پاکدینی ـ احمد کسروی
7.58K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini

دونیت :
https://t.me/pakdini/25890
Download Telegram
«عمل به فرائض دینی»
✴️ دين و دانش ✴️

(تکه‌ی هفتم)

در هزار سال پيش كارها همه با دست بودي و دشواري از اين راه درميان نبودي ولي اكنون كه ماشينها پديد آمده چند دشواري از آن پیش آمده. زيرا يك تن كه با دستياري ماشين كار هزار تن را انجام ميدهد نهصدونودونه تن بيكار و از زندگي بي‌بهره مي‌ماند و نتيجه آن مي‌شود كه مليونها كسان گرسنه ميمانند و دسته و سپاه مي‌بندند ، و از آنسوي گندم و ديگر خوردنيها خريدار پيدا نميكند و دارندگان ناگزير شده بدريا مي‌ريزند. اين زيان آشكار آنست و زيان نهانش اينست كه

🔸جربزه و شايستگي خدادادي از كار افتاده و ارج دارايي را شده 🔸
، و اين خود نابساماني بزرگي در كار جهانست و آسيب بزرگي را دربر ميدارد.

اگر بشماريم اينگونه دشواريها از ده بيشتر است و آيينهاي كهن چاره‌اي را براي اينها نميدارد و نمي‌بايست دارد. فرمانرواييها كه امروز كشورها نيازمند است با فرمانرواييهاي ساده‌ی پيشين درخور سنجش نيست و امروز نشدنيست كه يك فرمانروايي با زكات كارهاي خود را راه برد.

زندگاني امروزي در برابر زندگاني هزار سال پيش همچون شهر در برابر روستا ميباشد و كساني كه ميخواهند جهان امروز با آيينهاي كهن راه رود درست مانند اينست كه كسي قانوني را كه براي آبادي و آسايش روستاها گزارده شده بخواهد در شهرها نيز روان گردد.

در نتيجه‌ی همين نارساييست كه كساني چنين ميگويند : دين براي آبادي آن جهانست و براي اين جهان ، مردم خود هرچه ميخواهند بكنند. ولي اين سخن از چندين راه نادرست است :

🔸نخست چنانكه گفته‌ايم اينجهان و آنجهان بهم پيوسته است و تا اين يكي آباد نباشد آن يكي آباد نخواهد بود. اين سخن بدان ماند كه يكي به پسر خود گويد : «تو در رفتار و كردار آزادي ، هرچه ميخواهي ميكن ، ولي نيكو باش» ، و اين نداند كه كسي كه در كردار و رفتار ، دلخواه خود را بكار مي‌بندد او چگونه نيك باشد؟!..

🔸دوم اگر مردم مي توانند بسر خود نيك از بد و سود از زيان بازشناسند چرا يكباره از دين بينياز نگردند و اگر نميتوانند چگونه در كار اينجهان آزاد باشند؟!

اينها همه از آنست كه كساني اين جهان را ازآنِ خدا نمي‌شناسند.

🔸سوم اين سخنيست كه دينها بويژه دين اسلام از آن بيزار ميباشد. در اينجاهاست كه ميگوييم : بچند دروغ دست مي‌يازند تا يك راست را نپذيرند.

بسخن خود بازمي‌آييم :
🔸اين نارسايي كمي آن آيينيها نيست و جاي هيچ ايرادي نميباشد. اين زمانست كه پيش رفته و همه چيز را ديگر گردانيده. اين خواست خداي آفريدگار است كه جهان را بدينسان راه ميبرد.

دوباره ميگويم : كساني از اينها خواهند رنجيد ، ولي آيا چه ميتوانند كرد؟!.. آيا جهان بدلخواه آنان ميگردد؟!.. آيا توانند جهان را بحال هزار سال پيش برگردانند؟!.. يا توانند از مردم جدا گرديده خود بآيين هزار سال پيش زيند؟!.. از رنجيدگي بي‌انگيزه و از گفتگوهاي بيهوده چه نتيجه بدست آيد؟!.. از ايستادگي بر ناداني چه سود برخيزد؟!.. اگر اين راست است كه خدا بايد جهان را راه برد و جهانيان را درمانده و گمراه نگزارد چه جاي آن رنجيدگي ميباشد؟!.

ميگويند : شما سخن بزرگ ميرانيد. ميگويم : بنام خداي بزرگ ميرانم.

ميگويند : شما همه چيز را ديگر مي‌سازيد. نه دربند علم كلاميد و نه ارجي بباورهاي مردم مي‌گزاريد. ميگويم : اين راست است ، ولي آن سخني كه تاكنون براست نگفته‌ايم كدامست؟!..

در همين گفتار ما بچند زمينه‌ی بسيار ارجداري درآمده‌ايم كه هم به نوانديشان (يا بگفته‌ی خود متجددين) و هم بكهنه‌پرستان (متقدمين) پاسخ داده‌ايم و بهيچ دسته نگراييده‌ايم با اينحال شما هرگز لغزشي پيدا نخواهيد كرد و هرچه گفته‌ايم همه راست ميباشد.

