پاکدینی ـ احمد کسروی
7.56K subscribers
8.66K photos
489 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini

دونیت :
https://t.me/pakdini/25890
Download Telegram
ستارخان سردار ملی و باقرخان سالار ملی
مجاهدان زیردست ستارخان
حاجی رسول صدقیانی
یفرم‌خان و سردار اسعد
یِفرِمخان و كریخان با دو تن دیگر از سردستگان فدائیان ارمنی
یفرم‌خان ارمنی

گرد دوم مشروطه
باقرخان سالار

پس از ستارخان دوم‌قهرمان در تبریز باقرخان سالار بود. اینمرد در میان مجاهدان خیابان آبرو پیدا کرده و سردسته‌ی آنان بود. و چون جنگهای تبریز آغاز گردید این یکی از پیشروان جانفشان و خود همپای ستارخان بود. و چون کوی خیابان در سر راه تهرانست و یک رشته از هجومها از آن راه میشد ده ماه کمابیش اینمرد آن بخش شهر را نگه میداشت.

درباره‌ی ستارخان و باقرخان بهترین ستایش آن لقبهاییست که از سوی توده داده شده : «سردار ملی» و «سالار ملی». اینها از راستترین و شایاترین لقبهاست. اینها مایه‌ی سرفرازی آن دو مرد و بازماندگانشان میباشد.

باقرخان سالار گذشته از خودش مردان دلیر و کاردانی در پیرامون خود داشت که مایه‌ی پیشرفت کار او میشدند. در اینجا از آنان نامهای میرهاشمخان ، حسن‌دلی ، نایب تقی ، و حاجی حسینخان مارالایی را می‌بریم.

باقرخان پس از پایان جنگهای تبریز همراه ستارخان به تهران آمد و در اییجا بود تا در پیشامد کوچ (در اثنای جنگ جهانگیر) او نیز کوچید و جای افسوس است که در یکی از دیههای کردستان شبانه با دست کردان کشته گردید.
‌ستارخان
«جنبش مشروطه در ايران آزمايشي بود و نيك نشان داد كه اگر ميداني باز شود و توده‌ي انبوه پا بميان كار گزارد از آنان مردان شاينده‌ي بسيار پديد تواند آمد. در آن جنبش درمیان جنگجویان مردانی پیدا شدند که آبروی تاریخ این کشورند و اگر رویهمرفته را بگیریم ستارخان از همه‌ی آنها والاتر بود.
این مرد بزرگ شده‌ی کوه و بیابان بود و هرچه داشت از خودش داشت و دیده شد که چه شایندگی نشان داد.»
پیکره‌ی دیگری از ستارخان
مظفرالدین شاه
Forwarded from Piruz F ✨
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✴️ مشروطه یا دمکراسی؟؟!
(تکه‌ی دوم)

🔶 امروز چه بايد كرد؟..

چون در ايران ، در اين روزهاي آخر تكاني پيش آمده و تغييراتي روي داده هر كسي مي‌فهمد كه يك كاري بايد كرد. ولي يك راهي در پيش نيست و دو تن كه بهم مي‌رسند از هم مي‌پرسند : «امروز چه بايد كرد؟..». ما مي‌خواهيم باين پرسش پاسخ دهيم و اينست مي‌گوييم : «امروز آنچه كه كشور نيازمند است بايد كرد».
خواهند گفت : كشور به چه نيازمند است؟!. مي‌گوييم : امروز كشور ما بآن نيازمند است كه مشروطه[=دمکراسی] و قانون اساسي اجرا گردد. حكومت ملي بروي بنياد استواري گزارده شود. طبقات توده براي چنان حكومتي آماده گردند. مجلس از روي قانون انتخاب شود. وزیران مسئول مجلس باشند. همه‌ی مطالب در پارلمان بگفتگو آيد. دولت يك سياست آشكاري دنبال كند. با همسايگان از هر باره حسن تفاهم درميان باشد. اينهاست آنچه كشور نيازمند است و امروز بايد پيشروان و خردمندان دست بهم دهند و اين مقصود را اجرا كنند.

