پاکدینی ـ احمد کسروی
7.59K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
ابراهیم پورداوود
غلامرضا رشید یاسمی
غلامعلی رعدی آذرخشی
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ‌ ـ تکه‌ی 13

🔸 سپس حادثه‌ی ديگرى كه روي داد آن بود كه تيسافرنيس ، كليارخس و سركردگانى ديگر را فريب داده با سوگند دروغى آنان را نزد خود خواست و چون بيامدند همه را دستگير كرده با بند و زنجير نزد ارتخشثر فرستاد. كتسياس مى‌گويد كليارخس شانه‌اى ازو درخواست و چون او درخواست را انجام داد كليارخس با آن شانه سر خود را شانه كرده شادمان گرديد و بپاداش آن انگشترى به كتسياس ‌داد كه نزد خويشان و دوستان او در اسپارت نشانه‌ی سپاسمندى باشد و بر روى نگين آن صورت ‌يك دسته از زنان را رقص‌كنان نقش كرده بودند. مى‌گويد سپاهيانى كه همراه كليارخس در بند بودند هميشه خوراك روزانه‌ی او را كه‌ فرستاده مى‌شد مى‌دزديدند و جز مقدار كمى باو نمى‌دادند. كتسياس مى‌گويد : من اين نابسامانى را رفع كرده چنين قرار دادم كه به كليارخس خوراك بهترى فرستاده شده‌ و براى سپاهيان خوراك جداگانه ببرند كه ميان خودشان بخش نمايند. مى‌گويد : من اين نيكيها را با دستور و خواهش پاروساتيس انجام مى‌دادم و چون گذشته از خوراكهاى ديگر روزانه خوراكى از گوشت ران براى كليارخس فرستاده مى‌شد پاروساتيس دستور داد كه كارد كوچكى درون آن خوراك جا داده بفرستند. بدين منظور كه كليارخس خود را كشته از شكنجه‌هاى بیرحمانه‌اى كه پادشاه براى او در انديشه داشت آسوده باشد ولى كليارخس ترسيده از خودكشى بازايستاد. مى‌گويد در نتيجه‌ی ميانجيگرى پاروساتيس پادشاه وعده داد كه بر كليارخس ببخشايد و سوگند بر اين ياد كرد. ولى پس از ديرى در سايه‌ی دخالت استاتيرا همه‌ی آن دستگيران بجز از مينون1 را بكشت. مى‌گويد از اين سپس بود كه پاروساتيس هميشه درپى فرصتى بود كه استاتيرا را نابود سازد و زهر براى او تهيه ديد. ولى اين سخن باور نكردنى است. اگر براستى مقصود اينست كه پاروساتيس براى‌ خواستن كينه‌ی كليارخس بكشتن زنى كه همسر قانونى شاه و مادر وليعهد و شاهزادگان بود دليرى كرده بايد گفت كتسياس سخن پاك بى‌بنيادى رانده و مى‌توان گفت كه اين بخش‌ داستان كتسياس خود سوگوارى بر كليارخس مى‌باشد نه تاريخنگارى. چه او مى‌خواهد ما باور كنيم كه چون سرداران يونانى كشته شدند گوشتهاى آنان بهره‌ی سگان و مرغان گرديده كه از هم دريدند. بجز كليارخس كه چون تن او بزمين افتاد ناگهان ‌تندبادى برخاسته و خاك بسيارى با خود آورده و روى آن لاشه را پوشانيده پشته‌اى بر روى ‌آن پديد آورده شد. پس از ديرى خرماهايى در آنجا افتاده از هسته‌هاى آنجا انبوهى درخت روييده و از هر سوى سايه بر روى گور مى‌انداخت چندانكه پادشاه چون آن را ديد دانست كه كليارخس برگزيده‌ی خدايان بوده و از كشتن او سخت پشيمان گرديد.


1ـ Menon
✴️ چگونه به آمیغها راه یافتم؟..

