پاکدینی ـ احمد کسروی
7.59K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
سر جون مالکُم
آرتور آربری
سر هنری رالینسن (راولینسون)
پرفسور ادوارد براون
محمد قزوینی
گیب (Elias John Wilkinson Gibb)
انگلیسیان چنین وانموده‌اند که یک دانشمند شرقشناس انگلیسی بنام گیب که به نوشتن ادبیات ترک میکوشیده پس از مرگ ، دارایی هنگفتی بجا گزارده بوده و مادر او برای زنده ماندن نامش این دارایی را وقف چاپ کتابهای کهن فارسی ، عربی و ترکی کرده. این اوقاف همینکه براه افتاد پرفسور براون را بریاست برگزید. برخی گفته‌اند مادر گیب نخست میخواست تنها کتابهای ترکی کهن را بچاپ رساند این براون بود که چون فارسی را دوست میداشت چاپ کتابهای فارسی را به کتابهای ترکی افزود. (برای کتابهای عربی هم دور نیست یک داستان دیگری ساخته‌اند). باید پرسید : چرا این مادر برای جاودانگی نام پسرش یک بیمارستانی در عثمانی (ترکیه) بنیاد نگزاشت؟! در همان انگلستان هم اگر بیمارستانی یا سازمان نیکوکارانه‌ی دیگری را بنیاد می‌نهاد ، نام فرزندش جاودانه میگردید.
محمدعلی فروغی
حسن تقی‌زاده
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ‌ ـ تکه‌ی 9

