پاکدینی ـ احمد کسروی
7.58K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini

دونیت :
https://t.me/pakdini/25890
Download Telegram
mollãyãne Wuwtar bexãnand 2.pdf
205.6 KB
🔶 ملایان شوشتر بخوانند

(بخش دوم)

🖌 محمدعلی امام

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)

🔸كتاب به خودی خود یا به گفته‌ی شما «فی نفس الامر» ارجی ندارد و اگر در آن اندیشه‌های سودمندی نوشته شده باشد ، اندیشه‌هایی كه به زندگی آدمیانه‌ی توده‌ها سود دهد ارجدار خواهد بود. برعكس اگر در كتاب افكار پست و اندیشه‌های شومی نوشته شده چون وسیله‌ی بازماندن و پراكنده شدن اندیشه‌های زشت و زیان‌آور خواهد شد بسیار پست و بی‌ارج است.

🔸این با بودن هزاران مانندگان شما است كه صدها هزار شعر در دروغ ، تملق ، هزل ، میخوارگی ، جبریگری و حتا بیفرهنگی نسبت به آفریدگار سروده شده و چاپ گردیده ، و حتا شعرهای بیشرمانه‌ی خیام و قاآنی و ایرج میرزا در خانه‌های خود شما راه یافته.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 20

🔸 الكساندر با آنكه از اين بازخواندن كه فيروزيهاي او را ناانجام مي‌گزاشت بددل بود ببهانه‌ی اينكه روز دير شده ديگر نبايد دنبال دشمن شتافت فرمان بازگشت داده بسوي پارمنيو روانه گرديد ولي هنوز در نيمه‌ی راه بود كه شنيد همگي دشمنان از جا كنده شده‌اند و ديگر كسي بازنمانده.
اين جنگ كه بدينسان پايان يافت ، خود پايان يافتن پادشاهي هخامنشيان بود. الكساندر كه از اين پس پادشاه آسيا شمرده مي‌شد سپاسها بر خدايان گزارده قربانيهاي بزرگ نمود و بدوستان و پيروان خود بخششهاي بسزا كرده پول و ديه يا حكمراني شهرها دريغ نداشت. و چون بسيار خواهان اين بود كه يونانيان را بسوي خود بكشد نامه‌اي بايشان نوشت كه ديگر ستمكاري پايان پذيرفته و ايشان از اين پس آزادند و با قانونهاي خودشان زندگي خواهند كرد. به پلاتاييان1 كه نياكان ايشان در زمان جنگ يونانيان با ايرانيان رضايت داده بودند كه سرزمين ايشان جايگاه كارزار باشد بيش از همه مهرباني نموده و بايشان نوشت كه شهر خودشان را بار ديگر آباد گردانند. همچنين بخشي از مال يغما را به ايتاليا براي مردم كروتونا2 فرستاد و اين براي قدرشناسي از مردانگي و غيرت همشهري آنان فااولوس3 كشتي‌گير بود كه چون در جنگهاي ميدي (مادي)4 همه‌ی يونانيان كه در ايتاليا نشيمن داشتند يونان را فراموش كردند. او براي آنكه با برادران خود در آسيب و گزند انباز باشند كشتي با خرج خود راه انداخته خويشتن را بكشتيهاي سالاميس5 رسانيد. اينبود اندازه‌ی قدرشناسي الكساندر از نيكوكاريها كه هرگز هنري يا كار نيكي را بي‌پاداش نمي‌گزاشت.