ما بسيار آرزومنديم كساني در اين زمينه چيزهايي نويسند و آنچه مي‌انديشند باز‌نمايند.[10] در جاهاي ديگري اين را در پاسخ بدخواهان و براي بستن زبان آنان مي‌نويسيم. ولي در اينجا خواستمان نه آنست و راستي را از خوانندگان ميخواهيم كه در اين زمينه انديشه‌ی خود را بازنمايند. اگر گفته‌هاي ما را براست ميدارند بنام گواهي پاكدلانه و براي راه نمودن بديگران از نوشتن بازنايستند. اگر ايرادي مي‌انديشند بنام پرسش و براي آنكه پاسخ داده شود و هيچ تاريكي نماند از گفتن خودداري ننمايند. ما نه تنها نخواهيم رنجيد و خشنود نيز خواهيم گرديد.
...
[10] : ما نیز اکنون در این کانال همان را میخواهیم. می‌خواهیم که خوانندگان به این زمینه درآیند و تا می‌توانند به روشنی این جستار بکوشند.
islam dibace.pdf
209.2 KB
🔶 در پیرامون اسلام

🔸 دیباچه‌ی سخن

همه‌ی تکه‌ها در یکجا
islam g1.pdf
318 KB
🔶 در پیرامون اسلام

🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام

همه‌ی تکه‌ها در یکجا
🔶 در پیرامون اسلام

🔸 گفتار دوم : بهانه‌هايي كه مسلمانان مي‌آورند - تکه‌ی چهارم

مي‌دانيم كساني خواهند گفت : خواست ما آن دستورهاييست كه دين درباره‌ی راستگويي و درستكاري و نيكوكرداري داده. آن دستورهاست كه آرزومنديم مردم بكار بندند و از آنهاست كه نتيجه مي‌طلبيم.
مي‌گويم : مگر دين تنها اين دستورهاست؟!. كيشهاي گوناگوني كه شما مي‌داريد و اسلام مي‌ناميد بنياد آنها چيزهاي ديگر است. چنانكه بازنموديم چند رشته نادانيهاي بزرگي در بنياد اسلام كنوني خوابيده ، گذشته از نادانيهاي ديگري كه هر كيشي جداگانه مي‌دارد. شما كه مي‌خواهيد مردم دين را بكار بندند پيداست كه پيش از همه اين نادانيها را بكار خواهند بست (و اكنون مي‌بندند).
آنگاه مگر زندگاني تنها با راستگويي و درستكاري و نيكوكرداري راه افتد؟!. مگر بدستورها يا داناكهاي ديگري نياز نمي‌باشد؟!. مردمي كه مردگان را دست دارنده در كارهاي جهان مي‌شناسند ، و خدا را همچون پادشاه خودكامه‌ی زودرنجي در بالاي آسمان مي‌پندارند ، و آيين خدا را نشناخته گذشته‌ی جهان را بهتر از آينده‌اش مي‌شمارند ، براي نيكي جهان چشم براه فرود آمدن عيسا يا پيدا شدن مهدي مي‌دوزند ، مردمي كه آلوده‌ی چنين نادانيهاي پست مي‌باشند از راستگويي و درستكاري و نيكوكرداري به چه نتيجه‌اي توانند رسيد؟!. مسلمانان اگرهم راستگويي و درستكاري نمايند داستانشان داستان آن بردگان زير دست و زبون خواهد بود كه درميان خود راستگو و نيكوكار باشند و بيش از اين نتيجه در دستشان نخواهد بود.
پس از همه‌ی اينها ، من مي‌پرسم : چرا مسلمانان راستگويي و درستكاري و نيكوكرداري را بكار نمي‌بندند؟!. چرا پابستگي باينها نمي‌نمايند؟!. اگر شما راز اين را نمي‌دانيد ، ما مي‌دانيم. در اين دستگاه اسلام نام براستگويي و درستكاري و مانند آنها ارج گزارده نشده و نمي‌شود ، و امروز درميان مسلمانان سخن بسيار كم از آنها بميان مي‌آيد. بلكه در اين اسلام ، در هر كيشي از آن ، چيزهايي هست كه راستگويي و مانند آن را از كار انداخته است.
در جايي كه دين براي رفتن به بهشت است و اين كار هم با خواندن نماز و گرفتن روزه و رفتن به مكه يا كربلا و مانند اينها انجام تواند گرفت ، چه نيازي براستگويي و درستكاري مي‌ماند؟!.
روشنتر گويم : امروز مسلمانان دين را براي نيكي زندگاني و سرفرازي درميان توده‌ها نمي‌خواهند تا براستگويي و مانند آن ارج گزارند بلكه در انديشه‌ی آنان دين خود دستگاهيست كه بايد مسلمانان به هر پستي و سرافكندگي گردن گزارده آن را نگه دارند. چنانكه گفته‌ايم : آنان دين را براي مردم نمي‌خواهند. مردم را براي دين مي‌خواهند.
شنيدنيست كه روزي با ملايي در گفتگو مي‌بوديم و من نادانيها و گمراهيهاي مسلمانان را مي‌شماردم و مي‌گفتم اينهاست كه مايه‌ی بدبختي توده‌ها گرديده. ملا همين بهانه را آورده پاسخ داد : «با اينها نيست. مردم عمل نمي‌كنند!». گفتم چگونه عمل كنند؟! ديني كه چند راه پيدا كرده كدام يكي را گيرند و كدام يكي را بكار بندند؟!. گفت : «هر كس در هر عقيده‌اي كه هست عمل كند». گفتم : همين كار را مي‌كنند و هر كسي به هرچه باور مي‌دارد بكار مي‌بندد. ولي اين دين نتواند بود ، دين براي آنست كه مردمان را از پراكندگي بازرهاند و به يك راه آورد. اگر كار اينست كه هرچه پنداشت و بدلخواه خود سازگار يافت بكار بندد پس به دين چه نياز مي‌بوده؟!. آنگاه با اين حال شما را به بت‌پرستان دُژفهم1 آفريكا چه ايراديست؟!. چرا آنان را بيدين مي‌خوانيد؟!. مگر نه آنان هر گروهي هرچه مي‌پندارند بكار مي‌بندند؟!.

1ـ دُژ پیشوندیست بمعنی بدی‌ای که با نتراشیدگی توأم باشد. ـ و
✴️در جايي كه دين براي رفتن به بهشت است و اين كار هم با خواندن نماز و گرفتن روزه و رفتن به مكه يا كربلا و مانند اينها انجام تواند گرفت ، چه نيازي براستگويي و درستكاري مي‌ماند؟!.

