Forwarded from کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
حاجیهای انباردار چه دینی دارند؟.pdf
730.5 KB
🔶 حاجیهای انباردار چه دینی دارند؟
🔍 جستار : سالوسکاری و ستمگریهای محتکران و فریبکاری روضهخوانان و ملایان
📊 شمار ساتها : ۱۵
بازپسین پراکنش : خرداد ۱۳۹۸
کتابخانهی پاکدینی
🔸 این کتاب از سوی «باهَماد پاکدینان» و بدست «کوشاد تلگرام» پراکنده میگردد.
🔍 جستار : سالوسکاری و ستمگریهای محتکران و فریبکاری روضهخوانان و ملایان
📊 شمار ساتها : ۱۵
بازپسین پراکنش : خرداد ۱۳۹۸
کتابخانهی پاکدینی
🔸 این کتاب از سوی «باهَماد پاکدینان» و بدست «کوشاد تلگرام» پراکنده میگردد.
Forwarded from کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
گفت_و_گو_اوستا_رجبعلی_دین_یاد_میگیرد.pdf
625 KB
🔶 گفت و گو (اوستا رجبعلی دین یاد میگیرد)
🔍 جستار : دروغهایی که ملایان دربارهی دین و کسروی به مردم میگویند و آنها را گمراه میکنند.
📊 شمار ساتها : ۱۴
بازپسین پراکنش : خرداد ۱۳۹۸
کتابخانهی پاکدینی
🔸 این کتاب از سوی «باهَماد پاکدینان» و بدست «کوشاد تلگرام» پراکنده میگردد.
🔍 جستار : دروغهایی که ملایان دربارهی دین و کسروی به مردم میگویند و آنها را گمراه میکنند.
📊 شمار ساتها : ۱۴
بازپسین پراکنش : خرداد ۱۳۹۸
کتابخانهی پاکدینی
🔸 این کتاب از سوی «باهَماد پاکدینان» و بدست «کوشاد تلگرام» پراکنده میگردد.
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
تکهی ششم
کانال : چون میان تکههای نشست هفتم فاصله افتاد خوانندگان برای آنکه زمینهی سخن را بیاد آورند توانند نشست هفتم را تا اینجا از گفتار دیشب در نشانی زیر دنبال کنند :
https://t.me/pakdini/9027
🔸اين سخن را ميتوان با مثالي روشن گردانيد. چنين انگاريد كه شما در بياباني راه ميپيماييد و ناگهان گرگي را از دور بر سر راه خود ميبينيد. اكنون اگر راه يكيست شما دل بخود داده پيش رويد و با گرگ پنجه به پنجه مياندازيد. ولي اگر راه دو تاست بهتر دانيد كه از آن يكي رو گردانيد و راه آسودهی ديگري را پيش گيريد.
ميبايد گفت : ستارخانها راهشان در زندگاني يكي ميبود : «راه مردانگي» (ستار قراداغي تسليم نميشود) ، ولي تقويها راههاي ديگر بسيار ميداشتند : «راه رضا و تسليم» (در طريقت هرچه پيش سالك آيد خير اوست) ، «راه جبريگري» (العبد يدبر والله يقدر) ، «راه شيعيگري» (خود صاحبكار بايد بيايد و اصلاح كند) ، «راه نوميدي» (اين مملكت نشدنيست ، ما بيهوده زحمت ميكشيم)...
مانندهي اين آزمايش دربارهي بدآموزيها در شهريور 1320 پيش آمد. در آن داستان نيز ما ديديم كه تابينهاي[1] درسناخوانده و افسران كوچك نامردي و پستي بسيار كم نمودند و از افسران بزرگ غيرت و مردانگي بسيار كم ديده شد. بيگمان اين نيز هودهي بدآموزيها ميبود كه آنها نميداشتند و اينها ميداشتند. چيزي كه هست در اينجا بدآموزي تنها گفتههاي سعدي و ديگران نميبود و بدآموزيهاي مادّيگري نيز درميان ميبود.
در اين زمينه بسخن ژرفتر از اين نياز هست.[2] زيان بدآموزيهاي شاعران و صوفيان در ايران تنها اينها نبوده ، چنانكه بارها گفتهايم زيان بزرگ آنها اين بوده كه روانها را ناتوان ، و فهمها و خردها را بيكاره گردانيده. چون در اين باره در جاي ديگر سخن راندهايم در اينجا بآن نميپردازيم.
يك چيز كه ميبايد در آخر سخن بگويم آنست كه گاهي سعدي و حافظ و ديگران را با شاعران بنام اروپايي ، از شكسپير و ويكتور هوگو و مانند آنها همسنگ ميگيرند ، و آنگاه با ما چنين ميگويند : «هر تودهای شاعراني ميدارند كه بآنها مينازند ، ما هم بايد بشاعران خود بنازيم». بارها ديدهام اين سخن را ميگويند. بارها ديدهام بسعدي و حافظ و خيام و ديگران نام «مفاخر ملي» ميگزارند.
ولي اين نيز ناستوده است. زيرا شاعران همه بيِكسان نبودهاند. من از شكسپير آگاهي درستي نميدارم. تنها برخي از نوشتههاي او را خواندهام و ستايش بسيار شنيدهام. اما ويكتور هوگو ، تاريخچهی زندگاني او را خواندهام. نخست هوگو هيچگاه ياوهگويي نكرده. باين معني هوس سخنبازي گريبانگير او نبوده كه بنشيند و شعر گويد ، تنها براي آنكه ميخواهد شعر گويد. من چنين كاري را از هوگو سراغ نميدارم. او در زمان خود چيزهايي را ديده و دريافته و دربارهی آن كتابهايي نوشته يا شعرهايي گفته. ما به هوگو ايرادهاي ديگري توانيم گرفت ولي ياوهگو نميبوده. دوم هوگو مرد بسيار غيرتمندي ميبوده. آنچه از تاريخچهی زندگاني او بيادم مانده اينست كه هوگو يكي از نمايندگان مجلس فرانسه ميبوده كه چون ناپلئون سوم خواسته جمهوري را از ميان برداشته امپراتوري برپا گرداند هوگو از كساني ميبوده كه ايستادگي سختي نشان دادهاند ، و چون ناپلئون با زور كار خود را انجام داده هوگو ناچار شده از فرانسه بگريزد و هيجده سال در يك جزيرهی بد آب و هوا زندگي كند. گويا در همانجا بوده كه كتابي در نكوهش ناپلئون پديد آورده كه «ناپلئون كوچولو» نام نهاده.
اگر مردم فرانسه به هوگو ارج گزارند بجاست. ولي او كجا و سعدي و حافظ كجاست؟!. اين دو شاعر ايراني همهی بديهاشان بكنار ، بسيار چاپلوس و پست بودهاند و هر يكي در زمان خود صدها ستم را ديدهاند و كمترين ايستادي از خود نشان ندادهاند. سعدي همانست كه در شيراز مينشسته و ناني و آبي ميداشته و ميخورده ، و با اين حال خوي پست شاعري او را واداشته كه قصيده در ستايش اباقاخان (پسر هلاكو) بگويد و چاپلوسيها كند و براي او هزار سال عمر بخواهد. حافظ همانست كه براي چند دينار پول آن ستايش گزافهآميز پست از همچون شاهيحيا مردي سروده. اينها با اين خويهاي پست كجا بودهاند و ويكتور هوگو كجا بوده؟!.
[1] : تابین = سرباز ساده و بیدرجه ـ و
[2] : كتابهاي «ما چه ميخواهيم؟» ، «دادگاه» و نيز «پرچم روزانه» ديده شود. ـ و
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
تکهی ششم
کانال : چون میان تکههای نشست هفتم فاصله افتاد خوانندگان برای آنکه زمینهی سخن را بیاد آورند توانند نشست هفتم را تا اینجا از گفتار دیشب در نشانی زیر دنبال کنند :
https://t.me/pakdini/9027
🔸اين سخن را ميتوان با مثالي روشن گردانيد. چنين انگاريد كه شما در بياباني راه ميپيماييد و ناگهان گرگي را از دور بر سر راه خود ميبينيد. اكنون اگر راه يكيست شما دل بخود داده پيش رويد و با گرگ پنجه به پنجه مياندازيد. ولي اگر راه دو تاست بهتر دانيد كه از آن يكي رو گردانيد و راه آسودهی ديگري را پيش گيريد.
ميبايد گفت : ستارخانها راهشان در زندگاني يكي ميبود : «راه مردانگي» (ستار قراداغي تسليم نميشود) ، ولي تقويها راههاي ديگر بسيار ميداشتند : «راه رضا و تسليم» (در طريقت هرچه پيش سالك آيد خير اوست) ، «راه جبريگري» (العبد يدبر والله يقدر) ، «راه شيعيگري» (خود صاحبكار بايد بيايد و اصلاح كند) ، «راه نوميدي» (اين مملكت نشدنيست ، ما بيهوده زحمت ميكشيم)...
مانندهي اين آزمايش دربارهي بدآموزيها در شهريور 1320 پيش آمد. در آن داستان نيز ما ديديم كه تابينهاي[1] درسناخوانده و افسران كوچك نامردي و پستي بسيار كم نمودند و از افسران بزرگ غيرت و مردانگي بسيار كم ديده شد. بيگمان اين نيز هودهي بدآموزيها ميبود كه آنها نميداشتند و اينها ميداشتند. چيزي كه هست در اينجا بدآموزي تنها گفتههاي سعدي و ديگران نميبود و بدآموزيهاي مادّيگري نيز درميان ميبود.