در ايران در سي و اند سال پيش جنبشي بنام مشروطه‌خواهي برخاست كه مردان غيرتمند و ارجداري در راه آن با جان و مال كوشيدند و يك دسته از جوانان و مردانِ دلير خونهاي خود را در راه آن ريختند. اين كوششها بسيار گرانبها بود و در نتيجه‌ی آن ايران از بند استبداد رها گرديد و در شمار كشورهاي مشروطه درآمد ، و داراي قانون اساسي و پارلمان گرديد ، و در توده تكاني پديد آمد. از گفتن بي‌نياز است كه خودِ اين ، فيروزي بزرگي براي كشور ما بود و آن را به يك راه پيشرفتي انداخت.

چيزي كه هست ، بعللي كه يكي از آنها آماده نبودن توده را بايد شمرد ، آن كوششها به نتيجه‌ی مقصود نرسيد و جنبش آزادي پس از چند سال مبدل بآشوب و دسته‌بندي گرديد و دولت بيكبار از نيرو افتاده رشته‌ی ايمني از هم گسيخت ، و پس از چند سالِ ديگر اين آشوب مبدل بديكتاتوري و استبداد شد.

كنون كه پس از بيست سال [1] فرصتي پيدا شده بايد دنباله‌ی آن كوششهاي جانبازانه را گرفت و آن كار ناانجام مانده را به انجام رسانيد :

🔸 نخست بايد مشروطه و قانون اساسي و حكومت ملي را محترم شمرد و ارجي را كه دارند بآنها گزاشت ، و اين نكته را گوشزد همگي گردانيد و همگي را بمحترم شمردن اينها برانگيخت. چون قانون و مجلس بيست سال در اين كشور بازيچه بوده ناگزير احترام خود را از دست داده و در ديده‌ها خوار گرديده. بايد اين خواري را از ميان برداشت.
بايد گفت : آنچه در آن بيست سال در ايران رو داده نه مشروطه يا قانون ، بلكه استبداد و ديكتاتوري بوده ، و بايد كارهاي آن زمان ، همه را از قانون بيرون شمرد و اثر قانوني بآنها نداد.
بايد گفت : در آن بيست سال قانون و مشروطه در كنار مانده بوده و كنون از سر نو بكار افتاده و اجرا خواهد گرديد.

🔸دوم ، بايد قانون براستي اجرا گردد و مجلس از روي انتخابات برپا شود و هر گامي كه بضد مشروطه و قانون اساسي برداشته شده بازگردد.

🔸سوم ، بايد يك دسته‌ی شايسته‌ی بزرگي پديد آيد و در همه جاي كشور ريشه دوانَد و نيرومند باشد كه در اين هنگامِ جوشش احساسات ، مركزيتي بانديشه‌ها دهد و با همدستي پيشروان و خردمندان بنگهداري مشروطه و قانون اساسي و حكومت ملي كوشد و ديگر باره راه به آشوب و ديكتاتوري ندهد.

🔸چهارم ، بايد توده براي حكومت مشروطه آماده گردد. دوباره مي‌گويم :

🔸مانع بزرگي در راه مشروطه آماده نبودن توده است و بايد كوشيد اين مانع را براي هميشه از جلو برداشت.

[1] : خواست بیست سالیست که از کودتای سوم اسفند 1299 آغاز شد و شانزده سال آن پادشاهی رضاشاه بوده.
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار پنجم : اسلام و پاكديني - تکه‌ی چهارم