چنین به یاد دارم كه در آغاز سال 1314 یك تن از خویشان دوستارم (آقای ابوالفضل حاذقی) كه اكنون هم در تهران است چند شماره از مهنامه‌ی پیمان را برای من فرستاده و چنین نوشته بودند : «چون نوشته‌های این مهنامه را با اندیشه‌ی شما موافق دیدم این چند شماره را برای شما فرستادم كه بخوانید و اگر دلپسندتان باشد بنگارید تا شماره‌های پی درپی آن را گرفته و برایتان بفرستم».
هنگام شروع به خواندن یكی از شماره‌های مهنامه چنین رخ نمود كه روبرو شدم با گفتاری كه درباره‌ی بیهودگی شعر و بیهوده‌گویی شاعران سخن رانده شده بود و چون خود یك تن از كسانی بودم كه شعر و شاعری را یك داده‌ی خدایی می‌ستودم و آن را همپایه‌ی فرهِش[= وحی] میدانستم و از روی پیروی از پیشینیانم كه خود را از رسته‌ی سخن‌پردازان (شاعران) بشمار آورده بوده‌اند من هم گاهگاهی شعرهایی به نام قصیده یا غزل و یا رباعی می‌سرودم ، از برخورد به آن گفتار به تكان درآمده و از خواندن همه‌ی آن و دیگر گفتارها و شماره‌ها بازماندم و بیدرنگ نامه‌ای نوشتم و همه‌ی شماره‌های مهنامه را با آن باز پس فرستادم و چنین نوشتم : «چون گفتارهای این مهنامه به نظرم ناپسندیده آمد لذا آن را پس فرستادم».

پس از آن هم هرگاه در جایی نام مهنامه‌ی پیمان را می‌شنیدم از در رنجیدگی درآمده و مانند كسانی كه اكنون بدخواه پیمانند رفتار مینمودم و چنین بود تا آنكه یكی از خویشان دوستارم (آقای محمدكریم فرهنگ) كه او هم‌اكنون در تهران است به آهنگ رفتن به شیراز به اسپهان آمده و روزی كه بدیدن من آمده بودند درمیان گفتگوهای دوستانه چنین گفتند : «راستی شما چرا از پذیرفتن و خواندن مهنامه‌ی پیمان خودداری نشان داده و پس فرستاده بودید؟.» من همان رخداده را با سرگذشت گفتم و او در پاسخ چنین گفت : «شما همه‌ی مهنامه‌ها و گفتارهای آن را خواندید و دلپسندتان نشد یا به همان گفتار درباره‌ی شعر و شاعران بس كردید؟» گفتم «آری به همان گفتار بس كردم و چون گفتارهای دیگر آن را از همین نمونه دانستم نیازی به خواندن آن ندیدم» ـ از شنیدن این پاسخ دوست ارجمندم لبخندی نمود و چون خنده در اینگونه زمینه‌ها آدم كنجكاو را به اندیشه می‌اندازد مرا نیز اندیشناك كرد پرسیدم خنده از چیست گفتند «من شما را آدمی با انصاف میدانم آیا چگونگی چیز نادیده را میتوان دانست یا اظهار نیكی و یا بدی چیزی پیش از برخورد به آن و آزمودن در نزد خرد و دانش سزا است؟ شما خود میگویید من به خواندن یك گفتار درباره‌ی شعر و شاعران بس كرده‌ام و از خواندن دیگر گفتارها و شماره‌ها خودداری نموده‌ام چگونه داوری درباره‌ی همه‌ی آنها كرده و میكنید؟ گرفتم كه شما در این زمینه كه خوانده‌اید و با اندیشه‌تان ناسازگار بوده بتوانید به خود حق دهید درباره‌ی دیگر نوشته‌ها كه نخوانده‌اید چه میگویید وانگهی نویسنده و دارنده‌ی این مهنامه جای بهانه برای كسی باز نگذارده زیرا خود در همین مهنامه پی درپی نوشته و می‌نویسد كه هر كسی ایرادی به گفته‌های ما دارد بنگارد تا بدانیم چیست و آیا دلیل دارد یا نه و شما كه خود را آدم كنجكاو جویای دانش و بینش میدانید در برابر این مهنامه و این گفتارها و پیشنهادها چگونه خواهید بود».

