This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لانه سازی شگفت انگیز تارتنک (عنکبوت)
🔶 در پیرامون روان
نشست پنجم : دين در زمينهی خود كمتر از دانشها نيست
تکهی 4
🔸اين بجوانان گران ميافتد كه در برابر دانشها سخناني گفته شود. ولي بايد بدانند اينها نيز دانش است. «هر آنچه با دليل بدست آيد دانش است». اينها سخنانيست همه بادليل. بارها گفتهايم ، ما در سخنان خود همان راه را پيش گرفتهايم كه دانشمندان در دانشها : هيچ سخني بيدليل نميگوييم.
اينهاست آنچه ميخواستم دربارهی اين نامه بگويم. در اين هفته نامهاي نيز از خراسان رسيده كه يكي از جوانان كه كتابهاي ما را خوانده به يك رشته پرسشهايي برخاسته و چون يكي از آنها در پيرامون روانست برايتان ميخوانم كه دربارهی آن نيز سخن رانيم. مينويسد :
در جُستار روان از زبان ماترياليستها (مادّيون) گفتهايد : «سرچشمهی همهی خواهاكها و كُناكهاي آدمي خودخواهي يا حبالذاتست» و از روي آن ، شفقتها ، كمكها ، مهرورزيها ، و فداكاريها كه آدمي به همنوعانش ميكند (با مثالهاي فراواني كه ياد نمودهايد) چون بآخشيج آن غريزه دانستهايد ، چنان ياد كردهايد كه آنها بايد از گوهري ديگر باشد كه آن گوهر خود بآخشيج مادّه است و ازو نيست و نامش روانست.
بايد گفت در انسانهايي چون وحشيان و كساني كه تربيت نشدهاند اين فداكاري و شفقت كه بآخشيج خودخواهيست ، پيدا نميتوان كرد. ميگوييد : در آنها اين سَهِشها هست ولي بيدار نشده است. ميگويم : اين حس اكتسابيست و اين فداكاريها و مهرورزيها و كمكها و غير آن كه در نزد تودههاي كاملتر بيشتر و بهتر ميتوان يافت همان حس خودخواهي فرديست كه بانگيزهی تكامل اجتماعي بخودخواهي اجتماعي تبديل شده است و شما كه خود بگوهر روان در نزد حيوانات باوري نميداريد از آنها نمونههاي فراواني در دست است كه بانگيزهی همآهنگي منافع و اشتراك مرتع و ديگر چيزها از اين حس بيبهره نيستند. چون آهواني كه بچرا مشغولند و يكي فداكاري كرده بر سر بلندي ميايستد و چرا نميكند و چون پيلان كه بهنگام آب خوردن يكي ايستاده و نگران حال آنها است و بسياري نمونههاي ديگر ...
تا اينجاست جملههايي كه ميخواستم بخوانم. در اين جملهها دو سخني گفته شده :
يكي آنكه نيكخواهي و داددوستي و راستيپژوهي و اين گونه خيمها كه ما در آدمي سراغ گرفته و آن را دليل به بودن روان و دستگاه آن شمردهايم در مردمان وحشي نيست. آنها از اين خيمها بيبهرهاند. نويسندهی نامه از اين سخن نتيجه ميگيرد كه اين خيمها در آدميان گوهري (ذاتي) نيست و «اكتسابي» است. ميگويد : «همان حس خودخواهي فرديست كه بانگيزهی تكامل اجتماعي بخودخواهي اجتماعي تبديل شده است».
ولي باين سخن چند خُرده توان گرفت : نخست نيكخواهي و اندوهخواري و داددوستي و مانند اينها كه گفته ميشود ، بآخشيج خودخواهيست. آنها را خودخواهي ناميدن جز زورگويي شمرده نتواند بود. در نشستهاي گذشته در اين باره سخنان بسيار رانديم.
دوم اين خيمها چندان بستگي به «اجتماع» يا همزيستن با ديگران ندارد. اگر كساني در بيابان زاييده شوند و در بيابان زندگي كنند باز داراي اين خيمها خواهند بود. مثلاً ايلهاي كوچنشين ايران كه از زندگاني تودهاي بهره بسيار كم ميدارند و خود بهمزنندهی زندگاني «اجتماعي» هستند ، اين خيمها در آنان كمتر از ديگران نميباشد.
دربارهی مردان وحشي نيز جملههاي اين نامهنويس راست نيست. زيرا آنان با همان وحشيگري از اين خيمها بيبهره نيستند. چيزي كه هست اين خيمها در آنان ناتوانست.
ما اين زمينه را بارها روشن گردانيدهايم. بارها گفتهايم آدمي كه داراي دو دستگاه جان و روانست ، اين دو دستگاه همچون دو كفهی ترازوست كه همانكه يكي به بالا رفت آن ديگري به پايين خواهد افتاد. يك آدمي گاهي روانش نيرومند است و خيمهاي رواني او بر خيمهاي ناستودهی جانيش چيره ميباشد و گاهي بوارونهی اينست و خيمهاي جاني چيره است.
همچنان گفتهايم : آدمي اگر بحال خود بماند (و فرهنگي نبيند) سرشت جاني او چيره خواهد بود و خيمهاي ستودهی رواني او جز ناتوان نخواهد بود.
در مردمان وحشي همين حالست. چون فرهنگ نديده و خودرو بار آمدهاند ، سرشت جاني چيره است و خيمهاي رواني درميان آنان بسيار ناتوان است.
آنچه استواري اين گفتههاي ما و سستي گفتهی اين نامهنويس را روشن تواند گردانيد آنست كه شما اگر بميان وحشيان آفريقا برويد و از همان مردم آدمخوار ياميام يكي را برگزينيد و با خود همراه و همدم گردانيده از ميان آن مردم بيرون آوريد و در همان تنهايي آميغهاي زندگاني را بيش يا كم باو ياد دهيد ، خواهيد ديد كه تكان خورد و پس از كمي رفتارش ديگر گرديد.
نشست پنجم : دين در زمينهی خود كمتر از دانشها نيست
تکهی 4
🔸اين بجوانان گران ميافتد كه در برابر دانشها سخناني گفته شود. ولي بايد بدانند اينها نيز دانش است. «هر آنچه با دليل بدست آيد دانش است». اينها سخنانيست همه بادليل. بارها گفتهايم ، ما در سخنان خود همان راه را پيش گرفتهايم كه دانشمندان در دانشها : هيچ سخني بيدليل نميگوييم.
اينهاست آنچه ميخواستم دربارهی اين نامه بگويم. در اين هفته نامهاي نيز از خراسان رسيده كه يكي از جوانان كه كتابهاي ما را خوانده به يك رشته پرسشهايي برخاسته و چون يكي از آنها در پيرامون روانست برايتان ميخوانم كه دربارهی آن نيز سخن رانيم. مينويسد :
در جُستار روان از زبان ماترياليستها (مادّيون) گفتهايد : «سرچشمهی همهی خواهاكها و كُناكهاي آدمي خودخواهي يا حبالذاتست» و از روي آن ، شفقتها ، كمكها ، مهرورزيها ، و فداكاريها كه آدمي به همنوعانش ميكند (با مثالهاي فراواني كه ياد نمودهايد) چون بآخشيج آن غريزه دانستهايد ، چنان ياد كردهايد كه آنها بايد از گوهري ديگر باشد كه آن گوهر خود بآخشيج مادّه است و ازو نيست و نامش روانست.
بايد گفت در انسانهايي چون وحشيان و كساني كه تربيت نشدهاند اين فداكاري و شفقت كه بآخشيج خودخواهيست ، پيدا نميتوان كرد. ميگوييد : در آنها اين سَهِشها هست ولي بيدار نشده است. ميگويم : اين حس اكتسابيست و اين فداكاريها و مهرورزيها و كمكها و غير آن كه در نزد تودههاي كاملتر بيشتر و بهتر ميتوان يافت همان حس خودخواهي فرديست كه بانگيزهی تكامل اجتماعي بخودخواهي اجتماعي تبديل شده است و شما كه خود بگوهر روان در نزد حيوانات باوري نميداريد از آنها نمونههاي فراواني در دست است كه بانگيزهی همآهنگي منافع و اشتراك مرتع و ديگر چيزها از اين حس بيبهره نيستند. چون آهواني كه بچرا مشغولند و يكي فداكاري كرده بر سر بلندي ميايستد و چرا نميكند و چون پيلان كه بهنگام آب خوردن يكي ايستاده و نگران حال آنها است و بسياري نمونههاي ديگر ...
تا اينجاست جملههايي كه ميخواستم بخوانم. در اين جملهها دو سخني گفته شده :
يكي آنكه نيكخواهي و داددوستي و راستيپژوهي و اين گونه خيمها كه ما در آدمي سراغ گرفته و آن را دليل به بودن روان و دستگاه آن شمردهايم در مردمان وحشي نيست. آنها از اين خيمها بيبهرهاند. نويسندهی نامه از اين سخن نتيجه ميگيرد كه اين خيمها در آدميان گوهري (ذاتي) نيست و «اكتسابي» است. ميگويد : «همان حس خودخواهي فرديست كه بانگيزهی تكامل اجتماعي بخودخواهي اجتماعي تبديل شده است».
