند ، آخوند بالا سر بیمارشان میآورند تا دعا بخواند. تکه پارچههای سبزی بدست و پا و گردنش میبندند. دعایی را لای پارچهی سبزی گزاشته به دستش میبندند. یک پارچهی سبز بزرگی میآورند روی تنش تکان میدهند. میپرسم : این چیست؟! میگویند : «این سفرهی صلوات است! یک عده دور آن جمع شده صلوات فرستاده به این پارچه فوت دادهاند! این صلواتها را روی سرش میریزیم شفا بگیرد!». این کارها هنوز نتیجهای نداده ، میبینیم روز دیگر یک بطری آب گلآلود بنام «آب تربت کربلا» میآورند و میریزند روی دست و پایش! به نظرتان مسخره نیست؟!!
این خواننده سپس نوشته : «من با مردم این شهر غریبم! خیلی خرافاتیاند!».
🔸میگوییم : اینها همه نادانی است. همه از آنست که آیین جهان را نمیدانند. در جهان هر کاری علتی دارد که باید جست و یافت و از آن راه بچارهاش کوشید. دربارهی بیماریها و ناخوشیها نیز هزاران سال کوششها شده که علت آنها را بشناسند. مثلاً کوششهای ورجاوندی که لویی پاستور کرد و به آن انجامید که دانسته شد عامل بسیاری از بیماریها میکروبهاست ، این راه را پیش روی آدمیان گشاد که با نابودی یا دور نگاه داشتن میکروبها بچارهی بیماریها کوشند.
اکنون ما با پلشتروبی و گندزدایی(ضدعفونی کردن) و اینگونه کارها جلو بسیاری از بیماریهایی که تا یک سدهي پیش کشتار میکرد گرفتهایم. آنچه دانسته شده اینست که دعا و تربت کربلا و پارچهی سبز در کار درمانِ ناخوشی و بیماری هیچکاره میباشد.
این یک حقیقتی است که مردم باید همراه صدها حقیقت دیگر از آیین جهان و زندگانی بدانند. دین که نامش پیاپی بر زبانهاست به این حقایق گفته میشود. دین شناخت آیین جهان و زندگانیست. نه آنچه ایشان میدانند و بدان کار میبندند ، همچون امید بستن به دعا و صلوات و پارچهی سبز و تربت کربلا.
مردم دین اینگونه پندارها را میدانند. یک تکه پارچهای که رنگرز به هر رنگی میتواند درآورد ، ایشان سبز آن را دارای معجزاتی میشمارند. یک مشت کمتر یا بیشتر از خاکی را که مانند هر خاک دیگری میباشد تربت نام داده ازو کارهای بیرون آیین (خارقالعاده) چشم دارند. دعایی به این مضمون که «ما بندگان توایم ای خدا ، به این آفریدهات ببخشای و بهبودش بده» ، ولی چون به عربی خوانده میشود آن را مایهی نتوانستنی (معجزه) میشمارند. اینها جز آنکه دین نیست گستاخی با خدا نیز هست. اینها ندانستهاند که خدا با همهی تواناییاش برای این جهان آیینی گزاشته و کاری بیرون آن آیین رخ نمیدهد. چنانکه نشدنی است آب رو به بالا رود ، خروس تخم کند ، خورشید از غرب برآید ، همچنان نشدنیست که دعا بیماری را درمان کند.
اینها خدا را پادشاه خودکامهای همچون ناصرالدین شاه و محمدعلیشاه میپندارند که با التماس و دعا بتوان او را از سر خشم بازگردانید و ببخشایش واداشت. یا مدیر سختگیر ادارهای که در کارش پایبند سامانهاییست و میپندارند که اگر پافشاری بسیار و مظلومنماییها کنند و میانجی بتراشند ، باشد که یکی از خویشان اینان را بیرون از آییننامهی استخدامی بکار گمارد. اینهاست که میگوییم نه تنها دینداری نیست گستاخی با خدا نیز هست. ستیزهرویی با دانشها هم هست. بیارج گردانیدن کوششهای دانشمندان نیز هست.
ولی این سخن اگر به این حال رها شود ناانجامست. زیرا با آنکه گفتیم اینها همه نادانیست. همه نافهمیست. همه بیدینیست. لیکن توان پرسید : این توده را چه کسانی به این حال درآوردهاند؟!. کیها آموزگار اینها بودهاند؟!. از کی میبایست آیین جهان و زندگانی را بیاموزند؟!
همهی کوشش ما هم همینست که این نادانیها و نافهمیها از میان برخیزد. ولی نخست باید معنی درست دین دانسته شود تا آخوند بیدینی که مردمان را گمراه میگرداند ، بدآموزیهایش کارگر نیفتد. در همان حال که دلمان به مردم میسوزد و به حالشان بخشایش میآوریم ، ناچاریم ایشان را بنکوهیم تا دست از پندارها بردارند و براه آیند.