باری این گفتگو درمیان من و دوستم مرا به تكان آورد و در برابر سخنان او خود را مغلوب دیدم و انصاف دادم كه كاری بیجا كرده‌ام و پشیمانی از خود نمودم و چون پاسخی در برابر گفته‌های او نداشتم گفتم كاری است نباید بود ، بوده و شده اكنون اگر شماره‌هایی از مهنامه در دسترس دارید به من دهید تا با اندیشه بخوانم و اگر ایرادی به نظرم رسید یادداشت و یادآوری كنم و چنانكه به یاد دارم یك جلد (ششماهه‌ی سال اول) را به من دادند و سپارش كردند كه چنانچه در گفتارهای آن دچار دشواری شُدید خود را نگهداری كرده و از میدان به در نروید و دوباره و سه باره بخوانید و نیك اندیشید تا نیك دریابید و اگر ایرادی به نظرتان رسید با دلیل بنگارید و من هم به عهده میگیرم برای دارنده و نویسنده‌ی پیمان بفرستم تا اگر پاسخی و دلیلی در رد ایرادها دارند بنگارند.
من هم بنا به سپارش دوستم چندین بار مهنامه را با اندیشه خواندم و بسی باریك‌بینی بكار بردم و سرانجام با همه‌ی گفتارهای آن همراه گردیدم و پس از آن از آغاز سال پنجم پیمان شماره‌های پی درپی مهنامه را با دیگر نوشته‌های دارنده‌ی آن (راه رستگاری ـ آئین ـ قانون دادگری ـ حافظ چه میگوید؟) را بدست آورده نه یك بار چندین بار خوانده و در نوشته‌های آن اندیشه بكار بردم. كوچكترین ایراد و اشكالی به نظرم نرسیده و این است كه پس از این خود را یك تن از هواداران راه آن دانسته و از آفریدگار توانا و دانا خواستارم چنانكه دوست ارجمندم دست یافت كه مرا به سوی راه راهنما گردد مرا هم نیرومندی و توانایی دهد تا بتوانم دیگران را كه مانند گذشته‌ی من می‌باشند راهنما گردم.
(اسپهان ـ ع ـ م ـ كاویان)
(پرچم نیمه‌ماهه شماره‌ی هشتم)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✴️ زندگی زیر سایه‌ی دمکراسی چگونه است؟!

بدنبال بارانهای تند دو روزه در این هفته ، کشور کانادا دچار سیلهایی گردید و شهرهایی مانند اتاوا و مونترال گرفتار آن بودند. مردم ناچار خانه‌هاشان را ترک کردند. یک تن نیز کشته شده.
نخست‌وزیر و پسرانش به کنار رودخانه‌ی اتاوا رفته همراه با نیروهای داوطلب ، چندی به پر کردن کیسه‌های شن پرداختند.
عکاسان و فیلمبرداران نیز گرد می‌آیند ، و چون نیروهای امنیتی نخست‌وزیر هم به برخی پیشگیریها برمیخیزند ، گویا کار یاری‌رسانان مختل گردیده. اینست یکی از آنان به نخست‌وزیر اعتراض میکند.
ویدئو اعتراض او را به نخست‌وزیر نشان میدهد. خواست ما در اینجا نشان دادن صحنه‌ای از آزادی ، یادآوری لذت آزاد زیستن ، نیروی سازنده‌ی آنست و اینکه اینها همه از رهاوردهای دمکراسیست.
در اینجا یک گفتگوی بافرهنگانه میان نخست‌وزیر و یک مرد خشمناک را می‌بینیم که به ناستودگیهایی مانند خوار داشتن ، دشنام یا زورورزی بیجای نیروهای امنیتی نمی‌انجامد. یاری‌رسان کار نخست‌وزیر را ریاکاری میداند ، ولی او در دفاع میگوید : آمدن ما به اینجا داوطلبان بیشتری را به یاوری خواهد برانگیخت.
این دورنماییست از یک دمکراسی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ‌ ـ تکه‌ی 14

