پاکدینی ـ احمد کسروی
7.58K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
✴️ گفت و شنید (2)
تکه‌ی دوم

اینان کسانی که سود از زیان شناسند ، و دربند نتیجه از کارهای خود باشند نیستند. شما می‌بینید گردن می‌فرازند ، و دانش از خود می‌نمایند ، ولی اینها جز نمایش نیست و باندازه‌ی یک روستایی بی‌فهم آگاهی از معنی و آیین زندگی نمیدارند.

در درماندگی و نافهمی اینان آن بس که زیان «جداسری» را نمی‌شناسند و هر یکی این میخواهد که به تنهایی نام درآورد و به تنهایی گردن فرازد ، و ما زیان این نادانی را روشن خواهیم گردانید. [1]

🔹گفت : «شما معنی زندگانی را چه می‌گویید؟..»

گفتم : معنی جهان و زندگانی چندان ساده نیست که من در چند جمله آن را برای شما بگویم. اگر نوشته‌های مرا خوانده‌اید همیشه از معنی جهان و زندگی سخن میرانم.
ما میگوییم جهان دستگاه بیهوده‌ای نیست ، و آن را دارنده و گرداننده‌ای هست و میباید از روی خواست او و بآیین خرد زندگی کرد.

میگوییم : آدمی جز از ددان و چهارپایانست و نباید همچون آنان با کشاکش و نبرد زیند.

میگوییم : اروپا در راه زندگی رستگار نیست و نباید شرقیان پیروی ازو کنند.

میگوییم : سرفرازی و بزرگی هر کسی در سرفرازی و بزرگی توده‌ی اوست ، و باید همیشه دربند پیشرفت و نیرومندی توده بود.

میگوییم : باید از کارهای بیهوده دست برداشت و دربند زندگانی بود.

میگوییم : این شعرها و کتابها که از زمانهای گذشته مانده سراپا زیانست و جز مایه‌ی پراکندگی اندیشه‌ها نیست و میباید همه را از میان برد.

میگوییم : میباید همگی توده دارای یک راه و یک آیین زندگی باشند.

میگوییم : میباید گذشته را بتاریخ سپرد و دربند اکنون و آینده بود.

اینها همه معنی زندگانیست که ما با روشنترین و ساده‌ترین زبانها بازمینماییم. با دانستن و بکار بستن اینهاست که یک توده پیش رود ، و نیرومند گردد و خود را نگه دارد و درمیان توده[ها] سرفراز باشد.

🔹گفت : «ایرادی باین سخنان نیست. لیکن مردم میگویند : یک تن چگونه تواند توده را بنیکی آورد؟!.»

گفتم : همین سخن نمونه‌ای از کوتاهی اندیشه‌ها ، و از دانسته نبودن معنی زندگانیست.

من نمی‌خواهم به تنهایی همه‌ی کارها را کنم. و یک توده یا یک جهان را بنیکی آورم. ما از گام نخست باین کوشیده‌ایم که مردان پاکدل و غیرتمند را همراه گردانیم و هنوز بآن میکوشیم. همیشه راه پیشرفت و نیکی این بوده : یک تن برخاسته و کوششهایی آغاز کرده و مردان پاکدل و غیرتمندی چون او را پاک شناخته‌اند بیاریش کوشیده‌اند و همگامی دریغ نگفته‌اند. اگر آنان معنی زندگی را فهمیدندی این را هم دریافتندی.

آری من می‌شنوم برخی همینکه داستان پیمان را می‌شنوند رو ترش کرده چنین میگویند : «یک تن میخواهد همه‌ی این کارها را درست گرداند؟!.» نخست می‌باید گفت : سرچشمه‌ی این سخن خوی پست خودخواهیست.

امروز یکی از بیچارگیها که گریبانگیر شرقیان گردیده همینست. همین درد خودخواهی و جداسریست. می‌بینی مردی پنجاه سال میدارد ، و درسها خوانده ، و سخنها آموخته ، و خود را از دانشوران می‌شمارد ، و گردن می‌فرازد ، ولی گرفتار «درد خودخواهی و جداسری» است ، و با آن دانشها این نمی‌فهمد که بزرگی و سرفرازی یک کسی در بزرگی و سرفرازی توده‌ی اوست. این نمی‌فهمد که می‌باید ببزرگی توده و سرفرازی آن کوشید تا خود هم سرفراز و بزرگ گردید. چیزی باین آشکاری را نمی‌فهمند. دوباره میگویم : این یکی از بیچارگیهاست. این همان درد شومیست که ما بنام «جداسری» میخوانیم و میباید گفتارها در پیرامون آن نویسیم.[2]

چنانکه گفتم : این یک نمونه‌ی دیگری از پستی اندیشه‌هاست. امروز نود درصد درس‌خواندگان گرفتار این دردند ، و هر یکی تنها این میخواهد که خود نامی درآورد و گردنی فرازد ، و اینست همینکه می‌شنود کسی بکوشش درباره‌ی توده برخاسته ، همه چیز را فراموش کرده تنها این می‌اندیشد که مبادا آن کس جلو افتد و بنامتر گردد و من بمانم ، و اینست رنجیده و رو ترش کرده و زبان بریشخند میگشاید.

[1] : نویسنده در شماره‌های دیگر مهنامه به این بیماری نیز پرداخته و به گشادی شرح داده. ما نیز آن گفتارها را که در زمینه‌ی خویها و ریشه و درمانِ آنها بوده در کتابی بنام «دردها و درمانها» گرد آورده‌ایم. ـ و
[2] : نویسنده در شماره‌های دیگر مهنامه به این بیماری نیز پرداخته و به گشادی شرح داده. ما نیز آن گفتارها را که در زمینه‌ی خویها و ریشه و درمانِ آنها بوده در کتابی بنام «دردها و درمانها» گرد آورده‌ایم. ـ و
🔶در پیرامون روان
نشست چهارم : چه گزارشهايي مي‌كنند؟.
تکه‌ی 3

