✴️راه ما در این کانال :
«درد بزرگ ایرانیان ندانستن حقایق زندگانیست».
(پرچم روزانه ش50)
جهان پر از حقایقست. یک دسته از آنها در زمینهی زندگانی تودهای (اجتماعی) است و برای ایرانیان از دربایستترین دانستنیهاست. در این کانال ما میکوشیم آنها را بدستیاری گفتارهای راهنمای آزادگان ، کسروی ، بروشنی آوریم.
چنانکه خوانندگان دریافتهاند ما از پرداختن به جستارهای رنگارنگی که با راهمان همبستگی ندارد همیشه پرهیزیدهایم. این راهی که ما در آنیم یک رشته حقایقی از زندگی را بازمینماید که هر کس و هر تودهای در زندگانی به آنها نیاز بسیار دارد.
ما تنها به گفتارها و خبرهایی میپردازیم که به استواری و روشنی حقایق زندگی ـ همانها که خواستمان از راه انداختن این کانال میباشد ـ یاری رساند.
ما به گزارشهای شرق و غرب (اخبار رویدادهای جهان) نیز دلبستگی داشته و خود بدیده داریم که آن بخش را نیز در کانال راه اندازیم تا خوانندگان آگاهی درستی از پیشامدهای جهان و سیاستهای کشورها بدست آرند. ولی در حال کنونی دیگرِ جستارها را جلوتر گرفتهایم.
🔸چه گفتارهایی را در کانال میآوریم؟..
گذشته از گفتارهای کسروی و خود که از شمار همباوران اوییم ، در زمینههای دیگری نیز گفتار از دیگران در کانال میگزاریم.
یکم ، آنها که خوانندگان به هواداری از حقایق نویسند و با شرحهایی سخنان ما را براست دارند.
دوم ، آنها که از روی حقیقتجویی به گفتههای ما با زبانی روشن و کوتاه خرده گیرند. اینها را نیز نشر خواهیم کرد. اگر پاسخ دارد ، پاسخ خواهیم داد. اگر ندارد خردهشان را خواهیم پذیرفت.
سوم ، کسانی که حقایق این راه را دریافته اندیشههاشان روشنی یافته ، چون از دریافتن آنها تکان خورده گفتاری نوشتهاند تا دیگران را از سرگذشت خود آگاه گردانند ما به نشر آنها زیر عنوان«گواهی پاکدلانه» یا عنوانهای مانند آن در کانال میکوشیم.
چهارم ، گفتگوهای حقیقتجویانه است. گفتگوهایی که خوانندگان با آشنایان خود داشتهاند و اینها نیز همچون گواهیهای پاکدلانه ، چون بروشنی گوشههایی از نوشتارهای کانال و یادگیری حقایق یاری میرساند ، آنها نیز در کانال ما جای خود را دارد.
پنجم ، گفتارهاییست دربارهی حقایقی که ما به آنها نپرداخته یا کم پرداختهایم. حقایق ارجداری که در زندگی تودهای دارای صد ارج و بهاست ولی تاکنون به آنها نیک پرداخته نشده.
ما برای هر کدام از اینها «دری» بروی خوانندگان در کانال گشادهایم و آرزومندیم که اگر گفتارها و گفتگوهایی در زمینههای یادشده آمد آنها را بنام خودشان بیاوریم.
🔸🔸
در زیر گفتار یکی از خوانندگان کانال را دربارهی نیک و بدهای ورزش میآوریم. ایشان گفتار جدایی نیز دربارهی فوتبال نوشتهاند. ما دربارهی فوتبال چند بار یادآوری کردهایم که خودکامان (دیکتاتورها) آن را به یک افزاری برای «سرگرم» داشتن مردم و دور داشتن ایشان از سیاست کشورداری بکار میبرند. ولی نویسندهی گفتار آن را از دیدگاه اخلاقی نگریسته سخنانی نوشته بود که نکتههای برجستهی آن در نوشتار زیر دیده میشود.
در هر حال چنانکه گفته شد ، چون ما در این زمینه که اهمیتی برآن بارست ، کم سخن رانده بودیم ، «دری» در کانال برای اینگونه نوشتهها گشادهایم. دیگران نیز میتوانند در این زمینه دریافتهای خود را نویسند.
«درد بزرگ ایرانیان ندانستن حقایق زندگانیست».
(پرچم روزانه ش50)
جهان پر از حقایقست. یک دسته از آنها در زمینهی زندگانی تودهای (اجتماعی) است و برای ایرانیان از دربایستترین دانستنیهاست. در این کانال ما میکوشیم آنها را بدستیاری گفتارهای راهنمای آزادگان ، کسروی ، بروشنی آوریم.
چنانکه خوانندگان دریافتهاند ما از پرداختن به جستارهای رنگارنگی که با راهمان همبستگی ندارد همیشه پرهیزیدهایم. این راهی که ما در آنیم یک رشته حقایقی از زندگی را بازمینماید که هر کس و هر تودهای در زندگانی به آنها نیاز بسیار دارد.
ما تنها به گفتارها و خبرهایی میپردازیم که به استواری و روشنی حقایق زندگی ـ همانها که خواستمان از راه انداختن این کانال میباشد ـ یاری رساند.
ما به گزارشهای شرق و غرب (اخبار رویدادهای جهان) نیز دلبستگی داشته و خود بدیده داریم که آن بخش را نیز در کانال راه اندازیم تا خوانندگان آگاهی درستی از پیشامدهای جهان و سیاستهای کشورها بدست آرند. ولی در حال کنونی دیگرِ جستارها را جلوتر گرفتهایم.
🔸چه گفتارهایی را در کانال میآوریم؟..
گذشته از گفتارهای کسروی و خود که از شمار همباوران اوییم ، در زمینههای دیگری نیز گفتار از دیگران در کانال میگزاریم.
یکم ، آنها که خوانندگان به هواداری از حقایق نویسند و با شرحهایی سخنان ما را براست دارند.
دوم ، آنها که از روی حقیقتجویی به گفتههای ما با زبانی روشن و کوتاه خرده گیرند. اینها را نیز نشر خواهیم کرد. اگر پاسخ دارد ، پاسخ خواهیم داد. اگر ندارد خردهشان را خواهیم پذیرفت.
سوم ، کسانی که حقایق این راه را دریافته اندیشههاشان روشنی یافته ، چون از دریافتن آنها تکان خورده گفتاری نوشتهاند تا دیگران را از سرگذشت خود آگاه گردانند ما به نشر آنها زیر عنوان«گواهی پاکدلانه» یا عنوانهای مانند آن در کانال میکوشیم.
چهارم ، گفتگوهای حقیقتجویانه است. گفتگوهایی که خوانندگان با آشنایان خود داشتهاند و اینها نیز همچون گواهیهای پاکدلانه ، چون بروشنی گوشههایی از نوشتارهای کانال و یادگیری حقایق یاری میرساند ، آنها نیز در کانال ما جای خود را دارد.
پنجم ، گفتارهاییست دربارهی حقایقی که ما به آنها نپرداخته یا کم پرداختهایم. حقایق ارجداری که در زندگی تودهای دارای صد ارج و بهاست ولی تاکنون به آنها نیک پرداخته نشده.
ما برای هر کدام از اینها «دری» بروی خوانندگان در کانال گشادهایم و آرزومندیم که اگر گفتارها و گفتگوهایی در زمینههای یادشده آمد آنها را بنام خودشان بیاوریم.
🔸🔸
در زیر گفتار یکی از خوانندگان کانال را دربارهی نیک و بدهای ورزش میآوریم. ایشان گفتار جدایی نیز دربارهی فوتبال نوشتهاند. ما دربارهی فوتبال چند بار یادآوری کردهایم که خودکامان (دیکتاتورها) آن را به یک افزاری برای «سرگرم» داشتن مردم و دور داشتن ایشان از سیاست کشورداری بکار میبرند. ولی نویسندهی گفتار آن را از دیدگاه اخلاقی نگریسته سخنانی نوشته بود که نکتههای برجستهی آن در نوشتار زیر دیده میشود.
در هر حال چنانکه گفته شد ، چون ما در این زمینه که اهمیتی برآن بارست ، کم سخن رانده بودیم ، «دری» در کانال برای اینگونه نوشتهها گشادهایم. دیگران نیز میتوانند در این زمینه دریافتهای خود را نویسند.
✴️ نیک و بد ورزشهای کنونی
به قلم ل. ش.
نقدِ من جدایْ از فوتبال بر ورزشهایِ دیگر این است که تودهیِ ورزشکار نبایستی بِخاطرِ رقابتها و مسابقهها در ورزشهایِ خشنی که مستلزمِ ستیز و رزم با دستوپا است در مقابلِ همدیگر قرار بگیرند. اینگونه خصم و تنازع فرقی با جنگلها ندارد که جاندارانِ وحشی پرخاشگرانه شاخبهشاخ میشوند. ما نمیپسندیم و خرسند نداریم که ورزشکاران چنین بیپروا بر هم بتازند و سروگردنِ همدیگر را خونین کنند، حال هر بهانهای که در میان باشد، چون اینگونه تقلّاها حاکی از پوچیِ بشر و جهالتِ عمیقِ وی داشته و ثمرهای جز شکستن و کوفتن و تحقیر و تدمیر در پِی ندارد که امروزه در عصرِ جدید با نامِ قهرمانی از آن یاد میشود.
ولی در عینِ حال هیچ ایرادی نیست که ورزشکاران برایِ تقویتِ اندامها و قویسازیِ جثّه برایِ تندرستی و همچنین برایِ زمانی که جنگ بِپا شود آمادهیِ نبرد شوند، تمرینهایِ خشن و خشونتآمیزی که بدن را میسازند و از آن قصدی جز تقویتِ بنیه و عضلات مراد نیست انجام پذیرد. بلکه این مطلوب و مقصود و مندوب است، حال کیکبوکسینگ باشد یا هر ورزشِ رزمیِ دیگری. ورزشها حتّی از نوعِ خشنِ آن نیز موردی ندارد.
خشونتهایِ ورزشی فقط بایستی برایِ تنومندی باشد که دو تَن بدونِ اینکه قصدی از آن برایِ مسابقه و پیروزیوشکست داشته باشند، بر بدنِ همدیگر بکوبند تا اندام به قوّت برسد و ذهن بتواند شگردها و ترفندها را بازشناسد و در مقابلِ دشمنان بِکار بندد. مانندِ چکّشی که بر آهنی گداخته کوفتن داشت تا شکل یابد و به اندامِ مناسب دَررسد. اگر جز این باشد به آن میمانست که سربازانی را گِرد آورده و آن طرفتر نیز سربازانی را فراخوانده تا در محوّطهای برایِ ممارست و آزمودن با اسلحههایِ حقیقی جانِ همدیگر را بگیرند و تیمِ برنده را تیمِ چیره و پیروز و سرافراز بدانیم! آیا این روا و ستوده است؟ مثلِ این نیز یا بوکس یا کیکبوکسینگ و سایرِ ورزشهایی که هیچ ابایی ندارند طرف را بِدَرَند و بکُشند یکی است، جز اینکه سِلاح در این ورزشها دستوپا است، ولی هدف همان است، یعنی: درهمکوفتن و خُردشماری و زمینزدنِ حریف.
درعینحال باورمندم که زدوخورد در ورزشها اگر برایِ اثباتِ برتری و... نباشد، پسندیده است، چون اساسِ ورزش مبتنی بر تمرین است، نه اینکه بخواهیم طرفمان را برایِ علو و خودبرتربینی و تظاهر مشتکوب کنیم و وی را تا آخرین حد و به شکلی وحشیوار و سنگدلانه بر زمین بکوبیم و چنان بزنیم و آزار برسانیم که گویی هدفِ ما کشتن و ایذاء و اظهارِ تنفّر و برونجستنِ عقدهها و پلشتیهایِ درونی است! این امرِ چندشناک را برایِ اهلِ فضیلت و بزرگواری دور میدانیم که به آن بیالایند، خصوصاً که در آن برخی تماشاگران از افتادن و کوفتنِ حریفی که طرفدارش نیستند آوازِ شادی (بلکه بانگِ بیخِرَدی) سَر میدهند و آیا چنین قلبهایی امیدی هست که روزی به انسانیّتشان باور آوریم و به هوایی که آنها در آن نفس میکِشَند ریههامان را تازه (Refresh) کنیم؟
🔸به همین شیوه نیز گاوبازی و دعوادادنِ سگ و خروس و حتّی حشرات و سایرِ حیوانات را کاملاً ناسزیده و نادلپسند دانسته و کسانی که به این کار آلوده میشوند را جنایتکار و شایستهیِ بدترین توبیخها میدانیم. اکنون گاوبازی در جهانهایی که خود را سیویلیزه و متمدّن و پیشرفته مینامند با سِلاحهایی چون شمشیر و تپانچه صورت میگیرد و گاوِ ستمدیده را در خون میغلطانند و افرنگیان از آن لذّت میبرند. به باورِ من اینها شایسته نیست که حتّی برایِ یک لحظه هم خود را انسانی ذیشعور و صاحبخِرَد بنامند و همان بهتر که در چراگاههایِ خویش همچون ستوران بچرند.
