🔶 در پیرامون ادبیات
نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مينمايند؟
تکه 4
🔸در اينجا داستاني هست ميبايد بگويم : روزي يكي از آشنايان با من گفتگو ميكرد و ميگفت : «من نوشتههاي براون و ديگران را خواندهام ، آنها هيچ جا بما نميگويند شما شاعر باشيد ، صوفي شويد. كتابهاييست مينويسند يا بچاپ ميرسانند. ما چه ايرادي بآنها داريم؟!.»
گفتم : نميدانم نام روچيلد را شنيدهايد؟ روچيلد خاندانيست جهود و مليونر ، بُنگاهشان در آلمانست. ولي در پاريس و لندن و استانبول و ديگر جاها شاخهها ميدارند. شنيدهام يك بازرگان جهود در استانبول تهیدست و بیارج میبوده ، بازرگانان خوارش ميداشتهاند و با او خريد و فروش نميكردهاند. روزي اين بازرگان بنزد روچيلد آنجا رفته و از حال خود گله كرده. روچيلد دست برده كه چكي بنام او نويسد. گفته من از شما پول نميخواهم. شما ميتوانيد كمكي بهتر از آن بمن كنيد. گفته : چه كار كنم؟ گفته : من روزها در گمرك هستم ، بازرگانان ديگر نيز آنجا ميباشند. شما هنگامي كه بگمرگ ميآييد و من و ديگران ميايستيم و سلام ميدهيم شما سلام مرا با مهرباني بگيريد و آنگاه ايستاده دست دهيد و حالپرسي كنيد. سه بار كه اين رفتار را كنيد كار من راه افتاده است. روچيلد ميپذيرد و همان رفتار را ميكند و اين شُوند آن ميشود كه بازرگانان رو بآن بازرگان جهود ميآورند و آرزومند دوستي او ميشوند و با خواهش و دلخواه خريد و فروش با او ميكنند و چند سال نميگذرد كه او نيز ميليونر ميگردد.
براون و ديگران همين سياست را بكار بردهاند. آنان نيك دانستهاند كه ايرانيان امروزي در چه حالند و روانهاشان تا چه اندازه ناتوانست. نيك دانستهاند كه همانكه آوازي از اروپا برخيزد هزارها كسان را بتكان تواند آورد. ما ميبينيم كه همان كار شرقشناسان چه نتيجههايي داده است.
مردك ميآيد و با من به چَخِش [= مجادله] ميپردازد كه گوتهی آلماني از حافظ ستايش كرده است.
ميگويم : ترا با گوته چه كار است؟!. مگر خودت فهم و خرد نميداري؟!
مگر كتاب حافظ در دست تو نيست ، چرا آن نميكني كه باز كني و بخواني و ببيني چيست؟!.
چرا آن نميكني كه بينديشي و ببيني آيا ايرادهاي ما بآن شاعر راستست يا نه؟!.
ميگويد : «پس چرا گوته آن ستايش را كرده است؟!.» ميگويم : من چه ميدانم! گوته هم مانند ديگران ، نافهميده سخني گفته. آنگاه گوته هم ياوهبافي همچون حافظ ميبوده.
مردمي با اين ناتواني خردها راه دست انداختن و فريفتنشان همانست كه در هر زمينهاي چند كتابي يا گفتاري در اروپا بچاپ رسد. براون و ديگران اين را نيك فهميدهاند.
اين گفتگويي بود كه با آن آشنا داشتم. ميبايد بگويم : اين يك سياست كهني در اروپا ميبوده كه شرقيان را بفريبند و در آلودگيهاشان پايدار و پافشار گردانند. اين سياست را همهی دولتها دنبال كردهاند.
آلمانها كه هنوز دستي در شرق نميداشتند به پيروي از ديگران و باميد آنكه در آينده دستي خواهند داشت آن سياست را دنبال ميكردند. در جشن فردوسي آلمانها كتابي آوردند كه مايهی شگفت من گرديد. يك تن شرقشناس فهرست حرفي بشاهنامهی فردوسي نوشته. (مثلاً حرف «از» چند بار در سراسر شاهنامه آمده و در كجاها آمده). ميگفتند : «بيست سال رنج برده تا آن را بپايان رسانيده». چنين كار بيهوده و بيخردانه را چرا كرده؟. يك آلماني بايستي يا ديوانه و سبكسر باشد كه چنان كاري كند و يا خواستش فريفتن ايرانيان و بچنان كارهاي بيهوده برانگيختن ايشان باشد. دولت آلمان چنان كتابي را بما ارمغان فرستاده بود. شنيدنيتر آنست كه همان روز ديدم كساني با من گفتگو ميكردند و چنين ميگفتند : «اين اروپاييها آدمهاي غريبيند ، پشتكار عجيبي دارند. ببين چه كار كرده. بيست سال بر سر يك كتاب زحمت كشيده ، بيجهت نيست كه آنها هميشه جلوند و ما عقبيم». ديدم درزمان[=بیدرنگ] تخم سياست در دلها روييدن گرفته.
دولت تزاري روس كه از هر باره از دولتهاي ديگر اروپا پستر ميبود او نيز اين سياست را دربارهی شرق دنبال ميكرد. در كشور روس نيز شرقشناساني ميبودند كه جز درپي اين كارهاي فريبآميز نميبودند. در آنجا هم شرقشناساني ميبودند كه خود را «عاشق نظامي» نشان ميدادند و يا سه ماه رنج ميبردند و بيك قصيدهی خاقاني «شرح» مينوشتند.
نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مينمايند؟
تکه 4
🔸در اينجا داستاني هست ميبايد بگويم : روزي يكي از آشنايان با من گفتگو ميكرد و ميگفت : «من نوشتههاي براون و ديگران را خواندهام ، آنها هيچ جا بما نميگويند شما شاعر باشيد ، صوفي شويد. كتابهاييست مينويسند يا بچاپ ميرسانند. ما چه ايرادي بآنها داريم؟!.»
گفتم : نميدانم نام روچيلد را شنيدهايد؟ روچيلد خاندانيست جهود و مليونر ، بُنگاهشان در آلمانست. ولي در پاريس و لندن و استانبول و ديگر جاها شاخهها ميدارند. شنيدهام يك بازرگان جهود در استانبول تهیدست و بیارج میبوده ، بازرگانان خوارش ميداشتهاند و با او خريد و فروش نميكردهاند. روزي اين بازرگان بنزد روچيلد آنجا رفته و از حال خود گله كرده. روچيلد دست برده كه چكي بنام او نويسد. گفته من از شما پول نميخواهم. شما ميتوانيد كمكي بهتر از آن بمن كنيد. گفته : چه كار كنم؟ گفته : من روزها در گمرك هستم ، بازرگانان ديگر نيز آنجا ميباشند. شما هنگامي كه بگمرگ ميآييد و من و ديگران ميايستيم و سلام ميدهيم شما سلام مرا با مهرباني بگيريد و آنگاه ايستاده دست دهيد و حالپرسي كنيد. سه بار كه اين رفتار را كنيد كار من راه افتاده است. روچيلد ميپذيرد و همان رفتار را ميكند و اين شُوند آن ميشود كه بازرگانان رو بآن بازرگان جهود ميآورند و آرزومند دوستي او ميشوند و با خواهش و دلخواه خريد و فروش با او ميكنند و چند سال نميگذرد كه او نيز ميليونر ميگردد.
براون و ديگران همين سياست را بكار بردهاند. آنان نيك دانستهاند كه ايرانيان امروزي در چه حالند و روانهاشان تا چه اندازه ناتوانست. نيك دانستهاند كه همانكه آوازي از اروپا برخيزد هزارها كسان را بتكان تواند آورد. ما ميبينيم كه همان كار شرقشناسان چه نتيجههايي داده است.
مردك ميآيد و با من به چَخِش [= مجادله] ميپردازد كه گوتهی آلماني از حافظ ستايش كرده است.
ميگويم : ترا با گوته چه كار است؟!. مگر خودت فهم و خرد نميداري؟!
مگر كتاب حافظ در دست تو نيست ، چرا آن نميكني كه باز كني و بخواني و ببيني چيست؟!.
چرا آن نميكني كه بينديشي و ببيني آيا ايرادهاي ما بآن شاعر راستست يا نه؟!.
