📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (سه از نه)
یکی از آن نوشتهها دفتریست بنام «تناقضات پیمان و پرچم» که کسانی از شما نیز خواندهاند . این دفتر در تبریز بچاپ رسیده و خود شاهکار ایشانست. بروی جلد دفتر نام نویسنده «توحیدی» دیده میشود. ولی چنانکه گفته میشود در تبریز کسی با آن نام شناخته نمیباشد ، و آنچه دانسته شده این را چند کسی از دستهی قرآنیان با کسان دیگری همدست گردیده نوشتهاند ، و پول چاپش را یکی از بازرگانان انباردار که نمیخواهم نامش را ببرم پرداخته است ، و چون این قرآنیان را با ما داستانیست پیش از آنکه بخود کتاب پردازم آن داستان را در اینجا مینویسم :
گویا در سال 1317 بود که من به تبریز رفته بودم و شنیدم حاجی یوسف شعار نامی سردستهی قرآنیانست و میخواهد با کسانی بدیدن من بیاید. چون آمدند و نشستند سخن از قرآن بمیان آورده پرسشی کردند. من گفتم : آیا خواست شما «تصحیح» قرآنست یا «اصلاح» مردم؟. خواست مرا نفهمیدند و از پاسخ درماندند. گفتم : از این پرسش که میکنید پیداست که شما بدشواریهایی در قرآن برخوردهاید و میخواهید آنها را از میان بردارید و دشواری در قرآن بازنگزارید. ولی ما میخواهیم بجای آن با گمراهیهایی که درمیان مردمست درنبردیم و آنها را از میان برداشته گمراهیای بازنگزاریم. اینست معنی آن پرسش من. پاسخی نگفت و من هم بخاموشی گراییدم.
سپس گفت : «شما نوشتهاید پیغمبر غیب نمیدانست.» گفتم : در قرآن آشکاره میگوید : «لا أَعْلَمُ الْغَیب» [1] گفت : «ای من عندی» (2) گفتم : «من عندی» را شما میگزارید. گفت : «خواهش میکنم تأویل [3] نکنیم.» من در شگفت شدم که خود «تأویل» میکند و بمن میگوید : «خواهش میکنم تأویل نکنیم.» بیاد آوردم که اینان از بس هر سخنی را تأویل کردهاند بآن خو گرفتهاند و آن کار خود را تأویل نمیدانند. یک بار نیز با آقای آرینپور به بازدید او رفتم و دیگر او را ندیدم.
ولی هر بار که به تبریز میرفتم از همراهانش میآمدند و آیههایی را میپرسیدند. من دیدم خواستشان همه آنست که دشواریهایی که در قرآنست بفهمند و پاسخهایی در برابر ایرادها یاد گیرند و قرآن را دستاویزی برای دستهبندی و هوسبازی گرفتهاند و از اینکه در نشستها نشینند و آیههای قرآن خوانند و معنی کنند لذت میبرند. زیرا که دیدم دشواریهای قرآن را از من میپرسند و در همان حال در کوششها با ما همراهی نمینمایند ، بلکه از کار ما ناخشنودی نشان میدهند. اینبود روزی که با کسانی در خانهی آقای مهدوی میبودیم و باز دو تن از آنان آمده بودند و یکی که نامش را نمیبرم بسخن پرداخت و از دشواریهای قرآن پرسید جلوش را گرفته گفتم : ما را گفتگوی دیگریست. گفت : «شما سخن از خدا میرانید و تا این اشکالها حل نشود باید خدا را هم نپذیرفت.» گفتم : چنین نیست و این تواند بود که آن دشواریها بحال خود بماند و ما خدا را بشناسیم و بشناسانیم. ما بخدا از راه این جهان پی بریم.
سپس که به تهران بازگشته بودم سه بار نامهای از پست رسید که باشد هر سه درمیان کاغذهایم میماند. این نامهها با ماشین نوشته شده و دستینه[=امضاء] گزارده نگردیده. ولی پیداست که جز از سوی ایشان نیست. در یکی از آنها مینویسد : «مردم بشما باورهایی میداشتند ، ولی اکنون باورشان سست میگردد. زیرا شما نوید[=وعده] داده بودید که بدشواریهای قرآن پردازید و بآنها پاسخ نویسید و تاکنون نپرداختهاید ...». در نامهی دیگری مینویسد : «شما مینویسید قرآن کتاب آسمانیست ، پس بآیههایی که با دانشها ناسازگار است چه میگویید؟..». نامهی سوم نیز در همین زمینههاست. من باین نامهها نیز پاسخ ندادم.
بیگمانست که آنان این نامهها ، بلکه خود داستان را بگردن نخواهند گرفت ، و ما هم نمیخواهیم از آن سود جوییم. چه این داستان را بگردن بگیرند و چه نگیرند در کار ما نخواهد هَنایید [=اثر کرد]. این را برای آگاهی شما گفتم.
🔹 پانوشتها :
1ـ سورهی انعام (6) ، آیهی 50 و سورهی هود (11) ، آیهی 31
2ـ از پیش خودم ـ خواستش اینست که پیغمبر گفته غیب را از پیش خودم نمیدانم اما از پیش خدا میدانم.
3ـ تأویل ، بیرون بردن سخن از معنی راست خودش میباشد ، گزارش.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (سه از نه)
یکی از آن نوشتهها دفتریست بنام «تناقضات پیمان و پرچم» که کسانی از شما نیز خواندهاند . این دفتر در تبریز بچاپ رسیده و خود شاهکار ایشانست. بروی جلد دفتر نام نویسنده «توحیدی» دیده میشود. ولی چنانکه گفته میشود در تبریز کسی با آن نام شناخته نمیباشد ، و آنچه دانسته شده این را چند کسی از دستهی قرآنیان با کسان دیگری همدست گردیده نوشتهاند ، و پول چاپش را یکی از بازرگانان انباردار که نمیخواهم نامش را ببرم پرداخته است ، و چون این قرآنیان را با ما داستانیست پیش از آنکه بخود کتاب پردازم آن داستان را در اینجا مینویسم :
گویا در سال 1317 بود که من به تبریز رفته بودم و شنیدم حاجی یوسف شعار نامی سردستهی قرآنیانست و میخواهد با کسانی بدیدن من بیاید. چون آمدند و نشستند سخن از قرآن بمیان آورده پرسشی کردند. من گفتم : آیا خواست شما «تصحیح» قرآنست یا «اصلاح» مردم؟. خواست مرا نفهمیدند و از پاسخ درماندند. گفتم : از این پرسش که میکنید پیداست که شما بدشواریهایی در قرآن برخوردهاید و میخواهید آنها را از میان بردارید و دشواری در قرآن بازنگزارید. ولی ما میخواهیم بجای آن با گمراهیهایی که درمیان مردمست درنبردیم و آنها را از میان برداشته گمراهیای بازنگزاریم. اینست معنی آن پرسش من. پاسخی نگفت و من هم بخاموشی گراییدم.
سپس گفت : «شما نوشتهاید پیغمبر غیب نمیدانست.» گفتم : در قرآن آشکاره میگوید : «لا أَعْلَمُ الْغَیب» [1] گفت : «ای من عندی» (2) گفتم : «من عندی» را شما میگزارید. گفت : «خواهش میکنم تأویل [3] نکنیم.» من در شگفت شدم که خود «تأویل» میکند و بمن میگوید : «خواهش میکنم تأویل نکنیم.» بیاد آوردم که اینان از بس هر سخنی را تأویل کردهاند بآن خو گرفتهاند و آن کار خود را تأویل نمیدانند. یک بار نیز با آقای آرینپور به بازدید او رفتم و دیگر او را ندیدم.
ولی هر بار که به تبریز میرفتم از همراهانش میآمدند و آیههایی را میپرسیدند. من دیدم خواستشان همه آنست که دشواریهایی که در قرآنست بفهمند و پاسخهایی در برابر ایرادها یاد گیرند و قرآن را دستاویزی برای دستهبندی و هوسبازی گرفتهاند و از اینکه در نشستها نشینند و آیههای قرآن خوانند و معنی کنند لذت میبرند. زیرا که دیدم دشواریهای قرآن را از من میپرسند و در همان حال در کوششها با ما همراهی نمینمایند ، بلکه از کار ما ناخشنودی نشان میدهند. اینبود روزی که با کسانی در خانهی آقای مهدوی میبودیم و باز دو تن از آنان آمده بودند و یکی که نامش را نمیبرم بسخن پرداخت و از دشواریهای قرآن پرسید جلوش را گرفته گفتم : ما را گفتگوی دیگریست. گفت : «شما سخن از خدا میرانید و تا این اشکالها حل نشود باید خدا را هم نپذیرفت.» گفتم : چنین نیست و این تواند بود که آن دشواریها بحال خود بماند و ما خدا را بشناسیم و بشناسانیم. ما بخدا از راه این جهان پی بریم.
سپس که به تهران بازگشته بودم سه بار نامهای از پست رسید که باشد هر سه درمیان کاغذهایم میماند. این نامهها با ماشین نوشته شده و دستینه[=امضاء] گزارده نگردیده. ولی پیداست که جز از سوی ایشان نیست. در یکی از آنها مینویسد : «مردم بشما باورهایی میداشتند ، ولی اکنون باورشان سست میگردد. زیرا شما نوید[=وعده] داده بودید که بدشواریهای قرآن پردازید و بآنها پاسخ نویسید و تاکنون نپرداختهاید ...». در نامهی دیگری مینویسد : «شما مینویسید قرآن کتاب آسمانیست ، پس بآیههایی که با دانشها ناسازگار است چه میگویید؟..». نامهی سوم نیز در همین زمینههاست. من باین نامهها نیز پاسخ ندادم.
بیگمانست که آنان این نامهها ، بلکه خود داستان را بگردن نخواهند گرفت ، و ما هم نمیخواهیم از آن سود جوییم. چه این داستان را بگردن بگیرند و چه نگیرند در کار ما نخواهد هَنایید [=اثر کرد]. این را برای آگاهی شما گفتم.
🔹 پانوشتها :
1ـ سورهی انعام (6) ، آیهی 50 و سورهی هود (11) ، آیهی 31
2ـ از پیش خودم ـ خواستش اینست که پیغمبر گفته غیب را از پیش خودم نمیدانم اما از پیش خدا میدانم.
3ـ تأویل ، بیرون بردن سخن از معنی راست خودش میباشد ، گزارش.
🌸
📖 خراباتیان که بودند و چه میگفتند؟.
🖌 احمد کسروی
🔸در پیرامون شعر (دو از سه)
برای آنکه موضوع نیک روشن گردد یک مثلی یاد میکنم ـ مثلی که خود شاعرانه است و باریکی مطلب ، مرا بیاد کردن آن وامیدارد : شما اگر از جلو یک مغازهی خواروبارفروشی بگذرید خواهید دید مغازهدار یکسو کره را در ظرفی تودهوار ریخته و گزارده و یکسو هم کرههای قالبی را رویهم چیده. شما میتوانید آن کرهی تودهوار را به نثر و این کرهی قالبی را بشعر تشبیه کنید. پیداست که کرهی قالبی همان کره است ، نهایت با وزن و شکل خاصی. نیز پیداست که کرهی قالبی خوشنماتر از کرهی تودهوار میباشد و در بها نیز تفاوتی با آن خواهد داشت.
ولی در اینجا چند نکته ای هست : نخست اینکه کرهی قالبی برای صبحانه و سر سفره خوبست و آن را در همه جا بکار نمیبرند. مثلاً در مطبخ برای پختن خوراک آن را بکار نباید برد. در سخن نیز چنینست. شعر برخی مزایایی دارد و خوشنماتر از نثر است و در پاره جاها نیاز بآن داریم. مثلاً در نظام سرود میخوانند ، در موسیقی آواز میخوانند ، در اینگونه مواقع بشعر نیازمندیم و باید آن را داشته باشیم. لیکن چیزی که هست شعر در همه جا نیست. مثلاً تاریخ را نباید بشعر کشید ، دانشها را نباید با شعر سرود ، همچنین در بسیار جاها که شعر بسیار بیجهت است.
نکتهی دوم اینکه در کرهی قالبی ارزش مال کره است. نهایت قالب هم اندکی بآن افزوده. مثلاً فرض کنید کره سیری یک ریال است ، کرهی قالبی سیری شش عباسی خواهد بود. یک پنجیک ببهای کره افزوده خواهد شد.
در شعر نیز چنینست و ارزش مال خود مطلب باید بود [باید بود (bud) سبک شدهی باید بودن است.] ، نهایت وزن و قافیه اندکی بآن خواهد افزود. باینمعنی باید به یک مطلب لازم و سودمندی پرداخت که خود آن دارای ارزش باشد و از شعر هم بارزشش افزوده گردد. ولی شعرای ایران چنین میپندارند که ارزش تنها مال وزن و قافیه و مزایای شعریست و اینست پروای اینکه مطلبی لازم باشد و نباشد ، و سودی دارد و ندارد نکردهاند ، و اینست هرچه باندیشهشان رسیده برشتهی شعر کشیده و در دیوانها یادگار گزاردهاند ، و این داستان آن کسیست که چنین داند در کرهی قالبی همهی ارزش مال قالب است و اینست یک قالبی بدست گیرد و خاک و خاکستر و پهن و گچ و آهک و هرچه پیدا کرد بقالب زند و در مغازه رویهم چیند و انتظار کشد که خریداران بیایند و آنها را بخرند و ببرند. درست مانند همینست.
