در پیرامون روان
نشست دوم : چگونه بهستي روان پي ميبريم؟.
تکهی 5
اينها گفتگويي دربارهی روانست. ما در آدمي يكي هم «خرد» را مييابيم. اين خرد كه ميبايد آن را از بستگان روان شماريم ، داور نيك و بد و راست و كج و سود و زيانست و نكتهاي كه در اين گفتگو بكار ميخورد و ارجدار است ، آنست كه اين خرد در داوريهاي خود آزاد است و هيچگاه دربند خودخواهي و سودجويي نيست. بارها رخ داده كه خرد هر كسي بزيان او داوري كرده. براي مثال چنين انگاريد كه شما در خيابان راه ميرويد و ميبينيد كسي كه جلوتر از شماست پولي از او بزمين افتاد و آن را برميداريد. خودخواهي خواستار است كه آن را به جيب خود گزاريد و در راه خوشيهاي خود بكار بريد. ولي خردتان ميگويد : اين ستم است ، بد است. شما را واميدارد كه دارندهی پول را صدا كنيد و آن را بخودش بازدهيد.
اين داستان دو چيز را روشن ميگرداند : يكي آنكه در جهان نيكها هست و بدها هست و آنها چيزهاي پايداريست. آنچه نيكست هميشه نيكست و براي همه نيكست. آنچه بد است هميشه بد است و براي همه بد است. ديگر اينكه در آدمي نيرويي براي شناختن آن نيكها و بدها هست و آن خرد است. و اين نشان ديگري از برگزيدگي آدميست. چه اين نيرو تنها دروست.
دربارهی خرد نيز چون تازه سخن ميرانديم ايرادهايي گرفته شده كه به يكايك آنها پاسخ دادهايم1.
گفته شده : شما كه ميگوييد خرد داور راست و كج و نيك و بد است پس چرا مردمان گمراه ميگردند؟!. چرا راست را از كج نميشناسند؟!. يا گفته شده : خردها نيز كشاكش دارند. فيلسوفان كه از خردمندترين آدميان بودهاند ، دو تن از ايشان سخنانشان يكي نبوده2.
پاسخ اينها آنست كه چنانكه گفتيم آدمي داراي دو دستگاه جان و روان است. اينست هر آدمي چنانكه داراي خرد ميباشد كه از بستگان روان است ، داراي پندار[=خیال] و انگار[=فرض] و سَمَرد[=وهم] و خودنمایی و سودجويي و رشك و مانند اينها ميباشد كه از بستگان جانست. در برابر خرد اينها نيز هست. گمراهي هودهی اينهاست. اگر آدمي تنها خرد را داشتي هرگز گمراه نگشتي.
گمراهيها از اينهاست. مثلاً كيشها را بگيريد : همهی آنها از آنجا برخاسته كه نشستهاند و از پندارهاي خود چيزها گفتهاند و پيروي از دليل نكردهاند ، يا از اينجا پديد آمده كه فلان مرد براي خودنمايي و سودجويي و يا از راه رشك به راهنمايان جهان ، بفريفتن مردم پرداخته و يك راه گمراهي بروي آنان باز كرده. اگر از روي خرد بودي اينها هيچ يك نبودي.
اكنون هم اگر پيروان كيشها داوري خرد را بپذيرند بيپايي همهی اين كيشها روشنست و همهی آنها با يك تكان از ميان تواند رفت.
آمديم بر سر فيلسوفان : اين گزافه است كه آنان «از خردمندترين آدميان» بودهاند. فيلسوفان كالاهاشان جز پنداربافي نبوده است و كمتر بوده كه پرواي خرد كنند و پيروي از دستور آن نمايند.
اين دستور خرد است كه به هر چيزي كه راه نيست بايد در برابرش بازايستاد و به پندار يا انگار نگراييد. فيلسوفان اين دستور را ناانديشيده گرفته مردمان را با پندارها و انگارهاي خود گيج گردانيدهاند. نام «فلسفه» دررفته و مردمان از پشت سر آن آميغهاي ارجداري را ميبيوسند3.
ولي ما از فيلسوفان كارهايي ميبينيم كه به بازيچههاي كودكان مانندهتر ميبوده.
براي مثل ميگويم :
بطلميوس ستارهشناس يوناني كه خورشيد و ماه و ستارگان را گردنده بگرد خورشيد ميشناخته چرخهايي (افلاك) براي گردش آنها انگاشته بود. خود او گفته است : اين چرخها انگاريست. من انگاشتهام براي آنكه حساب ماه و خورشيد و ستارگان را بساماني اندازم. با اين حال اگر شما كتابي از فلسفه كه در فارسي و عربي بسيار است بدست آوريد خواهيد ديد دري در آن بنام «فلكيات» باز كرده و فيلسوفان دربارهی گردش چرخها و انگيزهی آن «گردش» گفتگو داشتهاند و هر يكي از پندار خود سخني گفته. اين گفته : گردش چرخها از «عشق» است. آن گفته : چرخها جان دارند. سومي گفته : هر چرخي را ستارهاي كه دروست ميچرخاند. ببينيد بروي انگاري چه پندارهايي بنياد نهادهاند. اين نمونهاي از رفتار فيلسوفانست. اين نشان از دوري آنان از خرد ميباشد.
در اين نشست چند چيز را روشن گردانيدم :
١ـ هستي روان و اينكه چگونه بآن پي ميبريم.
٢ـ روان نه تنها پيرو خودخواهي نيست ، خواهاكها و كُناكهايش بآخشيج آنست.
٣ـ آدمي با داشتن روان آفريدهی ويژهی برگزيدهايست.
٤ـ آدمي داراي خرد است كه داور نيك و بد و راست و كج و خود در داوريهايش آزاد ميباشد.
پابرگیها :
1ـ نگاه کنید به کتاب «در پیرامون خرد» ـ و
2ـ خواست پرسندگان از فیلسوفان ، فیلسوفان یونان است. ـ و
3ـ بیوسیدن (biusidan) = منتظر بودن ـ و
نشست دوم : چگونه بهستي روان پي ميبريم؟.
تکهی 5
اينها گفتگويي دربارهی روانست. ما در آدمي يكي هم «خرد» را مييابيم. اين خرد كه ميبايد آن را از بستگان روان شماريم ، داور نيك و بد و راست و كج و سود و زيانست و نكتهاي كه در اين گفتگو بكار ميخورد و ارجدار است ، آنست كه اين خرد در داوريهاي خود آزاد است و هيچگاه دربند خودخواهي و سودجويي نيست. بارها رخ داده كه خرد هر كسي بزيان او داوري كرده. براي مثال چنين انگاريد كه شما در خيابان راه ميرويد و ميبينيد كسي كه جلوتر از شماست پولي از او بزمين افتاد و آن را برميداريد. خودخواهي خواستار است كه آن را به جيب خود گزاريد و در راه خوشيهاي خود بكار بريد. ولي خردتان ميگويد : اين ستم است ، بد است. شما را واميدارد كه دارندهی پول را صدا كنيد و آن را بخودش بازدهيد.
اين داستان دو چيز را روشن ميگرداند : يكي آنكه در جهان نيكها هست و بدها هست و آنها چيزهاي پايداريست. آنچه نيكست هميشه نيكست و براي همه نيكست. آنچه بد است هميشه بد است و براي همه بد است. ديگر اينكه در آدمي نيرويي براي شناختن آن نيكها و بدها هست و آن خرد است. و اين نشان ديگري از برگزيدگي آدميست. چه اين نيرو تنها دروست.
دربارهی خرد نيز چون تازه سخن ميرانديم ايرادهايي گرفته شده كه به يكايك آنها پاسخ دادهايم1.
گفته شده : شما كه ميگوييد خرد داور راست و كج و نيك و بد است پس چرا مردمان گمراه ميگردند؟!. چرا راست را از كج نميشناسند؟!. يا گفته شده : خردها نيز كشاكش دارند. فيلسوفان كه از خردمندترين آدميان بودهاند ، دو تن از ايشان سخنانشان يكي نبوده2.
پاسخ اينها آنست كه چنانكه گفتيم آدمي داراي دو دستگاه جان و روان است. اينست هر آدمي چنانكه داراي خرد ميباشد كه از بستگان روان است ، داراي پندار[=خیال] و انگار[=فرض] و سَمَرد[=وهم] و خودنمایی و سودجويي و رشك و مانند اينها ميباشد كه از بستگان جانست. در برابر خرد اينها نيز هست. گمراهي هودهی اينهاست. اگر آدمي تنها خرد را داشتي هرگز گمراه نگشتي.
گمراهيها از اينهاست. مثلاً كيشها را بگيريد : همهی آنها از آنجا برخاسته كه نشستهاند و از پندارهاي خود چيزها گفتهاند و پيروي از دليل نكردهاند ، يا از اينجا پديد آمده كه فلان مرد براي خودنمايي و سودجويي و يا از راه رشك به راهنمايان جهان ، بفريفتن مردم پرداخته و يك راه گمراهي بروي آنان باز كرده. اگر از روي خرد بودي اينها هيچ يك نبودي.
اكنون هم اگر پيروان كيشها داوري خرد را بپذيرند بيپايي همهی اين كيشها روشنست و همهی آنها با يك تكان از ميان تواند رفت.
آمديم بر سر فيلسوفان : اين گزافه است كه آنان «از خردمندترين آدميان» بودهاند. فيلسوفان كالاهاشان جز پنداربافي نبوده است و كمتر بوده كه پرواي خرد كنند و پيروي از دستور آن نمايند.
اين دستور خرد است كه به هر چيزي كه راه نيست بايد در برابرش بازايستاد و به پندار يا انگار نگراييد. فيلسوفان اين دستور را ناانديشيده گرفته مردمان را با پندارها و انگارهاي خود گيج گردانيدهاند. نام «فلسفه» دررفته و مردمان از پشت سر آن آميغهاي ارجداري را ميبيوسند3.
ولي ما از فيلسوفان كارهايي ميبينيم كه به بازيچههاي كودكان مانندهتر ميبوده.
براي مثل ميگويم :
بطلميوس ستارهشناس يوناني كه خورشيد و ماه و ستارگان را گردنده بگرد خورشيد ميشناخته چرخهايي (افلاك) براي گردش آنها انگاشته بود. خود او گفته است : اين چرخها انگاريست. من انگاشتهام براي آنكه حساب ماه و خورشيد و ستارگان را بساماني اندازم. با اين حال اگر شما كتابي از فلسفه كه در فارسي و عربي بسيار است بدست آوريد خواهيد ديد دري در آن بنام «فلكيات» باز كرده و فيلسوفان دربارهی گردش چرخها و انگيزهی آن «گردش» گفتگو داشتهاند و هر يكي از پندار خود سخني گفته. اين گفته : گردش چرخها از «عشق» است. آن گفته : چرخها جان دارند. سومي گفته : هر چرخي را ستارهاي كه دروست ميچرخاند. ببينيد بروي انگاري چه پندارهايي بنياد نهادهاند. اين نمونهاي از رفتار فيلسوفانست. اين نشان از دوري آنان از خرد ميباشد.
در اين نشست چند چيز را روشن گردانيدم :
١ـ هستي روان و اينكه چگونه بآن پي ميبريم.
٢ـ روان نه تنها پيرو خودخواهي نيست ، خواهاكها و كُناكهايش بآخشيج آنست.
٣ـ آدمي با داشتن روان آفريدهی ويژهی برگزيدهايست.
٤ـ آدمي داراي خرد است كه داور نيك و بد و راست و كج و خود در داوريهايش آزاد ميباشد.
پابرگیها :
1ـ نگاه کنید به کتاب «در پیرامون خرد» ـ و
2ـ خواست پرسندگان از فیلسوفان ، فیلسوفان یونان است. ـ و
3ـ بیوسیدن (biusidan) = منتظر بودن ـ و
✴️ گفت و شنید (1)
تکهی ششم
🔸باید دانست میانهی برانگیختگان با دانشمندان جدایی بسیار است.