ميگويد : «پس چرا گوته آن ستايش را كرده است؟!.» ميگويم : من چه ميدانم! گوته هم مانند ديگران ، نافهميده سخني گفته. آنگاه گوته هم ياوهبافي همچون حافظ ميبوده.
مردمي با اين ناتواني خردها راه دست انداختن و فريفتنشان همانست كه در هر زمينهاي چند كتابي يا گفتاري در اروپا بچاپ رسد. براون و ديگران اين را نيك فهميدهاند.
اين گفتگويي بود كه با آن آشنا داشتم. ميبايد بگويم : اين يك سياست كهني در اروپا ميبوده كه شرقيان را بفريبند و در آلودگيهاشان پايدار و پافشار گردانند. اين سياست را همهی دولتها دنبال كردهاند.
آلمانها كه هنوز دستي در شرق نميداشتند به پيروي از ديگران و باميد آنكه در آينده دستي خواهند داشت آن سياست را دنبال ميكردند. در جشن فردوسي آلمانها كتابي آوردند كه مايهی شگفت من گرديد. يك تن شرقشناس فهرست حرفي بشاهنامهی فردوسي نوشته. (مثلاً حرف «از» چند بار در سراسر شاهنامه آمده و در كجاها آمده). ميگفتند : «بيست سال رنج برده تا آن را بپايان رسانيده». چنين كار بيهوده و بيخردانه را چرا كرده؟. يك آلماني بايستي يا ديوانه و سبكسر باشد كه چنان كاري كند و يا خواستش فريفتن ايرانيان و بچنان كارهاي بيهوده برانگيختن ايشان باشد. دولت آلمان چنان كتابي را بما ارمغان فرستاده بود. شنيدنيتر آنست كه همان روز ديدم كساني با من گفتگو ميكردند و چنين ميگفتند : «اين اروپاييها آدمهاي غريبيند ، پشتكار عجيبي دارند. ببين چه كار كرده. بيست سال بر سر يك كتاب زحمت كشيده ، بيجهت نيست كه آنها هميشه جلوند و ما عقبيم». ديدم درزمان[=بیدرنگ] تخم سياست در دلها روييدن گرفته.
دولت تزاري روس كه از هر باره از دولتهاي ديگر اروپا پستر ميبود او نيز اين سياست را دربارهی شرق دنبال ميكرد. در كشور روس نيز شرقشناساني ميبودند كه جز درپي اين كارهاي فريبآميز نميبودند. در آنجا هم شرقشناساني ميبودند كه خود را «عاشق نظامي» نشان ميدادند و يا سه ماه رنج ميبردند و بيك قصيدهی خاقاني «شرح» مينوشتند.
Mawrute cist 2.pdf
132.6 KB
🔶 مشروطه چیست؟..
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔸امروز در ایران یكی از كارهای نیكی كه پرستش به خدا بشمار است این میباشد كه بكوشیم و مردم را از معنی مشروطه و از سودهای آن آگاه گردانیم. بکوشیم و مردم را از این نادانیها كه دامنگیرشان گردیده و خوار و زبونشان گردانیده رها گردانیم. این مردم بدبخت همچون كورانیند كه زیر پای خود را نمیبینند و چاه را از راه نمیشناسند ، و این خود كَرفهكاریست[ثواب] كه ما دست آنان بگیریم و از چاه دورشان گردانیم و به شاهراه رسانیم.
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔸امروز در ایران یكی از كارهای نیكی كه پرستش به خدا بشمار است این میباشد كه بكوشیم و مردم را از معنی مشروطه و از سودهای آن آگاه گردانیم. بکوشیم و مردم را از این نادانیها كه دامنگیرشان گردیده و خوار و زبونشان گردانیده رها گردانیم. این مردم بدبخت همچون كورانیند كه زیر پای خود را نمیبینند و چاه را از راه نمیشناسند ، و این خود كَرفهكاریست[ثواب] كه ما دست آنان بگیریم و از چاه دورشان گردانیم و به شاهراه رسانیم.
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ـ تکهی 11
🔸 مثرادات نيز ديرزمانى نگذشت كه از بيخردى خود بچنين آسيبى دچار گرديد. بدينسانكه او را به بزمى كه خواجهسرايان ارتخشثر و خواجهسرايان مادرش نيز بودند دعوت نمودند و او رختهاى زيبا پوشيده و زرينابزارهايى را كه از پادشاه دريافته بود بر خويشتن بياويخت و بدينسان آراسته به بزم درآمده و چون زمانى باده گساريده سرگرم شدند يكى از خواجهسرايان پاروساتيس كه از همه بزرگتر بود روى به مثرادات كرده چنين گفت : «چه گرانمايه خلعتى كه شاه به شما بخشيده! اين زنجير و بازوبندها بسيار زيبا و اين شمشير بىاندازه پربهاست! زهى خوشبختى شما كه بدينسان نزد همه گرامى گرديدهايد!» مثرادات كه از مستى بيخود گرديده بود باين سخنان چنان پاسخ داد : «مگر اينها چيست سپاراميزيس1؟ من در آن روز آزمايش خودم را به پادشاه بسى باارجتر از آن نمودم كه چنين خلعتى بمن داده شود!» سپاراميزيس لبخندى زده گفت : «من رشك بر تو نمىبرم ولى چون بگفتهی يونانيان راستى با مستى دوشادوش است مىخواهم دوستانه بدانم آيا پيدا كردن زينتابزارى كه از روى اسبى فروريخته بود و آوردن آنها نزد پادشاه چه دشوارى دارد يا درخور چه ارزشى مىباشد؟!» اين سخن را مىگفت نه اينكه از چگونگى كار آگاه نبود بلكه چون مستى هوش از سر مثرادات ربود و او را به پرگويى برانگيخته بود. منظور سپاراميزيس برانگيختن او بسخنگويى بود كه راز درون خود را بيرون ريخته آنچه نبايستى گفت بگويد و باين منظور خود دست يافت. زيرا مثرادات سخن او را شنيده بىباكانه چنين پاسخ داد : «دربارهی زينتابزار اسب و آن چيزهاى بىارزش تو هرچه مىخواهى بگو! من آشكار مىگويم كه مرگ كوروش با اين دست من بود! من ارتاکرسيس نبودم كه زوربين به هوا بياندازم و كارى بيهوده كنم. من چشم كوروش را آماج كرده و زوبين را راست به گيجگاه او فرود آوردم و با يك زخم او را بزمين انداختم و از همين زخم بود كه او بدرود جان گفت.» ديگران كه در آن بزم بودند از اين گفتهها سرنوشت سياه مثرادات را دريافته سر بزير انداختند. خداوند خانه كه آن بزم را درچيده بود روى به مثرادات كرده گفت : «دوست من بگزار بخوريم و بنوشيم و از فيروزمنديهاى شاه خود خرسند باشيم. ما را چه از اين گفتگوهايى كه بر همگىمان سنگين خواهد افتاد؟!»
پس از بزم سپاراميزيس بيدرنگ چگونگى را به پاروساتيس بازگفت. او نيز پادشاه را آگاه ساخت. ارتخشثر سخت خشمگين گرديده ديد كه دروغ او درمىآيد و بزرگترين سرفرازى كه ازآنِ جنگ با كوروش براى خود برگزيده بود از دستش درمىرود. زيرا آرزوى او آن بود كه هر كسى از يونانيان و ايرانيان چنين باور كنند كه در آن نبرد تن بتن كه ميانهی او و برادرش كوروش رويداد و هر يكى بديگرى ضربتى رساند ارتخشثر از آن ضربت زخمى گرديده ولى كوروش بدرود جان گفته است. اينبود فرمان داد كه مثرادات را در قايق با شكنجه بكشند. دستور اين كشتن آنست كه مىنگاريم : دو قايق را چنان مىسازند كه هر دو بيك اندازه بوده رویهم جفت شود و گناهكار را كه شكنجه بايد كرد در يكى از آنها بر پشت مىخوابانند چنانكه سر و دستها و پايهايش بيرون بوده ، بازماندهی تنش درون باشد و آن قايق ديگر را روى آن وارونه گزارده دو قايق را با هم جفت مىگردانند. سپس خوردنى بگرفتار بيچاره نشان داده تكليف خوردن مىنمايند كه اگر نخورد سوزن به چشمهايش مىخلانند تا ناگزير از خوردن باشد. سپس شير با انگبين درآميخته مسهلى مىسازند و آن را بگلوى او ريخته سر و رويش را نيز با آن مىآلايند و با اين حال او را زير تابش آفتاب نگاه مىدارند. در اندك زمانى از يكسوى مگسها بر سر و روى او هجوم آورده چندان انبوه مىشوند كه سر و رو را پاك مىپوشاندند. از سوى ديگر در درون قايق كارى كه مسهل بايستى كند كرده و از پليديهاى او كه قايق را پر مىسازند كرمهاى بسيار و خزندگان گوناگون پديد مىآمد و اينان بدرون رودههاى او راه يافته بخوردن مىپردازند و چون گرفتار بيچاره با آن شكنجهها بدرود زندگى مىگويد اين هنگام است كه قايق بالايين را بلند مىسازند و گوشتهاى آن بيچاره را تكه و پاره مىيابند و دسته دسته كرمهاى گزنده را مىبينند كه از بيرون و درون بجويدن آن پرداختهاند. مثرادات هم پس از هفده روز كه گرفتار چنين شكنجهاى بود بدرود زندگى گفت.