اینکه ما میگوییم : «شعر بخشی از سخنست و باید تابع نیاز باشد» شعرای ایران نفهمیدهاند. آنان از روز نخست شعر را یک چیز جداگانه دانسته و خودِ آن را مطلوب شمرده نام «ادبیات» دادهاند ، و به همین جهت هر یکی هزارها شعر سروده و از خود یادگار گزاردهاند. بلکه بیشتر آنان چه در گذشته و چه اکنون شاعری را کار یا پیشهای پنداشته جز بآن نپرداختهاند.
مثلاً میگویند سحابی استرآبادی 70000 رباعی ساخته. اگر این راست است باید گفت کاری جز این نمیکرده. صائب شاعر اسپهان 100000 شعر سروده. پیداست که پیشهاش جز همین نبوده. امیرعلیشیر نوایی وزیر سلطانحسین بایقرا چهار دیوان بزرگی (بترکی جغتایی) پرداخته و شعرهای دیگری نیز بسیار دارد. یقین است که از وزارت جز نام آن را نمیداشته. محمدعلی حزین در زمان استیلای افغان باسپهان ، از آن شهر بیرون آمده و در شهرهای ایران میگردیده و بگفتهی خودش در همان هنگام آشوب ، همه چیز را فراموش ساخته پیاپی شعر میسروده و دیوان میپرداخته.
در نظر آنان همینکه شعر دارای وزن و قافیهی درستی بود و شرایط شعری را داشت کافیست و جای ایرادی نمیباشد ، و اگر دارای یک مضمونی بود دیگر بهتر است. اینان بمضمون اهمیت بسیار میدهند. مثلاً همان شعری که دیروز نوشتیم :
به شبنشینی زندانیان برم حسرت
که نُقل مجلسشان دانههای زنجیر است
از نظر ما یک سخن بیهودهای بیش نیست ، و از آنسوی معنایش بسیار رکیک است. یک کسی چقدر سبکمغز باشد که بحال زندانیان حسرت برد و آن را آرزو کند. ولی از دیدهی یک شاعر چون دارای یک مضمونیست و دانههای زنجیر به نقل تشبیه شده ، یک شعر خوبی میباشد.
این داستان مضمون در نزد شاعران اهمیت بیاندازه دارد. چنانکه اگر بزیان خودشان هم باشد از آن نمیگذرند. یک شاعر شیرازی بنام میرزا تقیخان ضیاءلشگر که در سالهای نخست مشروطه در تهران بوده و شعرهایی میسروده و بروزنامهها میفرستاده در یک جا دیدم چنین شعری سروده :
بر شاعر و سگ تا بتوانی مگذر هیچ
ور میگذری بر دمشان پا نگذاری
شعری باین زشتی را ساخته و در روزنامه بچاپ رسانیده تنها برای آنکه یک مضمونی را دربر دارد.
فراموش نمیکنم در سالهایی که تازه بتهران آمده بودم این را در مجلسی بگفتگو گزارده میگفتم : چرا باید کسی باین زشتیها تنزل نماید؟.. یکی از خود شاعران پاسخ داده گفت : «به هر حال یک مضمون تازهای را بکار برده».
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸در پیرامون شعر (دو از سه)
برای آنکه موضوع نیک روشن گردد یک مثلی یاد میکنم ـ مثلی که خود شاعرانه است و باریکی مطلب ، مرا بیاد کردن آن وامیدارد : شما اگر از جلو یک مغازهی خواروبارفروشی بگذرید خواهید دید مغازهدار یکسو کره را در ظرفی تودهوار ریخته و گزارده و یکسو هم کرههای قالبی را رویهم چیده. شما میتوانید آن کرهی تودهوار را به نثر و این کرهی قالبی را بشعر تشبیه کنید. پیداست که کرهی قالبی همان کره است ، نهایت با وزن و شکل خاصی. نیز پیداست که کرهی قالبی خوشنماتر از کرهی تودهوار میباشد و در بها نیز تفاوتی با آن خواهد داشت.
ولی در اینجا چند نکته ای هست : نخست اینکه کرهی قالبی برای صبحانه و سر سفره خوبست و آن را در همه جا بکار نمیبرند. مثلاً در مطبخ برای پختن خوراک آن را بکار نباید برد. در سخن نیز چنینست. شعر برخی مزایایی دارد و خوشنماتر از نثر است و در پاره جاها نیاز بآن داریم. مثلاً در نظام سرود میخوانند ، در موسیقی آواز میخوانند ، در اینگونه مواقع بشعر نیازمندیم و باید آن را داشته باشیم. لیکن چیزی که هست شعر در همه جا نیست. مثلاً تاریخ را نباید بشعر کشید ، دانشها را نباید با شعر سرود ، همچنین در بسیار جاها که شعر بسیار بیجهت است.
نکتهی دوم اینکه در کرهی قالبی ارزش مال کره است. نهایت قالب هم اندکی بآن افزوده. مثلاً فرض کنید کره سیری یک ریال است ، کرهی قالبی سیری شش عباسی خواهد بود. یک پنجیک ببهای کره افزوده خواهد شد.
در شعر نیز چنینست و ارزش مال خود مطلب باید بود [باید بود (bud) سبک شدهی باید بودن است.] ، نهایت وزن و قافیه اندکی بآن خواهد افزود. باینمعنی باید به یک مطلب لازم و سودمندی پرداخت که خود آن دارای ارزش باشد و از شعر هم بارزشش افزوده گردد. ولی شعرای ایران چنین میپندارند که ارزش تنها مال وزن و قافیه و مزایای شعریست و اینست پروای اینکه مطلبی لازم باشد و نباشد ، و سودی دارد و ندارد نکردهاند ، و اینست هرچه باندیشهشان رسیده برشتهی شعر کشیده و در دیوانها یادگار گزاردهاند ، و این داستان آن کسیست که چنین داند در کرهی قالبی همهی ارزش مال قالب است و اینست یک قالبی بدست گیرد و خاک و خاکستر و پهن و گچ و آهک و هرچه پیدا کرد بقالب زند و در مغازه رویهم چیند و انتظار کشد که خریداران بیایند و آنها را بخرند و ببرند. درست مانند همینست.
اینکه ما میگوییم : «شعر بخشی از سخنست و باید تابع نیاز باشد» شعرای ایران نفهمیدهاند. آنان از روز نخست شعر را یک چیز جداگانه دانسته و خودِ آن را مطلوب شمرده نام «ادبیات» دادهاند ، و به همین جهت هر یکی هزارها شعر سروده و از خود یادگار گزاردهاند. بلکه بیشتر آنان چه در گذشته و چه اکنون شاعری را کار یا پیشهای پنداشته جز بآن نپرداختهاند.
مثلاً میگویند سحابی استرآبادی 70000 رباعی ساخته. اگر این راست است باید گفت کاری جز این نمیکرده. صائب شاعر اسپهان 100000 شعر سروده. پیداست که پیشهاش جز همین نبوده. امیرعلیشیر نوایی وزیر سلطانحسین بایقرا چهار دیوان بزرگی (بترکی جغتایی) پرداخته و شعرهای دیگری نیز بسیار دارد. یقین است که از وزارت جز نام آن را نمیداشته. محمدعلی حزین در زمان استیلای افغان باسپهان ، از آن شهر بیرون آمده و در شهرهای ایران میگردیده و بگفتهی خودش در همان هنگام آشوب ، همه چیز را فراموش ساخته پیاپی شعر میسروده و دیوان میپرداخته.
در نظر آنان همینکه شعر دارای وزن و قافیهی درستی بود و شرایط شعری را داشت کافیست و جای ایرادی نمیباشد ، و اگر دارای یک مضمونی بود دیگر بهتر است. اینان بمضمون اهمیت بسیار میدهند. مثلاً همان شعری که دیروز نوشتیم :
به شبنشینی زندانیان برم حسرت
که نُقل مجلسشان دانههای زنجیر است
از نظر ما یک سخن بیهودهای بیش نیست ، و از آنسوی معنایش بسیار رکیک است. یک کسی چقدر سبکمغز باشد که بحال زندانیان حسرت برد و آن را آرزو کند. ولی از دیدهی یک شاعر چون دارای یک مضمونیست و دانههای زنجیر به نقل تشبیه شده ، یک شعر خوبی میباشد.
این داستان مضمون در نزد شاعران اهمیت بیاندازه دارد. چنانکه اگر بزیان خودشان هم باشد از آن نمیگذرند. یک شاعر شیرازی بنام میرزا تقیخان ضیاءلشگر که در سالهای نخست مشروطه در تهران بوده و شعرهایی میسروده و بروزنامهها میفرستاده در یک جا دیدم چنین شعری سروده :
بر شاعر و سگ تا بتوانی مگذر هیچ
ور میگذری بر دمشان پا نگذاری
شعری باین زشتی را ساخته و در روزنامه بچاپ رسانیده تنها برای آنکه یک مضمونی را دربر دارد.
فراموش نمیکنم در سالهایی که تازه بتهران آمده بودم این را در مجلسی بگفتگو گزارده میگفتم : چرا باید کسی باین زشتیها تنزل نماید؟.. یکی از خود شاعران پاسخ داده گفت : «به هر حال یک مضمون تازهای را بکار برده».
🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (چهار از نه)
اکنون بسر کتاب میآیم. ولی باز میباید پیش از آنکه بمتن پردازم در دیباچه سخنی رانم :
نخست : چرا این نویسندگان نام خود را آشکار نگردانیدهاند؟!. این برای چیست؟!. در این باره بهانه پیش میکشند و چنین میگویند : «چون دارندهی پرچم به هر که ایراد گرفته دشنام میدهد ما از ترس نام خود را آشکار نمیگردانیم.» شما میدانید که ما باین بهانه پاسخ دادهایم. [1] میدانید که ما دشنامده نیستیم و بکسی دشنام ندهیم. ما دشمن دشنامیم. آنان معنی دشنام را نیز نمیدانند. آنان خود دشنامدِهند و نام خود را بروی ما میگزارند. همان داستان شعار است که خود آیه را تأویل میکرد و بمن میگفت : «خواهشمندم تأویل نکنیم.»
دشنام آن نام زشتیست که بدروغ و برای توهین (نه برای فهمانیدن معنی) بکسی گفته شود. دشنام آن سخنان بیشرمانهایست که بنام «تبرّا» در کتابهای ایشان دربارهی ابوبکر و عمر و دیگران نوشتهاند. [2]
به هر حال ما اگر گاهی مینویسیم : «نادان» یا «نافهم» یا «تیرهدرون» معنی راست آنها را میخواهیم. کسی که چیزی ندانسته یا نفهمیده ، در زبان فارسی او را «نادان» یا «نافهم» نامند. کسی که خردش از روشنایی افتاده آمیغها[=حقایق] را نمیتواند پذیرفت ، درون او تیره است و نام او «تیرهدرون» باشد. ما نیز این معنیها را میخواهیم.
این کار را پیش از ما قرآن کرده است. اینکه در قرآن دربارهی بیدینان میگوید : «أُولَئِک کالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» (3) دشنام نیست و معنی راست جمله را خواسته است. کسی که در برابر یک جنبش خدایی ایستد و از روی رشک و هوسْ دشمنی و کارشکنی نماید ، از چهارپا پستتر باشد.
به هر حال این بهانه پوچست و راستی چیز دیگر میباشد ، چنانکه شما میدانید یکی از شیوههای ایشانست که بروی سخنی نایستند و هر زمان سنگر عوض کنند. مثلاً در نشستی که با شما در زمینهی کیش شیعه گفتگو میکنند خواهید دید چون درماندند و بایرادهای شما پاسخ نتوانستند ، یکباره بازگشته قرآنی شدند و از کیش شیعه بیکبار بیزاری جستند.
اینهمه حدیثها که در کتابهاشان میباشد شما به هر کدام که ایراد گیرید خواهند گفت : «آن را ساختهاند و از امامان ما نیست.» از اینگونه چندانست که بشمار نیاید.
نویسندگان این دفتر که نامهای خود را نهان کردهاند برای آنست که اگر چندی گذشت و خواستند آنچه را که در این دفتر است بگردن نگیرند بتوانند و بگیر نیفتند. مثلاً داستان «معراج» یا «معجزه» که در این دفتر نوشتهاند ، پس از آنکه ما پاسخهایی دادیم و راه را برویشان بستیم ، همانان در برابر ما ایستند و بگویند : «اینها را ما هم میدانستیم. ما هم جز این نمیگفتیم.» اگر بگوییم در فلان دفتر چنان نوشتهاید بگردن نگرفته بگویند ما از آن آگاه نمیباشیم.
بازرگانی که دررفت[=هزینه] چاپ را داده و بروی دفتر نامش «ص. ا.» نوشته شده ، ما اگر دانستیم (مثلاً) آقای صادق ایپکچیست و او را شناختیم از گردنش انداخته بگوید : «من نبودهام. صمد ایلخچی ، یا صالح انگجی بوده.» اینان شاگردان دبیرستان تقیهاند و راه کار خود را نیک میشناسند.