اینجا قیاسی بینِ ایندو میتوان اندریافت: کسانی که حیوانات را به جنگِ همدیگر وامیدارند، چه فرقی با مدیران و مربّیانی دارند که دو انسان را بِجانِ همدیگر میاندازند تا بر صورتِ همدیگر بزنند و با سرخیِ خونها دلشاد گردند؟ آیا براستی تفاوتی وجود دارد جز اینکه هدفِ برپاکنندگانِ این مسابقات (حتّی اگر برایِ آزمودن باشد) هوایِ درونیِ آنها و تنازع بر سرِ پول و شهوت و زور باشد؟
به قلم ل. ش.
نقدِ من جدایْ از فوتبال بر ورزشهایِ دیگر این است که تودهیِ ورزشکار نبایستی بِخاطرِ رقابتها و مسابقهها در ورزشهایِ خشنی که مستلزمِ ستیز و رزم با دستوپا است در مقابلِ همدیگر قرار بگیرند. اینگونه خصم و تنازع فرقی با جنگلها ندارد که جاندارانِ وحشی پرخاشگرانه شاخبهشاخ میشوند. ما نمیپسندیم و خرسند نداریم که ورزشکاران چنین بیپروا بر هم بتازند و سروگردنِ همدیگر را خونین کنند، حال هر بهانهای که در میان باشد، چون اینگونه تقلّاها حاکی از پوچیِ بشر و جهالتِ عمیقِ وی داشته و ثمرهای جز شکستن و کوفتن و تحقیر و تدمیر در پِی ندارد که امروزه در عصرِ جدید با نامِ قهرمانی از آن یاد میشود.
ولی در عینِ حال هیچ ایرادی نیست که ورزشکاران برایِ تقویتِ اندامها و قویسازیِ جثّه برایِ تندرستی و همچنین برایِ زمانی که جنگ بِپا شود آمادهیِ نبرد شوند، تمرینهایِ خشن و خشونتآمیزی که بدن را میسازند و از آن قصدی جز تقویتِ بنیه و عضلات مراد نیست انجام پذیرد. بلکه این مطلوب و مقصود و مندوب است، حال کیکبوکسینگ باشد یا هر ورزشِ رزمیِ دیگری. ورزشها حتّی از نوعِ خشنِ آن نیز موردی ندارد.
خشونتهایِ ورزشی فقط بایستی برایِ تنومندی باشد که دو تَن بدونِ اینکه قصدی از آن برایِ مسابقه و پیروزیوشکست داشته باشند، بر بدنِ همدیگر بکوبند تا اندام به قوّت برسد و ذهن بتواند شگردها و ترفندها را بازشناسد و در مقابلِ دشمنان بِکار بندد. مانندِ چکّشی که بر آهنی گداخته کوفتن داشت تا شکل یابد و به اندامِ مناسب دَررسد. اگر جز این باشد به آن میمانست که سربازانی را گِرد آورده و آن طرفتر نیز سربازانی را فراخوانده تا در محوّطهای برایِ ممارست و آزمودن با اسلحههایِ حقیقی جانِ همدیگر را بگیرند و تیمِ برنده را تیمِ چیره و پیروز و سرافراز بدانیم! آیا این روا و ستوده است؟ مثلِ این نیز یا بوکس یا کیکبوکسینگ و سایرِ ورزشهایی که هیچ ابایی ندارند طرف را بِدَرَند و بکُشند یکی است، جز اینکه سِلاح در این ورزشها دستوپا است، ولی هدف همان است، یعنی: درهمکوفتن و خُردشماری و زمینزدنِ حریف.
درعینحال باورمندم که زدوخورد در ورزشها اگر برایِ اثباتِ برتری و... نباشد، پسندیده است، چون اساسِ ورزش مبتنی بر تمرین است، نه اینکه بخواهیم طرفمان را برایِ علو و خودبرتربینی و تظاهر مشتکوب کنیم و وی را تا آخرین حد و به شکلی وحشیوار و سنگدلانه بر زمین بکوبیم و چنان بزنیم و آزار برسانیم که گویی هدفِ ما کشتن و ایذاء و اظهارِ تنفّر و برونجستنِ عقدهها و پلشتیهایِ درونی است! این امرِ چندشناک را برایِ اهلِ فضیلت و بزرگواری دور میدانیم که به آن بیالایند، خصوصاً که در آن برخی تماشاگران از افتادن و کوفتنِ حریفی که طرفدارش نیستند آوازِ شادی (بلکه بانگِ بیخِرَدی) سَر میدهند و آیا چنین قلبهایی امیدی هست که روزی به انسانیّتشان باور آوریم و به هوایی که آنها در آن نفس میکِشَند ریههامان را تازه (Refresh) کنیم؟
🔸به همین شیوه نیز گاوبازی و دعوادادنِ سگ و خروس و حتّی حشرات و سایرِ حیوانات را کاملاً ناسزیده و نادلپسند دانسته و کسانی که به این کار آلوده میشوند را جنایتکار و شایستهیِ بدترین توبیخها میدانیم. اکنون گاوبازی در جهانهایی که خود را سیویلیزه و متمدّن و پیشرفته مینامند با سِلاحهایی چون شمشیر و تپانچه صورت میگیرد و گاوِ ستمدیده را در خون میغلطانند و افرنگیان از آن لذّت میبرند. به باورِ من اینها شایسته نیست که حتّی برایِ یک لحظه هم خود را انسانی ذیشعور و صاحبخِرَد بنامند و همان بهتر که در چراگاههایِ خویش همچون ستوران بچرند.
اینجا قیاسی بینِ ایندو میتوان اندریافت: کسانی که حیوانات را به جنگِ همدیگر وامیدارند، چه فرقی با مدیران و مربّیانی دارند که دو انسان را بِجانِ همدیگر میاندازند تا بر صورتِ همدیگر بزنند و با سرخیِ خونها دلشاد گردند؟ آیا براستی تفاوتی وجود دارد جز اینکه هدفِ برپاکنندگانِ این مسابقات (حتّی اگر برایِ آزمودن باشد) هوایِ درونیِ آنها و تنازع بر سرِ پول و شهوت و زور باشد؟
🔸چنانچه ورزشکاران بخواهند از افزاری[مانند کلاه ایمنی بوکس یا ساقبند فوتبال] استفاده کنند، اگر افزارها برایِ کاستنِ درد و پرهیختن از شکنجه باشد، فقط در صورتی نیکو میشمارم که رزمندگان برایِ ساختوساز و پردازش و تناوری بِکار گیرند، چه اینکه اگر اینها را برایِ مسابقاتِ رزمی که مقصود از آن بُردوباخت است، بِکار بندیم، باز میبینیم که با وجودِ این ابزارها اوّلاً کینه و هدفِ نهاییِ طرفین (=کوفتن و رستاخیزِ خشم و کینه و غرور) هرگز درمان نخواهد یافت، و هم اینکه گاهی این ادوات نیز از صدمههایِ مغزی و شکستگیهایِ بینی و دندان و ساق و مچ جلوگیری بِعمل نمیآورند، زیرا بنیادِ آن ورزشها مبتنی بر آسیبزایی و به انگیزهیِ کوبش انجام میگیرد و بازی در این بُردوباختها دو معنا دارد: یا زمین بزنی یا زمین بخوری؛ یا بیشتر بزنی یا بیشتر بخوری؛ بُرد با کسی است که آسیبِ بیشتری بزند! اینها نزدِ ما ستوده و ارجدار نیست و آیا میتوان ورزشهایِ رزمیای نظیرِ بوکس یا مویتای که به قصدِ جنگاوریِ یک توده با تودهای دیگر جرقّه میخورَد را خدمت به تودهها بنامیم یا ایجادِ عقده و کدورت و سیاهی و بسا انتقام و شکنجه و قتل؟
اگر بحث بر سرِ رقابت است، پس رقابت بِخودیِ خود نیک است، امّا همین که آنرا با حیلت و زشتکاری و بدسگالی دَرآمیزیم، رقابت از محلِّ مطلوبِ خود برون رفته بِسویِ پستی دَرخواهد آمد و این نوع پستیها نیز فقط به مذاق و چششِ فرومایگان خوش آید و برایش هورا میزنند.
ورزشهایِ رزمی را نیز گفتیم که تا آسیبرسان نباشد (=مانندِ اینکه بِخاطرِ هیجان و بردوباخت سروصورتِ همدیگر را خونین نکنند و فَکوپوزِ یکدیگر به زمین نمالند، یا اینکه با کینهتوزی و حسادت و دشنام و فخرفروشی هماورد نشوند و به رقابت و رزمندگی نپردازند) آنرا نیک میشماریم.
بااینوجود بایستی به کلّی تمامِ حیاتِ انسانی را از هوسها و درندهخوییها و پلشتیها پالوده ساخت، و قطعاً در اینجا شایستهوبایسته آنست که بِجایِ حذفِ رقابتها یا مسابقات، زشتیهایِ آنرا بیرون فکنیم و مردم را از بدآموزیها و کژراهیها بیاگاهانیم.
اگر بحث بر سرِ رقابت است، پس رقابت بِخودیِ خود نیک است، امّا همین که آنرا با حیلت و زشتکاری و بدسگالی دَرآمیزیم، رقابت از محلِّ مطلوبِ خود برون رفته بِسویِ پستی دَرخواهد آمد و این نوع پستیها نیز فقط به مذاق و چششِ فرومایگان خوش آید و برایش هورا میزنند.
ورزشهایِ رزمی را نیز گفتیم که تا آسیبرسان نباشد (=مانندِ اینکه بِخاطرِ هیجان و بردوباخت سروصورتِ همدیگر را خونین نکنند و فَکوپوزِ یکدیگر به زمین نمالند، یا اینکه با کینهتوزی و حسادت و دشنام و فخرفروشی هماورد نشوند و به رقابت و رزمندگی نپردازند) آنرا نیک میشماریم.
بااینوجود بایستی به کلّی تمامِ حیاتِ انسانی را از هوسها و درندهخوییها و پلشتیها پالوده ساخت، و قطعاً در اینجا شایستهوبایسته آنست که بِجایِ حذفِ رقابتها یا مسابقات، زشتیهایِ آنرا بیرون فکنیم و مردم را از بدآموزیها و کژراهیها بیاگاهانیم.
🔸[پیداست] یک توده نیازمند امنیتست ، امنیت نیازمند سپاه و سپاهیست ، سپاهی نیز نیازمند دلیری و روحیهی جنگآوریست. چنین روحیهای را باید پرورد یا کشت؟!
اگر باید پرورد راه آن چیست؟!
از میان ورزشهایی که چنین روحیهای را میپرورد بوکس را برای مثال برگزیدیم. بوکس ورزش بسیار خشنیست. پرسش اینست : آیا این ورزش باشد یا نباشد؟! ورزشهای خشن بمانند یا از میان برداشته شوند؟!
نیرومندیای که ورزش (برای مثال شنا یا دو) به ورزشکار ارمغان میآورد به تنهایی برای پرورش روحیهی جنگندگی بسنده نیست.
لیکن در ورزشهای رزمی ، ورزشکاران به یکدیگر آسیبهای جدی میزنند. به آن چه باید کرد؟! برخی پاسخ داده میگویند : با افزارهایی مانند کلاه ایمنی بوکس یا ساقبند در فوتبال یا کلاه خود در شمشیربازی و مانندهای آن باید از آسیبها تا میتوان کاست. کسانی براین باورند که اینگونه ورزشها را ـ به انگیزهی خواستی که در آنهاست ـ نمیتوان وحشیگری خواند.
دیگر سخنها در این زمینه که مثلاً در فوتبال گاهی شده کسانی سکته کرده مردهاند ، دست و پایی شکسته یا آسیبهای بهبود نیافتنی دیدهاند فرع بر این گفتگوست. زیرا ما خواستمان ماندن هرچه امروز هست و رواج دارد نیست. بلکه برخی از آنها اگر به انگیزهی آسیبزایی از میان برخیزد نیز ما گلهای نداریم.