🔸چارهای جز کوشش و ایستادگی نیست.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ـ تکهی 8
🔸 اما داستانى كه كتسياس سروده و ما آن را كوتاهتر گردانيده از بسيارى از تفصيلهايش چشم مىپوشيم بدينسان مىباشد : كوروش پس از كشته شدن آرتاگرسيس آهنگ پادشاه كرد چنانكه پادشاه نيز آهنگ او كرده بود و هيچ سخنى با هم نگفتند. نخست آريايوس1 يكى از همراهان كوروش كه در پيش رو بود زوبين حوالهی پادشاه كرد ولى زخمى نرسانيد. سپس پادشاه نيزه حوالهی كوروش كرد كه از او رد شده ساتيفرنيس2 نامى از بزرگان كه هوادار سخت كوروش بود زخمی ساخته نابود نمود. این هنگام کوروش نیز نيزهی خود را بسوى ارتخشثر راست كرده سخت بسينهی او زد چنانكه از زور آن ضربت از اسب درغلتيد. كسانى كه پيرامون ارتخشثر بودند روى بگريز آوردند و نابسامانى سختى رویداد. ارتخشثر برخاسته با چند تنى كه بر سر او مانده بودند و يكى از ايشان خود كتسياس بود راه پشتهی كوچكى را در آن نزديكى پيش گرفت و خود را بآنجا رسانيده اندكى بياسود. اما كوروش كه بميان انبوهى از دشمنان افتاده بود اسب او سركشى نموده مسافت بسيارى او را راه برد و چون اين هنگام تاريكى فرامىرسيد دشمنان بسختى مىتوانستند او را بشناسند. هم كسان خود او بسختى مىتوانستند او را بشناسند. بهرحال كوروش سرمست فيروزى با دلى پراميد و سرى پرغرور از ميان دشمنان مىگذشت و با زبان پارسى پياپى داد مىزد : «راه را باز كنيد اى پليدان راه را باز كنيد!» مردم راه باز كرده خود را بپاهاى او مىانداختند. لیکن تاج در اين ميان از سر او دور شد. جوانى از ايرانيان بنام مثرادات (مهرداد) كه از آن نزديكى مىگذشت او را ناشناخته نيزهاى بر گيجگاه نزديك چشم او زد و ناگهان خون جهيدن گرفته چندان فروريخت كه كوروش از خود رفته بيهوش بر زمين افتاد و اسب او دررفته همچنان مىدويد و زينتابزار خونآلود او كه فرومىريخت همراهان مثرادات برمىداشتند. پس از ديرى كه كوروش اندكى بخود آمد چند تن از خواجهسرايانش كه او را دريافته بر سرش گرد آمده بودند همىخواستند كه او را سوار اسب ديگرى گردانند. كوروش ياراى اسب سوارى نداشت و خواست پياده راه پيمايد و بيارى خواجهسرايان آهنگ رفتار كرد. در اين حال كه با سرى گيج باينسو و آنسو مىپيچيد و هوش درستى نداشت باز بفيروزى خود اميدوار بود و از اينسوى و آنسوى گريختگان را مىديد كه نام كوروش را با پادشاهى توأم مىسازند و از براى خود بخشايش و آمرزش آرزو مىكنند. قضا را در اين ميان بیسر و پايانى از مردم بينواى كاانوس3 كه براى انجام كارهاى پستى از دنبالهگيرى چادرها و مانند اينها همراه لشكر پادشاه بودند باين دستهی پرستاران كوروش برخوردند و آنان را از كسان خود پنداشته بايشان پيوستند. ولى اندكى راه نرفته از جامهی آنان دشمن بودن آنان را دريافتند. چرا كه سينهبند ايشان را سرخ ديدند با آنكه سينهبند كسان خودشان همه سفيد بوده. يكى از ايشان بىآنكه هرگز به كوروش بودن آن زخمى گمانى برده باشد و زوربينى از پشت سر بر او انداخته رگ پاى او را از زير زانو سخت بشكافت. كوروش تاب آن ضربت نياورده ناگهان بيفتاد. در آن زخم و در آن افتادن ، گيجگاه زخمى او بسنگى فرود آمده از آسيب آن بدرود زندگى گفت. اينست داستانى كه كتسياس مىسرايد. مرگ كوروش بيچاره را به حربهی كندى حواله داده بدينسان داستان را دير بانجام مىرساند.
1ـ Ariaeus
2ـ Satiphernes
3ـ Caunus شهرى در كاريا بوده.