كوتاه‌سخن : مي‌بايست سالها در اين راه بكوشيم تا دين را دوباره برپا گردانيم و اين كوششيست كه هنوز در آن مي‌باشيم.
اينست تاريخچه‌ی كارهاي ما. چنانكه گفتيم ما دنباله‌ی اسلام را گرفته‌ايم و همان خواستهاي آن را پيش مي‌بريم. اين جداييها كه پديدار است در رويه‌ی كار (يا بهتر گويم در راه دين) است. در بنياد هيچ جدايي نيست و نبايستي باشد. دوباره مي‌گويم : ما با اسلام همان رفتار را كرده‌ايم كه اسلام با «حَنَفيت» (يا تَحَنُّف) داشته است ، كساني كه از مسلمانان با ما دشمني مي‌نمايند آنانند كه از خود اسلام بيكبار دورند و در گمراهيهاي خود چندان فرورفته‌اند كه از آميغهاي اسلامي بيكبار بي‌بهره مي‌باشند ، و يا آنكه از اين زمينه و اين سخنان ناآگاهند و خواستي را كه از دين درميانست نمي‌شناسند.
اينان نمي‌دانند كه دين خود خواستي نيست بلكه براي رستگاري جهانيانست. اينست ديني كه نتوانست مردمان را برستگاري رساند و از گمراهيها بازدارد از ميان رفته بشمار است و ديگر آن را ارجي نيست. از آنسوي راه ديگري كه براي رستگاري باز مي‌شود همان ارج را خواهد داشت و جاي گله و دشمني نخواهد بود.
در روزهايي كه ما سخن از اسلام و آميغهاي آن مي‌رانديم و گوهر آن دين را بازمي‌نموديم و ديده‌ها را بسوي آن مي‌كشانيديم پنداشته مي‌شد كه كوششهاي ما جز در زمينه‌ی زنده گردانيدن اسلام نخست (با همان راهي كه مي‌داشته) نخواهد بود. اين گماني بود كه گذشته از بيگانگان خود ياران ما مي‌داشتند زيرا تا آن روز اين داستان كه «هر ديني يك بنيادي دارد و يك راهي» روشن نمي‌بود و از اينكه «زندگاني در پيشرفتست و دين بايد پرواي آن پيشرفت كند» آگاهي كمي درميان مي‌بود. ما هميشه مي‌نوشتيم : «دين نه چيزيست كه كهن و نو گردد. همان دين كهنست و بايد راه را از سر گرفت» ولي معناي اين سخن در آن روز دانسته نمي‌بود تا امروز پس از سالها دانسته گرديده و كاري كه مي‌بايست شود بانجام رسيده است.
بسيار شگفتست كه مسلمانان ـ يا بهتر گويم : شيعيان و صوفيان و علي‌اللهيان و شيخيان و كريمخانيان و آقاخانيان ـ بنام هواداري از اسلام با ما دشمني مي‌نمايند و از اينكه ما بكوششهاي خود نام «پاكديني» گزارده‌ايم و يا برخي چيزها را ديگر گردانيده‌ايم بهايهوي مي‌پردازند. بسيار شگفتست كه خود آنان كه بنياد دين را بيكباره بهم زده و همه‌ی خواستهاي دين را از ميان برده‌اند در كار خود جاي ايراد نمي‌بينند ، بما كه بنياد دين را زنده گردانيده و استوارترين پايه‌ها را براي آن گزارده‌ايم خرده مي‌گيرند. آري بسيار شگفتست كه گروهي كه باسلام بدترين دشمني را كرده و چند رشته گمراهيهاي بسيار پست را جانشين آن دين گردانيده‌اند خود را بآن دين مي‌بندند و با ما از راه زباندرازي مي‌آيند.
در اينجا سخن پايان مي‌يابد و بار ديگر مي‌نويسم : پاكديني جانشين اسلام است ، دنباله‌ی آنست. در گوهر و بنياد جدايي درميانه نمي‌باشد. جدايي در راه و برخي پايه‌گزاريهاست ، و اين بايستي باشد خواست خدا چنين مي‌بوده ، آيين او اين مي‌باشد.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
10) پومپيوس‌ ـ تکه‌ی 7