در اين زمينه بسخن ژرفتر از اين نياز هست.[2] زيان بدآموزيهاي شاعران و صوفيان در ايران تنها اينها نبوده ، چنانكه بارها گفتهايم زيان بزرگ آنها اين بوده كه روانها را ناتوان ، و فهمها و خردها را بيكاره گردانيده. چون در اين باره در جاي ديگر سخن راندهايم در اينجا بآن نميپردازيم.
يك چيز كه ميبايد در آخر سخن بگويم آنست كه گاهي سعدي و حافظ و ديگران را با شاعران بنام اروپايي ، از شكسپير و ويكتور هوگو و مانند آنها همسنگ ميگيرند ، و آنگاه با ما چنين ميگويند : «هر تودهای شاعراني ميدارند كه بآنها مينازند ، ما هم بايد بشاعران خود بنازيم». بارها ديدهام اين سخن را ميگويند. بارها ديدهام بسعدي و حافظ و خيام و ديگران نام «مفاخر ملي» ميگزارند.
ولي اين نيز ناستوده است. زيرا شاعران همه بيِكسان نبودهاند. من از شكسپير آگاهي درستي نميدارم. تنها برخي از نوشتههاي او را خواندهام و ستايش بسيار شنيدهام. اما ويكتور هوگو ، تاريخچهی زندگاني او را خواندهام. نخست هوگو هيچگاه ياوهگويي نكرده. باين معني هوس سخنبازي گريبانگير او نبوده كه بنشيند و شعر گويد ، تنها براي آنكه ميخواهد شعر گويد. من چنين كاري را از هوگو سراغ نميدارم. او در زمان خود چيزهايي را ديده و دريافته و دربارهی آن كتابهايي نوشته يا شعرهايي گفته. ما به هوگو ايرادهاي ديگري توانيم گرفت ولي ياوهگو نميبوده. دوم هوگو مرد بسيار غيرتمندي ميبوده. آنچه از تاريخچهی زندگاني او بيادم مانده اينست كه هوگو يكي از نمايندگان مجلس فرانسه ميبوده كه چون ناپلئون سوم خواسته جمهوري را از ميان برداشته امپراتوري برپا گرداند هوگو از كساني ميبوده كه ايستادگي سختي نشان دادهاند ، و چون ناپلئون با زور كار خود را انجام داده هوگو ناچار شده از فرانسه بگريزد و هيجده سال در يك جزيرهی بد آب و هوا زندگي كند. گويا در همانجا بوده كه كتابي در نكوهش ناپلئون پديد آورده كه «ناپلئون كوچولو» نام نهاده.
اگر مردم فرانسه به هوگو ارج گزارند بجاست. ولي او كجا و سعدي و حافظ كجاست؟!. اين دو شاعر ايراني همهی بديهاشان بكنار ، بسيار چاپلوس و پست بودهاند و هر يكي در زمان خود صدها ستم را ديدهاند و كمترين ايستادي از خود نشان ندادهاند. سعدي همانست كه در شيراز مينشسته و ناني و آبي ميداشته و ميخورده ، و با اين حال خوي پست شاعري او را واداشته كه قصيده در ستايش اباقاخان (پسر هلاكو) بگويد و چاپلوسيها كند و براي او هزار سال عمر بخواهد. حافظ همانست كه براي چند دينار پول آن ستايش گزافهآميز پست از همچون شاهيحيا مردي سروده. اينها با اين خويهاي پست كجا بودهاند و ويكتور هوگو كجا بوده؟!.
[1] : تابین = سرباز ساده و بیدرجه ـ و
[2] : كتابهاي «ما چه ميخواهيم؟» ، «دادگاه» و نيز «پرچم روزانه» ديده شود. ـ و
Telegram
پاکدینی ـ احمد کسروی
🔶 کتاب در پیرامون «ادبیات»
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
(آنچه تاکنون برویهی متن در کانال آمده)
از فردا بازماندهی این نشست پایانی نیز در دو سه روز آورده شده و کتاب به انجام خواهد رسید.
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
(آنچه تاکنون برویهی متن در کانال آمده)
از فردا بازماندهی این نشست پایانی نیز در دو سه روز آورده شده و کتاب به انجام خواهد رسید.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 13
🔸 از اين جهت همهی شهرهاى يونان را بآشتى و آرامش خواندند و از هر جا نمايندگان به اسپارت آمدند. در ميان اين نمايندگان يكى هم اپامينونداس1 ثبيسى بود كه اينزمان تنها در فلسفه شهرت داشت و هنوز بر زبردستى خود در سردارى دليلى نشان نداده بود. او چون مىديد نمايندگان همگى در برابر آگيسيلاوس فروتنى مىنمايند و برو چاپلوسى مىكنند خويشتن خوددارى نشان داده سنگينىای را كه شايستهی يك نماينده مىبود از دست نمىهشت و چون بسخن درآمد نه تنها گفتگوى ثبيس را مىكرد بلكه از همهی شهرهاى ديگر هوادارى نموده مىگفت اسپارت در سايهی جنگها بزرگ گرديده بهمهی شهرهاى ديگر چيرگى مىنمايد. دربارهی پيمان آشتى نيز مىگفت بايد همهی شهرها را برابر گرفت و يكى را بر ديگرى برترى نگزاشت و همانا چنين پيمانيست كه مىتواند پيشرفت كند و نتيجه از آن بدست بيايد. آگيسيلاوس چون مىديد ديگر نمايندگان بگفتار اپامينونداس بدقت گوش داده از سخنان او خرسندى مىنمايند بجلوگيرى از آن برخاسته چنين پرسيد : آيا اين برابرى و يكسانى كه مىگويى شامل شهرهاى بويوتيا نيز خواهد بود كه آنها نيز آزاد باشند؟ اپامينونداس بىآنكه خود را ببازد درزمان پاسخ گفت : شهرهاى لاكونيا چسان؟ آيا يكسانى و برابرى شامل آنها خواهد بود كه آزاد باشند؟ آگيسيلاوس از اين پاسخ از جاى خود تكان خورده پرسيد : پس از همهى اين سخنها آيا شهرهاى بويوتيا آزاد خواهد بود؟ اپامينونداس همان پاسخ را تكرار نموده ، آگيسيلاوس چنان برآشفته كه خوددارى نتوانسته نام ثبيس را از آن پيمان پاك كرد و بار ديگر جنگ با آنان را اعلان نمود. ولى با ديگر دستهها پيمان را استوار ساخته و چون خواست آنان را راهى گرداند چنين گفت : آنچه بايستى با صلح انجام يابد يافت. ليكن آنچه با صلح انجام يافتنى2 نيست ناگزير بايد آن را از راه جنگ انجام داد.
ايفوران هم به كليومبروتوس كه اينزمان در فوكيس بود دستور فرستادند كه يكسره لشكر بر بويوتيا ببرد. نيز كسانى را نزد همدستان خود فرستاده از ايشان يارى طلبيدند. ولى همدستان از ته دل خرسندى نداشتند و تا مىتوانستند تأخير مىكردند و اگر ترس رنجيدگى لاكيدومونيان نبود هرگز نمىخواستند در آن جنگ دخالت نمايند. آگيسيلاوس فرصت را بس غنيمت مىدانست كه از ثبيسيان كينه بازجويد زيرا در اين هنگام همگى يونانيان كناره جسته ثبيس تنها برابرى مىكرد ، با اينهمه در پرداختن باين جنگ شتاب بکار بردند. زيرا از روزى كه پيمان آشتى ميانهی همدستان يونانى بسته گرديد تا هنگامى كه اسپارتيان در لئوكترا شكست يافتند بيست روز بيشتر فاصله نبود. بارى در اين جنگ هزار تن اسپارتى نابود گرديد و خود كليومبروتوس پادشاه كشته شده دليرترين مردان در پيرامون او جان خود را باختند. از جمله جوان زيبا كليونوموس پسر اسفودرياس سه بار او را زير پاى پادشاه بر زمين انداختند و باز برخاسته ايستادگى نشان مىداد تا سرانجام كشته گرديد.
اين آسيب سختى كه ناگهان بر لاكيدومونيان رسيد ثبيس را چندان پرآوازه و نامدار گردانيد كه از آغاز جنگهاى خانگى يونان تاكنون هيچ يك از جمهوریها مانندهی آن نام و آوازه را نيافته بود. از آنسوى اسپارت با همهی شكستگى و آسيبديدگى رفتارى از خود نشان داد كه در شايستگى و ستودگى پاى كم از فيروزى ثبيسيان نداشت. چنانكه کسنفون يادآورى نموده در جايى كه مردان در بزمهاى خوشى و در بازيهاى خود سخنانى مىگزارند و ما آن سخنان را درخور نگهداشتن و بياد سپردن مىشماريم چگونه اين چنان نشماريم كارها و سخنهاى مردان دليرى را كه بهنگام بختبرگشتگى گزارده يا گفتهاند؟! خبر آن شكست هنگامى به اسپارت رسيد كه اسپارتيان جشن بزرگى را بپا داشته و دستهاى از بيگانگان هم بتماشا بآنجا شتافته بودند و هنگامى كه بچگان در تیاتر برقص مىپرداختند ناگهان كسانى از لئوكترا رسيده خبر چگونگى را آوردند. ايفوران با آنكه يقين داشتند كه برترىاى كه اسپارت بر ديگر يونانيان داشت از دست رفته با اين حال خود را نباخته دستور دادند كه رقص همچنان دنبال شود و جشن بدانسان كه آغاز شده بانجام رسد. خود آنان در نهان نامهاى كشتگان را بخانوادههاى ايشان فرستادند و فردا بامداد كه خبر روشنتر گرديده هر كسى دانست كه كى كشته شده و كى بازمانده پدران و خويشان كشتگان بشادى و خرمى بيرون آمده در ميدان بازار يكديگر را ديدار نموده درود سرودند. ولى پدران و خويشان رهاشدگان از شرمسارى از خانههاى خود بيرون نيامده در ميان زنان نشستند و اگر كسى ناگزير شد از خانه بيرون رود سرشكسته و غمگين رفته بازگشت. در اين باره زنان بر مردان هم پيشى جستند و كسانى از آنان كه پسرهاشان كشته شده بود شاديها مىنمودند و از يكديگر ديد مىكردند و در پرستشگاهها گرد مىآمدند ولى آنانكه چشم براه برگشتن پسران خود داشتند در خانه نشسته و سخت ناآرام بودند.