شما نیک میدانید که داستان ولایت (یا حکومت) در کیش شیعی چه عنوانی میدارد. از روی آن کیش حکومت ازآنِ امامست و چون او ناپیداست فقها یا مجتهدان جانشینان اویند (که حکومت ازآنِ ایشانست). بهمین عنوان ملایان «سهم امام» میگیرند ، در کار «صغیر» دست میدارند ، زمینهای «مجهولالمالک» یا «بیمالک» را میفروشند. بهمین عنوان دولتها را «غاصب» میدانند و مالیات دادن و بسربازی رفتن را حرام میشمارند. بهمین عنوان میرزای قمی عمارتهای دولتی را به فتحعلیشاه باجاره داده بود. بهمین عنوان بسیاری از سران ادارهها در تهران و دیگر جاها پولی را که ماهانه از دولت میگیرند حرام میشمارند ، و برای آنکه حلال باشد از علما «اجازه» میگیرند و یا آن را «تَقاص» [4] میکنند. بهمین عنوان حاجیها و مشهدیها تا میتوانند از پرداخت مالیات بدولت میگریزند و در این باره دفترسازی و هر نیرنگ دیگری را سزا میشمارند. [5]
آقای احمد کاوه را شما همگی میشناسید. این جوان در تبریز رئیس مالیات بر درآمد میبود و میگوید : «به یکی از بازرگانان که میبایست بیش از سیهزار ریال مالیات پردازد فشار آورده پول میخواستیم و او نمیداد. شبی دیدم بخانهی من آمد و چون نشست پولی از جیبش درآورد و بجلو من گزارده چنین گفت : «بگیرید این پول ، سیهزار و فلان ریال است . من این را بخود شما میدهم و بصندوق دولت نمیدهم. مذهبم مرا نهی کرده.» میگوید من پول را گرفتم و فردا بصندوق دادم. مانندهی این داستان صدها توان گفت و نادان آن کسی که میخواهد با انکار پرده بروی اینها کشد.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (چهار از نه)
اکنون بسر کتاب میآیم. ولی باز میباید پیش از آنکه بمتن پردازم در دیباچه سخنی رانم :
نخست : چرا این نویسندگان نام خود را آشکار نگردانیدهاند؟!. این برای چیست؟!. در این باره بهانه پیش میکشند و چنین میگویند : «چون دارندهی پرچم به هر که ایراد گرفته دشنام میدهد ما از ترس نام خود را آشکار نمیگردانیم.» شما میدانید که ما باین بهانه پاسخ دادهایم. [1] میدانید که ما دشنامده نیستیم و بکسی دشنام ندهیم. ما دشمن دشنامیم. آنان معنی دشنام را نیز نمیدانند. آنان خود دشنامدِهند و نام خود را بروی ما میگزارند. همان داستان شعار است که خود آیه را تأویل میکرد و بمن میگفت : «خواهشمندم تأویل نکنیم.»
دشنام آن نام زشتیست که بدروغ و برای توهین (نه برای فهمانیدن معنی) بکسی گفته شود. دشنام آن سخنان بیشرمانهایست که بنام «تبرّا» در کتابهای ایشان دربارهی ابوبکر و عمر و دیگران نوشتهاند. [2]
به هر حال ما اگر گاهی مینویسیم : «نادان» یا «نافهم» یا «تیرهدرون» معنی راست آنها را میخواهیم. کسی که چیزی ندانسته یا نفهمیده ، در زبان فارسی او را «نادان» یا «نافهم» نامند. کسی که خردش از روشنایی افتاده آمیغها[=حقایق] را نمیتواند پذیرفت ، درون او تیره است و نام او «تیرهدرون» باشد. ما نیز این معنیها را میخواهیم.
این کار را پیش از ما قرآن کرده است. اینکه در قرآن دربارهی بیدینان میگوید : «أُولَئِک کالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» (3) دشنام نیست و معنی راست جمله را خواسته است. کسی که در برابر یک جنبش خدایی ایستد و از روی رشک و هوسْ دشمنی و کارشکنی نماید ، از چهارپا پستتر باشد.
به هر حال این بهانه پوچست و راستی چیز دیگر میباشد ، چنانکه شما میدانید یکی از شیوههای ایشانست که بروی سخنی نایستند و هر زمان سنگر عوض کنند. مثلاً در نشستی که با شما در زمینهی کیش شیعه گفتگو میکنند خواهید دید چون درماندند و بایرادهای شما پاسخ نتوانستند ، یکباره بازگشته قرآنی شدند و از کیش شیعه بیکبار بیزاری جستند.
اینهمه حدیثها که در کتابهاشان میباشد شما به هر کدام که ایراد گیرید خواهند گفت : «آن را ساختهاند و از امامان ما نیست.» از اینگونه چندانست که بشمار نیاید.
نویسندگان این دفتر که نامهای خود را نهان کردهاند برای آنست که اگر چندی گذشت و خواستند آنچه را که در این دفتر است بگردن نگیرند بتوانند و بگیر نیفتند. مثلاً داستان «معراج» یا «معجزه» که در این دفتر نوشتهاند ، پس از آنکه ما پاسخهایی دادیم و راه را برویشان بستیم ، همانان در برابر ما ایستند و بگویند : «اینها را ما هم میدانستیم. ما هم جز این نمیگفتیم.» اگر بگوییم در فلان دفتر چنان نوشتهاید بگردن نگرفته بگویند ما از آن آگاه نمیباشیم.
بازرگانی که دررفت[=هزینه] چاپ را داده و بروی دفتر نامش «ص. ا.» نوشته شده ، ما اگر دانستیم (مثلاً) آقای صادق ایپکچیست و او را شناختیم از گردنش انداخته بگوید : «من نبودهام. صمد ایلخچی ، یا صالح انگجی بوده.» اینان شاگردان دبیرستان تقیهاند و راه کار خود را نیک میشناسند.
شما نیک میدانید که داستان ولایت (یا حکومت) در کیش شیعی چه عنوانی میدارد. از روی آن کیش حکومت ازآنِ امامست و چون او ناپیداست فقها یا مجتهدان جانشینان اویند (که حکومت ازآنِ ایشانست). بهمین عنوان ملایان «سهم امام» میگیرند ، در کار «صغیر» دست میدارند ، زمینهای «مجهولالمالک» یا «بیمالک» را میفروشند. بهمین عنوان دولتها را «غاصب» میدانند و مالیات دادن و بسربازی رفتن را حرام میشمارند. بهمین عنوان میرزای قمی عمارتهای دولتی را به فتحعلیشاه باجاره داده بود. بهمین عنوان بسیاری از سران ادارهها در تهران و دیگر جاها پولی را که ماهانه از دولت میگیرند حرام میشمارند ، و برای آنکه حلال باشد از علما «اجازه» میگیرند و یا آن را «تَقاص» [4] میکنند. بهمین عنوان حاجیها و مشهدیها تا میتوانند از پرداخت مالیات بدولت میگریزند و در این باره دفترسازی و هر نیرنگ دیگری را سزا میشمارند. [5]
آقای احمد کاوه را شما همگی میشناسید. این جوان در تبریز رئیس مالیات بر درآمد میبود و میگوید : «به یکی از بازرگانان که میبایست بیش از سیهزار ریال مالیات پردازد فشار آورده پول میخواستیم و او نمیداد. شبی دیدم بخانهی من آمد و چون نشست پولی از جیبش درآورد و بجلو من گزارده چنین گفت : «بگیرید این پول ، سیهزار و فلان ریال است . من این را بخود شما میدهم و بصندوق دولت نمیدهم. مذهبم مرا نهی کرده.» میگوید من پول را گرفتم و فردا بصندوق دادم. مانندهی این داستان صدها توان گفت و نادان آن کسی که میخواهد با انکار پرده بروی اینها کشد.
👇
من از سالهاست از کتابهای فقهی دور میباشم و نخواهم توانست گواه از نوشتههای فقیهان یاد کنم. ولی نیازی نیست و این سخن درخور چون و چرا نمیباشد. با اینحال شنیده میشود در تبریز ملایان چیزی بنام «درفش اسلام» چاپ میکنند و در شمارهی نخست آن ، این داستان را انکار کردهاند. چون ما در این باره پرسیدهایم و پاسخی نتوانستهاند چارهی خود در انکار دیدهاند.
اکنون سخن در آنست که همان مهنامه نیز بینام است و نویسنده و چاپکنندهی آن شناخته نیست و هرآینه این بهر آنست که هر سخنی را در آن نوشتند در آینده توانند بگردن نگیرند ، توانند انکار کنند.
مثلاً همان داستان دعوای حکومت که در اینجا انکار کردهاند ملایان نجف و کربلا و قم که به همان دعوا ، بیتاج و تخت ، فرمان میرانند و پولها از مردم میگیرند این انکار را نخواهند پذیرفت و چنین خواهند گفت : «ما نمیدانیم آن را که نوشته است.»
در این زمینه برای آنکه میدان دغلکاری را تنگتر گردانیم میگوییم : ما کیش شیعی آن را میشناسیم که تاکنون بوده است و در کتابها هست. اینکه کسانی همچون مارمولک این سو و آن سو پیچند و هر زمان رنگ دیگری بکیش خود دهند و هرچه را که ما ایراد گرفتیم انکار کنند ، خود نمونهی دیگری از بیدینی و دغلکاری آن کسانست. ما با آن کیش شیعی گفتگو میداریم که تاکنون بوده است و اگر کسانی کیش دیگری از پیش خود پدید آوردهاند نامش را بشناسانند تا بدانیم چه خواهیم گفت. همین سخن را دربارهی صوفیگری و دیگر کیشها نیز میگوییم.
🔹 پانوشتها :
1ـ گفتار «باید دشنام را نیز معنی كنیم» ، پرچم نیمهماهه ، ش 11.
2ـ با یک جستجو در اینترنت کتابهای بسیاری در این زمینه توان یافت.
3ـ آنان همچون چهارپایانند بلکه گمراهتر میباشند. [سورهی انعام (7) ، آیهی 179]
4ـ (اصطلاح فقهی) بازپس گرفتن طلب خود به هر راه که تواند بود. (بیاری واژهنامهی دهخدا) تاوان دادن و گرفتن ، در اینجا دادن (بیاری واژهنامهی معین)
5ـ درین باره در کتاب «داوری» ، گفتار چهارم ، بگشادی سخن رانده شده است.
🌸
اکنون سخن در آنست که همان مهنامه نیز بینام است و نویسنده و چاپکنندهی آن شناخته نیست و هرآینه این بهر آنست که هر سخنی را در آن نوشتند در آینده توانند بگردن نگیرند ، توانند انکار کنند.
مثلاً همان داستان دعوای حکومت که در اینجا انکار کردهاند ملایان نجف و کربلا و قم که به همان دعوا ، بیتاج و تخت ، فرمان میرانند و پولها از مردم میگیرند این انکار را نخواهند پذیرفت و چنین خواهند گفت : «ما نمیدانیم آن را که نوشته است.»
در این زمینه برای آنکه میدان دغلکاری را تنگتر گردانیم میگوییم : ما کیش شیعی آن را میشناسیم که تاکنون بوده است و در کتابها هست. اینکه کسانی همچون مارمولک این سو و آن سو پیچند و هر زمان رنگ دیگری بکیش خود دهند و هرچه را که ما ایراد گرفتیم انکار کنند ، خود نمونهی دیگری از بیدینی و دغلکاری آن کسانست. ما با آن کیش شیعی گفتگو میداریم که تاکنون بوده است و اگر کسانی کیش دیگری از پیش خود پدید آوردهاند نامش را بشناسانند تا بدانیم چه خواهیم گفت. همین سخن را دربارهی صوفیگری و دیگر کیشها نیز میگوییم.
🔹 پانوشتها :
1ـ گفتار «باید دشنام را نیز معنی كنیم» ، پرچم نیمهماهه ، ش 11.
2ـ با یک جستجو در اینترنت کتابهای بسیاری در این زمینه توان یافت.
3ـ آنان همچون چهارپایانند بلکه گمراهتر میباشند. [سورهی انعام (7) ، آیهی 179]
4ـ (اصطلاح فقهی) بازپس گرفتن طلب خود به هر راه که تواند بود. (بیاری واژهنامهی دهخدا) تاوان دادن و گرفتن ، در اینجا دادن (بیاری واژهنامهی معین)
5ـ درین باره در کتاب «داوری» ، گفتار چهارم ، بگشادی سخن رانده شده است.
🌸
📖 خراباتیان که بودند و چه میگفتند؟.
🖌 احمد کسروی
🔸در پیرامون شعر (سه از سه)
در هنگامی که ما از شعر گفتگو میکردیم و این سخنان خود را مینوشتیم دیدیم کسانی از شعرای تهران شعرها در نکوهش شعر (بلکه در هجو شاعران) نوشتند و آوردند و از ما درمیخواستند که آنها را بچاپ رسانیم.
روزی یکی از یاران گفت : مضمونهای تازهای بدست شعرا دادید. دیگری گفت : یک زمینهی نوینی پدید آوردید.
در سال 1313 که ما در پیمان از شعرا بنکوهش پرداختیم در ایران شعرگویی و علاقمندی بشعر تا باندازهی دیوانگی رسیده بود. زیرا گذشته از آنکه داستان شعر و شاعری در ایران ریشه دارد و از زمان سلجوقیان باین طرف از این کشور دهها هزار شاعر برخاسته و چنانکه گفته میشود دیوانهای ششهزار بیشتر از شاعران ، امروز در دست است دخالت شرقشناسان اروپا باین موضوع و کتابهایی که مستر براون و دیگران در این زمینه نوشتند تأثیر بسیار بزرگی را دربر داشته بود. در نتیجهی آنها در دبیرستانها «تاریخالشعرا» از دروس شمرده میشد. وزارت فرهنگ اهتمام بیاندازهای باین کار نشان داده کسان بسیاری را بتألیف کتاب دربارهی شعر و شاعران وامیداشت . روزنامهها ستونهای خود را با شعرهای تازه میآراستند. برخی روزنامهها تنها برای چاپ کردن شعر برپا شده بود. چند مجله برای همین کار چاپ مییافت.