1ـ Sparamizis
6) ارتخشثر ـ تکهی 11
🔸 مثرادات نيز ديرزمانى نگذشت كه از بيخردى خود بچنين آسيبى دچار گرديد. بدينسانكه او را به بزمى كه خواجهسرايان ارتخشثر و خواجهسرايان مادرش نيز بودند دعوت نمودند و او رختهاى زيبا پوشيده و زرينابزارهايى را كه از پادشاه دريافته بود بر خويشتن بياويخت و بدينسان آراسته به بزم درآمده و چون زمانى باده گساريده سرگرم شدند يكى از خواجهسرايان پاروساتيس كه از همه بزرگتر بود روى به مثرادات كرده چنين گفت : «چه گرانمايه خلعتى كه شاه به شما بخشيده! اين زنجير و بازوبندها بسيار زيبا و اين شمشير بىاندازه پربهاست! زهى خوشبختى شما كه بدينسان نزد همه گرامى گرديدهايد!» مثرادات كه از مستى بيخود گرديده بود باين سخنان چنان پاسخ داد : «مگر اينها چيست سپاراميزيس1؟ من در آن روز آزمايش خودم را به پادشاه بسى باارجتر از آن نمودم كه چنين خلعتى بمن داده شود!» سپاراميزيس لبخندى زده گفت : «من رشك بر تو نمىبرم ولى چون بگفتهی يونانيان راستى با مستى دوشادوش است مىخواهم دوستانه بدانم آيا پيدا كردن زينتابزارى كه از روى اسبى فروريخته بود و آوردن آنها نزد پادشاه چه دشوارى دارد يا درخور چه ارزشى مىباشد؟!» اين سخن را مىگفت نه اينكه از چگونگى كار آگاه نبود بلكه چون مستى هوش از سر مثرادات ربود و او را به پرگويى برانگيخته بود. منظور سپاراميزيس برانگيختن او بسخنگويى بود كه راز درون خود را بيرون ريخته آنچه نبايستى گفت بگويد و باين منظور خود دست يافت. زيرا مثرادات سخن او را شنيده بىباكانه چنين پاسخ داد : «دربارهی زينتابزار اسب و آن چيزهاى بىارزش تو هرچه مىخواهى بگو! من آشكار مىگويم كه مرگ كوروش با اين دست من بود! من ارتاکرسيس نبودم كه زوربين به هوا بياندازم و كارى بيهوده كنم. من چشم كوروش را آماج كرده و زوبين را راست به گيجگاه او فرود آوردم و با يك زخم او را بزمين انداختم و از همين زخم بود كه او بدرود جان گفت.» ديگران كه در آن بزم بودند از اين گفتهها سرنوشت سياه مثرادات را دريافته سر بزير انداختند. خداوند خانه كه آن بزم را درچيده بود روى به مثرادات كرده گفت : «دوست من بگزار بخوريم و بنوشيم و از فيروزمنديهاى شاه خود خرسند باشيم. ما را چه از اين گفتگوهايى كه بر همگىمان سنگين خواهد افتاد؟!»
پس از بزم سپاراميزيس بيدرنگ چگونگى را به پاروساتيس بازگفت. او نيز پادشاه را آگاه ساخت. ارتخشثر سخت خشمگين گرديده ديد كه دروغ او درمىآيد و بزرگترين سرفرازى كه ازآنِ جنگ با كوروش براى خود برگزيده بود از دستش درمىرود. زيرا آرزوى او آن بود كه هر كسى از يونانيان و ايرانيان چنين باور كنند كه در آن نبرد تن بتن كه ميانهی او و برادرش كوروش رويداد و هر يكى بديگرى ضربتى رساند ارتخشثر از آن ضربت زخمى گرديده ولى كوروش بدرود جان گفته است. اينبود فرمان داد كه مثرادات را در قايق با شكنجه بكشند. دستور اين كشتن آنست كه مىنگاريم : دو قايق را چنان مىسازند كه هر دو بيك اندازه بوده رویهم جفت شود و گناهكار را كه شكنجه بايد كرد در يكى از آنها بر پشت مىخوابانند چنانكه سر و دستها و پايهايش بيرون بوده ، بازماندهی تنش درون باشد و آن قايق ديگر را روى آن وارونه گزارده دو قايق را با هم جفت مىگردانند. سپس خوردنى بگرفتار بيچاره نشان داده تكليف خوردن مىنمايند كه اگر نخورد سوزن به چشمهايش مىخلانند تا ناگزير از خوردن باشد. سپس شير با انگبين درآميخته مسهلى مىسازند و آن را بگلوى او ريخته سر و رويش را نيز با آن مىآلايند و با اين حال او را زير تابش آفتاب نگاه مىدارند. در اندك زمانى از يكسوى مگسها بر سر و روى او هجوم آورده چندان انبوه مىشوند كه سر و رو را پاك مىپوشاندند. از سوى ديگر در درون قايق كارى كه مسهل بايستى كند كرده و از پليديهاى او كه قايق را پر مىسازند كرمهاى بسيار و خزندگان گوناگون پديد مىآمد و اينان بدرون رودههاى او راه يافته بخوردن مىپردازند و چون گرفتار بيچاره با آن شكنجهها بدرود زندگى مىگويد اين هنگام است كه قايق بالايين را بلند مىسازند و گوشتهاى آن بيچاره را تكه و پاره مىيابند و دسته دسته كرمهاى گزنده را مىبينند كه از بيرون و درون بجويدن آن پرداختهاند. مثرادات هم پس از هفده روز كه گرفتار چنين شكنجهاى بود بدرود زندگى گفت.
1ـ Sparamizis
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ـ تکهی 12
🔸 اما ماساباتيس1 خواجهسراى پادشاه كه گفتيم سر و دست كوروش را بريد اينزمان تنها او بود كه بايستى پاروساتيس ازو كينه جويد و كيفر كردارش را بكنار بگزارد. ولى او از هوشيارى و دورانديشى خود را پاييده بهانه بدست نمىداد تا هنگامى كه پاروساتيس براى او نيز چنين دامى درچيد : پاروساتيس زن هنرمندی و در نردبازى ورزيده بود و پيش از جنگ كوروش بارها با ارتخشثر نردبازى مىكرد. پس از جنگ هم با پادشاه آشتى كرده تا مىتوانست در سرگرميها با او شركت مىنمود و نردبازى مىكرد و در عشقبازيهاى او محرم رازش بود. از همهی اين كارها آن منظور را داشت پادشاه كمتر مجال يافته با استاتيرا خلوت نمايد. زيرا او استاتيرا را سخت دشمن مىداشت وآنگاه هميشه اين آرزو را داشت كه زنى در شكوه و نيرومندى همپايهی او نباشد. روزى پادشاه بيكار بوده پى سرگرمى مىگشت. پاروساتيس فرصت از دست نداده او را به نردبازى خواند كه بر سر هزار دَريك بازى كنند. و چون بازى كردند او بقصد بازى را باخته بيدرنگ هزار دَريك زر بپرداخت. سپس دلگيرى از خود نشان داده عنوان كرد كه بايد بازى ديگرى بر سر يك خواجهسرا كرده جبران آن باختن را كند. پادشاه رضايت داد. ولى هر دو پنج تن از خواجهسرايان برگزيدهی خود را نام بردند كه باخته شده از ميان آن پنج كس نباشد. با چنين شرطى ببازى پرداختند. پادشاه از قصد مادر ناآگاه بوده سادهدلانه بازى مىكرد. قضا را تاس با پاروساتيس یارى كرد و او بازى را برد و ماساباتيس را كه از خواجهسرايان شاه و از آن پنج تن نام برده نبود درخواست. پادشاه او را بدو واگزاشت. پاروساتيس براى آنكه پادشاه قصدش درنيابد بيدرنگ ماساباتيس را بدست دژخيمان سپرده فرمان داد كه زنده پوست او را بكنند و چون آنچنان كردند لاشهی او را بروى سهچوبى گزارده پوستش را جداگانه روى سهچوب بگسترد.
