پاکدینی ـ احمد کسروی
7.58K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
«فرار مغزها» میدان را به ناشایستگان و تباهکاران می‌گشاید.
🔶در پیرامون روان
نشست پنجم : دين در زمينه‌ی خود كمتر از دانشها نيست
دنباله‌ی تکه‌ی 2

🔸آنگاه درباره‌ی نامادي بودن روان ، دليل ما گفته‌هاي خود فيلسوفان بوده. آنان گفته‌اند : «سرچشمه‌ی همه‌ی جنبشها در آدميان و جانوران خودخواهيست» و اين را قانون همگي براي جهان شناخته‌اند. ما اين سخن را پذيرفته گفته‌ايم : پس روان آدمي كه پيرو اين قانون نمي‌باشد مادّي نيست. آنان گفته‌اند : «مغز آدمي مادّه است و هر مادّه بايد هَنايش‌پذير از چيزهاي پيرامون خود باشد ». ما اين سخن را پذيرفته گفته‌ايم : پس خرد آدمي كه از چيزهاي پيرامون خود هنايش‌پذير نيست ، بيرون از مادّه مي‌باشد. در اينجاها ما آنان را با گفته‌هاي خودشان گرفته‌ايم.
نكته‌اي كه دانستنيست آنست كه ما بجاويداني روان (يا بهتر گويم : به بازماندن آن پس از مرگ تن) باور ميداريم. ولي كم ميخواهيم از آن سخن رانيم. زيرا دور از خرد مي‌شماريم كه اينجهان و كارهاي اينجهان را رها كرده خود را بسخن از جهاني كه خواهد آمد سرگرم گردانيم. آنگاه ما مي‌گوييم : نيكي در آنجهان جز با نيكي در اينجهان نتواند بود. كساني كه در اينجهان نيك نباشند در آنجهان نيز نخواهند بود. پس از همه‌ی اينها ما گفته‌ايم : دين زبان سپهر است. در دين آنچه را توان گفت و توان پذيرفت كه از همين سپهر (طبيعت) توان فهميد. پيداست كه با اين حال راه گفتگو از جهان آينده جز كمي بروي ما باز نيست و ما جز چند سخني از آن نتوانيم گفت.
اينها را مي‌گوييم تا دانسته شود كه ما را بگفتگو از روان اين چيزها وانداشته است. اينها در پيش ما چندان ارجدار نيست كه نيكي زندگاني و آسايش جهانيان ارجدار است.
٢ـ در اين نامه گفته شده : ما دليل نداريم كه نيكخواهي و آبادي‌دوستي و اين گونه خيمها كه در آدميست «تظاهرات مادّي» نباشد. «زيرا خواص و تظاهرات مادّه كاملاً كشف نشده است».
در اين باره بسخن بيشتري نياز هست. نخست بايد گفت : ما به جنبه‌ی دانشي اين گفتگوها چندان دلبستگي نمي‌داريم كه به جنبه‌ی «اجتماعي» آن ، چنانكه گفتيم سخن ما بيش از همه در آن هوده‌هاييست كه از مادّيگري گرفته و زندگاني را براه بدي انداخته‌اند. درباره‌ی آدمي نيز سخن ما در اين زمينه بوده كه آدمي مانند دد و دام نيست و يك رشته خيمهاي بسيار ستوده‌ی ارجداري : از نيكخواهي و راستي‌پرستي و آبادي‌دوستي و دادگري و مانند اينها ، درو هست. شما اينها را نشناخته آدمي را بسيار پست گردانيده بوديد. اكنون كه شناخته‌ايد و مي‌پذيريد بخش بزرگي از گفتگوهاي ما به نتيجه‌ی خود رسيده و دوسخني از ميان رفته.
آمديم كه مي گوييد : «دليل نداريم كه اينها نيز از نمايشهاي مادّه نباشد». نخست اين زياني بگفتگوي ما نخواهد داشت. گفتگوي ما در آن است كه آدمي آفريده‌ی برگزيده‌ايست و درو يك رشته خيمهاي والايي هست ، سرچشمه‌ی اين خيمها هرچه بوده باشد. دوم چنانكه دليل نداريد كه اينها از نمايشهاي مادّه نباشد ، دليل هم نداريد كه از نمايشهاي مادّه باشد. پس چه شده كه شما يكسو را گرفته‌ايد. سوم ما دليلهايي نيز نشان داديم. دوباره مي‌گوييم :
اگر مادّه و «خواص مادّه» همانست كه شما نشان مي‌دهيد ، اين خيمها بيرون از مادّه است. دوباره مي‌گويم : ما سخن خود شما را گرفته‌ايم.
به هر حال اين اندازه روشنست كه آدمي داراي دو سرشت است : سرشت جاني و سرشت رواني ، و اين دو سرشت از هم جداست ، و يكي از دليلها كه اين سرشت رواني مادّي نيست آنست كه در جانوران نمي‌باشد.
نويسند‌ه‌ی نامه مي‌گويد : «نبودن اين قوا در حيوانات كه موجودات ناقص‌تر از انسانند ، دليل بر وجود يك دستگاه خارج از مادّه نتواند بود».
مي‌گويم : نبودن اين خيمها در جانوران بيگمان دليلست كه اينها از يك دستگاه جداييست. زيرا اگر چنان نبودي بايستي در جانوران هم كمي از اين خيمها باشد. در حالي كه نه كم نه بيش هيچ نيست ، جانوران از اين خيمها بيكبار بي‌بهره‌اند.
باز مي‌گويم : ما بجنبه‌ی دانشي اين گفتگوها دلبستگي چندان نمي‌داريم كه بجنبه‌ی «اجتماعي» آنها ، و اينست در اين زمينه سخن كوتاه مي‌گردانم.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 15