ولي باين سخن چند خُرده توان گرفت : نخست نيكخواهي و اندوهخواري و داددوستي و مانند اينها كه گفته ميشود ، بآخشيج خودخواهيست. آنها را خودخواهي ناميدن جز زورگويي شمرده نتواند بود. در نشستهاي گذشته در اين باره سخنان بسيار رانديم.
دوم اين خيمها چندان بستگي به «اجتماع» يا همزيستن با ديگران ندارد. اگر كساني در بيابان زاييده شوند و در بيابان زندگي كنند باز داراي اين خيمها خواهند بود. مثلاً ايلهاي كوچنشين ايران كه از زندگاني تودهاي بهره بسيار كم ميدارند و خود بهمزنندهی زندگاني «اجتماعي» هستند ، اين خيمها در آنان كمتر از ديگران نميباشد.
دربارهی مردان وحشي نيز جملههاي اين نامهنويس راست نيست. زيرا آنان با همان وحشيگري از اين خيمها بيبهره نيستند. چيزي كه هست اين خيمها در آنان ناتوانست.
ما اين زمينه را بارها روشن گردانيدهايم. بارها گفتهايم آدمي كه داراي دو دستگاه جان و روانست ، اين دو دستگاه همچون دو كفهی ترازوست كه همانكه يكي به بالا رفت آن ديگري به پايين خواهد افتاد. يك آدمي گاهي روانش نيرومند است و خيمهاي رواني او بر خيمهاي ناستودهی جانيش چيره ميباشد و گاهي بوارونهی اينست و خيمهاي جاني چيره است.
همچنان گفتهايم : آدمي اگر بحال خود بماند (و فرهنگي نبيند) سرشت جاني او چيره خواهد بود و خيمهاي ستودهی رواني او جز ناتوان نخواهد بود.
در مردمان وحشي همين حالست. چون فرهنگ نديده و خودرو بار آمدهاند ، سرشت جاني چيره است و خيمهاي رواني درميان آنان بسيار ناتوان است.
آنچه استواري اين گفتههاي ما و سستي گفتهی اين نامهنويس را روشن تواند گردانيد آنست كه شما اگر بميان وحشيان آفريقا برويد و از همان مردم آدمخوار ياميام يكي را برگزينيد و با خود همراه و همدم گردانيده از ميان آن مردم بيرون آوريد و در همان تنهايي آميغهاي زندگاني را بيش يا كم باو ياد دهيد ، خواهيد ديد كه تكان خورد و پس از كمي رفتارش ديگر گرديد.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 17
🔸 چون الكساندر از مصر به فنيقيا بازگشت ، داريوش نامهاي باو نوشته و فرستادگاني فرستاد تا ميانجيگري كنند و چنين درخواسته بود كه الكساندر هزار تالنت فديهی دستگيران را گرفته آنان را رها گرداند و براي آنكه دوستي در ميانه برپا شود همگي سرزمينهاي آنسوي رود فرات ازآن الكساندر باشد و نيز او يكي از دخترهاي داريوش را به زني خود گيرد. و چون الكساندر اين پيشنهاد را با دوستان خود در ميان نهاد پارمنيو بنوبت خود چنين گفت : «من اگر الكساندر بودم بيدرنگ اين پيشنهاد را ميپذيرفتم.» الكساندر در پاسخ او گفت : «من هم اگر پارمنيو بودم همچنين ميكردم.» اما پاسخي كه او بنامهی داريوش داد اين بود كه داريوش بايد آمده خود را باو بسپارد وگرنه او بحركت آمده داريوش را از هر كجا باشد بدست خواهد آورد. ولي چون پس از اندكي زن داريوش بهنگام بچه زادن بدرود زندگي گفت ، الكساندر سخت متأثر گرديده از آن پاسخي كه فرستاده بود پشيمان گرديد و هميشه غمگين بود كه چرا فرصت را از دست داده و به مهر و نيكي پاسخ نفرستاده. بهرحال براي خاك سپردن زن داريوش از هيچگونه شكوهي دريغ نداشت. در ميان خواجهسرايان كه پرستاري زن داريوش ميكردند و همراه او اسير افتاده بودند يكي ترئيوس1 نام بود. او خود را از لشكرگاه يونانيان بيرون انداخته و بر اسبي سوار گرديده خود را به داريوش رسانيد و خبر مرگ زن او را داد. داريوش از شنيدن آن بر سر خود كوفته اشكريزان بشيون پرداخته چنين گفت : «بدبخت ايرانيان! اين بس نبود كه زن و خواهر2 پادشاه ايشان اسير افتاده باشد كه اكنون هم در اسيري مرده ، گمنام و خوار زير خاك رفت.» خواجهسرا باو پاسخ داده چنين گفت : «هرگز اي پادشاه! در اين زمينه شما نبايد ايرانيان را بدبخت بشماريد. درباره بانوي شما استاتيرا تا زماني كه زنده بود و دربارهی مادر و فرزندان شما آنچه من ميدانم اينست كه هيچ چيزي را از خرسندي پيشين خود كم ندارند مگر پرتو رخسار شما را و آن را نيز بخداي خود اهورمزد اميدوارم كه بزودي خواهند دريافت. بانوي شما چون مرد يقين بدانيد كه نه تنها با آيين پرشكوهي بخاكش سپردند بلكه دشمنان شما از اشك ريختن برو هم خودداري ننمودند. زيرا الكساندر بدانسان كه در ميدان جنگ سخت و بيباك است پس از انجام جنگ رادمرد و مهربان ميباشد.» از اين سخنان داريوش را درد و اندوه دو برابر شده دربارهی خواجهسرا به شك افتاد و اينبود كه او را به كناري در گوشه خلوت چادر كشيده چنين گفت : «ترئيوس ، گويا شما دل از من كنده بيكبار ماكدوني شدهايد. اگر هنوز مرا خواجهی خود ميشماري من تو را سوگند ميدهم به فروغ ميثرا3 راست بگو ببنيم آيا من براي بدبختيهاي استاتيرا در زمان زندگي يا در مرگش شيون ننمايم؟
آيا در زمان زندگي او آسيبي روي نداده كه من بايد بيش از همه دلآزرده آن باشم؟! آيا اين چگونه باور كردنيست كه جواني همچون الكساندر به زن دشمن دست يابد و با او تا آن اندازه بنوازش و احترام رفتار نمايد و اين رفتار او نتيجهی آن گمان دلگدازي نباشد كه مرا بيش از همه رنجور ميدارد؟!» چون پادشاه اين سخنان را گفت ترئيوس خود را بپاهاي او افكنده التماس كرد كه بيهوده الكساندر را نكوهش نكند و دربارهی زن و خواهر خود بدگمان نباشد و بدينسان او را از بدگمانيهاي دلآزاري كه داشت بيرون آورده آگاهش گردانيد كه الكساندر كه باو چيره گرديده در سايهی خويهاي پاك خود سرشت ديگري جز از سرشت آدميان دارد و بايد او را دوست داشته دلدادهی پاكدليش گرديد. زيرا او كه با خشم و دشمني با مردان ايران آنهمه روبرو گرديده هرگز با خنده و خوشي با زنان ايران روبرو نگرديده. اين سخنان را گفته با سوگندهاي بسيار سخت راستي آنها را به اثبات ميرسانيد و هنوز او به ستايش الكساندر و شرح برگزيدگيهاي وي را دنباله ميداد كه داريوش او را بحال خود گزارده و به اينسوي چادر نزد درباريان و نزديكان خود بازگشت و در اينجا دستهاي خود را بآسمان بلند ساخته چنين گفت : «اي خدايان خاندان و كشور من! از شما خواستارم مرا فيروزي دهيد كه بكارهاي خود ساماني داده اين كشور و پادشاهي را بدانسان كه از پيشينيان خود گرفتهام به پسينيان بازگزارم و به الكساندر پاداشي كه در سايهی آن مهربانيها و نيكخوييهاي خود سزاوار است بدهم و هرگاه سرنوشت من ديگر است و زمان سپري شدن پادشاهي ايرانيان فرارسيده و خدايان بر فيروزي من رشك برده ويراني ما را خواستهاند پس از شما خواستارم كه كسي جز الكساندر جانشين من نگرديده پاي بر روي تخت كوروش نگزارد.» اينست آنچه كه بيشتر تاريخنگاران آوردهاند.
1ـ Trieus
2ـ مقصود اينست كه آن زن خواهر خود داريوش هم بوده.
3ـ Mithras خداي معروف ايرانيان بتپرست كه بجاي زئوس يونانيان ميباشد.
