📖 دفتر حافظ چه میگوید؟.
🖌 احمد کسروی
🔸5ـ صوفیگری در زمان مغول (یک از یک)
گفتیم یکی از زمینههای سخن حافظ کشاکش صوفیان و خراباتیانست. برای روشنی این باید به یک مقدمهای از تاریخ و از رفتار صوفیان پردازیم.
اسلام چون به ایران چیرگی یافت ، یکی از تأثیرهای آن در ایرانیان افزودن بحس دلیری و جنگجویی بود. ایرانیان خود مردم جنگی میبودند و اسلام نیز جنگ و مردانگی را بهمه بایا[=واجب] میگردانید ، و از اینرو در قرنهای نخست اسلام در ایران این حس بسیار نیرومند میبود. اگر کسانی تاریخ ایران را در قرنهای سوم و چهارم هجری جستجو کنند در آن قرنها از یکسو در ماوراءالنهر دولت سامانی برپا میبود که همیشه با ترکان جنگ و ستیز میداشت و بگفتهی استخری همیشه سیصدهزار تن سوار در مرز آماده میایستادند. همین استخری مینویسد : من به هر خانهای از دهگانان میرفتم یک شمشیری آویخته از دیوار و یک اسبی بسته در اصطبل میدیدم. همگی برای جنگجویی آماده میبودند. از سوی دیگر دلیران دیلم از کوهستان خود پایین آمده هر یکی در گوشهی دیگری بنیاد فرمانروایی مینهادند و خاندان بویه تا بغداد پیش رفته خلیفه را زیردست خود میگردانیدند. پس از همگی سلطان محمود غزنوی به هندوستان تاخته شهرها میگشاد و تاراجها میآورد. با اینحال جنگجویان ایران بیکار مانده دستهدسته بیرق افراشته برای شرکت در جنگ مسلمانان با رومیان بآسیای کوچک میشتافتند.
یک سال را ما در تاریخ مییابیم که تنها از خراسان هشتادهزار تن شتافتهاند. ببینید حس جنگجویی تا چه اندازه میبوده!.. ببینید غیرت چگونه فزون میآمده و سرشاری مینموده!..
تا آغازهای قرن پنجم ما این را مییابیم. ولی سپس چون بآغاز قرن هفتم میرسیم ، بیکبار وارونهی آن را میبینیم. بیکبار ایران را از غیرت و مردانگی تهی مییابیم. زیرا در آن هنگامست که میبینیم چنگیزخان بماوراءالنهر آمده و چهار سال کشتار کرده و با اینحال در ایران تکانی پیدا نشده. در آن هنگام است که میبینیم یمه و سوتای دو تن سرکردهی مغولی با سیهزار سوار از جیحون گذشته از خراسان کشتارکنان پیش آمده تا مازندران و عراق و آذربایجان و قفقاز مردم را کشته و شهرها را تاراج کرده از شمال دریای خزر بلشکرگاه خود پیوستهاند. فسوسا این درماندگی از یک توده چه بوده؟!..
این خود یک جُستاریست[مبحث] که چرا ایرانیان در آن دوصد سال که از قرن پنجم تا قرن هفتم بوده بدینسان تغییر یافته بودند؟!.. مگر در آن دو قرن نژاد ایران دیگر شده بود؟!..
در این باره کسی جستجویی نکرده و باین پرسش پاسخی نتواند داد. ولی ما پاسخ آن را میدانیم. در آن دو قرن در ایران چند رشته بدآموزیهایی رواج یافته بوده که در نتیجهی آنها جنگجویی و مردانگی بدینسان جای خود را به بیدردی و بیغیرتی داده. یکی از آن بدآموزیها صوفیگری ، دیگری باطنیگری ، دیگری خراباتیگری بوده.