🔸 نيز همين رفتار را كرد با پيشكشهايي كه پادشاه ايبريا (گرجستان) فرستاده بود. چه او تختخواب و ميز و تخت شاهي كه از زر بود فرستاد و خواهش كرده پومپيوس آنها را براي خويشتن بپذيرد و پومپيوس همه‌ی آنها را به گنجور جمهوري سپرد تا بنام دارايي مردم روم نگهدارد.
در دز ديگري كه كائنوم1 خوانده مي‌شد پومپيوس يك رشته نوشته‌هاي نهاني ازآن مثرادات بدست آورده و خرسندانه آنها را بخواند و بدينسان بسياري از رازهاي پادشاه از پرده بيرون افتاد. زيرا از آنجا يادداشتهايي بدست آمد درباره‌ی اينكه او گذشته از كسان بسيار ديگري پسر خود ارياراثيس2 را با زهر كشته همچنين آلكايوس ساردي را نابود ساخته و اين كار را براي آن كرده كه در يك گروبندي اسب‌دواني نخستين برد بهره‌ی آنان شده و اين بي‌بهره گرديده. نيز نگارشهايي كه در زمينه‌ی گزارش خوابهاي خود پادشاه يا خوابهاي زنان او در ميانه‌رويداده بود بدست افتاد. هم در آنجا نامه‌هايي بيشرمانه كه مثرادات به برگزيده خود مونيمه3 نوشته يا ازو دريافته بود پيدا گرديد. ثئوفانيس4 مي‌گويد : نامه‌اي هم ازآن روتيليوس5 بدست آمد كه به مثرادات نوشته و بسيار كوشيده بود كه او را بكشتار روميان آسيا برانگيزد. ولي بسياری چنين دريافته‌اند كه اين سخن جز تهمت نمي‌باشد كه ثئوفانيس از پيش خود ساخته و اين يا از آن جهت است كه او را همپايه روتيليوس نيافته و او را دشمن مي‌داشته و يا از اين جهت كه مي‌خواسته پومپيوس را از خود خرسند گرداند. زيرا روتيليوس در تاريخ خود نام پدر پومپيوس را برده و او را بدترين مرد زنده بشمار آورده.
از آنجا پومپيوس بشهر آمپيوس آمد و در اينجا در سايه‌ی هوسناكي بكارهايي برخاست و بنتيجه‌اي رسيد كه بايد نام آن را خداگیری خواند. زيرا خود او بارها از لوكولوس نام برده و چنين بدگويي كرده بود كه هنوز دشمن را از ميان برنداشته فرمانها بيرون مي‌دهد و بخششهايي باين و آن مي‌كند. جهانگيران اين كار را زماني مي‌كنند كه دشمن را از ميان برداشته از رهگذر او بيكبار آسوده شده باشند. با چنين بدگوييهايي اكنون خود او زنده بودن مثرادات را و اينكه وي در خاك بوسفوروس با سپاه آراسته‌تر و نيرومندتري آماده ايستاده است فراموش ساخته تو گويي همه‌ی كارها بانجام رسيده كه كوره‌ها را بسامان مي‌آورد و پاداش باين و آن مي‌بخشيد. در اين هنگام انبوهي از سركردگان و فرمانروايان بر سر او گرد آمده بودند. نيز پادشاهاني از وحشيان (آسياييان) كه شماره‌ی آنان كمتر از دوازده تن نبود پيش او بودند. از اين جهت بود كه او چون مي‌خواست نامه براي پادشاه اشكاني بنويسد بپاس احترام اين پادشاهان به رسم ديگران در عنوان نامه او را «شاهانشاه» نخواند.
هوس ديگرش اين بود كه مي‌خواست به سوريا دست يافته از درون عربستان پيشرفت نموده تا كنار درياي سرخ برسد و بدينسان خاك خود را از هر سوي به اقيانوس بزرگ برساند كه گرداگرد زمينهاي آباد را فراگرفته. زيرا او در آفريقا نخستين رومي بود كه دامنه‌ی شهرگيريهاي خود را به اقيانوس رسانيد. همچنين در اسپانيا درياي آتلانتيك6 را سرحد خاك خويش ساخت. سپس در اين لشكركشي آخري خود از دنبال آلبانيان ، بسيار كم مانده بود كه تا كنار درياي هوركانيا برسد. پس با اين آرزو لشكر خود را بحركت آورد و بدان سر بود كه لشكرهاي او گرداگرد درياي سرخ را بگيرند. از آنسوي درباره‌ی مثرادات مي‌ديد كه دنبال كردن او با سپاه كار بيمناكي مي‌باشد چه او در گريختن زيانكارتر است تا در جنگ روبرو. اينبود كه مي‌خواست دشمن سختتر ديگري را برو برگمارد و آن گرسنگي مي‌باشد. باين قصد بود كه كشتيهايي را براي ديده‌باني برگماشت كه بازرگاناني را كه بسوي بوسفوروس مي‌روند بپايند و به هر كس كه آذوقه بدانجا نقل نمايد مرگ او را كيفر قرار داد.
1ـ Caenum
2ـ Ariarathes
3ـ Monime
4ـ Theophanes
5ـ Rutilus
6ـ Atlantic
✴️ مشروطه یا دمکراسی؟؟!
(تکه‌ی سوم)