🔸نخست ، دانشمندان آگاهیهاشان همچون رشته بهم پیوسته و هر یکی از آنان آگاهیهای پیشینیان را گرفته و خود نیز آگاهیهایی بآنها افزوده و رشته را بدست پسینیان دهد و گاهی نیز یکی در رشتهی خود گامهای بزرگی بردارد و نامور گردد و آن رشته بنام وی شناخته شود. مثلاً چارلس داروین دانشمند انگلیسی که شما نیز نام او را آوردید و امروز در سراسر شرق و غرب یکی از دانشمندان بزرگ شناخته گردیده و یک فلسفهای بنام او نامیده شده این مرد خودش بما میگوید : از هزارها سال پیش کسانی از دانشمندان یونان و از دیگران هوش بدان فلسفه داشته و هر یکی چند جملهای دربارهی آن نوشته بودهاند و پس از همگی لامارک دانشمند فرانسهای آن را برُویهی دانش انداخته و دنبال کرده و پس از وی بوده که نوبت بداروین رسیده و این با گامهای بزرگی که در آن رشته برداشته آن را دانش درستی گردانیده و در ردهی دیگر دانشها جا داده است. با اینهمه باز نارساییهایی درمیان بوده که بگفتهی خود شما دیگران پس از داروین آنها را از میان برداشتهاند.
ولی برانگیختگان نه چنانند. زیرا هر یکی از ایشان هنگامی برخیزد که آنچه پیشینیان بنیاد نهاده بودند گوهر خود را از دست داده و دستورهاشان رویهی وارونه بخود گرفته ، که از آنها نه تنها یاوری نتواند دید ، این یک رنج بزرگی باشد که آنها را دور گرداند و دلها را از آنها پاک سازد ، و اگر پشتیبانی و نگهداری خدا نباشد همان لغزشگاه بزرگی برای او گردد. زیرا نداند بآنها چه رفتاری کند و راست و دروغ آنها را چگونه شناسد ، و چه بسا فریب خورده و چیزهای بیهوده و بیپایی را از آنها برگیرد و بدنبال کردن پردازد. همان مسیحیگری مَثل نیکیست. ما امروز در کوششهای خود چه سودی از آن توانیم برداشت و چه چیزی توانیم یاد گرفت؟!. از سالها این اندیشه میان مسلمانان پیدا شده که اسلام را به بنیاد خود برگردانند و صدها علمای بنام در مصر و حجاز و هند و ایران در این راه کوشیدهاند ولی هیچ کاری نتوانستهاند. زیرا چنان نیاشفته که کسی چاره تواند و سر رشته چنان گم نشده که کسی آن را بدست آورد.
🔸دوم ، دو رشته از هم جداست. آن کاری که یک برانگیخته انجام میدهد با کاری که یک دانشمند میکند درخور سنجیدن نیست. بازنمودن معنی زندگانی و نشان دادن آیین آن و تکان دادن به خردها و پیراستن خویها چیزیست که درمیان دانشها مانندی برای آن نتوان پیدا کرد و اینها نه چیزیست که کسی با درس خواندن یا اندیشه بکار بردن بدست آورد.
در اینجا نمیخواهم از معنی فَرهِش (وحی) و اینکه چه حالی یک برانگیخته را باشد سخن رانم. چه ، این رازیست میانهی او با خدا و چه بسا در هر یکی از برانگیختگان ، دیگر[=متفاوت] باشد. همین اندازه میگویم آنچه عامیان میپندارند نه درست است. به هر حال باید این باور کرد که برانگیختگی بدلخواه نتواند بود و بیگمان خواستی از خدا درمیان باید بود.
ما این را میپذیریم که اینجهان دستگاهیست آماده و درچیده ، و همه چیزش از خودش و کارهای آن همه بیکدیگر بسته ، میگردد و بسوی نیکتری و آراستهتری پیش میرود. ولی میگوییم گاهگاهی نیز در آن جهشی پیداست یا بهتر گوییم دست گردانندهی دستگاه نمودار است که گردش آن را تندتر میگرداند ، و یکی از آن گاهها پیدایش آدمی را میشناسیم که بگفتهی خود داروین [1] جهشی در آن روی داده و جدایی میانهی آدمی و بوزینه بیش از اندازهی طبیعی میباشد و دیگری این برخاستن برانگیختگان است که باید آن را هم جهشی شماریم و دستی را از خدا پدیدار بینیم.
اینکه یک کسی برمیخیزد و معنی زندگی را بازمینماید ، و راه آن را بمردم نشان میدهد و سود و زیان و نیک و بد را روشن میگرداند ، و خردها را تکان میدهد ، و دانشهای بسیار گرانمایه را بیآنکه درسش خوانده باشد از خود بیرون میدهد ، و از هزاران دانشمندان یکی خرده بَرو نمیتواند گرفت ـ این نیرو او را از کجا پیدا شده؟!. اکنون که دانشمندان روانشناسی از دریافتها و اندیشههای آدمی گفتگو میکنند و برای هر یکی سرچشمه و انگیزهای نشان میدهند بگویند در این باره چه میگویند؟!.
[1] : این را از گفتهی داروین دیگران آوردهاند.
تکهی ششم
🔸باید دانست میانهی برانگیختگان با دانشمندان جدایی بسیار است.
🔸نخست ، دانشمندان آگاهیهاشان همچون رشته بهم پیوسته و هر یکی از آنان آگاهیهای پیشینیان را گرفته و خود نیز آگاهیهایی بآنها افزوده و رشته را بدست پسینیان دهد و گاهی نیز یکی در رشتهی خود گامهای بزرگی بردارد و نامور گردد و آن رشته بنام وی شناخته شود. مثلاً چارلس داروین دانشمند انگلیسی که شما نیز نام او را آوردید و امروز در سراسر شرق و غرب یکی از دانشمندان بزرگ شناخته گردیده و یک فلسفهای بنام او نامیده شده این مرد خودش بما میگوید : از هزارها سال پیش کسانی از دانشمندان یونان و از دیگران هوش بدان فلسفه داشته و هر یکی چند جملهای دربارهی آن نوشته بودهاند و پس از همگی لامارک دانشمند فرانسهای آن را برُویهی دانش انداخته و دنبال کرده و پس از وی بوده که نوبت بداروین رسیده و این با گامهای بزرگی که در آن رشته برداشته آن را دانش درستی گردانیده و در ردهی دیگر دانشها جا داده است. با اینهمه باز نارساییهایی درمیان بوده که بگفتهی خود شما دیگران پس از داروین آنها را از میان برداشتهاند.
ولی برانگیختگان نه چنانند. زیرا هر یکی از ایشان هنگامی برخیزد که آنچه پیشینیان بنیاد نهاده بودند گوهر خود را از دست داده و دستورهاشان رویهی وارونه بخود گرفته ، که از آنها نه تنها یاوری نتواند دید ، این یک رنج بزرگی باشد که آنها را دور گرداند و دلها را از آنها پاک سازد ، و اگر پشتیبانی و نگهداری خدا نباشد همان لغزشگاه بزرگی برای او گردد. زیرا نداند بآنها چه رفتاری کند و راست و دروغ آنها را چگونه شناسد ، و چه بسا فریب خورده و چیزهای بیهوده و بیپایی را از آنها برگیرد و بدنبال کردن پردازد. همان مسیحیگری مَثل نیکیست. ما امروز در کوششهای خود چه سودی از آن توانیم برداشت و چه چیزی توانیم یاد گرفت؟!. از سالها این اندیشه میان مسلمانان پیدا شده که اسلام را به بنیاد خود برگردانند و صدها علمای بنام در مصر و حجاز و هند و ایران در این راه کوشیدهاند ولی هیچ کاری نتوانستهاند. زیرا چنان نیاشفته که کسی چاره تواند و سر رشته چنان گم نشده که کسی آن را بدست آورد.
🔸دوم ، دو رشته از هم جداست. آن کاری که یک برانگیخته انجام میدهد با کاری که یک دانشمند میکند درخور سنجیدن نیست. بازنمودن معنی زندگانی و نشان دادن آیین آن و تکان دادن به خردها و پیراستن خویها چیزیست که درمیان دانشها مانندی برای آن نتوان پیدا کرد و اینها نه چیزیست که کسی با درس خواندن یا اندیشه بکار بردن بدست آورد.
در اینجا نمیخواهم از معنی فَرهِش (وحی) و اینکه چه حالی یک برانگیخته را باشد سخن رانم. چه ، این رازیست میانهی او با خدا و چه بسا در هر یکی از برانگیختگان ، دیگر[=متفاوت] باشد. همین اندازه میگویم آنچه عامیان میپندارند نه درست است. به هر حال باید این باور کرد که برانگیختگی بدلخواه نتواند بود و بیگمان خواستی از خدا درمیان باید بود.
ما این را میپذیریم که اینجهان دستگاهیست آماده و درچیده ، و همه چیزش از خودش و کارهای آن همه بیکدیگر بسته ، میگردد و بسوی نیکتری و آراستهتری پیش میرود. ولی میگوییم گاهگاهی نیز در آن جهشی پیداست یا بهتر گوییم دست گردانندهی دستگاه نمودار است که گردش آن را تندتر میگرداند ، و یکی از آن گاهها پیدایش آدمی را میشناسیم که بگفتهی خود داروین [1] جهشی در آن روی داده و جدایی میانهی آدمی و بوزینه بیش از اندازهی طبیعی میباشد و دیگری این برخاستن برانگیختگان است که باید آن را هم جهشی شماریم و دستی را از خدا پدیدار بینیم.
اینکه یک کسی برمیخیزد و معنی زندگی را بازمینماید ، و راه آن را بمردم نشان میدهد و سود و زیان و نیک و بد را روشن میگرداند ، و خردها را تکان میدهد ، و دانشهای بسیار گرانمایه را بیآنکه درسش خوانده باشد از خود بیرون میدهد ، و از هزاران دانشمندان یکی خرده بَرو نمیتواند گرفت ـ این نیرو او را از کجا پیدا شده؟!. اکنون که دانشمندان روانشناسی از دریافتها و اندیشههای آدمی گفتگو میکنند و برای هر یکی سرچشمه و انگیزهای نشان میدهند بگویند در این باره چه میگویند؟!.
[1] : این را از گفتهی داروین دیگران آوردهاند.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 3
🔸 ولي نابسامانيهايي در خاندان فيليپوس پديد آمد كه علت سترگ آن زناشوييهاي نوين او بود كه سخت در ميان زنان دوتيرگيها و كينهتوزيها برخاسته سپس كينه از حرامسرا بسراسر كشور پراكنده گرديد. سرچشمهی اين كينهتوزيها اولومپياس و رشكهاي او بود كه الكساندر را نيز بدشمني پدر برميانگيخت. يكي از پيشامدهايي كه پيش از همه پرده از روي كارها برداشت اينبود كه در جنبش عروسي كلئوپاترا1 كه فيليپوس دل باو داده و او را به زني خواسته بود با آنكه او دختر خردسالي بود و نسبت به فيليپوس بسيار كوچك بود در بادهگساريهايي كه ميشد عموي او آتالوس2 روي بديگران كرده چنين گفت : ماكدونيان بايد دعا كرده از خدايان خواستار شوند كه پادشاه را از اين برادرزادهی من پسري زاييده شده و آن پسر جانشين قانوني پادشاه باشد.
الكساندر از اين سخن چندان برآشفت كه خودداري نكرده يكي از پيالهها را بر سر او زده و چنين گفت : «اي بدنهاد! پس من چيستم؟! مگر من ساختگي و ناقانوني ميباشم؟!» فيليپوس به پشتيباني از آتالوس برخاسته آهنگ الكساندر كرد ولي از خوشبختي هر دوي ايشان از خشم بيحد يا از مستي بياندازه پايش لغزيده بر روي زمين افتاد. الكساندر زبان بريشخند و دشنام گشاده چنين گفت : «نگاه كنيد! مردي كه بسيج كار ميكند كه از اروپا به آسيا بگذرد در گذشتن از صندلي بصندلي ديگر بزمين درغلتيد.» پس از اين ننگينكاري ، الكساندر و مادر او از فيليپوس دوري گزيدند. الكساندر مادر را به ايپيروس3 برده و در آنجا گزارده خويشتن به الوريا4 بازگشت.