🔸 پاروساتيس از ديرزمانى با استاتيرا كينه داشته هميشه آتش رشك در دل وى فروزان بود. زيرا مى‌ديد كه شكوه و نيروى خود او از نوازشى است كه ارتخشثر بپاس مادرى از او دريغ‌ نمى‌سازد ولى شكوه و نيروى استاتيرا بر روى بنياد استوارى از مهر و اعتماد گزارده شده و اينبود كه هميشه انديشه‌ی برانداختن او را داشت و بچنين كارى از آن جهت دليرى مى‌كرد كه ‌گمان مى‌كرد در نتيجه‌ی آن به والاترين جايگاهى در جهان خواهد رسيد. در ميان پرستاران او زنى بنام گيگيس‌1 بسى ارجمند بود و بيش از ديگران به وى نزديكى داشت و چنانكه دينون‌ مى‌نويسد تهيه‌ی زهر بهمدستى او شده بود. ولى كتسياس اين اندازه مى‌گويد كه گيگيس از داستان آگاهى داشت و اين آگاهى نه به رضاى او بود. بگفته‌ی او تهيه‌ی زهر را بليتاراس‌2 كرده بود و اين بليتاراس را دينون ملانتاس‌3 نام مى‌برد. بارى پاروساتيس و استاتيرا از ديرزمانى باز با هم آمدوشد كرده گاهى در يكجا بر سر سفره مى‌نشستند ولى چون با همه‌ی آشتى هنوز بيكديگر دلگرمى نداشتند اينست كه از ترس ‌يا از احتياط بر سفره بايستى هر دو بيك ظرف دست دراز نمايند و از يك ور آن ظرف ‌بخورند. در ايران مرغكى هست كه در شكم آن هيچگونه ناپاكى پيدا نمى‌شود و همه‌ی آن چربى و گوشت است. از اينجا چنين مى‌پندارند كه خوراك آن مرغ هوا و آبش شبنم مى‌باشد. نام آن رهونتاكيس4 مى‌باشد. كتسياس چنين مى‌گويد كه پاروساتيس مرغى را از اين جنس با كارد دو پاره كرد كه يك ‌پاره‌ی آن پاكيزه و بى‌زيان و پاره‌ی ديگر آلوده به زهر بود. خود او تكه‌ی بى‌زيان را خورده تكه‌ی آلوده به زهر را به استاتيرا داد ولى دينون نه پاروساتيس بلكه ملانتاس را مى‌نگارد كه مرغ را دو تكه كرده تكه‌ی زهرآلود آن را به استاتيرا داد كه چون از اثر آن بحال مرگ افتاد خود از سختى درد و از پيچ و تابى كه ‌در روده‌ها و معده‌ی او پديد آمده بود هوش در سر نداشت تا بداند آن حال از كجا آمده ولى‌ پادشاه كه بر سر او فرارسيد از آگاهى‌ای كه از بدنهادى و بيباكى مادر خود داشت بدگمان گرديده بيدرنگ بجستجو و بازپرس پرداخت و همه‌ی بستگان پاروساتيس را كه بر سر سفره‌ی او خدمت‌ مى‌كردند دستگير نموده بشكنجه كشيد. ولى پاروساتيس ، گيگيس را در خانه نزد خود نگاهداشته تا ديرزمانى نگزاشت بيرون بيايد و با همه‌ی فرمانهاى پادشاه دست از نگهدارى او برنداشت. تا شبى خود او اجازه گرفت كه نهانى خانه‌ی خويش برود و ارتخشثر كه از چگونگى ‌آگاه بود و انتظار بيرون آمدن او را داشت همینکه بيرون آمد او را دستگير كرده پس از بازپرس فرمان كشتن او را داد.
اما دستور كشتن زهردهندگان در ايران اينست كه ياد مى‌كنيم : سنگ پهنى هست كه سر زهر دهنده را بر روى آن گزارده سپس با سنگ ديگرى آن را چندان مى‌كوبند و مى‌سايند كه همه‌ی سر و روى كوفته شده تيكه‌ تيكه مى‌گردد. كيفر گيگيس را نيز بدينسان داده او را نابود ساختند ، اما درباره‌ی مادر شاه ارتخشثر دست يا زبان بآزار او نگشاده باين اندازه بسنده كرد كه او را به بابل دور رانده سوگند خورد تا او زنده باشد هيچگاه بنزديك آن شهر نرود. خود پاروساتيس هم از اين پیشامد چندان ‌ناخرسند نبود.