8) الکساندر ـ تکهی 17
🔸 چون الكساندر از مصر به فنيقيا بازگشت ، داريوش نامهاي باو نوشته و فرستادگاني فرستاد تا ميانجيگري كنند و چنين درخواسته بود كه الكساندر هزار تالنت فديهی دستگيران را گرفته آنان را رها گرداند و براي آنكه دوستي در ميانه برپا شود همگي سرزمينهاي آنسوي رود فرات ازآن الكساندر باشد و نيز او يكي از دخترهاي داريوش را به زني خود گيرد. و چون الكساندر اين پيشنهاد را با دوستان خود در ميان نهاد پارمنيو بنوبت خود چنين گفت : «من اگر الكساندر بودم بيدرنگ اين پيشنهاد را ميپذيرفتم.» الكساندر در پاسخ او گفت : «من هم اگر پارمنيو بودم همچنين ميكردم.» اما پاسخي كه او بنامهی داريوش داد اين بود كه داريوش بايد آمده خود را باو بسپارد وگرنه او بحركت آمده داريوش را از هر كجا باشد بدست خواهد آورد. ولي چون پس از اندكي زن داريوش بهنگام بچه زادن بدرود زندگي گفت ، الكساندر سخت متأثر گرديده از آن پاسخي كه فرستاده بود پشيمان گرديد و هميشه غمگين بود كه چرا فرصت را از دست داده و به مهر و نيكي پاسخ نفرستاده. بهرحال براي خاك سپردن زن داريوش از هيچگونه شكوهي دريغ نداشت. در ميان خواجهسرايان كه پرستاري زن داريوش ميكردند و همراه او اسير افتاده بودند يكي ترئيوس1 نام بود. او خود را از لشكرگاه يونانيان بيرون انداخته و بر اسبي سوار گرديده خود را به داريوش رسانيد و خبر مرگ زن او را داد. داريوش از شنيدن آن بر سر خود كوفته اشكريزان بشيون پرداخته چنين گفت : «بدبخت ايرانيان! اين بس نبود كه زن و خواهر2 پادشاه ايشان اسير افتاده باشد كه اكنون هم در اسيري مرده ، گمنام و خوار زير خاك رفت.» خواجهسرا باو پاسخ داده چنين گفت : «هرگز اي پادشاه! در اين زمينه شما نبايد ايرانيان را بدبخت بشماريد. درباره بانوي شما استاتيرا تا زماني كه زنده بود و دربارهی مادر و فرزندان شما آنچه من ميدانم اينست كه هيچ چيزي را از خرسندي پيشين خود كم ندارند مگر پرتو رخسار شما را و آن را نيز بخداي خود اهورمزد اميدوارم كه بزودي خواهند دريافت. بانوي شما چون مرد يقين بدانيد كه نه تنها با آيين پرشكوهي بخاكش سپردند بلكه دشمنان شما از اشك ريختن برو هم خودداري ننمودند. زيرا الكساندر بدانسان كه در ميدان جنگ سخت و بيباك است پس از انجام جنگ رادمرد و مهربان ميباشد.» از اين سخنان داريوش را درد و اندوه دو برابر شده دربارهی خواجهسرا به شك افتاد و اينبود كه او را به كناري در گوشه خلوت چادر كشيده چنين گفت : «ترئيوس ، گويا شما دل از من كنده بيكبار ماكدوني شدهايد. اگر هنوز مرا خواجهی خود ميشماري من تو را سوگند ميدهم به فروغ ميثرا3 راست بگو ببنيم آيا من براي بدبختيهاي استاتيرا در زمان زندگي يا در مرگش شيون ننمايم؟
آيا در زمان زندگي او آسيبي روي نداده كه من بايد بيش از همه دلآزرده آن باشم؟! آيا اين چگونه باور كردنيست كه جواني همچون الكساندر به زن دشمن دست يابد و با او تا آن اندازه بنوازش و احترام رفتار نمايد و اين رفتار او نتيجهی آن گمان دلگدازي نباشد كه مرا بيش از همه رنجور ميدارد؟!» چون پادشاه اين سخنان را گفت ترئيوس خود را بپاهاي او افكنده التماس كرد كه بيهوده الكساندر را نكوهش نكند و دربارهی زن و خواهر خود بدگمان نباشد و بدينسان او را از بدگمانيهاي دلآزاري كه داشت بيرون آورده آگاهش گردانيد كه الكساندر كه باو چيره گرديده در سايهی خويهاي پاك خود سرشت ديگري جز از سرشت آدميان دارد و بايد او را دوست داشته دلدادهی پاكدليش گرديد. زيرا او كه با خشم و دشمني با مردان ايران آنهمه روبرو گرديده هرگز با خنده و خوشي با زنان ايران روبرو نگرديده. اين سخنان را گفته با سوگندهاي بسيار سخت راستي آنها را به اثبات ميرسانيد و هنوز او به ستايش الكساندر و شرح برگزيدگيهاي وي را دنباله ميداد كه داريوش او را بحال خود گزارده و به اينسوي چادر نزد درباريان و نزديكان خود بازگشت و در اينجا دستهاي خود را بآسمان بلند ساخته چنين گفت : «اي خدايان خاندان و كشور من! از شما خواستارم مرا فيروزي دهيد كه بكارهاي خود ساماني داده اين كشور و پادشاهي را بدانسان كه از پيشينيان خود گرفتهام به پسينيان بازگزارم و به الكساندر پاداشي كه در سايهی آن مهربانيها و نيكخوييهاي خود سزاوار است بدهم و هرگاه سرنوشت من ديگر است و زمان سپري شدن پادشاهي ايرانيان فرارسيده و خدايان بر فيروزي من رشك برده ويراني ما را خواستهاند پس از شما خواستارم كه كسي جز الكساندر جانشين من نگرديده پاي بر روي تخت كوروش نگزارد.» اينست آنچه كه بيشتر تاريخنگاران آوردهاند.
1ـ Trieus
2ـ مقصود اينست كه آن زن خواهر خود داريوش هم بوده.
3ـ Mithras خداي معروف ايرانيان بتپرست كه بجاي زئوس يونانيان ميباشد.
bahãne yeki do tã nist 3.pdf
174.3 KB
🔶 بهانه یکی دو تا نیست
🔸2- شما چه نتیجهای میخواهید؟!..
(بخش سوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔸در زندگانی هر مرد باخردی باید در جستجوی دو چیز باشد : یكی نیكی و پاكی خودش و خاندانش ، دیگری نیكی و پاكی تودهاش ، و در این راه ما ، هر دو نتیجه درمیانست و ما دوری یا دیری هم نمیبینیم.
🔸اگر اندیشهی شما آنست كه ما با این كیشها و گمراهیها و دستهبندیها نجنگیم و درپی انداختن آنها نباشیم و همچون دیگران با همهی نادانیها ساخته بالشویكی را با آیتاللهپرستی در یكجا گرد آوریم و میهنپرستی را با هواداری از حافظ و خیام سازش دهیم در آن حال چه نتیجهای در دست خواهیم داشت؟!.. دیگران چه نتیجهای میبرند كه ما بریم؟!..
🔸2- شما چه نتیجهای میخواهید؟!..
(بخش سوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔸در زندگانی هر مرد باخردی باید در جستجوی دو چیز باشد : یكی نیكی و پاكی خودش و خاندانش ، دیگری نیكی و پاكی تودهاش ، و در این راه ما ، هر دو نتیجه درمیانست و ما دوری یا دیری هم نمیبینیم.
🔸اگر اندیشهی شما آنست كه ما با این كیشها و گمراهیها و دستهبندیها نجنگیم و درپی انداختن آنها نباشیم و همچون دیگران با همهی نادانیها ساخته بالشویكی را با آیتاللهپرستی در یكجا گرد آوریم و میهنپرستی را با هواداری از حافظ و خیام سازش دهیم در آن حال چه نتیجهای در دست خواهیم داشت؟!.. دیگران چه نتیجهای میبرند كه ما بریم؟!..
🔶 در پیرامون روان
نشست پنجم : دين در زمينهی خود كمتر از دانشها نيست
تکهی 5
🔸 همين آزمايش را درميان ايلهاي كوچنشين نيز بكار توان زد. مثلاً لرها و كوهكيلويهايها كمي بهتر از وحشيان آفريقا ميباشند و در زندگاني جز راهزني و تاراجگري نميشناسند. در همان حال اگر شما به ديهي از ديههاي ايشان رويد و زماني (مثلاً يك ماه) به پند دادن پردازيد و بدي راهزني و تاراجگري و زيانهاي آنها را بازنماييد و از سود كشاورزي و گلهداري و همدستي با ديگران داشتن و مانند اينها گفتگو كنيد ، هرآينه در آنان خواهد هَنايد و آنان را براه خواهد آورد. زيرا اين كوششهاي شما بفهمها و خردهاي ايشان تكان داده سرشت رواني آنان را نيرومندتر خواهد گردانيد.
