پاکدینی ـ احمد کسروی
7.58K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 24

🔸 باري چنانكه گفتيم الكساندر بجستجوي داريوش از آنجا آمد و انتظار آن داشت كه بار ديگر با جنگ روبرو خواهد گرديد. ولي چون شنيد كه داريوش را بسوس1 گرفته و نگاهداشته از شنيدن اين خبر بدسته‌ی سپاهيان تساليا اجازه‌ی بازگشت بخانه‌هاي خودش داد و بآنان دوهزار تالنت بيشتر از آنچه مزد ايشان بود بخشش پرداخت. در اين راه پياپي در يازده روز چهارصد و دوازده ميل و نيم راه پيمودند و در نتيجه‌ی اين شتاب و سختي سپاهيان همه فرسوده شده و بيشتر ايشان نزديك بود كه درمانده فرونشينند. بويژه از يافته نشدن آب كه سخت در رنج بودند. در ميان اين رنجها و تشنگيها بود كه روزي چند تن از ماكيدونيان رودي پيدا كرده خيكهايي پر كرده بر روي استر مي‌آوردند. هنگام ظهر ناگهان بجايي رسيدند كه الكساندر در آنجا بود و چون كه از تشنگي بحال سختي افتاده جوانمردانه خودي (كلاه آهنين) را پر آب كرده جلو او آوردند. الكساندر پرسيد آب را براي كه مي‌بريد گفتند : براي زنان و بچگان خود مي‌بريم. ولي اگر شما زنده بمانيد هرچه بر سر بچگان ما بيايد و همگي نابود شوند درخور افسوس نخواهد بود. الكساندر خود را گرفته ولي چون ديد كه همگي پيرامونيان او سر خود را پيش آورده با حسرت بسوي آب مي‌نگرند بي‌آنكه آن را بچشد بآن ماكيدونيان بازگردانيده گفت : «اگر من تنها آب بخورم ديگران بيشتر از اين دل خود را خواهند باخت و شكيبايي ايشان كمتر خواهد بود.» سپاهيان چون اين بزرگواري و شكيبايي را ازو ديدند همگي بيكباره داد زدند كه ما را بسوي دشمن ببر و بر اسبهاي خود تازيانه كشيده گفتند : در جايي كه چنين پادشاهي را داريم با فرسودگي و تشنگي نبرد نماييم. و بايد خود را اندكي كمتر از نميرندگان2 بشناسيم. با اين‌ حال كه همه‌ی آنان شادمان و چابك بودند چنانكه گفته‌اند تنها شصت سواره توانستند از الكساندر جدا نشده خود را بلشكرگاه دشمن برسانند و چون بدانجا رسيدند در هر سوي سيم و زر را پراكنده و گردونه‌هاي فراواني را پر از زنان در اينجا و آنجا سرگردان و درمانده يافتند كه رانندگان آنها گريخته بودند. ولي الكساندر پرواي اينان نكرده مي‌كوشيد خود را بآن تيپهاي پيشين برساند و داريوش را در ميان آنان پيدا كند و پس از جستجوي بسيار ناگهان او را در درون گردونه‌اي يافتند كه سراسر تن او را با نيزه زخمي كرده بودند و در حال جان كندن بود و از اينان كه بالاي سرش رسيده بود آب خواست و چون اندكي آب سرد خورد به پولوستراتوس3 كه آب را داده بود چنين گفت : «اين آخرين بدبختي من است كه كسي كه چنين نيكي را بمن كرده دست بپاداش او ندارم. ولي الكساندر كه آنهمه نيكي درباره‌ی مادر و زن و دخترانم كرده و من اميدوارم خدايان سزاي آن نيكيهاي او را بدهند ناگزير از اين مردانگي شما درباره‌ی من نيز خرسند خواهد بود. پيام مرا باو برسانيد و اينك بنام سپاسگزاري دست خود را باو مي‌دهم.» اين گفته با دست راست خود دست پولوستراستوس را گرفته جان داد. الكساندر در اين هنگام فرارسيده سخت غمگيني از خود نمود و جبه را از تن خود درآورده بر روي آن مرده انداخت. پس از زماني كه بسوس را گرفته بودند ، الكساندر فرمان داد او را به دو پاره كنند ، بدينسان كه مي‌نويسيم : دو درختي كه بفاصله‌ی كمي از هم ايستاده بسوي هم كشيده و بهم نزديك ساخته بسوس را بآنها بستند و آنها را با زور رها كردند. درختها هر كدام بجاي خود بازگشته هر يكي تكه‌ی ديگر او را با خود برد. مرده‌ی داريوش را با شكوه شاهانه نزد مادرش فرستادند و بدستور او بخاك بردند. برادر او اكساثريس4 را الكساندر از نزديكان خود گردانيد.
1ـ Bessus
2ـ در زبان يونانيان و روميان خدايان را نميرنده و مردم را ميرنده مي‌ناميدند.
3ـ Palystratus
4ـ Exathres
✴️ گفت و شنید (3)

تکه‌ی سوم

آن آشنا گفت :
🔹«مرا يك ايرادي بگفته‌هاتان هست. بهتر است بگويم. اين خدا كه شما مي‌گوييد و آن را اساس دين مي‌شماريد من باور نمي‌توانم كرد و حاجتي بوجود او نمي‌بينم. همچنين وحي را من باور نمي‌توانم كرد».