پس از همهی اینها در همان سال چون جشن فردوسی گرفته شد و نمایندگان بسیاری از روس و انگلیس و فرانسه و آلمان و مصر و هندوستان و ترکیه و افغانستان و دیگر جاها برای یادآوری از یک شاعر هزار سال پیش ایرانی بتهران آمدند و از اینجا با شکوه و پذیرایی بسیار بمشهد رفتند ، خود این محرک سختی گردید و رواج شعر و شاعری را در ایران چند برابر بالا برد. در بیشتری از شهرهای ایران از جمله در خود تهران ـ انجمن ادبی برپا گردید که کسان بسیاری در آنها شرکت میکردند و هفتهای یک شب که گرد میآمدند هر کسی یک غزلی یا قصیدهای یا قطعهای که ساخته بود میخواند و این نتیجه آن را میداد که هر کس از اینان در هر هفته یک یا چند غزلی یا قصیدهای بسازد که در شب جلسه تهیدست نباشد. از آنسوی با پولهای وزارت فرهنگ و با تشویقهای آن ، دیوانهای شعرای گذشته را پیاپی بیرون آورده بچاپ میرسانیدند. هر شهری به بزرگ گردانیدن شعرای خود کوشیده بروی قبرهای آنان گنبد و بارگاه میافراشتند.
در چنان هنگامی ما بگفتارهایی دربارهی شعر پرداخته این موضوع را بمیان کشیدیم که سخن چه نثر باشد و چه نظم برای معنیست ، باید نخست معنایی باشد تا گوینده آنها را با نثر یا بنظم بزبان آورد ، این شعرها که برای معنی نیست بیهودهگوییست ، و باید از آنها جلو گرفت ـ اینها را که نوشتیم یک هیاهوی بزرگی برخاست. یک دسته به زباندرازیها پرداختند و برخی از آنان گفتارهای لوسی در مجلهها یا در روزنامهها نوشتند. سپس در انجمن ادبی تهران سخنرانیهایی شد که آقایان اورنگ و نفیسی و دکتر شفق ـ بگمان خود پاسخهایی بنوشتههای ما دادند.
شگفت این بود که دیدیم بسیاری از آنان (بلکه همهشان) این معنی را که ما میگوییم نمیفهمند. کسانی تعجب میکردند که ما چگونه به غزلهای شیوای فلان شاعر که دارای همهی مزایای شعریست و مضمونهای قشنگی دارد ایراد میگیریم. چون علت دیگری پیدا نمیکردند میگفتند : «ذوق شعری ندارد». برخی از آنان بنزد من آمده چنین میگفتند : «حق با شماست باید بعضی شعرهای بد را کنار گزاشت. ولی شعرهای خوب را که باید نگه داشت». از پیش خود بگفتههای ما این معنی را میدادند.
ناچار میشدم بگویم : «آقا مقصود ما این نیست. همان شعرهای خوبی که شما میگویید ، چون برای معنی گفته نشده و نیازی بچنان سخنی درمیان نبوده بیهودهگوییست و اینست خرد از آن بیزار است». میدیدم باز نمیفهمند. ناگزیر میشدم مثل آورده بگویم : یک معمار خانههای بسیار خوبی میسازد و در معماریش استاد است. ولی بیآنکه دربند نیازمندی خود یا مردم باشد پیاپی خانهها برپا میکند. آیا این کار سفیهانه نخواهد بود؟!.. یا آن مثل کرهی قالبی را که دیروز نوشتیم یاد میکردم.
ما چون بغزلهای بیهوده که دیوانها را پرکرده ایراد میگرفتیم کسانی میآمدند و میگفتند : «پس شما منکر عشق هستید؟!» ناگزیر میشدم بگویم : «آقا شما معنی عشق را هم نفهمیدهاید. اینکه یک مرد پنجاه ساله و شصت ساله با دل بیدردی بنشیند و بنام یک یار پنداری شعرها بسازد و زلفهای او را به مار و مژگانهایش را به تیر و ابرویش را به شمشیر تشبیه کند و یک رشته مضامین لوسی را مکرر گرداند عشق نیست. این کار کجا و عشق کجا؟!. عشق یک چیز اختیاری نیست. عشق آنست که مردی به یک زن زیبایی دل بازد و در آرزوی رسیدن باو باشد و از جدایی بیتابیها نماید و سوز و گداز نشان دهد. ما با این کاری نداریم. ولی بسیار غلط است کسی که چنین دردی ندارد بیهوده غزلها سازد و بیرون ریزد.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸در پیرامون شعر (سه از سه)
در هنگامی که ما از شعر گفتگو میکردیم و این سخنان خود را مینوشتیم دیدیم کسانی از شعرای تهران شعرها در نکوهش شعر (بلکه در هجو شاعران) نوشتند و آوردند و از ما درمیخواستند که آنها را بچاپ رسانیم.
روزی یکی از یاران گفت : مضمونهای تازهای بدست شعرا دادید. دیگری گفت : یک زمینهی نوینی پدید آوردید.
در سال 1313 که ما در پیمان از شعرا بنکوهش پرداختیم در ایران شعرگویی و علاقمندی بشعر تا باندازهی دیوانگی رسیده بود. زیرا گذشته از آنکه داستان شعر و شاعری در ایران ریشه دارد و از زمان سلجوقیان باین طرف از این کشور دهها هزار شاعر برخاسته و چنانکه گفته میشود دیوانهای ششهزار بیشتر از شاعران ، امروز در دست است دخالت شرقشناسان اروپا باین موضوع و کتابهایی که مستر براون و دیگران در این زمینه نوشتند تأثیر بسیار بزرگی را دربر داشته بود. در نتیجهی آنها در دبیرستانها «تاریخالشعرا» از دروس شمرده میشد. وزارت فرهنگ اهتمام بیاندازهای باین کار نشان داده کسان بسیاری را بتألیف کتاب دربارهی شعر و شاعران وامیداشت . روزنامهها ستونهای خود را با شعرهای تازه میآراستند. برخی روزنامهها تنها برای چاپ کردن شعر برپا شده بود. چند مجله برای همین کار چاپ مییافت.
پس از همهی اینها در همان سال چون جشن فردوسی گرفته شد و نمایندگان بسیاری از روس و انگلیس و فرانسه و آلمان و مصر و هندوستان و ترکیه و افغانستان و دیگر جاها برای یادآوری از یک شاعر هزار سال پیش ایرانی بتهران آمدند و از اینجا با شکوه و پذیرایی بسیار بمشهد رفتند ، خود این محرک سختی گردید و رواج شعر و شاعری را در ایران چند برابر بالا برد. در بیشتری از شهرهای ایران از جمله در خود تهران ـ انجمن ادبی برپا گردید که کسان بسیاری در آنها شرکت میکردند و هفتهای یک شب که گرد میآمدند هر کسی یک غزلی یا قصیدهای یا قطعهای که ساخته بود میخواند و این نتیجه آن را میداد که هر کس از اینان در هر هفته یک یا چند غزلی یا قصیدهای بسازد که در شب جلسه تهیدست نباشد. از آنسوی با پولهای وزارت فرهنگ و با تشویقهای آن ، دیوانهای شعرای گذشته را پیاپی بیرون آورده بچاپ میرسانیدند. هر شهری به بزرگ گردانیدن شعرای خود کوشیده بروی قبرهای آنان گنبد و بارگاه میافراشتند.
در چنان هنگامی ما بگفتارهایی دربارهی شعر پرداخته این موضوع را بمیان کشیدیم که سخن چه نثر باشد و چه نظم برای معنیست ، باید نخست معنایی باشد تا گوینده آنها را با نثر یا بنظم بزبان آورد ، این شعرها که برای معنی نیست بیهودهگوییست ، و باید از آنها جلو گرفت ـ اینها را که نوشتیم یک هیاهوی بزرگی برخاست. یک دسته به زباندرازیها پرداختند و برخی از آنان گفتارهای لوسی در مجلهها یا در روزنامهها نوشتند. سپس در انجمن ادبی تهران سخنرانیهایی شد که آقایان اورنگ و نفیسی و دکتر شفق ـ بگمان خود پاسخهایی بنوشتههای ما دادند.
شگفت این بود که دیدیم بسیاری از آنان (بلکه همهشان) این معنی را که ما میگوییم نمیفهمند. کسانی تعجب میکردند که ما چگونه به غزلهای شیوای فلان شاعر که دارای همهی مزایای شعریست و مضمونهای قشنگی دارد ایراد میگیریم. چون علت دیگری پیدا نمیکردند میگفتند : «ذوق شعری ندارد». برخی از آنان بنزد من آمده چنین میگفتند : «حق با شماست باید بعضی شعرهای بد را کنار گزاشت. ولی شعرهای خوب را که باید نگه داشت». از پیش خود بگفتههای ما این معنی را میدادند.
ناچار میشدم بگویم : «آقا مقصود ما این نیست. همان شعرهای خوبی که شما میگویید ، چون برای معنی گفته نشده و نیازی بچنان سخنی درمیان نبوده بیهودهگوییست و اینست خرد از آن بیزار است». میدیدم باز نمیفهمند. ناگزیر میشدم مثل آورده بگویم : یک معمار خانههای بسیار خوبی میسازد و در معماریش استاد است. ولی بیآنکه دربند نیازمندی خود یا مردم باشد پیاپی خانهها برپا میکند. آیا این کار سفیهانه نخواهد بود؟!.. یا آن مثل کرهی قالبی را که دیروز نوشتیم یاد میکردم.
ما چون بغزلهای بیهوده که دیوانها را پرکرده ایراد میگرفتیم کسانی میآمدند و میگفتند : «پس شما منکر عشق هستید؟!» ناگزیر میشدم بگویم : «آقا شما معنی عشق را هم نفهمیدهاید. اینکه یک مرد پنجاه ساله و شصت ساله با دل بیدردی بنشیند و بنام یک یار پنداری شعرها بسازد و زلفهای او را به مار و مژگانهایش را به تیر و ابرویش را به شمشیر تشبیه کند و یک رشته مضامین لوسی را مکرر گرداند عشق نیست. این کار کجا و عشق کجا؟!. عشق یک چیز اختیاری نیست. عشق آنست که مردی به یک زن زیبایی دل بازد و در آرزوی رسیدن باو باشد و از جدایی بیتابیها نماید و سوز و گداز نشان دهد. ما با این کاری نداریم. ولی بسیار غلط است کسی که چنین دردی ندارد بیهوده غزلها سازد و بیرون ریزد.
👇
امروز پس از نُه سال ، باز هم کسانی مقصود ما را نفهمیدهاند. اینکه «خدا در آدمیان نیرویی بنام خرد آفریده و آن نیرو داور نیک و بد سود و زیانست و هر چیزی را که آن بد شناخت باید پرهیز جست» چیزیست که اینان بآسانی نمیتوانند پذیرفت.
چون سالها با اینگونه شعرها بسر بردهاند و همیشه ستایش شعرا شنیدهاند و همیشه نام «ادبیات» (که همان شعرها مقصود است) با تجلیل بگوششان برخورده ، اکنون که ما میگوییم : آنها بیهودهگوییست این را بخود هموار نمیتوانند گردانید و ناگزیر نزدیک نیامده از دور ایستاده بهیاهو میپردازند. داستان اینان داستان آن راهروانیست که مسافت بسیاری را پیموده و خود را در نزدیکی سر منزل میپندارند. ولی ناگهان شما از جلو درآمده میگویید : «این راه که آمدهاید عوضی بوده نه تنها بسر منزل نرسیدهاید بلکه از آن بسیار دورتر شدهاید باید بازگردید و دوباره مسافتی را بپیمایید». پیداست که این گفتهی شما بآنان بسیار گران خواهد افتاد و بآسانی سخنتان را نخواهند پذیرفت. مگر آنان که خردهاشان نیرومند باشد و حقیقت را با همهی تلخیش بپذیرند.
🌸
چون سالها با اینگونه شعرها بسر بردهاند و همیشه ستایش شعرا شنیدهاند و همیشه نام «ادبیات» (که همان شعرها مقصود است) با تجلیل بگوششان برخورده ، اکنون که ما میگوییم : آنها بیهودهگوییست این را بخود هموار نمیتوانند گردانید و ناگزیر نزدیک نیامده از دور ایستاده بهیاهو میپردازند. داستان اینان داستان آن راهروانیست که مسافت بسیاری را پیموده و خود را در نزدیکی سر منزل میپندارند. ولی ناگهان شما از جلو درآمده میگویید : «این راه که آمدهاید عوضی بوده نه تنها بسر منزل نرسیدهاید بلکه از آن بسیار دورتر شدهاید باید بازگردید و دوباره مسافتی را بپیمایید». پیداست که این گفتهی شما بآنان بسیار گران خواهد افتاد و بآسانی سخنتان را نخواهند پذیرفت. مگر آنان که خردهاشان نیرومند باشد و حقیقت را با همهی تلخیش بپذیرند.
🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (پنج از نه)
دوم : نویسندگان این دفتر بیگمان شیعهاند. اگرچه پیروان شعار خود را «قرآنی» مینامیدند و از شیعیان بیزاری مینمودند ولی در بهمنماه گذشته [1322] که آن وحشیگریها در تبریز برخاست و به شعار و همراهان او بنام آنکه قرآنیند و به پاکدینان نزدیک میباشند (در حالی که نمیبودند) ، بدگوییها میرفت ، آنان از ترسْ آگاهینامهای (یا بگفتهی آقای آدُرَم : توبهنامهای) نوشته با دستینهی «محمد بلاغی» و «الحاج یوسف شعار» بچاپ رسانیده در شهر پراکندند و در آن توبهنامه چنین گفتند : «بحمدالله و توفیقه دین ما اسلام و مذهبمان شیعهی امامیهی اثنی عشریه» است ، و بدینسان بشیعیگری بازگشتند.