6) ارتخشثر ـ تکهی 8
🔸 اما داستانى كه كتسياس سروده و ما آن را كوتاهتر گردانيده از بسيارى از تفصيلهايش چشم مىپوشيم بدينسان مىباشد : كوروش پس از كشته شدن آرتاگرسيس آهنگ پادشاه كرد چنانكه پادشاه نيز آهنگ او كرده بود و هيچ سخنى با هم نگفتند. نخست آريايوس1 يكى از همراهان كوروش كه در پيش رو بود زوبين حوالهی پادشاه كرد ولى زخمى نرسانيد. سپس پادشاه نيزه حوالهی كوروش كرد كه از او رد شده ساتيفرنيس2 نامى از بزرگان كه هوادار سخت كوروش بود زخمی ساخته نابود نمود. این هنگام کوروش نیز نيزهی خود را بسوى ارتخشثر راست كرده سخت بسينهی او زد چنانكه از زور آن ضربت از اسب درغلتيد. كسانى كه پيرامون ارتخشثر بودند روى بگريز آوردند و نابسامانى سختى رویداد. ارتخشثر برخاسته با چند تنى كه بر سر او مانده بودند و يكى از ايشان خود كتسياس بود راه پشتهی كوچكى را در آن نزديكى پيش گرفت و خود را بآنجا رسانيده اندكى بياسود. اما كوروش كه بميان انبوهى از دشمنان افتاده بود اسب او سركشى نموده مسافت بسيارى او را راه برد و چون اين هنگام تاريكى فرامىرسيد دشمنان بسختى مىتوانستند او را بشناسند. هم كسان خود او بسختى مىتوانستند او را بشناسند. بهرحال كوروش سرمست فيروزى با دلى پراميد و سرى پرغرور از ميان دشمنان مىگذشت و با زبان پارسى پياپى داد مىزد : «راه را باز كنيد اى پليدان راه را باز كنيد!» مردم راه باز كرده خود را بپاهاى او مىانداختند. لیکن تاج در اين ميان از سر او دور شد. جوانى از ايرانيان بنام مثرادات (مهرداد) كه از آن نزديكى مىگذشت او را ناشناخته نيزهاى بر گيجگاه نزديك چشم او زد و ناگهان خون جهيدن گرفته چندان فروريخت كه كوروش از خود رفته بيهوش بر زمين افتاد و اسب او دررفته همچنان مىدويد و زينتابزار خونآلود او كه فرومىريخت همراهان مثرادات برمىداشتند. پس از ديرى كه كوروش اندكى بخود آمد چند تن از خواجهسرايانش كه او را دريافته بر سرش گرد آمده بودند همىخواستند كه او را سوار اسب ديگرى گردانند. كوروش ياراى اسب سوارى نداشت و خواست پياده راه پيمايد و بيارى خواجهسرايان آهنگ رفتار كرد. در اين حال كه با سرى گيج باينسو و آنسو مىپيچيد و هوش درستى نداشت باز بفيروزى خود اميدوار بود و از اينسوى و آنسوى گريختگان را مىديد كه نام كوروش را با پادشاهى توأم مىسازند و از براى خود بخشايش و آمرزش آرزو مىكنند. قضا را در اين ميان بیسر و پايانى از مردم بينواى كاانوس3 كه براى انجام كارهاى پستى از دنبالهگيرى چادرها و مانند اينها همراه لشكر پادشاه بودند باين دستهی پرستاران كوروش برخوردند و آنان را از كسان خود پنداشته بايشان پيوستند. ولى اندكى راه نرفته از جامهی آنان دشمن بودن آنان را دريافتند. چرا كه سينهبند ايشان را سرخ ديدند با آنكه سينهبند كسان خودشان همه سفيد بوده. يكى از ايشان بىآنكه هرگز به كوروش بودن آن زخمى گمانى برده باشد و زوربينى از پشت سر بر او انداخته رگ پاى او را از زير زانو سخت بشكافت. كوروش تاب آن ضربت نياورده ناگهان بيفتاد. در آن زخم و در آن افتادن ، گيجگاه زخمى او بسنگى فرود آمده از آسيب آن بدرود زندگى گفت. اينست داستانى كه كتسياس مىسرايد. مرگ كوروش بيچاره را به حربهی كندى حواله داده بدينسان داستان را دير بانجام مىرساند.
1ـ Ariaeus
2ـ Satiphernes
3ـ Caunus شهرى در كاريا بوده.
peyqambari cist 1-3.pdf
165.6 KB
🔶 پیغمبری چیست؟..
(هر سه بخش در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(هر سه بخش در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مينمايند؟
تکهی 3
🔸از شرقشناسان انگليس سخن ميرانم : يكي از آنها سر جون مالكُم بوده كه در زمان فتحعليشاه با دستيار خود ميجر كينير بايران آمده و چند سال در ايران ماندهاند و يك رشته كارهاي سياسي انجام دادهاند. من از اين كارهاي سياسي ايشان آگاهي نيكي نميدارم و در آن باره سخن نميرانم. ولي از كتابي كه مالكُم در تاريخ و كتابي كه كينير در جغرافي نوشته جز خشنودي و خرسندي نتوان نمود.
يكي از شرقشناسان انگليس سِر هنري راولينسون بوده كه يك كار بزرگ تاريخي را براي ما انجام داده ، و آن اينكه نوشتهی بيستون را كه براي ايران سند تاريخي و زبانيِ ارجدار است براي نخست بار ترجمه كرده و در دسترس ما گزارده. در راه خواندن الفباي ميخي پيش از آن رنجها كشيده شده و پيشرفتها رخ داده بود. از اينسو هنوز هم چيزهاي دانسته نشده در آن نوشته بسيار است كه سپس دانسته خواهد شد. با همهي اينها كار سِر هنري راولينسون در زمينهی خود بيمانند و ارجدار بوده.
ولي از آنسو ما ميبينيم كساني از همشهريان او ـ از مستر آربري و دكتر [مارگارت] اسميث و ديگران ـ كوشش بسيار بكار ميبرند كه بصوفيگري رنگ و روغن زنند و آن را يك چيز پايهدار و ارجمند نشان دهند كه هرآينه بسيار زيانمند است.
از شرقشناسان اروپا يكي كه بيشتر از ديگران ، در زمينهي ايران ، بويژه در زمينهی شاعران ، كار كرده پروفسور ادوارد براون بوده. اينست ميخواهم دربارهی او كمي بيشتر سخن رانم.