✴️روشنتر گويم : امروز مسلمانان دين را براي نيكي زندگاني و سرفرازي درميان توده‌ها نمي‌خواهند تا براستگويي و مانند آن ارج گزارند بلكه در انديشه‌ی آنان دين خود دستگاهيست كه بايد مسلمانان به هر پستي و سرافكندگي گردن گزارده آن را نگه دارند. چنانكه گفته‌ايم : آنان دين را براي مردم نمي‌خواهند. مردم را براي دين مي‌خواهند.

(در پیرامون اسلام ، گفتار دوم)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
9) لوكولوس‌ ـ تکه‌ی 2

🔸 پيش از آن تيكران سر فرونياورده بود كه مثرادات را ببيند و با او گفتگويي بكند و با همه‌ی خويشاوندي كه داشت و اينزمان از يك پادشاهي بزرگي بيرون افتاده پناه باو آورده بود او را در يك جايگاه تر و بدهوايي نشيمن داده و بعبارت بهتر با او آن رفتار را داشت كه با يك دستگير زنداني. ولي اينزمان بدنبال او فرستاده با همه‌گونه نوازش و شكوه او را به كوشك شاهي نزد خود خواند و با او نشسته با هم گفتگوي درازي كردند. دو تن با هم آشتي كرده هرچه رشك يا كينه بود از ميان برداشتند و پيرامونيان خود را كه مايه‌ی آن رشكها و كينه‌ها بودند گوشمال دادند كه از جمله‌ی آنان مترودوروس1 يكي از مردم اسكپسيس2 بود كه مردي زباندار و دانشمندی و چندان به مثرادات نزديك و با او يگانه بود كه او را پدر مثرادات مي‌خواندند. زماني اين مرد از نزد مثرادات بفرستادگي نزد تيكران آمده بود كه او را بجنگ با روميان برانگيزد. تيكران از وي پرسيد : «تو چه مي‌گويي مترودوروس؟ آيا اين پيشنهاد را بپذيرم يا نه؟..» مترودوروس يا از روي دلبستگي به تيكران و يا از راه دلتنگي از مثرادات چنين پاسخ داد : «بنام فرستادگي از مثرادات بايد بگويم بپذير. ولي بنام دوستي با شما بايد بگويم نپذير!» اين هنگام تيكران آن داستان را به مثرادات بازگفت و گمان نداشت كه گزندي از آن راه به مترودوروس خواهد رسيد. ولي مثرادات بيدرنگ دستور داد او را گرفته بيرون بردند. تيكران سخت غمگين و از كرده پشيمان شد. اگرچه در حقيقت باعث نابودي او نبود بلكه بانديشه‌اي كه مثرادات از پيش داشت نيرو داده و آن را به نتيجه رسانيده بود. زيرا مثرادات از پيش از آن مترودوروس را دشمن مي‌داشت ولي راز خود را بيرون نمي‌داد و دليل اين سخن نوشته‌هاي اوست كه از كابينه‌اش بدست افتاد و در ميان آنها فرماني بود درباره‌ی كشتن مترودوروس. باري تيكران جنازه‌ی او را با شكوه بخاك سپرد و خيانتي را كه به زنده‌ی او كرده بود با احترام به مرده‌اش جبران كرد.
لوكولوس سرگرم قانونگزاري و سامان دادن بكارهاي شهرهاي آسيا بود ولي در همان هنگام بازي و لذت را فراموش نمي‌كرد. زيرا زماني كه در ايفيسوس3 درنگ داشت مردم را در شهرها بر آن وامي‌داشت كه جشن برپا كنند و به ورزش پردازند و كشتي گيرند و با هم بجنگند و شمشيربازي كنند. در سايه‌ی اين كار او ، مردم يك رشته بازيهاي تازه‌اي پديد آورده آنها را «بازيهاي لوكولوسي» ناميدند و بدينسان خرسندي خود را ازو كه بهترين چيز نزد او بود نشان دادند. در اين ميان آپيوس نزد لوكولوس آمده خبر آورد كه بايد براي جنگ با تيكران آماده شود. لوكولوس دوباره روانه‌ی پونتوس4 گرديده سپاه خود را گرد آورده شهر سينوپي5 را گرد فرو گرفت.

1ـ Metrodorus اين كلمه ترجمه‌ی يوناني مثرادات (مهرداد) است.
2ـ Scepsis
3ـ Ephesus يكي از شهرهاي معروفي كه يونانيان در كنار درياي سفيد در آسياي كوچك داشته‌اند.
4ـ Pontus نام شهري در آسياي كوچك كه مثرادات يكي از پادشاهان آن بود.
5ـ Sinope
دین و جهان.pdf
1.3 MB
🔶 دین و جهان

🖌 احمد کسروی

🔍 جستار : دین و دانش ، گرفتاریهای ایران و جهان ، سختی زندگانی کنونی ، جنگ ، مادّیگری ، ماشینیزم ، اقتصاد دادگرانه

📊 شمار ساتها : ۸۷

بازپسین پراکنش : فروردین ۱۳۹۸

کتابخانه‌ی پاکدینی

🔸 این کتاب از سوی «باهَماد پاکدینان» و بدست «کوشاد تلگرام» پراکنده میگردد.
✴️ دين و دانش ✴️

(تکه‌ی پایانی)

دوباره ميگويم : كساني از اينها خواهند رنجيد ، ولي آيا چه ميتوانند كرد؟!.. آيا جهان بدلخواه آنان ميگردد؟!.. آيا توانند جهان را بحال هزار سال پيش برگردانند؟!.. يا توانند از مردم جدا گرديده خود بآيين هزار سال پيش زيند؟!..
...
🔸ميگويند : شما سخن بزرگ ميرانيد. ميگويم : بنام خداي بزرگ ميرانم.

🔸ميگويند : شما همه چيز را ديگر مي‌سازيد. نه دربند علم كلاميد و نه ارجي بباورهاي مردم مي‌گزاريد. ميگويم : اين راست است ، ولي آن سخني كه تاكنون براست نگفته‌ايم كدامست؟!..