از آنجا الكساندر روانه‌ی سرزمين بابل گرديد كه سراسر آن بيدرنگ بدست او آمد و در هاكماتان6 جايي را ديد كه از يك شكاف آتش بيرون مي‌جهيد و همچنين چشمه‌ی آبي روان ميگرديد. در جاي ديگري نزديك بآنجا چشمه‌ی نفت سياه را ديد كه بانبوهي از زمين درآمده و روان ميگرديد و درياچه‌اي پديد آورده بود. الكساندر از ديدن آن سخت در شگفت شد و چون اين نفت همينكه بآتش نزديك شد بي‌آنكه آتش بآن برسد روشن گرديده مي‌سوزد. بوميان آنجا براي آنكه نيرو و چگونگي آن را به الكساندر نشان بدهند آن كوچه‌اي كه به نشيمنگاه پادشاه مي‌رفت با قطره‌هاي نفت آلوده گردانيدند و خودشان در آن سر ايستاده مشعلي روشن نمودند كه همينكه آتش روشن شد نفتها آتش گرفته با تندي كه بيرون از پندار هر كس است آتش از اين سر بآن سر رسيده در يك چشم بهم زدن سراسر آن كوچه پر از شعله گرديد.7 در بابل هوا چندان گرم است كه جو را که در زمين مي‌كارند چه‌بسا كه زمين آن را بيرون مي‌اندازد كه تو گويي از سختي بي‌اندازه گرما زمين در جوش و تكان است. از اين سختي گرماست كه مردم آنجا عادت دارند خيكي را پر آب كرده بر روي آن بخوابند. هارپالوس8 كه الكساندر او را بحكمراني بابل گزاشت مي‌خواست كه در باغ حكمراني و پياده‌روهاي آنجا درختها و گياههاي يوناني بكارد و هر درخت و بوته‌اي را در آنجاها بكاشت مگر لبلاب را كه هرچه كاشت نروييد. چرا كه لبلاب از گياهان سردسير است و تاب گرماي آنجا را نداشت.
چون بشهر شوش دست يافتند الكساندر از كوشك پادشاهي آنجا چهل‌هزار تالنت پول سكه زده شده بدست آورد. گذشته از ابزارهاي گرانبهاي فراوان و گنجينه‌هاي انبوهي كه اندازه‌ی ارزش آنها بگفتن درست نمي‌آيد. در ميان آنها باندازه‌ی ارزش پنجهزار تالنت جامه‌هاي ارغوان هرميوني9 بود كه از يكصد و نود سال پيش مانده ولي رنگ آنها چنان تازه و زنده بود كه تو گويي امروز رنگ كرده شده. در اين باره چنين مي‌گويند كه در رنگ كردن آنها انگبين و نيز روغن سفيد با يك رنگ سفيدي بكار مي‌برند و اينست كه با آنهمه مدت دراز تازه مي‌نمايد. دينون اين را نيز گفته كه پادشاهان ايران آب از رودهاي نيل و دانوب خواسته در گنجينه‌هاي خود نگاه مي‌داشتند و اين كار را براي آن مي‌كردند تا بر پهناوري جهانگير پادشاهي خودشان گواهي باشد.
1ـ Plataea كوره‌اي در يونان
2ـ Crotona يكي از شهرهايي كه يونانيان در ايتاليا بنياد نهاده بودند.
3ـ Phayllus
4ـ جنگهاي خشايارشا با يونانيان
5ـ Salamis نام جزيره است كه يونانيان در آنجا بر ايرانيان شكست دادند چنانكه در بخش یکم آورده شده.
6ـ Ecbatan همدان كنوني ـ ولي بايد دانست كه پلوتارخ بابل را از همدان و كوره‌ی آن جدا نميدانست و چنين ميدانست كه همدان در كوره‌ی بابل است.
7ـ در اينجا از ترجمه‌ی چند سطر چشم‌پوشي شده.
8ـ Halpalus
9ـ Hermion يكي از شهرهاي يونان باستان
bahãne yeki do tã nist 1-4.pdf
173.1 KB
🔶 بهانه یکی دو تا نیست

🔸1- انقلاب چیست؟..

🔸2ـ شما چه نتیجه‌ای میخواهید؟!..

🔸3ـ یك ناپاكی كه از كسانی سرمیزند.