🔸نكته‌ی ديگري كه خطاي شما را روشن تواند گردانيد آنست كه كارهايي كه ما از آدمي نشان داده مي‌گوييم از سرچشمه‌ی نيكخواهي و داددوستي است و شما آنها را نيز از سرچشمه‌ی خودخواهي مي‌شماريد ، اين كارها در جانوران نيست.
چنانكه گفتيم جانوران به يكديگر دلسوزي و مهرباني نمي‌دارند. اسب درشكه كه پايش مي‌لغزد و بروي سنگهاي خيابان مي‌افتد ، اسب همراهش بجاي دلسوزي باو ، لگدي هم به پهلويش ميكوبد. اگر دلسوزي نيز از راه خودخواهي است پس چرا جانوران بهره از آن نمي‌دارند؟!.
آنگاه آدمي هميشه از كارهاي بد خود پشيمان مي‌گردد. چنانكه مثل زديم بكسي كه خشم گرفته سيلي مي‌زند پس از اندك‌زماني پشيمان گرديده خود را مي‌نكوهد. اگر در آدمي جز خودخواهي نيست اين پشيماني چه معني تواند داشت؟!.
در اين زمينه‌ها بگفتگوي بسيار نياز نيست. ما در اينجا نشسته سخن مي‌رانيم ولي اگر شما در بيرون چشم باز كنيد و بزندگاني نگريد ، داستان خودخواهي و نيكخواهي آدمي پديدار است.
ببينيد : ما قانونها گزارده ، عدليه برپا گردانيده‌ايم. اينها پديد آمده از نيكخواهي و داددوستي آدميست.
شما در خيابان راه رويد يا در بازار بگرديد. خواهيد ديد جواني به ناتواني رسيده او را مي‌زند يا بازرگاني پول كسي را گرفته است و نمي‌دهد. اينها نمونه‌هاي خودخواهيست. اينها نشانه‌هايي از گوهر جاني آدميست.
ولي در برابر آنها عدليه و قانون را مي‌بينيد. آن جواني كه ناتواني را زده است بدادگاه كشيده زشتي كارش را به رخش مي‌كشند و كيفري باو مي‌دهند. آن بازرگاني كه پول ديگري را خورده ، پول را از او پس مي‌گيرند و بدي كارش را باو مي‌فهمانند. اينها نيز نمونه‌هاي نيكخواهي و داددوستي آدميست. اينها از گوهر رواني اوست.
دادگاه و قانون را خود آدمي پديد آورده و براي جلوگيري از خودخواهيهاي او پديد آمده. اكنون كوشش ما در آن راه است كه اين دادگاه و داوري ، بزرگتر و نيرومندتر گرديده كارهاي دولتها را نيز بزير نگهباني خود گيرد. بدانسان كه يكه‌ها[=افراد] دوسخني‌هاي خود را با داوري بپايان ميرسانند ، دولتها نيز همان را كنند و بر سر هر گفتگويي دست به جَنگاچ[=سلاح] نبرند و جهان را با خون نيالايند. بدانسان كه دادگاهها براي جلوگيري از خودخواهيهاي يكه‌ها برپاست ، دادگاهي نيز براي جلوگيري از خودخواهيهاي توده‌ها برپا گردد.
اين جنگها و خونريزيها از گوهر جاني آدميست و آن دادگاه بزرگ كه خواسته مي‌شود از گوهر رواني او خواهد بود.
شگفتست كه ما چون ياد عدليه و قانون مي‌كنيم و اين سخنان را مي‌گوييم ، بيدرنگ پاسخ داده مي‌گويند : «آن هم نبرد است». خنده‌آور است كه تنها يك واژه‌ی نبرد را ياد گرفته‌اند و نافهميده و ناانديشيده به هر چيزي مي‌گويند : «نبرد است».
آيا داوري دستگاه نبرد است؟!. آيا داوري بآهنگ نبرد بكار بسته مي‌شود؟!. آيا داوري كه پشت ميز نشسته حكم مي‌دهد ، با كسي مي‌نبردد؟!. بهتر است بينديشيد و بگوييد.
مي‌گويند : دستگاه عدليه را ناتوانان در برابر توانايان پديد آورده‌اند! آن هم افزار نبرد آنهاست! مي‌گويم : بد فهميده‌ايد. ناتوانان اگر زور نداشته‌اند چگونه توانسته‌اند عدليه را برپا گردانند و چگونه مي‌توانند آن را راه برند؟!. اگر زور داشته‌اند پس چگونه ناتوان بوده‌اند؟!.
بسيار شگفتست : كسي كه پول كسي را گرفته و خورده مي‌گويند : نبرد كرده. كسي كه آن پول را گرفته بآن كس برمي‌گرداند اين را هم مي‌گويند : نبرد كرده.
در اينجا نكته بزرگتر ديگري دركار است. اگر فراموش نكرده‌ايد در نشست يكم گفتم : امروز دولتهاي بزرگ بنياد كارهاي خود را بروي دو پايه‌ی «زور و نيرنگ» گزارده‌اند و در اين باره چندان گمراهند كه گاهي كه در سايه‌ی پيشامدها ناچار مي‌شوند كه بكوششهايي بنام نيكخواهي و آسايش‌دوستي برخيزند ، چون باوري جز به نبرد نمي‌دارند در آن كوششها نيز به نيرنگ و زورآزمايي مي‌پردازند و روشن گردانيدم كه در سايه‌ی همين گمراهي و نافهمي از انجمن سويس (يا جامعه‌ی ملل) كه پس از جنگ گذشته[1] پديد آمد سودي پيدا نشد و از انجمنهايي كه امروزها در پايان اين جنگ[2] برپا مي‌شود سودهايي نخواهد بود.
اينها همه نتيجه‌ی بدفهمي‌هاييست كه از مادّيگري برخاسته. پيروان مادّيگري ، نيك و بد را بهم آميخته بهمه چيز نام «نبرد» مي‌دهند. تو گويي در قاموسشان واژه‌اي ديگر نيست و از همين راه ، هوسبازانه همه چيز را آلوده مي‌گردانند.

1ـ جنگ جهانگیر یکم ـ و
2ـ جنگ جهانگیر دوم ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 12