🔸ورزش حرفهای چه معنی دارد؟! اگر از دیدهی کار و پیشه و سود توده بنگریم آن جایی میان پیشهها ندارد و ورزشکاران نمیتوانند تنها برای ورزش کردن پولی دریافت کنند. کار باید باری را از دوش توده بردارد. ورزشکار حرفهای چه باری از دوش توده برمیدارد؟!
🔸گمانم اینست که همچشمی (رقابت) در نهاد آدمیست و تا زمانی که با بدنهادی توأم نشود نه تنها خیم بدی نیست بلکه میتوان آن را از راهش بکار برد و سودها از آن جست ـ چه این همچشمی در زمینهی بازرگانی و کار و پیشه باشد و چه ورزشی یا دیگر زمینهها. آنچه مایهی ناستودگیها میگردد نه خود همچشمی بلکه دُژآهنگی و پلیدیست که برخی ناکسان به آن درمیآمیزند. در آن حالست که میبینیم دیگر این از دایرهی همچشمی بیرون رفته رُویهی برتری فروشی ، خوار کردن دیگری ، بدگویی بیجا ، غیبت و مانند اینها بخود میگیرد.
اکنون باید پرسید : آیا میتوان عنصر همچشمی را از بازیها گرفت و آنها همچنان دلپذیر و گیرا و پرشور بمانند؟!.
تنها در زمینهی رقابت در بازیها نیست که ما با چنین کیفیتی روبروییم که هم میتواند زیانمند باشد و هم اگر براهش افتد از آن سودها برداریم. مگر آتش جز اینست؟!. ما آتش را براهش انداخته از آن صد بهره میگیریم ولی اگر براهش نباشد جز مایهی ویرانی و تباهی نیست. یک چاقو هم همینست. آموزش و فرهنگ هم همینست. بسیار چیزها جز این نیست.
در ورزش شما اگر مسابقه و فیروزی را ازو بگیرید چه میماند؟! همهی ورزشها همچون ورزش انفرادی مانند ژیمناستیک یا شنا یا اسکی میشود که ورزشکار به تنهایی از کارهایی که میکند لذت برد و به آنها دلخوش باشد. ولی هنگامی که برای همینها مسابقه برپا میکنند میبینید که چه شوری به همان ورزشکاران میدهد و آن بازی یا ورزش را به چه اوجی از شادی و گرما میرساند (تازه شادی تماشاگران بجای خود). خود واژهی مسابقه معنی برتریجویی (نه برتری فروشی) را میدهد. اگر این همچشمی نباشد آیا بازیهای دستهجمعی انجامپذیر است؟!. مثلاً یک بازیگر والیبال برای چه باید بالاتر بپرد و سختتر بر توپ بکوبد یا بجای دور از دسترستری بیندازد؟!
بر این باورم که نمیتوان مسابقه را پلید و بد دانست و کنارش نهاد. همهی ما از آغاز دبستان تا مراحل بالای تحصیل با آزمون سروکار داشتهایم. آیا آزمون گونهای از مسابقه نیست؟!. آیا از هودهی نیک یک آزمونی شادمانی بما دست نداده؟!.
همچنان فیروزی و شادمانی از آن نیز پلیدی نیست. ولی این را میپذیرم که این فیروزی نباید چنان باشد که مایهی برانگیختن رشک و کینهی دیگران شود. (گو اینکه باید پروا داشت کسانی نیاز به برانگیخته شدن ندارند و خود بخود رشکبر و کینهورزند). نباید خوی پلید گلادیاتوری جانشین بزرگواری و نیکورفتاری در ورزش گردد. نباید پا بروی افتاده گزارد. ولی از آنسو ، بزرگا لذت درآویختن با ستمگر و او را درمانده و زبون ساختن!
زمینهی ورزشهایی مانند بوکس و کاراته را جدا از جودو یا دفاع شخصی میگیریم. باشد که مقررات آنها باید دیگر شود تا از این رویهی خشن درآید. برای روشنی میگویم : شاید مقررات مسابقاتی همچون شمشیر بازی را باید سرمشق بگیریم. در آن مسابقات کسی بدیگری زخم نمیزند و بخاک و خونش نمینشاند بلکه تنها ضربههایی که میزند را ثبت میکنند و این نشان میدهد که او چه اندازه در این کار زبردست است. درمییابد که اگر شمشیرِ راست بود به همآورد خود چه زخمهایی توانستی زد. در پایان یک مسابقهی شمشیربازی برخلاف بوکس یا کاراته نه بینی و چانهی کسی میشکند و نه خونی بزمین میریزد و نه مغزی تکان میخورد.
اگر باید پرورد راه آن چیست؟!
از میان ورزشهایی که چنین روحیهای را میپرورد بوکس را برای مثال برگزیدیم. بوکس ورزش بسیار خشنیست. پرسش اینست : آیا این ورزش باشد یا نباشد؟! ورزشهای خشن بمانند یا از میان برداشته شوند؟!
نیرومندیای که ورزش (برای مثال شنا یا دو) به ورزشکار ارمغان میآورد به تنهایی برای پرورش روحیهی جنگندگی بسنده نیست.
لیکن در ورزشهای رزمی ، ورزشکاران به یکدیگر آسیبهای جدی میزنند. به آن چه باید کرد؟! برخی پاسخ داده میگویند : با افزارهایی مانند کلاه ایمنی بوکس یا ساقبند در فوتبال یا کلاه خود در شمشیربازی و مانندهای آن باید از آسیبها تا میتوان کاست. کسانی براین باورند که اینگونه ورزشها را ـ به انگیزهی خواستی که در آنهاست ـ نمیتوان وحشیگری خواند.
دیگر سخنها در این زمینه که مثلاً در فوتبال گاهی شده کسانی سکته کرده مردهاند ، دست و پایی شکسته یا آسیبهای بهبود نیافتنی دیدهاند فرع بر این گفتگوست. زیرا ما خواستمان ماندن هرچه امروز هست و رواج دارد نیست. بلکه برخی از آنها اگر به انگیزهی آسیبزایی از میان برخیزد نیز ما گلهای نداریم.
🔸ورزش حرفهای چه معنی دارد؟! اگر از دیدهی کار و پیشه و سود توده بنگریم آن جایی میان پیشهها ندارد و ورزشکاران نمیتوانند تنها برای ورزش کردن پولی دریافت کنند. کار باید باری را از دوش توده بردارد. ورزشکار حرفهای چه باری از دوش توده برمیدارد؟!
🔸گمانم اینست که همچشمی (رقابت) در نهاد آدمیست و تا زمانی که با بدنهادی توأم نشود نه تنها خیم بدی نیست بلکه میتوان آن را از راهش بکار برد و سودها از آن جست ـ چه این همچشمی در زمینهی بازرگانی و کار و پیشه باشد و چه ورزشی یا دیگر زمینهها. آنچه مایهی ناستودگیها میگردد نه خود همچشمی بلکه دُژآهنگی و پلیدیست که برخی ناکسان به آن درمیآمیزند. در آن حالست که میبینیم دیگر این از دایرهی همچشمی بیرون رفته رُویهی برتری فروشی ، خوار کردن دیگری ، بدگویی بیجا ، غیبت و مانند اینها بخود میگیرد.
اکنون باید پرسید : آیا میتوان عنصر همچشمی را از بازیها گرفت و آنها همچنان دلپذیر و گیرا و پرشور بمانند؟!.
تنها در زمینهی رقابت در بازیها نیست که ما با چنین کیفیتی روبروییم که هم میتواند زیانمند باشد و هم اگر براهش افتد از آن سودها برداریم. مگر آتش جز اینست؟!. ما آتش را براهش انداخته از آن صد بهره میگیریم ولی اگر براهش نباشد جز مایهی ویرانی و تباهی نیست. یک چاقو هم همینست. آموزش و فرهنگ هم همینست. بسیار چیزها جز این نیست.
در ورزش شما اگر مسابقه و فیروزی را ازو بگیرید چه میماند؟! همهی ورزشها همچون ورزش انفرادی مانند ژیمناستیک یا شنا یا اسکی میشود که ورزشکار به تنهایی از کارهایی که میکند لذت برد و به آنها دلخوش باشد. ولی هنگامی که برای همینها مسابقه برپا میکنند میبینید که چه شوری به همان ورزشکاران میدهد و آن بازی یا ورزش را به چه اوجی از شادی و گرما میرساند (تازه شادی تماشاگران بجای خود). خود واژهی مسابقه معنی برتریجویی (نه برتری فروشی) را میدهد. اگر این همچشمی نباشد آیا بازیهای دستهجمعی انجامپذیر است؟!. مثلاً یک بازیگر والیبال برای چه باید بالاتر بپرد و سختتر بر توپ بکوبد یا بجای دور از دسترستری بیندازد؟!
بر این باورم که نمیتوان مسابقه را پلید و بد دانست و کنارش نهاد. همهی ما از آغاز دبستان تا مراحل بالای تحصیل با آزمون سروکار داشتهایم. آیا آزمون گونهای از مسابقه نیست؟!. آیا از هودهی نیک یک آزمونی شادمانی بما دست نداده؟!.
همچنان فیروزی و شادمانی از آن نیز پلیدی نیست. ولی این را میپذیرم که این فیروزی نباید چنان باشد که مایهی برانگیختن رشک و کینهی دیگران شود. (گو اینکه باید پروا داشت کسانی نیاز به برانگیخته شدن ندارند و خود بخود رشکبر و کینهورزند). نباید خوی پلید گلادیاتوری جانشین بزرگواری و نیکورفتاری در ورزش گردد. نباید پا بروی افتاده گزارد. ولی از آنسو ، بزرگا لذت درآویختن با ستمگر و او را درمانده و زبون ساختن!
زمینهی ورزشهایی مانند بوکس و کاراته را جدا از جودو یا دفاع شخصی میگیریم. باشد که مقررات آنها باید دیگر شود تا از این رویهی خشن درآید. برای روشنی میگویم : شاید مقررات مسابقاتی همچون شمشیر بازی را باید سرمشق بگیریم. در آن مسابقات کسی بدیگری زخم نمیزند و بخاک و خونش نمینشاند بلکه تنها ضربههایی که میزند را ثبت میکنند و این نشان میدهد که او چه اندازه در این کار زبردست است. درمییابد که اگر شمشیرِ راست بود به همآورد خود چه زخمهایی توانستی زد. در پایان یک مسابقهی شمشیربازی برخلاف بوکس یا کاراته نه بینی و چانهی کسی میشکند و نه خونی بزمین میریزد و نه مغزی تکان میخورد.
بهر حال ما سر آن نداریم که به همهی این باریککاریها دخالت کنیم. همینکه چارچوب کار روشن گردد آن را بس میدانیم. سپس ویژهکارانی (متخصص) به جزئیات باید پروای بیشتر کنند و مقررات آنها را بسامان آورند.
🔸کانال : در زمینهی بالا گفتگوهایی میان نویسنده و ما بمیان آمد. آن بخش که بسودمندی مسابقات میپردازد از ما بود که با همداستانی پاکدلانهی نویسنده درمیان گفتارشان جا گرفت. در این زمینهها سخنان دیگری نیز توان راند ولی بهتر میدانیم این میدان را در اختیار خوانندگان گزاریم تا خود این گفتگو را به انجام رسانند.
🔸کانال : در زمینهی بالا گفتگوهایی میان نویسنده و ما بمیان آمد. آن بخش که بسودمندی مسابقات میپردازد از ما بود که با همداستانی پاکدلانهی نویسنده درمیان گفتارشان جا گرفت. در این زمینهها سخنان دیگری نیز توان راند ولی بهتر میدانیم این میدان را در اختیار خوانندگان گزاریم تا خود این گفتگو را به انجام رسانند.
✴️ حاجیهای انباردار چه دینی دارند؟
تکهی پنجم
علی : بلی آن سال كه جنگ آلمان و لهستان شروع شد این حاجیآقا بیش از سه یا چهارهزار تومان سرمایه نداشت. ولی چون جنگ شروع شد و نرخها هر روز بالا میرفت حاجی هرچه توانست خرید و انبار كرد و هر كالایی را بچند برابر قیمتش فروخت. آن روزهایی كه تمام مردم از حیث زندگانی بسختی افتاده ناله میكردند و روزنامهها پر بود از شكایت و فغان مردم این حاجی با جمعی در بازار جشن داشتند. هر شبی خوابیده فردا كه پا میشدند مبالغی بسرمایهشان افزوده میشد. موقعی كه ژاپن وارد جنگ شد و در نتیجهی تصرف سنگاپور و جاوه قیمت چای در بازار بالا رفت ، این حاجی مبالغی چای در انبار داشت كه در ظرف چند هفته آنها را بشش یا هفت برابر قیمت خریدش فروخت. از همان ثروتست كه بمكه و كربلا رفته است.