🔸گفتم : شما همانجا كه نشسته‌ايد يك دقيقه چشم رويهم گزاريد و با خود بينديشيد بجهان كه آمده‌ايد آيا بدلخواه خود بوده ، يا يك نيروي ديگري شما را بجهان آورده ـ بينديشيد و ناگزير خواهيد بود باور كنيد كه يك نيروي ديگري شما را بجهان آورده و همين نيروست كه ما خدا مي‌ناميم. من نمي‌دانم شما چه ايرادي باين مي‌داريد؟!.

ما بارها نوشته‌ايم از همان راهي كه اسحاق نيوتن پي به نيروي كشش (قوه‌ی جاذبه) برد و ستاره‌شناسان دانشمند نپتون را پيدا كردند ما نيز به هستي خدا پي مي‌بريم.

🔹گفت : «شما با معلومات خود مقايسه مي‌كنيد».

🔸گفتم : چرا نكنيم؟!.. چرا از دريافتهاي خود چشم پوشيم؟! اين ايراد را از ديگران نيز شنيده‌ام. كساني مي‌گويند : «اين معلومات را ما از روي تجربه بدست آورده‌ايم و نخواهيم توانست در همه جا بكار بريم». من مي‌گويم : تنها آزمايش نيست ـ اين يك دريافتي در آدميست كه هيچ چيزي بي‌انگيزه نتواند بود. دريافتيست كه خرد هم آن را براست مي‌دارد.

اين ايراد جز نتيجه‌ی فلسفه نيست. در فلسفه ميدان پندار پهناور است و در آن نه تنها از دريافتها از شَدسيده‌ها (محسوسات) نيز چشم توان پوشيد. يك فيلسوف تواند جهان باين بزرگي را هيچ شمارد و چشمها رويهم گزارده ترانه‌ی «كلما في الكون وهم أو خيال» [1] سرايد. ولي ما نبايد بآن گراييم. نبايد نيروهاي رواني خود را از كار اندازيم. از آنهمه پنداربافيهای فيلسوفان تاكنون چه سودي جهان را بوده؟! كدام نتيجه‌ی بهاداري بدست آمده؟!.

داستان نپتون را دوباره ياد مي‌كنيم : ستاره‌شناسان چون بحساب گردش اُرانوس مي‌پرداختند هميشه در آن نابسامانيهايي مي‌يافتند. اين تا ديري مايه‌ی شگفت همگي مي‌بود تا كساني از آنان پي بردند كه بالاتر از آن ستاره ، يكي ديگري هست و همانا كشش آنست كه بدينسان كارگر مي‌افتد و گردش اورانوس را نابسامان ‌مي‌گرداند. باين پي بردند و هيچگاه گمان ديگري نكردند. هيچگاه به پندارهاي فلسفي نگراييدند. هيچگاه نگفتند : «اين دانسته‌هاي ماست و شايد در فضاي بالا اين قاعده روان نيست». با همان دريافتهاي ساده بكار پرداختند و چنانكه چشم مي‌داشتند ستاره‌ی گردنده‌ی ديگري را در بالاتر از اُرانوس پيدا كردند و آن را «نپتون» ناميدند.

براي آنكه خواستم نيك روشن گردد و از اين پاسخ به پرسش ديگري نياز نيفتد يك مثلي ياد مي‌كنم : چنين انگاريد در يك بيابان بسيار دوري كه هيچ آبادي نمي‌بينيم و گمان آدميزاد نمی‌بريم ، ناگهان بدرختهايي می‌رسيم كه از روي سامان پهلوي هم ايستاده و جوي آبي براي آبياري آنها كنده شده. با خود مي‌گوييم : آيا اينها بيابان راست كه بيباك و بي‌پروا از ميوه‌هايش چينيم ، و يا نه چنین است كه دست بازداريم؟.. چون مي‌انديشيم از سامان درختها و از جوي كنار آنها درمي‌بابيم كه كسي آنها را كاشته ، و مي‌دانيم كه در پشت سر اين درختستان دهكده‌اي هست. ليكن چون آن دهكده را نمي‌بينيم و از چگونگيش آگاهي نمي‌داريم درباره‌ی آن نخواهيم انديشيد و نبايد انديشيم.

اين مثل بسيار بجاست. چون كساني مي‌پرسند : «پس خدا از كجا آمده؟!..» ، در پاسخ آنهاست كه اين را مي‌گوييم. ما اينجهان را مي‌بينيم و مي‌انديشيم و باين نتيجه می‌رسيم كه جداسر [=مستقل] نيست و در پشت آن دستگاه ديگري هست ، ولي چون آن دستگاه را نمي‌بينيم درباره‌اش نيز نمي‌انديشيم.

راه ما با فلسفه جداست. فلسفه راهبرش پندار است و بِهر سويي تواند تاخت. ولي ما مي‌گوييم : هر كجا كه راه باز نيست بايد ايستاد. مي‌گوييم : يك دري هم براي ندانستن باز بايد داشت.