میدانیم کسانی باور نکرده خواهند گفت : مگر بدآموزی هم مردم را به بیغیرتی وادارد؟!.. میگویم : مگر شما نمیدانید که سرچشمهی همهی کارهای آدمی مغز اوست ، و مغز نیز تابع اندیشههاییست که دروست؟!.. یک تن خراباتی که جهان را هیچ و پوچ میشمارد و میگوید باید پروای گذشته و آینده نکرد ، آیا میتوان چشم داشت که غیرت کند و در راه توده و کشور جانبازی نماید؟!.. یک تن صوفی که جدایی میانهی داد و ستم و تاریکی و روشنی و راست و کج نمیگزارد و در آن جهان مالیخولیا ، خونخواران مغول را «خدا» میپندارند ، آیا میتوان امید بست که شمشیری بگیرد و بجنگی شتابد؟!..
باطنیان (یا پیروان حسن صباح) نیز اگرچه آدمکشی را پیشهی خود میداشتند و هزارها ایرانیان را با خنجر نابود میساختند ، دیده شد که در داستان مغول یکی این نکرد که برود و هلاکو یا کس دیگری را از سران مغول بکشد و چشم آنان را بترساند ، و این میرساند که آن آدمکشی ایشان نیز جز یک گونه دیوانگی پستی نمیبوده.
به هر حال بیگمانست که مایهی آن زبونی و درماندگی ایرانیان در برابر مغول این سه رشته بدآموزیها بوده. این یکی از رازهای پوشیدهی تاریخ ایرانست که باید در پیرامونش بدرازی و گشادی گفتگو رود ، و ما در اینجا چون فرصت نمیداریم بهمین چند جمله بس میکنیم.
سپس در زمان چیرگی مغولان باطنیگری از رونق و شکوه افتاد. زیرا باطنیان با مغول جنگ کرده بودند و مغولان بماندن آنها خرسندی نمیدادند. ولی صوفیگری و خراباتیگری بیش از پیش زمینه برای پیشرفت پیدا کرد. زیرا مغولان دربارهی کیش سخت نمیگرفتند و میتوان پنداشت که سود خود را در سختگیری ندیده رواج این بدآموزیها را مایهی نیرومندی خود میشماردند. هرچه هست در زمان مغول ، چه صوفیگری و چه خراباتیگری ، برواج و شکوه افزوده و هر دو پیشرفت بسیار کردند.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸5ـ صوفیگری در زمان مغول (یک از یک)
گفتیم یکی از زمینههای سخن حافظ کشاکش صوفیان و خراباتیانست. برای روشنی این باید به یک مقدمهای از تاریخ و از رفتار صوفیان پردازیم.
اسلام چون به ایران چیرگی یافت ، یکی از تأثیرهای آن در ایرانیان افزودن بحس دلیری و جنگجویی بود. ایرانیان خود مردم جنگی میبودند و اسلام نیز جنگ و مردانگی را بهمه بایا[=واجب] میگردانید ، و از اینرو در قرنهای نخست اسلام در ایران این حس بسیار نیرومند میبود. اگر کسانی تاریخ ایران را در قرنهای سوم و چهارم هجری جستجو کنند در آن قرنها از یکسو در ماوراءالنهر دولت سامانی برپا میبود که همیشه با ترکان جنگ و ستیز میداشت و بگفتهی استخری همیشه سیصدهزار تن سوار در مرز آماده میایستادند. همین استخری مینویسد : من به هر خانهای از دهگانان میرفتم یک شمشیری آویخته از دیوار و یک اسبی بسته در اصطبل میدیدم. همگی برای جنگجویی آماده میبودند. از سوی دیگر دلیران دیلم از کوهستان خود پایین آمده هر یکی در گوشهی دیگری بنیاد فرمانروایی مینهادند و خاندان بویه تا بغداد پیش رفته خلیفه را زیردست خود میگردانیدند. پس از همگی سلطان محمود غزنوی به هندوستان تاخته شهرها میگشاد و تاراجها میآورد. با اینحال جنگجویان ایران بیکار مانده دستهدسته بیرق افراشته برای شرکت در جنگ مسلمانان با رومیان بآسیای کوچک میشتافتند.
یک سال را ما در تاریخ مییابیم که تنها از خراسان هشتادهزار تن شتافتهاند. ببینید حس جنگجویی تا چه اندازه میبوده!.. ببینید غیرت چگونه فزون میآمده و سرشاری مینموده!..