پس از اندكي ديماراتوس5 از مردم كورنثس6 كه دوست كهن اين خاندان بود و نزد فيليپوس گستاخ بوده آزادانه گفتگو ميكرد و هرچه ميخواست ميگفت بيآنكه مايهی رنجش كسي باشد بديدن او آمد. پس از درودگويي و همديگر را در بر گرفتن فيليپوس پرسيد : آيا يونانيان با همديگر بمهرباني رفتار ميكنند؟
ديماراتوس پاسخ گفت : «اين از شما ناشايسته است كه بمهرباني يونانيان با هم علاقه داشته ولي خانهی خود را بدينسان دچار نامهربانيها گردانيده پراكنده نمايي.» اين سخن چندان بر فيليپوس اثر كرد كه درزمان كسي را برآوردن پسرش فرستاده به ميانجيگري ديماراتوس او را راضي گردانيد كه بنزد او بازگشت كند. ليكن اين آشتي هم دير نپاييد. زيرا پيكسودوروس7 جانشين8 كاريا آريستوكريتوس9 را فرستاد كه براي نامزد كردن دختر بزرگ او با آرهيدايوس10 پسر فيليپوس گفتگويي بنمايد و مقصود او از اين خويشاوندي فيليپوس را پشتيبان خود ساختن بود. از اينسو مادر الكساندر و پارهای كساني كه دعوي دوستي با او داشتند وي را آسوده نميگزاردند بعنوان آنكه مقصود از آن خويشاوندي و جشن باشكوهي كه براي عروسي گرفته خواهد شد همانا اينست كه فيليپوس پادشاهي خود را براي آرهيدايوس بازگزارد.
از اين گفتگوها الكساندر تكان خورده تيسالوس11 نامي را كه از بازيگران تياتر بود به كاريا فرستاد كه با پيكسودوروس گفتگو كرده او را بر آن وادارد كه از آرهيدايوس كه هم زنازاده12 و هم ابله بود چشم پوشيده الكساندر را بدامادي خود بپذيرد. اين پيشنهاد نزد پيكسودوروس بيشتر پذيرفتني بود تا پيشنهاد پيشين. ولي فيليپوس همينكه چگونگي را فهميد به نشيمنگاه الكساندر آمده فيلوتاس13 پسر پارمينيو14 را كه از دوستان همراز الكساندر بود همراه آورد و با الكساندر عتاب آغاز كرده نكوهشهاي تلخي نمود كه تو چندان پستي از خود مينمايي كه شايستهی پادشاهيای كه من براي تو تهيه ميبينم نخواهي بود. تو چرا بايد بخويشاوندي يك مرد كاريايي پستي كه تنها سرفرازي او بندگي يك پادشاه آسيايي ميباشد سر فروبياوري؟ با اين تلخگوييها نيز خشم او فروننشسته نامه بمردم كورنثس نوشته دستور داد كه تيسالوس را گرفته با بند و زنجير نزد او بفرستند. نيز هارپالوس15 و نيارخوس16 و اريگويوس17 و بطلميوس را كه دوستان و برگزيدگان پسرش بودند گرفته دور براند كه سپس الكساندر اينان را نزد خود آورده هر كدام را بجايگاه والايي رسانيد.
1ـ Cleopatra
2ـ Attalus
3ـ Epirus كورهاي در يونان در جنوب ماكيدوني.
4ـ Illyria كورهای كوهستاني كه امروز ميانهی اتريش و يوگوسلاوي دو بخش شده.
5ـ Demaratus
6ـ Corinth يكي از شهرهاي معروف يونان باستان بوده كه در شمار آتن و اسپارت شمرده ميشده است.
7ـ Pixodorus
8ـ مقصود از جانشين حكمران يك شهريست كه خود دستنشانده و جانشين پادشاه ميباشد.
9ـ Aristocritus
10ـ Arrhedaeus
11ـ Thessalus
12ـ چون آرهيدايوس پسر يكي از «برگزيدگان» فيليپوس بود نه پسر زن قانوني.
13ـ Philotas
14ـ Parmenio
15ـ Harpalus
16ـ Nearchus
17ـ Erigyius
8) الکساندر ـ تکهی 3
🔸 ولي نابسامانيهايي در خاندان فيليپوس پديد آمد كه علت سترگ آن زناشوييهاي نوين او بود كه سخت در ميان زنان دوتيرگيها و كينهتوزيها برخاسته سپس كينه از حرامسرا بسراسر كشور پراكنده گرديد. سرچشمهی اين كينهتوزيها اولومپياس و رشكهاي او بود كه الكساندر را نيز بدشمني پدر برميانگيخت. يكي از پيشامدهايي كه پيش از همه پرده از روي كارها برداشت اينبود كه در جنبش عروسي كلئوپاترا1 كه فيليپوس دل باو داده و او را به زني خواسته بود با آنكه او دختر خردسالي بود و نسبت به فيليپوس بسيار كوچك بود در بادهگساريهايي كه ميشد عموي او آتالوس2 روي بديگران كرده چنين گفت : ماكدونيان بايد دعا كرده از خدايان خواستار شوند كه پادشاه را از اين برادرزادهی من پسري زاييده شده و آن پسر جانشين قانوني پادشاه باشد.
الكساندر از اين سخن چندان برآشفت كه خودداري نكرده يكي از پيالهها را بر سر او زده و چنين گفت : «اي بدنهاد! پس من چيستم؟! مگر من ساختگي و ناقانوني ميباشم؟!» فيليپوس به پشتيباني از آتالوس برخاسته آهنگ الكساندر كرد ولي از خوشبختي هر دوي ايشان از خشم بيحد يا از مستي بياندازه پايش لغزيده بر روي زمين افتاد. الكساندر زبان بريشخند و دشنام گشاده چنين گفت : «نگاه كنيد! مردي كه بسيج كار ميكند كه از اروپا به آسيا بگذرد در گذشتن از صندلي بصندلي ديگر بزمين درغلتيد.» پس از اين ننگينكاري ، الكساندر و مادر او از فيليپوس دوري گزيدند. الكساندر مادر را به ايپيروس3 برده و در آنجا گزارده خويشتن به الوريا4 بازگشت.
پس از اندكي ديماراتوس5 از مردم كورنثس6 كه دوست كهن اين خاندان بود و نزد فيليپوس گستاخ بوده آزادانه گفتگو ميكرد و هرچه ميخواست ميگفت بيآنكه مايهی رنجش كسي باشد بديدن او آمد. پس از درودگويي و همديگر را در بر گرفتن فيليپوس پرسيد : آيا يونانيان با همديگر بمهرباني رفتار ميكنند؟
ديماراتوس پاسخ گفت : «اين از شما ناشايسته است كه بمهرباني يونانيان با هم علاقه داشته ولي خانهی خود را بدينسان دچار نامهربانيها گردانيده پراكنده نمايي.» اين سخن چندان بر فيليپوس اثر كرد كه درزمان كسي را برآوردن پسرش فرستاده به ميانجيگري ديماراتوس او را راضي گردانيد كه بنزد او بازگشت كند. ليكن اين آشتي هم دير نپاييد. زيرا پيكسودوروس7 جانشين8 كاريا آريستوكريتوس9 را فرستاد كه براي نامزد كردن دختر بزرگ او با آرهيدايوس10 پسر فيليپوس گفتگويي بنمايد و مقصود او از اين خويشاوندي فيليپوس را پشتيبان خود ساختن بود. از اينسو مادر الكساندر و پارهای كساني كه دعوي دوستي با او داشتند وي را آسوده نميگزاردند بعنوان آنكه مقصود از آن خويشاوندي و جشن باشكوهي كه براي عروسي گرفته خواهد شد همانا اينست كه فيليپوس پادشاهي خود را براي آرهيدايوس بازگزارد.
از اين گفتگوها الكساندر تكان خورده تيسالوس11 نامي را كه از بازيگران تياتر بود به كاريا فرستاد كه با پيكسودوروس گفتگو كرده او را بر آن وادارد كه از آرهيدايوس كه هم زنازاده12 و هم ابله بود چشم پوشيده الكساندر را بدامادي خود بپذيرد. اين پيشنهاد نزد پيكسودوروس بيشتر پذيرفتني بود تا پيشنهاد پيشين. ولي فيليپوس همينكه چگونگي را فهميد به نشيمنگاه الكساندر آمده فيلوتاس13 پسر پارمينيو14 را كه از دوستان همراز الكساندر بود همراه آورد و با الكساندر عتاب آغاز كرده نكوهشهاي تلخي نمود كه تو چندان پستي از خود مينمايي كه شايستهی پادشاهيای كه من براي تو تهيه ميبينم نخواهي بود. تو چرا بايد بخويشاوندي يك مرد كاريايي پستي كه تنها سرفرازي او بندگي يك پادشاه آسيايي ميباشد سر فروبياوري؟ با اين تلخگوييها نيز خشم او فروننشسته نامه بمردم كورنثس نوشته دستور داد كه تيسالوس را گرفته با بند و زنجير نزد او بفرستند. نيز هارپالوس15 و نيارخوس16 و اريگويوس17 و بطلميوس را كه دوستان و برگزيدگان پسرش بودند گرفته دور براند كه سپس الكساندر اينان را نزد خود آورده هر كدام را بجايگاه والايي رسانيد.
1ـ Cleopatra
2ـ Attalus
3ـ Epirus كورهاي در يونان در جنوب ماكيدوني.
4ـ Illyria كورهای كوهستاني كه امروز ميانهی اتريش و يوگوسلاوي دو بخش شده.
5ـ Demaratus
6ـ Corinth يكي از شهرهاي معروف يونان باستان بوده كه در شمار آتن و اسپارت شمرده ميشده است.
7ـ Pixodorus
8ـ مقصود از جانشين حكمران يك شهريست كه خود دستنشانده و جانشين پادشاه ميباشد.
9ـ Aristocritus
10ـ Arrhedaeus
11ـ Thessalus
12ـ چون آرهيدايوس پسر يكي از «برگزيدگان» فيليپوس بود نه پسر زن قانوني.
13ـ Philotas
14ـ Parmenio
15ـ Harpalus
16ـ Nearchus
17ـ Erigyius
در پیرامون روان
نشست سوم : هودههاي مادّيگري همه بيپاست
تکهی 1
در نشست گذشته بازنمودم كه چگونه ما بهستي روان (و همچنان بهستي خرد) پي ميبريم. اين جُستار روان بسيار ارجدار است. اين بيپايي فلسفهی مادّي را نيك ميرساند. چندانكه فلسفهی مادّي زيانمند و شوم است ، اين جستار سودمند و ارجدار ميباشد.
فلسفهی مادّي كه جهان را جز اين دستگاه سَتَرسا[=محسوس] نميشناسد و آدمي را همين تن و جان ميشمارد ، ما از راه اين جُستار ، كوتاهي دانش و بينش پيروان آن فلسفه را به رخشان كشيده نشانشان ميدهيم كه ما در آدمي جز از تن و جان دستگاه ديگري بنام روان (كه خرد و فهم و انديشه هم از بستگان اوست ) مييابيم ـ دستگاهي كه آنان پي نبردهاند ـ و همين را نشان ميگيريم كه در پشت سر اينجهان مادّي نيز جهان ديگري هست و آنان پي نبردهاند ، و بدينسان سستي پايههاي آن فلسفه را روشن ميگردانيم. ولي چون در اين باره بسخن درازي نياز هست و خود از زمينهی گفتگو بيرون ميباشد در اينجا بآن نميپردازيم.
گفتگوي ما در اينجا از روانست و چنانكه گفتيم در اين زمينه سخن ما از ديدهی سود و زيان زندگانيست و بيش از هر چيزي با هودههاي مادّيگري كار ميداريم.