(هر سه بخش در یکجا)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
آقای بلوری
حاجی میرزا آقا بلوری ، یکی از پیشگامان آزادیخواهی در تبریز که نامش در گفتار بالا آمده.
همه هم‌باور ،‌ استوار ، همدل ، یگانه ، مصمم ، از جان گذشته ، غیرتمند ، همه شیفته‌ی مشروطه

«مشروطه از همه‌ی شهرهای ایران برخاسته تنها در تبریز بازمی‌ماند. از تبریز هم برخاسته تنها در کوی کوچک امیرخیز بازپسین ایستادگی را می‌نمود. در سایه‌ی دلیری و کاردانی ستارخان بار دیگر بهمه‌‌ی کویهای تبریز بازگشته ، سپس نیز بهمه‌ی شهرهای ایران بازگردید.
آن لکه‌ی سیاهی که در نتیجه‌ی زبونی و کارندانی نمایندگان پارلمان و شکست آزادیخواهان تهران ، بدامن تاریخ ایران نشسته بود ، این مرد با جانبازیهای خود آن را پاک گردانید».
(تاریخ مشروطه‌ی ایران ص 816 از 1057)
🔶 در پیرامون روان
نشست ششم : ما روان را بدانسان كه فهميده‌ی ديگرانست نمي‌شناسيم
دنباله‌ی تکه‌ی 3