تا آغازهای قرن پنجم ما این را مییابیم. ولی سپس چون بآغاز قرن هفتم میرسیم ، بیکبار وارونهی آن را میبینیم. بیکبار ایران را از غیرت و مردانگی تهی مییابیم. زیرا در آن هنگامست که میبینیم چنگیزخان بماوراءالنهر آمده و چهار سال کشتار کرده و با اینحال در ایران تکانی پیدا نشده. در آن هنگام است که میبینیم یمه و سوتای دو تن سرکردهی مغولی با سیهزار سوار از جیحون گذشته از خراسان کشتارکنان پیش آمده تا مازندران و عراق و آذربایجان و قفقاز مردم را کشته و شهرها را تاراج کرده از شمال دریای خزر بلشکرگاه خود پیوستهاند. فسوسا این درماندگی از یک توده چه بوده؟!..
این خود یک جُستاریست[مبحث] که چرا ایرانیان در آن دوصد سال که از قرن پنجم تا قرن هفتم بوده بدینسان تغییر یافته بودند؟!.. مگر در آن دو قرن نژاد ایران دیگر شده بود؟!..
در این باره کسی جستجویی نکرده و باین پرسش پاسخی نتواند داد. ولی ما پاسخ آن را میدانیم. در آن دو قرن در ایران چند رشته بدآموزیهایی رواج یافته بوده که در نتیجهی آنها جنگجویی و مردانگی بدینسان جای خود را به بیدردی و بیغیرتی داده. یکی از آن بدآموزیها صوفیگری ، دیگری باطنیگری ، دیگری خراباتیگری بوده.
میدانیم کسانی باور نکرده خواهند گفت : مگر بدآموزی هم مردم را به بیغیرتی وادارد؟!.. میگویم : مگر شما نمیدانید که سرچشمهی همهی کارهای آدمی مغز اوست ، و مغز نیز تابع اندیشههاییست که دروست؟!.. یک تن خراباتی که جهان را هیچ و پوچ میشمارد و میگوید باید پروای گذشته و آینده نکرد ، آیا میتوان چشم داشت که غیرت کند و در راه توده و کشور جانبازی نماید؟!.. یک تن صوفی که جدایی میانهی داد و ستم و تاریکی و روشنی و راست و کج نمیگزارد و در آن جهان مالیخولیا ، خونخواران مغول را «خدا» میپندارند ، آیا میتوان امید بست که شمشیری بگیرد و بجنگی شتابد؟!..
باطنیان (یا پیروان حسن صباح) نیز اگرچه آدمکشی را پیشهی خود میداشتند و هزارها ایرانیان را با خنجر نابود میساختند ، دیده شد که در داستان مغول یکی این نکرد که برود و هلاکو یا کس دیگری را از سران مغول بکشد و چشم آنان را بترساند ، و این میرساند که آن آدمکشی ایشان نیز جز یک گونه دیوانگی پستی نمیبوده.
به هر حال بیگمانست که مایهی آن زبونی و درماندگی ایرانیان در برابر مغول این سه رشته بدآموزیها بوده. این یکی از رازهای پوشیدهی تاریخ ایرانست که باید در پیرامونش بدرازی و گشادی گفتگو رود ، و ما در اینجا چون فرصت نمیداریم بهمین چند جمله بس میکنیم.
سپس در زمان چیرگی مغولان باطنیگری از رونق و شکوه افتاد. زیرا باطنیان با مغول جنگ کرده بودند و مغولان بماندن آنها خرسندی نمیدادند. ولی صوفیگری و خراباتیگری بیش از پیش زمینه برای پیشرفت پیدا کرد. زیرا مغولان دربارهی کیش سخت نمیگرفتند و میتوان پنداشت که سود خود را در سختگیری ندیده رواج این بدآموزیها را مایهی نیرومندی خود میشماردند. هرچه هست در زمان مغول ، چه صوفیگری و چه خراباتیگری ، برواج و شکوه افزوده و هر دو پیشرفت بسیار کردند.