🔶 امروز چه بايد كرد؟..

حوادث آغاز مشروطه و آن داستانهايي كه بآشفتگي كشور و ناايمني آن انجاميد بماند. همين پيشامدهاي آخر بهترين دليل است كه اين توده بسيار آلوده مي‌باشد. شما ديديد اندك تكاني كه پيش آمد کُردان بآبادیها ریخته بکشتار و تاراج پرداختند. ایلها بسر راهها آمده براهزني برخاستند. روستاييان براه‌آهن ريخته آن را از بن كندند و بيغما بردند. ملايان فرصت يافته برآن شدند كه زنان را به روگيري وادارند و در گرمابه‌ها خزينه‌هاي عمومي را بازگردانند و دبستانهاي دخترانه را در بندند. يك دسته هوچيان فرصت جسته برآن شدند كه روزنامه‌هاي بسته شده‌ی خود را برپا كنند و باز زبان به دشنام و بدگويي و هوچيگري بگشايند. مرداني كه ديروز صد چاپلوسي از شاه گذشته مي‌نمودند همينكه او رفت فوراً به بدگويي و زباندرازي آغاز كردند.

در چنين هنگامي كه بايستي همه‌ی افراد توده غم كشور را خورند و هر كسي خود را براي كوشش در راه كشور و جانبازی آماده گردانَد ، هر گروهي بكارهاي زشت ديگري برخاستند.
در چنين هنگامي كه بايستي خُرد و بزرگ و پير و جوان همه متانت نشان دهند و رشته‌ی آرامش را نگسلند بدينسان بآشوب و هرج و مرج پرداختند.

🔸اينها دليل است كه در اين توده يك آرمان عمومي نيست و هر گروهي براي خود مقصود و آرزوي ديگري دارند. دليل است كه انبوهي از مردم هميشه درپي فرصتند كه به يغما و تاراج و يا بخودفروشيها[=خودنمایی فزون] و هوسبازيهاي بيجا برخيزند. دليل است كه گروه بزرگي از ميان توده معني زندگاني توده‌اي را نمي‌فهمند.

🔸در چنين توده‌اي حكومت ملي (يا سررشته‌داري توده) دوام نتواند داشت. حكومت ملي در توده‌ايست كه انبوه افراد ، معني آن حكومت را بدانند و همگي دلبستگي بآن پيدا كنند.
فرقست ميان مردمي كه شايسته‌ی حكومت استبداديند با مردمي كه سزاوار حكومت مشروطه مي‌باشند.

🔸در حكومت مشروطه بايد همه‌ی افراد اين بدانند كه بيست يا سي مليون يا كمتر يا بيشتر كه در يك جا مي‌زيند در حكم يك خانواده‌اند و همگي در سود و زيان باهمند و بايد هر يكي دربند آسايش تمام توده باشند.