در همين گفتار ما بچند زمينه‌ی بسيار ارجداري درآمده‌ايم كه هم به نوانديشان (يا بگفته‌ی خود متجددين) و هم بكهنه‌پرستان (متقدمين) پاسخ داده‌ايم و بهيچ دسته نگراييده‌ايم با اينحال شما هرگز لغزشي پيدا نخواهيد كرد و هرچه گفته‌ايم همه راست ميباشد.
...
كساني مي‌گويند : پيمان با خرده‌گيران تندي مي‌نمايد و آنان را نادان و نافهم ميخواند ، و همين بهانه‌اي در دست آن كسان شده. ولي بايد گفت ما پاسخ را بِهمان زبان مي‌نويسيم كه ايراد نوشته شده. اين ايرادكنندگانند كه از در درشتي و بيفرهنگي مي‌آيند و ما نيز در پاسخ ، نادانيشان را برخشان مي‌كشيم. ولي اگر كساني با زبان ساده و پاسدارانه ايرادهايي گيرند و يا پرسشهايي كنند ما بِهمان زبان پاسخ نويسيم.

در اينگونه نوشته‌ها بايد خواست نويسنده دريافت راستيها باشد و آنچه مي‌داند بگويد و آنچه نمي‌داند بپرسد ، نه آنكه بزباندرازي پردازد و خواستش كينه‌جويي باشد ، و يا بجاي دليل بگفته‌هاي بيهوده‌اي همچون «علماي اعلام ، و حكماي الهي ، و مشايخ طريقت ، و بزرگان ما ، و مفاخر ايران» و مانند اينها كه همه كلمه‌هاي پوچ و بيمعني ، و بگفته‌ی تبريزيان «گَرد برانگيختن» است برخيزد ، و يا درميان گفتار بشعرهاي اين و گفته‌هاي آن دست يازد.

كساني با ما هماوردي مي‌نمايند كه زبان مادرزادي خود را نميدانند و بنوشتن يك صفحه با فارسي درست توانا نمي‌باشند ، و به پرورانيدن سخني و روشن گردانيدن زمينه‌اي شايستگي نميدارند ، و راه دليل آوردن را نمي‌شناسند و با اين حال يك زبان تلخي نيز بكار مي‌برند. ما اگر دليلهايي را كه اينان در برابر گفته‌هاي ما مي‌آورند در مهنامه ياد كنيم و چگونگي آنها را روشن گردانيم خود داستان شيريني باشد. هميشه نوشته‌هاي اينان سخنان بيپايي را كه گناهكاران در دادگاه بزبان رانند بياد من آورد. فراموش نميكنم روزي در دادگاه مردي كه برادر خود را كشته بود چون بازپرسيديم چنين گفت : «آقا مگر من ديوانه شده بودم كه برادر خود را بكشم؟!.. آيا شما چنين كاري ميكنيد؟!..» گفتيم :

«راست است ، اين يك كار شگفت‌آوريست و بآساني نتوان پذيرفت. ولي برادرت شب در پهلوي تو بوده و چون روز شده او را كشته يافته‌اند ، پس كه او را كشته؟!..» در اينجا بود كه درمي‌ماند و سرافكنده مي‌ايستاد.

اينان يكي از دليلهاشان كه هميشه بر زبان ميدارند اينست كه ميگويند : «چه شده كه هزاران كسان نفهميده‌اند و تنها يك تن مي‌فهمد؟!..» بفلسفه ايراد ميگيريم اين را ميگويند. ياوه بافي شاعران را نكوهش ميكنيم همين را ميگويند. به پندارهاي بيپاي كيشها ايراد ميگيريم همين را ميگويند. ميگوييم : آري اين شگفت‌آور است كه چيزهايي را هزاران كسان نفهمند و يك تن فهمد ، ولي نشدني نيست. كنون كسي كه بچنان دعوي‌ای برخاسته مي‌بايد نيك رسيدگي كرد و گفته هاي او را نيك آزمود ، كه اگر راست و خردپذير است از اينجا دانست كه او را نيروي ديگري هست و ارج سخنانش را شناخت و بياريش برخاست ، و اگر راست نيست او را فريبكار گزافه‌گويي دانست و خوار گرفت ، نه آنكه تنها بِهمان دستاويز با او دشمني نموده و بگفته‌هايش نپرداخت. شما نيز اگر پاسخي ميداريد بگفته‌هاي ما بدهيد وگرنه از اين عنوان هيچ نتيجه در دست نتواند بود.

بيشتر ايشان نزد من آمده چنين ميگويند : شما مي‌نويسيد بيرون از آيين طبيعت كاري نتواند بود. پس بهزارها حكايات كه در اخبار و كتب آمده چه ميگوييد؟!.. ميگويم :

🔸هميشه بايد از دليل بسوي نتيجه رفت و شما وارونه‌ی آن ميكنيد.

ما آنكه مي‌گوييم بيرون از آيين طبيعت كاري نتواند بود اين را از روي دليلهايي مي‌گوييم. شما اگر آنها را نمي‌پذيريد پاسخ دهيد ، و اگر مي‌پذيريد ديگر نتوانيد دربند آن حكايتها باشيد.