🔸 پس از مرگ كوروش آرتاسوراس‌1 ديده‌بان ارتخشثر سواره بدانجا رسيد و چون‌ سوگوارى خواجه‌سرايان را ديد نزديك آمده از يكى از ايشان كه مى‌شناخت پرسيد : «پارسكاس‌2 اين كيست كه چنين نشسته برو گريه مى‌كنيد؟» پارسكاس گفت : «مگر نمى‌شناسى آرتاسوراس كه اين سرور ما كوروش مى‌باشد؟!» آرتاسوراس تكان سختى خورده به خواجه‌سرايان نوازش نموده دستور داد كه جنازه را در آنجا نگاهدارند و خويشتن با شتاب آهنگ نزد ارتخشثر كرد. پادشاه كه اين هنگام از آينده‌ی خود سخت نوميد بوده از تشنگى جان به لبش رسيده بود. ناگهان آرتاسوراس شادمان نزد او رسيده مژده داد كه کشته‌ی كوروش را با چشم خود ديده. پادشاه مى‌خواست خويشتن بدانجا بشتابد به آرتاسوراس فرمود كه پيش افتاده راه نمايد. ليكن در اين هنگام غوغاى بلندى شنيده شد و چنين گفتند كه يونانيان كه سپاه ايران را شكست داده‌اند آنان را دنبال كرده دور مى‌راند. اينبود كه پادشاه بهتر آن ديد كسانى را بديدن كشته‌ی كوروش بفرستد و سى تن را با مشعلها بدست روانه نمود. در اين ميان ارتخشثر از تشنگى بمرگ نزديك بود. يكى از خواجه‌سرايان بيرون دويده‌ در جستجوى آن مى‌گرديد ولى چون در آن نزديكى آبى نبود و از چادرها نيز بسيار دور افتاده بودند دست بمقصود نمى‌يافت تا ناگهان مردى را از آن بينوايان كاانوسى3 از دنباله‌گيران‌ چادرها دريافت كه در يك خيك چركينى باندازه‌ی يكى دو من آب گنديده و ناپاكيزه‌اى‌ داشت ، آن آب را از او ستده براى پادشاه برد. پادشاه همه‌ی آن آب را سركشيده خواجه‌سرا پرسيد كه آيا نفرتى از آن داشته؟ ارتخشثر پاسخ گفت : سوگند بخدايان تاكنون نه مى نابى و نه آب پاكيزه و گوارايى تا اين اندازه بر من‌ خوشگوار نبوده. سپس گفت : «اگر من خودم نتوانم دهنده‌ی اين آب را پيدا كرده و پاداشى شايسته باو برسانم از خدايان ‌خواستارم كه او را توانگر و خرسند گردانند.»
در همين هنگام سى تن فرستاده شادمان و خوشرو بازگرديدند و باو مژده‌ی آن فيروزى را كه هرگز اميد نداشت آوردند. نيز اينزمان دسته‌اى از سپاهيان پراكنده بر سر او گرد مى‌آمدند و اين خود علت ديگر بر دليرى او گرديده با چراغها و مشعله‌هاى فراوانى به دشت درآمد و چون بر سر مرده رسيد از روى رسمى كه در ايران است سر و دست او را از تن جدا كرده‌ فرمان داد سر را نزد او بياورند و آن را از مويهاى انبوه و درازش گرفته بكسانى كه هنوز مطمئن نبوده آماده‌ی گريز ايستاده بودند نشان داد. آنان وحشت كرده به ارتخشثر نيايش نمودند. در اينزمان هفتاد هزار سپاه بر سر او گرد آمده بودند و او همراه آنان بار ديگر بلشكرگاه درآمد. بگفته‌ی كتسياس سپاه ارتخشثر در اين رزم چهارصد هزار تن بود. ولى دينون و کسنفون مدعى هستند كه بيش از چهل بيور سپاه به ميدانگاه رانده شده بود. درباره‌ی شماره‌ی كشتگان هم كتسياس مى‌گويد فهرستى كه به ارتخشثر دادند نه‌هزار تن ياد شده‌ بود. ولى خود او شماره‌ی كشتگان را كمتر از بيست‌هزار ندانسته. تا اينجا سخنانى است كه از دو سوى گفته شده و ما آورديم ولى كتسياس دروغ آشكار گفته كه مى‌نويسد : او همراه فالينوس‌4 زاكونثى‌5 و چندين تن ديگر بفرستادگى نزد يونانيان فرستاده شده. زيرا کسنفون كه بودن او را در دربار ارتخشثر مى‌دانسته و نام او را مى‌برد نيز نوشته‌هاى او را ديده بوده با اين ‌حال اگر او همراه فالينوس آمده و ترجمان آن سخنان برجسته بودى هرگز نمى‌شد كه کسنفون نام او را ياد نكرده تنها فالينوس را نام ببرد. پيداست كتسياس بسيار خودپسند و همچنين بسيار هوادار لاكيدومونيان و كليارخوس ‌بوده و اينست كه در سرودن داستان هميشه فرصت جسته خود را دست ‌اندر كار قلمداد مى‌كند و همواره ستايشهاى گزافه‌آميز از كليارخوس و يونانيان بميان می‌آورد.
1ـ Artasyras
2ـ Pariscas
3ـ اصل : کااونی ـ و
4ـ Phalinus
5ـ Zacunthus نام جزيره‏اى از يونان بوده‏.
✴️ مشروطه[دمکراسی] بهترین گونه از سررشته‌داریهاست

كسانی میگویند : ایرانیان شایای «مشروطه» نمی‌باشند.
🔸میگویم : راستست. لیكن باید كوشید و شایاشان گردانید ، نه آنكه چشم از آن پوشید. مشروطه یا «سررشته‌داری توده» بهترین گونه از سررشته‌داریهاست.

میگویند : از چه راه توان این توده را شایای مشروطه گردانید؟..
🔸میگویم : ایرانیان در این 38 سال هنوز از هزار تن یكی معنی راست مشروطه را نفهمیده‌اند. هنوز اندیشه‌ی روشنی از آن در دلهاشان نمی‌باشد. پس ناچاریست كه شایای آن نباشند. ناچاریست كه ارج آن ندانند.