🔸 در اين فيروزي كه الكساندر بيش از صد و ده هزار تن دشمن را بر زمين انداخت تنها دستگيري خود داريوش كم بود كه آن را فيروزي درستي گرداند. داريوش با آنكه به تنگنا افتاده بود گريخته خود را رها گردانيد. الكساندر كه او را دنبال ميكرد گردونه و كمان او را بدست آورده بازگشت و در اين هنگام كسان خود را ديد كه بتاراج لشكرگاه ايرانيان پرداخته‌اند (اگرچه آنان بنام سبكباري بسياري از چيزهاي خود را در دمشق گزارده بودند با اينهمه لشكرگاه ايشان بسيار گرانبها بود) چادر خود داريوش كه پر از زر و سيم و چيزهاي گرانمايه و درخشان بود براي الكساندر نگاهداشته بودند و او چون آنجا رسيد ابزار جنگ و زره از خود دور كرده و به گرمابه رفته چنين گفت : «خود را در اين گرمابه‌ی داريوش از چركهاي جنگ پاك كنيم.» يكي از همراهان او نكته‌گيري كرده گفت : «نه! بلكه در گرمابه‌ی الكساندر زيرا آنكه شكست يافت همه‌ی مال او ازآن شكست‌دهنده مي‌باشد.» و چون نگاه كرده ظرفها و مشكابه‌ها و تاسها و صندوقهاي آنجا را ديد كه همگي زرينه است و بسيار زيبا ساخته شده و بويهاي خوش را كه سراسر آنجا را فراگرفته بود شنيد و چون از آنجا بچادر بزرگ و بلندي درآمده نشيمنگاه‌ها و تختخوابهاي آنجا را كه براي پذيراييها آماده شده بود ديد ، از شگفتي رو برگردانده بهمراهان خود گفت : اينست دستگاه پادشاهي. سپس كه ميخواست براي شام خوردن برود خبر آوردند كه مادر داريوش و زن و دو دختر شوهر نكرده او كه ميان دستگيرشدگان مي‌باشند از ديدن كمان و گردونه‌ی داريوش گمان كرده‌اند كه او مرده و اينست كه بگريه و شيون برخاسته‌اند. پس از اندكي درنگ كه از حال آنان متأثر گرديده لئوناتوس1 را نزد آنان فرستاده پيغام داد كه داريوش نمرده و شما هرگز از رهگذر من بيمي نداشته باشيد. چرا كه من جز بر سر كشور بجنگ برنخاسته‌ام. نيز آنان هر آنچه از داريوش درمي‌يافتند از من نيز خواهند دريافت. اين چنين پيغام مهرآميز بهترين نوازش و دلداري براي آن بانوان دستگير شده بود بويژه كه الكساندر پشت سر آن پيغام مهربانيهاي ديگر هم دريغ نساخت و بآنان اجازه داد كه هر كسي را مي‌خواهند از مردگان بخاك بسپارند و هر پارچه يا ابزار ديگري براي اين كار دربايست دارند از مال تاراج برگيرند. كوتاهسخن : چيزي از پذيرايي و پاسباني آنان دريغ نداشت و بالاتر از همه آن بود كه با آنان با همه‌گونه پاكدلي و پاكدامني رفتار كرده كاري كه ناشايست بود روا نداشت. آنان در زير سرپرستي الكساندر تو گويي در يك پرستشگاهي يا در يك كليساي دختراني نشيمن داشتند نه در لشكرگاه دشمن فيروزمندي. با آنكه زن داريوش زيباترين زن از خاندان پادشاهي بود و شوهر او هم بلند بالاترين مرد زمان خود بود كه دختران نيز ناچار به زيبايي مادر و پدر خود بوده‌اند.


1ـ Leonnatus
✴️ گفت و شنید (2)
تکه‌ی سوم

اگر اینان را اندیشه‌ها کوتاه نبودی و معنی زندگانی را فهمیدندی ، بتوده و نیکی آن بیشتر دل بستندی و چون شنیدندی ما بکوشش درباره‌ی توده برخاسته‌ایم دلشاد گردیدندی و بهمدستی شتافتندی.

🔸ما اروپاییان را رستگار نمی‌شماریم. ولی معنی پیشرفت توده را شناخته‌اند و شما می‌بینید که چگونه در راه توده جانفشانیها مینمایند ، چگونه خود را در برابر توده هیچ می‌شمارند.

یکی از آنان که دشمنی با پیمان مینماید در خانه‌ی آقای صدری به چَخِش[= جدال لفظی] و پرخاش برخاسته و درمیان تندیهایش چنین میگفت : «پس آن کتاب که من نوشته‌ام چه بشود؟!..» مردی که شصت سال میدارد و بنجف رفته ، و باروپا رفته ، و خود را یکی از پیشروان میداند ، این نمونه‌ی اندیشه و رفتار اوست که کتابی که در بیست سال پیش نوشته و فراموش شده و از میان رفته غم آن را میخورد ولی غم توده‌ی بزرگی را نمیخورد و بکوششهای دلسوزانه‌ای که ما در راه رهایی آن میکنیم همراهی نمی‌نماید و از در دشمنی نیز می‌آید. [1] اینست ندانستن معنی زندگانی. اینست کوتاهی اندیشه‌ها.[2]

کسی را که خواهند کشت و بپای دار میبرند ، تا ریسمان بگردنش بیندازند امید نبُرد و در اندیشه‌ی چاره‌ی ‌رهایی باشد. اینان ـ این کوتاه‌اندیشان ـ می‌نشینند و رو درمی‌آورند و چنین میگویند : «ما نمی‌شویم ، کار از آنجا گذشته!» چون خودشان کاری نمیتوانند ، بکار کردن دیگری هم خرسندی نمیدهند ، و ناگزیر بچنین بهانه‌ی بسیار شومی دست می‌یازند ، و در راه خودخواهی و جداسری بنابودی توده خرسندی میدهند.

🔸بدبخت اگر یک خانه‌ی کوچکی ، یک باغ بی‌ارجی را از دستش گیرند صد بیتابی نماید ، و دست بدامن هر مرد و نامرد زند ولی درباره‌ی توده چنین بی‌پروایی از خود مینماید و چنین سخن شومی را بزبان می‌آورد.

اینان بودند و دیدند که در سی سال پیش [3] که دولت ایران ناتوان و دست بیگانگان بسوی کشور دراز میبود ، چه بیدادگریها رخ میداد ، و در راه سود دیگران چه خونها در این کشور ریخته می‌شد. بدلخواه یک تن ، مردان بزرگی بسر دار میرفتند ، و در راه یک سود کوچکی هزاران زنان و کودکان کشتار می‌شدند. داستان دلگداز ارومی که می‌نویسیم یک نمونه از آنهاست.
کسانی که آنها را با دیده دیده‌اند باز ارج آزادی کشور و نیرومندی دولت و فیروزی توده را نمی‌شناسند ، و در راه خودخواهی و جداسری چشم از اینها می‌پوشند. روی نادانی سیاه باد!