پیداست که خواهند گفت : «ما آن روز میترسیدیم و آن را از ترس نوشتهایم وگرنه ما قرآنی میباشیم». میباید گفت : همان نشان شیعی بودنتانست. «تقیه» یا «انکار کردن باور خود از روی ترس» ، ویژهی کیش شیعیست. در قرآن چنان دستوری نیست و یک قرآنی بچنان کاری برنخیزد. شما همان شیعیان میبودید و لاف قرآنیگری میزدید.
به هر حال چه به خَستُوِش [=اقرار] خودشان و چه از روی آگاهیای که ما میداریم ، آنان جز شیعی نمیباشند و این دفتر را برای خوشایند شیعیان و بهمدستی چند تنی از درشتخویان ایشان نوشتهاند. اینست ما ایراد دیگری گرفته میگوییم : چرا کیش خود را گزارده دربارهی قرآن یا اسلام بگفتگو پرداختهاید؟!..
ما پیش از آنکه بقرآن و اسلام برسیم با شیعیان سخنان بسیاری میداریم ، چه شده که آن سخنها را رها کرده بزمینهی اسلام و قرآن شتافتهاید؟!. ما قرآن را «کتاب آسمانی» نامیده همیشه گرامیش داشتهایم و اگرهم سخنانی نوشتهایم که در پیش آنان جای ایراد است ناپاسداری ننمودهایم. ولی کیش شیعی را از ریشه بیپا دانسته ایرادهای بسیار بزرگی گرفتهایم. پس چه شده که آنان باین ایرادهای ریشهکن پروایی ننموده بآن زمینهی سبک پرداختهاند؟!
گرفتم که بگفتهی خودشان ، اسلام دین و شیعیگری مذهب ایشانست و به هر دو دلبستگی میدارند ؛ باز شیعیگری جلوتر خواهد بود ، و اگر مثلی خواهیم باید گفت : شیعیگری خانه و اسلام حیاط آن شمرده خواهد شد. پس چه شده که کسانی در برابر دشمن رزمنده [=حمله کننده] از نگهداری خانه چشم پوشند و بنگهداری حیاط کوشند؟!.
راز کار پیداست : در زمینهی شیعیگری چون بیکبار درماندهاند و دست و پاشان بسته است آن را گزارده خود را به پناه قرآن و اسلام کشیدهاند. قرآن و اسلام همیشه سپری در دست این گروه بوده است. یکی از یاران مثلی میزد و میگفت : زمانی که زنها رو میگرفتند برخی زنان خودنما در تهران آنجای رویشان که دلکش بودی بیرون انداختندی و جاهای دیگرش را پوشانیدندی. آنان نیز همین رفتار را کردهاند.
این سخن را باید بهتر از این روشن گردانید : شیعیگری از قرآن دور است و درمیانه ناسازگاریهای بسیاری هست. مثلاً قرآن گفته : «فَمَن یعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیرًا یرَهُ وَمَن یعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یرَهُ» (1) ، شیعیگری میگوید : «حُبُّ عَلِیٍّ حَسَنَةٌ لَا یَضُرُّ مَعَهَا سَیِّئَةٌ» (2) . قرآن از زبان پیغمبر اسلام گفته : «إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُکمْ» (3) ، شیعیگری از زبان امامان خود میگوید : «إِنَّ اَللهَ خَلَقَنَا مِنْ أعْلَی عِلِّیِّین» (4) . قرآن بارها گفته در نزد خدا میانجیگری نتواند بود [5] ، در شیعیگری میانجیگری یکی از پایههاست [6] . قرآن پرستش بکسی را جز خدا بتپرستی شمارده ، در شیعیگری پرستش باین و آن از پایههاست. داستان «امامت» که بنیاد آن کیش است در سراسر قرآن عنوانی نمیدارد.
با این جدایی ما چگونه توانیم از آنان گفتگو دربارهی قرآن پذیریم؟!. اگر یک صوفی یا یک بهائی دربارهی قرآن با ما سخن راند ، آیا ما نخواهیم گفت شما از قرآن دورید و این گفتگو بشما نرسد[7] !. آیا نخواهیم گفت : پیش از آنکه بقرآن برسیم ما را با شما سخنانی هست که باید به پایان برسد؟!.
شما میدانید که ما گفتگو را برای نتیجه میکنیم. اینهمه رنجها را بخود هموار میگردانیم که این کیشهای بیپا و پراکنده را از میان برداریم. اکنون ما اگر از یک شیعی یا از یک صوفی گفتگو دربارهی قرآن پذیریم پیداست که از نتیجه دور خواهیم ماند. دیگران نیز همان رفتار را خواهند کرد. ما به هر کیشی که ایراد گرفتیم آن را گزارده برای «مغالطه» از قرآن و اسلام بگفتگو خواهند برخاست. قرآن و اسلام سپری بهمگی آنان خواهد بود.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (پنج از نه)
دوم : نویسندگان این دفتر بیگمان شیعهاند. اگرچه پیروان شعار خود را «قرآنی» مینامیدند و از شیعیان بیزاری مینمودند ولی در بهمنماه گذشته [1322] که آن وحشیگریها در تبریز برخاست و به شعار و همراهان او بنام آنکه قرآنیند و به پاکدینان نزدیک میباشند (در حالی که نمیبودند) ، بدگوییها میرفت ، آنان از ترسْ آگاهینامهای (یا بگفتهی آقای آدُرَم : توبهنامهای) نوشته با دستینهی «محمد بلاغی» و «الحاج یوسف شعار» بچاپ رسانیده در شهر پراکندند و در آن توبهنامه چنین گفتند : «بحمدالله و توفیقه دین ما اسلام و مذهبمان شیعهی امامیهی اثنی عشریه» است ، و بدینسان بشیعیگری بازگشتند.
پیداست که خواهند گفت : «ما آن روز میترسیدیم و آن را از ترس نوشتهایم وگرنه ما قرآنی میباشیم». میباید گفت : همان نشان شیعی بودنتانست. «تقیه» یا «انکار کردن باور خود از روی ترس» ، ویژهی کیش شیعیست. در قرآن چنان دستوری نیست و یک قرآنی بچنان کاری برنخیزد. شما همان شیعیان میبودید و لاف قرآنیگری میزدید.
به هر حال چه به خَستُوِش [=اقرار] خودشان و چه از روی آگاهیای که ما میداریم ، آنان جز شیعی نمیباشند و این دفتر را برای خوشایند شیعیان و بهمدستی چند تنی از درشتخویان ایشان نوشتهاند. اینست ما ایراد دیگری گرفته میگوییم : چرا کیش خود را گزارده دربارهی قرآن یا اسلام بگفتگو پرداختهاید؟!..
ما پیش از آنکه بقرآن و اسلام برسیم با شیعیان سخنان بسیاری میداریم ، چه شده که آن سخنها را رها کرده بزمینهی اسلام و قرآن شتافتهاید؟!. ما قرآن را «کتاب آسمانی» نامیده همیشه گرامیش داشتهایم و اگرهم سخنانی نوشتهایم که در پیش آنان جای ایراد است ناپاسداری ننمودهایم. ولی کیش شیعی را از ریشه بیپا دانسته ایرادهای بسیار بزرگی گرفتهایم. پس چه شده که آنان باین ایرادهای ریشهکن پروایی ننموده بآن زمینهی سبک پرداختهاند؟!
گرفتم که بگفتهی خودشان ، اسلام دین و شیعیگری مذهب ایشانست و به هر دو دلبستگی میدارند ؛ باز شیعیگری جلوتر خواهد بود ، و اگر مثلی خواهیم باید گفت : شیعیگری خانه و اسلام حیاط آن شمرده خواهد شد. پس چه شده که کسانی در برابر دشمن رزمنده [=حمله کننده] از نگهداری خانه چشم پوشند و بنگهداری حیاط کوشند؟!.
راز کار پیداست : در زمینهی شیعیگری چون بیکبار درماندهاند و دست و پاشان بسته است آن را گزارده خود را به پناه قرآن و اسلام کشیدهاند. قرآن و اسلام همیشه سپری در دست این گروه بوده است. یکی از یاران مثلی میزد و میگفت : زمانی که زنها رو میگرفتند برخی زنان خودنما در تهران آنجای رویشان که دلکش بودی بیرون انداختندی و جاهای دیگرش را پوشانیدندی. آنان نیز همین رفتار را کردهاند.
این سخن را باید بهتر از این روشن گردانید : شیعیگری از قرآن دور است و درمیانه ناسازگاریهای بسیاری هست. مثلاً قرآن گفته : «فَمَن یعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیرًا یرَهُ وَمَن یعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یرَهُ» (1) ، شیعیگری میگوید : «حُبُّ عَلِیٍّ حَسَنَةٌ لَا یَضُرُّ مَعَهَا سَیِّئَةٌ» (2) . قرآن از زبان پیغمبر اسلام گفته : «إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُکمْ» (3) ، شیعیگری از زبان امامان خود میگوید : «إِنَّ اَللهَ خَلَقَنَا مِنْ أعْلَی عِلِّیِّین» (4) . قرآن بارها گفته در نزد خدا میانجیگری نتواند بود [5] ، در شیعیگری میانجیگری یکی از پایههاست [6] . قرآن پرستش بکسی را جز خدا بتپرستی شمارده ، در شیعیگری پرستش باین و آن از پایههاست. داستان «امامت» که بنیاد آن کیش است در سراسر قرآن عنوانی نمیدارد.
با این جدایی ما چگونه توانیم از آنان گفتگو دربارهی قرآن پذیریم؟!. اگر یک صوفی یا یک بهائی دربارهی قرآن با ما سخن راند ، آیا ما نخواهیم گفت شما از قرآن دورید و این گفتگو بشما نرسد[7] !. آیا نخواهیم گفت : پیش از آنکه بقرآن برسیم ما را با شما سخنانی هست که باید به پایان برسد؟!.
شما میدانید که ما گفتگو را برای نتیجه میکنیم. اینهمه رنجها را بخود هموار میگردانیم که این کیشهای بیپا و پراکنده را از میان برداریم. اکنون ما اگر از یک شیعی یا از یک صوفی گفتگو دربارهی قرآن پذیریم پیداست که از نتیجه دور خواهیم ماند. دیگران نیز همان رفتار را خواهند کرد. ما به هر کیشی که ایراد گرفتیم آن را گزارده برای «مغالطه» از قرآن و اسلام بگفتگو خواهند برخاست. قرآن و اسلام سپری بهمگی آنان خواهد بود.
👇
🔹 پانوشتها :
1ـ هر که باندازهی ذرهای نیکی کند آن را ببیند و هر که باندازهی ذرهای بدی کند آن را ببیند. [سورهی زلزال (99) ، آیههای 7 و 8]
2ـ با دوستداری علی هیچ گناهی زیان ندارد. [بحار ، جلد 9 ، ص 401]
3ـ من یک آدمیای همچون شمایم. [سورهی فصلت (41) ، آیهی 6 و سورهی کهف (18) ، آیهی 110]
4ـ خدا ما را از آب و گل والاتری آفریده. [کافی ، جلد 1 ، ص 390]
5ـ برای مثال نک. سورهی طاها ، آیهی 109 ؛ سورهی بقره ، آیهی 48.
6ـ در این زمینه حدیث و روایتْ فراوان هست. برای مثال نک. بحارالانوار ، ج 72 ، ص 35 یا مجمعالبیان ، ج 1 ، ص 201-202.
7ـ این گفتگو بشما نرسد = شما حق ندارید از این زمینه گفتگو کنید.
🌸
1ـ هر که باندازهی ذرهای نیکی کند آن را ببیند و هر که باندازهی ذرهای بدی کند آن را ببیند. [سورهی زلزال (99) ، آیههای 7 و 8]
2ـ با دوستداری علی هیچ گناهی زیان ندارد. [بحار ، جلد 9 ، ص 401]
3ـ من یک آدمیای همچون شمایم. [سورهی فصلت (41) ، آیهی 6 و سورهی کهف (18) ، آیهی 110]
4ـ خدا ما را از آب و گل والاتری آفریده. [کافی ، جلد 1 ، ص 390]
5ـ برای مثال نک. سورهی طاها ، آیهی 109 ؛ سورهی بقره ، آیهی 48.
6ـ در این زمینه حدیث و روایتْ فراوان هست. برای مثال نک. بحارالانوار ، ج 72 ، ص 35 یا مجمعالبیان ، ج 1 ، ص 201-202.
7ـ این گفتگو بشما نرسد = شما حق ندارید از این زمینه گفتگو کنید.
🌸
📖 خراباتیان که بودند و چه میگفتند؟.
🖌 احمد کسروی
🔸 یک رشته زشتیهایی نیز با شعرسرایی توأم است (یک از چهار)
ما بشاعران دو ایراد میگیریم : یکی آنکه شعر را یک چیز جداگانه میشمارند و به بیهودهگویی میپردازند (چنانکه این ایراد را در گفتارهای پیش شرح دادیم) دیگری اینکه هر شاعری خود را در یک رشته زشتکاریهایی آزاد میشمارد. بیکاری ، نان از دست دیگران خوردن ، ستایشگری و چاپلوسی ، هجو و دشنام ، گزافه و دروغ ، چیزهاییست که نود در صد شاعران گرفتار بودهاند و عیبی بخود نشماردهاند. این شگفت که مردم نیز اینها را بآنان ایراد نگرفتهاند. از نخست شاعری در ایران با این بدیها توأم بوده و همچنان تا بزمان ما رسیده. و چون اینها گناههای بزرگی میباشد ما از هر کدام جداگانه سخن میرانیم :
1) بیکاری و نان از دست دیگران خوردن : چنانکه گفتهایم بیکاری خود یکی از گناهانست. از دیدهی حقیقت دزدی با بیکاری چندان تفاوتی ندارد. دزد و بیکار هر دو مفت میخورند ، هر دو از دسترنج دیگران بهره برده عوض نمیدهند. یک کسی اگر پولدار است و از بینیازی پی کار نمیرود گناهکار است ، چه رسد بآنکه بیپول و نیازمند باشد و برای نان خود چشم بدست دیگران دوزد که گناه اندر گناهست.