سخن را بيش از اين روشن گردانم : جهان زادگاه ماست و نشيمنگاه ماست. ما مي‌خواهيم اين را بشناسيم. بشناسيم كه چگونه است و چيست. در اين بازرسيست كه «خدا» را مي‌یابیم و ناگزير شده مي‌پذيريم. در جستجوي خدا نبوده‌ايم. در بازرسي بجهانش يافته‌ايم.

زورگوييهاي كشيشان و ملايان اين سرچشمه را گل‌آلوده گردانيده. مليونها كسان امروز از نام خدا گريزانند. بايد گفت : ما از آنان[2] بيزاريم. ما خدايي را مي‌شناسيم كه آفريدگار جهانست و اين سپهر[= طبیعت] دستگاه اوست. خدايي كه تنها از اين دستگاه توانش شناخت.

[1] : هر باشنده‌ای (موجود) در جهان چیزی جز پندار نمی‌باشد. ـ و
[2] : «آنان» خداهایی است که ملایان و کشیشان بمردم می‌شناسانند چنانکه جمله‌های بعدی این را روشن می‌سازد. کسانی که به نوشته‌های کسروی آشنایی ندارند ، باشد که بلغزش افتند و چیزی دیگر فهمند. ـ و
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 دیباچه - تکه‌ی یکم

بنام پاكْ‌آفريدگار
تاكنون بارها از اسلام سخن رانده‌ام و اينك ميخواهم بار ديگر سخناني رانم ، و اميدمندم اين آخرين سخنراني من در آن زمينه باشد. اين را مي‌نويسم تا كسي را بهانه بازنماند. كساني كه اينها را نپذيرند ديگر ما را با آنان سخني نيست و خدا بايد ميانه‌ی ما و ايشان داوري كند.

ديباچه‌ی سخن

1ـ اسلام دوتاست
نخست بايد دانست اسلام دوتاست : يكي اسلامي كه پاكمرد عرب هزار و سيصد و پنجاه سال پيش بنياد نهاد و تا قرنها برپا مي‌بود ، و ديگري اسلامي كه امروز هست و برنگهاي گوناگوني از سني و شيعي و اسماعيلي و علي‌اللهي و شيخي و كريمخاني و مانند اينها نمودار گرديده. اين دو را اسلام مي‌نامند. ولي يكي نيستند و بيكباره[=کلاً ، بالکل] از هم جدايند ، و بلكه آخشيج[=ضد] يكديگرند ، به دو دليل :

1) دليل جستجو : ما از آن اسلام آگاهي داشته ، نيك مي‌دانيم كه جز اين مي‌بوده. آن يك دين پاك بت‌شكن مي‌بوده و اين ، يك رشته كيشهاي[1] سراپا بت‌پرستي و آلودگيست.

2) دليل نتيجه : آن اسلام ، مردم پراكنده و زبون[=ذلیل] عرب را يك توده گردانيده ، بفرمانروايي نيمي از جهان رسانيد. اين اسلام توده‌ها را از هم مي‌پراكند و زبون و زيردست مي‌گرداند. امروز مسلمانان از خوارترين و زبونترين مردمان جهانند و در زير دست بيگانگان زيسته ، آن را كمي خود نمي‌پندارند. در اينجاست كه مي‌بايد گفت : درخت را از ميوه‌اش شناسند ، يك درختي آن ميوه‌ی شيرين را داده و ديگري اين ميوه‌ی تلخ را مي‌دهد ، آيا هر دو را يكي مي‌توان پنداشت؟!.

[1]ـ کیش = مذهب ، کوره‌راهی که از دین جدا شده است. ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 25