اين كار كه شد پادشاه سخت برنجيد و بر پاروساتيس خشمگين گرديد. ولى پاروساتيس با خنده و شوخى پيش آمده بپادشاه مىگفت : «راستى تو مرد بسيار خوشبختى هستى و اينست كه از گم كردن يك خواجهسراى پير پليد تا اين اندازه بهم برآمدهاى. ولى من با آنكه هزار دَريك از دست دادم باز با بخت خود سازش و آشتى دارم.» پادشاه از اينكه بدانسان فريب خورده سخت دلتنگ بود ليكن بخاموشى مىگراييد. اما استاتيرا آشكار دشمنى با پاروساتيس كرده سخت خشمناك بود از اينكه او بكينهی كشته شدن كوروش يك خواجهسراى درستكار و وفادار پادشاه را بدانسان بيرحمانه و نامردانه كشته.
1ـ Masabates
6) ارتخشثر ـ تکهی 12
🔸 اما ماساباتيس1 خواجهسراى پادشاه كه گفتيم سر و دست كوروش را بريد اينزمان تنها او بود كه بايستى پاروساتيس ازو كينه جويد و كيفر كردارش را بكنار بگزارد. ولى او از هوشيارى و دورانديشى خود را پاييده بهانه بدست نمىداد تا هنگامى كه پاروساتيس براى او نيز چنين دامى درچيد : پاروساتيس زن هنرمندی و در نردبازى ورزيده بود و پيش از جنگ كوروش بارها با ارتخشثر نردبازى مىكرد. پس از جنگ هم با پادشاه آشتى كرده تا مىتوانست در سرگرميها با او شركت مىنمود و نردبازى مىكرد و در عشقبازيهاى او محرم رازش بود. از همهی اين كارها آن منظور را داشت پادشاه كمتر مجال يافته با استاتيرا خلوت نمايد. زيرا او استاتيرا را سخت دشمن مىداشت وآنگاه هميشه اين آرزو را داشت كه زنى در شكوه و نيرومندى همپايهی او نباشد. روزى پادشاه بيكار بوده پى سرگرمى مىگشت. پاروساتيس فرصت از دست نداده او را به نردبازى خواند كه بر سر هزار دَريك بازى كنند. و چون بازى كردند او بقصد بازى را باخته بيدرنگ هزار دَريك زر بپرداخت. سپس دلگيرى از خود نشان داده عنوان كرد كه بايد بازى ديگرى بر سر يك خواجهسرا كرده جبران آن باختن را كند. پادشاه رضايت داد. ولى هر دو پنج تن از خواجهسرايان برگزيدهی خود را نام بردند كه باخته شده از ميان آن پنج كس نباشد. با چنين شرطى ببازى پرداختند. پادشاه از قصد مادر ناآگاه بوده سادهدلانه بازى مىكرد. قضا را تاس با پاروساتيس یارى كرد و او بازى را برد و ماساباتيس را كه از خواجهسرايان شاه و از آن پنج تن نام برده نبود درخواست. پادشاه او را بدو واگزاشت. پاروساتيس براى آنكه پادشاه قصدش درنيابد بيدرنگ ماساباتيس را بدست دژخيمان سپرده فرمان داد كه زنده پوست او را بكنند و چون آنچنان كردند لاشهی او را بروى سهچوبى گزارده پوستش را جداگانه روى سهچوب بگسترد.
اين كار كه شد پادشاه سخت برنجيد و بر پاروساتيس خشمگين گرديد. ولى پاروساتيس با خنده و شوخى پيش آمده بپادشاه مىگفت : «راستى تو مرد بسيار خوشبختى هستى و اينست كه از گم كردن يك خواجهسراى پير پليد تا اين اندازه بهم برآمدهاى. ولى من با آنكه هزار دَريك از دست دادم باز با بخت خود سازش و آشتى دارم.» پادشاه از اينكه بدانسان فريب خورده سخت دلتنگ بود ليكن بخاموشى مىگراييد. اما استاتيرا آشكار دشمنى با پاروساتيس كرده سخت خشمناك بود از اينكه او بكينهی كشته شدن كوروش يك خواجهسراى درستكار و وفادار پادشاه را بدانسان بيرحمانه و نامردانه كشته.
1ـ Masabates
Mawrute cist 3.pdf
136 KB
🔶 مشروطه چیست؟..
(بخش سوم)
🖌 یادداشت ویراینده
🔷 (پسگفتار «مشروطه چیست؟»)
🔸امروز بیشتر جوانان ، جمهوری و مشروطه را دو چیز بیکبار جدا دانسته و از واژهی مشروطه بیش از همه «مشروطهی سلطنتی» (همچون بلژیک ، انگلستان ، هلند و مانندهای آن) را میفهمند
🔸برداشت درسخواندگان از مشروطه جز یک معنی گنگ و موهونی نیست و بیشتر ، آن را ملازم با پادشاهی میپندارند. اینست کسانی همینکه نام مشروطه میشنوند گمان میکنند آن زمینهسازی برای پادشاهی و یا بازگردانیدن پادشاه است. ببینید تا چه پایه گرفتار لفظهاییم و از معنی راست آنها دوریم.
(بخش سوم)
🖌 یادداشت ویراینده
🔷 (پسگفتار «مشروطه چیست؟»)
🔸امروز بیشتر جوانان ، جمهوری و مشروطه را دو چیز بیکبار جدا دانسته و از واژهی مشروطه بیش از همه «مشروطهی سلطنتی» (همچون بلژیک ، انگلستان ، هلند و مانندهای آن) را میفهمند
🔸برداشت درسخواندگان از مشروطه جز یک معنی گنگ و موهونی نیست و بیشتر ، آن را ملازم با پادشاهی میپندارند. اینست کسانی همینکه نام مشروطه میشنوند گمان میکنند آن زمینهسازی برای پادشاهی و یا بازگردانیدن پادشاه است. ببینید تا چه پایه گرفتار لفظهاییم و از معنی راست آنها دوریم.
✴️ یك مردمی هنگامی كه بپادشاه خودكامهی خود میشورند و ازو مشروطه میخواهند معنای این جنبش و شورش آنست كه آن مردم بیدار شدهاند و معنی درست سررشتهداری (حكومت) را فهمیدهاند و اینست از یكسو بآن پادشاه میگویند : «تو برو ما خودمان این كشور را راه خواهیم برد ، خودمان آن را نگاه خواهیم داشت» و از یكسو با یكدیگر پیمانی میبندند كه دست بهم دهند و بنگهداری كشور و بآبادی آن كوشند
✴️ و گذشته از كوششی كه هر یكی در راه تهیهی زندگانی برای خاندان خود میكند ، یك كوشش نیز در راه كشور بگردن گیرند و همهی كارهای سررشتهداری را از تهیهی سپاه و برپا كردن ادارات و گزاردن قانون و مانند اینها ، خودشان انجام دهند.
(پرچم روزانه شمارهی 237)
✴️ و گذشته از كوششی كه هر یكی در راه تهیهی زندگانی برای خاندان خود میكند ، یك كوشش نیز در راه كشور بگردن گیرند و همهی كارهای سررشتهداری را از تهیهی سپاه و برپا كردن ادارات و گزاردن قانون و مانند اینها ، خودشان انجام دهند.
(پرچم روزانه شمارهی 237)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مينمايند؟
تکهی 5
🔸شنيدنيتر از آنها اينست كه دولت روس كنوني كه درفشدار آزاديست و از آن سياستهاي كهن اروپايي بيزاري نشان ميدهد ، هنوز اين سياست كهن فريبآميز را نشُسته و از ميان نبرده. ما گاهي كارهايي نيز از آن دولت ميبينيم. مثلاً ميبينيم در آن كشور بنام نظامي جشن گرفته ميشود.