🔸فرق مشروطه با استبداد تنها در بودن و نبودن قانون و يا در شكل حكومت نيست. يك فرق بزرگ در شايستگي و ناشايستگي توده است.

در قرنهاي پيش كه در همه‌ی كشورها حكومت استبدادي بود يك پادشاهي چيره مي‌شد و مردم را بنده‌وار راه مي‌برد. از اينسوي مردم نيز كاري بكشور يا پيشرفت آن نداشته و هر گروهي آرزوهاي ديگري را دنبال مي‌كردند و از زندگاني جز اين را نمي‌خواستند كه بكسبي يا كاري پردازند و پولي درآورند و با خاندان خود خوش زيند. وظيفه‌اي براي خود جز از اين نمي‌شناختند.
سپس خردمنداني برخاستند و باينگونه زندگاني و حكمراني ايراد گرفته گفتند : مردمي كه در يك كشور مي‌زيند همچون افراد يك خانواده‌اند و در سود و زيان باهم شريكند و آن كشور خانه‌ی ايشان مي‌باشد. اينان گذشته از آنكه هر يكي براي تأمين زندگاني شخصي يا خانواده‌اي خود مي‌كوشند يك وظايفي نيز در قبال كشور دارند. زيرا بايد دست بهم داده در آن كشور ايمني برپا كنند ، و راهها را هموار گردانند ، به تنظيف شهرها و بآبادي ديهها كوشند ، با امراض عمومي نبرد كنند ، و سپاه آماده گردانيده كشور را از بيگانگان نگه دارند. اينها مصالح عموميست كه بگردن عموم افراد توده مي‌باشد. چيزي كه هست چون همگي نخواهند توانست بآن كارها پردازند و نيازي نيز به پرداختن همگي ايشان نيست نتيجه آن مي‌شود كه كساني را از ميان خود براي انجام آن كارها برگزينند و سررشته را بدست آنان سپارند ، ولي در همان حال ، خود نيز در پشت سر ايستاده هم پشتيبان و مايه‌ی دلگرمي ، و هم ناظر و بازرس آنان باشند. اينست فرقي كه ميانه‌ی مشروطه و استبداد مي‌باشد.

از اينجا يك بحث علمي بميان آمده ، و آن اينكه آيا حكومت براي مردم است يا مردم براي حكومت مي‌باشند؟.. اين دو باهم تفاوت بسيار دارد.
شما اگر طرفدار استبداد باشيد بايد بگوييد : مردم براي حكومتند. زيرا در استبداد يك تن با زورِ خود پادشاه مي‌شود و بتخت مي‌نشيند و بمردم فرمان مي‌راند و براي خود دربار بسيار باشكوهي برپا مي‌كند و همه گونه اسباب كاميابي و حكمراني فراهم مي‌آورد : چند صد تا زن گيرد ، دسته‌هاي سازندگان و نوازندگان و خنياگران پديد آورد ، اصطبل خانه‌ی مباركه بنياد نهد ، يك شاپشال و يك اميربهادر جنگ و يك منيجک و يك ببري‌خان و يك سيد بحريني تهيه سازد ... هرچه مي‌خواهد مي‌كند. مقصود اصلي ، زندگاني و كامراني اوست و مردم تنها براي آنند كه ماليات پردازند و مصارف انبوه جاه و جلالش را راه‌ اندازند ، دسته‌هاي سرباز و سواره براي نگهداري «وجود مبارك» او تهيه كنند ، و هميشه دعاگوي «ذات اقدس ملوكانه» باشند ، و هر زمان كه او از كامرانيهاي حرم دلسرد شد و بنام گردش يا سفر بيرون آمد در سر راهش صف كشند و سر فروآورند ، و هر زمان كه آتش خشم «ظل‌الله» زبانه كشيد براي فرونشاندن آن ، كساني يخه بدست جلاد دهند ، و بالاخره اگر جنگي پيش آمد و «اعليحضرت» را دشمناني پيدا شدند سر و جان در راه او دريغ نگويند. در چنين حكومتي مردم نه دلبستگي بكشور و استقلال و مانند اينها توانند داشت و نه گله از سختي روزگار و بدي زندگاني خود توانند كرد. در چنين حكومتي مردم براي خود نمي‌زيند و همچون بندگان براي ديگري مي‌زيند.
🔶 در پاسخ حقیقتگو