🔸 سپس الكساندر با دسته‌ی برگزيده‌اي از سپاهيان خود روانه هوركاني1 گرديد و در آنجا درياي بيكراني را كه گويا كوچكتر از يوكسيني2 نباشد ديدار نمود. آب اين درياها شيرينتر از آبهاي ديگر درياهاست. ولي الكساندر نتوانست آگاهيهاي درستي درباره‌ی آن بدست آورد تنها اين اندازه را از روي گمان دانست كه آن شاخه‌اي از درياچه‌ی مايوتيس3 ميباشد. ليكن هنوز چند سال پيش از اين لشكركشي الكساندر ، دانشمندان طبيعت‌شناس اين را جستجو كرده و بدست آورده بودند كه چهار خلیج که از دریای بزرگ جدا می‌شود این دریا که آن را گاهي درياي هوركاني و گاهي درياي كاسپي4 مي‌خوانند. شمالي‌ترين آن چهار خليج مي‌باشد. سپاهياني كه بو‌كيفالوس (اسب الكساندر) را مي‌آوردند با دسته‌ای از بوميان هوركاني برخورده دستگير مي‌شوند. الكساندر چون اين را شنيد سخت برآشفته گشت و كساني فرستاده بآن بوميان خبر دادند كه اگر اسب و پرستاران آن را بيدرنگ نزد او نفرستند همه‌ی آنان را از زن و مرد و كودكان كشتار خواهد كرد و بر كسي رحم نخواهد نمود. بوميان گرفتاران را آزاد كرده و اسب را بدو فرستادند و شهر خود را هم به الكساندر سپردند. الكساندر نه تنها نوازش بر آنان كرد ، بلكه بخششهايي هم در برابر پس فرستادن اسب داد.
از آنجا آهنگ پارثوا5 را كرده چون بآنجا رسيد نخستين كارش آن بود كه رخت خود را تغيير داده جامه‌ی ايرانيان پوشيد و اين كار شايد براي آن بود كه ايرانيان را بآساني متمدن6 گرداند. زيرا چون رخت كساني يكسان بود بزودي با هم انس مي‌گيرند. يا شايد هم چنانكه ماكيدونيان در آغاز كار مي‌پنداشتند مقصودش آن بود كه چنانكه ايرانيان پادشاه خود را مي‌پرستند او نيز يونانيان را بپرستش خود وادارد و باين جهت خود را بصورت آن پادشاهان درآورده و تغييرهاي ديگري در كار و زندگي خود مي‌داد. باري او شكل رختپوشي مادان را كه پاك بيگانه و نازيباست نگرفته نيز شلوار و قباي آستين‌دار و تاج را نپذيرفت ، بلكه شكلي را ميانه‌ی رخت پارسيان و رخت ماكيدونيان برگزيد كه از تكبر آن يكي پايينتر و از فرومايگي اين يكي بالاتر بود. تا ديرزماني اين رخت را تنها هنگامي مي‌پوشيد كه با ايرانيان مي‌نشست يا در درون خانه‌ی خود مي‌پوشيد. ولي سپس آن را آشكاره كرده با آن رخت بيرون آمد و ماكيدونيان آن را ديده غمناك گرديدند. با اين‌ حال همگي او را گرامي ميداشتند و قدر نيكخوييهاي او را شناخته در اين هوسبازيها معذورش مي‌داشتند بويژه پس از آنهمه رنجها كه برده و خطرها كه ديده بود. گذشته از ديگر رنجها در همان تازگیها تيري بپاي او رسيده و استخوان ساق را خرد كرده بود كه ريزه‌هاي آن بيرون آورده شد. در هنگام ديگري يك ضربت سختي از سنگ به پشت گردن او رسيد كه مدتها روشني چشم او كمتر شده بود. با همه‌ی اينها او هرگز خود را از خطر دور نمي‌داشت و بدلخواه به هر كار سختي برميخاست. چنانكه در اين هنگام هم رود اوريكسارتيس7 را كه او رود تاناييس8 مي‌پنداشت گذشته سكثیان9 را ناگزير از گريختن كرد و خويشتن دوازده ميل بيشتر از دنبال آنان تاخت با آنكه دچار درد اسهال بوده.

1ـ Hyrcania همان كلمه‌ی گرگان است كه در اوستا نيز هوركان آمد.
2ـ Euxine
3ـ Maeotis درياي آزوف در روسستان
4ـ Casbian كاسپي مردمي بوده‌اند كه در غرب شمالي آن دريا نشيمن داشته‌اند.
5ـ «پارثوا» شكل درست و فارسي كلمه است كه در نگارشهاي سنگي داريوش هم بكار رفته و مقصود از آن خراسان است.
6ـ يونانيان همچون اروپاييان امروزي مردم آسيا را متمدن نمي‌شماردند و اين كار جز غرور و ناداني بنيادي ندارد.
7ـ Orexartes
8ـ Tanais
9ـ Scythian آن دسته از مردمي كه ايرانيان آنان را سگ يا سگز مي‌ناميدند و سگستان بنام آنان با اين نام خوانده شده.
✴️ گفت و شنید (3)

تکه‌ی چهارم

🔸يك نتيجه‌ی ديگر اين گفتگوها راهيست كه براي زندگاني پيش گيريم. جدايي ميانه‌ی ما با مادّيان تنها در پذيرفتن و نپذيرفتن خدا نيست. يك كشاكش بزرگ ديگر در چگونگي زندگاني است.

مادّيانْ جهان هستي را همين دستگاه سَتَرساي[محسوس] مادّي مي‌شمارند ، و گردش آن را جز بآيين نبرد و زورآزمايي نمي‌شناسند ، و آدمي را جز همين تن و جان نپنداشته جدايي ميانه‌ی او با چهارپايان و ددان نمي‌گزارند.

ما بهمه‌ی اينها پاسخ داده درباره‌ی آدمي مي‌گوييم : در او جز از اين تن و جان مادّي دستگاهي بنام روان مي‌باشد ، و آن بجاي نبرد و زورآزمايي خواهان همدستي و نيكي و جانفشاني است.

آن داستان «جان و روان» كه ما عنوان نموديم بسيار ارجدار است و نتيجه‌هاي سودمند بزرگي را درپي مي‌دارد. اروپاييان در سايه‌ی آنكه اين را ندانسته‌اند از يك رشته از درخواستها و دريافتهاي آدمي ناآگاه مانده و آنها را بكنار نهاده‌اند.