آيا نظامي چه كرده؟!. چه نيكي را براي جهانيان انجام داده؟!. كسي كه خود را در برابر فرماندار ارزنجان سگ ، بلكه كمتر از سگ گردانيده ، كسي كه يك عمر با مفتخواري و ياوهگويي بسر برده ، در ديدهي مردم سوسياليست چه ارجي تواند داشت؟! چه جا ميدارد كه دولت شوروي بنام او جشن گيرد؟!. اگر خواست دولت شوروي دلجويي از ايرانيان و دوستي نشان دادن با اين توده است بهتر است مردان ارجمند و آزاده را كه در تاريخ اين كشور كم نيستند برگزينند.
مرا شگفت افتاده كه در اهواز از مسيو باتمانوف شنيدم كه كمونيستها از تولستوي با آنهمه آوازه و نامي كه در جهان پيدا كرده خرسند نيستند و چون گفتههاي او با آموزاكهاي كمونيستي سازگار نبوده ارجش نميگزارند. در همان حال ميبينيم شرقشناسان كشور شوروي به نظامي با آن بديهايش ارج ميگزارند و دولت شوروي بنام او جشن برپا ميگرداند. اينها سخنانيست كه ميخواستم در پيرامون شرقشناسان بگويم.
دستهی ديگري از آنان كه از شاعران هواداري مينمايند فروغي و حكمت و دكتر قاسم غني و پروفسور صدیق و پيروان ايشانند. اينان را ما نيك ميشناسيم و بسخن ديگري دربارهی ايشان نياز نيست. اينان كارشان تنها هواداري از شاعران نبوده ، ما خيانتهاي بدتر ديگر از آنان سراغ ميداريم. اينان تاسشان از پشت بام افتاده و جرنگش را همه شنيدهاند.
من در يكي از نشستها گفتگوي خود را با فروغي ياد كردم و چون با حكمت نيز گفتگويي داشتهام از آن نيز داستاني برايتان ياد ميكنم [1] :
هنگامي كه سال دوم پيمان را مينوشتيم گفتاري در آن چاپ كرديم كه يكي نوشته : من پيشترها شعرهاي حافظ را ميخواندم و لذت ميبردم. ولي از زماني كه نوشتههاي شما را دربارهي شاعران خواندهام ديگر لذتي از شعرهاي حافظ نميبرم. بلكه ميبينم بيشتر شعرهايش بيكبار بيمعنيست ، و آنگاه غزلي را از شاعر گرفته بكاوش گزارده بود.
اين گفتار را چون بچاپ رسانيديم در همان روزها مرا كاري در وزارت فرهنگ بود. چون بنزد حكمت كه وزير ميبود رفتم همانكه نشستم بگله پرداخت كه شما از حافظ بد نوشتهايد. گفتم : نوشته از ديگري بوده ، و چون گفتههايش راست ميبود بچاپ رسانيديم. او بحافظ دشنام نداده كه مايهي رنجش شما يا ديگري باشد. او ميگويد : من از بيشتر شعرهاي حافظ معنايي نميفهمم ...
با يك شتابي گفت : «نميفهمد برود تحصيل سواد كند تا بفهمد ...» گفتم : او بيسواد نيست. بِهر حال جنابعالي كه خودتان باسواد هستيد بفرماييد آنهمه ستايشهاي گزافهآميز از باده كه حافظ كرده ، آنهمه پافشاري كه دربارهي بيهوده بودن كوشش و تلاش نشان داده ، چه معني داشته؟!.. آن بيشرمي كه در بچهبازي از خود مينمايد از چه رو بوده؟!.. از اين شعر چه معناي بخردانهاي توان درآورد :
دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
اينها را كه گفتم از آن تندي كه مينمود كاست. ولي چون پاسخي نميداشت چنين گفت : «عقيدهی من اينست كه اينان اشخاص فوقالعادهاي بودند و ما قادر بفهم سخنهاي ايشان نيستيم».
گفتم : پاسخ بسيار پرتيست. نخست بايد دانست كه سخن براي فهميدن است. سخن هرچه والاتر باشد درخور فهم است. آن چرندگوييست كه نتوان فهميد و معناي درستي از آن درآورد. برانگيختگان كه بارجدارترين سخنان پرداختهاند و خودشان والاترين جايگاه را ميداشتند گفتههاشان درخور فهمست هر كس آنها را ميفهمد.
دوم در جايي كه شما بفهميدن سخنان حافظ و مانندگان او توانا نيستيد و آنها را نفهميدهايد از كجا دانستهايد كه مردان بزرگ والاجايگاهي بودهاند؟!. از كجا كه كسان بسيار پستي بودهاند؟!.
در آن روزها قانون استادان دانشگاه از مجلس گذشته بود كه من نيز بايستي استاد باشم. آقاي حكمت چون از پاسخ درماند چنين گفت : «بِهر حال ما شما را باستادي با اين شرط خواهيم پذيرفت كه اين سخنانتان پس بگيريد ...» گفتم : در آن حال من از استادي چشم پوشيدم.
[1] : دربارهي دكتر غني نيز دفتر «فرهنگ است يا نيرنگ؟» ديده شود ـ و
نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مينمايند؟
تکهی 5
🔸شنيدنيتر از آنها اينست كه دولت روس كنوني كه درفشدار آزاديست و از آن سياستهاي كهن اروپايي بيزاري نشان ميدهد ، هنوز اين سياست كهن فريبآميز را نشُسته و از ميان نبرده. ما گاهي كارهايي نيز از آن دولت ميبينيم. مثلاً ميبينيم در آن كشور بنام نظامي جشن گرفته ميشود.
آيا نظامي چه كرده؟!. چه نيكي را براي جهانيان انجام داده؟!. كسي كه خود را در برابر فرماندار ارزنجان سگ ، بلكه كمتر از سگ گردانيده ، كسي كه يك عمر با مفتخواري و ياوهگويي بسر برده ، در ديدهي مردم سوسياليست چه ارجي تواند داشت؟! چه جا ميدارد كه دولت شوروي بنام او جشن گيرد؟!. اگر خواست دولت شوروي دلجويي از ايرانيان و دوستي نشان دادن با اين توده است بهتر است مردان ارجمند و آزاده را كه در تاريخ اين كشور كم نيستند برگزينند.
مرا شگفت افتاده كه در اهواز از مسيو باتمانوف شنيدم كه كمونيستها از تولستوي با آنهمه آوازه و نامي كه در جهان پيدا كرده خرسند نيستند و چون گفتههاي او با آموزاكهاي كمونيستي سازگار نبوده ارجش نميگزارند. در همان حال ميبينيم شرقشناسان كشور شوروي به نظامي با آن بديهايش ارج ميگزارند و دولت شوروي بنام او جشن برپا ميگرداند. اينها سخنانيست كه ميخواستم در پيرامون شرقشناسان بگويم.
دستهی ديگري از آنان كه از شاعران هواداري مينمايند فروغي و حكمت و دكتر قاسم غني و پروفسور صدیق و پيروان ايشانند. اينان را ما نيك ميشناسيم و بسخن ديگري دربارهی ايشان نياز نيست. اينان كارشان تنها هواداري از شاعران نبوده ، ما خيانتهاي بدتر ديگر از آنان سراغ ميداريم. اينان تاسشان از پشت بام افتاده و جرنگش را همه شنيدهاند.
من در يكي از نشستها گفتگوي خود را با فروغي ياد كردم و چون با حكمت نيز گفتگويي داشتهام از آن نيز داستاني برايتان ياد ميكنم [1] :
هنگامي كه سال دوم پيمان را مينوشتيم گفتاري در آن چاپ كرديم كه يكي نوشته : من پيشترها شعرهاي حافظ را ميخواندم و لذت ميبردم. ولي از زماني كه نوشتههاي شما را دربارهي شاعران خواندهام ديگر لذتي از شعرهاي حافظ نميبرم. بلكه ميبينم بيشتر شعرهايش بيكبار بيمعنيست ، و آنگاه غزلي را از شاعر گرفته بكاوش گزارده بود.