هودههاي مادّيگري را برايتان شمردم و اينك يكايك آنها را ياد كرده بيپاييش را بازمينمايم :
١ـ چنانكه گفتيم نخست هودهی مادّيگري بيارج و پست گردانيدن آدميست. پيروان مادّيگري آدمي را با جانوران به يك رشته ميكشند ، و اين دُژفهمي[1] از آنجاست كه از گوهر رواني آدمي ناآگاهند ، از آنجاست كه تنها گوهر جاني او را بديده ميگيرند. راستش هم آنست كه اگر آدمي تنها همين تن و جان بودي جز برتري كمي بجانوران نداشتي. ولي چنانكه گفتيم آدمي تنها تن و جان نيست و درو گوهر روان هست كه بسيار والاست و داراي خيمهايخصلت بسيار ستودهاي از نيكخواهي بجهان و دلسوزي بديگران و آميغپژوهي و آبادي دوستي و مانند اينها ميباشد. دوباره ميگويم : آدمي اگر از جنس جانورانست با آنان نه يكسانست.
آدمي اگر برخاسته از بوزينه است گو باشد. آفريدهای ويژه است ، برگزيدهی آفريدگانست. ميوهی درخت آفرش است.
پيروان مادّيگري (پارديان) باين سخنان ريشخند ميكنند و از خودخواهي آدمي ميدانند كه خود را برگزيدهی آفريدگان ميشمارد و جهان را آفريده بهر خود ميپندارد.
ولي ميبايد گفت : جاي ريشخند نيست. سخن با دليل چه جاي ريشخند است؟!. آدمي بدانسان كه ما ميشناسيم در رشتهی ديگر آفريدگان نيست. اين غلطست كه شما آن را با چهارپايان به يك رشته كشيد و بالادست ليمور و بوزينه نشانيد. اين دُژفهمي از شما بوده.
چيزيست بسيار روشن : درميان آفريدگان ، جنبندگان و زيندگان برتري بديگران ميدارند. درميان زيندگان ، نيز آدمي از همه برتر است. گذشته از فزونيهاي تني و مغزي كه فلسفهی مادّي نيز آنها را شناخته و پذيرفته يك فزوني بسيار ارجداري درميانست ، و آن اينكه جانوران ، دست و پا بستهی زنجير خودخواهيند و هر يكي جز درپي خوشيهاي خود نتواند بود. ولي آدمي ، آزاد و دست و پايش باز است. آدمي اگر گوهر روانيش نيرومند گردد ، سرچشمهی خواهاكها و كُناكهايش نيكخواهي و آباديدوستي و دادگري و اين گونه خيمهاي بسيار والاست و اينها چيزهاييست كه جز درو نيست و خود مايهی شايندگي[=لیاقت] او ميباشد. اينهاست دليل آنكه آدمي برگزيدهی آفريدگانست.
اما جهان بسيار بزرگست و ما نميدانيم خدا آن را بهر كه آفريده. اين ميدانيم اين زمين را بهر آدميان آفريده و زيستگاه آنان گردانيده. اين ميدانيم كه زمين را بدست آدميان سپارده كه آبادش كنند و از بديها (تا آنجا كه تواند بود) بپيرايند.
زمين سپارده بدست آدميانست و آدميان براه بردن آن ، هم توانا و هم شايايند[=لایقند].
اين گفتگو دربارهی آدمي و آنچه فلسفهی مادّي در اين باره گفته ، بياد من ميآورد انديشهاي را در قرنهاي نخست اسلامي هنگامي كه صوفيگري بشرق آمد. چون يكي از آموزاكهايش «وحدت وجود » (يا يكي بودن هستي) ميبود و همه را با خدا يكي ميشمرد ، اين بكساني خوش ميافتاد كه ميشنيدند خدايند و از خدا نه جدايند. اينبود كوك ميشدند و بميان ميافتادند و خدايي ميفروختند. از يكسو در بازارها بگدايي ميپرداختند و شكم خود را با صد پستي پر ميگردانيدند و از يكسو لاف از خدايي زده «سبحاني ما أعظم شأني» ميگفتند.
ميبايد گفت : آموزاكهاي مادّيگري و بپاي بوزينه آوردن آدمي كه امروز درميانست كيفر لافهاي خنك آنروزيست.
[1ـ] دُژ پيشونديست بمعني بديای كه با درشتي توأم باشد. ـ و
نشست سوم : هودههاي مادّيگري همه بيپاست
تکهی 1
در نشست گذشته بازنمودم كه چگونه ما بهستي روان (و همچنان بهستي خرد) پي ميبريم. اين جُستار روان بسيار ارجدار است. اين بيپايي فلسفهی مادّي را نيك ميرساند. چندانكه فلسفهی مادّي زيانمند و شوم است ، اين جستار سودمند و ارجدار ميباشد.
فلسفهی مادّي كه جهان را جز اين دستگاه سَتَرسا[=محسوس] نميشناسد و آدمي را همين تن و جان ميشمارد ، ما از راه اين جُستار ، كوتاهي دانش و بينش پيروان آن فلسفه را به رخشان كشيده نشانشان ميدهيم كه ما در آدمي جز از تن و جان دستگاه ديگري بنام روان (كه خرد و فهم و انديشه هم از بستگان اوست ) مييابيم ـ دستگاهي كه آنان پي نبردهاند ـ و همين را نشان ميگيريم كه در پشت سر اينجهان مادّي نيز جهان ديگري هست و آنان پي نبردهاند ، و بدينسان سستي پايههاي آن فلسفه را روشن ميگردانيم. ولي چون در اين باره بسخن درازي نياز هست و خود از زمينهی گفتگو بيرون ميباشد در اينجا بآن نميپردازيم.
گفتگوي ما در اينجا از روانست و چنانكه گفتيم در اين زمينه سخن ما از ديدهی سود و زيان زندگانيست و بيش از هر چيزي با هودههاي مادّيگري كار ميداريم.
هودههاي مادّيگري را برايتان شمردم و اينك يكايك آنها را ياد كرده بيپاييش را بازمينمايم :
١ـ چنانكه گفتيم نخست هودهی مادّيگري بيارج و پست گردانيدن آدميست. پيروان مادّيگري آدمي را با جانوران به يك رشته ميكشند ، و اين دُژفهمي[1] از آنجاست كه از گوهر رواني آدمي ناآگاهند ، از آنجاست كه تنها گوهر جاني او را بديده ميگيرند. راستش هم آنست كه اگر آدمي تنها همين تن و جان بودي جز برتري كمي بجانوران نداشتي. ولي چنانكه گفتيم آدمي تنها تن و جان نيست و درو گوهر روان هست كه بسيار والاست و داراي خيمهايخصلت بسيار ستودهاي از نيكخواهي بجهان و دلسوزي بديگران و آميغپژوهي و آبادي دوستي و مانند اينها ميباشد. دوباره ميگويم : آدمي اگر از جنس جانورانست با آنان نه يكسانست.
آدمي اگر برخاسته از بوزينه است گو باشد. آفريدهای ويژه است ، برگزيدهی آفريدگانست. ميوهی درخت آفرش است.
پيروان مادّيگري (پارديان) باين سخنان ريشخند ميكنند و از خودخواهي آدمي ميدانند كه خود را برگزيدهی آفريدگان ميشمارد و جهان را آفريده بهر خود ميپندارد.
ولي ميبايد گفت : جاي ريشخند نيست. سخن با دليل چه جاي ريشخند است؟!. آدمي بدانسان كه ما ميشناسيم در رشتهی ديگر آفريدگان نيست. اين غلطست كه شما آن را با چهارپايان به يك رشته كشيد و بالادست ليمور و بوزينه نشانيد. اين دُژفهمي از شما بوده.
چيزيست بسيار روشن : درميان آفريدگان ، جنبندگان و زيندگان برتري بديگران ميدارند. درميان زيندگان ، نيز آدمي از همه برتر است. گذشته از فزونيهاي تني و مغزي كه فلسفهی مادّي نيز آنها را شناخته و پذيرفته يك فزوني بسيار ارجداري درميانست ، و آن اينكه جانوران ، دست و پا بستهی زنجير خودخواهيند و هر يكي جز درپي خوشيهاي خود نتواند بود. ولي آدمي ، آزاد و دست و پايش باز است. آدمي اگر گوهر روانيش نيرومند گردد ، سرچشمهی خواهاكها و كُناكهايش نيكخواهي و آباديدوستي و دادگري و اين گونه خيمهاي بسيار والاست و اينها چيزهاييست كه جز درو نيست و خود مايهی شايندگي[=لیاقت] او ميباشد. اينهاست دليل آنكه آدمي برگزيدهی آفريدگانست.
اما جهان بسيار بزرگست و ما نميدانيم خدا آن را بهر كه آفريده. اين ميدانيم اين زمين را بهر آدميان آفريده و زيستگاه آنان گردانيده. اين ميدانيم كه زمين را بدست آدميان سپارده كه آبادش كنند و از بديها (تا آنجا كه تواند بود) بپيرايند.
زمين سپارده بدست آدميانست و آدميان براه بردن آن ، هم توانا و هم شايايند[=لایقند].
اين گفتگو دربارهی آدمي و آنچه فلسفهی مادّي در اين باره گفته ، بياد من ميآورد انديشهاي را در قرنهاي نخست اسلامي هنگامي كه صوفيگري بشرق آمد. چون يكي از آموزاكهايش «وحدت وجود » (يا يكي بودن هستي) ميبود و همه را با خدا يكي ميشمرد ، اين بكساني خوش ميافتاد كه ميشنيدند خدايند و از خدا نه جدايند. اينبود كوك ميشدند و بميان ميافتادند و خدايي ميفروختند. از يكسو در بازارها بگدايي ميپرداختند و شكم خود را با صد پستي پر ميگردانيدند و از يكسو لاف از خدايي زده «سبحاني ما أعظم شأني» ميگفتند.
ميبايد گفت : آموزاكهاي مادّيگري و بپاي بوزينه آوردن آدمي كه امروز درميانست كيفر لافهاي خنك آنروزيست.
[1ـ] دُژ پيشونديست بمعني بديای كه با درشتي توأم باشد. ـ و
✴️ گفت و شنید (1)
تکهی هفتم
🔸دربارهی برانگیختگی یک دلیل هم از تاریخست و آن اینکه کسان بسیاری بآن برخاستهاند ، ولی درمانده و کاری از پیش نبردهاند. همین دلیلست که جز با یک نیروی خدایی بآن نتوان برخاست. تاریخ اسلام نمونههای نیکی را در این باره دربر میدارد ، و دیده میشود کسانی که از میان مسلمانان باین دعوی برخاستهاند ندانستهاند چه کار کنند ، و بیش از این نتوانستهاند که از رفتار و کردار پیغمبر اسلام رُویهسازیها[کپی] نمایند و درماندگیشان تا بآنجا رسیده که پیغمبر اسلام که از میان عرب برخاسته بوده و کتابش بایستی بعربی باشد اینان پنداشتهاند برای راهنمایی بجهان جز زبان عربی بکار نباید برد ، و آنان که از ایران و هند برخاستهاند نیز بعربی پرداختهاند و همچون قرآن آیههایی سرودهاند.
آنگاه هر یکی بیش از این نتوانستهاند که همان نادانیها و گمراهیها که مردم گرفتارش بودهاند چندی را بهم آمیخته گمراهی نوینی پدید آورند و اینبوده هیچ یکی گرهی از کار مردم نگشادهاند. اینان کسان بسیار زیرک و باهوشی بودهاند ، و اگر چنان بودی که کسی بینیروی خدایی کار برانگیختگی را از پیش بَرد اینان بردندی.
اینها بشما گران میافتد ولی سپس چون بیندیشید پاسخی باینها نخواهید یافت و ناچار از پذیرفتن خواهید بود.
🔸چهارم ، دانشها را ایراد گرفتید که اکنون که ما درس میخوانیم و دربارهی پیدایش زمین و گردش آن و دیگر چیزها آگاهیهای بسیاری یاد میگیریم دیگر چگونه توانیم از همهی آنها چشم پوشیده بداستان آفرینش که در توریت است گردن گزاریم و این کار را برای چه کنیم؟. سپس گفتید : بهر چه دین از این دانشها ناآگاهست؟.