ميگويم : داستان شما داستان آن شاگردبازرگانيست كه از هشت بدهكار از هر كدام پنجاه ريال گرفته بود و بازرگان چون بحساب او رسيدگي ميكرد و ميگفت : «هشت پنجاه ريال مي‌شود چهارصد ريال» ، ميگفت : «نه آقا ! هشت پنجاه ريال چهارصد ريال نشود ، زيرا من در جيب خودم بيش از سيصد ريال نميدارم!» چون صد ريال از پول را گم كرده و يا خود برداشته بود ميخواست يك قاعده‌ی بيچون و چرايي را از دانش نپذيرد.
پایان
piwgoftãre Dino Dãnew 1-3.pdf
197.8 KB
🔶 دین و دانش

پیشگفتار (همه‌ی بخشها در یکجا)

🖌 نویساد کانال تلگرام باهماد آزادگان

🔷 (گفتاری از پیمان سال پنجم)
🔶 در پیرامون اسلام

🔸 گفتار دوم : بهانه‌هايي كه مسلمانان مي‌آورند - تکه‌ی پنجم

3ـ اينها كه در اصل دين نبوده
اين هم بهانه‌ی ديگريست كه آورند. مثلاً شما كه پراكندگي مسلمانان را ايراد مي‌گيريد ، پس از آنكه از هر پاسخي درماندند ، اين بار سنگر عوض كرده چنين گويند : «اينها كه در اصل دين نبوده». يا «اصل دين كه چنين نبوده».
مي‌گويم : شما را با گوهر دين چه كار است؟!. شما كجا و گوهر دين كجاست؟!. دين هر مردمي همانست كه مي‌دارند و بكار مي‌بندند. دين رخت نيست كه دو دست باشد : يكي پاكيزه كه در بغچه نگه دارند و ديگري چرك‌آلوده كه به تن كنند. همين پاسخ بهترين نمونه از نافهمي ايشان در زمينه‌ی دينست. اينان دين را براي زندگاني نمي‌خواهند و از آن نتيجه‌اي در زمينه‌ی زندگاني نمي‌طلبند. اينست آلودگيهاي دين و زيانهاي آن را بديده نمي‌گيرند.
داستان بسيار شگفتنيست : ديني كه پر از گمراهيها گرديده ، پراكندگي بميان مردمانش افتاده ، صد خواري و پستي رخ داده ، همه‌ی اينها را هيچ مي‌شمارند و بخود دلخوشي مي‌دهند كه گوهر دين پاكيزه بوده. اين بآن مي‌ماند كه خانواده‌اي در يك كاخ ويرانه و درهم شكسته‌اي مي‌نشينند و با مار و رتيل و با خاك و زبيل ساخته روز مي‌گذرانند و بخود دلخوشي داده مي‌گويند : «در نخست اين كاخ چنين نمي‌بوده».
شگفتتر از همه كار شيعه است : هزار سال بيشتر است كه اين گروه از توده‌ی مسلمانان جدا گرديده‌اند ، درباره‌ی «امامت» (يا خلافت) راه ديگري پيش گرفته‌اند و با توده‌ی مسلمانان جنگها كرده‌اند و خونها ريخته‌اند و اكنون در هر سو گنبدها برپاست. زيارتنامه‌ها آويزانست ، شب و روز شيعيان چشم براه امام ناپيدا مي‌باشند ، در جهان ديگر رستگاري را جز با ميانجيگري امامان نشدني مي‌شمارند ، و اينها همه از «ضروريات دين» است و صدهزار كتاب درباره‌ی آن نوشته شده است. پس از همه‌ی اينها همينكه از پاسخ درماندند براي آنكه شكست بخود راه ندهند ، چنين مي‌گويند : «اينها در اصل دين نبوده» آدم درمي‌ماند چه پاسخي باينان گويد! درمي‌ماند كه چه نامي باين ناداني دهد!.
يكي نمي‌پرسد : اگر اينها در گوهر دين نمي‌بوده پس شما چرا گرفته‌ايد؟!. چرا آنهمه خونها ريخته‌ايد؟!. چرا آنهمه كتابها نوشته‌ايد؟!.
داستان اينان داستان آن چيت‌فروشست كه دو نيم گز نگه داشتي : يكي درست در زير دوشكچه گزاردي و ديگري نادرست كه بدست گرفته با آن چيت فروختي و اگر گاهي خرنده‌اي كم بودن چيت را فهميده بر سرش آمدي آن نيم گز درست را از زير دوشكچه درآورده نشان دادي و چنين گفتي : «ببين اين نيم گز درست است».
شنيدنيست كه روزي در نشستي سخن از امام ناپيدا مي‌رفت و ملايي چنين مي‌گفت : «اين از ضروريات دينست. هر كه انكار كند مرتد شده ، من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة الجاهليه»1 . سپس گفتگوي ديگري بميان آمد و ملا چنين گفت : «من نمي‌دانم اين فرنگيها چرا باسلام نمي‌آيند؟!.» يكي از باشندگان[=حاضران] براي ايراد چنين پاسخ داد : «بسياري از فرنگيها مي‌خواهند باسلام بيايند ، ولي درمانده‌اند كه آيا سني شوند يا شيعي باشند ، شيخي گردند ، يا متشرع شوند ، با صوفيگري چه رفتاري پيش گيرند ... اينها جلوشان را گرفته است» ملا شتابزده گفت : «هيچ كدام از اينها را نگيرند. اصل اسلام را بپذيرند». پاسخ دهنده گفت : «پس پيداست كه اصل اسلام جز اين كيشهاست ، و من نمي‌دانم آن در كجاست؟!. آنگاه پس چرا خود شما آن را نگرفته‌ايد؟!. شما در همين نشست مي‌گفتيد داستان امام زمان از ضروريات دينست و كسي كه آن را نپذيرد مرتد از جهان رفته و حديث براي ما مي‌خوانديد. پس كنون چگونه مي‌گوييد كه فرنگيان اصل اسلام را بپذيرند؟!. اگر يك فرنگي مسلمان شود ولي امام ناپيدا را نپذيرد آيا شما او را مسلمان درست خواهيد شناخت؟!.» بيچاره ملا از پاسخ درماند و به يك جمله‌هايي پرداخت كه جز چرندبافي شمرده نمي‌شد.
روزي با ديگري گفتم : اگر كار اينست كه دين تنها گوهرش پاك باشد و پس از آن به هر حالي افتاد بيفتد و هر آلودگي يافت بيابد ، پس شما چه ايرادي به دينهاي زرتشتي و جهودي و مسيحي مي‌داريد؟!. مگر آنها گوهرشان پاك نبوده؟!. چه جدايي ميانه‌ی اسلام با آنها توان گذاشت؟!. چه شده كه آنها آلوده گرديده بودند و از ميان بروند ، و اين اسلام با صد آلودگي همچنان بماند و جاي ايراد نباشد؟!.