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 13
🔸 از اين جهت همهی شهرهاى يونان را بآشتى و آرامش خواندند و از هر جا نمايندگان به اسپارت آمدند. در ميان اين نمايندگان يكى هم اپامينونداس1 ثبيسى بود كه اينزمان تنها در فلسفه شهرت داشت و هنوز بر زبردستى خود در سردارى دليلى نشان نداده بود. او چون مىديد نمايندگان همگى در برابر آگيسيلاوس فروتنى مىنمايند و برو چاپلوسى مىكنند خويشتن خوددارى نشان داده سنگينىای را كه شايستهی يك نماينده مىبود از دست نمىهشت و چون بسخن درآمد نه تنها گفتگوى ثبيس را مىكرد بلكه از همهی شهرهاى ديگر هوادارى نموده مىگفت اسپارت در سايهی جنگها بزرگ گرديده بهمهی شهرهاى ديگر چيرگى مىنمايد. دربارهی پيمان آشتى نيز مىگفت بايد همهی شهرها را برابر گرفت و يكى را بر ديگرى برترى نگزاشت و همانا چنين پيمانيست كه مىتواند پيشرفت كند و نتيجه از آن بدست بيايد. آگيسيلاوس چون مىديد ديگر نمايندگان بگفتار اپامينونداس بدقت گوش داده از سخنان او خرسندى مىنمايند بجلوگيرى از آن برخاسته چنين پرسيد : آيا اين برابرى و يكسانى كه مىگويى شامل شهرهاى بويوتيا نيز خواهد بود كه آنها نيز آزاد باشند؟ اپامينونداس بىآنكه خود را ببازد درزمان پاسخ گفت : شهرهاى لاكونيا چسان؟ آيا يكسانى و برابرى شامل آنها خواهد بود كه آزاد باشند؟ آگيسيلاوس از اين پاسخ از جاى خود تكان خورده پرسيد : پس از همهى اين سخنها آيا شهرهاى بويوتيا آزاد خواهد بود؟ اپامينونداس همان پاسخ را تكرار نموده ، آگيسيلاوس چنان برآشفته كه خوددارى نتوانسته نام ثبيس را از آن پيمان پاك كرد و بار ديگر جنگ با آنان را اعلان نمود. ولى با ديگر دستهها پيمان را استوار ساخته و چون خواست آنان را راهى گرداند چنين گفت : آنچه بايستى با صلح انجام يابد يافت. ليكن آنچه با صلح انجام يافتنى2 نيست ناگزير بايد آن را از راه جنگ انجام داد.
ايفوران هم به كليومبروتوس كه اينزمان در فوكيس بود دستور فرستادند كه يكسره لشكر بر بويوتيا ببرد. نيز كسانى را نزد همدستان خود فرستاده از ايشان يارى طلبيدند. ولى همدستان از ته دل خرسندى نداشتند و تا مىتوانستند تأخير مىكردند و اگر ترس رنجيدگى لاكيدومونيان نبود هرگز نمىخواستند در آن جنگ دخالت نمايند. آگيسيلاوس فرصت را بس غنيمت مىدانست كه از ثبيسيان كينه بازجويد زيرا در اين هنگام همگى يونانيان كناره جسته ثبيس تنها برابرى مىكرد ، با اينهمه در پرداختن باين جنگ شتاب بکار بردند. زيرا از روزى كه پيمان آشتى ميانهی همدستان يونانى بسته گرديد تا هنگامى كه اسپارتيان در لئوكترا شكست يافتند بيست روز بيشتر فاصله نبود. بارى در اين جنگ هزار تن اسپارتى نابود گرديد و خود كليومبروتوس پادشاه كشته شده دليرترين مردان در پيرامون او جان خود را باختند. از جمله جوان زيبا كليونوموس پسر اسفودرياس سه بار او را زير پاى پادشاه بر زمين انداختند و باز برخاسته ايستادگى نشان مىداد تا سرانجام كشته گرديد.
اين آسيب سختى كه ناگهان بر لاكيدومونيان رسيد ثبيس را چندان پرآوازه و نامدار گردانيد كه از آغاز جنگهاى خانگى يونان تاكنون هيچ يك از جمهوریها مانندهی آن نام و آوازه را نيافته بود. از آنسوى اسپارت با همهی شكستگى و آسيبديدگى رفتارى از خود نشان داد كه در شايستگى و ستودگى پاى كم از فيروزى ثبيسيان نداشت. چنانكه کسنفون يادآورى نموده در جايى كه مردان در بزمهاى خوشى و در بازيهاى خود سخنانى مىگزارند و ما آن سخنان را درخور نگهداشتن و بياد سپردن مىشماريم چگونه اين چنان نشماريم كارها و سخنهاى مردان دليرى را كه بهنگام بختبرگشتگى گزارده يا گفتهاند؟! خبر آن شكست هنگامى به اسپارت رسيد كه اسپارتيان جشن بزرگى را بپا داشته و دستهاى از بيگانگان هم بتماشا بآنجا شتافته بودند و هنگامى كه بچگان در تیاتر برقص مىپرداختند ناگهان كسانى از لئوكترا رسيده خبر چگونگى را آوردند. ايفوران با آنكه يقين داشتند كه برترىاى كه اسپارت بر ديگر يونانيان داشت از دست رفته با اين حال خود را نباخته دستور دادند كه رقص همچنان دنبال شود و جشن بدانسان كه آغاز شده بانجام رسد. خود آنان در نهان نامهاى كشتگان را بخانوادههاى ايشان فرستادند و فردا بامداد كه خبر روشنتر گرديده هر كسى دانست كه كى كشته شده و كى بازمانده پدران و خويشان كشتگان بشادى و خرمى بيرون آمده در ميدان بازار يكديگر را ديدار نموده درود سرودند. ولى پدران و خويشان رهاشدگان از شرمسارى از خانههاى خود بيرون نيامده در ميان زنان نشستند و اگر كسى ناگزير شد از خانه بيرون رود سرشكسته و غمگين رفته بازگشت. در اين باره زنان بر مردان هم پيشى جستند و كسانى از آنان كه پسرهاشان كشته شده بود شاديها مىنمودند و از يكديگر ديد مىكردند و در پرستشگاهها گرد مىآمدند ولى آنانكه چشم براه برگشتن پسران خود داشتند در خانه نشسته و سخت ناآرام بودند.
✴️ آیا این بدخواهی با كشور و توده نیست كه كسانی چنین اندیشههای كجی[خراباتیگری] را ترویج نمایند؟!.
آیا از اینها جز زیان چه نتیجهای در دست تواند بود؟!..
امروز در این جهان كه تودهها در راه زندگانی با همدیگر سختترین نبردها را میكنند آیا خیانتكاری نیست كه شما چنین بدآموزیهایی را كه همهاش سخن از مستی و سستی میراند در دلها جا دهید؟!..
🔸آیا این دشمنی با توده و كشور شمرده نمیشود؟!..
آیا این داستان از كجا سرچشمه میگیرد؟!..
این هیاهو دربارهی خیام از كجا برخاسته؟!.
🔸من نمیخواهم پردهدری كنم همین اندازه مینویسم : كسانی در این راه دانسته و فهمیده گام برمیدارند. و آنان خواستشان سست گردانیدن این تودهی بیچاره است و این داستان و مانندهایش را وسیلهی نیكی برای كار خود میشناسند ،
🔸دیگران نیز نافهمیده و نادانسته پیروی از ایشان میكنند. اینها همه دامست همه دانه است.
اگر بخواهند كسی را فریب دهند و سوارش گردند آشكاره نگویند كه میخواهیم تو را فریب دهیم یا میخواهیم بگردنت سوار گردیم ، با سخنانی سرگرمش دارند و قصد خود را بكار بندند.
(پرچم روزانه شمارهی 147)
آیا از اینها جز زیان چه نتیجهای در دست تواند بود؟!..
امروز در این جهان كه تودهها در راه زندگانی با همدیگر سختترین نبردها را میكنند آیا خیانتكاری نیست كه شما چنین بدآموزیهایی را كه همهاش سخن از مستی و سستی میراند در دلها جا دهید؟!..
🔸آیا این دشمنی با توده و كشور شمرده نمیشود؟!..
آیا این داستان از كجا سرچشمه میگیرد؟!..
این هیاهو دربارهی خیام از كجا برخاسته؟!.