👇
صوفیان یک شیوهی بسیار ناستودهای میداشتند و آن اینکه از پیشامدها بدستیاری دروغ سودجویی میکردند. مثلاً اگر فلان مرد لشکرکش دلیر بپادشاهی میرسید ، اینها یک دروغی میساختند که فلان هنگام بنزد شیخ ما آمده بود و شیخ ما فرمود پادشاهی فلان جا را بتو دادیم ، یا اگر کسی میمرد یا آسیبی مییافت چنین میگفتند : چون شیخ ما را رنجانیده بود خدا سزایش را داد. این شیوهی پست آنها میبود و راستی آنست که چون نان از دست دیگران میخوردند با این دروغها چشم مردم را ترسانیده راه روزی خود را فراخ میگردانیدند.
این یک نامردیست که همهی مفتخواران و گدایان دارند. فراموش نمیکنم در سالهای پیش یکی از آشنایانم پسر جوانی میداشت که ناگهان درگذشت و یک سیدی در همسایگی او بجای آنکه بدیدنش آید و دلداری دهد و از اندوهش بکاهد ، نامردانه پیام فرستاده بود : «چون رعایت سید نمیکنی ، این طور میشود دیگر». بارها آن آشنایم با یک دل پردردی این داستان را با من میگفت و دلسوختگی نشان میداد.
شما از همین رفتار صوفیان پی بدرون آنها ببرید و این دریابید که آن آموزاکهای[تعلیمات] بیپا چه نتیجهی بدی داشته و چگونه ایشان را تیرهدرون گردانیده.
باری در زمان مغول نیز صوفیان ، بجای آنکه بدانند که با آن راه و رفتار خود مایهی بدبختی مردم گردیدهاند و از سرگذشت دلگداز توده عبرت بگیرند ، از پیشامد بسودجویی برخاسته چون سلطان محمد خوارزمشاه «مجدالدین بغدادی» نامی را از مشایخ ایشان کشته بود ، آن را داستانی ساختند چنین گفتند : «خدا اینان را بخونخواهی مجدالدین بغدادی فرستاده است». همین را گفته سر بالا افراشتند و از بدبختی مردم دلهای خود را خنک گردانیدند ، و برای پیشرفت کار خود چنین دروغی ساختند : خوارزمشاه چون مجدالدین را کشت پشیمان گردید و برای عذرخواهی بنزد استاد او ابوبکر خوارزمی رفت و زر بسیار همراه برد. ابوبکر نپذیرفت و گفت : «خونبهای فرزندم مجدالدین زر نیست ، به خونبهای او هم سر تو میرود و هم سر من و هم دیگران». شیخ عطار که با پستی و زبونی در نیشابور کشته شده بود برای او نیز معجزهای ساخته چنین گفتند : «شیخ را چون مغولها کشتند با همان تن بیسر فریادکشان نیم فرسخ دوید و آن هنگام افتاد».
با این دروغهای بیشرمانه رواجی بکار خود دادند. از آنسوی خود چیرگی مغولان رواجدِه دیگری برای صوفیگری میبود. زیرا با آن گزند و آسیبی که ایرانیان دیده و در دست دشمن گرفتار افتاده بودند یا بایستی از جان گذرند و با یک مردانگی شایانی دشمن را براندازند و یا از غیرت و مردانگی چشم پوشیده خود را بپناه صوفیگری یا خراباتیگری بکشند.
🔹کانال پاکدینی دو دسته نوشته و گفتار از دیگران میپذیرد :
1ـ نوشتههایی که با اندیشههای پاکدینی همداستانی دارد و نویسنده میخواهد موضوعی را به همراهی با آن اندیشهها بنویسد و آن را روشنتر گرداند.
2ـ نوشتههایی که با اندیشههای پاکدینی همداستانی ندارد و نویسنده ایراد آنها را بازمینماید.
درخواست ما اینست که نوشتهها تا توان کوتاه باشد. نویسندگان برای سخنانشان دلیل بیاورند ، از غرض و دشمنی دور بوده خواستشان روشنی مطلب باشد.