1ـ کسی که مرد و امام زمانش را نشناخت نادان از جهان رفته است. ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
9) لوكولوس‌ ـ تکه‌ی 3

🔸 اين شهر بدست گروهي از مردم كيليكيا هوادار پادشاه1 بود و چون اين داستان پيش آمد شبانه گروهي را از بوميان شهر كشته و بشهر آتش ‌زده خودشان بگريختند. لوكولوس آن شنيده زود بشهر درآمد و هشت هزار تن را از آن مردم كه هنوز نگريخته بودند از شمشير گذرانيد و دوباره بآبادي شهر كوشيد. زيرا در سايه‌ی خوابي كه ديده بود دلبستگي بسيار بآنجا داشت. و آن خواب اينكه كسي نزد او آمده گفت : «لوكولوس! قدري جلوتر برو آاوتولوکوس2 براي ديدن تو مي‌آيد.» از خواب برخاسته ندانست مقصود از آن خواب چيست. در همان روز شهر را گرفت و مردم كيليكيا را دنبال كرد و چون آنان از راه دريا گريخته بودند بكنار دريا رسيده در آنجا پیکره‌ای را ديد كه در كنار آب گزارده‌اند كه كيليكياييان آورده ولي مجال بردن بدريا نداشته‌اند و آن يكي از شاهكارهاي سثنيس3 بود. یکی در آنجا گفت : اين پیکره‌ی آاوتولوكوس بنيادگزار شهر مي‌باشد. گفته‌اند اين آاوتولوكوس پسر ديماخوس4 و يكي از كساني بوده كه همراه هراكليس از ثسالي5 بجنگ آمازونان6 رفت. و چون از آنجا همراه دمولئون7 و فلوگيوس8 برمي‌گشت كشتي خود را در نقطه‌اي از خرسونسوس9 كه پيداليوم10 خوانده مي‌شود از دست داد كه تنها خود او و يارانش با ابزارهاي جنگي كه داشتند به سينوپي آمده آنجا را از دست سوريان برگرفتند. سوريان مي‌گويند : او پسر سوروس11 بود كه او هم زاييده از اپولو و از سنوپي دختر اسوپوس12 مي‌باشد. باري لوكولوس آن شنيده گفته‌ی سولا13 را بياد آورد كه در يادداشتهاي خود پند داده چنين مي‌گويد : «هيچ باور كردني‌تر و استوار داشتني‌تر از خبري نيست كه در خواب داده شود.»
از اين خبر كه تيكران و مثرادات درست آماده گرديده و بر آن سرند كه سپاه خود را بر لوكااونيا14 و كيليكيا بيارند و قصد ايشان آنست كه پيش از وي به آسيا15 درآيند لوكولوس سخت در حيرت افتاد كه اگر ارمنيان براستي قصد جنگ با روميان داشتند پس چرا زماني كه مثرادات هنوز نيرومند بود بياري او برنخاستند و سپاه خود را با سپاه او يكي نساختند ولي اكنون كه او از نيرو افتاده و دلسردانه نزد ايشان پناه برده جنگ آغاز مي‌كنند كه بآساني شكست يابند. در اين ميان ماخاريس16 پسر مثرادات كه فرمانرواي بوسفوروس17 بود يك تاج زريني كه يكهزار تكه زر ارزش آن بود نزد لوكولوس هديه فرستاده ازو خواستار شد كه وي را از هواداران و دوستان روم بشمارند. از اين جهت لوكولوس دانست كه اين جنگ چندان نخواهد پاييد و سورناتيوس18 را با ششهزار سپاهي در آنجا جانشين ساخته نگهداري پونتوس را باو سپرد و خويشتن با دوازده‌هزار پياده و سه‌هزار اندكي كمتر سواره بپيشرفت پرداخت كه بجنگ برخيزد. راه را با شتاب بسيار مي‌پيمود و گذر او از دشتهاي پهناور و بيكران و پر از رودهاي ژرف يا از كوههاي بلند پوشيده از برف بود و از ميان مردماني مي‌گذشت كه همه جنگجو بودند و بفراواني و انبوهي در هر كجا يافت مي‌شدند. اينبود كه سپاهيان روم از اين سفر دلتنگ بوده بي‌دلخواه پيروي او مي‌كردند. از اين جهت سرشناساني در روم زبان ببدگويي ازو باز كرده چنين مي‌گفتند : لوكولوس بجنگ پشت سر جنگ برمي‌خيزد و اين كار او نه از بهر سود كشور بلكه از براي آنست كه خويشتن مال بياندوزد اگرچه كشور را دچار بيم و سختي گرداند. ولي لوكولوس پس از راهپيمايي دراز بكنار رود ايوفراتيس (فرات) رسيده چون بجهت زمستان آب بسيار بالا و تند بود و از اين جهت گذشتن دشوار مي‌نمود و از آنسوي دسترس بكشتي براي بستن پل نبود و از اين جهت لوكولوس بحيرت افتاد و سخت مي‌ترسيد كه اين پيشامد او را از پيشرفت بازدارد. ولي هنگام غروب ناگهان سيل فرونشستن آغاز كرد و سراسر شب را پياپي آب كمتر مي‌گرديد چندانكه فردا سخت پايين افتاده و يك رشته جزيره‌هايي در ميان رود پيدا شده بود.