اینها ایرادهای بسیار ریشهداریست و شما نیک میدانید که پیشوایان دین که امروز هزارها و صدهزارها هستند بیکبار خود را به کوری و کری زدهاند که تو گویی هیچ این ایرادها را نشنیدهاند و بهیچ پاسخی نمیپردازند و خود نتوانند پرداخت. ما نیز در این باره تاکنون بنوشتنی برنخاسته بودیم تا گفتار «دین و دانش» را چندی پیش نوشته در آنجا دو سه گامی بسوی این زمینه برداشتیم. ولی میباید بگویم که این زمینه بسیار سنگلاخست و ما برای روشن گردانیدن بسخن درازی نیاز میداریم. در اینجا نیز چون گفتگو بدرازی انجامیده و هر دو فرسودهایم نخواهم توانست بآن پردازم و تنها کاری که میتوانم کرد آنست که مثلی یاد کنم و بخود شما واگزارم که آن را نیک بیندیشید و خواست مرا دریابید و اگر پرسشهایی نیاز افتاد در نشست دیگری آن را بپرسید.
در این جنگی که امروز در اروپا میرود چنین انگاریم بیکی از شهرها سپاه دشمن میآید و از آسمان و زمین هجوم آغاز گردیده و از اینسو مردم شهر به تلاش افتاده ، بنگهداری شهر خود میکوشند و جوانان و مردان با تفنگ و توپ و شصتتیر و بمب و دیگر افزارهای جنگی بجلو دشمن میشتابند ، و در چنین هنگامی مردم ناگهان کسی را میبینند که بشیوهی جنگجویان هفتصد سال پیش زره آهنین بتن پوشیده و خُود فولادین بسر گزارده و نیزه بدست گرفته و شمشیر بکمر بسته و کمان بدوش انداخته و او نیز بجلو دشمن شتابانست. آیا از دیدن او چه حالی پیدا کنند؟!. نه آنست که همه در شگفت شوند و باو بخندند و او را نه یک جنگجو بلکه یک بازیگر تئاتر شمارند؟. در حالی که ما نیک میدانیم که در هفتصد سال پیش اگر مردی باین آرایش در کوچهها پدید آمدی سَهمش [هیبت] در دلها نشستی و مردم او را جنگجوی درستافزاری شناخته پاسش داشتندی و بتماشایش ایستادندی. نیز نیک میدانیم که باهمان افزارها جنگهای بس بزرگی کردهاند و شهرهای بسیاری گشادهاند و دشمنان نیرومندی پس نشاندهاند. پس کنون برای چه همه بآن میخندند؟!. آیا نه اینست که چون زمان پیش رفته و آن افزارها از شایستگی افتاده؟!. نه اینست که بآن افزارها هیچ نکوهشی نیست و همهی نکوهشها به کسیست که امروز آنها را بخود میبندد و برخ مردم میکشد؟!.
🔸دربارهی توریت نیز همینست. این پیشرفت زمانست که آن را از شایستگی انداخته. بآن هیچ نکوهش نیست و همهی نکوهش به کسانیست که آن را امروز برخ مردم میکشند و پیاپی چاپ کرده میپراکنند. آنان کسانیند که نه معنی دین میدانند و نه از معنی زندگی آگاهند و نه راستی را بخدا باور میدارند. اگر دمی آنان را بنشانید و چهار پرسشی از ایشان بکنید از پاسخ درمانند و به چخش و پرخاش برخیزند و بگفتهی شما از در تکفیر درآیند. بیش از این کالایی ندارند. بسیاری از ایشان نیز از این راه نان میخورند که این گناه دیگری از ایشانست.
تکهی هفتم
🔸دربارهی برانگیختگی یک دلیل هم از تاریخست و آن اینکه کسان بسیاری بآن برخاستهاند ، ولی درمانده و کاری از پیش نبردهاند. همین دلیلست که جز با یک نیروی خدایی بآن نتوان برخاست. تاریخ اسلام نمونههای نیکی را در این باره دربر میدارد ، و دیده میشود کسانی که از میان مسلمانان باین دعوی برخاستهاند ندانستهاند چه کار کنند ، و بیش از این نتوانستهاند که از رفتار و کردار پیغمبر اسلام رُویهسازیها[کپی] نمایند و درماندگیشان تا بآنجا رسیده که پیغمبر اسلام که از میان عرب برخاسته بوده و کتابش بایستی بعربی باشد اینان پنداشتهاند برای راهنمایی بجهان جز زبان عربی بکار نباید برد ، و آنان که از ایران و هند برخاستهاند نیز بعربی پرداختهاند و همچون قرآن آیههایی سرودهاند.
آنگاه هر یکی بیش از این نتوانستهاند که همان نادانیها و گمراهیها که مردم گرفتارش بودهاند چندی را بهم آمیخته گمراهی نوینی پدید آورند و اینبوده هیچ یکی گرهی از کار مردم نگشادهاند. اینان کسان بسیار زیرک و باهوشی بودهاند ، و اگر چنان بودی که کسی بینیروی خدایی کار برانگیختگی را از پیش بَرد اینان بردندی.
اینها بشما گران میافتد ولی سپس چون بیندیشید پاسخی باینها نخواهید یافت و ناچار از پذیرفتن خواهید بود.
🔸چهارم ، دانشها را ایراد گرفتید که اکنون که ما درس میخوانیم و دربارهی پیدایش زمین و گردش آن و دیگر چیزها آگاهیهای بسیاری یاد میگیریم دیگر چگونه توانیم از همهی آنها چشم پوشیده بداستان آفرینش که در توریت است گردن گزاریم و این کار را برای چه کنیم؟. سپس گفتید : بهر چه دین از این دانشها ناآگاهست؟.
اینها ایرادهای بسیار ریشهداریست و شما نیک میدانید که پیشوایان دین که امروز هزارها و صدهزارها هستند بیکبار خود را به کوری و کری زدهاند که تو گویی هیچ این ایرادها را نشنیدهاند و بهیچ پاسخی نمیپردازند و خود نتوانند پرداخت. ما نیز در این باره تاکنون بنوشتنی برنخاسته بودیم تا گفتار «دین و دانش» را چندی پیش نوشته در آنجا دو سه گامی بسوی این زمینه برداشتیم. ولی میباید بگویم که این زمینه بسیار سنگلاخست و ما برای روشن گردانیدن بسخن درازی نیاز میداریم. در اینجا نیز چون گفتگو بدرازی انجامیده و هر دو فرسودهایم نخواهم توانست بآن پردازم و تنها کاری که میتوانم کرد آنست که مثلی یاد کنم و بخود شما واگزارم که آن را نیک بیندیشید و خواست مرا دریابید و اگر پرسشهایی نیاز افتاد در نشست دیگری آن را بپرسید.
در این جنگی که امروز در اروپا میرود چنین انگاریم بیکی از شهرها سپاه دشمن میآید و از آسمان و زمین هجوم آغاز گردیده و از اینسو مردم شهر به تلاش افتاده ، بنگهداری شهر خود میکوشند و جوانان و مردان با تفنگ و توپ و شصتتیر و بمب و دیگر افزارهای جنگی بجلو دشمن میشتابند ، و در چنین هنگامی مردم ناگهان کسی را میبینند که بشیوهی جنگجویان هفتصد سال پیش زره آهنین بتن پوشیده و خُود فولادین بسر گزارده و نیزه بدست گرفته و شمشیر بکمر بسته و کمان بدوش انداخته و او نیز بجلو دشمن شتابانست. آیا از دیدن او چه حالی پیدا کنند؟!. نه آنست که همه در شگفت شوند و باو بخندند و او را نه یک جنگجو بلکه یک بازیگر تئاتر شمارند؟. در حالی که ما نیک میدانیم که در هفتصد سال پیش اگر مردی باین آرایش در کوچهها پدید آمدی سَهمش [هیبت] در دلها نشستی و مردم او را جنگجوی درستافزاری شناخته پاسش داشتندی و بتماشایش ایستادندی. نیز نیک میدانیم که باهمان افزارها جنگهای بس بزرگی کردهاند و شهرهای بسیاری گشادهاند و دشمنان نیرومندی پس نشاندهاند. پس کنون برای چه همه بآن میخندند؟!. آیا نه اینست که چون زمان پیش رفته و آن افزارها از شایستگی افتاده؟!. نه اینست که بآن افزارها هیچ نکوهشی نیست و همهی نکوهشها به کسیست که امروز آنها را بخود میبندد و برخ مردم میکشد؟!.
🔸دربارهی توریت نیز همینست. این پیشرفت زمانست که آن را از شایستگی انداخته. بآن هیچ نکوهش نیست و همهی نکوهش به کسانیست که آن را امروز برخ مردم میکشند و پیاپی چاپ کرده میپراکنند. آنان کسانیند که نه معنی دین میدانند و نه از معنی زندگی آگاهند و نه راستی را بخدا باور میدارند. اگر دمی آنان را بنشانید و چهار پرسشی از ایشان بکنید از پاسخ درمانند و به چخش و پرخاش برخیزند و بگفتهی شما از در تکفیر درآیند. بیش از این کالایی ندارند. بسیاری از ایشان نیز از این راه نان میخورند که این گناه دیگری از ایشانست.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 4
🔸 چندي از اين داستان نگذشت كه پااوسانياس1 كه اهانتي باو به تحريك آتالوس و كلئوپاترا شده بود چون ميديد كه اميد دادرسي از فيليپوس ندارد و جبران آن اهانت را نخواهد توانست كردن از اين جهت فرصتي بدست آورده فيليپوس را بكشت. گناه عمدهی اين كشتار را بگردن اولومپياس انداختهاند كه گويا پااوسانياس جوان را بكينهجويي برانگيخته و بآن كار دليرتر ميساخته. بلكه شبهههايي دربارهی خود الكساندر نيز ميرود كه ميگويند چون پااوسانياس نزد او آمد از اهانتي كه باو رسيده بود شكايت آغاز كرد ، الكساندر اين شعر ايئوريپيداس2 را از ميدييا3 :
بر شوهر بر مادر بر عروس
بر زبان رانده چند بار بخواند. با اينهمه او كساني را كه باعث آن حادثه و با كشنده همداستان بودند سخت دنبال كرده در اين باره كوتاهي از خود ننمود و بر مادر خويش از اينكه در نبودن او با کلئوپاترا بدرفتاري كرده بود سخت خشمگين گرديد.
در اين هنگام كه الكساندر پس از كشته شدن پدر خود بپادشاهي رسيد بيش از بيست سال نداشت و كشوري كه بدست او سپرده شد از هر باره خطر آن را فراگرفته و دشمنان كينهتوز از هر سوي گرد آن نشسته بودند. نه تنها مردمان وحشي كه در همسايگي ماكيدونيا نشسته و از گردن نهادن به هر فرمانروايي جز از فرمانروايان خود بيزار بودند و پادشاه ماكدوني هميشه از رهگذر آنان بيمناك بود. يونانيان نيز كه فيليپوس در جنگ بر آنان دست يافته بود هنوز رام نبودند و فيليپوس آن مجالي را پيدا نكرد كه كارهاي آنان را بسامان آورده فيروزي خود را بنتيجهی درستي برساند و اينبود كه كارها از هرباره درهم و نابسامان بود. كوتاهسخن : براي ماكيدونيا هنگام بس بيمناكي پيش آمده بود. پارهای كسان چنين راهنمايي ميكردند كه الكساندر از انديشهی آنكه يونانيان را با زور در زير يوغ ماكيدونيا نگاهدارد چشم پوشيده بيش از اين چشم نداشته باشد آنان را با نرمي و مهرباني همدست و همپيمان خود گرداند و از گناه آن دستههايي كه به شورش كوشيده بسيج كار ميديدند بگذرد.