🔸 آنگاه ما دليلهاي روشن بلغزش فهمها و انديشه‌هاي اين دانشمندان مي‌داريم. چنانكه يك بار ديگر هم گفته‌ام دكتر اراني درباره‌ی انديشه و مغز آدمي چنين مي‌نويسد : «فقط با مغز مي‌توان فكر كرد. مغز مادّه و فكر يكي از خواص اين مادّه است. تجربه بما نشان مي‌دهد كه اگر محيط مادّي (نور ، درجه حرارت ، رطوبت و غيره ) تغيير كند در ساختمان و طرز عمل موجود زنده نيز تغييرات نظير آن بظهور ميرسد. مغز نيز كاملاً تابع آن قانونست». ما همين جمله ها را برسيدگي گزاريم :
اينها از ديده‌ی دانشها راستست. از روي برداشتي كه دانشها و فلسفه‌ی مادّي برداشته است نه تنها انديشه ، همه‌ی سهشها و دريافتها از «خواص» مادّه است.
ولي از آنسو اگر اين جمله‌ها راستست بايد در جهان نيك و بد و زشت و زيبا نباشد. زيرا نيك و بد و زشت و زيبا بسته بانديشه يا دريافت آدميست. در حالي كه اينها نيز بسته به «محيط» است كه اگر عوض شد انديشه يا دريافت نيز عوض خواهد شد. مثلاً شما چيزي را در اينجا نيك مي‌شناسيد. ولي اگر بجاي ديگري رفتيد يا حالتان ديگر شد چه‌بسا كه آن را بد شناسيد.
پيروان فلسفه‌ی مادّي همين را پذيرفته‌اند و چنانكه گفته‌ايم يكي از هوده‌هاي بسيار زيانمند مادّيگري همين نشناختن نيك و بد مي‌باشد. زيرا اين عنوان بدست دغلكاران و هوسبازان و بدكاران داده است كه به هر كار پست و بدي كه ميخواهند برمي‌خيزند و چون كسي ايراد گرفت كه اين كار بديست بفلسفه‌بافي پرداخته مي‌گويند : نيك و بد چيست؟!. هر كسي هر چيزي را كه خواست نيك مي‌شناسد نخواست بد مي‌شمارد!.
از آنسو بسياري از مردم شنيده و ياد گرفته‌اند «طرز تفكر هر كسي جداست. بسته بساختمان مغز است». اينها را دستاويز گرفته‌اند كه در برابر آميغها بايستند و بهيچ راهي درنيايند.
در حالي كه اينها همه غلطست. آنچه انكار كردني نيست نيك و بد است. همان فيلسوف مادّي اگر شبي دزد بخانه‌اش رود و كالايش را برد ، آن را بد خواهد شمرد و در جستجوي دزد بوده او را بدادگاه خواهد كشانيد ، و اگر دزد فلسفه‌ی خودش را به رخش كشيده گفت : «من كار بدي نكرده‌ام. دزديدن كالا چون بزيان شماست آن را بد مي‌شماريد ، ولي من آن را بد نمي‌شمارم» از اين فلسفه خواهد رنجيد.
اكنون باين چه كار كنيم؟. آيا آن جمله‌هاي دانشمندانه‌ی دكتر اراني را بپذيريم و يا اين را (بودن نيك و بد را) كه درخور هيچ انكاري نيست؟!. آيا اين دليل بُرنده بخامي و نارسايي گفته‌هاي اين دسته از دانشمندان نمي‌باشد؟!.