این مرد را ما خوب میشناسیم. اگر برادرش محتاج باشد ده تومان باو دستگیری نمیكند. ولی هشت نههزار تومان پول را برداشت و رفت زیارت. رفت كه استخوان سبك گرداند. همین جعفر و باقر كه الان در اینجا لج میكنند بارها پهلوی هم نشسته از شقاوت و بیمروتی این حاجیهای بازار صحبت كرده گفتهایم : «آخر اینها چه دینی دارند؟!.». ولی من حالا میفهمم كه آنها دین شیعه دارند.
حرفهای آقا احمد پرده از جلو چشم من برداشت. تو گویی خوابیده بودم بیدار شدم. قضایا الان بمن روشن میشود. حالا خوب میفهمم كه اساس بدبختی ما چیست. حجرهی این مرد مركز ملاها و روضهخوانهاست ـ میآیند مینشینند و وراجی میكنند. من یك بار ندیدم یكی از آنها بگوید : «انبارداری حرامست ، گرانفروشی گناهست». یا بگوید : «باید با مردم ارفاق كرد ، هر روز قیمت كالاها را بالا نبرد». اینها را از زبان آنها نشنیدم. ولی بارها شنیدم كه میگویند : «آقای فلان چرا بزیارت نمیروی؟!. چرا روضهخوانی نمیكنی؟!.». یك روز یكی میگفت : «مگر بشفاعت ائمهی اطهار احتیاج نداری؟!.» اساس بدبختی ما اینهاست. ما خوابیده بودیم و نمیفهمیدیم. خدا بآقای كسروی عمر دهد كه اینها را میگوید.
از این سخنانِ علی ، جعفر و باقر بخشم آمدهاند. چون حرفهای او تمام میشود جعفر با یك لحن توهینآمیزی میگوید : «مگر اینها را تنها او میگوید .. دیگران هیچ نمیدانستند؟.».
از این سخن او علی بخشم آمده میگوید : «عجب جوان لجبازی هستی. نمیدانم خودت را بنافهمیدن زدهای یا ما را نافهم میپنداری! این حرفها را دیگران میدانستند؟!. اگر میدانستند پس چرا نمیگفتند؟!. پس چرا ضدش را میگفتند؟!. آدم بهتر است لجباز نباشد. دیدید در اولِ صحبت من هم با شما موافق بودم ، ولی حرفهای آقا احمد مرا منقلب گردانید. این حرفها تمام از روی دلیل است». اینها را گفته برمیخیزند وچون رختخوابها حاضر بوده میخوابند.
صبح كه پا میشوند و روهای خود را شسته (بعضی هم نماز خوانده) بر سر میز ناشتاخوری مینشینند ، علی رو باحمد برگردانیده میگوید :
... حرفهای شما دیشب مرا ناراحت گردانیده. با آنكه دیر خوابیدیم من باز سه ساعت در توی رختخواب خوابم نمیبرد. از پهلو به پهلو میغلتیدم و فكر میكردم. مثل اینست كه من تاكنون كور بودم و حالا یكدفعه چشمهایم باز شده ، الان چیزهایی میبینم كه قبل از آن نمیدیدم. دیشب در رختخواب حكایتهایی بیادم افتاده كه آتش گرفتهام.
احمد : هنوز كجا هستید؟! شما بعد از این خواهید فهمید كه این مذهبها چه آتشی بجهان زدهاند ، بعد از این خواهید فهمید كه این ملاها چه جور مردم را گمراه گردانیدهاند.
تکهی پنجم
علی : بلی آن سال كه جنگ آلمان و لهستان شروع شد این حاجیآقا بیش از سه یا چهارهزار تومان سرمایه نداشت. ولی چون جنگ شروع شد و نرخها هر روز بالا میرفت حاجی هرچه توانست خرید و انبار كرد و هر كالایی را بچند برابر قیمتش فروخت. آن روزهایی كه تمام مردم از حیث زندگانی بسختی افتاده ناله میكردند و روزنامهها پر بود از شكایت و فغان مردم این حاجی با جمعی در بازار جشن داشتند. هر شبی خوابیده فردا كه پا میشدند مبالغی بسرمایهشان افزوده میشد. موقعی كه ژاپن وارد جنگ شد و در نتیجهی تصرف سنگاپور و جاوه قیمت چای در بازار بالا رفت ، این حاجی مبالغی چای در انبار داشت كه در ظرف چند هفته آنها را بشش یا هفت برابر قیمت خریدش فروخت. از همان ثروتست كه بمكه و كربلا رفته است.
این مرد را ما خوب میشناسیم. اگر برادرش محتاج باشد ده تومان باو دستگیری نمیكند. ولی هشت نههزار تومان پول را برداشت و رفت زیارت. رفت كه استخوان سبك گرداند. همین جعفر و باقر كه الان در اینجا لج میكنند بارها پهلوی هم نشسته از شقاوت و بیمروتی این حاجیهای بازار صحبت كرده گفتهایم : «آخر اینها چه دینی دارند؟!.». ولی من حالا میفهمم كه آنها دین شیعه دارند.
حرفهای آقا احمد پرده از جلو چشم من برداشت. تو گویی خوابیده بودم بیدار شدم. قضایا الان بمن روشن میشود. حالا خوب میفهمم كه اساس بدبختی ما چیست. حجرهی این مرد مركز ملاها و روضهخوانهاست ـ میآیند مینشینند و وراجی میكنند. من یك بار ندیدم یكی از آنها بگوید : «انبارداری حرامست ، گرانفروشی گناهست». یا بگوید : «باید با مردم ارفاق كرد ، هر روز قیمت كالاها را بالا نبرد». اینها را از زبان آنها نشنیدم. ولی بارها شنیدم كه میگویند : «آقای فلان چرا بزیارت نمیروی؟!. چرا روضهخوانی نمیكنی؟!.». یك روز یكی میگفت : «مگر بشفاعت ائمهی اطهار احتیاج نداری؟!.» اساس بدبختی ما اینهاست. ما خوابیده بودیم و نمیفهمیدیم. خدا بآقای كسروی عمر دهد كه اینها را میگوید.
از این سخنانِ علی ، جعفر و باقر بخشم آمدهاند. چون حرفهای او تمام میشود جعفر با یك لحن توهینآمیزی میگوید : «مگر اینها را تنها او میگوید .. دیگران هیچ نمیدانستند؟.».
از این سخن او علی بخشم آمده میگوید : «عجب جوان لجبازی هستی. نمیدانم خودت را بنافهمیدن زدهای یا ما را نافهم میپنداری! این حرفها را دیگران میدانستند؟!. اگر میدانستند پس چرا نمیگفتند؟!. پس چرا ضدش را میگفتند؟!. آدم بهتر است لجباز نباشد. دیدید در اولِ صحبت من هم با شما موافق بودم ، ولی حرفهای آقا احمد مرا منقلب گردانید. این حرفها تمام از روی دلیل است». اینها را گفته برمیخیزند وچون رختخوابها حاضر بوده میخوابند.
صبح كه پا میشوند و روهای خود را شسته (بعضی هم نماز خوانده) بر سر میز ناشتاخوری مینشینند ، علی رو باحمد برگردانیده میگوید :
... حرفهای شما دیشب مرا ناراحت گردانیده. با آنكه دیر خوابیدیم من باز سه ساعت در توی رختخواب خوابم نمیبرد. از پهلو به پهلو میغلتیدم و فكر میكردم. مثل اینست كه من تاكنون كور بودم و حالا یكدفعه چشمهایم باز شده ، الان چیزهایی میبینم كه قبل از آن نمیدیدم. دیشب در رختخواب حكایتهایی بیادم افتاده كه آتش گرفتهام.
احمد : هنوز كجا هستید؟! شما بعد از این خواهید فهمید كه این مذهبها چه آتشی بجهان زدهاند ، بعد از این خواهید فهمید كه این ملاها چه جور مردم را گمراه گردانیدهاند.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 7
🔸 و چون بنزديك كورونيا1 رسيد جايى بود كه دشمن از دور ديده مىشد و اينبود كه بصفآرايى برخاسته دست چپ را بمردم ارخومنيا2 سپرده خود او دست راست را برداشت. از آنسوى مردم ثبيس خودشان دست راست را گرفته دست چپ را براى مردم آرگوس واگزاردند. کسنفون كه در اين جنگ حاضر بوده و در پهلوى آگيسيلاوس جنگ مىكرده چنين مىگويد كه جنگى بآن سختى هرگز نديده. آغازهاى آن چندان سخت نبوده زيرا مردم ثبيس ، ارخومنيان را بآسانى از جلو برداشتند. از آنسوى همان كار را آگيسيلاوس با مردم آركوس كرده آنان را بآسانى از جلو برداشت. ليكن چون هر دو سوى شكست دست چپ خود را شنيدند ناگزير شدند كه براى حمايت از آنها كوششى سخت بكنند. اگر آگيسيلاوس خود را نگهدارى توانسته از جلو حمله نمىبرد بلكه از پهلو يا از پشت سر حمله مىبرد بىشك فيروزى ازآن او بود. ولى چون خشمناك گرديده و جنگ حال او را بهم زده بود نگران فرصت نتوانست بشود و بيكبار بر روى دشمن راند و چنين مىپنداشت كه از ايشان ايستادگى نخواهد ديد. ولى سپاهيان ثبيس در دلاورى پاى كمتر از او نداشتند و اينبود كه جنگ بسيار سخت گرديد. بويژه در پيرامون خود آگيسيلاوس كه آن پنجاه تن پاسبانان تازه رسيدهی او ايستادگى بىاندازه نمودند و جان او را از خطر رهانيدند و با آنكه اينان جانفشارى بسيار كردند باز آگيسيلاوس زخمهاى بسيارى برداشت و با همهی زرهى كه بر تن داشت شمشيرها و نيزهها و تيرها بتن او رسيد. پاسبانان گرد او حلقه زده و چون دشمن فشار مىآورد كشتار دريغ نمىساختند. ولى از ايشان هم بسيارى كشته گرديد و پس از همهی پافشارى سرانجام چون ديدند نخواهند توانست صفهاى ثبيسيان را بشكافند اينان صفهاى خود را باز كرده راه بدشمن دادند. ثبيسيان باين كار مىخنديدند و چون از ميان دشمن بگذشتند يقين داشتند كه فيروزى ازآن ايشان گرديده و اينبود كه احتياط را كنار نهاده به بىپروايى برخاستند و در همين حال بود كه اسپارتيان دوباره بر سر آنان تاختند. چيزى كه هست آنان هم خود را نباخته و روى به گريز ننهادند و بدان حال روى بسوى هليكون3 نهاده مغرورانه مىگفتند كه برخلاف دستههاى ديگرِ سپاه ما روى بگريز ننهادهايم.
آگيسيلاوس با همهی آن زخمهاى سختى كه برداشته بود او را بچادر خود نبردند. بلكه نخست در گرد ميدان گردشش دادند تا ببيند كه كشتهها را بسوى لشكرگاه كشيدهاند يا نه ، پس از آن روانهی چادرش گردانيدند. دستهاى از دشمنان در پرستشگاهى بنزديكى آنجا پناهنده شده بودند ، آگيسيلاوس بر آنان سخت نگرفت. فردا بامداد براى آنكه جرأت سپاهيان ثبيس را بيازمايد كه آيا داوطلب جنگ ديگرى هستند يا نه ، بسپاهيان خود دستور داد كه تاجهاى گل بر سر نهاده و نىزنان در برابر چشمهاى آنان يادگارى فيروزى برانگيزند. ولى چون ديد آنان بجاى جنگ آغاز كردن كسى فرستاده اجازهی برداشتن مردگان خود را مىخواهند ، اجازه بايشان داد و خود فيروزى را يقين كرده از آنجا روانهی دلفى گرديد تا در بازيهاى پوثيا كه آغاز مىشد حاضر باشد و در آن جشن شركت كرده يك دهيك مالهاى تاراجى را كه از آسيا آورده و صد تالنت بيشتر میشد براى خرج آن جشن داد.