[1] : این مرد ، اسدالله مَمَقانی وزیر دادگستری ساعد و نام کتابش «دین و شئون» می‌باشد. برای آنکه او را بهتر بشناسید کتاب دادگاه را بخوانید. ـ و
[2] : ممقانی یک نمونه‌ است. همین امروز هزاران تن در پیامرسانها ، اینترنت یا در حزبهای درون و بیرون کشور خود را پیشوا میدانند و به این و آن سروری می‌فروشند. آنان از نوشته‌های کسروی یاد گرفته‌اند که کلاه گشادی بنام «ادبیات» به سر این توده گزاشته شده و بنام ادبیات یک توده‌ای را دهها سال گرفتار بیهوده‌کاری و زیانکاریها کرده‌اند. با اینهمه ، تا توانسته‌اند کوشیده‌اند دلیلهای استوار او را نپذیرند و دشمنی نشان دهند. ولی می‌بینند ناشدنیست. با اینحال گمان میکنید زبان به خَستُوش (اعتراف) گشاده گفته‌اند او بود که اینها را به ما یاد داد؟!.. او بود که نخست بار با کیشها به نبرد رو در رویی برخاست؟! بسیاری از خرده‌ها به شیعیگری و صوفیگری و بهاییگری را ما ازو شنیدیم و یاد گرفتیم؟!.. هرگز! این فیلسوفان بلند جایگاه همه‌ی اینها را خود اندیشیده ، خود فهمیده و خود دانسته‌اند و هم اکنون نیز به کسروی ایراد میگیرند که : دریغا آن اندازه که به شیعیگری نکوهش کرده درباره‌ی اسلام نگفته!. ، در نکوهش بشاعران تندروی کرده. ... خود را با این ایرادهای خنک و خودفروشانه سرگرم میدارند. اینها با آن زبانهای تند و خردهای ناتوان میخواهند چنین بفهمانند که کسروی مرده و رفته و زمانش گذشته! این ماییم که زنده‌ایم و هم «پیشروتر» از اوییم. در دلهای اینان آنچه هرگز یافت نشود دلسوزی بحال کشور و سود توده را بدیده گرفتن است. تنها گردن می‌فرازند که آتش خودخواهیهای خود را فروبنشانند. وگرنه راهی که کسروی بروی ما گشاده تنها راه رستگاری ایرانیان بلکه شرقیان است و ایشان می‌سزید که بجای جداسری نمودن به همدستی با یاران کسروی (باهماد آزادگان) کوشند و با چنین همدستی‌ای هم فهمی از خود نشان دهند و هم راه پیشرفت بروی این مردم را هموار گردانند. ـ و
[3] : در زمان محمدعلی‌میرزا و جنبش مشروطه. ـ و
🔶در پیرامون روان
نشست چهارم : چه گزارشهايي مي‌كنند؟.
تکه‌ی 4

🔸ولي اينها نادرست و بيپاست. ما گذشته از آنكه بدستياري گوهر رواني خود میكوشيم و از بديهاي گوهر جاني خود جلو مي‌گيريم ، بدستياري همان گوهر رواني از بديهاي سپهر نيز جلو مي‌گيريم.
ما اكنون با سپهر و همچنان با جانوران ديگر در نبرديم. از بيماريها و ديگر بديهاي سپهر جلو مي‌گيريم. جانوران زيانمند را از ميان مي‌بريم و بجانوران سودمند هواداري نموده بفزوني آنها مي‌كوشيم. اين كار را مي‌كنيم نه از راه خودخواهي بلكه از روي نيكخواهي. اين نبرد درميان ما بنام سودجويي نيست. بنام دشمني با بديهاست.
اينها جُستارهاي بسيار بزرگيست و آنچه آينده‌ی جهان را ديگر تواند گردانيد ، اين گفتگوهاست. مادّيگري جهان را آلوده است. بايد با اين سخنان جهان را از آن پاك گردانيم.
نكته‌ی ديگر كه درخور دانستنست آنست كه پيروان مادّيگري در حال آنكه درباره‌ی نيك و بد ، آن باور را ميدارند و آدمي را نيكي‌پذير نمي‌دانند و كوششهاي نيكخواهان را از راه سودجويي مي‌شناسند ، بسياري از آنان خود از نيكنهادي خواهاي نيكي جهان و آدميان مي‌باشند و در آن باره بكوششهايي مي‌پردازند و در آن راه رنجها بخود مي‌دهند. اينان كسانيند كه انديشه‌هاشان با مادّيگري آلوده گرديده و زبانهاشان بيدينست ، ولي نهادشان نيكست و از نيكي بازنمي‌توانند ايستاد. همين ايراد را به دكتر اراني و كارهايش گرفته‌اند و من بيجا نمي‌دانم. زيرا شادروان دكتر با همه‌ی پافشاري درباره‌ی مادّيگري و با آنكه كتابي نوشته و نيكخواهان جهان را بسيار از ارج انداخته ، خود از نيكخواهان مي‌بود. چنانكه همه مي‌دانيم در آن راه بكوششهايي آغاز كرده بود كه ناانجام مانده و او بزندان افتاد و از آنجا زنده بيرون نيامد. آيا آن گفتارها كجا و اين كردار كجاست؟!. اگر هر كسي جز درپي سود خود نيست و نتواند بود پس اين جانبازي در راه آسايش ديگران چه شُوَندي داشته است؟!. ديگران نيز چنين بوده‌اند. مثلاً ولتر فيلسوف فرانسه يكي از پيشگامان راه مادّيگريست. در حالي كه خود از نيكخواهان جهان بوده و در آن راه رنجها كشيده و گزندها ديده.
به همان دكتر اراني از راه ديگري هم ايراد هست. زيرا او از هواداران كمونيستي مي‌بود و در آن راه نيز كوششها مي‌نمود و براي برانداختن سرمايه‌داران دسته‌بندي مي‌كرد. ما اين كار او را بد نمي‌دانيم. ولي با مادّيگري ناسازگار مي‌يابيم. زيرا اگر زندگاني نبرد است و هر كسي در جهان بايد درپي سود خود باشد و جز خوشي خود را نخواهد ، با چنين حالي بسرمايه‌داران چه ايرادي توان گرفت يا چه نكوهشي توان كرد؟!. آنان در نبرد شايندگي بيشتر نشان داده فيروز درآمده‌اند كه بايد بآنان با ديده‌ی ستايش و خشنودي نگريست ، نه با ديده‌ی دشمني.
بهتر بودي كه دكتر اراني و همراهانش ، گفته‌هاي نيتچه فيلسوف بنام مادّي را كه مي‌گويد : «پايه‌ی فلسفه ما بر اينست كه ناتوانان بايد نابود شوند» يا مي‌گويد : «خرسندي در دريافت برتري و چيرگيست» بياد آوردندي و خود داوري كردندي. اگر اين گفته‌ها راستست و بايد پذيرفت ، پس چه ايرادي به كردار و رفتار سرمايه‌داران و كارخانه‌داران توان گرفت؟!.
آنگاه آيا اين وارونه‌كاري نيست كه كساني از يكسو بهواداري از بيچيزان و بينوايان و ناتوانان برخيزند و بكوشند و از يكسو فلسفه‌ی مادّي را كه خود فلسفه‌ی ستمگران وآزمندان جهانست و دستاويزها بدست آنان مي‌سپارد رواج دهند؟!. آيا اين رنجهاي خود را بيهوده گردانيدن نيست؟!. آيا اين بدان نمي‌ماند كه خانه‌اي كه آتش گرفته است و مي‌سوزد ، كساني از يكسو بخاموش كردن آن كوشند و از يكسو خروارها نفت و بنزين بر روي آن ريزند؟!.
اين ايرادها كوچك نيست و بزرگست. اينها نيك ميرساند كه فلسفه‌ی مادّي با دريافتها و سَهِشهاي ساده‌ی هر كسي ناسازگار است و رفتار و كردار بسياري از پيشروان آن فلسفه بآخشيج آموزاكهاي خودشان بوده است.
من دربار‌ه‌ی پيدايش اين فلسفه و چگونگي رواج آن در اروپا و آمريكا جستجويي نكرده و آگاهي باندازه‌اي كه مي‌بايست ، بدست نياورده‌ام. آنچه دريافته‌ام اينست كه در اين باره زورگوييهاي كشيشان و رفتار زشت آنان بسيار هَناييده ، كشيشان و حاخامان و ملايان و ديگران كه يك رشته سخنان پوچ و بي‌ارجي ميدارند و آنها را بنام دين و خداشناسي يا آيين زندگاني مردمان ، به رو مي‌كشند و بر روي آنها ايستادگي نموده و با دانشمندان و نيكخواهان جهان بدشمني مي‌پردازند ، اين رفتار آنان دانشمندان را خشمناك گردانيده و پرده بروي بينش و دورانديشي آنان فروهِشته است. اينست ما هميشه باين دسته دانشمندان هواداري نشان داده گفته‌ايم : «آنان با دروغها جنگيده ولي خود براستيها نرسيده‌اند».
🔶در پیرامون روان
نشست چهارم : چه گزارشهايي مي‌كنند؟.
🔸دنباله‌ی تکه‌ی 4