نخست چيزي كه من از كتابهاي براون خواندم تاريخ مشروطهی او بود. خشنود گرديدم كه كسي در لندن نشسته و به پيشامدهاي كشور ما آن اندازه دلبستگي نشان داده و بدانسان رنج برده و تاریخ آن را نوشته. همچنان کتابچههای او دربارهی التیماتوم روس و كشاكش ايرانيان با آن دولت مرا بسيار سَهانيد.[= متأثر گردانید] بويژه كه ديدم از نكوهش دولت انگليس نيز بازنميايستد و پاسخدهي[=مسئولیت] آن دولت را در آن پيشامدها برخ انگليسيان ميكشد. كتابچهی او بنام «فرمانروايي هراس در تبريز» مرا بسيار تكان داد. همچنان كتابهاي او دربارهی جنبش بابيگري و پيشامدهاي آن جنبش بمن خوش افتاد.
اينبود «تاريخ هجدهساله» را كه مينوشتم در ديباچهی بخش يكم از براون نامي برده باو سپاس گزاردم. ليكن روزي هم يكي از جلدهاي «تاريخ ادبيات ايران» او را ديدم و بمن شگفت افتاد كه همچون براون مردي در همچون لندن جايي نشسته بجستجو از شعرهاي شاعران و از تاريخچهی زندگاني آنان پرداخته.
در آن زمان من دربارهی شاعران انديشهی امروزي را نميداشتم ، تنها آن ميدانستم كه شاعران مفتخوار و بيهودهگو بودهاند. اينبود دربارهی براون نيز بيش از اين نينديشيدم كه هوسمندي نموده و بكار بيهودهاي پرداخته.
ليكن سپس كه در راه كوششهاي خود گامهايي پيش رفتم و زيان شعرهاي ايران را نيك دانسته و خواستي را كه از ادبيات درميان ميبوده دريافتم دربارهی براون نيز بدگمان گرديدم. بويژه كه دانستم او را با فروغي و همدستان او همبستگي نزديك بوده و ميرزا محمدخان قزويني را بياري براون از تهران فرستادهاند.
سپس ديدم پرفسور براون بهمدستي شاگردش [2] كتاب تذكرةالاولياء شيخ عطار را بچاپ رسانيده كه ديگر جايي براي خوشگماني نماند و داستان براي من روشن گرديد.
تذكرةالاولياء كتابيست دربارهی صوفيان و پر است از داستانهاي دروغ و رسوا. اين كتاب را براون با پول «اوقاف گيب[1] » بچاپ رسانيده. نخست بدانيم «اوقاف گيب» بِچه معنيست؟!. چرا يك انگليسي پولي از خود بيرون ريزد كه كتابهاي شرقي را بچاپ رسانند؟!. اگر خواستش نيكوكاري ميبوده چرا نگفته از آن پول بيمارستان بسازند ، يا در راه رواج دانشها درميان شرقيان بكار برند؟!. دوم آيا پرفسور براون زيان صوفيگري را (بويژه بشرقيان) نميدانسته؟!. آيا چنين گماني توان برد؟!.
بِهر حال بيگمان گرديدم كه اين شرقشناس كه خود را دوست ايران نشان داده جز بدبختي ايرانيان را نميخواسته و خود با فروغي و تقيزاده و ديگر بدخواهان ايران همدست ميبوده.
[1] : E.J.W Gibb Meorial Trust
[2] : نیکلسن Reynold Alleyne Nicholson
نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مينمايند؟
تکهی 3
🔸از شرقشناسان انگليس سخن ميرانم : يكي از آنها سر جون مالكُم بوده كه در زمان فتحعليشاه با دستيار خود ميجر كينير بايران آمده و چند سال در ايران ماندهاند و يك رشته كارهاي سياسي انجام دادهاند. من از اين كارهاي سياسي ايشان آگاهي نيكي نميدارم و در آن باره سخن نميرانم. ولي از كتابي كه مالكُم در تاريخ و كتابي كه كينير در جغرافي نوشته جز خشنودي و خرسندي نتوان نمود.
يكي از شرقشناسان انگليس سِر هنري راولينسون بوده كه يك كار بزرگ تاريخي را براي ما انجام داده ، و آن اينكه نوشتهی بيستون را كه براي ايران سند تاريخي و زبانيِ ارجدار است براي نخست بار ترجمه كرده و در دسترس ما گزارده. در راه خواندن الفباي ميخي پيش از آن رنجها كشيده شده و پيشرفتها رخ داده بود. از اينسو هنوز هم چيزهاي دانسته نشده در آن نوشته بسيار است كه سپس دانسته خواهد شد. با همهي اينها كار سِر هنري راولينسون در زمينهی خود بيمانند و ارجدار بوده.
ولي از آنسو ما ميبينيم كساني از همشهريان او ـ از مستر آربري و دكتر [مارگارت] اسميث و ديگران ـ كوشش بسيار بكار ميبرند كه بصوفيگري رنگ و روغن زنند و آن را يك چيز پايهدار و ارجمند نشان دهند كه هرآينه بسيار زيانمند است.
از شرقشناسان اروپا يكي كه بيشتر از ديگران ، در زمينهي ايران ، بويژه در زمينهی شاعران ، كار كرده پروفسور ادوارد براون بوده. اينست ميخواهم دربارهی او كمي بيشتر سخن رانم.