سپس از آنجا روانهی شهر خود گرديد و چون رفتار و كردار و نام نيك او پيش از خودش به اسپارت رسيده بود اسپارتيان در اين هنگام به جوش و جنبش بزرگى برخاستند. چه او يگانه سردارى بود كه بخاك دشمن رفته بىآنكه آنجا زندگانى يا خوى و رفتار خود را تغيير دهد برمىگشت. چه او هنوز عادتهاى اسپارتيان را چه دربارهی شام خوردن و چه دربارهی شستشو و چه در زمينهی رفتار با زن نگاه مىداشت كه تو گويى از رود ايوروتاس4 بدان سوى نگذشته است. همچنين دربارهی خانه و ابزار خانه هيچگونه تغييرى نداده همهی آنها به همان كهنگى كه از ديرزمان بود بازمىماند. کسنفون مىگويد : كاناثرومِ5 دختر او هرگز بهتر و آراستهتر از آنِ ديگران نبود. اين كاناثروم گردونه (عرابه)اى را مىگفتند كه بشكل اژدها يا شكل ديگرى از چوب مىساختند و بچگان و دختران دوشيزه را بر آن نشانده بگردش مىبردند.6
1ـ Corenea
2ـ Orchomenia
3ـ Helicon
4ـ Eurotas
5ـ Canathrum
6ـ پلوتارخ شرحى دربارهی نام آن دختر آورده كه ما نياز بترجمهی آن نديديم.
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 7
🔸 و چون بنزديك كورونيا1 رسيد جايى بود كه دشمن از دور ديده مىشد و اينبود كه بصفآرايى برخاسته دست چپ را بمردم ارخومنيا2 سپرده خود او دست راست را برداشت. از آنسوى مردم ثبيس خودشان دست راست را گرفته دست چپ را براى مردم آرگوس واگزاردند. کسنفون كه در اين جنگ حاضر بوده و در پهلوى آگيسيلاوس جنگ مىكرده چنين مىگويد كه جنگى بآن سختى هرگز نديده. آغازهاى آن چندان سخت نبوده زيرا مردم ثبيس ، ارخومنيان را بآسانى از جلو برداشتند. از آنسوى همان كار را آگيسيلاوس با مردم آركوس كرده آنان را بآسانى از جلو برداشت. ليكن چون هر دو سوى شكست دست چپ خود را شنيدند ناگزير شدند كه براى حمايت از آنها كوششى سخت بكنند. اگر آگيسيلاوس خود را نگهدارى توانسته از جلو حمله نمىبرد بلكه از پهلو يا از پشت سر حمله مىبرد بىشك فيروزى ازآن او بود. ولى چون خشمناك گرديده و جنگ حال او را بهم زده بود نگران فرصت نتوانست بشود و بيكبار بر روى دشمن راند و چنين مىپنداشت كه از ايشان ايستادگى نخواهد ديد. ولى سپاهيان ثبيس در دلاورى پاى كمتر از او نداشتند و اينبود كه جنگ بسيار سخت گرديد. بويژه در پيرامون خود آگيسيلاوس كه آن پنجاه تن پاسبانان تازه رسيدهی او ايستادگى بىاندازه نمودند و جان او را از خطر رهانيدند و با آنكه اينان جانفشارى بسيار كردند باز آگيسيلاوس زخمهاى بسيارى برداشت و با همهی زرهى كه بر تن داشت شمشيرها و نيزهها و تيرها بتن او رسيد. پاسبانان گرد او حلقه زده و چون دشمن فشار مىآورد كشتار دريغ نمىساختند. ولى از ايشان هم بسيارى كشته گرديد و پس از همهی پافشارى سرانجام چون ديدند نخواهند توانست صفهاى ثبيسيان را بشكافند اينان صفهاى خود را باز كرده راه بدشمن دادند. ثبيسيان باين كار مىخنديدند و چون از ميان دشمن بگذشتند يقين داشتند كه فيروزى ازآن ايشان گرديده و اينبود كه احتياط را كنار نهاده به بىپروايى برخاستند و در همين حال بود كه اسپارتيان دوباره بر سر آنان تاختند. چيزى كه هست آنان هم خود را نباخته و روى به گريز ننهادند و بدان حال روى بسوى هليكون3 نهاده مغرورانه مىگفتند كه برخلاف دستههاى ديگرِ سپاه ما روى بگريز ننهادهايم.
آگيسيلاوس با همهی آن زخمهاى سختى كه برداشته بود او را بچادر خود نبردند. بلكه نخست در گرد ميدان گردشش دادند تا ببيند كه كشتهها را بسوى لشكرگاه كشيدهاند يا نه ، پس از آن روانهی چادرش گردانيدند. دستهاى از دشمنان در پرستشگاهى بنزديكى آنجا پناهنده شده بودند ، آگيسيلاوس بر آنان سخت نگرفت. فردا بامداد براى آنكه جرأت سپاهيان ثبيس را بيازمايد كه آيا داوطلب جنگ ديگرى هستند يا نه ، بسپاهيان خود دستور داد كه تاجهاى گل بر سر نهاده و نىزنان در برابر چشمهاى آنان يادگارى فيروزى برانگيزند. ولى چون ديد آنان بجاى جنگ آغاز كردن كسى فرستاده اجازهی برداشتن مردگان خود را مىخواهند ، اجازه بايشان داد و خود فيروزى را يقين كرده از آنجا روانهی دلفى گرديد تا در بازيهاى پوثيا كه آغاز مىشد حاضر باشد و در آن جشن شركت كرده يك دهيك مالهاى تاراجى را كه از آسيا آورده و صد تالنت بيشتر میشد براى خرج آن جشن داد.
سپس از آنجا روانهی شهر خود گرديد و چون رفتار و كردار و نام نيك او پيش از خودش به اسپارت رسيده بود اسپارتيان در اين هنگام به جوش و جنبش بزرگى برخاستند. چه او يگانه سردارى بود كه بخاك دشمن رفته بىآنكه آنجا زندگانى يا خوى و رفتار خود را تغيير دهد برمىگشت. چه او هنوز عادتهاى اسپارتيان را چه دربارهی شام خوردن و چه دربارهی شستشو و چه در زمينهی رفتار با زن نگاه مىداشت كه تو گويى از رود ايوروتاس4 بدان سوى نگذشته است. همچنين دربارهی خانه و ابزار خانه هيچگونه تغييرى نداده همهی آنها به همان كهنگى كه از ديرزمان بود بازمىماند. کسنفون مىگويد : كاناثرومِ5 دختر او هرگز بهتر و آراستهتر از آنِ ديگران نبود. اين كاناثروم گردونه (عرابه)اى را مىگفتند كه بشكل اژدها يا شكل ديگرى از چوب مىساختند و بچگان و دختران دوشيزه را بر آن نشانده بگردش مىبردند.6
1ـ Corenea
2ـ Orchomenia
3ـ Helicon
4ـ Eurotas
5ـ Canathrum
6ـ پلوتارخ شرحى دربارهی نام آن دختر آورده كه ما نياز بترجمهی آن نديديم.
dar pirãmune 'adabiãt' n3-2.pdf
261.3 KB
🔶 کتاب در پیرامون «ادبیات»
نشست سوم : زيان بس بزرگي كه از شعرها برخاسته
(بخش دوم)
نشست سوم : زيان بس بزرگي كه از شعرها برخاسته
(بخش دوم)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
مردمان در زندگانی مخیرند كه باین حقایق پیروی نمایند و یا آنها را كنار نهاده بهوس یا به پندار یا از روی نادانی رفتار دیگری پیش گیرند.
چیزی كه هست در نتیجه تفاوت بسیاری خواهند داشت.
مردمی كه بحقایق پیروی نمایند یك زندگی سرفرازانه و نیكی خواهند داشت و از آسایش و خرسندی بهرهی بیشتر خواهند یافت.
ولی مردمی كه بهوس یا پندار گراییده از حقایق دور افتند ناگزیر زندگی پستی پیدا كرده از آسایش بهرهی بسیار كمی خواهند دید.
مثلاً یكی از آن حقایق اینست : «یك مردمی كه در یك كشور میزیند باید دارای یک راه و یك آرمان باشند تا بتوانند دست بهم دهند و نیرو پدید آورند و آزادی خود را نگه دارند و بدستیاری همدیگر بسختیهای زندگانی فیروز درآیند» این یك حقیقت بسیار گرانمایهایست.
كنون اگر مردمی این را دریابند و یك راهنمایی (یا راهنمایانی) از میان ایشان برخیزد و همگی را بیک راه و بیك آرمان خواند ناگزیر درمیان ایشان یگانگی و همدستی پدید آید و یك تودهی نیرومندی باشند كه آزادی خود را نگه دارند و با سرفرازی زندگی بسر برند (همچون بسیاری از تودههای اروپایی كه بیش یا كم از این حقیقت آگاهند و پیروی بآن نمودهاند) ،
و اگر مردمی از آن ناآگاه باشند و یا بیپروایی نمایند و بهوس و پندار هر كسی اندیشههای دیگری در مغز خود بپروراند و هر دستهای آرزو و آرمان دیگری را دنبال كنند ناگزیر پراكنده و پریشان باشند
و هیچگاه با یكدیگر یگانه و همدست نتوانند بود و یك نیرویی در برابر بیگانگان پدید نتوانند آورد و اینست همیشه لگدمال و زیردست باشند و از آسایش و خرسندی كمتر بهره بینند ،
(همچون ایرانیان كه از آن حقیقت دور بودهاند و همیشه جز بهوسبازی و پندارپرستی نكوشیدهاند و امروز بسزای نادانیهای خود گرفتار و لگدمال میباشند).
(پرچم روزانه شمارهی ۱۶۹)
چیزی كه هست در نتیجه تفاوت بسیاری خواهند داشت.
مردمی كه بحقایق پیروی نمایند یك زندگی سرفرازانه و نیكی خواهند داشت و از آسایش و خرسندی بهرهی بیشتر خواهند یافت.
ولی مردمی كه بهوس یا پندار گراییده از حقایق دور افتند ناگزیر زندگی پستی پیدا كرده از آسایش بهرهی بسیار كمی خواهند دید.
مثلاً یكی از آن حقایق اینست : «یك مردمی كه در یك كشور میزیند باید دارای یک راه و یك آرمان باشند تا بتوانند دست بهم دهند و نیرو پدید آورند و آزادی خود را نگه دارند و بدستیاری همدیگر بسختیهای زندگانی فیروز درآیند» این یك حقیقت بسیار گرانمایهایست.
كنون اگر مردمی این را دریابند و یك راهنمایی (یا راهنمایانی) از میان ایشان برخیزد و همگی را بیک راه و بیك آرمان خواند ناگزیر درمیان ایشان یگانگی و همدستی پدید آید و یك تودهی نیرومندی باشند كه آزادی خود را نگه دارند و با سرفرازی زندگی بسر برند (همچون بسیاری از تودههای اروپایی كه بیش یا كم از این حقیقت آگاهند و پیروی بآن نمودهاند) ،
و اگر مردمی از آن ناآگاه باشند و یا بیپروایی نمایند و بهوس و پندار هر كسی اندیشههای دیگری در مغز خود بپروراند و هر دستهای آرزو و آرمان دیگری را دنبال كنند ناگزیر پراكنده و پریشان باشند
و هیچگاه با یكدیگر یگانه و همدست نتوانند بود و یك نیرویی در برابر بیگانگان پدید نتوانند آورد و اینست همیشه لگدمال و زیردست باشند و از آسایش و خرسندی كمتر بهره بینند ،
(همچون ایرانیان كه از آن حقیقت دور بودهاند و همیشه جز بهوسبازی و پندارپرستی نكوشیدهاند و امروز بسزای نادانیهای خود گرفتار و لگدمال میباشند).
(پرچم روزانه شمارهی ۱۶۹)
✴️ حاجیهای انباردار چه دینی دارند؟
تکهی ششم
علی : این حكایتی كه میگویم خود این آقای جعفر شاهد است. یك نفر حاجی در بازار هست كه چون حجرهاش بما نزدیك است ما از كارهایش اطلاع داریم. این حاجی ملاست ، درس فقه و اصول خوانده. اینست صاحب علم و معرفت است ، مسائل شرعی خود را میداند ، حدیث بلد است ، آیه بلد است ، بسیار هم تقدس دارد ، ما كه ریش خود را میتراشیم او كمی میگزارد. ما كه كت كوتاه میپوشیم او لبادهی بلند بتن میكند. ما وقتی كه در خیابان یا در بازار راه میرویم خاموشیم. ولی او لبهایش بهم خورده و ذكر میخواند. اینها نشانههای تقدس اوست. از پول حرام گریزانست ، اینست پولهایی كه از بانك میگیرد قاتی پول خود نكرده علیحده نگاه میدارد ، پول بانك را حرام میداند. بارها دیدهام برای آنكه تقدس خود را بهمسایگان هم بفهماند به اجزای حجرهی خود دستور میدهد كه در آخر و اول ماه تا میتوانید كمتر معامله كنید. زیرا در آخر ماه دولت بكارمندان ادارات حقوق میدهد و پولهای حرام دولت است كه ببازار میآید.
حاجیآقا نماز را با تفصیل میخواند. در ماههای رمضان خودش و اجزایش روزه میگیرند و برای آنكه روزهداری خود را بهمه بفهمانند حجره را تا عصر باز نمیكنند.