ما بايد از جوانان روانها و خردهاي آنان را پرورش دهيم كه همه بنيكي يكديگر و بآبادي جهان كوشند و بجاي جنگ با همديگر با بديها بجنگند. ولي امروز چون زندگاني را نبرد مي‌شمارند و آدميان را همچون جانوران و ددان ناگزير از كشاكش مي‌پندارند ، از اينرو تنها و جانهاي آنان را پرورده و خويهاي پست جانوري را در آنان نيرومند گردانيده براي كشتن همديگر بميدان مي‌فرستند.

🔸اين حالي كه امروز در جهانست و آدميان دامن بكشتار يكديگر بسته‌اند و شهرها را ويران مي‌گردانند ، بيش از همه نتيجه‌ی ندانستن معني زندگاني و پي نبردن بگوهر آدميگريست.

روشنتر گويم : بيش از همه نتيجه‌ی هياهوي ماديگريست. كساني مي‌گويند : اينها ناگزيري است. مي‌گويم : دليل اين سخن چيست؟!. اين جنگها جز آز و هوس انگيزه‌ی ديگري نمي‌دارد و ناگزيري هم نيست.

🔸اينكه ما «دين» مي‌گوييم ، يكي از پايه‌هاي آن زيستن از روي «آيين بخردانه» و جلوگيري از اين جنگها و ستمگريهاست.

ما پايگاه آدمي را بلندتر شناخته مي‌گوييم : نبايد همچون چَراها و دَراها [1] با نبرد و كشاكش زيد. بايد بجاي آن آيين همدستي را پيش گيرد.

مادّيان آدمي را باين پستي رسانيده‌اند كه مي‌بينيم : همه‌ی هنرها و دانشهاي خود را در راه نابودي يكديگر بكار مي‌برند. مردان بزرگي از كشتار زنان و بچگان بخود مي‌بالند. ما مي‌خواهيم او را از اين پستي رهانيده و بجايگاهي كه بايد داشت رسانيم.

[1] : چَرا = همیشه چرنده ، دَرا = همیشه درنده. ـ و
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 دیباچه - تکه‌ی دوم

2ـ از آن اسلام چيزي بازنمانده
بايد آشكاره گفت : از آن اسلام چيزي بازنمانده. ديني كه پاكمرد عرب بنياد گزاشت ، دو رويه ميداشت : يكي راهنماييهاي باوري و ديگري بنيادگزاريهاي سياسي (تشكيلات). باين معني : آن پاكمرد از يكسو باورهاي مردم را پاك گردانيده بآنان خداشناسي و يگانه‌پرستي ياد داد و يك رشته از آميغهاي زندگي را آموخت ، و از يكسو نيز كشور بزرگي بنام اسلام بنياد نهاد كه همه‌ی مسلمانان در يكجا و باهم ميزيستند ، و از يك خليفه فرمان مي‌بردند ، و در همه جا قانونهاي اسلامي را بكار مي‌بستند ، و زكات و خمس مي‌پرداختند ، و همواره با بيدينان (كفار) جنگ كرده به پيشرفت اسلام ميكوشيدند.

امروز همه‌ی اينها بهم خورده و از ميان رفته. آنكه باورهاست امروز مسلمانان مغزهاشان آكنده از هر گونه گمراهيست. گذشته از آنكه گنبدپرستي و مرده‌پرستي كه رنگهاي ديگر بت‌پرستي مي‌باشد درميان مسلمانان رواج بي‌اندازه مي‌دارد ، گمراهيهاي رنگارنگ ديگر نيز ـ از پندارهاي پوچ صوفيان ، و بافندگيهاي فلسفه‌ی يونان ، و بدآموزيهاي باطنيان ، و ياوه‌سراييهاي خراباتيان و مانند اينها ـ درميانست. پس از همه در سالهاي آخر بدآموزيهاي گوناگون اروپايي نيز رواج يافته و بروي آن نادانيها آمده است. امروز مسلمانان از آميغهاي زندگاني بسيار كم بهره ميدارند. مردم عامي بماند ، آن ملايان بزرگ جامع ازهر و مجتهدان نجف در نادانيهاي بسيار تاريكي فرورفته‌اند.
چنانكه در جاي ديگري گفته‌ايم دين والاترين انديشه‌هاست. دينداران بايد چه در زمينه‌ی زندگاني و برخورداري از جهان ، و چه درباره‌ی دانش و بينش ، و چه از روي خوي[=عادت] و خيم[=خصلت] ، برتري به بيدينان داشته باشند (چنانكه در قرنهاي نخست اسلام چنين مي‌بوده). ولي مسلمانان امروز از هر باره پستند و باورهاي امروزي مسلماني نه تنها مسلمانان را پيش نمي‌تواند برد ، از پيشرفت جلو نيز مي‌گيرد و هر توده‌اي براي آنكه پيش روند ناچار مي‌گردند اسلام را بكنار گزارند.