🔹خوانندگان میتوانند در نظرخواهی برای این نوشتار شرکت کنند).
🌸
این یک نامردیست که همهی مفتخواران و گدایان دارند. فراموش نمیکنم در سالهای پیش یکی از آشنایانم پسر جوانی میداشت که ناگهان درگذشت و یک سیدی در همسایگی او بجای آنکه بدیدنش آید و دلداری دهد و از اندوهش بکاهد ، نامردانه پیام فرستاده بود : «چون رعایت سید نمیکنی ، این طور میشود دیگر». بارها آن آشنایم با یک دل پردردی این داستان را با من میگفت و دلسوختگی نشان میداد.
شما از همین رفتار صوفیان پی بدرون آنها ببرید و این دریابید که آن آموزاکهای[تعلیمات] بیپا چه نتیجهی بدی داشته و چگونه ایشان را تیرهدرون گردانیده.
باری در زمان مغول نیز صوفیان ، بجای آنکه بدانند که با آن راه و رفتار خود مایهی بدبختی مردم گردیدهاند و از سرگذشت دلگداز توده عبرت بگیرند ، از پیشامد بسودجویی برخاسته چون سلطان محمد خوارزمشاه «مجدالدین بغدادی» نامی را از مشایخ ایشان کشته بود ، آن را داستانی ساختند چنین گفتند : «خدا اینان را بخونخواهی مجدالدین بغدادی فرستاده است». همین را گفته سر بالا افراشتند و از بدبختی مردم دلهای خود را خنک گردانیدند ، و برای پیشرفت کار خود چنین دروغی ساختند : خوارزمشاه چون مجدالدین را کشت پشیمان گردید و برای عذرخواهی بنزد استاد او ابوبکر خوارزمی رفت و زر بسیار همراه برد. ابوبکر نپذیرفت و گفت : «خونبهای فرزندم مجدالدین زر نیست ، به خونبهای او هم سر تو میرود و هم سر من و هم دیگران». شیخ عطار که با پستی و زبونی در نیشابور کشته شده بود برای او نیز معجزهای ساخته چنین گفتند : «شیخ را چون مغولها کشتند با همان تن بیسر فریادکشان نیم فرسخ دوید و آن هنگام افتاد».
با این دروغهای بیشرمانه رواجی بکار خود دادند. از آنسوی خود چیرگی مغولان رواجدِه دیگری برای صوفیگری میبود. زیرا با آن گزند و آسیبی که ایرانیان دیده و در دست دشمن گرفتار افتاده بودند یا بایستی از جان گذرند و با یک مردانگی شایانی دشمن را براندازند و یا از غیرت و مردانگی چشم پوشیده خود را بپناه صوفیگری یا خراباتیگری بکشند.
🔹کانال پاکدینی دو دسته نوشته و گفتار از دیگران میپذیرد :
1ـ نوشتههایی که با اندیشههای پاکدینی همداستانی دارد و نویسنده میخواهد موضوعی را به همراهی با آن اندیشهها بنویسد و آن را روشنتر گرداند.
2ـ نوشتههایی که با اندیشههای پاکدینی همداستانی ندارد و نویسنده ایراد آنها را بازمینماید.
درخواست ما اینست که نوشتهها تا توان کوتاه باشد. نویسندگان برای سخنانشان دلیل بیاورند ، از غرض و دشمنی دور بوده خواستشان روشنی مطلب باشد.
🔹خوانندگان میتوانند در نظرخواهی برای این نوشتار شرکت کنند).
🌸
Telegram
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
آیا نوشتار بالا را سودمند یافتید؟
آری / نه
آری / نه
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست چهارم (یک از شش)
یکی از جُستارهایی که در آن دفتر بگفتگو گزاردهاند و من میخواهم دربارهاش سخنانی رانم ، داستان نتوانستنی (یا بگفتهی آنان : معجزه) است. در این باره سه سات سخنانی نوشتهاند که من نمیدانم چه نامی بآن دهم ، و همین سه سات نمونهی نیکیست که نویسندگان این دفتر چه کسانیند و در برابر ما چه راهی میپیمایند.