🔸 از اينجا بود كه الكساندر بخش سترگي از مالهاي يغما را به اولومپياس و كلئوپاترا و ديگر دوستان خود فرستاده و لَله‌ی خود لئونيداس1 را هم فراموش نكرده براي او بسنگيني يك صد تالان مر ارمغان فرستاد و اين بيادآوري آن اميدي بود كه لئونيداس روزي در هنگام بچگي الكساندر آشكار ساخته بود. گويا روزي لئونيداس پهلوي الكساندر ايستاده و او قرباني براي خدايان ميكرده و دو مشت خود را پر از بخور كرده و بر آتش مي‌ريخته. لئونيداس ميگويد شما نبايد در ريختن بخور بدينسان اسراف نماييد تا هنگامي كه پادشاه آن سرزمينها شويد كه اين بويهاي خوش و انگبينهاي شيرين از آنجا برمي‌خيزد. اينبود كه اینزمان آن ارمغانها را باو فرستاده و نامه‌اي نوشت بدينسان : «ما براي تو مر و بخور فراوان مي‌فرستيم كه از اين پس در راه خديان تنگدیدگي ننمايي.» در ميان چيزهاي گرانبهايي كه از داريوش تاراج كرده بودند صندوق زيبا و پربهايي نيز بود و چون آن را نزد الكساندر آوردند از پيرامونيان خود پرسيد آيا اين صندوق شايسته‌ی چه چيز است كه در آن گزارده شود؟ هر يكي از پيرامونيان سخني ميگفت. خود او چنين گفت : «اين شايسته‌ی ايلياذه‌ی هومر است كه در آن گزارده شود.» چنانكه بسياري از تاريخنگاران بزرگ در اين باره نگارشها دارند در اين لشكركشيهاي الكساندر ، هومر براي او همراه دلسوزي بوده است. درباره‌ی بنياد الكساندريا چنين مي‌نويسد كه هنگامي كه او مصر را گشاده بود براي آنكه يونانيان كانوني در آنجا داشته باشند خواست شهر بزرگ و پرمردمي پديد آورده بنام خود الكساندريا بخواند. در آنزمان كه درباره‌ی زمين‌ آن شهر با معماران گفتگو و شور داشت قضا را شبي چنين خوابي ديد كه پيرمردي با سري پوشيده از موهاي خاكستري رنگ و با سيماي گيرنده و خوشنما پهلوي او ايستاده اين شعر را بخواند :
جزيره‌اي هست در آنجا كه موجها مي‌خروشند
نام آن فاروس2 است نزديك بكنار مصر3
از خواب برخاسته بيدرنگ به فاروس رفت كه آنزمان جزيره‌اي بود بالاتر از كانوبيك4 بر دهانه‌ی نيل نهاده ولي امروز آن را با بندري بخشكي پيوسته ساخته‌اند. همينكه حال آنجا را ديد كه باريكه‌اي از خشكي بدريا پيش رفته و يكسوي آن را مرداب و سوي ديگرش را دريا فراگرفته و از هرباره براي ساختن يك شهر بندري شايسته‌ترين جا مي‌باشد و از شادي خودداري نتوانسته چنين گفت : هومر گذشته از ديگر هنرهاي خود معمار بسيار نيكي نيز بوده است. اينبود كه دستور داد شهر را در همانجا پديد آورند و چون كارگران در آنجا بكار پرداختند براي ديدن آمون5 حركت كرد.