ولي الكساندر اين راهنمایی را كه دليل ترس و ناتواني شمرده ميشد بگوش نگرفته بهتر آن ديد كه خود را بزرگ و باعزم نشان داده راه بكساني ندهد كه انديشههاي خود را برو بار كنند ، يا كساني گستاخانه پا بر روي او بردارند. در سايهی اين قصد بود كه لشكرهاي پياپي بر سر وحشيان فرستاده در سرزمين آنان تا كنار رود دانوب پيشرفت نمود ، در آنجا بود كه سورموس4 پادشاه تريباليان5 را شكست داده زبون گردانيد. بدينس آنهمه وحشيان را بحال آرامش آورده خود را از بيم شورش آنان آسوده ساخت. نيز چون شنيد كه مردم ثبيس سر به شورش آوردهاند و آتنيان با آنان نامهنويسيها ميكنند بيدرنگ بر تنگهی ثرموپولاي6 تاخته چنين ميگفت كه ديموسثينس7 كه او را بهنگام بودن در الوريا و در سرزمين تريباليان كودكي ناميده و بهنگام بودن در تسالي نوجواني خوانده ، كنون همچون مردي در كنار ديوارهاي آتن هويدا خواهد گرديد.
1ـ Pausaniss
2ـ Euripsides
3ـ Meda
4ـ Syrmus
5ـ Triballi مردمي بودند كه در كورهی تساليا نشيمن داشتند.
6ـ Thermopylae تنگهی معروفي كه يكي از جنگهاي ايرانيان با يونانيان در آنجا رويداد.
7ـ Demosthnes خطيب معروف يونان
8) الکساندر ـ تکهی 4
🔸 چندي از اين داستان نگذشت كه پااوسانياس1 كه اهانتي باو به تحريك آتالوس و كلئوپاترا شده بود چون ميديد كه اميد دادرسي از فيليپوس ندارد و جبران آن اهانت را نخواهد توانست كردن از اين جهت فرصتي بدست آورده فيليپوس را بكشت. گناه عمدهی اين كشتار را بگردن اولومپياس انداختهاند كه گويا پااوسانياس جوان را بكينهجويي برانگيخته و بآن كار دليرتر ميساخته. بلكه شبهههايي دربارهی خود الكساندر نيز ميرود كه ميگويند چون پااوسانياس نزد او آمد از اهانتي كه باو رسيده بود شكايت آغاز كرد ، الكساندر اين شعر ايئوريپيداس2 را از ميدييا3 :
بر شوهر بر مادر بر عروس
بر زبان رانده چند بار بخواند. با اينهمه او كساني را كه باعث آن حادثه و با كشنده همداستان بودند سخت دنبال كرده در اين باره كوتاهي از خود ننمود و بر مادر خويش از اينكه در نبودن او با کلئوپاترا بدرفتاري كرده بود سخت خشمگين گرديد.
در اين هنگام كه الكساندر پس از كشته شدن پدر خود بپادشاهي رسيد بيش از بيست سال نداشت و كشوري كه بدست او سپرده شد از هر باره خطر آن را فراگرفته و دشمنان كينهتوز از هر سوي گرد آن نشسته بودند. نه تنها مردمان وحشي كه در همسايگي ماكيدونيا نشسته و از گردن نهادن به هر فرمانروايي جز از فرمانروايان خود بيزار بودند و پادشاه ماكدوني هميشه از رهگذر آنان بيمناك بود. يونانيان نيز كه فيليپوس در جنگ بر آنان دست يافته بود هنوز رام نبودند و فيليپوس آن مجالي را پيدا نكرد كه كارهاي آنان را بسامان آورده فيروزي خود را بنتيجهی درستي برساند و اينبود كه كارها از هرباره درهم و نابسامان بود. كوتاهسخن : براي ماكيدونيا هنگام بس بيمناكي پيش آمده بود. پارهای كسان چنين راهنمايي ميكردند كه الكساندر از انديشهی آنكه يونانيان را با زور در زير يوغ ماكيدونيا نگاهدارد چشم پوشيده بيش از اين چشم نداشته باشد آنان را با نرمي و مهرباني همدست و همپيمان خود گرداند و از گناه آن دستههايي كه به شورش كوشيده بسيج كار ميديدند بگذرد.
ولي الكساندر اين راهنمایی را كه دليل ترس و ناتواني شمرده ميشد بگوش نگرفته بهتر آن ديد كه خود را بزرگ و باعزم نشان داده راه بكساني ندهد كه انديشههاي خود را برو بار كنند ، يا كساني گستاخانه پا بر روي او بردارند. در سايهی اين قصد بود كه لشكرهاي پياپي بر سر وحشيان فرستاده در سرزمين آنان تا كنار رود دانوب پيشرفت نمود ، در آنجا بود كه سورموس4 پادشاه تريباليان5 را شكست داده زبون گردانيد. بدينس آنهمه وحشيان را بحال آرامش آورده خود را از بيم شورش آنان آسوده ساخت. نيز چون شنيد كه مردم ثبيس سر به شورش آوردهاند و آتنيان با آنان نامهنويسيها ميكنند بيدرنگ بر تنگهی ثرموپولاي6 تاخته چنين ميگفت كه ديموسثينس7 كه او را بهنگام بودن در الوريا و در سرزمين تريباليان كودكي ناميده و بهنگام بودن در تسالي نوجواني خوانده ، كنون همچون مردي در كنار ديوارهاي آتن هويدا خواهد گرديد.
1ـ Pausaniss
2ـ Euripsides
3ـ Meda
4ـ Syrmus
5ـ Triballi مردمي بودند كه در كورهی تساليا نشيمن داشتند.
6ـ Thermopylae تنگهی معروفي كه يكي از جنگهاي ايرانيان با يونانيان در آنجا رويداد.
7ـ Demosthnes خطيب معروف يونان
ویدئوی «قتل کسروی» را در نُه بخش از نشانیهای زیر در این کانال میتوانید ببینید :
https://t.me/pakdini/8504
https://t.me/pakdini/8505
https://t.me/pakdini/8556
https://t.me/pakdini/8557
https://t.me/pakdini/8558
https://t.me/pakdini/8559
https://t.me/pakdini/8560
https://t.me/pakdini/8561
https://t.me/pakdini/8580
پاکدینی ـ احمد کسروی
قتل کسروی
https://t.me/pakdini/8504
https://t.me/pakdini/8505
https://t.me/pakdini/8556
https://t.me/pakdini/8557
https://t.me/pakdini/8558
https://t.me/pakdini/8559
https://t.me/pakdini/8560
https://t.me/pakdini/8561
https://t.me/pakdini/8580
پاکدینی ـ احمد کسروی
قتل کسروی
Telegram
پاکدینی ـ احمد کسروی
قتل کسروی - بخش ۱
✴️ گفت و شنید (1)
تکهی هشتم
🔸توریت را همگی از موسای [1] پیغمبر نتوان دانست و بیگمان دستهایی در آن برده شده. شما نیک میدانید که پیدایش ستون حمورابی (که از شوش پیدا شده) نشان داد که چیزهایی از آیین حمورابی در آن راه یافته و چنین دانسته شد که جهودان آن را پس از بازگشت از بابل نوشتهاند و اینست چیزهایی را از آیین حمورابی بآن راه دادهاند. هرچه هست ما نیک میدانیم که بنیاد خداشناسی جهودان از موساست و توریت نیز بیشتر گفتههای او را دارا میباشد.
کنون شما آن را اندیشید که هنگامی که او برخاسته و مردم را از بتپرستی جلو گرفته و به (یهُوَه [2]) یا خدای آفریدگار خوانده و چنین گفته که «آفریدگار جهان یکیست و او بیرون از اینجهان میباشد و چیزی از اینجهان خدا یا آفریدگار نتواند بود» مردم در چه حالی بودهاند و اندازهی فهمشان چه بوده است.
🔸تاریخ این را نیک نشان میدهد و ما نیک میدانیم که مردم در آن روز از این چیزها چندان بدور بودهاند که پیدایش چنین اندیشهای در دل کسی جز بخواست خدا و با نیرویی ازو نتوانستی بود.
در آن روز یکی از تودههای پیشرفته مصریان میبودند که از چند هزار سال باز با شهریگری (یا تمدن) زیسته بودند. با اینهمه میبینیم دربارهی آفرینش و آفریدگار اندیشهی بسیار سستی میداشتهاند و چیزهایی را میپرستیدهاند که بآسانی نتوان باور کرد. یکی از پرستیدههای آنان گاو سفید پیشانی میبوده که چون میمرده بایستی دیه به دیه بگردند و گاوی را بدانسان برای جانشینی پیدا کنند.
یونانیان با آن پیشرفت در دانش و شهریگری ببینید چه حالی میداشتهاند و چه چیزهایی را میپرستیدهاند. زیوس و دیگر پرستیدگانی که میداشتهاند همیشه از رشک و خشم آنان در بیم میبودهاند. اینست میبایسته هر زمان قربانیها برای آنان بگزارند تا از آزارشان در زینهار باشند و یکی چون دارا میشده میبایسته بخشی از دارایی خود را بیکی از پرستشگاهها دهد. سرداری چون فیروزانه از جنگ بازمیگشته ناچار میبوده بخشی از کالاهای تاراجی را بپرستشگاهی سپارد. نادانی تا آنجا بوده که دختران را بپرستشگاهها سپارده و زنده بگور میکردهاند.
باشد که شما باین سخنان ارجی نگزارید و پیش خود چنین گویید : «چه جدایی میانهی بتپرستی و خداپرستی است». ولی نه چنان است و بسیار جدایی میانهی اینها هست.
🔸بتپرستی گذشته از آنکه با پستیهایی توأم بوده و از ارج آدمی بسیار میکاسته سرچشمهی آن یک نادانی دربارهی جهان بوده. زیرا آنان جهان را یک دستگاه نشناخته و دستهای بسیاری را در آن در کار میدیدهاند. این سخن که جهان سراسر یک دستگاه است و در آن جز یک دست کار نمیکند نخست از دهان برانگیختگان برخاسته و سپس دانشها آن را روشن گردانیده. آن روز این سخن بسیار دور بوده و گفتنش صد دشواری با خود داشته. ولی امروز کسی نیست که آن را نداند و یا نپذیرد.[3]
🔸سخن اینست که یک دستگاه بودن جهان ، و یگانه بودن آفریدگار ، و بیرون از اینجهان بودن او و دیگر آموزشهای توریت در آن زمان گام برجستهای یا بهتر گویم جهشی در راه پیشرفت بوده و با آنهمه امروز ناگزیر است که خوار نماید. زیرا هزارها سال از آن زمان گذشته و همه چیز پیش رفته. چیزی که زمانش بسر آمده باید خود [4] نیز از میان رود وگرنه خوار گردد.
دوباره میگویم : گناه از آن کسانیست که هنوز دست از آن برنمیدارند. هنوز آن را نگه میدارند و برخ جهانیان میکشند و زشتی این کار خود و زیان آن را نمیدانند. اینان از یکسو نادان و گرانجانند و بیشتری نیز جز درپی سودجویی نیستند ، و
🔸 از یکسو نیز معنی دین دانسته نیست. این معنی که ما بدین میدهیم آنان هیچگاه نشنیدهاند و نمیدانند. داستان پیشرفت جهان و اینکه خواست خود آفریدگار همین بوده چیزیست که آنان هرگز نیندیشیدهاند و نمیفهمند.
🔸بسیار جدایی هست میانهی گفتههای ما با دانستههای آنان.
🔸ما دین را برای مردم میشناسیم و آنان مردم را برای دین.
🔸ما دین را برای شناختن معنی جهان و زیستن از روی یک آیین بخردانه میخواهیم و آسایش و خرسندی مردم را از آن چشم میداریم و آنان از این چیزها بسیار دورند و همگی از مسیحی و مسلمان و جهود و زردشتی دین را باورهایی میدانند که دیندار یاد گیرد و بدل سپارد و گاهی نیز بپاره کارهایی از رفتن بپرستشگاه و گزاردن قربانی و خواندن دعا و مانند اینها برخیزد ، و نتیجهای که از آن چشم میدارند رفتن به بهشت میباشد و گفتگوی اینکه معنی زندگی را دانند و به آسایش و خرسندی رسند و اینگونه چیزها درمیان نیست.