همین حاجیآقا ملیونر است. یك كارخانهی پارچهبافی دارد كه چند ملیون قیمت آنست. با اینحال در این چند سال دورهی جنگ كار حاجیآقا انبارداری بوده.
یكی از كارهای حاجیآقا اینست كه برایتان نقل میكنم : وقتی كه جنگ در اروپا شروع شد این حاجیهای بازار بدست و پا افتادند و هر یكی كالایی را از بازار جمع میكرد و بانبار میزد. این حاجیآقای مقدس هم شروع كرد بخریدن قلع. هرچه قلع بود دو سه نفری خریدند و بانبار زدند. قلع در آن موقع منی هفت تومان بود. اینها كه خریدند قیمتش را بالا بردند. در همان موقع متفقین (روس و انگلیس) بایران آمدند و چون آنها برای احتیاجات جنگی قلع میخریدند حاجیآقا و شركایش یكدفعه قیمت قلع را بصد و بیست تومان رسانیده بنای معامله گزاردند. خدا میداند كه چقدر فروختند و چند صدهزار تومان دخل كردند.
حالا شما خواهید گفت : قلع كه بدرد زندگانی ما نمیخورد. معاملهای بوده با دولتهای اجنبی كردهاند و دخلهایی بردهاند. این چه عیب داشته؟!.
ولی اینطور نیست. این قلع كه میگوییم همانست كه سفیدگران میخرند و ظرفهای مسی ما را سفید میكنند. این خانوادههای كمبضاعت كه دستشان بظرفهای چینی و یا رویی نمیرسد و در كاسه و بشقاب مسی خوراك میخورند باید در هر چند ماه آن ظرفها را بسفیدگر دهند كه سفید كند وگرنه خطرناكست. همه میدانیم كه مس وقتی كه سركه یا ترشی دیگر باو رسد تولید سم میكند كه مسلماً خطر دارد.
اینبود وقتی كه این حاجیهای دیندار قلع را از هفت تومان بصد و بیست تومان رسانیدند و سفیدگرها مجبور شدند كه برای سفید كردن یك ظرف یا یك دیگ دو تومان و سه تومان پول بخواهند بیشتر خانوادهها كه در آن سال گرانی باالله میتوانستند خوراك خود را راه اندازند نتوانستند ظرفهای خود را بسفیدگر بدهند و در ظرفهایی كه قرمزش درآمده بود خوراك میپختند كه خدا میداند چه صدمههایی بردند. خدا میداند كه چند صدهزار نفر قربانی حرص و طمع این حاجیهای دیندار شدند.
این یكی از كارهای حاجی مقدس است كه برایتان نقل كردم. در این چند سال همان حاجی همیشه یك پایش در تهران و یك پایش در قم و نجف و كربلا بوده. همیشه روضهخوانی برپا گردانیده. من از همهی كارهای او آگاه بودم. ولی تعصب مذهبی چشمهای مرا كور ساخته بود كه قباحت آنها را درك نمیكردم ، علت آنها را نمیدانستم. اكنون درك میكنم كه چه جنایتهایی كردهاند. علت آنها نیز برای من روشن شده. راست میگوید آقای كسروی این مذهبها اسلام را از میان برده. این مذهبها برات آزادی بمردم میدهند. روضهخوان میرود بالای منبر و حدیث میخواند : «من بكی او ابكی او تباكی وجبت له الجنة». دیگر نمیداند كه نتیجهی این حرف چه خواهد بود.
احمد : هنوز شما پی بحقیقت نبردهاید. این حاجیها در سایهی عقیدههایی كه دارند از یك طرف خود را آزاد میشمارند كه انبارداری بكنند ، گرانفروشی بكنند ، مالیات دولت را قاچاق گردانند ، بمأمورین دولت رشوه داده آنها را فاسد سازند ، از یك طرف بهشت را برای خود بیمه كردهاند و دلهایشان قرص است كه در آن دنیا بثواب زیارت و روضهخوانی یكسره به بهشت خواهند رفت و این گناهانی كه كردهاند خدا بگردن سنیها بار خواهد كرد. بدتر از همه آن است كه غیر از خودشان دیگران را بیدین ، لامذهب میشناسند و همیشه زبانشان بریشخند باز است. چهار نفر كه دور هم مینشینند صحبتشان اینست كه مردم بیدین شدهاند ، لامذهب شدهاند. این مذهب برای آنها بسیار سودمند است ، مذهب نیست كیمیاست.
تکهی ششم
علی : این حكایتی كه میگویم خود این آقای جعفر شاهد است. یك نفر حاجی در بازار هست كه چون حجرهاش بما نزدیك است ما از كارهایش اطلاع داریم. این حاجی ملاست ، درس فقه و اصول خوانده. اینست صاحب علم و معرفت است ، مسائل شرعی خود را میداند ، حدیث بلد است ، آیه بلد است ، بسیار هم تقدس دارد ، ما كه ریش خود را میتراشیم او كمی میگزارد. ما كه كت كوتاه میپوشیم او لبادهی بلند بتن میكند. ما وقتی كه در خیابان یا در بازار راه میرویم خاموشیم. ولی او لبهایش بهم خورده و ذكر میخواند. اینها نشانههای تقدس اوست. از پول حرام گریزانست ، اینست پولهایی كه از بانك میگیرد قاتی پول خود نكرده علیحده نگاه میدارد ، پول بانك را حرام میداند. بارها دیدهام برای آنكه تقدس خود را بهمسایگان هم بفهماند به اجزای حجرهی خود دستور میدهد كه در آخر و اول ماه تا میتوانید كمتر معامله كنید. زیرا در آخر ماه دولت بكارمندان ادارات حقوق میدهد و پولهای حرام دولت است كه ببازار میآید.
حاجیآقا نماز را با تفصیل میخواند. در ماههای رمضان خودش و اجزایش روزه میگیرند و برای آنكه روزهداری خود را بهمه بفهمانند حجره را تا عصر باز نمیكنند.
همین حاجیآقا ملیونر است. یك كارخانهی پارچهبافی دارد كه چند ملیون قیمت آنست. با اینحال در این چند سال دورهی جنگ كار حاجیآقا انبارداری بوده.
یكی از كارهای حاجیآقا اینست كه برایتان نقل میكنم : وقتی كه جنگ در اروپا شروع شد این حاجیهای بازار بدست و پا افتادند و هر یكی كالایی را از بازار جمع میكرد و بانبار میزد. این حاجیآقای مقدس هم شروع كرد بخریدن قلع. هرچه قلع بود دو سه نفری خریدند و بانبار زدند. قلع در آن موقع منی هفت تومان بود. اینها كه خریدند قیمتش را بالا بردند. در همان موقع متفقین (روس و انگلیس) بایران آمدند و چون آنها برای احتیاجات جنگی قلع میخریدند حاجیآقا و شركایش یكدفعه قیمت قلع را بصد و بیست تومان رسانیده بنای معامله گزاردند. خدا میداند كه چقدر فروختند و چند صدهزار تومان دخل كردند.
حالا شما خواهید گفت : قلع كه بدرد زندگانی ما نمیخورد. معاملهای بوده با دولتهای اجنبی كردهاند و دخلهایی بردهاند. این چه عیب داشته؟!.
ولی اینطور نیست. این قلع كه میگوییم همانست كه سفیدگران میخرند و ظرفهای مسی ما را سفید میكنند. این خانوادههای كمبضاعت كه دستشان بظرفهای چینی و یا رویی نمیرسد و در كاسه و بشقاب مسی خوراك میخورند باید در هر چند ماه آن ظرفها را بسفیدگر دهند كه سفید كند وگرنه خطرناكست. همه میدانیم كه مس وقتی كه سركه یا ترشی دیگر باو رسد تولید سم میكند كه مسلماً خطر دارد.
اینبود وقتی كه این حاجیهای دیندار قلع را از هفت تومان بصد و بیست تومان رسانیدند و سفیدگرها مجبور شدند كه برای سفید كردن یك ظرف یا یك دیگ دو تومان و سه تومان پول بخواهند بیشتر خانوادهها كه در آن سال گرانی باالله میتوانستند خوراك خود را راه اندازند نتوانستند ظرفهای خود را بسفیدگر بدهند و در ظرفهایی كه قرمزش درآمده بود خوراك میپختند كه خدا میداند چه صدمههایی بردند. خدا میداند كه چند صدهزار نفر قربانی حرص و طمع این حاجیهای دیندار شدند.
این یكی از كارهای حاجی مقدس است كه برایتان نقل كردم. در این چند سال همان حاجی همیشه یك پایش در تهران و یك پایش در قم و نجف و كربلا بوده. همیشه روضهخوانی برپا گردانیده. من از همهی كارهای او آگاه بودم. ولی تعصب مذهبی چشمهای مرا كور ساخته بود كه قباحت آنها را درك نمیكردم ، علت آنها را نمیدانستم. اكنون درك میكنم كه چه جنایتهایی كردهاند. علت آنها نیز برای من روشن شده. راست میگوید آقای كسروی این مذهبها اسلام را از میان برده. این مذهبها برات آزادی بمردم میدهند. روضهخوان میرود بالای منبر و حدیث میخواند : «من بكی او ابكی او تباكی وجبت له الجنة». دیگر نمیداند كه نتیجهی این حرف چه خواهد بود.
احمد : هنوز شما پی بحقیقت نبردهاید. این حاجیها در سایهی عقیدههایی كه دارند از یك طرف خود را آزاد میشمارند كه انبارداری بكنند ، گرانفروشی بكنند ، مالیات دولت را قاچاق گردانند ، بمأمورین دولت رشوه داده آنها را فاسد سازند ، از یك طرف بهشت را برای خود بیمه كردهاند و دلهایشان قرص است كه در آن دنیا بثواب زیارت و روضهخوانی یكسره به بهشت خواهند رفت و این گناهانی كه كردهاند خدا بگردن سنیها بار خواهد كرد. بدتر از همه آن است كه غیر از خودشان دیگران را بیدین ، لامذهب میشناسند و همیشه زبانشان بریشخند باز است. چهار نفر كه دور هم مینشینند صحبتشان اینست كه مردم بیدین شدهاند ، لامذهب شدهاند. این مذهب برای آنها بسیار سودمند است ، مذهب نیست كیمیاست.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 8
🔸 اسپارت از رهگذر نگاهدارى اسب براى بازيهاى اولمپياد غرور بىاندازه از خود نشان مىدادند. ولى آگيسيلاوس آن را نه نشانهی برترى و ستودگى بلكه نشانهی توانگرى و پول خرج كردن مىشمرد و براى آنكه اين عقيدهی خود را به يونانيان آشكار گرداند خواهر خود كونيسكا1 را واداشت كه او نيز گردونهاى براى شركت در گروبندى بفرستد. کسنفون فيلسوف در نزد آگيسيلاوس مىزيست. هم او را واداشت كه فرزندان خود را به اسپارت بياورد تا در اسپارت بهترين تربيت را يافته نيك بشناسند كه چگونه فرمان دهند.2
آگيسيپوليس3 كه در پادشاهى شريك او بود چون از يك پدرِ بيرون رانده شده پديد آمده و خويشتن جوان شرمآگين و ناتوانى بود و از اين جهت در كارها دخالت نمىنمود. آگيسيلاوس فرصت بدست آورده او را از هر باره رام و فرمانبردار خود گردانيد و چون بدينسان نيروى خود را در شهر بيش از پيش گردانيد بآسانى توانست نابرادرى خود تليوتياس4 را بفرماندهى دريا برگمارد و چون اين كار را انجام داد لشكرى بر سر كورنثيس برده بيارى برادر خود از دريا بر آنجا فيروزى يافت و ديوارهاى دراز را ازآن خود ساخت. در اين هنگام كه آگيسيلاوس در خاك كورنثيس بسر مىبرد و شهر هرايوم5 را گرفته و سپاهيان مشغول كشيدن و آوردن دستگيران و مالهاى تاراجى بودند ناگهان فرستادگانى از جانب شهر ثبيس رسيدند كه ازو خواهش صلح كردند و چون او اين شهر را سخت دشمن مىداشت در اين هنگام چنين انديشيد كه صلح از آنان نپذيرفته همگى مردم شهر را كشتار كند و اينبود كه فرستادگان را نپذيرفته نه ايشان را ديد و نه سخنشان را شنيد. ولى در اين ميان كه غرور او را فراگرفته و انديشهی كشتار آن شهر را از دل مىگذرانيد و هنوز فرستادگان از نزد او برنگشته بودند كه ناگهان خبر رسيد كه افيكراتيس6 يكى از لشكرهاى اسپارت را يكجا كشتار نموده و نابود ساخته كه خود سختترين گزندى بود كه اسپارت از ساليان دراز مانندش را نديده بود. بدتر از همه آنكه اين لشكر همه درستابزار بوده و از برگزيدهترين دستههاى سپاه اسپارت بشمار مىرفتند. آگيسيلاوس از شنيدن اين خبر از تخت خود بيرون پريده خواست هماندم بيارى آنان بشتابد ولى زود بخود آمده دانست كه فرصت از دست رفته و شدنى شده است. اينبود كه به هرايوم برگشته بفرستادگان ثبيس اجازهی آمدن بنزد خود داد. ولى فرستادگان اينزمان بر آن سر شدند كه بسزاى آن بدرفتارى پيشين با او گفتگوى صلح نكنند و چون پيش او رسيدند بىآنكه نام صلح را ببرند خواهش بازگشت نمودند كه به كورنثيس روانه شوند. آگيسيلاوس سخت برآشفته گفت : اگر مقصود شما آنست كه هرچه زودتر آن فيروزى را كه همدستان شما يافتهاند تماشا كنيد همانا فردا آن را خواهيد ديد و چون فردا شد آنان را همراه برداشته در خاك كورنثيس به تاخت و تاراج پرداخت و همچنان چپاولكنان تا بيرون دروازهی شهر پيش رفت. ولى در اينجا اندكى آرام گرفته بفرستادگان نشان داد كه چگونه كورنثيسيان7 ازو مىترسند و بجلوگيرى ازو يارايى ندارند و سپس بآنان اجازهی بازگشت داد. سپس بازماندگان آن لشكر را كه اندكى بازمانده و پراكنده بودند گرد آورده همراه آنان روى بسوى اسپارت آورد.