🔸من نمیخواهم پردهدری كنم همین اندازه مینویسم : كسانی در این راه دانسته و فهمیده گام برمیدارند. و آنان خواستشان سست گردانیدن این تودهی بیچاره است و این داستان و مانندهایش را وسیلهی نیكی برای كار خود میشناسند ،
🔸دیگران نیز نافهمیده و نادانسته پیروی از ایشان میكنند. اینها همه دامست همه دانه است.
اگر بخواهند كسی را فریب دهند و سوارش گردند آشكاره نگویند كه میخواهیم تو را فریب دهیم یا میخواهیم بگردنت سوار گردیم ، با سخنانی سرگرمش دارند و قصد خود را بكار بندند.
(پرچم روزانه شمارهی 147)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
تکهی هفتم
🔸 ما آرزو نداشتهايم كه كساني از ايرانيان بد باشند و ما بآنها نكوهش نويسيم. چنين هوسي نداشتهايم. ولي اين هم نتواند بود كه كساني تا بآن اندازه بد باشند ، و ما از بديهاي آنها چشم پوشيم. بلكه پيروي از ديگران كرده بستايش پردازيم. ما را بسيار بهتر بودي كه سعدي و حافظ و خيام و مولوي بد نبودندي و ما نيز يك جمله در نكوهش آنها ننوشتيمي. بسيار بهتر بودي اگر چنين بودي ، افسوس كه چنين نبوده ، و ما چون ميبينيم شاعراني بودهاند ياوهگو و زشتخوي وآنگاه بدآموزيهاي زهرآلودي را بيرون ريختهاند و از اينسو ميبينيم هياهويي درميانست و انبوه مردم فريب خوردهاند ناچار ميگرديم كه زبان باز كنيم و چگونگي را بمردم بفهمانيم.
شما ميبينيد كه ما هيچگاه از فردوسي بد نگفتهايم بلكه بارها ارجشناسي نموده گفتهايم : فردوسي بزبان فارسي نيكي بزرگي كرده. فردوسي همچون ديگران ياوهگويي نكرده. زمينه براي سخنان خود پديد آورده. هوس شاعري خود را در زمينهاي بكار برده كه آن روز سودمند شمرده ميشده. شاهنامه امروز ارج تاريخي نميدارد ولي آن روز ميداشته. آنگاه فردوسي در شعرهاي خود بيش از همه بجنگجويي و دليري و مردانگي ارج ميگزارد و خوانندگان را بآنها ميخواند و از بدآموزيهاي ديگران دوري گزيده. آري فردوسي بشاهدوستي و شاهپرستي نيز ارج ميگزارد ولي اين گناهي ازو نيست.
در زندگانيهاي آن روزي «پادشاه را دوست داشتن و باو پاس گزاردن» از نيكيها ميبوده. در زندگاني تودهاي امروزيست كه شاهپرستي بد ميباشد.
تنها خردهاي كه بفردوسي توان گرفت آن گزافههاي بيجاست كه گاهي در شعرهايش ميآورد :
چو كودك لب از شير مادر بشست بگهواره محمود گويد نخست
بِهر حال ما فردوسي را فيلسوف يا سپهبد و يا پزشك نميشماريم و همچون ديگران نميگوييم همه چيز از سخنان او توان درآورد. ما فردوسي را شاعري استاد ميشناسيم و خشنوديم كه اين مرد با شاهنامهی خود بزبان فارسي نيكي ارجداري كرده. زبان فارسي بسيار آلوده است و ما امروز با كوششهاي بسيار بپاك گردانيدن آن ميكوشيم. در همان حال ميبايد بگوييم كه اگر شاهنامهی فردوسي نبودي از اين آلودهتر بودي.
يك داستاني كه شنيدنيست آنست كه در سال 1314 كه ما بگفتارنويسي دربارهی شاعران پرداختيم چون ديگران را نكوهيده از فردوسي ارجشناسي مينموديم و شعرهاي گزيدهاي را ازو (كه دوست دانشمند ما آقاي محمد احمد از بصره فرستاده بود) در شمارههاي پيمان بچاپ ميرسانيديم ، بسياري چنين ميگفتند : «از فردوسي هم بد خواهد گفت ، حالا صبر كنيد». اين را بارها بروي من ميگفتند ولي جاي خشنوديست كه ده سال گذشته و ما هنوز از فردوسي بد نگفتهايم. ده سال گذشته و سخنان ما همانست كه ميبوده.
چون نام فردوسي رفت هزارهی فردوسي بياد من افتاده. بهتر است چند سخني هم از آن گويم : در همان سال 1313 [1] بود كه دستهی بدخواهان بآهنگ آنكه شور شاعري و ياوهبافي را درميان ايرانيان هرچه فزونتر گردانند ، از بيشتر كشورهاي بنام جهان نمايندگان خواسته جشني بنام «هزارهی فردوسي» پديد آوردند. نشستها در سالن دارالفنون برپا ميشد و من نيز از باشندگان ميبودم. مرا شگفت ميافتاد كه مردان بزرگي از كشورهاي دور برخاسته و آمدهاند و انجمني با اين هياهو برپا گردانيدهاند ، ولي كارهايي كه ميكنند جز بازيچههايي ـ همچون بازيچههاي بچگان ـ نيست.
مثلاً آقاي درينك واتر شاعر لندني برميخاست و شعرهايي بانگليسي ميخواند كه جز چند تن انگليسي نميفهميدند. ولي همانكه يك مصرع ميخواند همه دست ميزدند و سالن را پر از آوا ميگردانيدند. استاد عبدالوهاب مصري برميخاست و گفتار از «فلسفهي فردوسي» ميراند كه جز چند تن درنمييافتند. با اين حال همه دست ميزدند و آواز به «آفرين» بلند ميگردانيدند.
يكي از نمايندگان عراق زهاوي (جميل صدقي) ميبود. اين مرد پس از سالها ياوهبافي با عربي و فارسي ناتوان گرديده چشمهايش نميديد و پاهايش كار نميكرد و دستهايش ميلرزيد ولي مغز قافيهبافش همچنان كار ميكرد و همچون ماشيني كه فنرش دررفته باشد پياپي شعرها بيرون ميريخت.
ميداني باز شده بود كه سخنبافان كالاهاي نارواي خود را بنمايش گزارند و بنازند و ببالند. فروغي و حكمت و همدستانشان كه چنان دستگاهي چيده بودند از شادي در پوست نميگنجيدند. يك هفته در تهران اين نشستها ميبود. سپس هم كاروان «شعر و ادبيات» راه افتاده و آهنگ خراسان كرد كه من نميبودم و از كارهاشان آگاه نيستم.
[1] : اصل : 1314 که لغزش بوده.
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
تکهی هفتم
🔸 ما آرزو نداشتهايم كه كساني از ايرانيان بد باشند و ما بآنها نكوهش نويسيم. چنين هوسي نداشتهايم. ولي اين هم نتواند بود كه كساني تا بآن اندازه بد باشند ، و ما از بديهاي آنها چشم پوشيم. بلكه پيروي از ديگران كرده بستايش پردازيم. ما را بسيار بهتر بودي كه سعدي و حافظ و خيام و مولوي بد نبودندي و ما نيز يك جمله در نكوهش آنها ننوشتيمي. بسيار بهتر بودي اگر چنين بودي ، افسوس كه چنين نبوده ، و ما چون ميبينيم شاعراني بودهاند ياوهگو و زشتخوي وآنگاه بدآموزيهاي زهرآلودي را بيرون ريختهاند و از اينسو ميبينيم هياهويي درميانست و انبوه مردم فريب خوردهاند ناچار ميگرديم كه زبان باز كنيم و چگونگي را بمردم بفهمانيم.
شما ميبينيد كه ما هيچگاه از فردوسي بد نگفتهايم بلكه بارها ارجشناسي نموده گفتهايم : فردوسي بزبان فارسي نيكي بزرگي كرده. فردوسي همچون ديگران ياوهگويي نكرده. زمينه براي سخنان خود پديد آورده. هوس شاعري خود را در زمينهاي بكار برده كه آن روز سودمند شمرده ميشده. شاهنامه امروز ارج تاريخي نميدارد ولي آن روز ميداشته. آنگاه فردوسي در شعرهاي خود بيش از همه بجنگجويي و دليري و مردانگي ارج ميگزارد و خوانندگان را بآنها ميخواند و از بدآموزيهاي ديگران دوري گزيده. آري فردوسي بشاهدوستي و شاهپرستي نيز ارج ميگزارد ولي اين گناهي ازو نيست.
در زندگانيهاي آن روزي «پادشاه را دوست داشتن و باو پاس گزاردن» از نيكيها ميبوده. در زندگاني تودهاي امروزيست كه شاهپرستي بد ميباشد.
تنها خردهاي كه بفردوسي توان گرفت آن گزافههاي بيجاست كه گاهي در شعرهايش ميآورد :
چو كودك لب از شير مادر بشست بگهواره محمود گويد نخست
بِهر حال ما فردوسي را فيلسوف يا سپهبد و يا پزشك نميشماريم و همچون ديگران نميگوييم همه چيز از سخنان او توان درآورد. ما فردوسي را شاعري استاد ميشناسيم و خشنوديم كه اين مرد با شاهنامهی خود بزبان فارسي نيكي ارجداري كرده. زبان فارسي بسيار آلوده است و ما امروز با كوششهاي بسيار بپاك گردانيدن آن ميكوشيم. در همان حال ميبايد بگوييم كه اگر شاهنامهی فردوسي نبودي از اين آلودهتر بودي.