اگر گفتهی نامهنويس راست بوده كه اين خيمها در آدمي «اكتسابي» يا پديد آمده از «اجتماع» بودي ، بايستي سالها بگذرد تا يك دسته از مردمان وحشي آفريقا يا از ايلهاي كوچنشين آسيا داراي اين خيمها گردند. در حالي كه چنين نيست.
يك نكتهی ديگر كه راست نبودن سخن نامهنويس را ميرساند آنست كه چنانكه گفتهايم آدمي در حال آنكه نيكخواهي و اندوهخواري بديگران و داددوستي و اين خيمها را ميدارد ، آن خودخواهي را نيز داراست. يك رشته كارهايش نيز از آن راه است. پس گفتن اينكه : «همان خودخواهي فرديست كه بخودخواهي اجتماعي تبديل يافته» راست نيست. از هر راه كه درآييم استواري گفتههاي ما پيداست.
يك سخن ديگر نامهنويس آنست كه اين خيمها كه ما از آدمي ميشماريم در بسياري از جانوران نيز هست. آنها نيز نيكخواهي بهم ميدارند كه نامهنويس دو داستاني هم از آهوان و فيلان ياد كرده است.
اين ايراد را بارها شنيدهايم. ولي بايد دانست كه اين داستانها كه از همدستي چهارپايان و مرغان با يكديگر و دلسوزي و نيكخواهي ايشان بهمديگر گفته ميشود ، چيزهايي كه از راه جستجو يا آزمايش بدست آمده و ارزش دانشي پيدا كند نيست. بيشتر آنها را شكارچيان گفتهاند و بزبانها افتاده و هنوز دانشمندان بآنها نپرداختهاند. رويهمرفته بيچون و چرا نتوان پذيرفت. اينست ما اكنون بپاسخي بآنها نياز نميداريم. اگر زماني آمد و چيزهايي از راه دانش بدست آمد ، در آن هنگام بايد ديد چيست.
جانوراني كه درميان هستند ، چه از مرغان و چه از گوشتخواران و چه از گياهخواران ، ما آشكارا ميبينيم كه اين خيمهاي ستوده را نميدارند. همان آهو را ميبينيم كه چون يكي بيفتد و پايش بشكند ، ديگري را پروايي نيست. از بوزينه همين را ميبينيم. با اين حال چه جاي آنست كه بداستانها و افسانههاي شكارچيان كه بيشترشان دروغگو باشند گوش دهيم.
در اين نشست كه به دو نامه پاسخ دادم چند نكته را روشن گردانيدم :
١ـ گفتگوي ما دربارهی روان بيش از همه ، از ديدهی پروا به نيك و بد زندگانيست ، يك جُستار خشك ديني را دنبال نميكنيم. ما دين را نيز جز براي بهتر گردانيدن زندگاني نميخواهيم.
٢ـ دين بآن معني كه خواست ماست خود دستگاهيست و زمينهاي براي گفتگوهاي خود ميدارد كه ويژهی آنست. ليكن در همان حال با دانشها همدوش است و با هم بستگيها ميدارند.
٣ـ خيمهاي ستودهی آدمي (خيمهاي رواني) از گوهر اوست و در سايهی فرهنگ يا زندگاني تودهاي پديد نيامده است و نميتوانست بيايد.
[پایان این نشست]
نشست پنجم : دين در زمينهی خود كمتر از دانشها نيست
تکهی 5
🔸 همين آزمايش را درميان ايلهاي كوچنشين نيز بكار توان زد. مثلاً لرها و كوهكيلويهايها كمي بهتر از وحشيان آفريقا ميباشند و در زندگاني جز راهزني و تاراجگري نميشناسند. در همان حال اگر شما به ديهي از ديههاي ايشان رويد و زماني (مثلاً يك ماه) به پند دادن پردازيد و بدي راهزني و تاراجگري و زيانهاي آنها را بازنماييد و از سود كشاورزي و گلهداري و همدستي با ديگران داشتن و مانند اينها گفتگو كنيد ، هرآينه در آنان خواهد هَنايد و آنان را براه خواهد آورد. زيرا اين كوششهاي شما بفهمها و خردهاي ايشان تكان داده سرشت رواني آنان را نيرومندتر خواهد گردانيد.
اگر گفتهی نامهنويس راست بوده كه اين خيمها در آدمي «اكتسابي» يا پديد آمده از «اجتماع» بودي ، بايستي سالها بگذرد تا يك دسته از مردمان وحشي آفريقا يا از ايلهاي كوچنشين آسيا داراي اين خيمها گردند. در حالي كه چنين نيست.
يك نكتهی ديگر كه راست نبودن سخن نامهنويس را ميرساند آنست كه چنانكه گفتهايم آدمي در حال آنكه نيكخواهي و اندوهخواري بديگران و داددوستي و اين خيمها را ميدارد ، آن خودخواهي را نيز داراست. يك رشته كارهايش نيز از آن راه است. پس گفتن اينكه : «همان خودخواهي فرديست كه بخودخواهي اجتماعي تبديل يافته» راست نيست. از هر راه كه درآييم استواري گفتههاي ما پيداست.
يك سخن ديگر نامهنويس آنست كه اين خيمها كه ما از آدمي ميشماريم در بسياري از جانوران نيز هست. آنها نيز نيكخواهي بهم ميدارند كه نامهنويس دو داستاني هم از آهوان و فيلان ياد كرده است.
اين ايراد را بارها شنيدهايم. ولي بايد دانست كه اين داستانها كه از همدستي چهارپايان و مرغان با يكديگر و دلسوزي و نيكخواهي ايشان بهمديگر گفته ميشود ، چيزهايي كه از راه جستجو يا آزمايش بدست آمده و ارزش دانشي پيدا كند نيست. بيشتر آنها را شكارچيان گفتهاند و بزبانها افتاده و هنوز دانشمندان بآنها نپرداختهاند. رويهمرفته بيچون و چرا نتوان پذيرفت. اينست ما اكنون بپاسخي بآنها نياز نميداريم. اگر زماني آمد و چيزهايي از راه دانش بدست آمد ، در آن هنگام بايد ديد چيست.
جانوراني كه درميان هستند ، چه از مرغان و چه از گوشتخواران و چه از گياهخواران ، ما آشكارا ميبينيم كه اين خيمهاي ستوده را نميدارند. همان آهو را ميبينيم كه چون يكي بيفتد و پايش بشكند ، ديگري را پروايي نيست. از بوزينه همين را ميبينيم. با اين حال چه جاي آنست كه بداستانها و افسانههاي شكارچيان كه بيشترشان دروغگو باشند گوش دهيم.
در اين نشست كه به دو نامه پاسخ دادم چند نكته را روشن گردانيدم :
١ـ گفتگوي ما دربارهی روان بيش از همه ، از ديدهی پروا به نيك و بد زندگانيست ، يك جُستار خشك ديني را دنبال نميكنيم. ما دين را نيز جز براي بهتر گردانيدن زندگاني نميخواهيم.
٢ـ دين بآن معني كه خواست ماست خود دستگاهيست و زمينهاي براي گفتگوهاي خود ميدارد كه ويژهی آنست. ليكن در همان حال با دانشها همدوش است و با هم بستگيها ميدارند.
٣ـ خيمهاي ستودهی آدمي (خيمهاي رواني) از گوهر اوست و در سايهی فرهنگ يا زندگاني تودهاي پديد نيامده است و نميتوانست بيايد.
[پایان این نشست]
bahãne yeki do tã nist 4.pdf
169 KB
🔶 بهانه یکی دو تا نیست
🔸3ـ یك ناپاكی كه از كسانی سرمیزند
(بخش چهارم ـ پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔸در جنبش مشروطهخواهی نیز دستههای انبوهی از ملایان و درباریان و دیگران با آن دشمنی نشان دادند و در برابرش ایستادگی نمودند ، ایلها را به تاخت و تاراج برانگیختند ، در همه جا مردم عامی را بر آن برآغالانیدند ، پای لشکر بیگانه را به كشور باز كردند ، و چون در نتیجهی همین كارشكنیها جنبش نتیجهی درستی نداد ، آن زمان زبان به ریشخند و سركوفت باز كرده چنین گفتند : «دیدید پیش نرفت!» یا چنین گفتند : «این هم مشروطهی شما !».
🔸 هر كسی در نوبت خود «یك نفر» است. هر كسی پاسخده كارهای خودش میباشد. یك كاری كه پیش رود راهش همینست كه هر كسی در نوبت خود به آن پشتیبانی كند.
🔸3ـ یك ناپاكی كه از كسانی سرمیزند
(بخش چهارم ـ پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔸در جنبش مشروطهخواهی نیز دستههای انبوهی از ملایان و درباریان و دیگران با آن دشمنی نشان دادند و در برابرش ایستادگی نمودند ، ایلها را به تاخت و تاراج برانگیختند ، در همه جا مردم عامی را بر آن برآغالانیدند ، پای لشکر بیگانه را به كشور باز كردند ، و چون در نتیجهی همین كارشكنیها جنبش نتیجهی درستی نداد ، آن زمان زبان به ریشخند و سركوفت باز كرده چنین گفتند : «دیدید پیش نرفت!» یا چنین گفتند : «این هم مشروطهی شما !».