نخست چيزي كه من از كتابهاي براون خواندم تاريخ مشروطهی او بود. خشنود گرديدم كه كسي در لندن نشسته و به پيشامدهاي كشور ما آن اندازه دلبستگي نشان داده و بدانسان رنج برده و تاریخ آن را نوشته. همچنان کتابچههای او دربارهی التیماتوم روس و كشاكش ايرانيان با آن دولت مرا بسيار سَهانيد.[= متأثر گردانید] بويژه كه ديدم از نكوهش دولت انگليس نيز بازنميايستد و پاسخدهي[=مسئولیت] آن دولت را در آن پيشامدها برخ انگليسيان ميكشد. كتابچهی او بنام «فرمانروايي هراس در تبريز» مرا بسيار تكان داد. همچنان كتابهاي او دربارهی جنبش بابيگري و پيشامدهاي آن جنبش بمن خوش افتاد.
اينبود «تاريخ هجدهساله» را كه مينوشتم در ديباچهی بخش يكم از براون نامي برده باو سپاس گزاردم. ليكن روزي هم يكي از جلدهاي «تاريخ ادبيات ايران» او را ديدم و بمن شگفت افتاد كه همچون براون مردي در همچون لندن جايي نشسته بجستجو از شعرهاي شاعران و از تاريخچهی زندگاني آنان پرداخته.
در آن زمان من دربارهی شاعران انديشهی امروزي را نميداشتم ، تنها آن ميدانستم كه شاعران مفتخوار و بيهودهگو بودهاند. اينبود دربارهی براون نيز بيش از اين نينديشيدم كه هوسمندي نموده و بكار بيهودهاي پرداخته.
ليكن سپس كه در راه كوششهاي خود گامهايي پيش رفتم و زيان شعرهاي ايران را نيك دانسته و خواستي را كه از ادبيات درميان ميبوده دريافتم دربارهی براون نيز بدگمان گرديدم. بويژه كه دانستم او را با فروغي و همدستان او همبستگي نزديك بوده و ميرزا محمدخان قزويني را بياري براون از تهران فرستادهاند.
سپس ديدم پرفسور براون بهمدستي شاگردش [2] كتاب تذكرةالاولياء شيخ عطار را بچاپ رسانيده كه ديگر جايي براي خوشگماني نماند و داستان براي من روشن گرديد.
تذكرةالاولياء كتابيست دربارهی صوفيان و پر است از داستانهاي دروغ و رسوا. اين كتاب را براون با پول «اوقاف گيب[1] » بچاپ رسانيده. نخست بدانيم «اوقاف گيب» بِچه معنيست؟!. چرا يك انگليسي پولي از خود بيرون ريزد كه كتابهاي شرقي را بچاپ رسانند؟!. اگر خواستش نيكوكاري ميبوده چرا نگفته از آن پول بيمارستان بسازند ، يا در راه رواج دانشها درميان شرقيان بكار برند؟!. دوم آيا پرفسور براون زيان صوفيگري را (بويژه بشرقيان) نميدانسته؟!. آيا چنين گماني توان برد؟!.
بِهر حال بيگمان گرديدم كه اين شرقشناس كه خود را دوست ايران نشان داده جز بدبختي ايرانيان را نميخواسته و خود با فروغي و تقيزاده و ديگر بدخواهان ايران همدست ميبوده.
[1] : E.J.W Gibb Meorial Trust
[2] : نیکلسن Reynold Alleyne Nicholson
گیب (Elias John Wilkinson Gibb)
انگلیسیان چنین وانمودهاند که یک دانشمند شرقشناس انگلیسی بنام گیب که به نوشتن ادبیات ترک میکوشیده پس از مرگ ، دارایی هنگفتی بجا گزارده بوده و مادر او برای زنده ماندن نامش این دارایی را وقف چاپ کتابهای کهن فارسی ، عربی و ترکی کرده. این اوقاف همینکه براه افتاد پرفسور براون را بریاست برگزید. برخی گفتهاند مادر گیب نخست میخواست تنها کتابهای ترکی کهن را بچاپ رساند این براون بود که چون فارسی را دوست میداشت چاپ کتابهای فارسی را به کتابهای ترکی افزود. (برای کتابهای عربی هم دور نیست یک داستان دیگری ساختهاند). باید پرسید : چرا این مادر برای جاودانگی نام پسرش یک بیمارستانی در عثمانی (ترکیه) بنیاد نگزاشت؟! در همان انگلستان هم اگر بیمارستانی یا سازمان نیکوکارانهی دیگری را بنیاد مینهاد ، نام فرزندش جاودانه میگردید.