پس از اين حادثه بار ديگر بخواهش مردم آخاى8 لشكر بر سر آكارنيا9 برد و آكارنيان را در جنگ شكسته غنيمت بىاندازه بدست آورد. مردم آخاى چنين خواستار بودند كه وى زمستان را هم در آنجا درنگ نموده آكارنيان را از كِشتن گندم و جو بازدارد. ولى خود او مىگفت اگر آنان كشت گندم و جو بكنند همانا از بهر حاصل آن در سال آينده از جنگ ترس بىاندازه خواهند داشت ، برعكس آنكه از كشت بىبهره باشند. آينده نيز درستى اين انديشه را نشان داد10 زيرا در تابستان آينده همينكه مردم آخاى بگرد آوردن سپاه برخاستند آكارنيان فرستادگان فرستاده خواستار صلح گرديدند.
1ـ Cynisca
2ـ در اينجا هم شرحهايى آورده كه ما نياورديم.
3ـ Agesipolis
4ـ Teleutias
5ـ Heraeum
6ـ Iphicrates یکی از سرداران آتنی.
7ـ اصل : کورنثیان ـ و
8ـ Achae
9ـ Acarnia
10ـ اصل : دادند ـ و
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 8
🔸 اسپارت از رهگذر نگاهدارى اسب براى بازيهاى اولمپياد غرور بىاندازه از خود نشان مىدادند. ولى آگيسيلاوس آن را نه نشانهی برترى و ستودگى بلكه نشانهی توانگرى و پول خرج كردن مىشمرد و براى آنكه اين عقيدهی خود را به يونانيان آشكار گرداند خواهر خود كونيسكا1 را واداشت كه او نيز گردونهاى براى شركت در گروبندى بفرستد. کسنفون فيلسوف در نزد آگيسيلاوس مىزيست. هم او را واداشت كه فرزندان خود را به اسپارت بياورد تا در اسپارت بهترين تربيت را يافته نيك بشناسند كه چگونه فرمان دهند.2
آگيسيپوليس3 كه در پادشاهى شريك او بود چون از يك پدرِ بيرون رانده شده پديد آمده و خويشتن جوان شرمآگين و ناتوانى بود و از اين جهت در كارها دخالت نمىنمود. آگيسيلاوس فرصت بدست آورده او را از هر باره رام و فرمانبردار خود گردانيد و چون بدينسان نيروى خود را در شهر بيش از پيش گردانيد بآسانى توانست نابرادرى خود تليوتياس4 را بفرماندهى دريا برگمارد و چون اين كار را انجام داد لشكرى بر سر كورنثيس برده بيارى برادر خود از دريا بر آنجا فيروزى يافت و ديوارهاى دراز را ازآن خود ساخت. در اين هنگام كه آگيسيلاوس در خاك كورنثيس بسر مىبرد و شهر هرايوم5 را گرفته و سپاهيان مشغول كشيدن و آوردن دستگيران و مالهاى تاراجى بودند ناگهان فرستادگانى از جانب شهر ثبيس رسيدند كه ازو خواهش صلح كردند و چون او اين شهر را سخت دشمن مىداشت در اين هنگام چنين انديشيد كه صلح از آنان نپذيرفته همگى مردم شهر را كشتار كند و اينبود كه فرستادگان را نپذيرفته نه ايشان را ديد و نه سخنشان را شنيد. ولى در اين ميان كه غرور او را فراگرفته و انديشهی كشتار آن شهر را از دل مىگذرانيد و هنوز فرستادگان از نزد او برنگشته بودند كه ناگهان خبر رسيد كه افيكراتيس6 يكى از لشكرهاى اسپارت را يكجا كشتار نموده و نابود ساخته كه خود سختترين گزندى بود كه اسپارت از ساليان دراز مانندش را نديده بود. بدتر از همه آنكه اين لشكر همه درستابزار بوده و از برگزيدهترين دستههاى سپاه اسپارت بشمار مىرفتند. آگيسيلاوس از شنيدن اين خبر از تخت خود بيرون پريده خواست هماندم بيارى آنان بشتابد ولى زود بخود آمده دانست كه فرصت از دست رفته و شدنى شده است. اينبود كه به هرايوم برگشته بفرستادگان ثبيس اجازهی آمدن بنزد خود داد. ولى فرستادگان اينزمان بر آن سر شدند كه بسزاى آن بدرفتارى پيشين با او گفتگوى صلح نكنند و چون پيش او رسيدند بىآنكه نام صلح را ببرند خواهش بازگشت نمودند كه به كورنثيس روانه شوند. آگيسيلاوس سخت برآشفته گفت : اگر مقصود شما آنست كه هرچه زودتر آن فيروزى را كه همدستان شما يافتهاند تماشا كنيد همانا فردا آن را خواهيد ديد و چون فردا شد آنان را همراه برداشته در خاك كورنثيس به تاخت و تاراج پرداخت و همچنان چپاولكنان تا بيرون دروازهی شهر پيش رفت. ولى در اينجا اندكى آرام گرفته بفرستادگان نشان داد كه چگونه كورنثيسيان7 ازو مىترسند و بجلوگيرى ازو يارايى ندارند و سپس بآنان اجازهی بازگشت داد. سپس بازماندگان آن لشكر را كه اندكى بازمانده و پراكنده بودند گرد آورده همراه آنان روى بسوى اسپارت آورد.
پس از اين حادثه بار ديگر بخواهش مردم آخاى8 لشكر بر سر آكارنيا9 برد و آكارنيان را در جنگ شكسته غنيمت بىاندازه بدست آورد. مردم آخاى چنين خواستار بودند كه وى زمستان را هم در آنجا درنگ نموده آكارنيان را از كِشتن گندم و جو بازدارد. ولى خود او مىگفت اگر آنان كشت گندم و جو بكنند همانا از بهر حاصل آن در سال آينده از جنگ ترس بىاندازه خواهند داشت ، برعكس آنكه از كشت بىبهره باشند. آينده نيز درستى اين انديشه را نشان داد10 زيرا در تابستان آينده همينكه مردم آخاى بگرد آوردن سپاه برخاستند آكارنيان فرستادگان فرستاده خواستار صلح گرديدند.
1ـ Cynisca
2ـ در اينجا هم شرحهايى آورده كه ما نياورديم.
3ـ Agesipolis
4ـ Teleutias
5ـ Heraeum
6ـ Iphicrates یکی از سرداران آتنی.
7ـ اصل : کورنثیان ـ و
8ـ Achae
9ـ Acarnia
10ـ اصل : دادند ـ و
dar pirãmune 'adabiãt' n4-1.pdf
316.4 KB
🔶 کتاب در پیرامون «ادبیات»
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
(بخش یکم)
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
(بخش یکم)
✴️ حاجیهای انباردار چه دینی دارند؟
تکهی هفتم
این گفتگوها كه میانهی علی و احمد میشود جعفر و باقر خیلی عصبانی هستند. رنگهاشان تغییر یافته ، و چون سخن باینجا میرسد جعفر خودداری نتوانسته با خشم میگوید :
... : شما خیلی توهین میكنید ... آخر این حرفها چه ربط بمذهب دارد؟!.
علی (با تعجب) : این حرفها ربط بمذهب ندارد؟!. اینكه گفته میشود هر كس در روضهخوانی گریه كند همهی گناههاش بخشیده میشود ، روز قیامت امامها شفاهت خواهند كرد ـ اینها ربط بمذهب ندارد؟!. پس این حرفها از كجا پیدا شده؟!. اینها را بمردم كی یاد داده؟!.
جعفر (با تندی) : آخر اگر این گریه كردن نباشد ، شفاعت ائمه نباشد ، گناههای مردم چه جور بخشیده خواهد شد؟!.
احمد : بگزار جواب شما را من بدهم : اولاً اگر گناه بخشیدنیست خود خدا خواهد بخشید. مگر خدا باندازهی امامهای شما رحم ندارد؟!. شما خدا را چه حساب كردهاید؟!. شما خدا را چنگیزخان حساب كردهاید ، صمدخان مراغهای حساب كردهاید كه مجبور شدهاید میانجی پیدا كنید؟!. ثانیاً این مجازاتها كه برای گناهها گزاشتهاند برای آنست كه مردم بترسند و گناه نكنند ، انباردار نباشند ، گرانفروش نباشند ، كلاهبردار نباشند ... نه اینكه هزار كار زشت كنند و آنوقت در جستجوی «گناه پاككن» باشند.
بعد از همهی اینها ، شما این ایراد را بخدا بگیرید. شما عقیده دارید كه قرآن كتاب خداست. من دیشب برای شما آیه از قرآن خواندم كه خدا میگوید روز قیامت از كسی شفاعت پذیرفته نخواهد شد ، بكسی شفاعت سود نخواهد داشت. شما بخدا ایراد بگیرید كه چرا این قرار را گزاشته؟!. چرا شفاعت را نخواهد پذیرفت؟!.
شما بروید این آیه را از قرآن بملاهای خود بخوانید و بگویید : «این آیه چیست و آن افسانههای دور و درازی كه شما دربارهی شفاعت نقل میكنید چیست؟!. كدام یكی راستست و كدام یكی دروغ؟!.». بپرسید ببینید چه جواب میدهند. اگر آنها توانستند باین جواب بدهند ما از ایرادهای دیگر خود چشم خواهیم پوشید.
جعفر (با خشم) : اینها توهین بمذهب ماست. من نمیخواهم اینها را بشنوم ، اینها كفریاتست.
علی (با خشم) : اگر نمیخواهی بشنوی برو اتاق دیگر. اتاق بسیارست.
جعفر و باقر (با آواز بلند) : شما بروید باتاق دیگر ، ما چرا برویم لامذهبها؟!.
تکهی هفتم
این گفتگوها كه میانهی علی و احمد میشود جعفر و باقر خیلی عصبانی هستند. رنگهاشان تغییر یافته ، و چون سخن باینجا میرسد جعفر خودداری نتوانسته با خشم میگوید :
... : شما خیلی توهین میكنید ... آخر این حرفها چه ربط بمذهب دارد؟!.
علی (با تعجب) : این حرفها ربط بمذهب ندارد؟!. اینكه گفته میشود هر كس در روضهخوانی گریه كند همهی گناههاش بخشیده میشود ، روز قیامت امامها شفاهت خواهند كرد ـ اینها ربط بمذهب ندارد؟!. پس این حرفها از كجا پیدا شده؟!. اینها را بمردم كی یاد داده؟!.
جعفر (با تندی) : آخر اگر این گریه كردن نباشد ، شفاعت ائمه نباشد ، گناههای مردم چه جور بخشیده خواهد شد؟!.
احمد : بگزار جواب شما را من بدهم : اولاً اگر گناه بخشیدنیست خود خدا خواهد بخشید. مگر خدا باندازهی امامهای شما رحم ندارد؟!. شما خدا را چه حساب كردهاید؟!. شما خدا را چنگیزخان حساب كردهاید ، صمدخان مراغهای حساب كردهاید كه مجبور شدهاید میانجی پیدا كنید؟!. ثانیاً این مجازاتها كه برای گناهها گزاشتهاند برای آنست كه مردم بترسند و گناه نكنند ، انباردار نباشند ، گرانفروش نباشند ، كلاهبردار نباشند ... نه اینكه هزار كار زشت كنند و آنوقت در جستجوی «گناه پاككن» باشند.