اين گفتار را چون بچاپ رسانيديم در همان روزها مرا كاري در وزارت فرهنگ بود. چون بنزد حكمت كه وزير ميبود رفتم همانكه نشستم بگله پرداخت كه شما از حافظ بد نوشتهايد. گفتم : نوشته از ديگري بوده ، و چون گفتههايش راست ميبود بچاپ رسانيديم. او بحافظ دشنام نداده كه مايهي رنجش شما يا ديگري باشد. او ميگويد : من از بيشتر شعرهاي حافظ معنايي نميفهمم ...
با يك شتابي گفت : «نميفهمد برود تحصيل سواد كند تا بفهمد ...» گفتم : او بيسواد نيست. بِهر حال جنابعالي كه خودتان باسواد هستيد بفرماييد آنهمه ستايشهاي گزافهآميز از باده كه حافظ كرده ، آنهمه پافشاري كه دربارهي بيهوده بودن كوشش و تلاش نشان داده ، چه معني داشته؟!.. آن بيشرمي كه در بچهبازي از خود مينمايد از چه رو بوده؟!.. از اين شعر چه معناي بخردانهاي توان درآورد :
دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
اينها را كه گفتم از آن تندي كه مينمود كاست. ولي چون پاسخي نميداشت چنين گفت : «عقيدهی من اينست كه اينان اشخاص فوقالعادهاي بودند و ما قادر بفهم سخنهاي ايشان نيستيم».
گفتم : پاسخ بسيار پرتيست. نخست بايد دانست كه سخن براي فهميدن است. سخن هرچه والاتر باشد درخور فهم است. آن چرندگوييست كه نتوان فهميد و معناي درستي از آن درآورد. برانگيختگان كه بارجدارترين سخنان پرداختهاند و خودشان والاترين جايگاه را ميداشتند گفتههاشان درخور فهمست هر كس آنها را ميفهمد.
دوم در جايي كه شما بفهميدن سخنان حافظ و مانندگان او توانا نيستيد و آنها را نفهميدهايد از كجا دانستهايد كه مردان بزرگ والاجايگاهي بودهاند؟!. از كجا كه كسان بسيار پستي بودهاند؟!.
در آن روزها قانون استادان دانشگاه از مجلس گذشته بود كه من نيز بايستي استاد باشم. آقاي حكمت چون از پاسخ درماند چنين گفت : «بِهر حال ما شما را باستادي با اين شرط خواهيم پذيرفت كه اين سخنانتان پس بگيريد ...» گفتم : در آن حال من از استادي چشم پوشيدم.
[1] : دربارهي دكتر غني نيز دفتر «فرهنگ است يا نيرنگ؟» ديده شود ـ و
✴️ بمشروطه و دمکراسی قیمت گزاردن و دلبستگی نشان دادن.
در ایران چهل سالست رژیم مشروطه برپا گردیده. ولی چنانکه چند بار تکرار کردیم تاکنون انبوه مردم معنی آن را ندانستهاند و طبیعیست که قدرش هم نمیشناسند. در حقیقت پس از چهل سال هنوز مشروطه در ایران اجرا نشده.
🔸 مشروطه تنها بودن قانونها و مجلس شورا نیست. مشروطه بیک معنی عالیتر دیگریست. مشروطه معنایش آنست که یک توده میخواهد خودش کارهای خود را اداره کند. میخواهد کسی باو فرمان نراند.
برای آنکه سخن روشن باشد باید دانست ما در زندگانی دو رشته کارها داریم :
یکی کارهای خصوصی ، دیگری کارهای عمومی. مثلاً ما باید خانه داشته باشیم ، خواربار تهیه کنیم ، رخت خریم ، کفش خریم ، اگر ناخوش شدیم بنزد پزشک رویم. اینها کارهاییست که هر خانوادهای خودش برای خودش انجام میدهد. ولی بدیهیست که زندگانی تنها با اینها نمیچرخد. بیک رشته کارهای دیگری هم نیاز هست.
🔸ما در این شهر که هستیم باید آن را پاکیزه داریم ، باید دزدان را مانع شویم ، از شیوع بیماریها جلو گیریم ، عدلیهای باشد که اگر دو کس دعوا داشتند بآنجا رجوع کنند ، راهها امنیت میخواهد تا کاروانها بیایند و بروند ، باید با کشورهای همسایه رابطه داشته باشیم و پیمانها بندیم. باین رشته کارها نیز نیاز هست و اینهاست که ما کارهای عمومی یا کارهای کشوری مینامیم.
در زمانهای گذشته این کارها بیک تن سپرده میشد و او پادشاه بود که با میل و ارادهی خود کشور را اداره میکرد ، بمردم نیز فرمان میراند. مردم او را «سایهی خدا» میشناختند و فرمان میبردند و تکلیفی هم نداشتند. باین معنی مردم در آن روز نه اراده و اختیاری در کارهای کشور داشتند و نه مسئول بودند. مسئول تنها پادشاه بود.
🔸این ترتیب هزارها سال در جریان بوده تا خردمندانی برخاسته و چنین گفتهاند : چرا یک تن بدیگران فرمان راند؟!.. چرا مردم خودشان کارهای کشور را اداره نکنند؟!.. اینها را گفته با دلیل ثابت کردهاند که یک پادشاه هر قدر هوشیار و خردمند باشد نخواهد توانست مصالح کشور را چنانکه شایسته است تشخیص دهد ، نخواهد توانست کارها را از راهش بانجام رساند.
در نتیجهی این مشروطه پیدا شده. باین معنی این حرفها در مردم تأثیر کرده که در همه جا بشورش برخاسته و دستگاه استبدادی پادشاهان را برانداخته خودشان رشتهی کارهای کشور را بدست گرفتهاند.
🔸پس در مشروطه افراد خودشان کارهای کشور را اداره میکنند. هر فردی از ایشان مسئولیتی بگردن دارد ، هر فردی باید بکشور و کارهای آن علاقهمند باشد و هر زمان که نیاز افتاد از فداکاری با جان و مال بازنایستد. این وظیفهی اوست ، این باو واجب است.
🔶 ولی در ایران کم کسی مشروطه را باین معنی فهمیده. کم کسی خود را در برابر کشور و توده مسئول میداند. اگر حقیقت را بخواهیم کسانی که در ایران پیشگام شدند و مشروطه را روان گردانیدند ، آنها نیز مشروطه را باین معنی نمیدانستند. اینست نخواستهاند بمردم نیز بفهمانند.
بهرحال در ایران امروز یکی از کارهای بسیار مهم اینست که کتابچهها نوشته شود و سخنرانیها در رادیو بعمل آید و بمردم معنی مشروطه فهمانیده شود.
🔸مشروطه والاترین شکل حکومت است. امروز بیشتری از تودههای پیشرفته و بزرگ جهان ـ از کشورهای متحدهی آمریکا و انگلستان و فرانسه و دیگران ـ با مشروطه اداره میشوند. اینها باید بمردم فهمانیده شود.
🔸فهمیدن مردم معنی مشروطه را و علاقهمندی آنها بکشور و کارهای کشوری تأثیر محسوس خواهد داشت و بسیاری از دشواریهای امروزی را آسان خواهد گردانید.
گاهی کسانی میگویند : «این توده شایستهی مشروطه نیست». میگویم : باید کوشید و آنها را شایسته گردانید ، نه اینکه از مشروطه چشم پوشید.
(امروز چاره چیست؟ سات 39 تا 41)
در ایران چهل سالست رژیم مشروطه برپا گردیده. ولی چنانکه چند بار تکرار کردیم تاکنون انبوه مردم معنی آن را ندانستهاند و طبیعیست که قدرش هم نمیشناسند. در حقیقت پس از چهل سال هنوز مشروطه در ایران اجرا نشده.
🔸 مشروطه تنها بودن قانونها و مجلس شورا نیست. مشروطه بیک معنی عالیتر دیگریست. مشروطه معنایش آنست که یک توده میخواهد خودش کارهای خود را اداره کند. میخواهد کسی باو فرمان نراند.
برای آنکه سخن روشن باشد باید دانست ما در زندگانی دو رشته کارها داریم :
یکی کارهای خصوصی ، دیگری کارهای عمومی. مثلاً ما باید خانه داشته باشیم ، خواربار تهیه کنیم ، رخت خریم ، کفش خریم ، اگر ناخوش شدیم بنزد پزشک رویم. اینها کارهاییست که هر خانوادهای خودش برای خودش انجام میدهد. ولی بدیهیست که زندگانی تنها با اینها نمیچرخد. بیک رشته کارهای دیگری هم نیاز هست.