نود درصد از شعرای ایران این گناه اندر گناه را مرتکب شدهاند. زیرا چون شعر را پیشه ساختهاند ناگزیر پی کاری یا پیشهای نتوانستهاند روند. از آنسوی چون نیازمند بودهاند ناگزیر شدهاند نان از دست دیگران بخورند. بدینسان دو زشتی را توأم گردانیدهاند. بلکه بسیاری از آنان در این اندازه نایستاده زبان بدرخواست پول از این و از آن باز کردهاند که باید گفت ننگ گدایی را بخود هموار گردانیدهاند.
در سی و چند سال پیش مشهدی محمدآقا نامی صابونپز از باکو بتهران آمده و در اینجا با شعرا آمیزش کرده و در نتیجهی تشویق ایشان از صابونپزی دست برداشته و شاعر گردیده که با پول گرفتن از این و از آن زندگی میکرده. سپس از اینجا به اسپهان رفته و چون اسپهانیان باو پولی نمیدادهاند شعرهایی در شکایت از ایشان سروده و چنین میگوید : «من صابونپز بودم از آن دست کشیده شاعر گردیدم و ندانستم که مردم قدر هنر را نمیدانند ...». در روزنامهی تربیت که شعرهای او را بچاپ رسانیده به رکنالملک نایبالحکومهی اسپهان سفارش میکند که قدر آن ادیب را بدانند و باو پولی برسانند.
در چند شماره پیش داستان آن مردی را نوشتیم که نود سال عمر کرده و چون شاعر بود همهی آن را با بیکاری بسر برده و در خانههای این و آن زیسته بود. نیز نوشتیم که با این گناهان بزرگ او را فیلسوف مینامیدند و پس از مرگش در روزنامهها ستایش بسیار مینوشتند.
شگفتتر از همه کار انوری است که در شعرهای خود شرح میدهد که هر پیشهای برای انجام یکی از نیازمندیهای زندگانیست که اگر نباشد مردم معطل خواهند ماند. بجز از شاعری که هیچ یکی از نیازمندیهای زندگی را انجام نمیدهد. سپس میگوید : «نان ز کنّاسی خوری بهتر بود کز شاعری». لیکن با این دانستنِ حقیقت باز از شاعری دست نکشیده و پی کاری نرفته است.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 یک رشته زشتیهایی نیز با شعرسرایی توأم است (یک از چهار)
ما بشاعران دو ایراد میگیریم : یکی آنکه شعر را یک چیز جداگانه میشمارند و به بیهودهگویی میپردازند (چنانکه این ایراد را در گفتارهای پیش شرح دادیم) دیگری اینکه هر شاعری خود را در یک رشته زشتکاریهایی آزاد میشمارد. بیکاری ، نان از دست دیگران خوردن ، ستایشگری و چاپلوسی ، هجو و دشنام ، گزافه و دروغ ، چیزهاییست که نود در صد شاعران گرفتار بودهاند و عیبی بخود نشماردهاند. این شگفت که مردم نیز اینها را بآنان ایراد نگرفتهاند. از نخست شاعری در ایران با این بدیها توأم بوده و همچنان تا بزمان ما رسیده. و چون اینها گناههای بزرگی میباشد ما از هر کدام جداگانه سخن میرانیم :
1) بیکاری و نان از دست دیگران خوردن : چنانکه گفتهایم بیکاری خود یکی از گناهانست. از دیدهی حقیقت دزدی با بیکاری چندان تفاوتی ندارد. دزد و بیکار هر دو مفت میخورند ، هر دو از دسترنج دیگران بهره برده عوض نمیدهند. یک کسی اگر پولدار است و از بینیازی پی کار نمیرود گناهکار است ، چه رسد بآنکه بیپول و نیازمند باشد و برای نان خود چشم بدست دیگران دوزد که گناه اندر گناهست.
نود درصد از شعرای ایران این گناه اندر گناه را مرتکب شدهاند. زیرا چون شعر را پیشه ساختهاند ناگزیر پی کاری یا پیشهای نتوانستهاند روند. از آنسوی چون نیازمند بودهاند ناگزیر شدهاند نان از دست دیگران بخورند. بدینسان دو زشتی را توأم گردانیدهاند. بلکه بسیاری از آنان در این اندازه نایستاده زبان بدرخواست پول از این و از آن باز کردهاند که باید گفت ننگ گدایی را بخود هموار گردانیدهاند.
در سی و چند سال پیش مشهدی محمدآقا نامی صابونپز از باکو بتهران آمده و در اینجا با شعرا آمیزش کرده و در نتیجهی تشویق ایشان از صابونپزی دست برداشته و شاعر گردیده که با پول گرفتن از این و از آن زندگی میکرده. سپس از اینجا به اسپهان رفته و چون اسپهانیان باو پولی نمیدادهاند شعرهایی در شکایت از ایشان سروده و چنین میگوید : «من صابونپز بودم از آن دست کشیده شاعر گردیدم و ندانستم که مردم قدر هنر را نمیدانند ...». در روزنامهی تربیت که شعرهای او را بچاپ رسانیده به رکنالملک نایبالحکومهی اسپهان سفارش میکند که قدر آن ادیب را بدانند و باو پولی برسانند.
در چند شماره پیش داستان آن مردی را نوشتیم که نود سال عمر کرده و چون شاعر بود همهی آن را با بیکاری بسر برده و در خانههای این و آن زیسته بود. نیز نوشتیم که با این گناهان بزرگ او را فیلسوف مینامیدند و پس از مرگش در روزنامهها ستایش بسیار مینوشتند.
شگفتتر از همه کار انوری است که در شعرهای خود شرح میدهد که هر پیشهای برای انجام یکی از نیازمندیهای زندگانیست که اگر نباشد مردم معطل خواهند ماند. بجز از شاعری که هیچ یکی از نیازمندیهای زندگی را انجام نمیدهد. سپس میگوید : «نان ز کنّاسی خوری بهتر بود کز شاعری». لیکن با این دانستنِ حقیقت باز از شاعری دست نکشیده و پی کاری نرفته است.
🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (شش از نه)
ما دربارهی شیعیگری کتابی جداگانه بچاپ رسانیده صد ایراد بیشتر بآن کیش گرفتهایم. [1] یک مرد شیعی اگر بهانهجو نیست باید آن را بخواند و بیندیشد ، که اگر ایرادها را راست نمییابد پاسخ دهد و دلیل بیاورد. و اگر راست مییابد گردن گزارد و براه آید و این بخَستُود که تاکنون در گمراهی میبوده است و نمیدانسته ، و آن هنگامست که میتواند دربارهی قرآن با ما بسخن پردازد و هر پرسشی دارد بپرسد. این خود دغلکاریست که یک شیعی آن ایرادها را نادیده انگارد و دربارهی قرآن بما ایراد گیرد یا بگفتگو پردازد. باز میگویم : این قرآن را سپر گردانیدنست. این برفتار معاویه در جنگ صِفّین پیروی کردنست [2] .
شعار و چند تن همراهان او نیز باید بگویند آیا شیعهاند یا نه؟!. اگر شیعهاند باز میپرسم : چرا به کیش خود نمیپردازند؟!. چرا بکتاب «داوری» پاسخ نمیدهند؟! در آن کتاب از زمینههای بزرگی ، همچون جُستار[=مبحث] امامت و داستان امام ناپیدا و دعوای حکومت کردن ملایان ، سخن رانده شده که هم از دیدهی شیعیگری بسیار تکانآور است و هم از دیدهی زندگانی نتیجهی گفتگو بسیار بزرگ میباشد. شیعیان چرا بآن نپردازند و هوش و فهم خود را در برابر آن بکار نیندازند؟!..
آمدیم که شیعه نیستند و آن توبهنامه را از ترس جان و بدروغ نوشته بودهاند و ما نیز چشمپوشی نموده این بهانه را از آنان پذیرفتیم ، در آنحال هم باید آشکاره از شیعیگری بیزاری جویند و با شیعیان به نبرد پردازند. در آن هنگامست که ما توانیم در زمینهی قرآن با آنان سخن رانیم. وگرنه درمیان شیعیان شیعی بودن و در نزد پاکدینان شیعیان را بتپرست خواندن و آیه از قرآن آوردن ، که این مرد و چند تن همراهانش پیش گرفتهاند ، جز مایهی بدنامی نتواند بود. به هر حال قرآن از چنان کسانی (مُّذَبْذَبِینَ بَینَ ذَلِک) [3] بیزار است و ما هیچگاه نخواهیم توانست در زمینهی قرآن با آنان سخن رانیم!.
ببینید کار یک دین بکجا انجامیده و بنیاد آن چگونه بهم خورده که یک کسی تواند امروز در اینجا شیعی باشد و فردا در جای دیگر قرآنی گردد. بگفتهی عربها : «أصبحْتُ كُردياً وَ أَمْسَيْتُ عَرَبِياً.». [4]
شنیدهام در همان تبریز یک دسته هم بنام «یکتاپرستی» پدید آمدهاند. چون در برابر ایرادهایی که ما بکیش شیعی گرفتهایم درماندهاند ، بجای آنکه پاکدلی کنند و براه آیند و در این کوششها با ما همدستی کنند ، سنگر عوض کرده این نام را بروی خود گزاردهاند.
اکنون یکی از ایشان بپرسد : شما که دیروز شیعی میبودید چه شد که یکتاپرست گردیدید؟!. اگر بگویید : «خودمان بیراهی آن کیش را فهمیدیم» ، همه میدانند که دروغ میگویید. پس چرا تاکنون نفهمیده بودید؟!. اگر بگویید : «از نوشتههای پیمان فهمیدیم» ، پس چرا از پیمان پیروی نکردید؟!. شما که دیروز در شیعیگری بیراه میبودید و نمیفهمیدید ، از کجا که امروز هم در یکتاپرستی بیراه نباشید و نفهمید؟!.
آنگاه اگر کار اینست که هر چند تنی خودشان برای خود راهی گزینند پس دیگر به دین چه نیاز است؟!. دیگر دین چه میخواهد؟!. دین بهر همانست که هر گروهی بدلخواه راهی پیش نگیرند!.
این یکتاپرستان نمیدانم چه کسانید. ولی شنیدهام در وحشیگریهای تبریز بیش از دیگران دست داشتهاند. شنیدهام دو تن از ایشان از کتابفروشانند که چون پیمان بازار رُمانفروشی و شعرفروشی آنان را بهم زده از دشمنان پافشار ما میباشند. آقای واعظپور داستانی میگفت که از همانجا اندازهی پلیدی آنان را توان شناخت.
جوانی دانشمند و پاکدرون که از پاکدینانست و من نامش را نمیبرم چون در پیرامونهای تبریز دارای ایل و دیه [=(dih) = ده] میباشد ، یکتاپرستان بسویش گراییده ، به فریفتنش کوشیدهاند و او را بخانهای خواندهاند.
او پاسخ داده : «این راهی که شما میدارید پیش نتواند رفت و ایرادهای بزرگی دربر میدارد. مثلاً داستان امام ناپیدا دشواری بزرگیست.»
گفتهاند : «اوه! عجب ایرادی میگیرید! ما آن را انکار خواهیم کرد! حالا باید مردم را بدور خود جمع کنیم و آنها را از خود نَرَمانیم!».
پاسخ داده : «تنها این نیست. شما بمشروطه و قانونهایش چه کار خواهید کرد؟!.»
گفتهاند : «آن هم ایرادی نیست ، تشریع[=قانونگزاری] که جزو دین نیست!.»
ببینید : برای آنکه براه نیایند و گردن براستیها نگزارند به هر کاری آمادهاند و تا آخرین درجهی بیدینی پیش توانند رفت. از یکسو هنوز از شیعیگری دست برنداشتهاند و از شیعیان جدا نشدهاند و از یکسو تا برانداختن همهی پایههای دین آماده میباشند.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (شش از نه)
ما دربارهی شیعیگری کتابی جداگانه بچاپ رسانیده صد ایراد بیشتر بآن کیش گرفتهایم. [1] یک مرد شیعی اگر بهانهجو نیست باید آن را بخواند و بیندیشد ، که اگر ایرادها را راست نمییابد پاسخ دهد و دلیل بیاورد. و اگر راست مییابد گردن گزارد و براه آید و این بخَستُود که تاکنون در گمراهی میبوده است و نمیدانسته ، و آن هنگامست که میتواند دربارهی قرآن با ما بسخن پردازد و هر پرسشی دارد بپرسد. این خود دغلکاریست که یک شیعی آن ایرادها را نادیده انگارد و دربارهی قرآن بما ایراد گیرد یا بگفتگو پردازد. باز میگویم : این قرآن را سپر گردانیدنست. این برفتار معاویه در جنگ صِفّین پیروی کردنست [2] .
شعار و چند تن همراهان او نیز باید بگویند آیا شیعهاند یا نه؟!. اگر شیعهاند باز میپرسم : چرا به کیش خود نمیپردازند؟!. چرا بکتاب «داوری» پاسخ نمیدهند؟! در آن کتاب از زمینههای بزرگی ، همچون جُستار[=مبحث] امامت و داستان امام ناپیدا و دعوای حکومت کردن ملایان ، سخن رانده شده که هم از دیدهی شیعیگری بسیار تکانآور است و هم از دیدهی زندگانی نتیجهی گفتگو بسیار بزرگ میباشد. شیعیان چرا بآن نپردازند و هوش و فهم خود را در برابر آن بکار نیندازند؟!..