در اين چهار و پنج هفته كه ما در نشستهاي خود سخن از روان مي‌رانيم ، در بيرون نيز كساني با من برمي‌خورند و گفتگوهايي مي‌رود و من گفته‌هاي پيروان مادّيگري را هرچه بيشتر مي‌شنوم خامي آنها را بيشتر مي‌بينم.
دو روز پيش با كسي برخوردم چنين آغاز سخن كرد : «نيكي و بدي نسبي است. نيك مطلق و بد مطلق در جهان نيست. مثلاً مردي تا جوان است از ديدن زنها خوشش مي‌آيد و لذت مي‌برد. ولي چون پير شد و قواي جواني را از دست داد ديگر از زنها لذت نمي‌برد».
گفتم : اين سخن بسيار پرت است. گفتگو بر سر خوش آمدن و لذت بردن نيست. داستان نيك و بد جز اينهاست. شما چه‌بسا از چيزي خوشتان بيايد ولي در همان حال آن را بد شناسيد. من هم مثل از زن مي‌زنم : يك زن شوهرداري شما باو تماشا مي‌كنيد و خوشتان مي‌آيد. ولي در همان حال اگر به فَرجاد[=وجدان] خود بازگرديد و خرد خود را داور گردانيد ، آن كار را بد خواهيد شناخت و خود را خواهيد نكوهيد ، و اين دريافت يا باور هميشه با شما خواهد بود و هيچ چيزي آن را ديگر نخواهد گردانيد. اگر پير شويد ، يا بيمار گرديد ، اگر بسفر برويد ، يا بزندان بيفتيد ، هيچ يكي از اينها درآن باور يا دريافتتان نخواهد هناييد.
از اين سخن من بانديشه فرورفت و با آنكه نتوانست پاسخي دهد نخواست از گمراهي بازگردد و بلغزش خود بخَستُوَد [اقرار کند].
اين يك نمونه‌ايست كه انديشه‌هاشان تا چه اندازه كم‌ژرفاست و چگونه از چيزهاي بسيار آشكار ناآگاه مي‌باشند.
معني آن جمله‌هاي دكتر اراني اينست كه ما به خرد (يا نيرويي در آدمي كه نيك و بد و سود و زيان را بازشناسد) باور نداريم و پيروان مادّيگري همين كار را كرده‌اند كه خرد را نمي‌پذيرند. در حالي كه ما در زمينه‌ی خرد و كارهاي آن روشنترين سخنان را گفته‌ايم و نپذيرفتن آن جز زورگويي نتواند بود ، و چون در اين زمينه در نشستهاي گذشته سخن رانده‌ايم ، در اينجا دوباره بآنها نمي‌پردازيم.
bãyad downãm rã niz ma'ni konim 1.pdf
177.8 KB
🔶 باید دشنام را نیز معنی كنیم

(بخش یکم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)

🔸فسوسا اینان نمیدانند كه «دشنام» آن نامیست كه بدروغ و برای توهین (نه برای فهمانیدن یك معنایی) ، به كسی گفته شود. نمیدانند كه هر جمله‌ای یا نامی كه به كسی برمیخورد دشنام نیست.