1ـ Leonidas
2ـ Pharos
3ـ گويا از شعرهاي ايلياده ولي در ترجمه عربي الياده آن را پيدا نكردم.
4ـ Canobic
5ـ Ammon يكي از خدايان مصر كه يونانيان نيز آن مي‌شناختند.
✴️گواهی پاکدلانه

نوشته‌ی پورجواهری
(بخش یکم)

🔶 آنچه از پاکدینی آموختم

قبل از هر چیز درود بر پاکدلی باد که انگیزه‌ی حقیقت‌جویی است و سلام بر پاکخویی که پاکدل را پاکدین کند. نگاهی بتوده‌ی مردم کشور خود کنیم و ببینیم این توده بکجا می‌رود. چه می‌خواهد و چه می‌گوید و در مقابل آمیغهای جهان چه باوری دارد؟ می‌بینیم که گروهی بی‌هدف و تنها با دلیلهایی که سرشار از عقده‌های دیرین است بجان هم افتاده و جز محدوده‌ی چهاردیواری را که استعمار برای ایشان فراهم آورده هیچ نمی‌بینند. گروهی بی‌سوادند و گمراه و جمعی باسوادند و کج‌اندیش.

عده‌ای دست در ریسمان پوسیده‌ی کیشها زده فرقه‌هایی مثل شیعیگری و بهائیگری ، سنیگری ، اسماعیلی‌گری و غیره پدید آورده‌اند و در مقابل آنها گروهی بیکباره از دین و ایمان روگردان شده و ننگ دینداری بآن صورت را از دامن زدوده و از آنسو لغزیده شیفته‌ی فلسفه‌ی مادّی که جهان را جز مادّه‌ی محسوس نمی‌داند و فریفته‌ی تئوری‌های اصل تنازع بقا و بقای اصلح و از اینگونه است گردیده‌اند.

شنیدنی‌تر آنکه آلودگیهایی از قبیل صوفیگری و خراباتیگری و شعر و پندارپرستی گمراهیهای ذکر شده را باهم پیوند داده و فصل مشترکی درمیان آنها بوجود آورده است. نیرنگ‌خانه‌ای نیز بنام «فرهنگ» پاسدار این فصل مشترک گردیده با کوشش هرچه تمامتر کتابهای درسی را مملو از افکار متحجر صوفیانه گردانده آن افکار و طرز فکر را کلمه بکلمه بنوآموزان و جوانان تزریق می‌نمایند.

دستگاههایی نیز درمیان مردم خاصه در بین دانشجویان و طبقه‌ی روشنفکر شورشهای دروغین پدید می‌آورند و عناصر نامطلوب را از میان آنها بیرون می‌کشند تا راه هرچه هموارتر گردد. برتراند راسل در جایی می‌نویسد : «هر روزی که از عمر اقلیت حاکم بر اجتماع می‌گذرد امید بانقلاب یک درجه کمتر می‌شود. چرا؟ چون دولتها همیشه قلم و کاغذ را در دست دارند و با همین وسیله اگر مثلاً روزی خواستند ثابت کنند که برف سیاه است بخوبی می‌تواند.» فرمولی را که برتراند راسل در آنجا گفته بود باین ترتیب بود که آنها برای اثبات این موضوع برای مردم کشور خود کافی است که ابتدا در برنامه‌ی شگفتیهای جهان که از رادیو پخش می‌شود در مورد برفهای سیاه که اتفاقاً مقدار آنها بمراتب بیشتر از برفهای سفید است سخن رانده شود و نام چند دانشمند خارجی نیز بمیان آورده شود. در کتابهای درسی نیز بکرات نام برفهای سیاه را می‌آورند و برای نویسنده‌ی بهترین مطلب در مورد برفهای سیاه جوایزی در نظر می‌گیرند. در آن روز است که شما از هر کس بپرسید برف چگونه است خواهد گفت که برف سیاه است و مقدار بسیار کمی هم برف سفید وجود دارد که وجودش قابل اهمیت نیست. بخوبی روشن است که در برنامه‌ی آموزشی کشور ما تا چه حد از این فرمول استفاده شده و دانشجویان ما را تا چه اندازه به بیراهه‌ها برده‌اند. متأسفانه باید اقرار و اعلام کنیم که فقط فرهنگ نیست که باین افتضاح کشیده شده بلکه در کشور ما سازمانی نیست که براهی که باید توجه کند. هر وزارتخانه‌ای که می‌بینیم برای خواست ویژه‌ای بوجود آمده و نقابی بر چهره زده و مشغول خدمت باین آب و خاک است.