اما بنيادگزاريهاي سياسي اسلام ، آن نيز بيكبار بهم خورده. امروز ديگر كشوري بنام كشور اسلام نيست. زيرا مسلمانان از هم جدا گرديده‌اند و هر تيره‌اي كشوري بنام تبار خود پديد آورده. مثلاً تركها كشوري بنام تبار خود ميدارند. ايرانيان جز بنام ايرانيگري نمي‌زيند. افغانان همين حال را ميدارند. خود عربها گذشته از آنكه بنام نژاد عرب مي‌زيند نه بنام اسلام ، بيش از بيست يا سي فرمانروايي ميدارند كه هر يكي از ديگري جداست. در همان عراق يا مصر يا كويت ، يك جهود يا يك مسيحي عرب كه از بوميانست با ديگران هم‌ميهن شمرده مي‌شود. ولي اگر يك مسلمان ايراني يا يك عرب فلسطيني در آنجا باشد بيگانه است. در همين ايران ، ارمني و آسوري و زردشتي و جهود ، ايراني بشمارند و با ديگران يكسان گرفته مي‌شوند. ولي اگر يك مسلمان عرب از عراق و يا از مصر بيايد جز بيگانه شمرده نشود.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 26

🔸 در اينجا بسياري از تاريخنگاران كه كليتارخوس1 و پولوكليتوس2 و اونيسكرنتوس و انتيگنس3 و استر4 مي‌باشند چنين مي‌نويسند : كه آمازون5 بديدن الكساندر آمدند. ولي آريستابولوس و خاريس كه خبرها بدست آنان بوده و بطلميوس و بسيار ديگران آشكار گفته‌اند كه اين افسانه‌اي بيش نبوده. خود الكساندر نيز همين را تأييد مي‌كند ، چه در نگارشي كه به آنتيپاتير فرستاد و چگونگي را شرح داده مي‌گويد پادشاه شكثيان دختر خود را باو پيشنهاد كرد كه به زني بدهد و هرگز يادي از آمازون نمي‌كند. سالها پيش از آن هم زماني كه اونيسكريتوس اين خبر را در كتاب خود براي لوسيماخوس6 كه پادشاه شده بود مي‌خواند لوسيماخوس بيكبار خنديده چنين گفت : «پس من آن هنگام در كجا بودم؟!» ولي براي الكساندر بي‌تفاوتست كه داستان راست يا دروغ باشد.
باري الكساندر چون درمي‌يافت كه ماكيدونيان از جنگ بستوه آمده‌اند دسته‌هاي انبوه آنان را در نشيمنگاه مي‌گزاشت تا بياسايند. در هوركاني هم در ميان برگزيدگان آنان را همراه داشت و از بیست‌هزار پیاده و سه‌هزار سواره بیشتر بودند بر آنان نطقي بدينسان بيان كرد : آسياييان كه شما را ديده‌اند تاكنون دهشت‌زده مي‌باشند و شما كه آسيا را سراسيمه ساخته ولي هنوز بر سراسر آن چيره نشده‌ايد اگر آهنگ بازگشت نماييد بر سر شما خواهند تاخت بدانسان كه بر سر زنان مي‌تازند. با اينهمه من كسي از شما را جز بدلخواه خويش نگاه نخواهم داشت. تنها اين گله را از شما خواهم داشت كه در هنگامي كه مي‌كوشيدم ماكيدونيان را خداوندان جهان گردانم شما مرا با چند تن دوست و داوطلب تنها گزارديد. اين عبارتها را خود او در نامه‌اي كه براي آنتيپاتير نوشته نقل مي‌نمايد و در آن نامه مي‌گويد كه چون اين سخنها را گفتم همگي داد زدند : شما به هر كجا برويد ما نيز از دنبال شما مي‌آييم و خرسندی داریم كه شما ما را به هر كجا كه مي‌خواهي ببريد. پس از اين فيروزي كه او برگزيدگان سپاه را رام خود ساخت رام كردن ديگران آسانتر از اين بود. از اين سپس كوشش بيشتر او در اين راه بود كه در كار زندگاني ماكيدونيان را به بوميان و بوميان را به ماكيدونيان نزديكتر گرداند و مقصودش از اين انديشه‌ی خردمندانه آن بود كه دو دسته را با هم آميزش و جوشش داده دوري را از ميان بردارد كه اگر سفري رويداد و از ايران دور شد دل‌آسوده باشد. اين راه را بهتر از راه زورآزمايي مي‌دانست. باين انديشه بود كه سي تن از بچگان ايرانيان را برگزيده بآموزگاران يوناني سپارد كه زبان يونان بآنان بياموزند. همچنين جنگ را از روي دستور يوناني بآنان ياد دهند. اما زناشويي او با روكسانا7 اگرچه جهت آن دلباختگي بود زيرا نخستين بار كه او را ديد در يك بزم رقص بود و در همان ديدار جواني و زيبايي آن زن دل الكساندر را ربود با اينهمه زناشويي با او با مقصدي كه داشت هم شايسته و سازگار بود. زيرا اين مايه‌ی دلجويي ايرانيان بود كه ببينند الكساندر با همه‌ی چيرگي زن از ميان آنان مي‌گيرد. وآنگاه اين نكته بسيار مهم بود كه در چنين موضوعي كه كمتر مردي خودداري مي‌تواند او خودداري كرد و شكيبايي نمود تا هنگامي كه راه سزاوار و خردمندانه‌اي براي آن پيدا كرد.