[1] : اصل : موسی ـ و
[2] : Yahovah- و
[3] : از این باره این دین بوده که بر دانش پیشی جسته. ـ و
[4] : واژهی «خود» در این جمله در نوشتار پیمان (چاپ یکم) بوده ولی در پرچم هفتگی (چاپ دوم) افتاده. ـ و
تکهی هشتم
🔸توریت را همگی از موسای [1] پیغمبر نتوان دانست و بیگمان دستهایی در آن برده شده. شما نیک میدانید که پیدایش ستون حمورابی (که از شوش پیدا شده) نشان داد که چیزهایی از آیین حمورابی در آن راه یافته و چنین دانسته شد که جهودان آن را پس از بازگشت از بابل نوشتهاند و اینست چیزهایی را از آیین حمورابی بآن راه دادهاند. هرچه هست ما نیک میدانیم که بنیاد خداشناسی جهودان از موساست و توریت نیز بیشتر گفتههای او را دارا میباشد.
کنون شما آن را اندیشید که هنگامی که او برخاسته و مردم را از بتپرستی جلو گرفته و به (یهُوَه [2]) یا خدای آفریدگار خوانده و چنین گفته که «آفریدگار جهان یکیست و او بیرون از اینجهان میباشد و چیزی از اینجهان خدا یا آفریدگار نتواند بود» مردم در چه حالی بودهاند و اندازهی فهمشان چه بوده است.
🔸تاریخ این را نیک نشان میدهد و ما نیک میدانیم که مردم در آن روز از این چیزها چندان بدور بودهاند که پیدایش چنین اندیشهای در دل کسی جز بخواست خدا و با نیرویی ازو نتوانستی بود.
در آن روز یکی از تودههای پیشرفته مصریان میبودند که از چند هزار سال باز با شهریگری (یا تمدن) زیسته بودند. با اینهمه میبینیم دربارهی آفرینش و آفریدگار اندیشهی بسیار سستی میداشتهاند و چیزهایی را میپرستیدهاند که بآسانی نتوان باور کرد. یکی از پرستیدههای آنان گاو سفید پیشانی میبوده که چون میمرده بایستی دیه به دیه بگردند و گاوی را بدانسان برای جانشینی پیدا کنند.
یونانیان با آن پیشرفت در دانش و شهریگری ببینید چه حالی میداشتهاند و چه چیزهایی را میپرستیدهاند. زیوس و دیگر پرستیدگانی که میداشتهاند همیشه از رشک و خشم آنان در بیم میبودهاند. اینست میبایسته هر زمان قربانیها برای آنان بگزارند تا از آزارشان در زینهار باشند و یکی چون دارا میشده میبایسته بخشی از دارایی خود را بیکی از پرستشگاهها دهد. سرداری چون فیروزانه از جنگ بازمیگشته ناچار میبوده بخشی از کالاهای تاراجی را بپرستشگاهی سپارد. نادانی تا آنجا بوده که دختران را بپرستشگاهها سپارده و زنده بگور میکردهاند.
باشد که شما باین سخنان ارجی نگزارید و پیش خود چنین گویید : «چه جدایی میانهی بتپرستی و خداپرستی است». ولی نه چنان است و بسیار جدایی میانهی اینها هست.
🔸بتپرستی گذشته از آنکه با پستیهایی توأم بوده و از ارج آدمی بسیار میکاسته سرچشمهی آن یک نادانی دربارهی جهان بوده. زیرا آنان جهان را یک دستگاه نشناخته و دستهای بسیاری را در آن در کار میدیدهاند. این سخن که جهان سراسر یک دستگاه است و در آن جز یک دست کار نمیکند نخست از دهان برانگیختگان برخاسته و سپس دانشها آن را روشن گردانیده. آن روز این سخن بسیار دور بوده و گفتنش صد دشواری با خود داشته. ولی امروز کسی نیست که آن را نداند و یا نپذیرد.[3]
🔸سخن اینست که یک دستگاه بودن جهان ، و یگانه بودن آفریدگار ، و بیرون از اینجهان بودن او و دیگر آموزشهای توریت در آن زمان گام برجستهای یا بهتر گویم جهشی در راه پیشرفت بوده و با آنهمه امروز ناگزیر است که خوار نماید. زیرا هزارها سال از آن زمان گذشته و همه چیز پیش رفته. چیزی که زمانش بسر آمده باید خود [4] نیز از میان رود وگرنه خوار گردد.
دوباره میگویم : گناه از آن کسانیست که هنوز دست از آن برنمیدارند. هنوز آن را نگه میدارند و برخ جهانیان میکشند و زشتی این کار خود و زیان آن را نمیدانند. اینان از یکسو نادان و گرانجانند و بیشتری نیز جز درپی سودجویی نیستند ، و
🔸 از یکسو نیز معنی دین دانسته نیست. این معنی که ما بدین میدهیم آنان هیچگاه نشنیدهاند و نمیدانند. داستان پیشرفت جهان و اینکه خواست خود آفریدگار همین بوده چیزیست که آنان هرگز نیندیشیدهاند و نمیفهمند.
🔸بسیار جدایی هست میانهی گفتههای ما با دانستههای آنان.
🔸ما دین را برای مردم میشناسیم و آنان مردم را برای دین.
🔸ما دین را برای شناختن معنی جهان و زیستن از روی یک آیین بخردانه میخواهیم و آسایش و خرسندی مردم را از آن چشم میداریم و آنان از این چیزها بسیار دورند و همگی از مسیحی و مسلمان و جهود و زردشتی دین را باورهایی میدانند که دیندار یاد گیرد و بدل سپارد و گاهی نیز بپاره کارهایی از رفتن بپرستشگاه و گزاردن قربانی و خواندن دعا و مانند اینها برخیزد ، و نتیجهای که از آن چشم میدارند رفتن به بهشت میباشد و گفتگوی اینکه معنی زندگی را دانند و به آسایش و خرسندی رسند و اینگونه چیزها درمیان نیست.
[1] : اصل : موسی ـ و
[2] : Yahovah- و
[3] : از این باره این دین بوده که بر دانش پیشی جسته. ـ و
[4] : واژهی «خود» در این جمله در نوشتار پیمان (چاپ یکم) بوده ولی در پرچم هفتگی (چاپ دوم) افتاده. ـ و
🔶 در پیرامون روان
نشست سوم : هودههاي مادّيگري همه بيپاست
تکهی 2
🔸يكي از آشنايان سَهِشها يا احساسات خود را در اين زمينه چنين بازمينمايد : نخست بار كه در كتابهاي صوفيان داستان «وحدت وجود» را خواندم بسيار بخود باليدم. تو گفتي درِ خانه را زدند و مژده آوردند كه تو پادشاه شدهاي. با خود گفتم : «هيهاي ما خدا ميبودهايم و نميدانستهايم». نزديك ميبود همچون شِبلي و بايزيد بميان افتم و آواز «ليس في جبتي الي الله» برآورم. چندي نگذشت كه چيزهايي از فلسفهی داروين از راه كتابهاي مصري در ايران پراكنده شد و بمن بسيار بد افتاد اينكه شنيدم آدمي زادهی بوزينه است و سَهِشهاي شگفتي در من پديد آورد. تو گفتي مرغي ميبودم كه در فضاي بسيار بلند ميپريدم ، ناگهان پرها و بالهايم كنده شد و من از آن بالا بزمين افتادم.
اين سخن شوخيآميز است. ولي ناراست نيست. اين انديشههاي مادّيگري را بازگشت آن انديشههاي صوفيانه توان شمرد. به هر حال ما ميگوييم : نه آن و نه اين. آدمي نه خدا ميبوده و نه همپايهی بوزينه است. آفريدهی ويژهی برگزيدهايست.
٢ـ دوم هودهی مادّيگري آدمي را نيكيپذير ندانستن و از نيكي آن نوميد بودنست. اين دُژفهمي از دو جا برخاسته : يكي آنكه سرچشمهی خواهاكها و كُناكهاي آدمي را جز خودخواهي ندانستهاند و پيداست كه با چنان حالي نيكي ازو چشم نتوان داشت. ديگر اينكه آدمي را بپاي جانوران بردهاند و خود پيداست كه جانوران نيكيناپذيرند.
از آنسو اين بيگفتگوست كه آنچه در نهاد كسي يا چيزي نهاده شده ديگر نتواند بود. پستي خيمهاي آدمي همانهاست كه بوده است و هست و اميد ديگر شدن بآنها نتوان بست.
ولي ما باينها پاسخ دادهايم. سرچشمهی خواهاكها و كُناكهاي آدمي تنها خودخواهي نيست. آدمي با جانوران يكسان نميباشد. در اين باره جاي گفتگو بازنمانده. آمديم كه آنچه در نهاد كسي يا چيزي نهاده شده ديگر نتواند بود. اين سخن راستست. ولي دليل نيكيناپذيري آدمي نتواند بود. بدانسان كه ما گفتيم آدمي نيكيها و بديها هر دو را از نهاد خود ميدارد.
بدانسان كه بازنموديم آدمي در كالبد خود داراي دو دستگاه است :
يكي دستگاه جان با خيمهاي ناستودهی رشك و آز و خشم و كينه و خودنمايي و برتريفروشي و ستمگري و چاپلوسي و مانند اينها كه بسيار است.
ديگري دستگاه روان با خيمهاي ستودهی نيكخواهي و آباديدوستي و آميغپژوهي و دلسوزي بديگران و شرم و مانند اينها كه كم نيست. چنانكه گفتيم فهم و انديشه و خرد نيز از بستگان روانست.
اكنون سخن در آنست كه اين دو دستگاه در كالبد آدمي هميشه با هم در پيكار وكشاكش است و همچون كفهی ترازو همينكه يكي بالا رفت آن ديگري پايين خواهد آمد. همانكه يكي نيرومند بود آن ديگري از نيرو خواهد افتاد. اينست نيكي آدمي از آن راه است كه گوهر رواني او نيرومند و توانا گرديده گوهر جاني را بزير فرمان گيرد و از بديهاي آن جلو گيرد.
اين خود جُستار بسيار ارجداريست كه آدمي چگونه نيك تواند بود؟. خيمهاي او چگونه ستوده تواند گرديد؟. در اين باره ديگران سخن ارجداري نگفتهاند. ولي از گفتههاي ما ، خود روشنست و بگفتگو نياز نميدارد. آدمي بايد روان و خردش نيرومند گردد. براي نيرومندي روان نيز بيش از همه شناختن آميغها دربايست ميباشد.
چيزيست آزموده : هنگامي كه ما آميغهايي را بكساني بازنماييم و آنان را در شناختن جهان و زندگاني بيناتر گردانيم ، خيمهاشان نيز ستوده خواهد گرديد. وارونهی آن نيز آزموده گرديده. زيان بدآموزيها از همين راه است. چنانكه گفتيم ازروزي كه مادّيگري در جهان پراكنده شده و بدآموزيهاي آن در مغزها جا باز كرده ، خيمهاي پست آدميان چيرهتر و نيرومندتر بوده و بدي در جهان فزونتر شده است.
نشست سوم : هودههاي مادّيگري همه بيپاست
تکهی 2
🔸يكي از آشنايان سَهِشها يا احساسات خود را در اين زمينه چنين بازمينمايد : نخست بار كه در كتابهاي صوفيان داستان «وحدت وجود» را خواندم بسيار بخود باليدم. تو گفتي درِ خانه را زدند و مژده آوردند كه تو پادشاه شدهاي. با خود گفتم : «هيهاي ما خدا ميبودهايم و نميدانستهايم». نزديك ميبود همچون شِبلي و بايزيد بميان افتم و آواز «ليس في جبتي الي الله» برآورم. چندي نگذشت كه چيزهايي از فلسفهی داروين از راه كتابهاي مصري در ايران پراكنده شد و بمن بسيار بد افتاد اينكه شنيدم آدمي زادهی بوزينه است و سَهِشهاي شگفتي در من پديد آورد. تو گفتي مرغي ميبودم كه در فضاي بسيار بلند ميپريدم ، ناگهان پرها و بالهايم كنده شد و من از آن بالا بزمين افتادم.
اين سخن شوخيآميز است. ولي ناراست نيست. اين انديشههاي مادّيگري را بازگشت آن انديشههاي صوفيانه توان شمرد. به هر حال ما ميگوييم : نه آن و نه اين. آدمي نه خدا ميبوده و نه همپايهی بوزينه است. آفريدهی ويژهی برگزيدهايست.