1ـ Gigis
2ـ Belitaras
3ـ Melantus
4ـ Rhyntaces گمان ندارم از چنین نامی در فارسی امروزی و در زبانهای بومی شهرهای ایران نشانی پیدا شود.
barangixtegi cist 1-3.pdf
182.6 KB
🔶 برانگیختگی چیست؟..

(همه‌ی بخشها در یکجا)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه شماره‌ی نهم»)
گیلان ، ییلاقات شاندرمن
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ‌ ـ تکه‌ی 15

🔸 اين بود چگونگى كارهاى ارتخشثر در درون خانه‌ی خويش ، اما در بيرون خانه چون ‌ارتخشثر نتوانست يونانيانى را كه همراه كوروش بجنگ او آمده بودند دستگير نمايد و با همه‌ی علاقه‌اى كه باين كار داشت و كمتر از علاقه‌ی او بشكست كوروش و نگاهدارى تاج و تخت ‌براى خود نبود فيروزمند نگرديد و يونانيان با آنكه كوروش را گم كرده و سرداران خود را از دست هشته بودند با اين پشت‌شكستگى و بى‌سرپرستى و با آنكه تا نزديكى چادر پادشاه پیش آمده و بخطر آنهمه نزديك شده بودند باز توانستند خود را رها گردانيده از ايران بروند. اين كار شگفت بهمه نشان داد كه پادشاه ايران و دربار او تنها از حيث فراوانى پول و زن‌ و آراستگى و شكوه پيشى و بيشى دارد وگرنه داراى نيرو و توانايى نيست و اينبود كه همه‌ی يونانيان گستاخ گرديده به ايرانيان با ديده‌ی خوارى نگريستند. بويژه لاكيدومونيان كه عار خود دانستند برهايى همنژادان خود در آسياى كوچك از يوغ هخامنشيان نكوشند و آنان را از آن شكنجه و رفتار زشت ايرانيان آسوده نگردانند. اينان نخست سپاهى بسركردگى ثيمبرون‌1 و پس از آن لشكر ديگرى بفرماندهى ‌ديركوليداس2‌ پديد آورده بجنگ بفرستادند و چون نتيجه‌ی مهمى از آنان بدست نيامد اينزمان بسركردگى پادشاه خود آگيسيلااوس3 بسيج جنگ كردند و اين پادشاه چون بسپاه‌ خود به آسيا رسيده بخشكى درآمد بيدرنگ بكوشش پرداخته شهرت خوبى بدست آورد و ميانه‌ی او و تيسافرنيس جنگى در ميدان رویداده تيسافرنيس شكست يافت. نيز بسيارى از شهرها بر تيسافرنيس بشوريدند. و چون اين خبرها به ارتخشثر رسيد دانست كه نبايد با يونانيان ‌از اين راه درآيد و اينبود تيموكراتيس‌4 را از مردم رودوس5 با مقدار انبوهى از زر به‌ يونانيان فرستاده باو اختيار داد كه به هر نحوى كه مى‌پسندد و آن پولها را بين پيشوايان يونانى ‌در اين شهر و آن شهر بخش كرده آنان را بجنگ با اسپارت برانگيزد. تيموكراتيس به يونان رفته دستور ارتخشثر را بکار بسته بسيارى از شهرهاى بزرگ را بشورانيد. نيز پلوپونيسوس‌6 را بشورش برانگيخت و اينبود كه دارالشورا آگيسيلاوس را از آسيا بازپس خواند. مى‌گويند چون او از آسيا برمى‌گشت بدوستان خود چنين گفت : بدست سى‌هزار تيرانداز است كه ارتخشثر مرا از آسيا بيرون مى‌راند. مقصود اشاره بصورت تيرانداز است كه بر روى دَريكهاى ايران نقش مى‌شود.