در اين نشست درميان گفتگو از ايرادهايي كه برخي درسخوانندگان مي‌گيرند چند نكته را روشن گردانيدم :
١ـ نيكخواهي و اندوه‌خواري و مانند اينها كه در آدمي است خود يك رشته خيمهاييست كه بآخشيج خودخواهيست. گفتن اينكه اينها نيز از خودخواهيست جز «گزارش» (تأويل) بيمعني نيست.
٢ـ دو دستگاه جان و روان كه در آدميست ، نمونه‌هايي از آنها در زندگي بيروني پديدار است. رفتاري كه بيشتر مردم از روي آز و هوس و خشم و كينه و مانند اينها با هم ميدارند و به يكديگر ستم و چيرگي مي‌نمايند نمونه‌ی دستگاه جانست و قانونهايي كه براي جلوگيري از ستم و چيرگي گزارده شده و عدليه و ديگر اداره‌ها كه براي داوري برپا گرديده نمونه‌ی دستگاه روانست.
٣ـ بيشتري از بنيادگزاران و پيشروان فلسفه‌ی مادّي خود از نيكخواهان بوده‌اند و بآخشيج فلسفه‌ی خود رفتار كرده‌اند.
دکتر تقی ارانی
✴️ گفت و شنید (2)
تکه‌ی چهارم (تکه‌ی پایانی)

این سخنانی که ما مینویسیم ، و این کوششها که ما بکار میبریم ، اگر یک تن اروپایی کردی ، اکنون در شرق آوازه افتاده و هزاران و صدهزاران کسان بجوش و جنب برخاستندی ، و همه را پذیرفتندی. یک نمونه‌ی دیگر از پستی اندیشه‌ها اینست.

🔸در جهان بدترین شکستها «شکست اندیشه‌ای» است. چون سرچشمه‌ی همه‌ی کارهای آدمی اندیشه‌ی اوست ، بدبخت‌ترین مردم کسانیند که باندیشه‌های خود ارج نگزارند و خود را ناگزیر از پذیرفتن اندیشه‌های بیگانگان شناسند.

گذشته از همه چیز شرقیان دچار این شکست بودند. کشورهای شرقی هنگامی که سر برافراشته و با اروپا روبرو گردیدند ، یک جهان نوینی با صد شکوه و نیرو در برابر دیدند ، و اینبود خود را باختند ، و خیره گردیدند ، و نتیجه‌ی این داستان گرفتاری اروپاییگری [1] بود که خوانندگان ما نیک می‌شناسند.

در هفت سال پیش ما چون پیمان را آغاز کردیم در گام نخست با این گرفتاری شرق به نبرد پرداختیم. کوششهای پیمان در این باره فراموش نشده ولی پیداست که بیماری ریشه‌کن نشده و نشانه‌های آن در رفتارها و کردارها هویداست و من برای شما داستانی یاد میکنم.

امروز شما در خود اروپا هزاران و صدهزاران دانشمندان را توانید یافت که از بدی قانونهای «عدلیه» گله میکنند و زیانهای بسیاری از آن می‌شمارند. در شرقیان آن گله بیشتر است و از خود داوران نکوهش توانید شنید.
ما در این باره بیک کاری برخاستیم ، و آن اینکه عیبهای بزرگ قانون اروپایی را شمرده و یک قانون ساده و آسانی بجای آن پیشنهاد کردیم. [2] ما چشم نداشتیم آن را روان گردانند و بکار بندند. بچنین چیزی امید نبسته بودیم. آن باید با دیگر قانونهای شاینده‌ی خود روان گردد.
ولی این خود کاریست که کسی از شرق ایراد بقانونهای اروپا گیرد و یک قانون ساده‌تری بجای آنها پیشنهاد کند. در جهان دانش و اندیشه یک چیز ارجداریست. کنون شما آن را ببینید که کسان بسیاری آن را که میخوانند بجای خشنودی رو ترش میکنند و گاهی چنین میگویند : «یک تن میخواهد همه‌ی کارها را درست گرداند؟!.» در بند هیچ چیزی نیستند و همه سخنِ «یک تن» میرانند.