🔸 هر كسی در نوبت خود «یك نفر» است. هر كسی پاسخده كارهای خودش میباشد. یك كاری كه پیش رود راهش همینست كه هر كسی در نوبت خود به آن پشتیبانی كند.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 18
🔸 باري الكساندر همگي سرزمينهاي آسيا را در آنسوي رود فرات ازآن خود ساخته آهنگ روبرو شدن با داريوش كرد كه اين هنگام با يك مليون سپاه بر سر او ميآمد. اين جنگ بزرگ كه رويداد جايگاه آن نه آربلا1 بوده چنانكه بسياري از مؤلفان نگاشتهاند بلكه جاي ديگري بنام گايوگاملا2 بوده كه معني آن در زبان خود ايشان «خانهی شتر» ميباشد.3 زيرا يكي از پادشاهان باستان ايران بدستياري شتر تندروي از گزند دشمنان كه او را دنبال ميكردند رها شده بوده اين است كه بنام قدرداني اين زمين را جايگاه آن شتر ميگرداند و پارهاي آباديها را در آن نزديكي وقف نگاهداري آن چهارپا ميكند. بهرحال در ماه بوئيدروميون4 نزديك به آغاز جنگ موسترييس5 كه مردم آتن دارند شبي ماه گرفت و در شب يازدهم پس از آن حادثه بود كه دو لشكر ايران و ماكدوني در آن بيابان با يكديگر روبرو ايستادند. در اين شب داريوش لشكر خود را آراسته نگاهداشته بدستياري مشعلها به نگريستن آنها پرداخت. از آنسوي الكساندر چون سپاهيان او بخواب رفتند خود او در پيش روي چادر بهمراهي كاهنش آريستاندير بيك رشته پرسشهاي نهاني پرداخته قربانيها بنام خداي فيار6 نمود. در اين هنگام سركردگان او بويژه پارمنيو چون ميديدند كه سراسر آن بيابان را از كوه نيفاتيس7 تا كوه كوردوآيان8 ايرانيان فرا گرفتهاند و از هر سوي روشنايي آتشها و مشعلهاي آنان نمايان است و هياهوي آنان از دور همچون غرش درياي دوري بگوش ميرسد از اين باره سخت سراسيمه گرديده با يكديگر بگفتگو برخاسته همگي بر آن شدند كه جنگ ايشان با اينهمه سپاه انبوه در روشنايي روز سخت بيمناك و ناپسند ميباشد و اينبود نزد الكساندر آمده از او درخواست نمودند كه همان شبانه جنگ آغاز كرده باري در سايهی تاريكي شب خود را از گزند آن سپاه بيكران نگاهدارند. الكساندر در پاسخ ايشان چنين گفت : «من نميخواهم فيروزي را با دزدي بدست بياوردم.» برخي از ايشان اين پاسخ را كودكانه شمرده ارجي نگزاردند ، برخي ديگر آن را دليل پشتگرمي او شمرده دانستند كه او بر فيروزمندي خود اميدوار است و نيز آينده را نيك سنجيده ميخواهد داريوش اگر اين بار هم شكست يافت گناه را بگردن شب نياندازد ، بدانسان كه در شكستهاي پيش بگردن كوهها و درياها ميانداخت بلكه آشكار بشناسد كه بخت ازو برگشته و بار ديگر به آزمودن سخت برنخيزد.
و چون سركردگان از او اين پاسخ را شنيدند از گرد وي بيرون رفتند و او بازمانده شب را آسودهتر از ديگر شبها خوابيد و چون بامداد زود سركردگان بچادرش آمدند و او را با آن آسودگي در خواب يافتند سخت در شگفت شدند و چون وقت ميگذشت كه نبايستي منتظر بيدار شدن او باشند پارمنيو بر سر بالين وي رفته دو يا سه بار او را بنام خود صدا كرد و چون بيدارش كرد چنين گفت : چگونه روزي كه جنگ بسيار بزرگي را در پيش داريد اينگونه آسوده خوابيدهايد؟ تو گويي پيش از دست زدن بجنگ فيروزي را بچنگ آوردهايد كه چنين مطمئن ميباشيد؟!
1ـ Arbela اربيل كنوني
2ـ Gaugamela
3ـ اين گفتهها گويا درست نباشد اگرچه جزو نخست كلمه با فارسي بودن تناسب دارد ولي جزو دوم ميرساند كه كلمه عربي يا آرامي باشد.
4ـ Boedromion
5ـ Mysteries
6ـ Fear
7ـ Niphates
8ـ Gordysean
8) الکساندر ـ تکهی 18
🔸 باري الكساندر همگي سرزمينهاي آسيا را در آنسوي رود فرات ازآن خود ساخته آهنگ روبرو شدن با داريوش كرد كه اين هنگام با يك مليون سپاه بر سر او ميآمد. اين جنگ بزرگ كه رويداد جايگاه آن نه آربلا1 بوده چنانكه بسياري از مؤلفان نگاشتهاند بلكه جاي ديگري بنام گايوگاملا2 بوده كه معني آن در زبان خود ايشان «خانهی شتر» ميباشد.3 زيرا يكي از پادشاهان باستان ايران بدستياري شتر تندروي از گزند دشمنان كه او را دنبال ميكردند رها شده بوده اين است كه بنام قدرداني اين زمين را جايگاه آن شتر ميگرداند و پارهاي آباديها را در آن نزديكي وقف نگاهداري آن چهارپا ميكند. بهرحال در ماه بوئيدروميون4 نزديك به آغاز جنگ موسترييس5 كه مردم آتن دارند شبي ماه گرفت و در شب يازدهم پس از آن حادثه بود كه دو لشكر ايران و ماكدوني در آن بيابان با يكديگر روبرو ايستادند. در اين شب داريوش لشكر خود را آراسته نگاهداشته بدستياري مشعلها به نگريستن آنها پرداخت. از آنسوي الكساندر چون سپاهيان او بخواب رفتند خود او در پيش روي چادر بهمراهي كاهنش آريستاندير بيك رشته پرسشهاي نهاني پرداخته قربانيها بنام خداي فيار6 نمود. در اين هنگام سركردگان او بويژه پارمنيو چون ميديدند كه سراسر آن بيابان را از كوه نيفاتيس7 تا كوه كوردوآيان8 ايرانيان فرا گرفتهاند و از هر سوي روشنايي آتشها و مشعلهاي آنان نمايان است و هياهوي آنان از دور همچون غرش درياي دوري بگوش ميرسد از اين باره سخت سراسيمه گرديده با يكديگر بگفتگو برخاسته همگي بر آن شدند كه جنگ ايشان با اينهمه سپاه انبوه در روشنايي روز سخت بيمناك و ناپسند ميباشد و اينبود نزد الكساندر آمده از او درخواست نمودند كه همان شبانه جنگ آغاز كرده باري در سايهی تاريكي شب خود را از گزند آن سپاه بيكران نگاهدارند. الكساندر در پاسخ ايشان چنين گفت : «من نميخواهم فيروزي را با دزدي بدست بياوردم.» برخي از ايشان اين پاسخ را كودكانه شمرده ارجي نگزاردند ، برخي ديگر آن را دليل پشتگرمي او شمرده دانستند كه او بر فيروزمندي خود اميدوار است و نيز آينده را نيك سنجيده ميخواهد داريوش اگر اين بار هم شكست يافت گناه را بگردن شب نياندازد ، بدانسان كه در شكستهاي پيش بگردن كوهها و درياها ميانداخت بلكه آشكار بشناسد كه بخت ازو برگشته و بار ديگر به آزمودن سخت برنخيزد.
و چون سركردگان از او اين پاسخ را شنيدند از گرد وي بيرون رفتند و او بازمانده شب را آسودهتر از ديگر شبها خوابيد و چون بامداد زود سركردگان بچادرش آمدند و او را با آن آسودگي در خواب يافتند سخت در شگفت شدند و چون وقت ميگذشت كه نبايستي منتظر بيدار شدن او باشند پارمنيو بر سر بالين وي رفته دو يا سه بار او را بنام خود صدا كرد و چون بيدارش كرد چنين گفت : چگونه روزي كه جنگ بسيار بزرگي را در پيش داريد اينگونه آسوده خوابيدهايد؟ تو گويي پيش از دست زدن بجنگ فيروزي را بچنگ آوردهايد كه چنين مطمئن ميباشيد؟!
1ـ Arbela اربيل كنوني
2ـ Gaugamela
3ـ اين گفتهها گويا درست نباشد اگرچه جزو نخست كلمه با فارسي بودن تناسب دارد ولي جزو دوم ميرساند كه كلمه عربي يا آرامي باشد.