گام نخست در راه شایندگی این توده آنست كه بكوشیم و معنی راست مشروطه را به همگان بفهمانیم ، بكوشیم اندیشه‌های روشنی درباره‌ی آن در دلها پدید آوریم.
امروز یكی از كَرفه‌كاری‌ها[= ثوابها] همینست كه نشستها برپا و در این باره سخن رانده شود ، كتابها به چاپ رسیده میان مردم پراكنده گردد. آری یكی از كرفه‌كاریها همنیست.
(پرچم نیمه‌ماهه شماره‌ی دهم)
پاكدینی آنست كه مردمان جز خدا كسی را دست دارنده در كارهای جهان
نپندارند ،

از كسی چه مرده و چه زنده گشایش كار نخواهند ،

پیش كسی گردن كج نكنند ،

چیزی را كه با خرد یا دانش سازگار نیست نپذیرند ،

زندگی با آیین خرد كنند. این كوتاهشده‌ی معنی پاكدینیست.

شما اگر میخواهید آن را نیك دانید باید كتاب «ورجاوند بنیاد» را بخوانید.

اما نسبت آن با اسلام ، ما می‌پرسیم : كدام اسلام را میگویید؟.

اسلامی را كه بنیادگزار آن بنیاد گزارده و در هزار و سیصد سال پیش می‌بوده ، و یا این كیشهای پراكنده‌ی امروزی را كه بنام اسلام خوانده می‌شود؟...

این دو از هم جداست. هر دو اسلام نامیده می‌شود ولی بآخشیج[=ضد] یكدیگر است.

اگر آن اسلام نخست را می‌پرسید : نسبت پاكدینی بآن نسبت راستیها با راستیهاست.

اگر این اسلام نام را میگویید نسبت پاكدینی بآن نسبت راستیها با كجیها و گمراهیهاست.

(پرچم هفتگی ، شماره‌ی 2 ، سات 3)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ‌ ـ تکه‌ی 10

🔸 بارى پس از انجام جنگ ، ارتخشثر ارمغانهاى گرانبهايى براى پسر آرتاگرسيس كشته شده ‌فرستاد. نيز نوازشها از كتسياس و ديگران دريغ نداشت. آن مرد كاانوسى1 كه آبش را خورده بود پيدايش كرده او را از گمنامى و تهيدستى بيرون آورده به ارجمندى و توانگرى رسانيد ، اما كيفرهايى كه به بدكرداران داد و در هر يكى مناسبت ميانه‌ی گناه و كيفر را رعايت مى‌نمود. آرباكيس2 نامى از مادان كه در اثناى جنگ بسوى كوروش گريخته سپس بدين سوى بازگشته بود براى آنكه مردم او را يك ترسوى زن‌كردارى بشناسند نه يك مرد خاينى فرمان داد كه زن روسپى‌ای را به دوش خود گرفته يك روز از بام تا شام در بازارها بگرداند. مرد ديگرى كه گذشته از آنكه بسوى دشمن گريخته بود اين هنگام مدعى بود دو تن از ايشان را كشته پادشاه فرمان داد كه سه تا سوزن بزبان او فروببرند. و چون ارتخشثر مدعى ‌بود كه كوروش را با دست خود كشته و آرزو داشت كه مردم نيز چنين بيانگارند و گفتگو نمايند براى مثرادات كه گفتيم نخستين ضربت به كوروش زد ارمغانهاى پربهايى فرستاده پيغام ‌داد : «زينت و ابزارهاى اسب كوروش را تو براى پادشاه آوردى و اينك بپاداش آن نيكوكاريست كه پادشاه تو را با اين ارمغانها نواخته!»
آن مرد كارى كه گفتيم كوروش را زخمى بر ران زده كشت و اين هنگام طلب پاداش‌ مى‌كرد پادشاه ارمغانى براى او فرستاده چنين پيغام داد : «پادشاه اين ارمغان را كه پاداش و دومين مژدگانى است براى شما مى‌فرستد. چرا كه نخست‌ ارتاسوراس و دوم شما بوديد كه مژده‌ی كشته بودن كوروش را باو رسانيديد!» مثرادات اگرچه ناخرسند بود گله بزبان نياورد. ولى كارى بدبخت از نادانى خود را بخطر سختى انداخت. بدينسان كه از ديدن آن‌ هديه‌هاى شاهانه چندان دلشاد گرديد كه خود را باخت و بهوسهاى خام افتاده گستاخانه پاسخ ‌داد كه به ارمغانى كه بنام مژدگانى باو داده شود نيازمند نيست. چرا که او بوده كه كوروش را كشته نه ديگرى و بايد براى او پاداش كشتن كوروش داده شود. بدينسان فرياد برانگيخته اين و آن را بگواهى مى‌خواند و چون اين گفته‌هاى او به گوش پادشاه رسيد سخت برآشفته ‌بيدرنگ فرمان داد كه او را سر ببرند. ولى مادر پادشاه كه اين هنگام نزد پادشاه بود گفت : «شاه نبايد از اين مرد بآسانى دست بردارد. او را بمن واگزاريد تا سزاى آن گفته‌هاى‌ گستاخانه‌ی خود را چنان كه مى‌بايد دريابد.» شاه اختيار او را به پاروساتيس بازگزاشته و پاروساتيس فرمان داد كه او را به چهار ميخ‌ كشيده ده روز بدان حال نگاهداشتند و سپس چشمهايش را بكندند و روى را گداخته به گلويش ‌فرو ريختند تا زير اين شكنجه‌ها جان بسپرد.