این سخنان و این حقایق امروز آنچنان شدت یافته که بیکباره از پرده بیرون افتاده و گروهی را بشکایت و گله کردن از اوضاع واداشته است. دردها یکی پس از دیگری کشف می‌شوند و درباره‌ی هر یک از آنها قلم‌فرسایی‌هایی می‌شود. آری خیلی‌ها دردها را یافته‌اند ولی بگویید کیست که بدرمان برخاسته باشد. کیست که عامل بیماری را یافته و بمردم نموده باشد. در اینجاست که راه ما با راه آن گروه که درد را یافته و یا لااقل حس کرده‌اند جدا می‌گردد. ما دردهایی را که دیگران مدعی بکشف آن هستند باضافه‌ی آنچه را که خود می‌بینیم بدیده گرفته و در راه علاجش گام برداشته‌ایم. بیماری را دریافته و علت آن را هم جستجو کرده‌ایم و خردمندانه قضاوت نموده‌ایم که باید ابتدا علتهای بیماری را از میان برد و در همینجا با مقاومت ابلهانه‌ی دردیابان قلابی روبرو گشته‌ایم که بیخردانه نمی‌خواهند علتها را در نظر بگیرند. اگر بآنها گفتیم که علت عقب‌ماندگی توده‌ی ما پراکندگی آنهاست و باید ابتدا بچاره‌ی این پراکندگی کوشید هر کدام به نوبه‌ی خود بر این واقعیت گردن نمی‌گزارند و گستاخانه بر افکار موهوم‌پرستانه و خیالباف خود پافشاری می‌کنند و هر کس با تمام قوا می‌کوشد که بدیگران بقبولاند که آنچه را که او پنداشته درست بوده و دیگران بد فهمیده‌اند. اینست که ما را با این گروه کاری نیست و حتا ما وجود آنها را دردی می‌دانیم که باید بچاره‌اش کوشید. ما ایده‌ی بسیار ارجداری را پیش کشیده‌ایم که آن ایده سعادت و پیشرفت ملت ایران را در درجه‌ی اول و سعادت و رستگاری جامعه‌ی بشری را در مراحل بعدی متضمن است.

(بخش پایانی این گفتار فردا خواهد آمد)
bahãne yeki do tã nist 1.pdf
135.6 KB
🔶 بهانه یکی دو تا نیست

🔸1- انقلاب چیست؟..

(بخش یکم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)

🔸شوریدن برای خود زمینه میخواهد كه باید یك راهی یا آیینی برگزیده شود ، گروهی یكدل و یكزبان میخواهد كه چون شوریدند دست به هم دهند و آن را پیش برند. یك شوریدنی كه نتیجه تواند داد جز از این راه نتواند بود.

🔸آری گاهی تواند بود كه مردمی از فشار حكومت یا به جهت دیگری بیاشوبند و حكومت را براندازند. ولی آنان چون درمیانشان یگانگی نیست و آنگاه یك راهی یا آیینی از پیش آماده نگردانیده‌اند میان خود ایشان كشاكش افتد و هیچ كاری نتوانسته ناچار گردند كه به حكومت دیگری (كه چه بسا بدتر از آن یكی باشد) گردن گزارند.
🔶در پیرامون روان
نشست پنجم : دين در زمينه‌ی خود كمتر از دانشها نيست