4ـ Boedromion
5ـ Mysteries
6ـ Fear
7ـ Niphates
8ـ Gordysean
Ravãn N5.pdf
231.3 KB
📘 در پیرامون روان
🖌 احمد کسروی
🔹نشست پنجم (در یکجا)
🔸 دین در زمینهی خود کمتر از دانشها نیست
🖌 احمد کسروی
🔹نشست پنجم (در یکجا)
🔸 دین در زمینهی خود کمتر از دانشها نیست
gofto wenid (2) 1-4.pdf
239.7 KB
🔶 گفت و شنید (2)
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پیمان سال ششم)
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پیمان سال ششم)
🔶در پیرامون روان
نشست ششم : ما روان را بدانسان كه فهميدهی ديگرانست نميشناسيم
تکهی 1
🔸براي اين نشست گفتگويي در انديشه ميداشتم. ولي ميبايد آن را بكنار گزارم. امروز جواني كتابي بدست من داد كه چون نگاه كردم ديدم از نوشتههاي شادروان دكتر ارانيست كه زير عنوان «بشر از نظر مادّي» بچاپ رسيده و چند ساتي [صفحه] را از آن خواندم. اينست ميخواهم گفتگومان در آن زمينه باشد.
آن جوان ميخواست من اين كتاب را خوانده در برابرش كتابي نويسم. من از اينجا به نكتهاي پي بردم. ما چون نام روان ميبريم و آن را جز تن و جان ميشماريم ، از اينجا يك بدفهمي بميان ميآيد. كساني ميپندارند كه ما دربارهی روان همان باور را ميداريم كه صوفيان و پيروان كيشها داشتهاند.
صوفيان و پيروان كيشها تن را قالبي يا قفسي شناخته همهی كارهاي آدمي و نشانههاي زندگي را كه دروست ازآن روان ميشماردهاند. كساني ميپندارند كه ما نيز بآن باوريم و اينست جستجوهايي را كه دانشمندان دربارهی آدمي و همبستگي دريافتها و سَهِشها بآن كردهاند بآخشيج گفتههاي ما ميشناسند.
بارها ديدهام كساني چنين ايراد ميگيرند : كسي كه خشم ميگيرد ميبينيم كه تنش ميلرزد. كسي كه شرم ميكند رنگش سرخ ميشود. اگر اينها از روانست پس به تن چه كار دارد؟!. از اين ايرادها و مانندهاي آن پيداست كه سخنان ما را نفهميدهاند. چيزي شنيده و از دور ايستاده بايراد پرداختهاند.
من در نشستهاي گذشته روشن گردانيدم كه خواست ما از گفتگويي كه دربارهی روان ميكنيم بيش از همه نشان دادن سرشت نيك و ستودهی آدميست ، نشان دادن آن گوهريست كه آدمي فزونتر از جانوران ميدارد و او را برگزيدهی آفريدگان ميگرداند. به هر حال ما روان را بدان گونه كه فهميدهی صوفيان و پيروان كيشها بوده نميشناسيم.
آن سخناني كه دانشمندان دربارهی دريافتها و سهشهاي آدمي و همبستگي آنها با مغز ميگويند ، ما هيچگاه انكار نميكنيم و هيچگاه خواستمان آن نيست كه همهی كارها از روانست و خود يكسره آنها را بانجام ميرساند. هيچگاه خواستمان آن نيست كه تن آدمي همچون غلاف يا قفس است.
ما در نوشتههاي خود بارها مثل زده گفتهايم : داستان تن و جان با روان داستان اسب با سوار آنست. يك آدمي كه سوار اسب گرديده پيداست كه اسب جدا و سوار جداست و هر يكي از آنها سَهِشها و دريافتهاي ديگري ميدارد كه چهبسا با هم ناسازگار است. ولي اگر سوار توانا باشد لگام اسب را استوار گرفته او را راه تواند برد و خواهاكها و سَهِشهاي خود را بدستياري آن بكار تواند بست.
اين مثل براي روشني سخنست و در اينجا اين نكته را روشن ميگرداند كه تن و جان در تنهايي چيزيست و داراي سهشها و دريافتها ميباشد. روان نيز سهشها و دريافتهايش را بدستياري همان تن و جان بكار ميبندد. افزار كارهاي او تن و جانست.
روزي يكي چنين ميگفت : «كسي كه مريض ميشود ما ميبينيم حواس او نيز از كار ميافتد». اين را دليل ميآورد كه دريافتها و سهشهاي آدمي همه از تن مادّي اوست و ميخواست ايرادي بگفتههاي ما بگيرد.
گفتم : سخنتان دربارهی بيمار راستست. ولي ما نخواهيم توانست با اين ايرادها از سخناني كه دربارهی روان گفتهايم و خود چيزهاي بسيار روشن و آشكاريست بازگرديم. اگر دشواريهايي درميانست بايد دانشمندان يا ما از راهش بآنها درآييم و دشواري را از ميان برداريم. مثلاً داستان بيمار و از كار افتادن دريافتهاي او كه شما ميگوييد ، ايرادي بما نيست. زيرا ما نگفتهايم كه روان خود يكسره درمييابد يا كارهايي بانجام ميرساند.كارهاي روان بدستياري تن و جانست و چون تن و جان بيمار بود ، روان از كار باز خواهد ماند.
اين كسان بايد كتابهاي ما را بخوانند و سخنان ما را نيك فهمند. اما دربارهی كتاب دكتر اراني ، چند ساتي را كه از آغازش خواندم ، شادروان دكتر بگفتگو از آدمي پرداخته و آن را از ديدهی دانشهاي مادّي زير جستجو گرفته. آنچه من ديدم در اين زمينه است كه سرچشمهی همهی دريافتها و سهشهاي آدمي مغز اوست ، و براي بسياري از دريافتها و سهشها جايگاهي در مغز نشان داده است. اين جملهها را براي نمونه از گفتههاي او ميآورم :
«در دورههاي گذشته روح را موجود مستقل ميدانستند. حكماي قديم يونان مانند بقراط محل روح را در سلسلهی عصبي ميدانستند. دكارت روح را موجود سيالي فرض ميكرد. عرفان عقيده داشت روح بجسم عاشق ميشود. علم جديد خط قرمز بروي اين موهومات كشيده ثابت نموده است كه روح بعنوان موجود مستقل وجود ندارد بلكه مجموعهاي از خواص مادّه است.
هوش ، ذكاوت ، اراده ، از خواص طبقهی خاكستري خارج دماغ بزرگ است. اگر دماغ كبوتري را بردارند نميميرد. ولي ارادهی وي سلب ميشود. مثلاً اگر غذا بدهند ميخورد و هضم ميكند و اگر ندهند و دانه را نزد وي بريزند (نميخورد) و از گرسنگي ميميرد.»
نشست ششم : ما روان را بدانسان كه فهميدهی ديگرانست نميشناسيم
تکهی 1
🔸براي اين نشست گفتگويي در انديشه ميداشتم. ولي ميبايد آن را بكنار گزارم. امروز جواني كتابي بدست من داد كه چون نگاه كردم ديدم از نوشتههاي شادروان دكتر ارانيست كه زير عنوان «بشر از نظر مادّي» بچاپ رسيده و چند ساتي [صفحه] را از آن خواندم. اينست ميخواهم گفتگومان در آن زمينه باشد.
آن جوان ميخواست من اين كتاب را خوانده در برابرش كتابي نويسم. من از اينجا به نكتهاي پي بردم. ما چون نام روان ميبريم و آن را جز تن و جان ميشماريم ، از اينجا يك بدفهمي بميان ميآيد. كساني ميپندارند كه ما دربارهی روان همان باور را ميداريم كه صوفيان و پيروان كيشها داشتهاند.
صوفيان و پيروان كيشها تن را قالبي يا قفسي شناخته همهی كارهاي آدمي و نشانههاي زندگي را كه دروست ازآن روان ميشماردهاند. كساني ميپندارند كه ما نيز بآن باوريم و اينست جستجوهايي را كه دانشمندان دربارهی آدمي و همبستگي دريافتها و سَهِشها بآن كردهاند بآخشيج گفتههاي ما ميشناسند.
بارها ديدهام كساني چنين ايراد ميگيرند : كسي كه خشم ميگيرد ميبينيم كه تنش ميلرزد. كسي كه شرم ميكند رنگش سرخ ميشود. اگر اينها از روانست پس به تن چه كار دارد؟!. از اين ايرادها و مانندهاي آن پيداست كه سخنان ما را نفهميدهاند. چيزي شنيده و از دور ايستاده بايراد پرداختهاند.
من در نشستهاي گذشته روشن گردانيدم كه خواست ما از گفتگويي كه دربارهی روان ميكنيم بيش از همه نشان دادن سرشت نيك و ستودهی آدميست ، نشان دادن آن گوهريست كه آدمي فزونتر از جانوران ميدارد و او را برگزيدهی آفريدگان ميگرداند. به هر حال ما روان را بدان گونه كه فهميدهی صوفيان و پيروان كيشها بوده نميشناسيم.