یکی از آشنایان داستان شگفتی میدارد. میگوید : با کسی آمیزش میکردم و بارها رو میداد گفتگوی پیمان بمیان می‌آمد ، و من میخواستم گفتارهای مهنامه را نزد او بخوانم ، و او گوش نداده و جلو میگرفت ، و بریشخند و بدگویی می‌پرداخت ، و همیشه ستایش از اروپاییان میکرد. روزی خواستم او را رسوا کنم. گفتم : «یکی از اروپاییان کتابی نوشته و باصول محاکمات ایرادهای بسیار گرفته. از جمله میگوید : این رسیدگی غیابی برای چیست؟!. کسی که تمرد از دعوت محکمه کرد چرا باید او را محکوم نکنند؟.. چرا باید دوباره بسخن او ترتیب اثر کنند؟.. همچنان به تمیز ایراد میگیرد.» بسیاری از نوشته‌های «قانون دادگری» را برایش بازگفتم. چون می‌پنداشت از یک نویسنده‌ی اروپاییست خوشدلانه گوش میداد و چهره‌اش از شادی می‌شکفت ، و چون سخن بپایان رسید گفت : «خواهشمندم آن کتاب را بدهید من هم بخوانم. کار اینست که این کرده .. نه مثل منفی‌بافیهای پیمان شما» ، و برای استواری سخن خود شعری خواند :
«بد است خوی تو جانا که بد همی‌گویند رخت که هست نکو هیچکس نگفت بد است».
آنگاه رو بمن کرده گفت : «پیمان هم اگر میخواهد کاری کند همینها را ترجمه کند و نشر نماید تا مردم بخوانند و بدانند. بلی آقای فلان! فرق میانه‌ی شرقی و غربی اینست. شرقی آن منفی‌بافیها را میکند و غربی باین قسم مطالب برجسته مبادرت میکند!»

میگوید : چندان صبر کردم تا همه‌ی سخنانش را گفت و کاملاً در تله جا گرفت ، و آن زمان
گفتم : شرمت باد! و داستان را برایش بازگفتم. باور نمیکرد و «قانون دادگری» را از کیف درآورده بدستش دادم. گفتم : من چون دیدم دردِ تو شخصیت است و همینکه می‌شنوی یک ایرانی فلان سخن را گفته نافهمیده و نااندیشیده دشمنی میکنی ، اینبود بنام یک اروپایی مطالب را عنوان نمودم ، و دیدی که چه اشتباه کردی؟!..

تا اینجاست داستان آن آشنا. اینهاست که پستی اندیشه می‌شماریم. اینان اگر مردان بلنداندیشه بودندی با خود گفتندی : «فلان شرقی که کتاب مینویسد و در برابر اروپاییان بالا می‌افرازد از کارهای او مرا چه زیانی هست؟!.. بلکه این بسود منست که او چنان کوششهایی کند که هم توده را از آلودگی رها گرداند و هم زبان ریشخند غربیان را بندد» و همگی بیاری ما برخاستندی که هم کار بآسانی پیش رفتی و هم خود آنان در نام نیک هَمباز[= شریک] ما بودندی.
پایان
[1] : ـ گفتارهای سال نخست پیمان و نیز نخستین بخش کتاب «ما چه میخواهیم؟» در این زمینه است. ـ و
[2] : بنگرید بکتاب «قانون دادگری» ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 13

🔸 با اينهمه الكساندر چون چنين مي‌پنداشت كه نخست بايد بر خويشتن پادشاهي كند تا سپس به جهانگيري پردازد از اين جهت هرگز با يكي از ايشان خلوت نكرد. بلكه بايد گفت تا زناشويي نكرد هرگز زني را بخود راه نداد مگر با بارسيني1 زن بيوه‌ی ممنون را كه در دمشق دستگير گرفتند. اين زن درسهاي يوناني فراگرفته و خود زن خوشخويي بود و از سوي پدر خود آرتابازوس بخاندان پادشاهي مي‌پيوست و بدانسان كه آريستوبولوس مي‌نگارد در نتيجه‌ی تشويق پارمنيو بود كه الكساندر بسوي او گراييد. جز ازو از زناني كه دستگير مي‌شدند الكساندر بهيچ يكي نگاهي نكرد و گاهي بشوخي بر زبان مي‌راند كه زنان ايران بدنما و سهمناك مي‌باشند. راستي اينست كه او براي نشان دادن پاكدلي خود و اينكه چگونه بر نگاهداري خويش تواناست زنان را جز پيكره‌هاي بي‌رواني نپنداشته از خود دور مي‌كرد. زماني كه فيلوكسينوس2 جانشين او در كنار دريا باو نوشت كه تئودوروس3 نامي از مردم تارنت دو پسر بسيار زيبايي را مي‌فروشد كه اگر او خواسته باشد براي او خريداري كند اين نامه بر الكساندر چندان ناگوار افتاد كه بارها با دوستان خود گفتگو بميان آورده فيلوكسينوس را مرد بي‌مغزي ستوده مي‌گفت : او مرا چگونه شناخته كه چنين ارمغاني براي من آرزو مي‌كند. سپس هم نامه‌ی تندي براي فيلوكسينوس نوشته او را نكوهش كرد. همين رفتار را با هاگنون4 كرد كه پيام فرستاده بود پسري را است از كورنثس بنام كروبولوس5 خريده هديه‌ی الكساندر خواهد ساخت. همچنين زماني كه شنيد كه دو تن از سپاهيان ماكدوني پارمنيو به زنان پاره بيگانگاني كه با خرج او ميزيستند دست‌دراز كرده‌اند به پارمنيو دستور سختي نوشت كه اگر براستي آن دو تن چنان گناهي كرده‌اند هر دو را بكشد بدانسان كه درندگان مردم‌آزار را مي‌كشند. در همين نامه هم نوشت كه من تاكنون زن داريوش را نديده و نخواسته‌ام ببينم. نيز اجازه نداده‌ام كه كسي از زيبايي او سخن نزد من براند. يكي از سخنان او بود كه بارها ميگفت : من از خوابيدن و كامگزاري با زنان دانستم كه از جنس مردنيان6 هستم. مقصودش آنست كه فرسودگي و لذت هر دو از جنبه‌ی ناتواني آدميان برمي‌خيزد.7


1ـ Barsine
2ـ Philoxenus
3ـ Theodorus
4ـ Hagnon
5ـ Crobylus
6ـ اين تعبیر در ميان يونانيان شهرت داشت كه خدايان خود را «نامردني» خوانده «آدميزادگان را» «مردني» مي‌ناميدند. چون درباره الكساندر افسانه‌ی خدايي و پسر خدايي در ميان بود خود او مي‌گويد كه از شمار آدميان است.
7ـ در اينجا اندك شرحي كه ارج تاريخي نداشت انداخته شده.
Ravãn N4.pdf
289.4 KB
📘 در پیرامون روان

🖌 احمد کسروی

🔹نشست چهارم (در یکجا)

چه گزارشهایی می‌کنند؟.
در پیرامون روان
نشست پنجم : دين در زمينه‌ی خود كمتر از دانشها نيست
دنباله‌ی تکه‌ی 1