آمدیم که شیعه نیستند و آن توبهنامه را از ترس جان و بدروغ نوشته بودهاند و ما نیز چشمپوشی نموده این بهانه را از آنان پذیرفتیم ، در آنحال هم باید آشکاره از شیعیگری بیزاری جویند و با شیعیان به نبرد پردازند. در آن هنگامست که ما توانیم در زمینهی قرآن با آنان سخن رانیم. وگرنه درمیان شیعیان شیعی بودن و در نزد پاکدینان شیعیان را بتپرست خواندن و آیه از قرآن آوردن ، که این مرد و چند تن همراهانش پیش گرفتهاند ، جز مایهی بدنامی نتواند بود. به هر حال قرآن از چنان کسانی (مُّذَبْذَبِینَ بَینَ ذَلِک) [3] بیزار است و ما هیچگاه نخواهیم توانست در زمینهی قرآن با آنان سخن رانیم!.
ببینید کار یک دین بکجا انجامیده و بنیاد آن چگونه بهم خورده که یک کسی تواند امروز در اینجا شیعی باشد و فردا در جای دیگر قرآنی گردد. بگفتهی عربها : «أصبحْتُ كُردياً وَ أَمْسَيْتُ عَرَبِياً.». [4]
شنیدهام در همان تبریز یک دسته هم بنام «یکتاپرستی» پدید آمدهاند. چون در برابر ایرادهایی که ما بکیش شیعی گرفتهایم درماندهاند ، بجای آنکه پاکدلی کنند و براه آیند و در این کوششها با ما همدستی کنند ، سنگر عوض کرده این نام را بروی خود گزاردهاند.
اکنون یکی از ایشان بپرسد : شما که دیروز شیعی میبودید چه شد که یکتاپرست گردیدید؟!. اگر بگویید : «خودمان بیراهی آن کیش را فهمیدیم» ، همه میدانند که دروغ میگویید. پس چرا تاکنون نفهمیده بودید؟!. اگر بگویید : «از نوشتههای پیمان فهمیدیم» ، پس چرا از پیمان پیروی نکردید؟!. شما که دیروز در شیعیگری بیراه میبودید و نمیفهمیدید ، از کجا که امروز هم در یکتاپرستی بیراه نباشید و نفهمید؟!.
آنگاه اگر کار اینست که هر چند تنی خودشان برای خود راهی گزینند پس دیگر به دین چه نیاز است؟!. دیگر دین چه میخواهد؟!. دین بهر همانست که هر گروهی بدلخواه راهی پیش نگیرند!.
این یکتاپرستان نمیدانم چه کسانید. ولی شنیدهام در وحشیگریهای تبریز بیش از دیگران دست داشتهاند. شنیدهام دو تن از ایشان از کتابفروشانند که چون پیمان بازار رُمانفروشی و شعرفروشی آنان را بهم زده از دشمنان پافشار ما میباشند. آقای واعظپور داستانی میگفت که از همانجا اندازهی پلیدی آنان را توان شناخت.
جوانی دانشمند و پاکدرون که از پاکدینانست و من نامش را نمیبرم چون در پیرامونهای تبریز دارای ایل و دیه [=(dih) = ده] میباشد ، یکتاپرستان بسویش گراییده ، به فریفتنش کوشیدهاند و او را بخانهای خواندهاند.
او پاسخ داده : «این راهی که شما میدارید پیش نتواند رفت و ایرادهای بزرگی دربر میدارد. مثلاً داستان امام ناپیدا دشواری بزرگیست.»
گفتهاند : «اوه! عجب ایرادی میگیرید! ما آن را انکار خواهیم کرد! حالا باید مردم را بدور خود جمع کنیم و آنها را از خود نَرَمانیم!».
پاسخ داده : «تنها این نیست. شما بمشروطه و قانونهایش چه کار خواهید کرد؟!.»
گفتهاند : «آن هم ایرادی نیست ، تشریع[=قانونگزاری] که جزو دین نیست!.»
ببینید : برای آنکه براه نیایند و گردن براستیها نگزارند به هر کاری آمادهاند و تا آخرین درجهی بیدینی پیش توانند رفت. از یکسو هنوز از شیعیگری دست برنداشتهاند و از شیعیان جدا نشدهاند و از یکسو تا برانداختن همهی پایههای دین آماده میباشند.
👇
میدانم اینها چون به تبریز رسد بگردن نخواهند گرفت و انکار خواهند کرد. ولی شما میدانید اینها همان سخنانیست که شریعت سنگلجی در تهران میداشت و در زیر پرده بکسانی میگفت ، و آنان خود را به شریعت [سنگلجی] میبندند. از آنسو ما میگوییم : شما اگر راست میگویید خواستههای خود را در یک کتابی مادّه بمادّه بنویسید و بچاپ رسانید تا بدانیم چه میگویید. بنویسید و بچاپ رسانید تا هر روز نتوانید برنگ دیگر افتید. همه چیز بماند : میخواهیم بدانیم شما شیعی هستید یا نیستید؟!. اگر نیستید جداییتان از چه راه است؟!..
بگفتهی عامیان : خیمهشببازی اگر راستست چرا شب درمیآورند؟!. شماها اگر درپی دغلکاری نیستید راه خود را روشن و آشکار (مادّه بمادّه) بمردم بازنمایید. بازنمایید تا بدانیم قرآنی چیست و چه میگوید؟!.. یکتاپرست چیست و چه میگوید؟!..
🔹 پانوشتها :
1ـ کتاب «داوری» (شیعیگری) ؛ نیز کتابهای «گفت و شنید» و «پرسش و پاسخ».
2ـ اشاره بسر نیزه کردن قرآنهاست.
3ـ سورهی نساء (4) ، آیهی 143 : دو دل و مردّد باشند، نه به سوی مؤمنان یکدل میروند و نه به جانب کافران. ...
4ـ معنی : بامداد کُرد و شب عرب گردیدم.
🌸
بگفتهی عامیان : خیمهشببازی اگر راستست چرا شب درمیآورند؟!. شماها اگر درپی دغلکاری نیستید راه خود را روشن و آشکار (مادّه بمادّه) بمردم بازنمایید. بازنمایید تا بدانیم قرآنی چیست و چه میگوید؟!.. یکتاپرست چیست و چه میگوید؟!..
🔹 پانوشتها :
1ـ کتاب «داوری» (شیعیگری) ؛ نیز کتابهای «گفت و شنید» و «پرسش و پاسخ».
2ـ اشاره بسر نیزه کردن قرآنهاست.
3ـ سورهی نساء (4) ، آیهی 143 : دو دل و مردّد باشند، نه به سوی مؤمنان یکدل میروند و نه به جانب کافران. ...
4ـ معنی : بامداد کُرد و شب عرب گردیدم.
🌸
📖 خراباتیان که بودند و چه میگفتند؟.
🖌 احمد کسروی
🔸 یک رشته زشتیهایی نیز با شعرسرایی توأم است (دو از چهار)
2) ستایشگری و چاپلوسی : ستایشگری خود یکی از زشتیهاست. چنین کاری جز نشان پستی خوی نتواند بود. ولی باید دانست که پسندیدن یا خرسند بودن جز از ستایشگری میباشد. شما اگر کارهای یکی کسی را میپسندید و از او خرسند میباشید در دلتان او را دوست میدارید و در همه جا ازو هواداری مینمایید و از همراهی و کمک تا آنجا که میتوانید بازنایستید. این کار ناستوده نیست.
لیکن ستایشگری جز این میباشد. ستایشگری آنست که شاعر بیآنکه از کارهای کسی آگاه باشد تا آنها را بپسندد و از درون دل راضی باشد ، زبان بستایشهایی ازو باز میکند ، و در این کار خود جدایی میان نیکان و بدان نمیگزارد.
مثلاً یک شاعری که یک پادشاهی را ستایش میکند ، هیچگاه دربند نخواهد بود که آن پادشاه نیکست یا بد است ، این در ستایشگری شرط نیست. چهبسا شاعری در ستایش یک پادشاهی قصیده بسراید ولی در پشت سر به او نفرین کند.
از آنسوی ستایشهای اینها نیز چیزهای شگفتی است. مثلاً شما اگر کسی را بخواهید ستایش کنید خواهید گفت : بالایش بلند است ، رویش زیباست ، مرد کاردانیست ، دستِ دهنده دارد. اینگونه ستایشها خواهید کرد. ولی کار شعرا چیز دیگر است. آنان وقتی که از یک پادشاهی بستایش میپردازند باید دارا و جمشید را دربان ، و خاقان و قیصر را حاجب او گردانند ، قضا را چاکر او ، قدر را نوکرش خوانند ، عزمش را کوه ، و سخایش را ابر شمارند ، امپراتوران جهان را بآستانبوسیش آورند ، ستارگان آسمان هر یکی را بخدمت دیگری در درگاه او گمارند ، و بدینسان صد گزافه را بهم درآمیخته یک ستایشی پدید آورند :
نُه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای
تا بوسه بر رکاب قزلارسلان زند
این هم شیوهی ستایشگری آنانست که سر تا پا ننگین و بیهوده است. در سال 1324[ق] که مظفرالدینشاه مرد و محمدعلیشاه بتخت نشست میرزاتقیخان ضیاءلشگر قصیدهای سروده در یک روزنامهای بچاپ رسانید که یکی از شعرهای آن اینست :
چون گشته جمله عالم از عدل شاه آباد
قربان جان شه باد جان تمام عالم
پادشاهی که تازه بتخت نشسته و هنوز دانسته نبود بماند یا بیفتد ، نیک باشد یا بد درآید ، این با یک بیپروایی میگوید : «جمله عالم از عدل او آباد گشته». ببینید چند دروغ و گزافه را بهم در[می]آمیزد. از این بدتر آنکه جان تمام عالم را قربان جان آن شاه میکند.
3) هجو و دشنام : بسیاری از شعرای ایران این زشتی را هم بخود پسندیدهاند که اگر با کسی دشمنی پیدا کردند و یا اگر از یکی پول خواستند و نداد او را هجو کنند و زبان بدشنام بیالایند و این را یک هنری از خودشان پنداشتهاند. بلکه برخی از آنان شعر سرودهاند که هر شاعری که هجو نگوید پلنگی را میماند که چنگال و دندان ندارد. از آنسوی دیده میشود که این کار را زشت ندانسته و اینست آن شعرهایی را که سروده بودهاند در دیوانهاشان نگه داشتهاند. همچنین مردم آنها را زشت نشمرده و ایرادی نگرفتهاند.
امروز بیشتر دیوانها پر از این سخنان زشت است. بسیاری از شعرای امروزی از عشقی و ایرج و دیگران هم این کار را کردهاند و دیوانهای آنها بارها چاپ میشود و بخاندانها پخش مییابد.
4) دروغ و گزافه : «کتابهای عروض و بدیع» گزافه یا مبالغه را یکی از محسنات شعری شمردهاند. ولی ما آن را جز عیب نتوانیم شمرد. چه سودی دارد که شما یک را هزار خوانید و چند قطره اشکی را که از دیدهی کسی فرومیریزد شط بخوانید ، و گردی را که از میدان جنگ برخاسته یک طبقه از آسمان بشمارید؟... چه نتیجه از اینها تواند بود؟!.. بگویید تا بدانیم.
در مشهد در زمان صفویه یک کشتاری رخ داده شاعری دربارهی آن میگوید :
هنوز اگر بفشارند خاک مشهد را
سفینه با شط خون تا بکربلا برود
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 یک رشته زشتیهایی نیز با شعرسرایی توأم است (دو از چهار)
2) ستایشگری و چاپلوسی : ستایشگری خود یکی از زشتیهاست. چنین کاری جز نشان پستی خوی نتواند بود. ولی باید دانست که پسندیدن یا خرسند بودن جز از ستایشگری میباشد. شما اگر کارهای یکی کسی را میپسندید و از او خرسند میباشید در دلتان او را دوست میدارید و در همه جا ازو هواداری مینمایید و از همراهی و کمک تا آنجا که میتوانید بازنایستید. این کار ناستوده نیست.
لیکن ستایشگری جز این میباشد. ستایشگری آنست که شاعر بیآنکه از کارهای کسی آگاه باشد تا آنها را بپسندد و از درون دل راضی باشد ، زبان بستایشهایی ازو باز میکند ، و در این کار خود جدایی میان نیکان و بدان نمیگزارد.
مثلاً یک شاعری که یک پادشاهی را ستایش میکند ، هیچگاه دربند نخواهد بود که آن پادشاه نیکست یا بد است ، این در ستایشگری شرط نیست. چهبسا شاعری در ستایش یک پادشاهی قصیده بسراید ولی در پشت سر به او نفرین کند.