آن سخناني كه دانشمندان دربارهی دريافتها و سهشهاي آدمي و همبستگي آنها با مغز ميگويند ، ما هيچگاه انكار نميكنيم و هيچگاه خواستمان آن نيست كه همهی كارها از روانست و خود يكسره آنها را بانجام ميرساند. هيچگاه خواستمان آن نيست كه تن آدمي همچون غلاف يا قفس است.
ما در نوشتههاي خود بارها مثل زده گفتهايم : داستان تن و جان با روان داستان اسب با سوار آنست. يك آدمي كه سوار اسب گرديده پيداست كه اسب جدا و سوار جداست و هر يكي از آنها سَهِشها و دريافتهاي ديگري ميدارد كه چهبسا با هم ناسازگار است. ولي اگر سوار توانا باشد لگام اسب را استوار گرفته او را راه تواند برد و خواهاكها و سَهِشهاي خود را بدستياري آن بكار تواند بست.
اين مثل براي روشني سخنست و در اينجا اين نكته را روشن ميگرداند كه تن و جان در تنهايي چيزيست و داراي سهشها و دريافتها ميباشد. روان نيز سهشها و دريافتهايش را بدستياري همان تن و جان بكار ميبندد. افزار كارهاي او تن و جانست.
روزي يكي چنين ميگفت : «كسي كه مريض ميشود ما ميبينيم حواس او نيز از كار ميافتد». اين را دليل ميآورد كه دريافتها و سهشهاي آدمي همه از تن مادّي اوست و ميخواست ايرادي بگفتههاي ما بگيرد.
گفتم : سخنتان دربارهی بيمار راستست. ولي ما نخواهيم توانست با اين ايرادها از سخناني كه دربارهی روان گفتهايم و خود چيزهاي بسيار روشن و آشكاريست بازگرديم. اگر دشواريهايي درميانست بايد دانشمندان يا ما از راهش بآنها درآييم و دشواري را از ميان برداريم. مثلاً داستان بيمار و از كار افتادن دريافتهاي او كه شما ميگوييد ، ايرادي بما نيست. زيرا ما نگفتهايم كه روان خود يكسره درمييابد يا كارهايي بانجام ميرساند.كارهاي روان بدستياري تن و جانست و چون تن و جان بيمار بود ، روان از كار باز خواهد ماند.
اين كسان بايد كتابهاي ما را بخوانند و سخنان ما را نيك فهمند. اما دربارهی كتاب دكتر اراني ، چند ساتي را كه از آغازش خواندم ، شادروان دكتر بگفتگو از آدمي پرداخته و آن را از ديدهی دانشهاي مادّي زير جستجو گرفته. آنچه من ديدم در اين زمينه است كه سرچشمهی همهی دريافتها و سهشهاي آدمي مغز اوست ، و براي بسياري از دريافتها و سهشها جايگاهي در مغز نشان داده است. اين جملهها را براي نمونه از گفتههاي او ميآورم :
«در دورههاي گذشته روح را موجود مستقل ميدانستند. حكماي قديم يونان مانند بقراط محل روح را در سلسلهی عصبي ميدانستند. دكارت روح را موجود سيالي فرض ميكرد. عرفان عقيده داشت روح بجسم عاشق ميشود. علم جديد خط قرمز بروي اين موهومات كشيده ثابت نموده است كه روح بعنوان موجود مستقل وجود ندارد بلكه مجموعهاي از خواص مادّه است.
هوش ، ذكاوت ، اراده ، از خواص طبقهی خاكستري خارج دماغ بزرگ است. اگر دماغ كبوتري را بردارند نميميرد. ولي ارادهی وي سلب ميشود. مثلاً اگر غذا بدهند ميخورد و هضم ميكند و اگر ندهند و دانه را نزد وي بريزند (نميخورد) و از گرسنگي ميميرد.»
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 19
🔸 الكساندر لبخندي زده چنين گفت : «مگر اين چنين نيست؟! باري نه اينست كه ديگر نياز نداريم در اين بيابانهاي بيكران و ويران از دنبال داريوش گرديده براي جنگ كردن جستجوي او بنماييم؟!» راستي هم او نه پيش از جنگ اين چنين استواري از خود نشان ميداد در گرماگرم جنگ نيز همچنان استوار بود و خودداري شگفتي مينمود. با آنكه جنگ چون درگرفت تا ديرزماني پياپي حال ديگري پيدا ميكرد و سرنوشت آن دانسته نبود. دست چپ سپاه الكساندر كه سركردهی آن پارمنيو بود سوارگان باختر چنان حملهی سختي بر سر آن آوردند كه ماكيدونيان ايستادگي نتوانسته ميدان دادند و پراكندگي بايشان راه يافت. در اين هنگام مازايوس1 يك دسته از سپاهيان را روانه ساخته بود كه گرديده بناگاه سپاهيان ماكيدوني را پيدا كرده پاسباني را كه براي نگهداري بنه برگماردهاند بكشند و چون اين خبر به پارمنيو رسيد سخت پريشان گرديده كسي نزد الكساندر فرستاده پيغام داد كه اگر دستهاي از سپاه را براي نگهداري بنه نفرستي همهی لشكرگاه و مالهايي كه داريم از دست ما خواهد دررفت. اين پيام هنگامي به الكساندر رسيد كه براي فرمان حمله دادن آماده ميشد و چون پيام را شنيد گفت به پارمنيو بگوييد شما گويا هوش خود را از دست دادهايد يا از سختي كار جنگ اين درنمييابيد كه سپاهيان اگر از جنگ فيروز درآمدند نه تنها مالهاي خودشان مالهاي دشمن نيز بهمراه ايشان خواهد بود و اگر فيروزي نيافتند در اين حال بايد در ميدان جنگ كشته شوند و هرگز نيازي به مال و بنه و اينگونه چيزها نخواهند داشت.
در اين روز الكساندر خطابهی بسيار درازي براي تساليان و ديگر يونانيان خواند و آنان با آوازهاي بسيار بلند پاسخ داده از او درخواستند كه آنان را بر سر ايرانيان بكشاند. الكساندر با دست چپ نيزهی خود را بلند كرده دست ديگر را بسوي آسمان دراز نموده از خدايان چنين درخواست كه اگر او را براستي پسر زیوس ميشناسند ياري خودشان را از يونانيان دريغ ندارند و آنان را نيرومند گردانند. اين سخن را كالستينس2 مينويسد. در اين هنگام آريستاندير كاهن كه جامهی بلند سفيدي در بر و تاج زريني بر سر داشت و پهلوي الكساندر سوار بود ناگهان عقابي را در آسمان در بالا سر الكساندر نشان داد كه رو بسوي سپاه دشمن در پرواز بود. سپاهيان از ديدن آن مرغ به هيجان آمدند و همديگر را تحريك كردند كه بيك ناگاه سوارگان از جا جنبيده تاخت سختي بردند. نيز فوجهاي پيادگان از پشت سر بجنبش درآمدند. ليكن پيش از آنكه اينان بصف يكم سپاه دشمن برسند و زد و خورد آغاز نمايند ايرانيان خود را پس كشيدند. الكساندر بتندي از دنبال آنان تاخت و اين دنبال كردن گريختگان او را بميان رزمگاه كشانيد آنجا كه خود داريوش ايستاده بود. الكساندر او را از دور ميديد كه مردي خوشرو و بلندبالايي بر روي گردونهی بلندي ايستاده و سوارگان كه پاسبانان خاص او و از بهترين جنگجويان بودند از هر سوي گرد او را فراگرفتهاند. ولي فشار الكساندر بر گريختگان چندان سخت بود كه آنان را بر ديگران كه هنوز از جاي خود تكان نخورده بودند فشرده براي هيچ كسي مجال دست گشادن و جنگ كردن نداد. مگر اندكي از دليران و بيباكان كه ايستادگي كرده و همگي آنان كشته شدند و تنهاي ايشان رويهم ريخته زير پاي اسبها جان سپردند. داريوش كه اينزمان ميديد همه چيز را باخته و دستهي سوارگاني كه در پيش روي او بپاسباني ايستاده بودند همه شكست خورده بسوي پشتسر فشار ميآورند و با اين حال راه براي راندن گردونه يا بازگردانيدن آن نيست. گذشته از آنكه لاشههاي مردگان كه بر گرداگرد او افتاده و پشتهها برآورده بودند چندان انبوه بودند كه اسبها را از پيش رفتن مانع ميشد و گردونه را راهي براي تكان خوردن نبود از اين جهت بهتر آن ديد كه دست از گردونه و ابزارهاي جنگي خود بردارد و چنانكه نوشتهاند بر يك مادياني كه از كرهاش جدا كرده بودند نشسته روي به گريختن نهاد. با اينهمه بآساني نميتوانست جان بدر برد ، اگر اين نبود كه پارمنيو كساني را از دنبال الكساندر روانه ساخته و باو پيغام داد كه چون دستههايي از سپاهيان ايران هنوز در برابر او سخت ايستادگي مينمايند او هم بازپس گشته ياوري كند. دربارهی پارمنيو اين بدگماني هست كه در اين جنگ جانسپاري ننموده چنانكه ميبايست نميكوشيد و اين يا بجهت سالخوردگي او بوده كه پيري دليري و توانايي را از دست او گرفته بوده و يا چنانكه كاليستينس ميگويد : او در نهان الكساندر را دوست نداشته بپيشرفتها و فيروزيهاي او رشك ميبرده است.