1ـ Clitarchus
2ـ Polyclitus
3ـ Antigenes
4ـ Ister
5ـ Amazon يونانيان در افسانه‌هاي خود مردمي را ياد مي‌كردند كه همه‌ی آنان زن مي‌باشند و هرگز مرد در ميان خود ندارند و پادشاه ايشان هم زن است و آنان را آمازون مي‌ناميدند. اين افسانه از يونانيان به ايران نيز رسيده كه فردوسي و ديگران ياد آنها كرده‌اند.
6ـ Lysimachus يكي از سركردگان الكساندر كه پس از تراكيا پادشاهي يافت.
7ـ Roxana روشنک
✴️ گفت و شنید (3)

تکه‌ی پایانی

🔸ما مي‌گوييم : آدميان بايد با بديها بجنگند ، و بجاي ريختن خون همديگر بكوشند و ريشه‌ی بديها را از جهان براندازند. اين يك آرزو يا «تئوري» نيست. يك آرمان[1] وَرجاوَندي [2] است و راهش باز مي‌باشد.

نيتچه و ياران او كه بگفته‌ی شما از دين بيزاري جسته‌اند ، اين خود كمي[=نقص] آنان بوده.

🔸دوباره مي‌گويم : آنان با دروغها جنگيده‌اند ولي براستيها نرسيده‌اند. اين نتيجه‌ی انديشه‌هاي گمراه و سر بهواي ايشان است كه جهان بدينسان گرفتار جنگ و خونريزي مي‌باشد. اين مايه‌ی شگفت است كه شما گمراهيهاي آنان را برخ ما مي‌كشيد و خرده مي‌گيريد كه چرا همچون آنان گمراه نبوده‌ايم.

شما يكي هم نام فَرهِش (وحي) را برديد ، و آن را نيز ايرادي شمرديد. اين نيز مايه‌ی شگفت است. من از كسان بسياري اين ايراد را مي‌شنوم. اينان بيپايي فرهش را بيچون و چرا دانسته ، و بگفته‌ی خودشان آن را «خرافه» مي‌شمارند و برگشته بما ايراد مي‌گيرند كه چگونه آن «خرافه» را دنبال مي‌كنيم. ليكن من مي‌پرسم : بيپايي آن از كجا دانسته شد؟!.. شما چه دليلي براي آن مي‌داريد؟!..

🔸آري فرهش باين معني كه شناخته گرديده و در زبان كشيشها و ملاهاست نپذيرفتنيست. خدا بالاي آسمان نشيند و فرشته بنزد برانگيختگان فرستد و گاهي نيز او را بآسمانها خواند و بُراق برايش فرستد ـ اينها جز پندارهاي بيپاي عاميانه نيست.

ولي فرهش يك معناي درست ديگري مي‌دارد و ما اگر نام اين را مي‌بريم بآن معنيِ درستش مي‌بريم. ما خود در پيمان بارها نوشتيم : «در جهان بيرون از آيين طبيعت چيزي نتواند بود».

🔶 نوشتيم : «در هر كجا كه دين با خرد يا دانش ناسازگار بود بايد از دين كاست.» با اينهمه ما نام «فرهش» را مي‌بريم و آن را درست مي‌شماريم و بهنگام خود به زندش[3] خواهيم پرداخت. ولي چون تاكنون در پيمان سخني از آن نرانده‌ايم در گفتگو نيز بآن درنمي‌آيم.[4]

گفت و شنيد چون باينجا رسيد آقاي خراساني نيز بسخناني پرداخت ، و پس از گفتگوهايي آشناي ما چنين گفت :

🔹«همه‌ی اينها قابل پذيرفتن است. ليكن باز جاي ايرادي باقي مانده ، و آن اينكه مردم اين معنيها را نمي‌فهمند. آنها دين خرافات خود را مي‌شناسند و شما كه با اين جديت طرفداري از دين مي‌نماييد و مقاله‌هاي پياپي مي‌نويسيد آنان اينها را عنوان ساخته بپافشاري مي‌افزايند».

🔸گفتم : هنگامي كه پيمان را تازه مي‌نوشتيم چنين مي‌بود. ما چون نام دين مي‌برديم و بهواداري از آن مي‌كوشيديم پيشروان كيشها بخود گرفته خشنوديها مي‌نمودند و كساني از در آشنايي درمي‌آمدند. ولي اينحال دير نپاييد. ما پرده از روي كار برداشته جايي براي خشنودي آنان نگزارديم. بلكه در اين سالهاي آخر بيشتر كشاكشهاي ما با همان كيشها بوده و بيشتر دشمني را هم از آنها مي‌بينيم.

🔶پيمان براي آنست كه يك راه راست خدايي بروي جهانيان باز كند ، و پيداست كه در راه اين خواست بايد از يكسو با مادّيان و بيدينان بجنگيم و با سياستگران آزمند اروپا در نبرد باشيم ، از يكسو نيز با پيروان كيشها در كوشش بوده و با فريبكاران و دكانداران پيكار كنيم.

ما بيگمان مي‌دانيم كه بسياري بلكه بيشتري از پيشروان كيشها (از كشيشان و ملايان و ديگران) خود بيدينند و بخدا باوري نمي‌دارند. همان هياهوي ماديگري در آنان نيز كارگر افتاده. چيزي كه هست از راه خود نان مي‌خورند و از آن دست برنمي‌دارند.