از آنسوی ستایشهای اینها نیز چیزهای شگفتی است. مثلاً شما اگر کسی را بخواهید ستایش کنید خواهید گفت : بالایش بلند است ، رویش زیباست ، مرد کاردانیست ، دستِ دهنده دارد. اینگونه ستایشها خواهید کرد. ولی کار شعرا چیز دیگر است. آنان وقتی که از یک پادشاهی بستایش میپردازند باید دارا و جمشید را دربان ، و خاقان و قیصر را حاجب او گردانند ، قضا را چاکر او ، قدر را نوکرش خوانند ، عزمش را کوه ، و سخایش را ابر شمارند ، امپراتوران جهان را بآستانبوسیش آورند ، ستارگان آسمان هر یکی را بخدمت دیگری در درگاه او گمارند ، و بدینسان صد گزافه را بهم درآمیخته یک ستایشی پدید آورند :
نُه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای
تا بوسه بر رکاب قزلارسلان زند
این هم شیوهی ستایشگری آنانست که سر تا پا ننگین و بیهوده است. در سال 1324[ق] که مظفرالدینشاه مرد و محمدعلیشاه بتخت نشست میرزاتقیخان ضیاءلشگر قصیدهای سروده در یک روزنامهای بچاپ رسانید که یکی از شعرهای آن اینست :
چون گشته جمله عالم از عدل شاه آباد
قربان جان شه باد جان تمام عالم
پادشاهی که تازه بتخت نشسته و هنوز دانسته نبود بماند یا بیفتد ، نیک باشد یا بد درآید ، این با یک بیپروایی میگوید : «جمله عالم از عدل او آباد گشته». ببینید چند دروغ و گزافه را بهم در[می]آمیزد. از این بدتر آنکه جان تمام عالم را قربان جان آن شاه میکند.
3) هجو و دشنام : بسیاری از شعرای ایران این زشتی را هم بخود پسندیدهاند که اگر با کسی دشمنی پیدا کردند و یا اگر از یکی پول خواستند و نداد او را هجو کنند و زبان بدشنام بیالایند و این را یک هنری از خودشان پنداشتهاند. بلکه برخی از آنان شعر سرودهاند که هر شاعری که هجو نگوید پلنگی را میماند که چنگال و دندان ندارد. از آنسوی دیده میشود که این کار را زشت ندانسته و اینست آن شعرهایی را که سروده بودهاند در دیوانهاشان نگه داشتهاند. همچنین مردم آنها را زشت نشمرده و ایرادی نگرفتهاند.
امروز بیشتر دیوانها پر از این سخنان زشت است. بسیاری از شعرای امروزی از عشقی و ایرج و دیگران هم این کار را کردهاند و دیوانهای آنها بارها چاپ میشود و بخاندانها پخش مییابد.
4) دروغ و گزافه : «کتابهای عروض و بدیع» گزافه یا مبالغه را یکی از محسنات شعری شمردهاند. ولی ما آن را جز عیب نتوانیم شمرد. چه سودی دارد که شما یک را هزار خوانید و چند قطره اشکی را که از دیدهی کسی فرومیریزد شط بخوانید ، و گردی را که از میدان جنگ برخاسته یک طبقه از آسمان بشمارید؟... چه نتیجه از اینها تواند بود؟!.. بگویید تا بدانیم.
در مشهد در زمان صفویه یک کشتاری رخ داده شاعری دربارهی آن میگوید :
هنوز اگر بفشارند خاک مشهد را
سفینه با شط خون تا بکربلا برود
🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (هفت از نه)
سوم : آن دفتر را از تبریز یکی از یاران آورده بود ، من چون گرفتم و بروی جلد آن چشمم بجملهای ، و در آن جمله بواژهی «خرد» افتاد ، داستانی بیادم آمد و سَهِشی[احساس] در من پیدا گشت که باید آن داستان را بشما بازگویم و آن سهش را بازنمایم :
در سال 1302 که در زنجان رئیس عدلیه میبودم ، یکماهه با پَرگ[=اجازه] به تهران آمدم. در آن هنگام وزارت عدلیه قانونی برای آزمایش قاضیان گذرانیده بود و بکار بستن آن را در قزوین و زنجان بمن واگزاشت. من چون به قزوین رفتم و آگاهی بقاضیان دادم بسیاری از ایشان از بیسوادی از آزمایش میگریختند و هر یکی بهانهی دیگری میآورد. یکی از ایشان میرزا فلانخان که امین صلح [1] و خود مردی پنجاهساله میبود بنزد من آمده چنین میگفت : «من تاکنون یک صفحه از قانون را از اول تا آخر نخواندهام. حالا چگونه امتحان بدهم؟! تصور هم نفرمایید که حکمهای خلاف قانون دادهام! خدا شاهد است تاکنون یک حکم خلاف قانون ندادهام!» من از این سخن در شگفت شده ندانستم کسی که بگفتهی خود یک سات[=صفحه] از قانون را از آغاز تا انجام نخوانده از کجا میداند که حکمهایی که داده از روی قانون بوده؟!. با خود گفتم : این مرد از بس در نادانی فرورفته فهمیدهها و هوسهای خود را قانون پنداشته است.
دیگری ملا باقر نام که دستار و ریشی میداشت و در دادگاه شهرستان میبود بهانه آورده چنین میگفت : «من واعظ بودم و در تهران بمنبر میرفتم و در جلو چهار و پنجهزار نفر با طلاقت لسان موعظه میکردم ، ولی نمیدانم چه سرّی دارد که همینکه نام امتحان میشنوم خود را میبازم و زبانم از کار میافتد!». چون مایهای از فقه و عربی نمیداشت و قانون نیز نمیدانست این بهانه را میآورد.
اینها به تهران نامهها نوشتند و میانجیان برانگیختند و از آنجا دستور آوردند که از آزمایش بکنار باشند. من سخنم از ملا باقر است. این مرد پس از سالیانی از قزوین به خراسان رفته و در مشهد دادیار میبود. در سال 1305 که داور [وزیر دادگستری آن زمان] عدلیهها را بهم زد و پس از چند ماهی دوباره بنیاد گزاشت ، چون در سال 1306 عدلیهی تهران باز شد ، من دادستان بودم. ولی از روز نخست دانسته شد مرا با داور سازش نخواهد بود. از اینرو یک هفته نگذشته بود که مرا بوزارتخانه خواستند و یک اتومبیل و ششهزار ریال پول دادند که آهنگ خراسان کنم و یک بازپرس و یک ژاندارم همراهم گردانیدند.
در خراسان کارهایی بما سپرده بودند که از جمله چون چند تن از قاضیانْ پروندههای کیفری میداشتند میبایست پروندهها را از دفتر دادگستری (که هنوز باز نشده بود) برگیریم و دربارهی هر یکی به تهران گزارش نویسیم. یکی از آن قاضیان ملا باقر میبود و ما چون پروندهاش گرفتیم ، دیدیم داستان این بوده :
در مشهد زن توانگری بنام سیده بیبی بدرود زندگی گفته بوده و چون کسی را از شوهر و فرزند و خویش نمیداشته دادستانْ ملا باقر را میفرستد که با یک نمایندهای از کلانتری بخانهی آن زن رود و مهر و موم را شکسته کاچال[=اثاث] و کالای او را فهرست کند و سپس بمخزن دادسرا برساند. ملا باقر میرود و بکار میپردازد و هنگام نیمروز که میخواسته برای ناهار بخانهاش رود جعبهی جواهرات را که فهرست نشده و درش نیز بسته نمیبوده ببهانهی آنکه میترسم دزدی بیاید و ببرد ، همراه خود برمیدارد و پس از نیمروز با خود بازمیگرداند. این مایهی بدگمانی میشود که از جواهرات چیزهایی را دزدیده است. از آنسوی چون چیزها را بمخزن میرساند در فهرست یکی هم شصت لیره پول زر میبوده ، ولی درمیان آنها دیده نمیشود. چون میپرسند میگوید : «میبود ، ببینید که برداشته؟!» و چون بدگمانی بخود او بیشتر میرفته هنگامی که میگردند لیرهها از کشو میزش پیدا میشود. چون بدینسان دزدیش بآشکار میافتد ، از کارش برداشته پرونده را بنزد بازپرس میفرستند.
من چون پرونده را خواندم دیدم مردی که او را به بیدانشی و کودنی میشناختم ، دزد هم هست و بیکبار ازو بدم آمد.
🔹 پانوشت :
1ـ «محکمهی صلحیه» پایینترین دادگاهها در سازمان عدلیهی آن زمان بوده که به برخی از دعاوی حقوقی که در قانون برشمرده شده بود رسیدگی ابتدایی میکرده. در «قوانین اصول محاکمات حقوقی» ، قاضی «محکمهی صلحیه» ، «امین صلح» نامیده شده بود. برای آشنایی با سازمان عدلیهی آن زمان و دانستن جایگاه محکمهی صلحیه ، پیوست شمارهی 2 در پایان کتاب «زندگانی من» دیده شود.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (هفت از نه)
سوم : آن دفتر را از تبریز یکی از یاران آورده بود ، من چون گرفتم و بروی جلد آن چشمم بجملهای ، و در آن جمله بواژهی «خرد» افتاد ، داستانی بیادم آمد و سَهِشی[احساس] در من پیدا گشت که باید آن داستان را بشما بازگویم و آن سهش را بازنمایم :
در سال 1302 که در زنجان رئیس عدلیه میبودم ، یکماهه با پَرگ[=اجازه] به تهران آمدم. در آن هنگام وزارت عدلیه قانونی برای آزمایش قاضیان گذرانیده بود و بکار بستن آن را در قزوین و زنجان بمن واگزاشت. من چون به قزوین رفتم و آگاهی بقاضیان دادم بسیاری از ایشان از بیسوادی از آزمایش میگریختند و هر یکی بهانهی دیگری میآورد. یکی از ایشان میرزا فلانخان که امین صلح [1] و خود مردی پنجاهساله میبود بنزد من آمده چنین میگفت : «من تاکنون یک صفحه از قانون را از اول تا آخر نخواندهام. حالا چگونه امتحان بدهم؟! تصور هم نفرمایید که حکمهای خلاف قانون دادهام! خدا شاهد است تاکنون یک حکم خلاف قانون ندادهام!» من از این سخن در شگفت شده ندانستم کسی که بگفتهی خود یک سات[=صفحه] از قانون را از آغاز تا انجام نخوانده از کجا میداند که حکمهایی که داده از روی قانون بوده؟!. با خود گفتم : این مرد از بس در نادانی فرورفته فهمیدهها و هوسهای خود را قانون پنداشته است.
دیگری ملا باقر نام که دستار و ریشی میداشت و در دادگاه شهرستان میبود بهانه آورده چنین میگفت : «من واعظ بودم و در تهران بمنبر میرفتم و در جلو چهار و پنجهزار نفر با طلاقت لسان موعظه میکردم ، ولی نمیدانم چه سرّی دارد که همینکه نام امتحان میشنوم خود را میبازم و زبانم از کار میافتد!». چون مایهای از فقه و عربی نمیداشت و قانون نیز نمیدانست این بهانه را میآورد.
اینها به تهران نامهها نوشتند و میانجیان برانگیختند و از آنجا دستور آوردند که از آزمایش بکنار باشند. من سخنم از ملا باقر است. این مرد پس از سالیانی از قزوین به خراسان رفته و در مشهد دادیار میبود. در سال 1305 که داور [وزیر دادگستری آن زمان] عدلیهها را بهم زد و پس از چند ماهی دوباره بنیاد گزاشت ، چون در سال 1306 عدلیهی تهران باز شد ، من دادستان بودم. ولی از روز نخست دانسته شد مرا با داور سازش نخواهد بود. از اینرو یک هفته نگذشته بود که مرا بوزارتخانه خواستند و یک اتومبیل و ششهزار ریال پول دادند که آهنگ خراسان کنم و یک بازپرس و یک ژاندارم همراهم گردانیدند.
در خراسان کارهایی بما سپرده بودند که از جمله چون چند تن از قاضیانْ پروندههای کیفری میداشتند میبایست پروندهها را از دفتر دادگستری (که هنوز باز نشده بود) برگیریم و دربارهی هر یکی به تهران گزارش نویسیم. یکی از آن قاضیان ملا باقر میبود و ما چون پروندهاش گرفتیم ، دیدیم داستان این بوده :
در مشهد زن توانگری بنام سیده بیبی بدرود زندگی گفته بوده و چون کسی را از شوهر و فرزند و خویش نمیداشته دادستانْ ملا باقر را میفرستد که با یک نمایندهای از کلانتری بخانهی آن زن رود و مهر و موم را شکسته کاچال[=اثاث] و کالای او را فهرست کند و سپس بمخزن دادسرا برساند. ملا باقر میرود و بکار میپردازد و هنگام نیمروز که میخواسته برای ناهار بخانهاش رود جعبهی جواهرات را که فهرست نشده و درش نیز بسته نمیبوده ببهانهی آنکه میترسم دزدی بیاید و ببرد ، همراه خود برمیدارد و پس از نیمروز با خود بازمیگرداند. این مایهی بدگمانی میشود که از جواهرات چیزهایی را دزدیده است. از آنسوی چون چیزها را بمخزن میرساند در فهرست یکی هم شصت لیره پول زر میبوده ، ولی درمیان آنها دیده نمیشود. چون میپرسند میگوید : «میبود ، ببینید که برداشته؟!» و چون بدگمانی بخود او بیشتر میرفته هنگامی که میگردند لیرهها از کشو میزش پیدا میشود. چون بدینسان دزدیش بآشکار میافتد ، از کارش برداشته پرونده را بنزد بازپرس میفرستند.
من چون پرونده را خواندم دیدم مردی که او را به بیدانشی و کودنی میشناختم ، دزد هم هست و بیکبار ازو بدم آمد.
🔹 پانوشت :
1ـ «محکمهی صلحیه» پایینترین دادگاهها در سازمان عدلیهی آن زمان بوده که به برخی از دعاوی حقوقی که در قانون برشمرده شده بود رسیدگی ابتدایی میکرده. در «قوانین اصول محاکمات حقوقی» ، قاضی «محکمهی صلحیه» ، «امین صلح» نامیده شده بود. برای آشنایی با سازمان عدلیهی آن زمان و دانستن جایگاه محکمهی صلحیه ، پیوست شمارهی 2 در پایان کتاب «زندگانی من» دیده شود.
🌸