🔸ارج آدمی و آن جایگاه والایی كه درمیان آفریدگان میدارد با فهم و خرد اوست ، با راستی‌پژوهی و نیكخواهی اوست. كسانی كه فهم و خرد را از دست داده‌اند كه به دلیل گردن نمی‌گزارند و با حقایق نبرد میكنند و با نادانیهای خود جلو فیروزی و آسایش توده‌ها را میگیرند ـ چنین كسانی ارج آدمیگری را از دست داده‌اند و اینست جدایی میانه‌ی آنان با گاوان و خران نمی‌باشد.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 21

🔸 براي درآمدن به فارس بايستي از يك كوهستان سختي گذشت. خود داريوش گريخته ولي بزرگان ايران در اين كوهستان سر راه را گرفته بودند. الكساندر خوشبختانه يك راهنماي لوكي1 درست بدانسان كه پوثيا2 در زمان كودكي او خبر داده بود بدست آورد. زيرا كسي كه پدر او لوكي ولي مادرش ايراني بود و هر دو زبان را روان گفتگو مي‌كرد نزد او آمده برهنمايي پرداخت و او را از راهي كه اگرچه نشيب و فراز داشت ولي چندان دور نبود به فارس راه برد. در اينجا الكساندر انبوهي از دستگيران را بكشت و چنانكه او شرح ميدهد بدان جهت فرمان كشتن آنان را داده كه آن كشتن را بسود خود ميدانسته. در اينجا پول كمتر از شوش بدست نيامد. گذشته از گنجينه و ابزارهاي نقل كردني كه بيش از يازده‌هزار جفت استر و پنجهزار شتر بود. الكساندر در ميان ديگر چيزها تنديسه‌ی (مجسمه) بسيار بزرگي از خشايارشا را ديد كه بر روي زمين انداخته شده و در آن غوغاي سپاهيان كه به كوشك پادشاهي هجوم آورده بودند زير پاها مانده بود. الكساندر در برابر او ايستاده و باو نزديك شده تو گويي او را زنده مي‌پنداشت با او چنين گفت : «آيا ما بكيفر آنكه تو لشكر بر سر يونانيان آوردي پرواي تو را نكرده و بدينسان بر روي خاكها گزارده بگذريم يا بجهت همت بلند تو و ديگر نيكيها كه داشتي تو را از روي زمين بلند گردانيده سر پا نگهداريم؟...» اين بگفت و اندكي بانديشه فرورفت و سپس از آنجا دور شد بي‌آنكه سخني بگويد. در همانجا در فارس چهار ماه زمستان را نشيمن كرد تا سپاهيان از فرسودگي درآيند. گفته‌اند نخستين بار كه او بر تخت پادشاهان ايران نشست و چتر زرين بر سر او گرفتند ديماراتوس از مردم كورنثش كه بستگي نزديك به الكساندر داشته از دوستان پدران او بود بعادت پيرمردان اشك از ديده ريخته بر بي‌بهرگي آن يونانياني كه مردند و الكساندر را بر روي تخت داريوش نديدند مويه كرد.
از آنجا الكساندر ميخواست بجستجوي داريوش برود ، ولي پيش از آنكه حركت كند خواست بزمي آراسته با سركردگان خود بخوشي و سرگرمي بپردازد و در آن بزم چندان لجام‌گسيختگي كردند كه سركردگان معشوقه‌هاي خود را نيز بدانجا همراه آوردند كه در باده‌خواري شريك باشند ، مشهورترين آنان زني از آتن تاييس نام بود كه با بطلميوس كه سپس پادشاه مصر گرديد رابطه داشت. اين زن كه ميخواست هم چاپلوسي از الكساندر كرده و هم از روي مستي كه بر همگي چيره گرديد شوخي بنمايد بسخني پرداخت كه اگرچه با نام و آوازه‌ی كشور وي شايستگي داشت ولي از كار و رتبه‌ی خود او بالاتر بود زيرا چنين گفت : در برابر رنجهاي من كه از دنبال لشكر افتاده و آنهمه بيابانهاي آسيا را پيموده‌ام اين پاداش شايانيست كه اكنون در كوشك باشكوه پادشاهان ايران نشسته‌ام ، ولي من بهتر دوست مي‌داشتم در آن هنگام كه چشم پادشاه بر اين كوشك افتاد من با دست خودم بدربار خشايارشا ـ آن پادشاهي كه شهر آتن را خاكستر گردانيد ـ آتش ميزدم كه كساني كه پس از اين بجهان مي‌آيند در داستانها مي‌گفتند كه زناني كه دنبال لشكر الكساندر افتاده بودند از آن رنجها و ستمها كه بر يونانيان رفته بود چنان كينه خواستند كه مانند آن كينه‌خواهي در دسترس هيچ سرداري در دريا يا خشكي نبود. اين سخن او بر همگي بزميان سخت خوش آمده همگي با صداي آهسته بر او آفرين خواندند و پيدا بود كه همگي با او همداستان مي‌باشند و چنين رويداد كه خود پادشاه به هيجان آمده پيش از ديگران خويشتن از روي صندلي برخاسته با تاجي از گل بر سر و مشعلي بر دست بجلو افتاد و همگي بزميان از دنبال او پاي‌كوبان و هياهوكنان روي بدان جايگاه آوردند. در اين ميان ديگران از ماكيدونيان چگونگي را دانسته گروه‌گروه بدانجا شتافتند. چرا كه بگمان آنان اين آتش زدن به كوشك پادشاهي ايران نشانه‌ی دل نبستن الكساندر به ايران بود كه هرچه زودتر به ماكدوني بازگردد. اين داستانيست كه پاره‌اي نويسندگان نوشته‌اند. برخي ديگر مي‌نويسند كه اين كار از روي قصد و بهنگام هوشياري بود. بهرحال همگي اين سخن را مي‌نويسند كه الكساندر سپس از آن كار خود پشيمان گرديده فرمان داد كه آتش را خاموش گردانند.