1ـ اصل : کااونی ـ و
2ـ Arbaces
Mawrute cist 1.pdf
138.3 KB
🔶 مشروطه چیست؟..

(بخش یکم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)

🔸اینكه در ایران مشروطه نیك پیش نرفته و پس از سی‌وهفت سال هنوز نتیجه‌ی درستی از آن بدست نیامده همین دلیلست كه این توده آلوده است و آلودگی اوست كه چنین نتیجه را میدهد. داستان بسیار روشنست : با كیشهایی كه امروز در ایرانست ، و با بدآموزیهای دیگری ـ از صوفیگری و خراباتیگری و جبریگری و مانند اینها ـ كه روان می‌باشد مشروطه نخواهد ساخت ، نه تنها مشروطه ، زندگانی نخواهد ساخت. این كیشها و بدآموزیها جلوگیر هر گونه پیشرفت و نیكی می‌باشد.
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مي‌نمايند؟
تکه‌ 4

🔸در اينجا داستاني هست مي‌بايد بگويم : روزي يكي از آشنايان با من گفتگو ميكرد و ميگفت : «من نوشته‌هاي براون و ديگران را خوانده‌ام ، آنها هيچ جا بما نمي‌گويند شما شاعر باشيد ، صوفي شويد. كتابهاييست مي‌نويسند يا بچاپ ميرسانند. ما چه ايرادي بآنها داريم؟!.»
گفتم : نمي‌دانم نام روچيلد را شنيده‌ايد؟ روچيلد خاندانيست جهود و مليونر ، بُنگاهشان در آلمانست. ولي در پاريس و لندن و استانبول و ديگر جاها شاخه‌ها ميدارند. شنيده‌ام يك بازرگان جهود در استانبول تهیدست و بی‌ارج می‌بوده ، بازرگانان خوارش ميداشته‌اند و با او خريد و فروش نمي‌كرده‌اند. روزي اين بازرگان بنزد روچيلد آنجا رفته و از حال خود گله كرده. روچيلد دست برده كه چكي بنام او نويسد. گفته من از شما پول نمي‌خواهم. شما ميتوانيد كمكي بهتر از آن بمن كنيد. گفته : چه كار كنم؟ گفته : من روزها در گمرك هستم ، بازرگانان ديگر نيز آنجا ميباشند. شما هنگامي كه بگمرگ مي‌آييد و من و ديگران مي‌ايستيم و سلام ميدهيم شما سلام مرا با مهرباني بگيريد و آنگاه ايستاده دست دهيد و حال‌پرسي كنيد. سه بار كه اين رفتار را كنيد كار من راه افتاده است. روچيلد مي‌پذيرد و همان رفتار را ميكند و اين شُوند آن مي‌شود كه بازرگانان رو بآن بازرگان جهود مي‌آورند و آرزومند دوستي او مي‌شوند و با خواهش و دلخواه خريد و فروش با او ميكنند و چند سال نمي‌گذرد كه او نيز ميليونر ميگردد.