يك داستاني كه شنيدنيست آنست كه در سال 1314 كه ما بگفتارنويسي دربارهی شاعران پرداختيم چون ديگران را نكوهيده از فردوسي ارجشناسي مينموديم و شعرهاي گزيدهاي را ازو (كه دوست دانشمند ما آقاي محمد احمد از بصره فرستاده بود) در شمارههاي پيمان بچاپ ميرسانيديم ، بسياري چنين ميگفتند : «از فردوسي هم بد خواهد گفت ، حالا صبر كنيد». اين را بارها بروي من ميگفتند ولي جاي خشنوديست كه ده سال گذشته و ما هنوز از فردوسي بد نگفتهايم. ده سال گذشته و سخنان ما همانست كه ميبوده.
چون نام فردوسي رفت هزارهی فردوسي بياد من افتاده. بهتر است چند سخني هم از آن گويم : در همان سال 1313 [1] بود كه دستهی بدخواهان بآهنگ آنكه شور شاعري و ياوهبافي را درميان ايرانيان هرچه فزونتر گردانند ، از بيشتر كشورهاي بنام جهان نمايندگان خواسته جشني بنام «هزارهی فردوسي» پديد آوردند. نشستها در سالن دارالفنون برپا ميشد و من نيز از باشندگان ميبودم. مرا شگفت ميافتاد كه مردان بزرگي از كشورهاي دور برخاسته و آمدهاند و انجمني با اين هياهو برپا گردانيدهاند ، ولي كارهايي كه ميكنند جز بازيچههايي ـ همچون بازيچههاي بچگان ـ نيست.
مثلاً آقاي درينك واتر شاعر لندني برميخاست و شعرهايي بانگليسي ميخواند كه جز چند تن انگليسي نميفهميدند. ولي همانكه يك مصرع ميخواند همه دست ميزدند و سالن را پر از آوا ميگردانيدند. استاد عبدالوهاب مصري برميخاست و گفتار از «فلسفهي فردوسي» ميراند كه جز چند تن درنمييافتند. با اين حال همه دست ميزدند و آواز به «آفرين» بلند ميگردانيدند.
يكي از نمايندگان عراق زهاوي (جميل صدقي) ميبود. اين مرد پس از سالها ياوهبافي با عربي و فارسي ناتوان گرديده چشمهايش نميديد و پاهايش كار نميكرد و دستهايش ميلرزيد ولي مغز قافيهبافش همچنان كار ميكرد و همچون ماشيني كه فنرش دررفته باشد پياپي شعرها بيرون ميريخت.
ميداني باز شده بود كه سخنبافان كالاهاي نارواي خود را بنمايش گزارند و بنازند و ببالند. فروغي و حكمت و همدستانشان كه چنان دستگاهي چيده بودند از شادي در پوست نميگنجيدند. يك هفته در تهران اين نشستها ميبود. سپس هم كاروان «شعر و ادبيات» راه افتاده و آهنگ خراسان كرد كه من نميبودم و از كارهاشان آگاه نيستم.
[1] : اصل : 1314 که لغزش بوده.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 14
🔸 با اين حال چون در اين هنگام از يكسوى همدستان اسپارت ازو جدايى آغاز كردند و يكايك او را رها مىنمودند و از سوى ديگر هر روز بيم آن مىرفت كه اپامينونداس در سايهی غرور آن فيروزى لشكر بر سر پلوپونيسوس بياورد. در اين بحبوحهی نوميدى توده بار ديگر بياد لنگى آگيسيلاوس افتاده و از اينكه بعكس گفتهی وحى يك پادشاه درستپاى را نپذيرفته و او را با پاى لنگ بپادشاهى برداشته بودند گفتگو بميان آوردند. ليكن با اينهمه چون شايستگى و كاردانيهاى آگيسيلاوس و شهرت بىاندازهی او را بانديشه مىآوردند چنين مىديدند كه در چنين زمان برآشفتگى تنها اوست كه مىتواند چارهاى بيانديشد و كشور را از آن گرفتارى آزاد گرداند. اينبود خود را ناگزير مىديدند كه كار را باختيار او بگزارند. در اين ميان يك موضوع دشوارى كه بايستى چاره انديشيده شود موضوع گريختگان از جنگ بود. زيرا اينان كه دستهی انبوه و بس نيرومندى بودند بيم آن مىرفت كه بشورش برخيزند و آشوبى پديد آورند. قانون در اين باره بسيار سخت بود. زيرا گذشته از آنكه چنين كسانى از همهی احترامها بىبهره مىگرديدند ، زناشويى با آنان هم عيب شمرده مىشد. اگر كسى در كوچه بيكى از آنان برمىخورد مىتوانست او را بزند و او نمىتوانست ايستادگى يا جلوگيرى نمايد. نيز بايستى آنان خود را نشورند و رختهاى پست در بر كنند و بجامههاى خود پینههای رنگارنگ بزنند و ريش خود را نيمى تراشيده و نيمى ناتراشيده نگاهدارند و جز با اين حال نمىتوانستند از خانه بيرون بيايند. پيداست كه بکار بستن چنين كيفرهايى دربارهی يك دستهی مردمى كه بس انبوه و كسانى از ايشان بس ارجمند بودند كار آسانى نبود و از آن سوى در اين هنگام جمهورى بچنان سپاهيانى نياز بىاندازه داشت. اينبود مردم ندانستند چه بكنند و ناگزير گرديده اختيار را به آگيسيلاوس سپردند كه قانون ديگرى بگزارد يا آنچه كه مىشايد انجام دهد. ولى آگيسيلاوس بىآنكه دستى در قانون ببرد و آن را تغيير بدهد بميان تودهی مردم درآمده چنين گفت : قانون يك روز بخوابد و پس از آن به همان سختى كه داشت بکار رود. با اين تدبير هم چارهی كار را كرد و هم قانون را از تغيير نگاهدارى نمود و چون مردم سخت دلشكسته و نوميد بودند براى چارهی اين كار هم دستهاى از جوانان را با خود برداشته آهنگ آركاديا نمود و در اينجا بىآنكه بجنگ درآيد آنان را بتاراج و تاخت برانگيخت و شهر كوچكى را از آنِ مردم مانتينيا بدست آورد. بدينسان جوانان را دلير ساخت و بآنان نشان داد كه نه در همه جا شكست بهرهی آنان خواهد بود.
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 14
🔸 با اين حال چون در اين هنگام از يكسوى همدستان اسپارت ازو جدايى آغاز كردند و يكايك او را رها مىنمودند و از سوى ديگر هر روز بيم آن مىرفت كه اپامينونداس در سايهی غرور آن فيروزى لشكر بر سر پلوپونيسوس بياورد. در اين بحبوحهی نوميدى توده بار ديگر بياد لنگى آگيسيلاوس افتاده و از اينكه بعكس گفتهی وحى يك پادشاه درستپاى را نپذيرفته و او را با پاى لنگ بپادشاهى برداشته بودند گفتگو بميان آوردند. ليكن با اينهمه چون شايستگى و كاردانيهاى آگيسيلاوس و شهرت بىاندازهی او را بانديشه مىآوردند چنين مىديدند كه در چنين زمان برآشفتگى تنها اوست كه مىتواند چارهاى بيانديشد و كشور را از آن گرفتارى آزاد گرداند. اينبود خود را ناگزير مىديدند كه كار را باختيار او بگزارند. در اين ميان يك موضوع دشوارى كه بايستى چاره انديشيده شود موضوع گريختگان از جنگ بود. زيرا اينان كه دستهی انبوه و بس نيرومندى بودند بيم آن مىرفت كه بشورش برخيزند و آشوبى پديد آورند. قانون در اين باره بسيار سخت بود. زيرا گذشته از آنكه چنين كسانى از همهی احترامها بىبهره مىگرديدند ، زناشويى با آنان هم عيب شمرده مىشد. اگر كسى در كوچه بيكى از آنان برمىخورد مىتوانست او را بزند و او نمىتوانست ايستادگى يا جلوگيرى نمايد. نيز بايستى آنان خود را نشورند و رختهاى پست در بر كنند و بجامههاى خود پینههای رنگارنگ بزنند و ريش خود را نيمى تراشيده و نيمى ناتراشيده نگاهدارند و جز با اين حال نمىتوانستند از خانه بيرون بيايند. پيداست كه بکار بستن چنين كيفرهايى دربارهی يك دستهی مردمى كه بس انبوه و كسانى از ايشان بس ارجمند بودند كار آسانى نبود و از آن سوى در اين هنگام جمهورى بچنان سپاهيانى نياز بىاندازه داشت. اينبود مردم ندانستند چه بكنند و ناگزير گرديده اختيار را به آگيسيلاوس سپردند كه قانون ديگرى بگزارد يا آنچه كه مىشايد انجام دهد. ولى آگيسيلاوس بىآنكه دستى در قانون ببرد و آن را تغيير بدهد بميان تودهی مردم درآمده چنين گفت : قانون يك روز بخوابد و پس از آن به همان سختى كه داشت بکار رود. با اين تدبير هم چارهی كار را كرد و هم قانون را از تغيير نگاهدارى نمود و چون مردم سخت دلشكسته و نوميد بودند براى چارهی اين كار هم دستهاى از جوانان را با خود برداشته آهنگ آركاديا نمود و در اينجا بىآنكه بجنگ درآيد آنان را بتاراج و تاخت برانگيخت و شهر كوچكى را از آنِ مردم مانتينيا بدست آورد. بدينسان جوانان را دلير ساخت و بآنان نشان داد كه نه در همه جا شكست بهرهی آنان خواهد بود.