داستان این جُستار آنست که ما چون در سال 1316 کتاب «راه رستگاری» را بچاپ رسانیدیم و در آنجا سخن از معنی برانگیختگی رفته و گفته شده بود : «نشان راستگویی یک برانگیخته خود او و کارهای اوست و به نتوانستنی نیاز نیست» ، ملایان این سخن را بهایهوی گزاردند و در همان تبریز در منبرها زباندرازیها کردند. ما ناچار شدیم پاسخ دهیم که آن در خود قرآنست و از بنیادگزار اسلام هر زمان که معجزه خواستهاند نپذیرفته و ناتوانی نموده ، و آیههایی را که در قرآن در این باره هست یادآوری کردیم. آیههایی با آن آشکاری بجای اینکه بپذیرند و بخَستُوند که هزار سال و بیشتر گذشته و آن آیهها را نفهمیدهاند و بما سپاس گزارند که از چنان نافهمی رسوایی بیرونشان آوردهایم ، این بار داستانهایی را که در قرآن دربارهی موسا و ثمود و ابراهیم هست ، دستاویز کردند. ما گفتیم : این آیهها دربارهی دیگرانست. بودن چنین داستانهایی دلیل آن نیست که از آیههای آشکاری که دربارهی معجزه نیاوردن خود پیغمبر اسلامست چشم پوشیم. دلیل آن نیست که بآنها ارج نگزاریم. به هر حال دوست نداشتیم در این زمینه بسخن بیشتری پردازیم. یک بار آقای فرزانه پرسیده بود : پیغمبر که از دیگران معجزههایی یاد میکرد ولی خود او از معجزه ناتوانی مینمود ، چه پاسخی بمردم میداد و چه شُوَندی بمعجزه داشتن دیگران و نداشتن خود او یاد میکرد؟. گفتیم : در خود قرآن در این باره آیهای هست و چنین میگوید که چون معجزه که به پیغمبران داده شده بود نتیجه نداد و مردم همچنان در گمراهی پافشاردند ، باین پیغمبر معجزه داده نشده. آیهی قرآن اینست : «وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآیاتِ إِلَّا أَن کذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ» [1] .
شما نیک میدانید که ملایان دربارهی برانگیخته یا پیغمبر ، یک رشته باورهای بسیار عامیانه میدارند و آن را برویهی ریشخندآوری انداختهاند. در پندار آنان کسی که جبرئیل بنزدش آمده و پیغمبر شده ، باید بیاید و بمردم آگاهی دهد : «أَیهَا النَّاس من پیغمبر شدهام. شما باید بمن ایمان آورید.» پیداست که مردم برخی نخواهند پذیرفت ، و آنان که بپذیرند باید ازو معجزهای ـ از زنده گردانیدن مرده یا اژدها ساختن عصا یا آگاهی دادن از ناپیدا[=غیب] ـ بخواهند و او معجزه کند و آنگاهست که مردم باید «ایمان» بیاورند و او را پیغمبر شناسند ، و او آغاز بکار کند و دستورها دهد و دین نوینی بنیاد گزارد. اینست پنداشتههای آنان. اینست آنچه در کتابهاشان نوشتهاند.
در جایی که اینها غلطست ، و غلطتر از همه افسانهی معجزه میباشد. ما بارها از داستان برانگیختگی سخن راندهایم. چیزی سادهایست : بهنگامی که گمراهیها فراوان گردیده و خردها ناتوان شده ، کسی با خواست خدا برخیزد و بگمراهیها پردازد و بیپایی و زیانهای آنها را بازنماید و آمیغهای زندگانی را (تا آنجا که میباید) نشان دهد و خردها را بتکان آورد ، و مردمان چون گفتههای او را راست و کوششهایش را بسود جهان یابند ، با او همآواز گردند و مردانه بیاری برخیزند و بدینسان شاهراهی باز گردد و بنیادی بنام دین (یا هر نامی که بگزارند) پدید آید. (2) چیزی که هست ، همهی مردم پاکدرون و درستروان نباشند و ناچاریست که کسانی نیز از در کارشکنی درآیند و دشمنی کنند و پیداست که اینان دیر یا زود نابود گردیده ، از جلو برخیزند.