1ـ Thimbron
2ـ Dercyllidas
3ـ Agesilaus
4ـ Timocrates
5ـ Rhodes نام جزيره‏اى از يونان بوده.
6ـ Peloponnesus بخشى از جنوب يونان كه شبه‌جزيره مى‏باشد.
yek nabarde digari ke bãyad konim 1.pdf
135.7 KB
🔶 یک نبرد دیگری که باید کنیم

(بخش یکم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)

🔸یك ملای تبریزی بود كه چون ما در پیمان نام دین می‌بردیم می‌پنداشت كه خواستمان كیش اوست از اینرو خود را به ما می‌بست ، و این مرد كه بارها به نزد من آمدی همیشه این جمله را گفتی : «ولی شما تند میروید». یك روزی گفتم : چه كار كنم كه تندروی نباشد؟.. چه سخنانی را بنویسم؟. از پاسخ درماند و چنین گفت : «شما خودتان بهتر میدانید ، كاری كنید كه تندروی نباشد». گفتم : اگر من خودم بهتر میدانم دیگر چه جای پند دادن شماست؟!.

🔸ببینید نادانی تا چه اندازه است كه هیچ نمیدانند ما چه میگوییم ، و سخنمان چیست ، و دلیلمان كدامست ، درباره‌ی شاعران چه نوشته‌ایم ... و با این حال در برابر ما می‌ایستند و گفتگو به میان می‌آورند این خود نمونه‌ای از دژآگاهی ایشانست.
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مي‌نمايند؟
تکه‌ی 7

🔸ما از اينجا به نكته‌اي پي مي‌بريم ، و آن اينكه پندار ـ يا بهتر گويم سَمَرد[=وهم] ـ در آدمي تا چه اندازه كارگر تواند بود ، تا چه اندازه جلو فهم و دريافت او را تواند گرفت. اين جُستاريست كه بايد در روانشناسي دنبال كنند. ولي من چون داستانهایی در آن باره بياد ميدارم برخي را ياد ميكنم :

چندي پيش در يكي از روزنامه‌ها گفتاري درباره‌ي «گواهي» خواندم. در قضاوت اين گفتگوييست كه به «گواهي» تا چه اندازه ميتوان ارج گزاشت؟. چه گواهان گذشته از آنكه دروغ توانند گفت ، فريب هم توانند خورد. نويسنده‌ی گفتار دليلها در آن باره آورده از جمله داستاني از نوشته‌هاي گوستاو لوبون ياد مي‌كند.
گوستاو ميگويد : در پاريس روزي پسري در رود سين خفه شده بود. چون لاشه‌اش بيرون آوردند يكي از تماشاچيان گفت : «اين پسر فلانست». چند تن ديگر نيز همان گواهي را دادند. ولي چون رفتند بپدرش آگاهي دهند ديدند پسر او در خانه‌شان آسوده نشسته و دانسته شد همه‌ی آن گواهان كه هفت و هشت تن مي‌بودند دروغ گفته‌اند. گوستاو داستان را دنبال كرده ميگويد :
اين داستان راستست و مانندهايش بسيار تواند بود. بسيار تواند بود كه يكي كه سخني گفت در دلهاي ديگران پنداري يا سمردي پديد آيد و جلو فهم و دريافت ، بلكه جلو چشم و گوش آنان را بگيرد.