🔸 پیشگفتار (از ویراینده)
(تکه‌ی 1 از 2)
کتابی که در دست دارید از رشته گفتارهایی زیر عنوان «خرده‌گيريهاي حقيقتگو و پاسخهاي آن» از مهنامه‌ی پیمان فراهم آمده است. نخستین شماره‌ی آن مهنامه را کسروی در یکم آذر سال 1312 بیرون داد.
پیمان «از گام نخست با يكايك گمراهيها ـ از اروپاييگري ، هايهوي ادبيات ، مادّيگري ، صوفيگري ، خراباتيگري ، كيشهاي گوناگون بيپا ـ نبرد كرد و در آن ميان به دين پرداخته معني راست آن را بازنمود». این نبردها بدسته‌هایی از پیش‌افتادگان توده تلخ افتاد و برخی بدشمنیهایی برخاستند که از آن میان باید از شاعران و ادیبان ، هواداران پافشار زندگانی غربی ، صوفیان ، «حکما» ، «علما» و ملایان نام برد.
لیکن پیمان چنان می‌نوشت که دشمنانش ـ چه درمیان دولتیان و چه خوانندگان ـ مجال تندروی و بیباکی نیابند. زیرا نخست ، روشن می‌نوشت و آشکاره از همه می‌خواست که ایرادهاشان را بنویسند تا گفتگوهای تازه‌ای رود و جُستارها روشنی بیشتر یابد و دوم ، بخرده‌گیریها پاسخهای بُرنده و سزا می‌داد و راستی آنکه بسخن از هر سو درآمده جای تاریکی بازنمی‌گزارد و در نتیجه خردها را با خود همداستان می‌گرداند چنانکه اگرهم با او همراهی نمی‌کردند باری دلهاشان بکینه‌جویی نمی‌گرایید و اینست زبانشان بسته می‌ماند. تنها غوغاییان و شلتاقکاران خیره‌رو بودند که تا بسته شدن پیمان دست از آزار برنداشتند بلکه بشورانیدن عامیان نیز کوشیدند.
در آن سالها هر کسی که می‌خواست بآوازه و جایگاهی رسد می‌کوشید خود را بیدین وانماید. چنانکه کسانی در این راه تندرویها نموده و کار را به زباندرازیهای رسوا به دینها و پیامبران رسانده بودند. شعر زیر نمونه‌ای از آن می‌باشد :
جار زد آن جارچی مسخره کالدنیا مزرعة ‌الآخره
در چنین روزگاری پیمان با دلیری بیمانندی درفش «دین» برافراشت و با روشن گردانیدن ارج آموزاکهای دین از اینکه آنها پاره‌ای از رهگذر گمراهیهای مادّیگری و اروپاییگری و پاره‌ای دیگر بدست کیشها پایمال و نابود گردیده مردم را از بیپایی و نیز بیمگینی آن سه گمراهی آگاه گردانید.
از همان آغاز کار ، عصرهای پنجشنبه و روزهای یکم هر ماه نشستهایی در پیرامون جُستارهای پیمان در خانه‌ی دارنده‌ی آن برگزار می‌شد که تا سال 1324 همچنان دنبال می‌شد. در این نشستها آشنایان و خوانندگان پیمان بویژه آنان که ایرادی به نوشته‌ها داشتند می‌آمدند و گفتگوها می‌رفت. برخی از خوانندگان نیز از راه نامه‌نویسی با پیمان همبستگی داشتند.
لیکن جُستار دین ، کیشها و گمراهیهای کیشی گوشه‌ و کنارهای تاریک بسیار دارد که می‌بایست در فرصتهایی بآنها پرداخت و بروشنی آورد.