🔹 پانوشتها :
1ـ سورهی أسراء (17) ، آیهی 59
2ـ در این باره بهتر است کتاب «ورجاوندبنیاد» دیده شود.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست چهارم (یک از شش)
یکی از جُستارهایی که در آن دفتر بگفتگو گزاردهاند و من میخواهم دربارهاش سخنانی رانم ، داستان نتوانستنی (یا بگفتهی آنان : معجزه) است. در این باره سه سات سخنانی نوشتهاند که من نمیدانم چه نامی بآن دهم ، و همین سه سات نمونهی نیکیست که نویسندگان این دفتر چه کسانیند و در برابر ما چه راهی میپیمایند.
داستان این جُستار آنست که ما چون در سال 1316 کتاب «راه رستگاری» را بچاپ رسانیدیم و در آنجا سخن از معنی برانگیختگی رفته و گفته شده بود : «نشان راستگویی یک برانگیخته خود او و کارهای اوست و به نتوانستنی نیاز نیست» ، ملایان این سخن را بهایهوی گزاردند و در همان تبریز در منبرها زباندرازیها کردند. ما ناچار شدیم پاسخ دهیم که آن در خود قرآنست و از بنیادگزار اسلام هر زمان که معجزه خواستهاند نپذیرفته و ناتوانی نموده ، و آیههایی را که در قرآن در این باره هست یادآوری کردیم. آیههایی با آن آشکاری بجای اینکه بپذیرند و بخَستُوند که هزار سال و بیشتر گذشته و آن آیهها را نفهمیدهاند و بما سپاس گزارند که از چنان نافهمی رسوایی بیرونشان آوردهایم ، این بار داستانهایی را که در قرآن دربارهی موسا و ثمود و ابراهیم هست ، دستاویز کردند. ما گفتیم : این آیهها دربارهی دیگرانست. بودن چنین داستانهایی دلیل آن نیست که از آیههای آشکاری که دربارهی معجزه نیاوردن خود پیغمبر اسلامست چشم پوشیم. دلیل آن نیست که بآنها ارج نگزاریم. به هر حال دوست نداشتیم در این زمینه بسخن بیشتری پردازیم. یک بار آقای فرزانه پرسیده بود : پیغمبر که از دیگران معجزههایی یاد میکرد ولی خود او از معجزه ناتوانی مینمود ، چه پاسخی بمردم میداد و چه شُوَندی بمعجزه داشتن دیگران و نداشتن خود او یاد میکرد؟. گفتیم : در خود قرآن در این باره آیهای هست و چنین میگوید که چون معجزه که به پیغمبران داده شده بود نتیجه نداد و مردم همچنان در گمراهی پافشاردند ، باین پیغمبر معجزه داده نشده. آیهی قرآن اینست : «وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآیاتِ إِلَّا أَن کذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ» [1] .
شما نیک میدانید که ملایان دربارهی برانگیخته یا پیغمبر ، یک رشته باورهای بسیار عامیانه میدارند و آن را برویهی ریشخندآوری انداختهاند. در پندار آنان کسی که جبرئیل بنزدش آمده و پیغمبر شده ، باید بیاید و بمردم آگاهی دهد : «أَیهَا النَّاس من پیغمبر شدهام. شما باید بمن ایمان آورید.» پیداست که مردم برخی نخواهند پذیرفت ، و آنان که بپذیرند باید ازو معجزهای ـ از زنده گردانیدن مرده یا اژدها ساختن عصا یا آگاهی دادن از ناپیدا[=غیب] ـ بخواهند و او معجزه کند و آنگاهست که مردم باید «ایمان» بیاورند و او را پیغمبر شناسند ، و او آغاز بکار کند و دستورها دهد و دین نوینی بنیاد گزارد. اینست پنداشتههای آنان. اینست آنچه در کتابهاشان نوشتهاند.