اين داستان را هم چهل سال پيش در تبريز شنيده‌ام. در آن زمان باده ‌فروشي به فراشان دولتي غدغن شده بود. براي آنكه داستان را نيك فهميد مي‌بايد بگويم : فراشان دولتي در آن زمان بيشترشان لوتيهاي اين كوي و آن كوي مي‌بودند كه خود را بدولت مي‌بستند تا در بدكرداري آزاد باشند. و اينها باده را ميخوردندي نه براي سرخوش بودن و لذتي بردن ، بلكه براي مست شدن و بدمستي كردن. همانكه مست شدندي در كوچه‌ها راه افتاده جلو اين زن را گرفتندي ، به يخه‌ی آن مرد چسبيدندي. برخي نيز بنمايشهاي لوتيانه برخاستندي : درميان ميدانی يكي قمه‌ی خود را بزمين زدي و فرياد كشيدي. «كدام لوتي است كه از پهلوي اين بگذرد». اكنون اگر لوتي‌ای پيدا شدي و از پهلوي آن گذشتي پيكار راه افتادي و قمه‌ها بشكمها فرورفتي و اگر لوتي‌ای پيدا نشدی راه بسته گرديدي. بايستي رهگذران چندان بايستند تا خان‌نايب نمايشش را بپايان رساند و قمه را بردارد و راه خود را پيش گيرد. چون اين گونه بدكرداريها بسيار رخ دادي بباده‌فروشان غدغن كرده بودند كه باده بفراشان و لوتيان نفروشند.
يك ارمني باده‌فروش ميگويد : روزي يكي از فراشهاي وليعهد آمد و از من باده خواست ، و چون پافشاري ميكرد و لابه مي‌نمود ناچار شده رفتم آب سرخ رنگ تلخي ساخته در گيلاسي ريختم و او را به پستو برده بدستش دادم كه بسر كشيد و خواهش كردم كه خودداري كند و مستي نشان ندهد و روانه گردانيدم. كمي نگذشته بود ديدم فراشي آمد كه بيا ترا در فراشخانه‌ی وليعهدي ميخواهند. برخاسته رفتم ديدم فراش آنجاست. دانسته شد مستي از خود نشان داده و در بازار باين و آن دست يازيده گرفته و آورده‌اند. فراش‌باشي با من پرخاش كرد كه چرا باده باو فروخته‌ام. من داستان را گفته خواهش كردم دهانش را بو كنند ، و چون چگونگي دانسته شد همه بخنده پرداختند. خنده‌آورتر اين بود كه آن فراش چون سخنان مرا شنيد و داستان را دانست همچون كسي كه از بيهوشي بخود آيد تكاني خورد و گفت : «پس من مست نبوده‌ام؟!.» نمي‌دانم اين داستان تا چه اندازه راستست.

بِهر حال آزمايشي هم من خود كرده‌ام. در آغاز جواني كه در مدرسه‌ی طالبيه‌ی تبريز درس ميخواندم يك روز آدينه بكوه‌گردي رفته بوديم. من سنگريزه‌هايي مانند زاج پيدا كرده كمي با خود آوردم. فردا در مدرسه يكي از همدرسانم آنها را ديد و پنداشت كه زاجست و يكي را برداشت و بدهان گزاشت و شگفت بود كه چنانكه از زاج دهان آدم بهم برآيد و مزه‌ی گس پديدار شود همان حال او را رخ داد و سنگ را بي‌اختيار انداخت. در حالي كه آن سنگ مزه‌اي نمي‌داشت و من كه چگونگي را باو گفتم خود بشگفت افتاد و بار ديگر كه سنگ را بدهان گزاشت اين بار هيچي ديده نشد.

🔸اينها نمونه‌هاييست كه پندار يا سَمَرد چه كارهايي تواند كرد. درباره‌ي شعرها نيز همينها كارگر است : چون ستایش شاعران را شنيده‌اند جلو فهمها و دريافتهاشان گرفته شده. سخنان پوچي را مي‌خوانند و پوچي آنها را درنمي‌يابند.

نتيجه‌ی گفته‌هاي ما در اين نشست چند چيز است :
🔸1) ستايشهايي كه از شعر و از شاعران شده يا از خود شاعرانست كه جز خودستايي نبوده ، و يا از شرقشناسانست كه رنگ سياسي ميدارد ، و يا از راهبران وزارت فرهنگ است كه بيگمان از راه بدخواهيست. يك دسته نيز از اين راه سود مي‌برند.
🔸2) بسياري از مردم درباره‌ی شاعران فريب خورده‌اند و اينست پوچي شعرهاي شاعران و زيان آنها را درنمي‌يابند.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ‌ ـ تکه‌ی 16