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
✴️ از چشم كور بینش میطلبند
كسانی با این كوششهای ما كه با نادانیها و پراكندگیها مینبردیم همراهی ننموده و سبكمغزانه زبان به ایراد باز كرده میگویند :
باید كاری كرد كه با شتاب مردم را بسر خود گرد آورد و به این كشور چاره اندیشید. امروز نباید مردم را از خود رنجانید.
میگویم : اینها پندارهای خامیست. این از چشم كور بینش طلبیدن و از پای لنگ دَوِش بیوسیدنست [انتظار داشتن].
این به آن میماند كه شما بخواهید از یک دسته بیماران سپاه آرائید.
این مردم با مغزهای آكنده و اندیشههای پراكنده ، هیچگاه نباهمند [گرد آمدن و متحد شدن] ، و اگر باهمیدند بكاری نخورند.
اینان ، اگر ده تن باهم نشینند ، سر هر سخنی پندارهای پوچ و پراكندهی خود را بمیان آورند ، و هوسها و رشكهای خود را بكار اندازند.
اینان ، در ایران در یكجایند ، و در زیر نام ایرانیگری باهم میباشند ، و شما میبینید كه هیچ هودهای[نتیجه] نیست.
پس چه سودی تواند بود ، اگر شما هزار تن یا ده هزار تن را جدا گردانید و زیر یك نام دیگری گرد آورید؟!..
(پرچم نیمهماهه شمارهی2 سات49)
كسانی با این كوششهای ما كه با نادانیها و پراكندگیها مینبردیم همراهی ننموده و سبكمغزانه زبان به ایراد باز كرده میگویند :
باید كاری كرد كه با شتاب مردم را بسر خود گرد آورد و به این كشور چاره اندیشید. امروز نباید مردم را از خود رنجانید.
میگویم : اینها پندارهای خامیست. این از چشم كور بینش طلبیدن و از پای لنگ دَوِش بیوسیدنست [انتظار داشتن].
این به آن میماند كه شما بخواهید از یک دسته بیماران سپاه آرائید.
این مردم با مغزهای آكنده و اندیشههای پراكنده ، هیچگاه نباهمند [گرد آمدن و متحد شدن] ، و اگر باهمیدند بكاری نخورند.
اینان ، اگر ده تن باهم نشینند ، سر هر سخنی پندارهای پوچ و پراكندهی خود را بمیان آورند ، و هوسها و رشكهای خود را بكار اندازند.
اینان ، در ایران در یكجایند ، و در زیر نام ایرانیگری باهم میباشند ، و شما میبینید كه هیچ هودهای[نتیجه] نیست.
پس چه سودی تواند بود ، اگر شما هزار تن یا ده هزار تن را جدا گردانید و زیر یك نام دیگری گرد آورید؟!..
(پرچم نیمهماهه شمارهی2 سات49)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
تکهی هشتم
🔸پس از اين جشن فردوسي بود كه ميخواستند در سال 1316 نيز «جشن هفتصدسالهی سعدي» بگيرند. آقاي حكمت وزير فرهنگ بنام همشهريگري با سعدي ميخواست اين كمشكوهتر از جشن فردوسي نباشد. ولي تا اين زمان پيمان كار خود را كرده و آبي را كه ميبايست بآتش هايهوي ادبيات بپاشد پاشيده بود. از اينرو جشن سعدي با خواري بسيار انجام گرفت. هنوز بسياري از شيرازيان گِلهی آن را از ما ميدارند.
اين هم داستانيست كه همميهنان شيرازي ما ميپندارند كه ستايشها كه از سعدي و حافظ ميرود مايهی سرفرازي ايشانست ، و ما كه از شاعران بد مينويسيم از سرفرازي ايشان ميكاهيم.
ميبايد بآنان بگوييم : آن ستايشها مايهي سرفرازي شما نبوده و نتوانستي بود. در جهان هيچگاه گزافه و دروغ كاري از پيش نبرده. آن ستايشها هياهوهاي فريبآميزي براي افزودن به بدبختي ايرانيان ميبود ، و اين مايهي سرافكندگي شما و همهی ايرانيان ميگرديد كه فريب آن هياهوها را بخوريد. كساني كه آن هوها را راه اندخته بودند ، شما را نافهماني شناخته بودند كه بخواستهاي بدخواهانهی آنان پي نخواهيد برد ، و از درون بزيركيهاي خود باليده بشما ميخنديدند.
چه شما شيرازيان و چه ديگر ايرانيان ، اگر راستيرا در آرزوي سرفرازي ميباشيد بايد بكوشيد و باين آلودگيها چاره كنيد. بايد بكوشيد و خود را نيك گردانيد. سرفرازي جز در سايهي نيكي و توانايي نتواند بود.
اگر ميخواهيد كساني را از مردان تاريخي برگزينيد و نامشان را بزبانها اندازيد و بآنها نازيد چنين كساني در ايران كم نبودهاند. چه شده كه همهی آنها را رها كنيد و بچند تن شاعران ياوهگوي چاپلوس بيارج پردازيد كه هم ريشهي زندگاني خود را براندازيد و هم جهانيان را بخود خندانید؟!.
از كشور شما شاهعباس برخاسته ، نادرشاه برخاسته ، كريمخان برخاسته. در زمانهاي اخير ثقةالاسلام برخاسته كه براي آنكه نوشتهای را بزيان كشور مُهر نكند با دلخواه بالاي دار رفته ، حسن پسر هفده سالهی عليمسيو برخاسته كه با آن كمسالي بالاي دار فرياد «زنده باد ايران» كشيده.
از همان شيراز شما شاهمنصور برخاسته كه در تاختهاي نامردانهي تيمور يگانه كسي بوده كه بالای مردانگي افراشته. لطفعليخان زند برخاسته كه با همهی كمسالي آن دليريها و بلندانديشيها را از خود نشان داده.
🔸در اينجا گفتگوي ما از ادبيات بپايان ميرسد. هفت نشست سخن رانديم و نتيجهی آنها چند چيز بوده :
1) «ادب» واژهی عربيست و خواستشان از آن پرواي سخني كردن و آن را نيك و آراسته بزبان راندن ميبوده و اين خود چيز ارجداريست.
2) سپس كساني آن را از معنيش بيرون برده بازي كردن با سخن و قافيه بافتن و سجع ساختن را «ادب» ناميده و براي آن فنهايي ـ از معاني و بيان و مانند آن ـ پديد آوردهاند.
3) «ادب» بهمين معني دوم از عرب بايران رسيده و در اينجا بيش از همه بخش قافيهبافي و شعر آن رواج يافته ، و چون كساني در اينجا نيز بياد گرفتن شعرها و نوشتن تاريخچهی شاعران و گفتگو از نيك و بد شعر ميپرداختهاند ، اين كارها را نيز «ادبيات» ناميدهاند.
4) چون دبستانها بشكل اروپايي برپا گرديده ، در پروگرامها «ليتراتور» را ادبيات ترجمه كردهاند. در حالي كه ليتراتور معني بزرگتري ميداشته و بهمهی «چيزهاي نوشته» گفته ميشده.
5) اكنون اگر ادبيات بِهمان معني شعرگويي و سخنبازيست بآن ارجي نتوان گزاشت. اگر بمعني ليتراتور اروپاييست در آن حال بايد بتاريخ و جغرافي و دستور زبان و مانند اينها نيز ارج گزارده شود و در راه آنها نيز كوششها رود.
6) شعر سخنست و سخن (چه نثر و چه شعر) بايد بَهر معني باشد ، بايد از روي نياز باشد. سخن بينيازانه ياوهگوييست.
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
تکهی هشتم
🔸پس از اين جشن فردوسي بود كه ميخواستند در سال 1316 نيز «جشن هفتصدسالهی سعدي» بگيرند. آقاي حكمت وزير فرهنگ بنام همشهريگري با سعدي ميخواست اين كمشكوهتر از جشن فردوسي نباشد. ولي تا اين زمان پيمان كار خود را كرده و آبي را كه ميبايست بآتش هايهوي ادبيات بپاشد پاشيده بود. از اينرو جشن سعدي با خواري بسيار انجام گرفت. هنوز بسياري از شيرازيان گِلهی آن را از ما ميدارند.
اين هم داستانيست كه همميهنان شيرازي ما ميپندارند كه ستايشها كه از سعدي و حافظ ميرود مايهی سرفرازي ايشانست ، و ما كه از شاعران بد مينويسيم از سرفرازي ايشان ميكاهيم.
ميبايد بآنان بگوييم : آن ستايشها مايهي سرفرازي شما نبوده و نتوانستي بود. در جهان هيچگاه گزافه و دروغ كاري از پيش نبرده. آن ستايشها هياهوهاي فريبآميزي براي افزودن به بدبختي ايرانيان ميبود ، و اين مايهي سرافكندگي شما و همهی ايرانيان ميگرديد كه فريب آن هياهوها را بخوريد. كساني كه آن هوها را راه اندخته بودند ، شما را نافهماني شناخته بودند كه بخواستهاي بدخواهانهی آنان پي نخواهيد برد ، و از درون بزيركيهاي خود باليده بشما ميخنديدند.
چه شما شيرازيان و چه ديگر ايرانيان ، اگر راستيرا در آرزوي سرفرازي ميباشيد بايد بكوشيد و باين آلودگيها چاره كنيد. بايد بكوشيد و خود را نيك گردانيد. سرفرازي جز در سايهي نيكي و توانايي نتواند بود.