1ـ Lycia يكي از شهرهاي آسياي كوچك
2ـ Pythia
🔶 در پیرامون روان
نشست ششم : ما روان را بدانسان كه فهميده‌ی ديگرانست نمي‌شناسيم
دنباله‌ی تکه‌ی 4

🔸 آنچه بيشتر مايه‌ی افسوسست اينست كه با اين كاوشهاي نارسا ، بآن پافشاري درباره‌ی مادّيگري و هوده‌هاي آن برخاسته يك رشته آموزاكهاي بسيار زيانمندي را درميان مردم پراكنده‌اند كه نمونه‌اي از آنها گفته‌هاي نيتچه‌ی آلمانيست.
دكتر اراني در همين كتابش از مردان دروغگوي شارلتان گله كرده مي‌نويسد : «گاه يك عده پيدا مي‌شوند كه تحت تأثير منافع طبقاتي خود در علم هم تقلب مي‌كنند ، دروغ مي‌گويند. دروغگويي در علم وقيحترين اقسام كذبست».
من نيز ميخواهم از اين دانشمندان مادّي بگله پرداخته بگويم : گاهي كساني پيدا مي‌شوند كه با لغزشهاي فهمي خود زيانهاي بزرگ بجهان رسانند و با بدآموزيها عنوان بدست بدكاران دهند.
دكتر اراني از دست صوفيان ناليده و جا داشته. چه صوفيان از روي يك پنداري (پندار وحدت وجود) بجنبش افتاده و بسخنان دور و درازي كه هم بدآموزي مي‌بوده هايهوي بجهان راه انداخته‌اند و مليونها مردم را از راه راست بكنار گردانيده‌اند. من ناچارم بگويم كه پيروان مادّيگري همان كار صوفيانه را كرده‌اند. راستست كه اينان راه دانش را مي‌پيمايند و ما بآن ايراد نداشته خرسند مي‌باشيم. چيزي كه هست اينان نيز شيفته‌ی جستجوهاي نارساي خود گرديده گردن افراشته‌اند و به يك رشته بدآموزيهاي زهرآلودي زبان گشاده آنها را ميان مردم پراكنده‌اند.
بدآموزيهاي مادّيگري در زيانمندي بجهان كمتر از بدآموزيهاي صوفيگري نيست. دعوي «اني انا الله» كه شِبلي يا جُنَيد ميداشته‌اند ، در شگفت‌انگيزي و دوري از فهم و دريافت ، فزوني به انكار نيك و بد يا نپذيرفتن خرد كه از هوده‌هاي مادّيگري مي‌باشد نداشته است. بهتر است پيروان مادّيگري جمله‌هاي سراپا زهر نيتچه را به پيش چشم آورند و از چگونگي راه و كار خود آگاه گردند.
يكي از هوده‌هاي صوفيگري آن مي‌بود كه مردان بيغيرت و تنبلي دستاويز يافته در رخت درويشي به مفتخوري مي‌پرداختند و با گردن كلفت در بازارها گدايي مي‌كردند. يكي از هوده‌هاي مادّيگري نيز اينست كه مردان شسته و رُفته‌ی درسخوانده بدستاويز نبرد زندگاني كلاهبرداري مي‌كنند و بدزدي مي‌پردازند و شرمي بخود راه نمي‌دهند. اگر صوفيگري براي توده گل‌ِمولاهاي پست و چرك‌آلوده را پديد آورده ، مادّيگري نيز اين مردان «شسته و رُفته‌ی بي‌همه‌چيز» را بيرون ريخته است.
bãyad downãm rã niz ma'ni konim 2.pdf
170.4 KB
🔶 باید دشنام را نیز معنی كنیم