انگلیسیان چنین وانمودهاند که یک دانشمند شرقشناس انگلیسی بنام گیب که به نوشتن ادبیات ترک میکوشیده پس از مرگ ، دارایی هنگفتی بجا گزارده بوده و مادر او برای زنده ماندن نامش این دارایی را وقف چاپ کتابهای کهن فارسی ، عربی و ترکی کرده. این اوقاف همینکه براه افتاد پرفسور براون را بریاست برگزید. برخی گفتهاند مادر گیب نخست میخواست تنها کتابهای ترکی کهن را بچاپ رساند این براون بود که چون فارسی را دوست میداشت چاپ کتابهای فارسی را به کتابهای ترکی افزود. (برای کتابهای عربی هم دور نیست یک داستان دیگری ساختهاند). باید پرسید : چرا این مادر برای جاودانگی نام پسرش یک بیمارستانی در عثمانی (ترکیه) بنیاد نگزاشت؟! در همان انگلستان هم اگر بیمارستانی یا سازمان نیکوکارانهی دیگری را بنیاد مینهاد ، نام فرزندش جاودانه میگردید.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ـ تکهی 9
🔸 پس از مرگ كوروش آرتاسوراس1 ديدهبان ارتخشثر سواره بدانجا رسيد و چون سوگوارى خواجهسرايان را ديد نزديك آمده از يكى از ايشان كه مىشناخت پرسيد : «پارسكاس2 اين كيست كه چنين نشسته برو گريه مىكنيد؟» پارسكاس گفت : «مگر نمىشناسى آرتاسوراس كه اين سرور ما كوروش مىباشد؟!» آرتاسوراس تكان سختى خورده به خواجهسرايان نوازش نموده دستور داد كه جنازه را در آنجا نگاهدارند و خويشتن با شتاب آهنگ نزد ارتخشثر كرد. پادشاه كه اين هنگام از آيندهی خود سخت نوميد بوده از تشنگى جان به لبش رسيده بود. ناگهان آرتاسوراس شادمان نزد او رسيده مژده داد كه کشتهی كوروش را با چشم خود ديده. پادشاه مىخواست خويشتن بدانجا بشتابد به آرتاسوراس فرمود كه پيش افتاده راه نمايد. ليكن در اين هنگام غوغاى بلندى شنيده شد و چنين گفتند كه يونانيان كه سپاه ايران را شكست دادهاند آنان را دنبال كرده دور مىراند. اينبود كه پادشاه بهتر آن ديد كسانى را بديدن كشتهی كوروش بفرستد و سى تن را با مشعلها بدست روانه نمود. در اين ميان ارتخشثر از تشنگى بمرگ نزديك بود. يكى از خواجهسرايان بيرون دويده در جستجوى آن مىگرديد ولى چون در آن نزديكى آبى نبود و از چادرها نيز بسيار دور افتاده بودند دست بمقصود نمىيافت تا ناگهان مردى را از آن بينوايان كاانوسى3 از دنبالهگيران چادرها دريافت كه در يك خيك چركينى باندازهی يكى دو من آب گنديده و ناپاكيزهاى داشت ، آن آب را از او ستده براى پادشاه برد. پادشاه همهی آن آب را سركشيده خواجهسرا پرسيد كه آيا نفرتى از آن داشته؟ ارتخشثر پاسخ گفت : سوگند بخدايان تاكنون نه مى نابى و نه آب پاكيزه و گوارايى تا اين اندازه بر من خوشگوار نبوده. سپس گفت : «اگر من خودم نتوانم دهندهی اين آب را پيدا كرده و پاداشى شايسته باو برسانم از خدايان خواستارم كه او را توانگر و خرسند گردانند.»
در همين هنگام سى تن فرستاده شادمان و خوشرو بازگرديدند و باو مژدهی آن فيروزى را كه هرگز اميد نداشت آوردند. نيز اينزمان دستهاى از سپاهيان پراكنده بر سر او گرد مىآمدند و اين خود علت ديگر بر دليرى او گرديده با چراغها و مشعلههاى فراوانى به دشت درآمد و چون بر سر مرده رسيد از روى رسمى كه در ايران است سر و دست او را از تن جدا كرده فرمان داد سر را نزد او بياورند و آن را از مويهاى انبوه و درازش گرفته بكسانى كه هنوز مطمئن نبوده آمادهی گريز ايستاده بودند نشان داد. آنان وحشت كرده به ارتخشثر نيايش نمودند. در اينزمان هفتاد هزار سپاه بر سر او گرد آمده بودند و او همراه آنان بار ديگر بلشكرگاه درآمد. بگفتهی كتسياس سپاه ارتخشثر در اين رزم چهارصد هزار تن بود. ولى دينون و کسنفون مدعى هستند كه بيش از چهل بيور سپاه به ميدانگاه رانده شده بود. دربارهی شمارهی كشتگان هم كتسياس مىگويد فهرستى كه به ارتخشثر دادند نههزار تن ياد شده بود. ولى خود او شمارهی كشتگان را كمتر از بيستهزار ندانسته. تا اينجا سخنانى است كه از دو سوى گفته شده و ما آورديم ولى كتسياس دروغ آشكار گفته كه مىنويسد : او همراه فالينوس4 زاكونثى5 و چندين تن ديگر بفرستادگى نزد يونانيان فرستاده شده. زيرا کسنفون كه بودن او را در دربار ارتخشثر مىدانسته و نام او را مىبرد نيز نوشتههاى او را ديده بوده با اين حال اگر او همراه فالينوس آمده و ترجمان آن سخنان برجسته بودى هرگز نمىشد كه کسنفون نام او را ياد نكرده تنها فالينوس را نام ببرد. پيداست كتسياس بسيار خودپسند و همچنين بسيار هوادار لاكيدومونيان و كليارخوس بوده و اينست كه در سرودن داستان هميشه فرصت جسته خود را دست اندر كار قلمداد مىكند و همواره ستايشهاى گزافهآميز از كليارخوس و يونانيان بميان میآورد.
1ـ Artasyras
2ـ Pariscas
3ـ اصل : کااونی ـ و
4ـ Phalinus
5ـ Zacunthus نام جزيرهاى از يونان بوده.