اگر ميخواهيد كساني را از مردان تاريخي برگزينيد و نامشان را بزبانها اندازيد و بآنها نازيد چنين كساني در ايران كم نبودهاند. چه شده كه همهی آنها را رها كنيد و بچند تن شاعران ياوهگوي چاپلوس بيارج پردازيد كه هم ريشهي زندگاني خود را براندازيد و هم جهانيان را بخود خندانید؟!.
از كشور شما شاهعباس برخاسته ، نادرشاه برخاسته ، كريمخان برخاسته. در زمانهاي اخير ثقةالاسلام برخاسته كه براي آنكه نوشتهای را بزيان كشور مُهر نكند با دلخواه بالاي دار رفته ، حسن پسر هفده سالهی عليمسيو برخاسته كه با آن كمسالي بالاي دار فرياد «زنده باد ايران» كشيده.
از همان شيراز شما شاهمنصور برخاسته كه در تاختهاي نامردانهي تيمور يگانه كسي بوده كه بالای مردانگي افراشته. لطفعليخان زند برخاسته كه با همهی كمسالي آن دليريها و بلندانديشيها را از خود نشان داده.
🔸در اينجا گفتگوي ما از ادبيات بپايان ميرسد. هفت نشست سخن رانديم و نتيجهی آنها چند چيز بوده :
1) «ادب» واژهی عربيست و خواستشان از آن پرواي سخني كردن و آن را نيك و آراسته بزبان راندن ميبوده و اين خود چيز ارجداريست.
2) سپس كساني آن را از معنيش بيرون برده بازي كردن با سخن و قافيه بافتن و سجع ساختن را «ادب» ناميده و براي آن فنهايي ـ از معاني و بيان و مانند آن ـ پديد آوردهاند.
3) «ادب» بهمين معني دوم از عرب بايران رسيده و در اينجا بيش از همه بخش قافيهبافي و شعر آن رواج يافته ، و چون كساني در اينجا نيز بياد گرفتن شعرها و نوشتن تاريخچهی شاعران و گفتگو از نيك و بد شعر ميپرداختهاند ، اين كارها را نيز «ادبيات» ناميدهاند.
4) چون دبستانها بشكل اروپايي برپا گرديده ، در پروگرامها «ليتراتور» را ادبيات ترجمه كردهاند. در حالي كه ليتراتور معني بزرگتري ميداشته و بهمهی «چيزهاي نوشته» گفته ميشده.
5) اكنون اگر ادبيات بِهمان معني شعرگويي و سخنبازيست بآن ارجي نتوان گزاشت. اگر بمعني ليتراتور اروپاييست در آن حال بايد بتاريخ و جغرافي و دستور زبان و مانند اينها نيز ارج گزارده شود و در راه آنها نيز كوششها رود.
6) شعر سخنست و سخن (چه نثر و چه شعر) بايد بَهر معني باشد ، بايد از روي نياز باشد. سخن بينيازانه ياوهگوييست.
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
ما میگوییم : بسیاری از شاعران (و همچنین از دیگر مؤلفان) مردم را به جبریگری و خراباتیگری دعوت كردهاند و شعرها و گفتههای آنها را میآوریم :
«می خور كه ندانی ز كجا آمدهای***خوش باش ندانی بكجا خواهی رفت» و
«گر زمین را بآسمان دوزی***ندهندت زیاده از روزی» و
«اگر تیغ عالم بجنبد ز جای***نبرّد رگی تا نخواهد خدای» ،
«تریدو اریدو مایكون الا ماارید».
میگوییم : جبریگری و خراباتیگری هر دو بسیار غلطست و مردمی كه باینها بگروند جز نابودی سرگذشتی نخواهند داشت.
این سخنیست كه ما میگوییم.
كنون یك آدمی باخرد كه اینها را میخواند یا باید هر دو مقدمه را بپذیرد و با ما همراهی و همدستی كند و یا بگوید فلان مقدمه را نمیپذیرم و یا بفلان مقدمه ایراد دارم.
و آنچه میفهمد با دلیل بگوید تا ما نیز با دلیل پاسخ دهیم.
اینست آنچه كه از یك آدمی باخرد انتظار توان داشت.
اما اینكه كسی همهی آنها را بكنار گزارد و پس از آنهمه دلیلها باز بر سر نادانی خود ایستادگی نشان دهد و آنگاه به هیاهو پردازد كه بشعرا توهین شده ، این همان درماندگی خرد و فهم است.
(پرچم روزانه شمارهی ۱۲۶)
«می خور كه ندانی ز كجا آمدهای***خوش باش ندانی بكجا خواهی رفت» و
«گر زمین را بآسمان دوزی***ندهندت زیاده از روزی» و
«اگر تیغ عالم بجنبد ز جای***نبرّد رگی تا نخواهد خدای» ،
«تریدو اریدو مایكون الا ماارید».
میگوییم : جبریگری و خراباتیگری هر دو بسیار غلطست و مردمی كه باینها بگروند جز نابودی سرگذشتی نخواهند داشت.
این سخنیست كه ما میگوییم.
كنون یك آدمی باخرد كه اینها را میخواند یا باید هر دو مقدمه را بپذیرد و با ما همراهی و همدستی كند و یا بگوید فلان مقدمه را نمیپذیرم و یا بفلان مقدمه ایراد دارم.
و آنچه میفهمد با دلیل بگوید تا ما نیز با دلیل پاسخ دهیم.
اینست آنچه كه از یك آدمی باخرد انتظار توان داشت.
اما اینكه كسی همهی آنها را بكنار گزارد و پس از آنهمه دلیلها باز بر سر نادانی خود ایستادگی نشان دهد و آنگاه به هیاهو پردازد كه بشعرا توهین شده ، این همان درماندگی خرد و فهم است.
(پرچم روزانه شمارهی ۱۲۶)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 15
🔸 در اين هنگام اپامينونداس با چهلهزار سپاهى روى بسوى لاكونيا آورده و گذشته از سپاهيان سبكابزار كه همراه بودند و گذشته از دستههايى كه بقصد تاراج دنبال لشكر او را گرفته و رویهمرفته همگى همراهان او در شماره كمتر از هفتاد هزار شمرده نمىشدند. اينزمان درست ششصد سال مىگذشت از آن هنگامى كه دوريان به لاكونيا دست يافته و در همهی اين مدت هرگز روى دشمنى را در اين خاك نديده و هرگز كسى جسارت تاختن بآن سرزمين را نكرده بود. ولى اينزمان لشكر اپامينونداس باين سرزمين تاخته مىچاپيدند و مىسوختند و در خاكى كه تاكنون پاى دشمن نديده و در درهی همايون ايوروتاس1 تا كشتزارهاى نزديك شهر ويرانى دريغ نمىگفتند بىآنكه از كسى ايستادگى ببينند. زيرا آگيسيلاوس غدغن كرد كه كسى با آن لشكر بيمناك روبرو نگردد و باين بسنده نمود كه باستوارى شهر بكوشد و در جاهايى كه مىبايست پاسبانان برگمارد. ثبيسيان او را با نام ياد كرده مىگفتند : «اين آتش را تو افروختهاى و اين بدبختى را بر اسپارت تو باعث بودهاى! كنون اگر توانستى خود را نگهدارى كن!» ولى او شكيبايى نموده هرگز پرواى اين سركوفتها را نمىكرد. چيزى كه هست گرفتارى تنها اين يكى نبود. در درون شهر هم غوغاهايى برو انگيخته مىشد. پيرمردان اين پیشامد را برنتافته ناشكيبايى مىنمودند همگى فرياد برمىداشتند. زنان حال بدتر از ايشان داشتند و از ديدن آتشهاى دشمن در خاك خود زبان به هر نكوهش باز مىنمودند. از آنسوى او خويشتن شكوه خود را از دست رفته مىديد و چون انديشه مىكرد كه روزى كه بتخت نشسته اسپارت چه حالى داشته و كنون به چه حالى افتاده سخت غمگين مىگرديد. اين لاف را هميشه او مىزد كه زنان اسپارت هيچگاه آتش دشمنى را تماشا نكردهاند و كنون مىديد آن لاف نيز بيجا گرديده. گفتهاند هنگامى انتالكيداس با چند تنى از آتنيان بگفتگو پرداخته و آنان بخود باليده مىگفتند : بارها آتنيان اسپارتيان را از رود كفيسوس2 بيرون راندهاند. انتالكيداس پاسخ داد : ولى اسپارتيان يك بار هم آتنيان را از رود ايوروتاس بيرون نراندهاند. نيز يكى از مردم اسپارت هنگامى با مردى از شهر آرگوس همراه بوده و آرگوسی بخود باليده گفت : چه بسيار اسپارتيان كه زير خاك آرگوس مىخوابند! اسپارتى پاسخ داده گفت : ولى از مردم آرگوس يك تن هم زير خاك لاكونيا نمیخوابد. ولى كنون همهی آن حالها تغيير يافته آنتالكيداس كه يك تن از ايفوران بود از ترس در نهان زن و فرزندان خود را بجزيرهی كوثرا3 مىفرستاد.