🔸دنباله‌ی تکه‌ی 3

٣ـ نويسنده نامه گفتگو از مانندگيهايي كه ميانه‌ی آدمي با جانورانست سخن رانده و چنين نتيجه گرفته كه «انسان از تحولات حيوانات بوجود آمده است». اين سخن با گفته‌هاي ما ناسازگار نيست. ما خود نيز مي‌گوييم كه آدمي از ديده‌ی تن و جان ماننده‌ی جانورانست و برخاستن آدمي را از بوزينه ، ما ناسازگار با سخنان خود نمي‌شناسيم.
٤ـ در پايان نامه مي‌نويسد : «من خوب مي‌دانم قبل از انتشار كتاب (درباره‌ی جان و روان) به اصول عقايد دانشمندان نامبرده‌ی بالا وارد گرديد» ، مي‌بايد بگويم : اين سخن پرتست. زيرا ما چيزي را كه با دليل دانسته‌ايم بايد بگيريم و برويَش پافشاريم ، (بويژه با آن همبستگي كه به نيكي زندگاني ميدارد) و نيازي بآنكه به «اصول عقايد دانشمندان» درآييم نيست.
آنچه ما درباره‌ی دوسرشتي آدمي و خيمهاي نيك او ، و همچنان درباره‌ی نبرد زندگاني و مانند اينها گفته‌ايم ، با دليلها توأم و خود چيزهاي بيگمانست. ما بايد اينها را بگيريم. اينكه گفته‌هاي دانشمندان با اينها ناسازگار است ، بر ايشان است كه گفته‌هاي خود را راست گردانند. من نمي‌خواهم گفته‌هاي خود را دوباره بگويم. دانشمندان در اين زمينه بلغزش بسيار زيان‌آوري افتاده و يك راه گمراهي بسيار بدي بروي جهانيان گشاده بودند و بايد خشنود باشند كه ما با اين كوششهاي خود از آن راه جلو مي‌گيريم.
نويسنده‌ی اين نامه و برخي ديگر از جوانان ، همانا چنين مي‌دانند كه دانشمندان هرچه گفتند دانش است و ديگران نبايد ايراد گيرند. ولي چنين نيست ، و چه‌بسا لغزشها كه از دانشمندان سر تواند زد. چنانكه از باستان‌زمان گفته‌اند : در هر سخني ما بايد دربند دليل باشيم و بگوينده‌ی سخن ننگريم.
در اينجا بهتر مي‌دانم براي روشني اين سخنان همبستگي‌ای را كه ميانه‌ی دين با دانش است بگفتگو گزارم. در جاي ديگر نيز گفته‌ام : بايد دين با دانش همدوش باشند و هر دو بسوي يك خواست پيش روند و بايد پشتيبان يكديگر باشند. دين در معني راستش چنين بايد بود.
از دانشها دو هوده گرفته مي‌شود : يكي پي بردن برازهاي نهفته‌ی سپهر و دانستن نادانسته‌ها ، ديگري پديد آوردن افزارها براي آساني زندگاني. از اينسو دين زبان سپهر است و بايد از آن نيز دو هوده خواسته شود : يكي تكان دادن بفهمها و خردها و افزودن به بينش مردم و بازنمودن آميغهايي در زمينه‌ی زندگاني ، ديگري پديد آوردن راهي براي همزيستن و جلوگيري از برخوردها و كشاكشها.
پس دين و دانش زمينه‌هاشان جداست. ليكن در همان حال هر دو رو به يكسو مي‌دارند ، خواستهايي كه دنبال مي‌كنند بهم ماننده است ، از اينرو كمكهايي بهم توانند كرد و در پيشرفت ، همبستگيها با يكديگر توانند داشت.
براي مثل مي‌گويم : دين كه يكي از خواستهايش شناسانيدن جهان و زندگانيست ، در اين باره از دانشها سودها تواند جست (چنانكه ما همين كار را كرده‌ايم و امروز ما جهان را بدانسان مي‌شناسيم كه دانشها نشان مي‌دهند و به بسياري از گفته‌هاي خود از دانشها دليل ياد مي‌كنيم).
از اينسو دانشها كه در دويست سال گذشته تكاني بجهان داده و افزارهاي نوين بسيار براي زندگاني پديد آورده ، چه دانشمندان و چه ديگران ، راه بهره‌مندي از آنها را نمي‌شناسند و امروز اين يك گرفتاري بزرگي براي جهانست كه از همان دانشها و افزارهاي نوين آنها ، بجاي سود زيان برده مي‌شود و اين باياي دينست كه به پشتيباني دانشها برخيزد و راه بهره‌مندي از آنها را نشان دهد.
اينها مثل است. خواستم از اين سخنان آنست كه دين در زمينه‌ی خود كمتر از دانشها نيست بلكه والاتر از آنهاست. اين نه پذيرفتنيست كه در زمينه‌ی گوهر آدميگري و چگونگي همزيستن و مانند اينها كه ويژه‌ی دينست و يكسره با آيين زندگاني بستگي ميدارد ما بسخني برنخيزيم و درپي آن باشيم كه دانشمندان چه گفته‌اند و چه خواهند گفت.
اگر شما سخناني را كه در نشستهاي گذشته بگفتگو گزارده‌ايم فراموش نكرده‌ايد مي‌دانيد كه دانشمندان چه در زمينه‌ی روان و چه در زمينه‌ی خرد دچار چه لغزشهاي بسيار آشكاري بوده‌اند كه ما آنها را بازنموده‌ايم. با اين حال چه جاي آنست كه چنين سخني از نويسنده‌ی نامه شنويم.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 16