براون و ديگران همين سياست را بكار برده‌اند. آنان نيك دانسته‌اند كه ايرانيان امروزي در چه حالند و روانهاشان تا چه اندازه ناتوانست. نيك دانسته‌اند كه همانكه آوازي از اروپا برخيزد هزارها كسان را بتكان تواند آورد. ما مي‌بينيم كه همان كار شرقشناسان چه نتيجه‌هايي داده است.

مردك مي‌آيد و با من به چَخِش [= مجادله] مي‌پردازد كه گوته‌ی آلماني از حافظ ستايش كرده است.
ميگويم : ترا با گوته چه كار است؟!. مگر خودت فهم و خرد نمي‌داري؟!
مگر كتاب حافظ در دست تو نيست ، چرا آن نمي‌كني كه باز كني و بخواني و ببيني چيست؟!.
چرا آن نمي‌كني كه بينديشي و ببيني آيا ايرادهاي ما بآن شاعر راستست يا نه؟!.

ميگويد : «پس چرا گوته آن ستايش را كرده است؟!.» ميگويم : من چه ميدانم! گوته هم مانند ديگران ، نافهميده سخني گفته. آنگاه گوته هم ياوه‌بافي همچون حافظ مي‌بوده.

مردمي با اين ناتواني خردها راه دست انداختن و فريفتنشان همانست كه در هر زمينه‌اي چند كتابي يا گفتاري در اروپا بچاپ رسد. براون و ديگران اين را نيك فهميده‌اند.

اين گفتگويي بود كه با آن آشنا داشتم. مي‌بايد بگويم : اين يك سياست كهني در اروپا مي‌بوده كه شرقيان را بفريبند و در آلودگيهاشان پايدار و پافشار گردانند. اين سياست را همه‌ی دولتها دنبال كرده‌اند.
آلمانها كه هنوز دستي در شرق نمي‌داشتند به پيروي از ديگران و باميد آنكه در آينده دستي خواهند داشت آن سياست را دنبال ميكردند. در جشن فردوسي آلمانها كتابي آوردند كه مايه‌ی شگفت من گرديد. يك تن شرقشناس فهرست حرفي بشاهنامه‌ی فردوسي نوشته. (مثلاً حرف «از» چند بار در سراسر شاهنامه آمده و در كجاها آمده). ميگفتند : «بيست سال رنج برده تا آن را بپايان رسانيده». چنين كار بيهوده و بيخردانه را چرا كرده؟. يك آلماني بايستي يا ديوانه و سبكسر باشد كه چنان كاري كند و يا خواستش فريفتن ايرانيان و بچنان كارهاي بيهوده برانگيختن ايشان باشد. دولت آلمان چنان كتابي را بما ارمغان فرستاده بود. شنيدني‌تر آنست كه همان روز ديدم كساني با من گفتگو ميكردند و چنين ميگفتند : «اين اروپاييها آدمهاي غريبيند ، پشتكار عجيبي دارند. ببين چه كار كرده. بيست سال بر سر يك كتاب زحمت كشيده ، بيجهت نيست كه آنها هميشه جلوند و ما عقبيم». ديدم درزمان[=بیدرنگ] تخم سياست در دلها روييدن گرفته.

دولت تزاري روس كه از هر باره از دولتهاي ديگر اروپا پستر مي‌بود او نيز اين سياست را درباره‌ی شرق دنبال ميكرد. در كشور روس نيز شرقشناساني مي‌بودند كه جز درپي اين كارهاي فريب‌آميز نمي‌بودند. در آنجا هم شرقشناساني مي‌بودند كه خود را «عاشق نظامي» نشان ميدادند و يا سه ماه رنج مي‌بردند و بيك قصيده‌ی خاقاني «شرح» مي‌نوشتند.
کسی برتر از قانون نیست.