در آن حال كه دشمن مىكوشيد از رود بگذرد و بشهر هجوم بياورد آگيسيلاوس نيز در بلنديهاى شهر باستوارى آنجاها مىكوشيد و آرامى نداشت. ولى چنين رويداد كه چون برفى افتاده و آب رود بس بالا آمده بود از اين جهت گذشتن از آن بسيار دشوار شد. نه تنها از جهت فزونى آب بلكه از جهت سردى بىاندازه آن نيز. در همين هنگام اپامينونداس در جلو تيپهاى خود پديدار بود و چون او را به آگيسيلاوس نشان دادند نگاهى بسوى وى كرده تنها اين عبارت را گفت : «اى مرد دلاور» و چون او بسوى شهر درآمد چنين آرزو داشت كه كارى انجام داده نشانهی فيروزى از خود در آنجا بازگزارد. ولى نتوانست كه آگيسيلاوس را از پناهگاه خود بيرون كشاند و ناگزير برگشته ويرانىكنان روانه گرديد.
در اين ميان دستهاى از اسپارتيان فرومايه كه از ديرزمان ناراضى از حال خود بودند بقصد سركشى و بدخواهى باندازهی دويست تن كمابيش گرد آمده و جايگاه استوارى را از يك گوشهی شهر براى خود پناهگاه گرفته بودند. اسپارتيان بر سر آن شدند كه بر آنان تازند ولى آگيسيلاوس چون نمىدانست چه نتيجه از آن در دست خواهد بود جلوگيرى نموده و خويشتن با رخت عادى و بهمراه يك تن نوكر بسوى آنان رفته و بديشان نزديك شده چنين گفت : شما فرمان مرا اشتباه فهميدهايد. باينجا نمىبايست بياييد بلكه مىبايست دستهاى از شما بدانجا بشتابيد. (جايى را با دست نشان داد) و دستهی ديگر بدينجا (باز جايى را با دست نشان داد.) بدخواهان از اين فرمان او سخت شادمان گرديده يقين كردند كه آگيسيلاوس پى به راز آنان نبرده است و براى آنكه همچنان راز را در پرده نگاهدارند بيدرنگ فرمان او را پذيرفته بجاهايى كه نشان داده بود روانه شدند. آگيسيلاوس بدان پناهگاه آنان پاسبانانى از جانب خود برگمارده سپس هم پانزده تن از بدخواهان را دستگير كرده شبانه بكشت. ولى پياپى آن يك نيرنگ بسيار بيمناكترى از بدخواهان كشف گرديد. بدينسان كه دستهی بزرگى از شهريان اسپارت در خانههاى يكديگر انجمن كرده نقشهی شورشى مىكشيدهاند. در اين باره سختى همه آن بود كه چگونه قانون را دربارهی آنان بکار ببندند و چگونه از گناه آنان چشم بپوشند. آگيسيلاوس با ايفوران به شور نشسته چنين تصميم گرفت كه آنان را در نهان كشتار نمايند و اين كارى بود كه تا آنزمان دربارهی
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 15
🔸 در اين هنگام اپامينونداس با چهلهزار سپاهى روى بسوى لاكونيا آورده و گذشته از سپاهيان سبكابزار كه همراه بودند و گذشته از دستههايى كه بقصد تاراج دنبال لشكر او را گرفته و رویهمرفته همگى همراهان او در شماره كمتر از هفتاد هزار شمرده نمىشدند. اينزمان درست ششصد سال مىگذشت از آن هنگامى كه دوريان به لاكونيا دست يافته و در همهی اين مدت هرگز روى دشمنى را در اين خاك نديده و هرگز كسى جسارت تاختن بآن سرزمين را نكرده بود. ولى اينزمان لشكر اپامينونداس باين سرزمين تاخته مىچاپيدند و مىسوختند و در خاكى كه تاكنون پاى دشمن نديده و در درهی همايون ايوروتاس1 تا كشتزارهاى نزديك شهر ويرانى دريغ نمىگفتند بىآنكه از كسى ايستادگى ببينند. زيرا آگيسيلاوس غدغن كرد كه كسى با آن لشكر بيمناك روبرو نگردد و باين بسنده نمود كه باستوارى شهر بكوشد و در جاهايى كه مىبايست پاسبانان برگمارد. ثبيسيان او را با نام ياد كرده مىگفتند : «اين آتش را تو افروختهاى و اين بدبختى را بر اسپارت تو باعث بودهاى! كنون اگر توانستى خود را نگهدارى كن!» ولى او شكيبايى نموده هرگز پرواى اين سركوفتها را نمىكرد. چيزى كه هست گرفتارى تنها اين يكى نبود. در درون شهر هم غوغاهايى برو انگيخته مىشد. پيرمردان اين پیشامد را برنتافته ناشكيبايى مىنمودند همگى فرياد برمىداشتند. زنان حال بدتر از ايشان داشتند و از ديدن آتشهاى دشمن در خاك خود زبان به هر نكوهش باز مىنمودند. از آنسوى او خويشتن شكوه خود را از دست رفته مىديد و چون انديشه مىكرد كه روزى كه بتخت نشسته اسپارت چه حالى داشته و كنون به چه حالى افتاده سخت غمگين مىگرديد. اين لاف را هميشه او مىزد كه زنان اسپارت هيچگاه آتش دشمنى را تماشا نكردهاند و كنون مىديد آن لاف نيز بيجا گرديده. گفتهاند هنگامى انتالكيداس با چند تنى از آتنيان بگفتگو پرداخته و آنان بخود باليده مىگفتند : بارها آتنيان اسپارتيان را از رود كفيسوس2 بيرون راندهاند. انتالكيداس پاسخ داد : ولى اسپارتيان يك بار هم آتنيان را از رود ايوروتاس بيرون نراندهاند. نيز يكى از مردم اسپارت هنگامى با مردى از شهر آرگوس همراه بوده و آرگوسی بخود باليده گفت : چه بسيار اسپارتيان كه زير خاك آرگوس مىخوابند! اسپارتى پاسخ داده گفت : ولى از مردم آرگوس يك تن هم زير خاك لاكونيا نمیخوابد. ولى كنون همهی آن حالها تغيير يافته آنتالكيداس كه يك تن از ايفوران بود از ترس در نهان زن و فرزندان خود را بجزيرهی كوثرا3 مىفرستاد.
در آن حال كه دشمن مىكوشيد از رود بگذرد و بشهر هجوم بياورد آگيسيلاوس نيز در بلنديهاى شهر باستوارى آنجاها مىكوشيد و آرامى نداشت. ولى چنين رويداد كه چون برفى افتاده و آب رود بس بالا آمده بود از اين جهت گذشتن از آن بسيار دشوار شد. نه تنها از جهت فزونى آب بلكه از جهت سردى بىاندازه آن نيز. در همين هنگام اپامينونداس در جلو تيپهاى خود پديدار بود و چون او را به آگيسيلاوس نشان دادند نگاهى بسوى وى كرده تنها اين عبارت را گفت : «اى مرد دلاور» و چون او بسوى شهر درآمد چنين آرزو داشت كه كارى انجام داده نشانهی فيروزى از خود در آنجا بازگزارد. ولى نتوانست كه آگيسيلاوس را از پناهگاه خود بيرون كشاند و ناگزير برگشته ويرانىكنان روانه گرديد.
در اين ميان دستهاى از اسپارتيان فرومايه كه از ديرزمان ناراضى از حال خود بودند بقصد سركشى و بدخواهى باندازهی دويست تن كمابيش گرد آمده و جايگاه استوارى را از يك گوشهی شهر براى خود پناهگاه گرفته بودند. اسپارتيان بر سر آن شدند كه بر آنان تازند ولى آگيسيلاوس چون نمىدانست چه نتيجه از آن در دست خواهد بود جلوگيرى نموده و خويشتن با رخت عادى و بهمراه يك تن نوكر بسوى آنان رفته و بديشان نزديك شده چنين گفت : شما فرمان مرا اشتباه فهميدهايد. باينجا نمىبايست بياييد بلكه مىبايست دستهاى از شما بدانجا بشتابيد. (جايى را با دست نشان داد) و دستهی ديگر بدينجا (باز جايى را با دست نشان داد.) بدخواهان از اين فرمان او سخت شادمان گرديده يقين كردند كه آگيسيلاوس پى به راز آنان نبرده است و براى آنكه همچنان راز را در پرده نگاهدارند بيدرنگ فرمان او را پذيرفته بجاهايى كه نشان داده بود روانه شدند. آگيسيلاوس بدان پناهگاه آنان پاسبانانى از جانب خود برگمارده سپس هم پانزده تن از بدخواهان را دستگير كرده شبانه بكشت. ولى پياپى آن يك نيرنگ بسيار بيمناكترى از بدخواهان كشف گرديد. بدينسان كه دستهی بزرگى از شهريان اسپارت در خانههاى يكديگر انجمن كرده نقشهی شورشى مىكشيدهاند. در اين باره سختى همه آن بود كه چگونه قانون را دربارهی آنان بکار ببندند و چگونه از گناه آنان چشم بپوشند. آگيسيلاوس با ايفوران به شور نشسته چنين تصميم گرفت كه آنان را در نهان كشتار نمايند و اين كارى بود كه تا آنزمان دربارهی
هيچكس از شهريان اسپارت روى نداده بود.
1ـ Iurotas
2ـ Cephisus
3ـ Gythera
1ـ Iurotas
2ـ Cephisus
3ـ Gythera
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
Irãniãn bekuwew biwtar niãz dãrand tã bexodsetãi 1,2,3.pdf
117.5 KB
🔶 ایرانیان بكوشش بیشتر نیاز دارند تا بخودستایی
هر سه بخش در یکجا
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
هر سه بخش در یکجا
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)