🔸 اين سفر هم بسيار دراز و هم از دو جهت بسيار بيمناك بود : يكي آنكه اگر آب ذخيره‌ی خود را بپايان مي‌رسانيدند بيشك تا چند روزي نمي‌توانستند خود را بآب برسانند. ديگري آنكه اگر باد تند جنوبي وزيدن ميگرفت و آنان را در ميان بيابان درمي‌يافت همه را نابود ميكرد. چنانكه درباره‌ی لشكركشي كنبوجيا1 گفته‌اند كه چون لشكر را از اين راه مي‌برد آن باد برخاسته ريگها نيز با باد بجنبش درآمدند و پشته‌پشته حركت ميكردند. سراسر بيابان تو گويي درياي ريگي بود كه پنجاه هزار تن آدمي را فروبرده نابود ساخت. الكساندر همه‌ی اين بيمها را از پيش ميدانست ولي چنانكه عادت او بود هرگز از كاري كه عزم مي‌نمود بازپس نمي‌گرديد. زيرا از يكسوي فيروزيهايي كه تاكنون ديده بود و از سوي ديگر استواري‌ای كه در نهاد خود داشت رويهم‌رفته او را به هر كار سختي دلير گرانيده بود. پشتيبانيها و دلاوريها كه در اين سفر خدايان باو کردند و دشواریها را باو آسان گردانیدند بیشتر مایه‌ی پشتگرمی او گردید تا آن پاسخی که سپس از خدایان دريافت. نخستين ياوري خدايان در اين سفر آن بود كه بارانهاي تندي كه آمد آنان را از آسيب خشكي و كم‌آبي مطمئن گردانيد و نيز خشكي ريگها را از ميان برده و آنها را نمناك گردانيد كه هم راه رفتن بر روي آنها آسان گرديد و هم هوا صاف و بي‌گزند شد. گذشته از اين هنگامي كه راهنمايان نشانه‌هايي را كه براي پيدا كردن راه داشتند گم كردند و بدينسان از راه بيرون افتاده و بدينسو و آنسو سرگردان‌وار مي‌شتافتند ، چند كلاغي پيدا شده در پيشاپيش آنان پريده راه مي‌نمودند و هر زمان كه اينان فرسوده شده از رفتن بازمي‌ايستادند آن پرندگان هم نپريده منتظر مي‌ايستادند. شگفتي بزرگ اينكه بنا بنوشته‌ی كاليستينس2 اگر يكي از همراهان الكساندر از راه دررفته و از سپاه دور مي‌افتاد كلاغان به قارقار پرداخته آرام نمي‌شدند تا هنگامي كه آن گمشده راه راست را پيدا كرده بسپاهيان مي‌پيوست. باري پس از درنورديدن بيابانها چون به پرستشگاه رسيدند كاهن بزرگ پرستشگاه در همان برخورد نخستين به الكساندر از سمت پدر او آمون خوشامد گفت.3 الكساندر از پرسشهايي كه كرد يكي اين بود كه آيا كشندگان پدر او همگي كيفر يافتند؟... پاسخ شنيد كه مقصود خود را روشنتر بگو. تو پدر مردني نداشته‌اي! الكساندر اين بار چنين پرسيد كه آيا كساني كه فيليپوس را كشتند همگي آنان سزاي خود را ديده‌اند؟ نيز پرسيد كه آيا پادشاهي سراسر جهان بنام او مقدر شده؟ چنين پاسخ شنيد كه پادشاهي جهان را او خواهد دريافت. كينه‌ی فيليپوس نيز كشيده شد. از اين پاسخ بي‌اندازه خرسند گرديده قربانيهاي بسيار باشكوه براي زیوس كرده هم هديه‌‌هاي گرانبها براي آن كاهن داد. اينست آنچه كه بيشتر تاريخنگاران درباره‌ی گفتگوي الكساندر با خدا نوشته‌اند. ولي الكساندر در نامه‌هايش به مادر خود مي‌نويسد پاسخهاي نهاني كه از خدا گرفت پس از بازگشتن به يونان باو خواهد گفت. برخي نيز گفته‌اند كه كاهن چون خواست از راه مهر و ادب با زبان يوناني گفتگو نمايد و مي‌خواست بگويد : O Paidion 4 زبانش لغزيده چنين گفت : 5Opai Dios الكساندر از اين لغزش زبان خرسنديها نمود و از اينجا شهرت كرد كه خدا او را پسر خود خوانده.6