در اين هفته يكي از جوانان درسخوانده كه دلبستگي بفلسفه‌ی مادّي ميدارد و در گفتگوهاي ما در نشستهاي گذشته بوده است ، نامه‌اي بمن فرستاده كه ميخواهم آن را برايتان بخوانم (بي‌آنكه نام نويسنده‌اش را ببرم) و در پيرامونش سخناني رانم. اينست نامه :
در نشستهايي كه درباره‌ی جان و روان صحبت ميرفت ، بوده و دلايلي كه شما راجع بوجود يك جوهر غيرمادّي در بدن انسان ايراد مي‌فرموديد كافي نديده و برخلاف عقايد دانشمندان تحوليون Transformisme و يا تكامليون يافت.
بوفون ، لامارك ، داروين ، ويزمن ، هگل ، مندل ، دانشكده‌ی ژنتيك لندن ، بر اصل تكامل موجودات متحدالقولند ، اما دلايل شما :
زندگي نبرد نيست!
زندگي در بين خود حيوانات و گياه‌ها نبرد است. و بين انسان از يك طرف و جانوران و نباتات از طرف ديگر نبرد است. در بين خود انسانها وجود قوايي از قبيل نوع‌دوستي ، خرد ، ترحم ، اجتماع‌پسندي ... بعضاً مانع از نبرد تني است.
ولي هيچ دليل نداريم كه اين قوا Facultes تظاهرات مادّي نباشند. زيرا خواص و تظاهرات مادّه تماماً كشف نگرديده است و همچنين نبودن اين قوا در حيوانا ت كه موجودات ناقص‌تر از آنند ، دليل بر وجود يك دستگاه خارج از مادّه نمي‌توان تصور نمود.
چه اختلافات موجوده در بين حيوانات ، وجود يادگاريهاي حيواني در انسان از نقطه‌نظر قوا و همچنين اعضاي تني اضافي كه امروز اعمالي فيزيولوژيكي ندارند و ساير ادله‌ی دانشمندان ، حيواني بودن انسان را ثابت و اضافه بودن چندين حواس برجسته و از دست دادن عده‌ای از آنها بهترين دليل هستند كه انسان از تحولات حيوانات بوجود آمده است. لذا من خوب مي‌دانم قبل از انتشار كتاب درباره‌ی جان و روان به اصول عقايد دانشمندان نامبرده‌ی بالا وارد گرديد.
تا اينجاست نامه. مايه‌ی خشنوديست كه جوانان درسخوانده انديشه‌هاي خود را با اين آزادي بما مي‌نويسند. من از اين كار خرسندم. ايرادهايي كه در نشست گذشته باين جوانان مي‌گرفتم ، بآن پافشاري و ايستادگيست كه در برابر دليلها نشان مي‌دهند. اين سخنان بايد گفته شود و دليلها بميان آيد و آميغها روشن باشد.
درباره‌ی اين نامه چند چيزي بايد گفته شود :
١ـ برداشت اين نامه بر آنست كه گفتگويي كه ما از سالها درباره‌ی روان مي‌كنيم براي نشان دادن «يك گوهر نامادّي در كالبد آدمي» است ، در حالي كه چنين نيست.
راستست يكي از هوده‌هايي كه از سخنان ما بدست مي‌آيد ، بودن چنان گوهري در كالبد آدميست. ولي ما را بگفتگو از روان اين برنينگيخته. چنانكه در نشستهاي گذشته بازنمودم آنچه ما را بگفتگو از روان واداشته آن هوده‌هاي بدآموزانه بوده كه پيروان مادّيگري از فلسفه‌ی خود گرفته در جهان پراكنده‌اند. آدمي را بپاي جانوران برده او را نيكي‌پذير نشناخته‌اند. زندگاني را نبرد دانسته‌اند ، به هر توانايي نابود گردانيدن ناتوانان را سزا شمارده‌اند. از اين گونه بدآموزيهاي زهرآلود كه ياد كرده‌ايم. اينها گمراهيهاي بسيار بزرگيست كه ما نتوانسته‌ايم در برابر آن خاموش نشينيم و پاسخي ندهيم ، اين گمراهيها جهان را زير و رو تواند كرد ، و آدميان را پس از هزارها سال تمدن بوحشيگري بازگشت تواند داد.
اكنون كه من اينها را مي‌نويسم ، روزهاييست كه جنگ اروپا پايان يافته است و روزنامه‌ها و راديوها از ويراني برلن و از بدبختي دلگداز مردم آن شهر سخن مي‌رانند. برلن «شهر مرده» است. در سراسر شهر ، كم سرايي بي‌آسيب مانده. هزارها لاشه‌ی مردگان در زير آوارها خوابيده. اينها را كه مي‌شنوم مي‌گويم : «كاش توانستي بود كه نيتچه آن فيلسوف مادّي آلماني را از گور برانگيزند و اين ويرانه‌ها را باو نشان دهند و بگويند : «ببين هوده‌ی فلسفه‌ی زهرآلود خود را».
آنچه ما را بگفتگو از روان و از گوهر آدميگري برانگيخته اينهاست. ما خواسته‌ايم لغزش را نشان داده جهانيان را از اين گمراهي كه افتاده‌اند ، بازگردانيم.
ما يك گفتگوي آخوندي براي نشان دادن جاويداني روان و برپا شدن دستگاه رستاخيز پيش نياورده‌ايم. گفتگوي ما از زندگاني اينجهاني و از نيك و بد آنست.
همان دانشها كه شما پشتيبان خود گردانيده‌ايد ، با اين راه مادّيگري هيچ و پوچست. در جايي كه زندگاني نبرد است و مردمان بايد با هم در كشاكش باشند ، از دانشها جز زيان چه هوده‌اي تواند بود؟!. لندن و برلن كه دو شهر دانش بوده‌اند امروز در برابر چشم ماست. هر يكي با افزارهايي كه پديد آمده از دانشهاست ويرانه گرديده. سخن ما از اينهاست.
✴️فرهنگ پرچم

کانال : واژه‌های نوی که در نوشته‌های ما بکار می‌رود.