6) ارتخشثر ـ تکهی 9
🔸 پس از مرگ كوروش آرتاسوراس1 ديدهبان ارتخشثر سواره بدانجا رسيد و چون سوگوارى خواجهسرايان را ديد نزديك آمده از يكى از ايشان كه مىشناخت پرسيد : «پارسكاس2 اين كيست كه چنين نشسته برو گريه مىكنيد؟» پارسكاس گفت : «مگر نمىشناسى آرتاسوراس كه اين سرور ما كوروش مىباشد؟!» آرتاسوراس تكان سختى خورده به خواجهسرايان نوازش نموده دستور داد كه جنازه را در آنجا نگاهدارند و خويشتن با شتاب آهنگ نزد ارتخشثر كرد. پادشاه كه اين هنگام از آيندهی خود سخت نوميد بوده از تشنگى جان به لبش رسيده بود. ناگهان آرتاسوراس شادمان نزد او رسيده مژده داد كه کشتهی كوروش را با چشم خود ديده. پادشاه مىخواست خويشتن بدانجا بشتابد به آرتاسوراس فرمود كه پيش افتاده راه نمايد. ليكن در اين هنگام غوغاى بلندى شنيده شد و چنين گفتند كه يونانيان كه سپاه ايران را شكست دادهاند آنان را دنبال كرده دور مىراند. اينبود كه پادشاه بهتر آن ديد كسانى را بديدن كشتهی كوروش بفرستد و سى تن را با مشعلها بدست روانه نمود. در اين ميان ارتخشثر از تشنگى بمرگ نزديك بود. يكى از خواجهسرايان بيرون دويده در جستجوى آن مىگرديد ولى چون در آن نزديكى آبى نبود و از چادرها نيز بسيار دور افتاده بودند دست بمقصود نمىيافت تا ناگهان مردى را از آن بينوايان كاانوسى3 از دنبالهگيران چادرها دريافت كه در يك خيك چركينى باندازهی يكى دو من آب گنديده و ناپاكيزهاى داشت ، آن آب را از او ستده براى پادشاه برد. پادشاه همهی آن آب را سركشيده خواجهسرا پرسيد كه آيا نفرتى از آن داشته؟ ارتخشثر پاسخ گفت : سوگند بخدايان تاكنون نه مى نابى و نه آب پاكيزه و گوارايى تا اين اندازه بر من خوشگوار نبوده. سپس گفت : «اگر من خودم نتوانم دهندهی اين آب را پيدا كرده و پاداشى شايسته باو برسانم از خدايان خواستارم كه او را توانگر و خرسند گردانند.»
در همين هنگام سى تن فرستاده شادمان و خوشرو بازگرديدند و باو مژدهی آن فيروزى را كه هرگز اميد نداشت آوردند. نيز اينزمان دستهاى از سپاهيان پراكنده بر سر او گرد مىآمدند و اين خود علت ديگر بر دليرى او گرديده با چراغها و مشعلههاى فراوانى به دشت درآمد و چون بر سر مرده رسيد از روى رسمى كه در ايران است سر و دست او را از تن جدا كرده فرمان داد سر را نزد او بياورند و آن را از مويهاى انبوه و درازش گرفته بكسانى كه هنوز مطمئن نبوده آمادهی گريز ايستاده بودند نشان داد. آنان وحشت كرده به ارتخشثر نيايش نمودند. در اينزمان هفتاد هزار سپاه بر سر او گرد آمده بودند و او همراه آنان بار ديگر بلشكرگاه درآمد. بگفتهی كتسياس سپاه ارتخشثر در اين رزم چهارصد هزار تن بود. ولى دينون و کسنفون مدعى هستند كه بيش از چهل بيور سپاه به ميدانگاه رانده شده بود. دربارهی شمارهی كشتگان هم كتسياس مىگويد فهرستى كه به ارتخشثر دادند نههزار تن ياد شده بود. ولى خود او شمارهی كشتگان را كمتر از بيستهزار ندانسته. تا اينجا سخنانى است كه از دو سوى گفته شده و ما آورديم ولى كتسياس دروغ آشكار گفته كه مىنويسد : او همراه فالينوس4 زاكونثى5 و چندين تن ديگر بفرستادگى نزد يونانيان فرستاده شده. زيرا کسنفون كه بودن او را در دربار ارتخشثر مىدانسته و نام او را مىبرد نيز نوشتههاى او را ديده بوده با اين حال اگر او همراه فالينوس آمده و ترجمان آن سخنان برجسته بودى هرگز نمىشد كه کسنفون نام او را ياد نكرده تنها فالينوس را نام ببرد. پيداست كتسياس بسيار خودپسند و همچنين بسيار هوادار لاكيدومونيان و كليارخوس بوده و اينست كه در سرودن داستان هميشه فرصت جسته خود را دست اندر كار قلمداد مىكند و همواره ستايشهاى گزافهآميز از كليارخوس و يونانيان بميان میآورد.
1ـ Artasyras
2ـ Pariscas
3ـ اصل : کااونی ـ و
4ـ Phalinus
5ـ Zacunthus نام جزيرهاى از يونان بوده.
✴️ مشروطه[دمکراسی] بهترین گونه از سررشتهداریهاست
كسانی میگویند : ایرانیان شایای «مشروطه» نمیباشند.
🔸میگویم : راستست. لیكن باید كوشید و شایاشان گردانید ، نه آنكه چشم از آن پوشید. مشروطه یا «سررشتهداری توده» بهترین گونه از سررشتهداریهاست.
میگویند : از چه راه توان این توده را شایای مشروطه گردانید؟..