🔸 ارتخشثر دريا را نيز از لاكيدومونيان پيراست و سرداران دريايى او يكى كونون1 از مردم ‌آتن و ديگرى فارنابازوس‌2 بود. كونون پس از جنگ آايكوسپوتامى‌3 در كوپريس‌4 نشيمن گرفت و مقصود او نه تنها آسودگى و تندرستى خود و بلكه بدانسان كه دريانوردان هميشه گردش باد را مى‌پايند او نيز گردش زمان را مى‌پاييد و در انتظار فرصت نيكى بود. و چون ديد كه او با همه‌ی مهارت نيازمند نيرويى است و ارتخشثر با آن نيرويى كه دارد نيازمند مرد ماهرى است كه آن نيرو را بکار بياندازد اينبود كه چگونگى را نوشته به‌ ارتخشثر پيشنهاد كرد و بآن كسى كه نامه را مى‌برد دستور داد كه اگر توانست آن را بدستيارى زينوى ‌كريتى‌5 يا پولوكرتوس ميندايى6 (زينو سردسته‌ی رقاصان و پولوكرتوس طبيب ‌بود) و اگر هيچ يك از آنان نباشد بدستيارى كتسياس به شاه برساند. گفته‌اند كه كتسياس اين نامه را گرفته و جمله‌هايى از پيش خود بر آن افزود باين مضمون‌ كه شاه نوازش فرموده كتسياس را بنام فرستاده نزد او بفرستد و اين كار را براى آن كرد كه‌ خويشتن در آرزوى سفرى بكنار دريا بود. هم كتسياس مى‌نويسد كه پادشاه با تصويب او كونون را پذيرفته بکارهاى خود در دريا برگماشت. بارى ارتخشثر بدستيارى فارنابازوس و كونون ، لاكيدومونيان را در جنگ دريايى كه در كنيدوس‌7 درگرفت شكست داده نيرومندى آنان را در دريا پاك از ميان برد و نيز بر همه‌ی يونانستان چيرگى يافته يونانيان را چندان زبون خود ساخت كه صلحى را كه بنام صلح ‌انتالكيداس‌8 معروف است بگردن آنان گزارد و پيمان صلح را خود او بر زبان رانده دستور داد بنويسند. اين آنتالكيداس مردى از اسپارتا و پسر لئون‌9 نامى بود و چون بر پيشرفت كار پادشاه ‌مى‌كوشيد لاكيدومونيان را بر آن واداشت كه با پادشاه پيمانى بسته همه‌ی شهرهاى يونانى را در آسيا و جزيره‌هاى نزديك به آسيا را همچنان زيردست و باجگزار او بشناسند و با اين شرط بود كه صلح در ميان يونانيان انجام گرفت ـ اگر بتوانيم نام خجسته‌ی صلح را باين پیشامد ننگين خيانت‌آميز بدهيم ـ صلحى كه اگر كسى از جنگ شكسته درمى‌آمد نتيجه‌ی آن باين ننگينى نمى‌شد.


1ـ Conon
2ـ Pharnabazus
3ـ Aegospotami نام رودخانه‏اى كه يونانيان جنگ مشهور خود را در كنار آن كرده‏اند.
4ـ Cypres جزيره‏اى كه امروز «قبرس» نوشته مى‏شود.
5ـ Zeno از مردم جزیره‌ی Crete
6ـ Polycritus از مردم mendae(؟).
7ـ Cnidos
8ـ Antalcidas
9ـ Leon
yek nabarde digari ke bãyad konim 2.pdf
150.6 KB
🔶 یک نبرد دیگری که باید کنیم

(بخش دوم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)

🔸این «متجددین» نیز ... از دور چیزهایی شنیده‌اند كه باید یا به نزدیك آیند و كتابهای ما را بگیرند و بخوانند و بیندیشند و پس از آن اگر سخنی داشتند بگویند ، و یا به خاموشی گراییده به سخنی نپردازند. اینست رفتاری كه از یك مرد باخردی چشم توان داشت. ولی شما می‌بینید كه اینان نه آن میكنند و نه این. بلكه همان رفتار دُژآگاهانه‌ی ملایان را دنبال میكنند.

🔸به هرحال این شیوه‌ی كهن تیره‌درونانست كه در برابر آمیغها سنگر عوض كنند.