بعد از همهی اینها ، شما این ایراد را بخدا بگیرید. شما عقیده دارید كه قرآن كتاب خداست. من دیشب برای شما آیه از قرآن خواندم كه خدا میگوید روز قیامت از كسی شفاعت پذیرفته نخواهد شد ، بكسی شفاعت سود نخواهد داشت. شما بخدا ایراد بگیرید كه چرا این قرار را گزاشته؟!. چرا شفاعت را نخواهد پذیرفت؟!.
شما بروید این آیه را از قرآن بملاهای خود بخوانید و بگویید : «این آیه چیست و آن افسانههای دور و درازی كه شما دربارهی شفاعت نقل میكنید چیست؟!. كدام یكی راستست و كدام یكی دروغ؟!.». بپرسید ببینید چه جواب میدهند. اگر آنها توانستند باین جواب بدهند ما از ایرادهای دیگر خود چشم خواهیم پوشید.
جعفر (با خشم) : اینها توهین بمذهب ماست. من نمیخواهم اینها را بشنوم ، اینها كفریاتست.
علی (با خشم) : اگر نمیخواهی بشنوی برو اتاق دیگر. اتاق بسیارست.
جعفر و باقر (با آواز بلند) : شما بروید باتاق دیگر ، ما چرا برویم لامذهبها؟!.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 9
🔸 و چون كونون و فارنابازوس بدستيارى كشتيهاى ايران خداوند سراسر دريا شدند همهی كنارهاى لاكونيا را بدست گرفتند و به خرج فارنابازوس ديوارهاى آتن را دوباره بالا آوردند. در اين زمان بود كه لاكيدومونيان بهتر دانستند با پادشاه ايران از در صلح درآيند و اينبود كه آنتالكيداس را براى اين مقصود نزد تريبازوس1 فرستادند و او در اين كار نامردانه همگى يونانيان آسياى كوچك را كه آگيسيلاوس در راه آزادى آن جنگها را مىنمود زير پا گزاشت. بهرحال نكوهش اين كار نه بر آگيسيلاوس بلكه بر انتالكيداس است كه دشمن سخت او بود و خود از اين جهت شتاب بر صلح داشت و پافشارى مىنمود كه پيشرفت جنگ روزبروز بر شهرت و بزرگى آگيسيلاوس نيافزايد. با اين حال چون كسى بعنوان ريشخند گفت : «لاكيدومونيان بسوى ايرانيان مىروند.» آگيسيلاوس پاسخ داد : «نه! بلكه ايرانيان بسوى لاكيدومونيان مىآيند.» سپس هم كه برخى يونانيان دربارهی آن صلح ايستادگى از خود مىنمودند آگيسيلاوس آنان را تهديد بجنگ نمود و بر پذيرفتن و كار بستن شرطهاى آن واداشت و همانا مقصود او اين بود كه مردم ثبيس را از نيرو بياندازد و ناتوان گرداند. زيرا يكى از شرطهاى صلح اين بود كه بويوتيا آزاد باشد.2 اين كينهتوزى او با ثبيس سپس بهتر از اين هويدا گرديد. در آن هنگام كه فويبيداس3 همزمان صلح و آسايش در كادميا4 را بدست آورد و اين كار پاك ناحق و بيجا بود. از اين جهت همهی يونان از آن بصدا درآمد و خود لاكيدومونيان نيز آن را نپسنديدند و آنانكه دشمنى با آگيسيلاوس كردند دربارهی آن ايستادگى نمودند آيا به چه حقى چنين كارى شده و چه كسى فويبيداس را بآن واداشته؟ زيرا گمان ايشان به آگيسيلاوس مىرفت كه باعث آن كار باشد. آگيسيلاوس هم بىباكانه هوادارى از فويبيداس كرده پاسخ مىداد : بايد نتيجهی كار را سنجيد. اگر بسود جمهورى كرده شده ديگر نبايد گفتگو از حق يا ناحق بودن آن بميان آورد. اين گفته ازو شگفت مىنمود. چه او در گفتارهاى عادى خود هميشه بستايش دادگرى برمىخاست و آن را بهترين نيكى در جهان مىستود و چهبسا كه مىگفت : «دليرى بیدادگرى چه سود دارد. اگر همهی جهانيان بدادگرى گرايند ديگر نيازى بدليرى نخواهد ماند.» اگر كسى نام «پادشاه بزرگ»5 بر زبان مىراند او پاسخ مىداد : «چگونه بزرگتر از من خواهد بود مگر دادگريش بيشتر باشد؟!» كه تنها دادگرى را ميزان بزرگى يك پادشاه مىشمرد نه زور و توانايى را و اين خود دليل پاكنهادى و خردمندى او مىباشد. زمانى كه با پادشاه ايران پيمان صلح بسته گرديد پادشاه نامهاى باو نوشته خواستار گرديد كه با هم رابطهی دوستى داشته مهرورزى نمايند. آگيسيلاوس پاسخ فرستاد : رابطهاى كه ميان اين دو كشور است بس است و تا اين برجاست نيازى برابطهی ديگر نخواهد بود. با اين حال خود او پارهای كردارها و رفتارها پا از جادهی دادگرى بيرون مىنهاد و اين گاهى در سايهی دلخواه و هوس خويش بود كه دادگرى را رها مىكرد. گاهى نيز بپاس سودمندى كشور بچنين كارى مىپرداخت. از جمله در همين پیشامد شهر ثبيس نه تنها هوادارى از فويبيداس كرده او را از كيفر رها گردانيد بلكه لاكيدومونيان را هم بر آن واداشت كه به ناحق كارميا را در دست نگهداشته رها نسازند و پاسبانانى در آن دز نشانده رشتهی حكمرانى شهر را بدست آرخياس6 و ليونتيداس7 بسپارند با آنكه اين دو تن خيانت كرده آن دز را به فويبيداس داده بودند.
1ـ Tribazus والى آسياى كوچك كه از جانب پادشاه هخامنشى فرستاده شده بود.
2ـ بويوتيا آن كشوري از يونان بود كه شهرهاي بسيار داشت و ثبيس شهر بزرگ آنجا بود و چون ثبيسيان هميشه ميكوشيدند سراسر آنجا را در دست داشته بر ديگر شهرها فرمان رانند اسپارتيان با آنان دشمني نموده ميخواستند ديگر شهرهاي آنجا آزاد و خودسر باشند.
3ـ Phoebidas
4ـ Cameda دcي از ثبيس بود كه چون در اين شهر دستهاي هوادار دموكراسي و دستهاي هوادار ايستوكراسي بودند ، سردستهی اريستوكراسيان فويبيداس اسپارتي سركرده سپاهيان اسپارت را كه در بيرون شهر نشيمن داشتند نهاني بشهر آورده دز را باو داد و سردستهی دموكراسيان را دستگير و بند کرد.
5ـ پادشاه ايران مقصود است.
6ـ Archias
7ـ Leonitidas
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 9
🔸 و چون كونون و فارنابازوس بدستيارى كشتيهاى ايران خداوند سراسر دريا شدند همهی كنارهاى لاكونيا را بدست گرفتند و به خرج فارنابازوس ديوارهاى آتن را دوباره بالا آوردند. در اين زمان بود كه لاكيدومونيان بهتر دانستند با پادشاه ايران از در صلح درآيند و اينبود كه آنتالكيداس را براى اين مقصود نزد تريبازوس1 فرستادند و او در اين كار نامردانه همگى يونانيان آسياى كوچك را كه آگيسيلاوس در راه آزادى آن جنگها را مىنمود زير پا گزاشت. بهرحال نكوهش اين كار نه بر آگيسيلاوس بلكه بر انتالكيداس است كه دشمن سخت او بود و خود از اين جهت شتاب بر صلح داشت و پافشارى مىنمود كه پيشرفت جنگ روزبروز بر شهرت و بزرگى آگيسيلاوس نيافزايد. با اين حال چون كسى بعنوان ريشخند گفت : «لاكيدومونيان بسوى ايرانيان مىروند.» آگيسيلاوس پاسخ داد : «نه! بلكه ايرانيان بسوى لاكيدومونيان مىآيند.» سپس هم كه برخى يونانيان دربارهی آن صلح ايستادگى از خود مىنمودند آگيسيلاوس آنان را تهديد بجنگ نمود و بر پذيرفتن و كار بستن شرطهاى آن واداشت و همانا مقصود او اين بود كه مردم ثبيس را از نيرو بياندازد و ناتوان گرداند. زيرا يكى از شرطهاى صلح اين بود كه بويوتيا آزاد باشد.2 اين كينهتوزى او با ثبيس سپس بهتر از اين هويدا گرديد. در آن هنگام كه فويبيداس3 همزمان صلح و آسايش در كادميا4 را بدست آورد و اين كار پاك ناحق و بيجا بود. از اين جهت همهی يونان از آن بصدا درآمد و خود لاكيدومونيان نيز آن را نپسنديدند و آنانكه دشمنى با آگيسيلاوس كردند دربارهی آن ايستادگى نمودند آيا به چه حقى چنين كارى شده و چه كسى فويبيداس را بآن واداشته؟ زيرا گمان ايشان به آگيسيلاوس مىرفت كه باعث آن كار باشد. آگيسيلاوس هم بىباكانه هوادارى از فويبيداس كرده پاسخ مىداد : بايد نتيجهی كار را سنجيد. اگر بسود جمهورى كرده شده ديگر نبايد گفتگو از حق يا ناحق بودن آن بميان آورد. اين گفته ازو شگفت مىنمود. چه او در گفتارهاى عادى خود هميشه بستايش دادگرى برمىخاست و آن را بهترين نيكى در جهان مىستود و چهبسا كه مىگفت : «دليرى بیدادگرى چه سود دارد. اگر همهی جهانيان بدادگرى گرايند ديگر نيازى بدليرى نخواهد ماند.» اگر كسى نام «پادشاه بزرگ»5 بر زبان مىراند او پاسخ مىداد : «چگونه بزرگتر از من خواهد بود مگر دادگريش بيشتر باشد؟!» كه تنها دادگرى را ميزان بزرگى يك پادشاه مىشمرد نه زور و توانايى را و اين خود دليل پاكنهادى و خردمندى او مىباشد. زمانى كه با پادشاه ايران پيمان صلح بسته گرديد پادشاه نامهاى باو نوشته خواستار گرديد كه با هم رابطهی دوستى داشته مهرورزى نمايند. آگيسيلاوس پاسخ فرستاد : رابطهاى كه ميان اين دو كشور است بس است و تا اين برجاست نيازى برابطهی ديگر نخواهد بود. با اين حال خود او پارهای كردارها و رفتارها پا از جادهی دادگرى بيرون مىنهاد و اين گاهى در سايهی دلخواه و هوس خويش بود كه دادگرى را رها مىكرد. گاهى نيز بپاس سودمندى كشور بچنين كارى مىپرداخت. از جمله در همين پیشامد شهر ثبيس نه تنها هوادارى از فويبيداس كرده او را از كيفر رها گردانيد بلكه لاكيدومونيان را هم بر آن واداشت كه به ناحق كارميا را در دست نگهداشته رها نسازند و پاسبانانى در آن دز نشانده رشتهی حكمرانى شهر را بدست آرخياس6 و ليونتيداس7 بسپارند با آنكه اين دو تن خيانت كرده آن دز را به فويبيداس داده بودند.
1ـ Tribazus والى آسياى كوچك كه از جانب پادشاه هخامنشى فرستاده شده بود.
2ـ بويوتيا آن كشوري از يونان بود كه شهرهاي بسيار داشت و ثبيس شهر بزرگ آنجا بود و چون ثبيسيان هميشه ميكوشيدند سراسر آنجا را در دست داشته بر ديگر شهرها فرمان رانند اسپارتيان با آنان دشمني نموده ميخواستند ديگر شهرهاي آنجا آزاد و خودسر باشند.
3ـ Phoebidas
4ـ Cameda دcي از ثبيس بود كه چون در اين شهر دستهاي هوادار دموكراسي و دستهاي هوادار ايستوكراسي بودند ، سردستهی اريستوكراسيان فويبيداس اسپارتي سركرده سپاهيان اسپارت را كه در بيرون شهر نشيمن داشتند نهاني بشهر آورده دز را باو داد و سردستهی دموكراسيان را دستگير و بند کرد.
5ـ پادشاه ايران مقصود است.
6ـ Archias
7ـ Leonitidas