1ـ مقصود از پادشاه در همه جاي اين سرگذشت مثرادات است.
2ـ Autolycus
3ـ Sthenis
4ـ Deimachus
5ـ Thessalia جايي در ماكيدوني
6ـ Amazon چنانكه در جاي ديگري گفته‌ايم مقصود از آمازون گروهي است كه در افسانه‌ها ياد شده و چنين مي‌پنداشتند كه همه‌ی ايشان زن هستند و مردي ميان خود ندارند.
7ـ Demoleon
8ـ Phlogius
9ـ Chersonesus
10ـ Pedalium
11ـ Surus
12ـ Asopus
13ـ Sylla يكي از سرداران معروف روم كه بديكتاتوري رسيد.
14ـ Lycaonia
15ـ مقصود آسياي كوچك است.
16ـ Machares
17ـ Bosporus
18ـ Sornatius
🔶 ورجاوندْ بنیاد

به زبان عادی (بخش دوم ـ بند یکم)

🔹تکه‌ی یکم


✴️1ـ دين شناختن حقايق و زيستن از راه خرد است.

دين چيست؟ دين آنست كه مردمان ، جهان را نيك شناخته آيين آن را خوب درك كنند ، حقايق زندگي را دريابند ، اصل انسانيت را بدانند ، زندگاني از راه عقل كنند.

دين آنست كه هر چيزي را همچون حرفه ، داد و ستد ، بازرگاني و كشاورزي ، صنعت ، زناشويي و زندگی اجتماعي و حكومت بمعني راستش بشناسند و بمعني صحيحي كه دارد بكار بندند.

دين آنست كه مردم به بهتر نمودن جهان كوشند و تا مي‌توانند آن را از بديها و پليديها پاك کنند.

دين آنست كه روانها نيرومند باشد ، جانها (نفس) و هوسهای آن ، فرمانبر روانها گردد ، و زندگاني مطابق روان و درخواستهای آن باشد.

دين آنست كه هر شخصي در امیال و رفتار خود ، آسايش همگان را به آسایش شخصي ترجیح دهد.

دين آنست كه آدميان از آفريدگار و خواست او ناآگاه نمانند و دنبال هوسها و امیال بی‌ارزش نفس خود نباشند.
🔸🔸🔸

امروز معني دين دانسته نيست ، و اين ندانستن معنی حقيقي دين براي جهان گرفتاري بزرگي شده. امروز تشکیلات چندي : از دينهاي زردشتي ، یهودی ، مسيحي ، و اسلام درميان است و هر يكي از مسيحيت و اسلام شاخه‌هاي پرشماری پيدا كرده و از هر كدام مذاهب بسياري پديد آمده است.

تمام اين مذاهب پر از گمراهي و نادانی بوده و هر كدام از اينها در پوچي و بي‌ارزشي همردیف بت‌پرستيهاي چينيان و ژاپنيان و هندويان مي‌باشد.

افسوسمندانه مردم اين افسانه‌ها و پندارها را دين شناخته و از اینرو به دو دسته می‌باشند : يك دسته پيروان اين مذاهب كه در نادانيها و گمراهيها فرورفته و کوته‌فکرند. دسته‌ي ديگر كساني مي‌باشند كه از ديدن اينهمه گمراهي و ناداني از دين و دينداري بيكبار گریزان می‌باشند.

بايد گفت : دين اينها نيست. زردشت ، موسا ، عيسا و پيغمبر اسلام برانگيختگاني بوده‌اند و هر كدام در زمان خود ديني بنياد نهاده‌اند. ولي به هر يكي از دينهاي آنها صد گمراهي و ناداني درآميخته و در هر يكي مذاهب بيپاي فراواني پديد آمده است. بالاخره هر يك از آنها پس از قرنهای چندي اصل و گوهر خود را از دست داده و شكل ديگري بخود گرفته. گذشته از آنكه در این قرنهای دراز در اوضاع دنيا تغييرات بسياري رخ داده و زمينه عوض شده است كه خود اين موضوع مستقل و شايان توجهي مي‌باشد.

هرچه هست ، مذاهبي كه امروز در جهان است و بنام دين خوانده مي‌شوند ، دين نبوده بلكه بيديني هستند. زيرا دين براي آنست كه مردمان بچنين نادانيها گرفتار نشوند ، و اين طور از هم پراكنده نگردند. اين مذاهب مردمان را از حقايق دور مي‌كنند ، و تفرق و پراكندگي بميان ايشان مي‌اندازند. نام خداي بزرگ را خوار مي‌گردانند. خدا از اين مذاهب بيزار است. دين يك معناي ارجمند و بزرگي مي‌دارد و خودش يك دستگاه خداييست.

دين آنست كه مردمان ، جهان و آيين جهان را نيك بشناسند ، و حقايق زندگي را دريابند و اصل و گوهر انسانيت را بدانند. و زندگي از راه خرد كنند.
🔶 ادبیات و زیان آن