آز = حرص ، طمع
آسیب = آفت
آموزاكها = تعالیم
آمیغ = حقیقت
آزرم = شرف
آهنگ = قصد ، اراده
آهنگیدن = قصد كردن
آوازه = شهرت
انگیزه = باعث
انگار = فرض
بایا = واجب ، وظیفه
باهَماد = جمعیت ، حزب
بخشیدن = تقسیم كردن
بخش = قسمت
بخشاییدن = رحم كردن
بخشایش = رحم ، دلسوزی
بیوسیدن[biusidan] = انتظار داشتن
پادآواز = انعكاس
پَتیاره = بلا
پَرگ [همچون برگ] = اذن ، اجازه
پرگیدن = اذن دادن
پیکره = عكس
چیستان = معما ، لُغُز
چَخیدن = مجادله كردن
چَخِش = مجادله
داراك = مال
سپهر = طبیعت (عالَم)
ستیزه = لجاجت
ستیزیدن = لجاجت کردن
سزا ، سزنده = جایز
سَتَرسیدن = محسوس گردیدن
سَتَرسا = محسوس
سَهِش = حس ، احساس
سَهیدن = بحس آمدن
شَلپ = شیرین
شَلپه = شیرینی
شُوَند = جهت ، سبب
شَدسیدن = دریافتن با اندامهای پنجگانه
فرهنگ = تربیت ، ادب
فَرهیختن = تربیت كردن
فرمودن = امر كردن
مون = خاصیت (طبیعت یك چیز)
نابیوسان = نامنتظر = ناگهان
هوده = نتیجه
وَرجاوند = مقدس
(پرچم نیمه‌ماهه شماره‌ی هشتم)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 14

🔸 باري پس از جنگ ايسوس1 الكساندر كساني به دمشق فرستاد كه پولها و مالها و زنان و فرزندان ايرانيان را كه در آنجا بازگزارده بودند بدست بياوردند و از اين غنيمت بهره‌ی بزرگي را بسوارگان تساليا2 داد. زيرا در هنگام جنگ نگاهي بسوي آنان داشته و جانسپاريهاي آنان را با چشم خود مي‌ديده و اينبود كه براي دريافت اين غنيمتها آنان را فرستاد تا پاداش جانسپاريهاي خود را دريابند. اگرچه بديگران نيز به هر كدام چندان بهره از تاراجها رسيده بود كه همگي توانگر شده بودند. اين فيروزي نخستين به ماكيدونيان لذت گنجينه‌ها و زنان و زندگاني باشكوه ايرانيان را چشانيده بدانسان كه سگان از شنيدن بويي به تكاپو برمي‌خيزند آنان نيز بدنبال كردن ايرانيان هرچه حريصتر گرديدند. ولي الكساندر پيش از آنكه از اين دورتر برود خواست كار شهرهاي دريا را بسامان آورده اطمينان از آنها پيدا نمايد. فرمانروايان كوپريس (قبرس) جزيره را در اختيار او نهادند. فينيقيا نيز بجز از شهر تور (صور) همگي بدست او درآمد. اما صور در پيرامون آن پشته‌هايي پديد آورده و منجنيقها برپا كرده به محاصره انداختند و از جانب دريا هم دويست كشتي كار مي‌كرد و هفت ماه آن را محاصره كردند. در زمان محاصره‌ی آن شبي الكساندر در خواب هراگليس را ديد كه بر روي ديوارها ايستاده و دستهاي خود را دراز كرده او را ميخواند همين كساني از مردم تور در خوابهاي خود آپولو را ديدند كه بآنان مي‌گفت چون از كارهاي توريان ناخرسند است شهر را رها كرده نزد الكساندر خواهد رفت. در نتيجه‌ی اين خواب بود كه خدا را بند كردند بدانسان كه يك سپاهي را بند ميكنند. بعبارت ديگر تنديسه‌ی (مجسمه) آپولو را ريسمان‌بندي كرده به كرسي ميخكوب نمودند و او را نكوهش مي‌نمودند كه بسوي الكساندر گرويده است. پس از ديري باز الكساندر ساتورس3 را خواب ديد كه در جاي دوري ايستاده بدو ريشخند مي‌نمايد. الكساندر آهنگ گرفتن او را كرده او بگريخت. ولي الكساندر از دنبالش دويده او را بگرفت. خوابگزاران نام ساتورس را به دو بخش نموده از روي معني آن چنين گفتند كه (تور) ازآن الكساندر خواهد گرديد.4 توريان امروز هم يك چشمه‌اي را نشان داده مي‌گويند در نزديكي آن چشمه بود كه الكساندر اين خواب را ديد.
در اين ميانه كه بخش سترگ لشكر بر گرد آن شهر بودند خود الكساندر با دسته‌ی اندكي بر سر تازيان كه در كوه انتيلبانوس نشيمن داشتند رفته زود بازگشت.5 اما انجام كار تور اينكه : الكساندر براي آنكه سپاهيان از فرسودگي جنگهاي پيشين درآيند همه آنان را بمحاصره وانداشته تنها دسته‌ی اندكي از آنان را در گرداگرد ديوارها جا داده بود و اين نه براي جنگ بلكه براي سرگرم داشتن توريان بود. روزي چنين رخداد كه آريستاندار6 پيشينگو گوسفندي را سر بريد تا از چگونگي روده‌هاي آن پيشینگويي نمايد و چون روده‌هاي آن را ديد با همه‌گونه اطمينان وعده داد كه شهر تا آخر ماه گشاده خواهد شد. سپاهيان كه در گرداگرد بودند همه بيكبار خنديده ريشخندها برو نمودند. زيرا همان روز آخر ماه بود و گشادن شهر در يك روز نشدني مي‌نمود. ولي اسكندر چون چگونگي را دانست و پيشینگو را ديد كه از وعده‌ای كه داده سخت سراسيمه است براي آنكه دروغ او درنيايد فرمان داد كه آن روز را نه روز آخر ماه بلكه روز بيست و سوم آن بشمارند و از آنسوي فرمان داد كه كوسها را به خروش درآوردند و سپاهيان حمله‌هاي سختي بكنند و چون چنين كردند از اين خروشها و فريادها سپاهياني كه در لشكرگاه بآسودگي ميپرداختند نيز به هيجان آمده بگرد شهر شتافتند و همگي بيكبار حمله برده چنان فشار بشهر آوردند كه توريان ايستادگي نتوانسته پاي بازپس نهادند و در همان روز شهر بدست ماكيدونيان افتاد. پس از آن شهر ديگر كازا (غزه) بود كه چون اسكندر بر كنار آن فرود آمد در آنجا اين حادثه برايش رويداد : مرغ بسيار بزرگي كه از بالاسر او مي‌پريد يك تكه گل درآميخته به كاه را بر روي دوش او انداخت و سپس بر روي يكي از منجنيقها برنشست كه ناگهان در ميان رشته‌هايي از پي كه براي نگهداشتن ريسمانها و آن ريسمانها براي برگردانيدن منجنيق بود گير كرد.7


1ـ Issus
2ـ Thsscalia
3ـ Satyrus يكي از نيمه‌خدايان يوناني
4ـ Sa Tyrus جمله‌اي است لاتيني بمعني : «توروس گرفته خواهد شد»
5ـ در اينجا شرحي نگاشته كه ما از ترجمه‌ی آن چشم پوشيديم.
6ـ Aristander
7ـ متن فرانسه هم ديده شد عبارت بهم درآميخته است و مقصود روشن نيست.