🔸ما در این شهر که هستیم باید آن را پاکیزه داریم ، باید دزدان را مانع شویم ، از شیوع بیماریها جلو گیریم ، عدلیهای باشد که اگر دو کس دعوا داشتند بآنجا رجوع کنند ، راهها امنیت میخواهد تا کاروانها بیایند و بروند ، باید با کشورهای همسایه رابطه داشته باشیم و پیمانها بندیم. باین رشته کارها نیز نیاز هست و اینهاست که ما کارهای عمومی یا کارهای کشوری مینامیم.
در زمانهای گذشته این کارها بیک تن سپرده میشد و او پادشاه بود که با میل و ارادهی خود کشور را اداره میکرد ، بمردم نیز فرمان میراند. مردم او را «سایهی خدا» میشناختند و فرمان میبردند و تکلیفی هم نداشتند. باین معنی مردم در آن روز نه اراده و اختیاری در کارهای کشور داشتند و نه مسئول بودند. مسئول تنها پادشاه بود.
🔸این ترتیب هزارها سال در جریان بوده تا خردمندانی برخاسته و چنین گفتهاند : چرا یک تن بدیگران فرمان راند؟!.. چرا مردم خودشان کارهای کشور را اداره نکنند؟!.. اینها را گفته با دلیل ثابت کردهاند که یک پادشاه هر قدر هوشیار و خردمند باشد نخواهد توانست مصالح کشور را چنانکه شایسته است تشخیص دهد ، نخواهد توانست کارها را از راهش بانجام رساند.
در نتیجهی این مشروطه پیدا شده. باین معنی این حرفها در مردم تأثیر کرده که در همه جا بشورش برخاسته و دستگاه استبدادی پادشاهان را برانداخته خودشان رشتهی کارهای کشور را بدست گرفتهاند.
🔸پس در مشروطه افراد خودشان کارهای کشور را اداره میکنند. هر فردی از ایشان مسئولیتی بگردن دارد ، هر فردی باید بکشور و کارهای آن علاقهمند باشد و هر زمان که نیاز افتاد از فداکاری با جان و مال بازنایستد. این وظیفهی اوست ، این باو واجب است.
🔶 ولی در ایران کم کسی مشروطه را باین معنی فهمیده. کم کسی خود را در برابر کشور و توده مسئول میداند. اگر حقیقت را بخواهیم کسانی که در ایران پیشگام شدند و مشروطه را روان گردانیدند ، آنها نیز مشروطه را باین معنی نمیدانستند. اینست نخواستهاند بمردم نیز بفهمانند.
بهرحال در ایران امروز یکی از کارهای بسیار مهم اینست که کتابچهها نوشته شود و سخنرانیها در رادیو بعمل آید و بمردم معنی مشروطه فهمانیده شود.
🔸مشروطه والاترین شکل حکومت است. امروز بیشتری از تودههای پیشرفته و بزرگ جهان ـ از کشورهای متحدهی آمریکا و انگلستان و فرانسه و دیگران ـ با مشروطه اداره میشوند. اینها باید بمردم فهمانیده شود.
🔸فهمیدن مردم معنی مشروطه را و علاقهمندی آنها بکشور و کارهای کشوری تأثیر محسوس خواهد داشت و بسیاری از دشواریهای امروزی را آسان خواهد گردانید.
گاهی کسانی میگویند : «این توده شایستهی مشروطه نیست». میگویم : باید کوشید و آنها را شایسته گردانید ، نه اینکه از مشروطه چشم پوشید.
(امروز چاره چیست؟ سات 39 تا 41)
Mawrute cist 4.pdf
138.1 KB
🔶 مشروطه چیست؟..
(بخش پایانی)
🖌 یادداشت ویراینده
🔷 (پسگفتار «مشروطه چیست؟»)
🔸 این روزنامهی پرچم بود که از اصلاحات گذشته هواداری میکرد و بیش از هر روزنامهی دیگری جلو کهنهپرستی ملایان و هواخواهانشان میایستاد. پرچم همچون خاری در چشم ارتجاع و ملایان دیگر تحملناپذیر گردیده بود.
🔸 دولت سهیلی با هایهویی که بدستیاری رادیو براه انداخت توانست به آمدن آقاحسین قمی شکوه و ارج بیاندازه دهد. سپس به پیشنهادهای او که آزاد شدن چادر ، بازگردانیدن اوقاف به خورندگان پیشین آن ، بستن مدرسههای مختلط و گنجانیدن درس دینی در مدرسهها و اینگونه چیزها بود رسمیت داد.
(بخش پایانی)
🖌 یادداشت ویراینده
🔷 (پسگفتار «مشروطه چیست؟»)
🔸 این روزنامهی پرچم بود که از اصلاحات گذشته هواداری میکرد و بیش از هر روزنامهی دیگری جلو کهنهپرستی ملایان و هواخواهانشان میایستاد. پرچم همچون خاری در چشم ارتجاع و ملایان دیگر تحملناپذیر گردیده بود.
🔸 دولت سهیلی با هایهویی که بدستیاری رادیو براه انداخت توانست به آمدن آقاحسین قمی شکوه و ارج بیاندازه دهد. سپس به پیشنهادهای او که آزاد شدن چادر ، بازگردانیدن اوقاف به خورندگان پیشین آن ، بستن مدرسههای مختلط و گنجانیدن درس دینی در مدرسهها و اینگونه چیزها بود رسمیت داد.
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مينمايند؟
تکهی 6
🔸اين هم نشانهاي از حال و رفتار حكمت. مردي كه از هوشياري و تيزفهمي بشيطان پاپوش دوزد ، چون از پاسخ درمانده در برابر من بيك سخن عاميانهی پستي برخاسته ـ سخني كه اگر از يك لر كوهگردي سر زدي خندهآور بودي چه رسد بيك مرد درسخوانده و اروپاديده.
اين حكمت [1] كه از همنژادان فروغيست ، در آن دستگاه بدخواهي پايهاش كمتر از فروغي نيست. اين مرد هنگامي كه از اروپا آمد و وزير فرهنگ شد بهايهوي ادبيات نيروي بسيار داد و آن را چند برابر گردانيد :
اين مرد همانست كه در دانشسرا درس صوفيگري نهاده. همانست كه چندي پيش همراه پورداود و رشيد ياسمي بعنوان «هيئت فرهنگي ايران» بهند رفتند و بازگشتند. سه تن مرد پولهاي گزاف از دولت گرفتند و رفتند و در اينجا و آنجا شعرهايي خواندند. شعرهايي بارمغان بردند و شعرهايي بارمغان آوردند. بجهانيان نشان دادند كه فرهنگ ايران و هند جز شعر نيست و نبايد بود.
🔸آمديم به پيروان اين دسته : آنان كسانيند كه از اين راه سود ميبرند و نان ميخورند. آن يكي شاعر است و بِهمان نام جا براي خود در وزارت فرهنگ باز كرده. اين يكي ديپلمهی ادبياتست و بنام دبيري ماهانه ميبرد. استادان دانشگاه كه ماهانههاي گزاف ميبرند ، بسياري از ايشان سرمايهشان جز دانستن تاريخچهی شاعران و ازبر داشتن شعرهايي از ايشان نيست. با همين سرمايهی دغل خود را در هر بزمي و انجمني جا ميدهند.
يكي از آنها كه چون چند بار بما زباندرازي كرده نامش را ميبرم دكتر رعديست. اين از گوشهی تبريز برخاسته و چون شعر ـ شعرهاي ياوه ـ نيك ميگفته در وزارت فرهنگ كاري دادهاند. سپس با پول آن وزارت باروپا رفته و با يك نام دكتري بازگشته و اكنون جايگاهي در آن وزارتخانه میدارد و پولهاي گزاف ميگيرد. در حالي كه يگانه هنرش قافيهبافيست. چنين كسي چه شگفت كه از شاعران هواداري كند و براي خشنودي فروغيها و حكمتها و دكتر غنيها ، هر زمان كه جايش افتاد ، با همهی ترسايي ، سخناني نيشدار بيفرهنگانه بگويد يا بنويسد؟!.
🔸يك دستهی ديگر از هواداران شاعران آنهايند كه فريب خوردهاند. فريب نوشتههاي تذكرهها را خوردهاند ، فريب كتابهاي شرقشناسان را خوردهاند ، فريب هايهوي بدخواهان را خوردهاند. بهترين دليل اين آنست كه چون ما آواز بلند كرديم و بديهاي شاعران را نوشتيم اينان بخود آمدند و از خوشگماني كه بشاعران ميداشتند بازگشتند. بلكه بسياري كه خود شاعر ميبودند شعرهاي خود را آتش زدند.