داوری توده

آقای کسروی دارنده‌ی پیمان و پرچم ، شخص شما و عموم آزادگان میدانند که من براه پیمان و مرام آزادگان ایمان داشته و در پیشرفت آنها از بذل جان و وقت گرانبها دریغ ندارم و غیر از ساعات اداری همه‌ی وقتم صرف آموزگاری در این راه می‌شود و از طرفی چون نامه‌ی پرچم برای توده بویژه آزادگان است میل داشتم بنوبه‌ی خود از گمراهی توده و دوای آن گاهی مقاله‌ای بنویسم ولی خوشبختانه هر وقت موضوعی بخاطرم رسید و دوایی برای دردها و گمراهیهای توده بنظرم آمد همان روز یا یک روز بعد چه در نامه‌ی پرچم و چه در مجله‌ی پیمان بقلم شما به همان موضوع تصادف کرده و نوشتن خود را زائد دانستم و فقط به تبلیغ و آموزگاری دوستان و رفقای اداری و ایام تحصیلی خود قناعت کردم تا امروز در نشستی که با رفقا داشتم و مذاکراتی بعمل آمد که ناچار شدم موضوع گفتگو را که انصافاً اکثر از توده بدرد آن گرفتارند برشته‌ی تحریر کشیده و خواهش کنم در صورت موافقت در آن نامه درج نمایید. اینک خلاصه‌ی آن مذاکرات :
چند روز قبل در منزل یکی از دوستان اداری بنهار دعوت داشتم و از هر صنف در آن دعوت حضور داشتند و چون رفقا از ایمان من به پیمان اطلاع داشتند ابداً مجال صحبت بمن نداده و حتا خواندن روزنامه‌ی پرچم را بعلت اینکه منکر خرافات مذهبی است قدغن نمودند.
روزنامه‌های دیگری قرائت می‌شد و مخصوصاً یک روزنامه بیشتر طرف توجه و در اطراف آن بحث میشد و یکی از دوستان با یک حرارت و آب و تابی با صدای بلند آن را قرائت میکرد و همه با کمال دقت و در نهایت علاقه‌مندی گوش میدادند و پی در پی خود خواننده و سایر رفقا به چقدر قشنگ گفته و یا شاهکار ادبی بخرج داده دلخوش بودند و گاهی هم خواندن روزنامه را قطع کرده و از شخص نویسنده ستایش می‌نمودند تا اینکه خواندن سرمقاله‌ی آن بپایان رسید و در اطراف نویسنده و قلم آتشین و بیدادگرش بحثها شد و نویسنده را گاهی خداوند قلم و گاهی نماینده و پیشوای مطبوعات دانسته و گاهی بهترین و بالاترین و مشهورترین نویسندگان ایران مینامیدند. در این بین یکی از دوستان که خوابش برده بود از خواب بیدار شد و بدون درنگ رفیقی که روزنامه قرائت میکرد خطاب بشخص خواب‌آلود کرده و گفت حیف که خواب بودی و محروم شدی. روزنامه‌ی ... فلان میخواندیم واقعاً محشر کرده بی‌نهایت قشنگ گفته. رفیق خواب‌آلوده با شتاب و اشتیاق فوق‌العاده گفت استدعا میکنم بفرمایید ما هم استفاده کنیم پاسخی که شنید این بود با گفتن نمی‌شود برای اینکه همه‌اش را ادبی نوشته و از طرفی سر مقالات این روزنامه طوری ادبی است که باید خواند و استفاده کرد نمی‌شود شرح داد وانگهی هر کسی از خواندن آن یک جور میفهمد : «هر کس بقدر فهمش فهمید مدعا را» و مخصوصاً من آنچه فهمیدم و کیف کردم نمیتوانم بیان کنم و شرح دهم.
در اینجا من دیگر طاقت نیاورده گفتم : آقا شما که بقول خودتان لیسانسیه هستید و از سایر رفقا بیشتر تحصیل کرده‌اید نمی‌توانید آنچه فهمیده‌اید به رفیق خودتان بگویید؟!. جواب داد آقا معلوم است شما از ادبیات بویی نبرده‌اید و مثل مربی خودتان آقای کسروی بنظرم مخالف ادبیات هستید از موضوع ادبی نمیتوان استفاده‌ای کرد که بشود شرح داد باید هر کسی خود بخواند و استفاده کند و از آن لذت برد. من دیگر حوصله‌ام تنگ شد و بیاد گفته‌های شما و طرز ادبیات افتادم و یقین کردم همه‌ی این جمع از خواندن این روزنامه که زبان و رهنمای توده است جز چند کلمه‌ی گل و بلبل و نسیم سحرگاهی و قلم آتشین و بهار سبزپوش و تمجید خامه چیزی نفهمیده و حتا خود نویسنده هم جز فخرفروشی و شهرت ادبی منظوری ندارد و مختصراً برفقا گفتم دوستان ارجمند روزنامه یا کتاب و یا مجله برای فهمانیدن درد اجتماعی و درمان آن و رفع بردگی توده و راهنمایی آن میباشد و آن هم اینهمه آب و تاب و لاله و شبنم سحرگاهی لازم ندارد منظور اصلی روزنامه هدایت و [به]یک راه آوردن توده است نه اینکه از ده نفر شما که سرمقاله‌ی این روزنامه را خوانده‌اید جز تعریف نویسنده و قشنگی جملات آن چیزی نفهمیده و حتا قادر نباشید نتیجه‌ی آن را بیان کنید اگر منظور نویسنده جز خودفروشی و روزنامه‌فروشی است چه لزوم دارد سرمقاله‌ی روزنامه‌ی خود را که عمده منظور نویسنده است به بهار سبزپوش و تعریف خامه پر نماید و از طرفی با تصدیق همه‌ی شماها هیچکدام از شنیدن اینهمه جملات نغز و دلکش جز اینکه بگویید چقدر قشنگ گفته و یا محشر کرده چیزی نفهمیده‌اید. دست از این عوام‌فریبی خود بردارید شماها که در ادبیات در دنیا ترقی فاحش کرده‌اید و هنوز کشوری در شعر و ادبیات به پایه‌ی ایران و یا عربستان و فرانسه نرسیده چرا اینقدر بیچاره‌اید چرا ادبیات و شعر آنهم با اینهمه ترقی روزافزون ما را مطابق سند تاریخ از عظمت به بردگی انداخته و امروز با داشتن زمین حاصلخیز و پهناوری مثل ایران و جمعیت شاید پانزده ملیون مجبوریم از دیگران خواربار بخواهیم با داشتن شعرا و نویسندگان نامی چه در گذشته و چه در امروز نمیتوانستیم اقلاً حکومت مشروطه را که با خون هزارها نفوس ارجمند بدست آمده نگهداری کنیم و یا اصلاً معنی مشروطه را بتوده بفهمانیم. باری چون مذاکرات بطول انجامید و ستون روزنامه گنجایش آن را ندارد فقط خلاصه‌ی نشست را که بعد از صحبتهای اینجانب شده مینویسم همینقدر خوانندگان گرامی بدانید جز آقای لیسانسیه که قدری هم بقول خودش ادبی‌نویس قابلی است مابقی عرایضم را تصدیق و قبول کردند و فهمیدند که تاکنون راه را به اشتباه رفته‌اند و ادبیات بدرد تعریف و تمجید میخورد.
م ـ یزدانی

(پرچم روزانه شماره‌ی 136)