٢ـ دوم هودهی مادّيگري آدمي را نيكيپذير ندانستن و از نيكي آن نوميد بودنست. اين دُژفهمي از دو جا برخاسته : يكي آنكه سرچشمهی خواهاكها و كُناكهاي آدمي را جز خودخواهي ندانستهاند و پيداست كه با چنان حالي نيكي ازو چشم نتوان داشت. ديگر اينكه آدمي را بپاي جانوران بردهاند و خود پيداست كه جانوران نيكيناپذيرند.
از آنسو اين بيگفتگوست كه آنچه در نهاد كسي يا چيزي نهاده شده ديگر نتواند بود. پستي خيمهاي آدمي همانهاست كه بوده است و هست و اميد ديگر شدن بآنها نتوان بست.
ولي ما باينها پاسخ دادهايم. سرچشمهی خواهاكها و كُناكهاي آدمي تنها خودخواهي نيست. آدمي با جانوران يكسان نميباشد. در اين باره جاي گفتگو بازنمانده. آمديم كه آنچه در نهاد كسي يا چيزي نهاده شده ديگر نتواند بود. اين سخن راستست. ولي دليل نيكيناپذيري آدمي نتواند بود. بدانسان كه ما گفتيم آدمي نيكيها و بديها هر دو را از نهاد خود ميدارد.
بدانسان كه بازنموديم آدمي در كالبد خود داراي دو دستگاه است :
يكي دستگاه جان با خيمهاي ناستودهی رشك و آز و خشم و كينه و خودنمايي و برتريفروشي و ستمگري و چاپلوسي و مانند اينها كه بسيار است.
ديگري دستگاه روان با خيمهاي ستودهی نيكخواهي و آباديدوستي و آميغپژوهي و دلسوزي بديگران و شرم و مانند اينها كه كم نيست. چنانكه گفتيم فهم و انديشه و خرد نيز از بستگان روانست.
اكنون سخن در آنست كه اين دو دستگاه در كالبد آدمي هميشه با هم در پيكار وكشاكش است و همچون كفهی ترازو همينكه يكي بالا رفت آن ديگري پايين خواهد آمد. همانكه يكي نيرومند بود آن ديگري از نيرو خواهد افتاد. اينست نيكي آدمي از آن راه است كه گوهر رواني او نيرومند و توانا گرديده گوهر جاني را بزير فرمان گيرد و از بديهاي آن جلو گيرد.
اين خود جُستار بسيار ارجداريست كه آدمي چگونه نيك تواند بود؟. خيمهاي او چگونه ستوده تواند گرديد؟. در اين باره ديگران سخن ارجداري نگفتهاند. ولي از گفتههاي ما ، خود روشنست و بگفتگو نياز نميدارد. آدمي بايد روان و خردش نيرومند گردد. براي نيرومندي روان نيز بيش از همه شناختن آميغها دربايست ميباشد.
چيزيست آزموده : هنگامي كه ما آميغهايي را بكساني بازنماييم و آنان را در شناختن جهان و زندگاني بيناتر گردانيم ، خيمهاشان نيز ستوده خواهد گرديد. وارونهی آن نيز آزموده گرديده. زيان بدآموزيها از همين راه است. چنانكه گفتيم ازروزي كه مادّيگري در جهان پراكنده شده و بدآموزيهاي آن در مغزها جا باز كرده ، خيمهاي پست آدميان چيرهتر و نيرومندتر بوده و بدي در جهان فزونتر شده است.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 5
🔸 و چون او بكنار شهر ثبيس رسيد براي آنكه بمردم روشن گرداند كه از گذشتهها چشم پوشيده است تنها فوينيكس1 و پروثوتيس2 را كه اين دو تن بنيادگزار شورش بودند خواستار شده و از همهی ديگران بشرط آنكه نزد او بيايند آمرزش اعلان كرد. ولي مردم ثبيس نيز بنام لجاجت با او فيلوتاس و آنتيپاتر3 را خواستار شدند كه بدست آنان سپرده شود و همچنين اعلان كردند كه هر كه هوادار آزادي يونان ميباشد نزد آنان بشتابد. الكساندر چون اين بديد بر آن سر شد كه آخرين نتيجهی جنگ را بآنان بنماياند. مردم ثبيس دليري و غيرت بيش از اندازه از خود نمودند. ولي چه سود كه سپاه دشمن بسيار انبوهتر از شمارهی آنان بود و چون دستهی پاسبانان ماكيدوني كه در ارگ بودند آنان هم از سوي ديگر حمله آوردند جنگجويان ثبيس از هر سوي گرفتار شدند و در آن هنگامه بخش بيشتر ايشان كشته شد و سرانجام شهر با شمشير گشاده گرديد. الكساندر ميخواست سرگذشت اين شهر را مايهی عبرت ديگر شهرهاي يونان گرداند و نيز با سختگيري باينان همدستان خود را كه مردم فوكايي4 و مردم پلاتاياي5 بودند خرسند گرداند. اينبود كه كاهنان و چند تني را كه هنوز تا آنزمان هوادار ماكدوني و رابطهی خود را با الكساندر نگهداشته بودند و خاندان پنداريس6 شاعر و كساني را كه از نخست با جنگ مخالف بوده رأي بآن نداده بودند جدا كرده ، همگي ديگران را كه نزديك به سيهزار تن بودند در بازارها ببردگي فروختند. نيز چنانكه شمردهاند بيش از ششهزار تن از ايشان كشته شده بودند.
از حادثههايي كه در اين هنگام در شهر رويداد يكي آن بود كه چند تني از سپاهيان تراكيا به خانهی بيوهزني كه يكي از زنان كاردان و نامدار بود و تيموكليا7 نام داشت ريختند. سركردهی ايشان پس از آنكه نابكاري با آن زن كرده هوس خود را فرونشاند خواست آز خود را هم فرونشاند و ازو پرسيد كه آيا در كجا پولهاي خود را نهان ساخته. زن در پاسخ او را بباغ راه نمود و چاهي را در آنجا نشان داده گفت چون شهر نزديك بگرفته شدن گرديد من از ترس همهی چيزهاي گرانبهاي خود را در اين چاه ريختم. تراكيايي آزمند دم چاه ايستاده خواست بگنجينهاي كه در ته آن ميپنداشت تماشا نمايد. زن فرصت بدست آورده از پشت سر او را تكان داده به ته چاه انداخت و سنگهاي بزرگي را از روي آن ريخته او را بكشت. و چون سپاهيان او را گرفته دست بسته نزد الكساندر آوردند الكساندر از چهرهی او و از رفتاري كه داشت دانست كه زن برگزيدهاي ميباشد و چون با او بگفتگو درآمد در رخسارهی او از ترس يا تأثر نشاني نمودار نبود. الكساندر پرسيد : «تو كيستي؟» پاسخ داد : «من خواهر ثئاجنيس8 ميباشم كه جنگ خاييرونيا9 را با پدر شما فيليپوس كرده و جان خود را در راه آزادي يونان باخت.» الكساندر ندانست از آن كاري كه اين زن كرده بود بيشتر در شگفت باشد يا از اين پاسخي كه اكنون داد و از تأثري كه پيدا كرد براي او و فرزندانش آزادي بخشيد كه به هر كجا ميخواهند بروند.
1ـ Phoenix
2ـ Prothytes
3ـ Antipater از نزديكان و دوستان الكساندر است كه سپس او را در ماكيدوني بجاي خود گزارده روانهی آسيا گرديد. فيلوتاس را هم در پيش نام بردهايم.
4ـ Phocaei
5ـ Plataeae
6ـ Pindaris يكي از شعراي معروف يونان است.
7ـ Timoclea
8ـ Theagenes
9ـ Chaeronea
8) الکساندر ـ تکهی 5
🔸 و چون او بكنار شهر ثبيس رسيد براي آنكه بمردم روشن گرداند كه از گذشتهها چشم پوشيده است تنها فوينيكس1 و پروثوتيس2 را كه اين دو تن بنيادگزار شورش بودند خواستار شده و از همهی ديگران بشرط آنكه نزد او بيايند آمرزش اعلان كرد. ولي مردم ثبيس نيز بنام لجاجت با او فيلوتاس و آنتيپاتر3 را خواستار شدند كه بدست آنان سپرده شود و همچنين اعلان كردند كه هر كه هوادار آزادي يونان ميباشد نزد آنان بشتابد. الكساندر چون اين بديد بر آن سر شد كه آخرين نتيجهی جنگ را بآنان بنماياند. مردم ثبيس دليري و غيرت بيش از اندازه از خود نمودند. ولي چه سود كه سپاه دشمن بسيار انبوهتر از شمارهی آنان بود و چون دستهی پاسبانان ماكيدوني كه در ارگ بودند آنان هم از سوي ديگر حمله آوردند جنگجويان ثبيس از هر سوي گرفتار شدند و در آن هنگامه بخش بيشتر ايشان كشته شد و سرانجام شهر با شمشير گشاده گرديد. الكساندر ميخواست سرگذشت اين شهر را مايهی عبرت ديگر شهرهاي يونان گرداند و نيز با سختگيري باينان همدستان خود را كه مردم فوكايي4 و مردم پلاتاياي5 بودند خرسند گرداند. اينبود كه كاهنان و چند تني را كه هنوز تا آنزمان هوادار ماكدوني و رابطهی خود را با الكساندر نگهداشته بودند و خاندان پنداريس6 شاعر و كساني را كه از نخست با جنگ مخالف بوده رأي بآن نداده بودند جدا كرده ، همگي ديگران را كه نزديك به سيهزار تن بودند در بازارها ببردگي فروختند. نيز چنانكه شمردهاند بيش از ششهزار تن از ايشان كشته شده بودند.
از حادثههايي كه در اين هنگام در شهر رويداد يكي آن بود كه چند تني از سپاهيان تراكيا به خانهی بيوهزني كه يكي از زنان كاردان و نامدار بود و تيموكليا7 نام داشت ريختند. سركردهی ايشان پس از آنكه نابكاري با آن زن كرده هوس خود را فرونشاند خواست آز خود را هم فرونشاند و ازو پرسيد كه آيا در كجا پولهاي خود را نهان ساخته. زن در پاسخ او را بباغ راه نمود و چاهي را در آنجا نشان داده گفت چون شهر نزديك بگرفته شدن گرديد من از ترس همهی چيزهاي گرانبهاي خود را در اين چاه ريختم. تراكيايي آزمند دم چاه ايستاده خواست بگنجينهاي كه در ته آن ميپنداشت تماشا نمايد. زن فرصت بدست آورده از پشت سر او را تكان داده به ته چاه انداخت و سنگهاي بزرگي را از روي آن ريخته او را بكشت. و چون سپاهيان او را گرفته دست بسته نزد الكساندر آوردند الكساندر از چهرهی او و از رفتاري كه داشت دانست كه زن برگزيدهاي ميباشد و چون با او بگفتگو درآمد در رخسارهی او از ترس يا تأثر نشاني نمودار نبود. الكساندر پرسيد : «تو كيستي؟» پاسخ داد : «من خواهر ثئاجنيس8 ميباشم كه جنگ خاييرونيا9 را با پدر شما فيليپوس كرده و جان خود را در راه آزادي يونان باخت.» الكساندر ندانست از آن كاري كه اين زن كرده بود بيشتر در شگفت باشد يا از اين پاسخي كه اكنون داد و از تأثري كه پيدا كرد براي او و فرزندانش آزادي بخشيد كه به هر كجا ميخواهند بروند.
1ـ Phoenix
2ـ Prothytes
3ـ Antipater از نزديكان و دوستان الكساندر است كه سپس او را در ماكيدوني بجاي خود گزارده روانهی آسيا گرديد. فيلوتاس را هم در پيش نام بردهايم.
4ـ Phocaei
5ـ Plataeae
6ـ Pindaris يكي از شعراي معروف يونان است.
7ـ Timoclea
8ـ Theagenes
9ـ Chaeronea