🔸امروز بسياري از ياران ما كسانيند كه خود شعر ميگفتهاند. ديگران كه اين دليري را نداشتند آنان هم از شعر گفتن بسيار كاستند. شما ببينيد در اين چند سال چه اندازه از شعر كاسته. ببينيد چگونه انجمنهاي ادبي برچيده شده. چگونه روزنامهها و مهنامههاي ادبي از ميان رفته.
آري در اين دو سال دولتهاي بدخواه باز كوشيدهاند و (ميكوشند) كه آن بازار گرم را براي شعر بازگردانند و بنامهاي گوناگون انجمنهايي برپا گردانيدهاند (و ميگردانند). راديوي ايران نيز افزار نيكي براي اين كار است. ولي اينها مانندهي آنست كه ميخواهند مردهاي را از گور برانگيزند. شما آشكاره ميبينيد خود وزارت فرهنگ ناچار شده چند سنگر بازپس نشيند. ناچار شده «تاريخالشعرا» را از برنامه بردارد. شعرهاي پست و زننده را از كتابهاي درسي بيرون كند. ناچار شده از باب پنجم گلستان بكاهد. ناچار شده رويهكارانه باين كارها برخيزد.
يك چيز شيرين آنست كه بسياري از آنان كه بحافظ و سعدي و ديگران دلبستگي ميداشتند و شعرهاي آنان را با لذت ميخواندند چنانكه خودشان ميگويند اكنون كه آن شعرها را ميخوانند ديگر لذتي نميبرند. بيشتر آنها را بيمعني مييابند ، و در شگفتند كه چگونه در آن زمان اين شعرها را بامعني ميشمردند.
ما خود در اين باره آزمايشها كرديم. بارها رخ داد كه كسي بنزد ما آمد و با تندي بگله پرداخت كه بسعدي و حافظ بد گفتهايم و ما چون شعرهايي را از آنها يا از ديگران بجلوش گزارده گفتيم : «آخر اينها چه معني ميدارد؟!.» درماند و همچون كسي كه در خواب ميبود بيدار شد و از حال خود در شگفت ماند.
[1] : نیایان فروغی و حکمت جهود بوده مسلمانی پذیرفته بودند.
هنگامی که این کتاب نوشته شده فروغی درگذشته بود ولی حکمت پس از این چند بار به وزارت و سفارت و جایگاههای بلند دولتی دیگری رسید و تا سال 1359 میزیست. ـ و
نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مينمايند؟
تکهی 6
🔸اين هم نشانهاي از حال و رفتار حكمت. مردي كه از هوشياري و تيزفهمي بشيطان پاپوش دوزد ، چون از پاسخ درمانده در برابر من بيك سخن عاميانهی پستي برخاسته ـ سخني كه اگر از يك لر كوهگردي سر زدي خندهآور بودي چه رسد بيك مرد درسخوانده و اروپاديده.
اين حكمت [1] كه از همنژادان فروغيست ، در آن دستگاه بدخواهي پايهاش كمتر از فروغي نيست. اين مرد هنگامي كه از اروپا آمد و وزير فرهنگ شد بهايهوي ادبيات نيروي بسيار داد و آن را چند برابر گردانيد :
اين مرد همانست كه در دانشسرا درس صوفيگري نهاده. همانست كه چندي پيش همراه پورداود و رشيد ياسمي بعنوان «هيئت فرهنگي ايران» بهند رفتند و بازگشتند. سه تن مرد پولهاي گزاف از دولت گرفتند و رفتند و در اينجا و آنجا شعرهايي خواندند. شعرهايي بارمغان بردند و شعرهايي بارمغان آوردند. بجهانيان نشان دادند كه فرهنگ ايران و هند جز شعر نيست و نبايد بود.
🔸آمديم به پيروان اين دسته : آنان كسانيند كه از اين راه سود ميبرند و نان ميخورند. آن يكي شاعر است و بِهمان نام جا براي خود در وزارت فرهنگ باز كرده. اين يكي ديپلمهی ادبياتست و بنام دبيري ماهانه ميبرد. استادان دانشگاه كه ماهانههاي گزاف ميبرند ، بسياري از ايشان سرمايهشان جز دانستن تاريخچهی شاعران و ازبر داشتن شعرهايي از ايشان نيست. با همين سرمايهی دغل خود را در هر بزمي و انجمني جا ميدهند.
يكي از آنها كه چون چند بار بما زباندرازي كرده نامش را ميبرم دكتر رعديست. اين از گوشهی تبريز برخاسته و چون شعر ـ شعرهاي ياوه ـ نيك ميگفته در وزارت فرهنگ كاري دادهاند. سپس با پول آن وزارت باروپا رفته و با يك نام دكتري بازگشته و اكنون جايگاهي در آن وزارتخانه میدارد و پولهاي گزاف ميگيرد. در حالي كه يگانه هنرش قافيهبافيست. چنين كسي چه شگفت كه از شاعران هواداري كند و براي خشنودي فروغيها و حكمتها و دكتر غنيها ، هر زمان كه جايش افتاد ، با همهی ترسايي ، سخناني نيشدار بيفرهنگانه بگويد يا بنويسد؟!.
🔸يك دستهی ديگر از هواداران شاعران آنهايند كه فريب خوردهاند. فريب نوشتههاي تذكرهها را خوردهاند ، فريب كتابهاي شرقشناسان را خوردهاند ، فريب هايهوي بدخواهان را خوردهاند. بهترين دليل اين آنست كه چون ما آواز بلند كرديم و بديهاي شاعران را نوشتيم اينان بخود آمدند و از خوشگماني كه بشاعران ميداشتند بازگشتند. بلكه بسياري كه خود شاعر ميبودند شعرهاي خود را آتش زدند.
🔸امروز بسياري از ياران ما كسانيند كه خود شعر ميگفتهاند. ديگران كه اين دليري را نداشتند آنان هم از شعر گفتن بسيار كاستند. شما ببينيد در اين چند سال چه اندازه از شعر كاسته. ببينيد چگونه انجمنهاي ادبي برچيده شده. چگونه روزنامهها و مهنامههاي ادبي از ميان رفته.
آري در اين دو سال دولتهاي بدخواه باز كوشيدهاند و (ميكوشند) كه آن بازار گرم را براي شعر بازگردانند و بنامهاي گوناگون انجمنهايي برپا گردانيدهاند (و ميگردانند). راديوي ايران نيز افزار نيكي براي اين كار است. ولي اينها مانندهي آنست كه ميخواهند مردهاي را از گور برانگيزند. شما آشكاره ميبينيد خود وزارت فرهنگ ناچار شده چند سنگر بازپس نشيند. ناچار شده «تاريخالشعرا» را از برنامه بردارد. شعرهاي پست و زننده را از كتابهاي درسي بيرون كند. ناچار شده از باب پنجم گلستان بكاهد. ناچار شده رويهكارانه باين كارها برخيزد.
يك چيز شيرين آنست كه بسياري از آنان كه بحافظ و سعدي و ديگران دلبستگي ميداشتند و شعرهاي آنان را با لذت ميخواندند چنانكه خودشان ميگويند اكنون كه آن شعرها را ميخوانند ديگر لذتي نميبرند. بيشتر آنها را بيمعني مييابند ، و در شگفتند كه چگونه در آن زمان اين شعرها را بامعني ميشمردند.
ما خود در اين باره آزمايشها كرديم. بارها رخ داد كه كسي بنزد ما آمد و با تندي بگله پرداخت كه بسعدي و حافظ بد گفتهايم و ما چون شعرهايي را از آنها يا از ديگران بجلوش گزارده گفتيم : «آخر اينها چه معني ميدارد؟!.» درماند و همچون كسي كه در خواب ميبود بيدار شد و از حال خود در شگفت ماند.
[1] : نیایان فروغی و حکمت جهود بوده مسلمانی پذیرفته بودند.
هنگامی که این کتاب نوشته شده فروغی درگذشته بود ولی حکمت پس از این چند بار به وزارت و سفارت و جایگاههای بلند دولتی دیگری رسید و تا سال 1359 میزیست. ـ و