1ـ Cambyses شكل فارسي آن كنبوجي يا كنبوجياست. نام پسر كوروش بزرگ هخامنشي است.
2ـ Callisthenes
3ـ مقصود از اين پاسخ آنكه تو پسر خدا هستي ، خدايان تو را به پسري خود پذيرفته‌اند.
4ـ «اي پسر عزيز»
5ـ «اي پسر زیوس»
6ـ از اينجا اندكي انداخته شده.
✴️گواهی پاکدلانه

نوشته‌ی پورجواهری
(بخش دوم ، پایانی)

🔶 آنچه از پاکدینی آموختم

شکی نیست که در این راه پر فراز و نشیب باشکالات زیادی مواجه خواهیم بود ولی در عوض عظیم‌ترین نبرد و در عین حال ورجاوندترین نبرد را شروع کرده‌ایم. در این راه که پاکدلانه و خردمندانه دنبال کرده و می‌کنیم تردیدی نیست که با مقاومتهای سختی نیز روبرو خواهیم بود زیرا مقیاسی که تا دیروز اجتماع آن را در دست داشته با مقیاسی که امروز ما آن را معتبر می‌دانیم زمین تا آسمان تفاوت دارد.

هر کس تا دیروز مسائل زندگی را در ترازوی سود و زیان خویش می‌سنجیده و درباره‌ی آن تصمیم می‌گرفته ولی حالا ما می‌گوییم که باید با چشم بازتری نگریست و سود و زیان دیگران و داوری خرد آزاد را هم در نظر گرفت.

همان طوری که برای کشیدن یک شاهراه یا حتا یک خیابان در وسط شهر احتیاج بما حکم می‌کند که چند خانه را ویران گردانیم ، شادروان کسروی نیز برای کشیدن شاهراهی بزرگ درمیان کوره‌راههای بیشماری که جامعه‌ی ما از آن پر است مجبور بود خانه‌هایی را که بر سر راه هدف عالی او قرار داشت ویران سازد. او هرگز شخصاً با گروه بهائیان یا شیعیان و یا صوفیان و خراباتیان دشمنی نداشت و هدف او نیز خیلی بالاتر از آن بود که بخواهد بویران ساختن بنیاد این خانه‌ها پردازد. ولی در کشیدن آن شاهراه بزرگ این گروه‌ها خار سر راه بودند که می‌بایست برداشته شوند. راه آزادی و پاکدینی بخاطر این و آن مسیر خود را تغییر نمی‌دهد و بهیچ وجه انعطاف‌پذیر نیست. اگر شادروان کسروی در کتاب صوفیگری و سایر نوشته‌هایش ، صوفیان و عقایدشان را می‌زَندد[شرح] و نتیجه می‌گیرد که بخش بزرگی از مسئولیت عقب‌ماندگی ما بگردن این گروه است هدفی جز بازگرداندن راه و پاک کردن آن از گمراهیها ندارد و بطور کلی با آنکه او درباره‌ی مطالب بسیار متنوع و گوناگونی سخن رانده از همه‌ی آنها خواستش یکی بیش نبوده. او با نازک‌بینی خاص خویش دردهای اجتماع را یافته و بشدت از آن رنج می‌برد و مردانه بپا خیزیده و در مقابل آنهمه بیماری که از داخل و خارج کشور رو آورده پایداری کرد و زندگانی خویش را وقف این راه ورجاوند ساخت.