(بخش دوم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)

🔸اینان معنی راست دشنام را نمیدانند و اگر بدانند پروایی به آن نمیدارند. هرسخنی كه به آنان برخورد دشنام است ، ولی خودشان هرچه گفتند دشنام نیست.

🔸این در نزد خودخواهان بسیار ارجدارست كه شكستی به خود راه ندهند. آنان را ما نیك می‌شناسیم. به هر زبونی و پستی و بی‌آزرمی تن توانند درداد و از هر سرفرازی چشم توانند پوشید ، ولی از سخن بیپایی كه گفته‌اند نتوانند بازگشت ، و به نافهمی خود نتوانند خَستوید.[اعتراف کرد]
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 22

🔸 الكساندر از نخست دست دهش داشت و هر اندازه كه كارش پيش مي‌رفت او نيز دهش بيشتر مي‌كرد و اين دهشهاي خود را با مهر و نوازش توأم ميساخت كه براستي بايد گفت هر دهش بي‌آنها چندان ارجي ندارد. من چند داستاني را در اين باره در اينجا ياد مي‌كنم : آريستون1 سركرده‌ی پايونيان2 دشمني كشته بود و سر او را نزد الكساندر براي نشان دادن آورد و چنين گفت : «پاداش چنين كاري در كشور ما يك ساغر زرين است.» الكساندر لبخندي زده گفت : «آري ساغر تهي. ولي من اين ساغر را بنام تو سركشيده سپس آن را پر كرده بتو مي‌بخشم.» هنگام ديگري يكي از سپاهيان گمنام باري را از گنجينه‌ی داريوش بر استري بار كرده مي‌برد و چون استر فرسوده گرديده درماند سپاهي ناگزير بار را بدوش خود كشيده در اين ميان الكساندر او را ديده چگونگي را پرسيد و چون داستان را دانست در اين هنگام سپاهي نيز سخت فرسوده شده ميخواست بار را از دوش پايين بياورد الكساندر روي باو كرده چنين گفت :
«هيچ سستي مكن ، راه را بپايان رسانيده اين بار را براي خويشتن بچادر خودت ببر!» او هميشه از كساني كه از او چيزي مي‌خواستند خرسندي مي‌نمود ، اينبود كه به فوكيون3 چنين نوشت كه : «اگر هديه‌هاي او را كه فرستاده نپذيرد ديگر او را دوست نخواهد شمرد.»هيچگاه به سراپيون4 كه يكي از همبازيهاي او بود چيزي نمي‌بخشيد چرا كه او هيچگاه چيزي نمي‌خواست. روزي در بازي كه نوبت سراپيون بود او توپ را به الكساندر نيانداخته بديگران انداخت. الكساندر در شگفت شده پرسيد : «چرا توپ را بسوي من نيانداختي؟» سراپيون گفت : «زيرا كه تو از من نخواستي!» الكساندر اين پاسخ گوشه‌دار او را بسيار پسنديده از آن پس هميشه باو نيز چيزهايي مي‌بخشيد. يكي پروتياس5 نام كه مردي باده‌خوار و لطيفه‌گو و شوخي بود الكساندر ازو رنجيدگي داشت و او دوستان خود را بميانجيگري برانگيخته و خويشتن نيز با اشك ريزان جلو آمده پوزش و بخشش خواست. الكساندر پاسخ گفت كه تو را بخشيدم و از اين پس باز دوست من خواهي بود. بريتاس گفت : «ولي من باور نخواهم كرد تا دليلي برايم نشان دهيد!» الكساندر مقصود او را دريافته در همانجا فرمان داد كه پنج تالنت باو پول دادند. اندازه دهش و بخشش الكساندر بر دوستان و پيرامونيان خود از نامه‌اي كه اولمپياد باو نوشته بهتر بدست مي‌آيد ، چه او مي‌نويسد : شما در بخشش بر پيرامونيان خود اندازه نگه نمي‌داري. مي‌نويسد : تو آنان را باندازه‌ی پادشاهان توانگر مي‌گرداني كه بتوانند با دستياري آن توانگري ، دوستان و هواداران بسيار پيدا كنند. ولي خودت تهيدست خواهي ماند.» اولمپياد بارها از اينگونه نامه‌ها بپسر خود مي‌نوشت. ولي اسكندر نامه‌هاي مادر خود را بكسي نشان نمي‌داد. مگر يك نامه‌d او كه چون رسيد از روي عادتي كه داشت آن را بدست هيفاستيون6 كه در آنجا بود داده گفت بخوان و چون هيفاستيون بخواندن آغاز كرده و آن را بپايان برد الكساندر انگشتر خود را درآورده با آن لبهاي وي را مهر كرد. مازايوس7 كه يكي از نزديكان داريوش بوده پسر او فرمانرواي ايالتي بود. الكساندر ايالت ديگری را بهتر از آن با وي بخشيد. ولي مازايوس نپذيرفته از روي ادب گفت كه شما بجاي يك داريوش چندين الكساندر پديد مي‌آوريد. خانه‌ی باگوآس8 را به پارمنيو بخشيد و او از يخدانهاي (رختخدانها)ي او رختهايي بدست آورد كه هزار تالنت بيشتر ارزش داشت. نامه‌اي به آنتيپاتير نوشته باو دستور داد كه هميشه پاسبان همراه خود داشته خود را از درازدستي دشمنان نگهداري كند. هميشه بمادر خود ارمغانهاي گرانبها مي‌فرستاد. ولي هرگز راه نميداد كه او در كارهاي پادشاهي و كارهاي جنگي دخالت نمايد و هر هنگام كه ازو نگارشهايي در اين باره ميرسيد با شكيبايي مي‌پذيرفت. هنگامي نامه‌ی درازي از آنتيپاتير رسيد كه سراسر شكايت از اولمپياد بود. الكساندر آن را خوانده گفت : «آنتيپاتير اين نمیداند كه يك بار اشك‌ريزي مادر همه‌ی كاغذها را مي‌شويد.»


1ـ Ariston
2ـ Paeonia جایی در ماکیدونی
3ـ Phocion
4ـ Serapion
5ـ Proteas
6ـ Hephastion
7ـ Mazasus
8ـ Bagoas
mollãyãne Wuwtar bexãnand 1-2.pdf
219.3 KB
🔶 ملایان شوشتر بخوانند

(هر دو بخش در یکجا)

🖌 محمدعلی امام

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)