🔸میگویم : ایرانیان در این 38 سال هنوز از هزار تن یكی معنی راست مشروطه را نفهمیدهاند. هنوز اندیشهی روشنی از آن در دلهاشان نمیباشد. پس ناچاریست كه شایای آن نباشند. ناچاریست كه ارج آن ندانند.
گام نخست در راه شایندگی این توده آنست كه بكوشیم و معنی راست مشروطه را به همگان بفهمانیم ، بكوشیم اندیشههای روشنی دربارهی آن در دلها پدید آوریم.
امروز یكی از كَرفهكاریها[= ثوابها] همینست كه نشستها برپا و در این باره سخن رانده شود ، كتابها به چاپ رسیده میان مردم پراكنده گردد. آری یكی از كرفهكاریها همنیست.
(پرچم نیمهماهه شمارهی دهم)
كسانی میگویند : ایرانیان شایای «مشروطه» نمیباشند.
🔸میگویم : راستست. لیكن باید كوشید و شایاشان گردانید ، نه آنكه چشم از آن پوشید. مشروطه یا «سررشتهداری توده» بهترین گونه از سررشتهداریهاست.
میگویند : از چه راه توان این توده را شایای مشروطه گردانید؟..
🔸میگویم : ایرانیان در این 38 سال هنوز از هزار تن یكی معنی راست مشروطه را نفهمیدهاند. هنوز اندیشهی روشنی از آن در دلهاشان نمیباشد. پس ناچاریست كه شایای آن نباشند. ناچاریست كه ارج آن ندانند.
گام نخست در راه شایندگی این توده آنست كه بكوشیم و معنی راست مشروطه را به همگان بفهمانیم ، بكوشیم اندیشههای روشنی دربارهی آن در دلها پدید آوریم.
امروز یكی از كَرفهكاریها[= ثوابها] همینست كه نشستها برپا و در این باره سخن رانده شود ، كتابها به چاپ رسیده میان مردم پراكنده گردد. آری یكی از كرفهكاریها همنیست.
(پرچم نیمهماهه شمارهی دهم)
ویدئوی «قتل کسروی» را در نه بخش از نشانیهای زیر در این کانال میتوانید ببینید :
https://t.me/pakdini/8504
https://t.me/pakdini/8505
https://t.me/pakdini/8556
https://t.me/pakdini/8557
https://t.me/pakdini/8558
https://t.me/pakdini/8559
https://t.me/pakdini/8560
https://t.me/pakdini/8561
https://t.me/pakdini/8580
https://t.me/pakdini/8504
https://t.me/pakdini/8505
https://t.me/pakdini/8556
https://t.me/pakdini/8557
https://t.me/pakdini/8558
https://t.me/pakdini/8559
https://t.me/pakdini/8560
https://t.me/pakdini/8561
https://t.me/pakdini/8580
Telegram
پاکدینی ـ احمد کسروی
قتل کسروی - بخش ۱
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
پاكدینی آنست كه مردمان جز خدا كسی را دست دارنده در كارهای جهان
نپندارند ،
از كسی چه مرده و چه زنده گشایش كار نخواهند ،
پیش كسی گردن كج نكنند ،
چیزی را كه با خرد یا دانش سازگار نیست نپذیرند ،
زندگی با آیین خرد كنند. این كوتاهشدهی معنی پاكدینیست.
شما اگر میخواهید آن را نیك دانید باید كتاب «ورجاوند بنیاد» را بخوانید.
اما نسبت آن با اسلام ، ما میپرسیم : كدام اسلام را میگویید؟.
اسلامی را كه بنیادگزار آن بنیاد گزارده و در هزار و سیصد سال پیش میبوده ، و یا این كیشهای پراكندهی امروزی را كه بنام اسلام خوانده میشود؟...
این دو از هم جداست. هر دو اسلام نامیده میشود ولی بآخشیج[=ضد] یكدیگر است.
اگر آن اسلام نخست را میپرسید : نسبت پاكدینی بآن نسبت راستیها با راستیهاست.
اگر این اسلام نام را میگویید نسبت پاكدینی بآن نسبت راستیها با كجیها و گمراهیهاست.
(پرچم هفتگی ، شمارهی 2 ، سات 3)
نپندارند ،
از كسی چه مرده و چه زنده گشایش كار نخواهند ،
پیش كسی گردن كج نكنند ،
چیزی را كه با خرد یا دانش سازگار نیست نپذیرند ،
زندگی با آیین خرد كنند. این كوتاهشدهی معنی پاكدینیست.
شما اگر میخواهید آن را نیك دانید باید كتاب «ورجاوند بنیاد» را بخوانید.
اما نسبت آن با اسلام ، ما میپرسیم : كدام اسلام را میگویید؟.
اسلامی را كه بنیادگزار آن بنیاد گزارده و در هزار و سیصد سال پیش میبوده ، و یا این كیشهای پراكندهی امروزی را كه بنام اسلام خوانده میشود؟...
این دو از هم جداست. هر دو اسلام نامیده میشود ولی بآخشیج[=ضد] یكدیگر است.
اگر آن اسلام نخست را میپرسید : نسبت پاكدینی بآن نسبت راستیها با راستیهاست.
اگر این اسلام نام را میگویید نسبت پاكدینی بآن نسبت راستیها با كجیها و گمراهیهاست.
(پرچم هفتگی ، شمارهی 2 ، سات 3)