تعصب خاص مردم در کجرویها و گمراهیها از یک طرف و فعالیت کمپانی خیانت در مبارزه با افکار ورجاوند او از طرف دیگر و همچنین سرازیر شدن گمراهیهایی از خارج کشور مانع پیشرفت کار او گردید ولی بزرگی اندیشه‌ی او همه‌ی این اشکالات را برطرف ساخت و سخن راستش کلمه بکلمه در دلها نشست و تأثیر خویش را بخشید.

🔸زمانی که اروپای پیشرفته زندگی را نبرد می‌نامد او با قاطعیت خاص خویش فریاد می‌دارد که آدمی را نبرد نه شایاست ، نبرد را باید با گمراهیها کرد ، نبرد را باید با سپهر نمود ، آن جانورانند که جز با نبرد زندگی نتوانند کرد. اینست طرز اندیشه‌ی مردی که ما بگفتار خردمندانه‌اش گردن نهادیم.

بیگمان می‌دانید که برای بوجود آمدن یک دگرگونی عمیق یا انقلاب صحیح بیش از هر چیز بپدیده‌ای بنام آگاهی ملی نیاز هست. در تمام ده قرن گذشته شرق و خصوصاً ایران راه انحطاط پیموده و سستی و خمودگی که باز نتیجه‌ی طرز فکرهای صوفیانه و جبریانه و خراباتی است در همه‌ی بنیادهای اجتماعی ما رسوخ کرد. در اینحال که کشور در حد آلودگی بود اندیشه‌های جاودان راهنمای آزادگان[کسروی] در دلها رسوخ کرد و روزبروز نیرومندتر گردید و می‌توان گفت امروز تنها کسانی که نانشان در گرو گمراهی یا آلودگیشان می‌باشد از پذیرفتن اندیشه‌های والای کسروی سر بازمی‌زنند و جز این گروه که خود راهنما آنها را تیره‌درون نامیده هیچ صاحب‌ خردی نیست که با خواندن و یا شنیدن سخنان این مرد بزرگ از آن استقبال نکند.

اما آیا این کافی است؟ این بسنده است که تنها بپسندند و قبول کنند و در کناری ایستند و تن بهیچ کوششی ندهند و خستگیها بر خود هموار نگردانند.

اجازه بدهید من بنام کسانی که بر بیچارگی و گمراهی هموطنان دل می‌سوزاند اکنون با آرزوی قربانی سوم شدن تا آنجا که توانایی داشته باشم بکوشم و در این راه که کوششی ورجاوند است برای رهایی شرق و بلندی نام آفریدگار و رساندن جهانیان بخرسندی راستین پا بگزارم. از باهماد آزادگان امید دارم که بپذیرد.‌
🔸نویساد :
این گفتار را آقای پورجواهری از آشنا براهان شیراز نوشته و فرستاده و پیداست که در نوشتن آن اندیشه بکار برده و خواست پاکدینی را دریافته. امید می‌داریم ایشان در آینده‌ی نزدیک پیمان بسته از برادران ارجمند ما گردند و ما بخود نوید می‌دهیم که مانندگان ایشان نیز گام پیش گزاشته بما بپیوندند تا نیروی دربایست پدید آید و خواستهای پاکدینی بکار بسته شود.

(نامه‌ی همبستگی ، شماره‌ی ۲۹ ، خرداد ۱۳۴۸)
bahãne yeki do tã nist 2.pdf
173.9 KB
🔶 بهانه یکی دو تا نیست

🔸1- انقلاب چیست؟..

(بخش دوم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)

🔸شما اگر از معنی شوریدن آگاه بودید میدانستید كه راهی كه ما آغاز كرده‌ایم بهترین راه شوریدنست. همین كوششهای ما به یك «شوریدن ورجاوندی» خواهد انجامید.

🔸داستان شما داستان كودك نافهمیست كه پدرش را میدید در باغچه نهال میكارد ، و ایراد گرفته میگفت : «اینها كه میوه ندارد. درخت میوه‌دار بكارید كه بچینیم و بخوریم» پدرش گفت : «همین نهالست كه درخت میوه‌دار خواهد گردید. درخت میوه‌دار را نكارند».
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لانه سازی شگفت انگیز تارتنک (عنکبوت)