1ـ Mazaeus
2ـ Callisthenes مورخ معروف
8) الکساندر ـ تکهی 19
🔸 الكساندر لبخندي زده چنين گفت : «مگر اين چنين نيست؟! باري نه اينست كه ديگر نياز نداريم در اين بيابانهاي بيكران و ويران از دنبال داريوش گرديده براي جنگ كردن جستجوي او بنماييم؟!» راستي هم او نه پيش از جنگ اين چنين استواري از خود نشان ميداد در گرماگرم جنگ نيز همچنان استوار بود و خودداري شگفتي مينمود. با آنكه جنگ چون درگرفت تا ديرزماني پياپي حال ديگري پيدا ميكرد و سرنوشت آن دانسته نبود. دست چپ سپاه الكساندر كه سركردهی آن پارمنيو بود سوارگان باختر چنان حملهی سختي بر سر آن آوردند كه ماكيدونيان ايستادگي نتوانسته ميدان دادند و پراكندگي بايشان راه يافت. در اين هنگام مازايوس1 يك دسته از سپاهيان را روانه ساخته بود كه گرديده بناگاه سپاهيان ماكيدوني را پيدا كرده پاسباني را كه براي نگهداري بنه برگماردهاند بكشند و چون اين خبر به پارمنيو رسيد سخت پريشان گرديده كسي نزد الكساندر فرستاده پيغام داد كه اگر دستهاي از سپاه را براي نگهداري بنه نفرستي همهی لشكرگاه و مالهايي كه داريم از دست ما خواهد دررفت. اين پيام هنگامي به الكساندر رسيد كه براي فرمان حمله دادن آماده ميشد و چون پيام را شنيد گفت به پارمنيو بگوييد شما گويا هوش خود را از دست دادهايد يا از سختي كار جنگ اين درنمييابيد كه سپاهيان اگر از جنگ فيروز درآمدند نه تنها مالهاي خودشان مالهاي دشمن نيز بهمراه ايشان خواهد بود و اگر فيروزي نيافتند در اين حال بايد در ميدان جنگ كشته شوند و هرگز نيازي به مال و بنه و اينگونه چيزها نخواهند داشت.
در اين روز الكساندر خطابهی بسيار درازي براي تساليان و ديگر يونانيان خواند و آنان با آوازهاي بسيار بلند پاسخ داده از او درخواستند كه آنان را بر سر ايرانيان بكشاند. الكساندر با دست چپ نيزهی خود را بلند كرده دست ديگر را بسوي آسمان دراز نموده از خدايان چنين درخواست كه اگر او را براستي پسر زیوس ميشناسند ياري خودشان را از يونانيان دريغ ندارند و آنان را نيرومند گردانند. اين سخن را كالستينس2 مينويسد. در اين هنگام آريستاندير كاهن كه جامهی بلند سفيدي در بر و تاج زريني بر سر داشت و پهلوي الكساندر سوار بود ناگهان عقابي را در آسمان در بالا سر الكساندر نشان داد كه رو بسوي سپاه دشمن در پرواز بود. سپاهيان از ديدن آن مرغ به هيجان آمدند و همديگر را تحريك كردند كه بيك ناگاه سوارگان از جا جنبيده تاخت سختي بردند. نيز فوجهاي پيادگان از پشت سر بجنبش درآمدند. ليكن پيش از آنكه اينان بصف يكم سپاه دشمن برسند و زد و خورد آغاز نمايند ايرانيان خود را پس كشيدند. الكساندر بتندي از دنبال آنان تاخت و اين دنبال كردن گريختگان او را بميان رزمگاه كشانيد آنجا كه خود داريوش ايستاده بود. الكساندر او را از دور ميديد كه مردي خوشرو و بلندبالايي بر روي گردونهی بلندي ايستاده و سوارگان كه پاسبانان خاص او و از بهترين جنگجويان بودند از هر سوي گرد او را فراگرفتهاند. ولي فشار الكساندر بر گريختگان چندان سخت بود كه آنان را بر ديگران كه هنوز از جاي خود تكان نخورده بودند فشرده براي هيچ كسي مجال دست گشادن و جنگ كردن نداد. مگر اندكي از دليران و بيباكان كه ايستادگي كرده و همگي آنان كشته شدند و تنهاي ايشان رويهم ريخته زير پاي اسبها جان سپردند. داريوش كه اينزمان ميديد همه چيز را باخته و دستهي سوارگاني كه در پيش روي او بپاسباني ايستاده بودند همه شكست خورده بسوي پشتسر فشار ميآورند و با اين حال راه براي راندن گردونه يا بازگردانيدن آن نيست. گذشته از آنكه لاشههاي مردگان كه بر گرداگرد او افتاده و پشتهها برآورده بودند چندان انبوه بودند كه اسبها را از پيش رفتن مانع ميشد و گردونه را راهي براي تكان خوردن نبود از اين جهت بهتر آن ديد كه دست از گردونه و ابزارهاي جنگي خود بردارد و چنانكه نوشتهاند بر يك مادياني كه از كرهاش جدا كرده بودند نشسته روي به گريختن نهاد. با اينهمه بآساني نميتوانست جان بدر برد ، اگر اين نبود كه پارمنيو كساني را از دنبال الكساندر روانه ساخته و باو پيغام داد كه چون دستههايي از سپاهيان ايران هنوز در برابر او سخت ايستادگي مينمايند او هم بازپس گشته ياوري كند. دربارهی پارمنيو اين بدگماني هست كه در اين جنگ جانسپاري ننموده چنانكه ميبايست نميكوشيد و اين يا بجهت سالخوردگي او بوده كه پيري دليري و توانايي را از دست او گرفته بوده و يا چنانكه كاليستينس ميگويد : او در نهان الكساندر را دوست نداشته بپيشرفتها و فيروزيهاي او رشك ميبرده است.
1ـ Mazaeus
2ـ Callisthenes مورخ معروف
mollãyãne Wuwtar bexãnand 1.pdf
178 KB
🔶 ملایان شوشتر بخوانند
(بخش یکم)
🖌 محمدعلی امام
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔸شما در این كشور چه كارهاید؟ در برابر نان و دیگر خوراكها كه میخورید ، رختها كه میپوشید ، خانه كه مینشینید ، و دیگر دربایستهای زندگی كه از آنها بهره میبرید و هر یك ساخته و پرداختهی دست صدها رنجبر است ، چه احتیاجی از احتیاجات توده را برمیآورید؟ آیا كسی كه در كشوری زیست میكند و از دسترنج دیگران برخوردار میشود و خود كاری ، كاری كه احتیاجی از احتیاجهای زندگی توده را برآورد ، انجام نمیدهد مفتخوار نیست؟!. آیا آنچه خورَد و پوشد و نوشد بر او ناروا نمیباشد؟!..
🔸از هنگامی كه شما (حفظهی دین) پدید آمدید و دستگاه دینفروشی گستردید اینهمه پراكندگی میانهی مسلمانان راه یافت و اندازهی خواری و زبونی دین بجایی رسیده كه امروز پیروان آن در سرتاسر كشورهای اسلامی از مراكش گرفته تا ملایو و از دریاچهی اورال تا دریای هند همگی در زیر دست دولتهای زورمند آسیا و اروپایند
(بخش یکم)
🖌 محمدعلی امام
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔸شما در این كشور چه كارهاید؟ در برابر نان و دیگر خوراكها كه میخورید ، رختها كه میپوشید ، خانه كه مینشینید ، و دیگر دربایستهای زندگی كه از آنها بهره میبرید و هر یك ساخته و پرداختهی دست صدها رنجبر است ، چه احتیاجی از احتیاجات توده را برمیآورید؟ آیا كسی كه در كشوری زیست میكند و از دسترنج دیگران برخوردار میشود و خود كاری ، كاری كه احتیاجی از احتیاجهای زندگی توده را برآورد ، انجام نمیدهد مفتخوار نیست؟!. آیا آنچه خورَد و پوشد و نوشد بر او ناروا نمیباشد؟!..
🔸از هنگامی كه شما (حفظهی دین) پدید آمدید و دستگاه دینفروشی گستردید اینهمه پراكندگی میانهی مسلمانان راه یافت و اندازهی خواری و زبونی دین بجایی رسیده كه امروز پیروان آن در سرتاسر كشورهای اسلامی از مراكش گرفته تا ملایو و از دریاچهی اورال تا دریای هند همگی در زیر دست دولتهای زورمند آسیا و اروپایند