ما با هر دو دسته دشمنيم و با هر دو دسته مي‌كوشيم. چيزي كه هست آن دسته بيشتر فريب‌خورده و گمراهند ولي اين دسته بيشتر ناپاك و فريبكار مي‌باشند. از آن دسته انبوهي براستيها گرايند و براه آيند. از اين دسته انبوهي در ناپاكي پا فشارند و كار را بجاي سختي رسانند.[5]
پایان

(پیمان ـ سال هفتم ـ شماره‌ی پنجم ـ ص 298 ـ 311)

[1] : آرمان = ایده‌آل ـ و
[2] : ورجاوند = ارجمند از دیده‌ی دین و خداشناسی ، مقدس ـ و
[3] : زند (همچون بند) = شرح ـ و
[4] : بنگرید بکتاب «ورجاوندبنیاد» ـ و
[5] : چنانكه نوشته شده اين يك گفت و شنيدي است كه رو داده. چيزي كه هست من در نوشتن درميان گفته‌هاي خودم برخي جمله‌ها را بيشتر از آنچه در گفتگو بوده آورده‌ام.
(دنباله بازپسین جمله‌ی گفتار) :
یادداشت ویراینده : راستی هم همین بوده. زیرا بیشترین و سختترین دشمنیها را این دکانداران پستنهاد با کسروی و پاکدینی کردند. آنها برای آنکه بتوانند چند گاهی بیشتر دکانهای خود را نگاهدارند ایرانیان بلکه جهانیان را از داشتن یک دانشمند و راهنمای بزرگ و یگانه محروم ساختند.
نفرینها بر ناپاکدلان!. نفرینها بر پستنهادان پولپرست بیدین و نیرنگباز!
دین و جهان.pdf
1.3 MB
🔶 دین و جهان

🖌 احمد کسروی

🔍 جستار : دین و دانش ، گرفتاریهای ایران و جهان ، سختی زندگانی کنونی ، جنگ ، مادّیگری ، ماشینیزم ، اقتصاد دادگرانه

📊 شمار ساتها : ۸۷

بازپسین پراکنش : فروردین ۱۳۹۸

کتابخانه‌ی پاکدینی

🔸 این کتاب از سوی «باهَماد پاکدینان» و بدست «کوشاد تلگرام» پراکنده میگردد.
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 دیباچه - تکه‌ی سوم

2ـ از آن اسلام چيزي بازنمانده دنباله
خلافت اسلامي از سالهاست بهم خورده ، و آن روز كه مي‌بود جز مايه‌ی سرافكندگي نمي‌بود. زيرا مسلمانان از هندوستان و مراكش و ديگر جاها ، با دستور دولتهاي مسيحي اروپا ، تفنگهاي خود را برداشته بجنگ همان خليفه مي‌رفتند. ما فراموش نكرده‌ايم كه در جنگ جهانگير گذشته كه سلطان عثماني عنوان خلافت مي‌داشت ، چون جنگ برخاست ، و عثمانيان نيز بآن درآمدند ، اسلام آن اندازه هنايش نمي‌داشت كه مسلمانان هند و مراكش را از همدستي دشمنان بازدارد. ولي وارونه‌ی آن رخ داد ، و دشمنان اسلام توانستند عربهاي مسلمان را از خليفه جدا گردانند و بدشمني و جنگ با سپاه او وادارند. اين مي‌بود اندازه‌ی ناتواني خلافت و بي‌ارجي1 آن ، و بهمين انگيزه بود كه عثمانيان آن را برانداخته خود را رها گردانيدند.

اما فقه يا قانونهاي اسلام ، چنانكه مي‌دانيم امروز در بيشتر جاها آنها را كنار گزارده بجاي آنها با قانونهاي اروپايي زندگي مي‌كنند. خود عربها نيز همين رفتار را مي‌نمايند. در ايران ديديم كه مردم با پيشوايي خود ملايان بشوريدند و با زور تفنگ قانونهاي فرانسه را درميان خود روان گردانيدند.

آمديم بر سر جنگ با بيدينان. مسلمانان امروز در يك حال پستي هستند كه نه تنها همگيشان جز از تركهاي عثماني در زير دست بيگانگان زندگي مي‌كنند ، آن بدتر كه اين زيردستي را كمي خود نمي‌شمارند و بآن گردن نهاده‌اند.

آنگاه جنگ (يا جهاد) بهر آن مي‌بوده كه مسلمانان مردمان را از گمراهيها و نادانيها برهانند و به يك زندگاني پسنديده و والاتري رسانند ، و اكنون كه مسلمانان خود در نادانيها فرورفته‌اند و در زندگاني از ديگران بسيار پسترند بجنگ يا جهاد چه معنايي توان داد؟!.

باهمي[=اتحاد] و يگانگي همه‌ی مسلمانان ، فرمانبري از خليفه (اولوالامر) ، جنگ با بيدينان (جهاد) ، سه پايه‌ی استوار اسلام مي‌بود ، و امروز هر سه‌ی اين پايه‌ها افتاده و از ميان رفته.

از اينجاست كه مي‌گوييم : از آن اسلام چيزي بجا نمانده.

1ـ ارج = 1) اهمیت 2) قدر ـ و