در جایی که اینها غلطست ، و غلطتر از همه افسانهی معجزه میباشد. ما بارها از داستان برانگیختگی سخن راندهایم. چیزی سادهایست : بهنگامی که گمراهیها فراوان گردیده و خردها ناتوان شده ، کسی با خواست خدا برخیزد و بگمراهیها پردازد و بیپایی و زیانهای آنها را بازنماید و آمیغهای زندگانی را (تا آنجا که میباید) نشان دهد و خردها را بتکان آورد ، و مردمان چون گفتههای او را راست و کوششهایش را بسود جهان یابند ، با او همآواز گردند و مردانه بیاری برخیزند و بدینسان شاهراهی باز گردد و بنیادی بنام دین (یا هر نامی که بگزارند) پدید آید. (2) چیزی که هست ، همهی مردم پاکدرون و درستروان نباشند و ناچاریست که کسانی نیز از در کارشکنی درآیند و دشمنی کنند و پیداست که اینان دیر یا زود نابود گردیده ، از جلو برخیزند.
🔹 پانوشتها :
1ـ سورهی أسراء (17) ، آیهی 59
2ـ در این باره بهتر است کتاب «ورجاوندبنیاد» دیده شود.
🌸
📖 دفتر حافظ چه میگوید؟.
🖌 احمد کسروی
🔸6ـ چگونه خراباتیان میدان یافتند؟.. (یک از یک)
اما خراباتیان ، درآمدن مغولها به ایران برای آنان گشایشی بود. زیرا تا آن زمان بادهسازی و بادهفروشی خاص زردشتیان و جهودان و مسیحیان میبود که نه در درون شهر ، بلکه در بیرون آن درمیانهی ویرانهها ، جایی میگرفتند که هم بادهفروشی میکردند و هم چنگ و چغانه راه میانداختند ، و یک تن خراباتی اگر میخواست ـ بگفتهی خودشان ـ لبی تر کند و چنگ و چغانهای بشنود میبایست به بیرون شهر رود ، و به هر حال از دست مسلمانان بیترس و بیم نباشد ، و اگر کسی در خانهی خود مِی میساخت چهبسا که گرفتار محتسب میگردید که میبایست او خُم شکند و این سر او را ، و سخن بجاهای دیگری کشد. ولی مغولان که به ایران آمدند ، چون بهمهی کیشها و هر کاری آزادی دادند ، آن رنجها از میان رفت ، و مِیفروشان آزاد گردیده درمیان شهر میخانهها برپا کردند و آواز چنگ و نای بلند گردانیدند ، بلکه زردشتیان و جهودان و مسیحیان که سالهای دراز آسیب و آزار از مسلمانان دیده بودند ، به پشتگرمی آنکه مغولان بمسلمانان با دیدهی تحقیر مینگریستند بگستاخیهایی برخاستند ، و رویهی سرزنش و سرکوفت بکارهای خود داده تا توانستند توهین و زباندرازی بمسلمانان دریغ نگفتند. این برای آنان خوشایند میبود که خراباتیانِ دهندریدهی بیباک را در میخانههای خود گرد آورند و آنان را مست گردانیده به «لاطایلاتی» که بنام ایراد بآفریدگار و آفرینش و توهین بمسلمانان میگفتند گوش دهند و دل از کینه تهی گردانند. اینبود تا میتوانستند اسباب خشنودی رندان خراباتی را بیشتر فراهم میگردانیدند.
از آنسوی این بسود مغولان میبود که ایرانیان ستمدیده و آسیب یافته خود را با باده و چنگ و چغانه سرگرم دارند و آن ستمها و آسیبها را فراموش کرده در اندیشهی کینهجویی نباشند ، بویژه که آن بادهخواری و سرگرمی با بدآموزیهای غیرتکُشی همچون بدآموزیهای خراباتیان توأم باشد که خون را بیکبار از جوش اندازد و غیرت و مردانگی را افسرده گرداند. این برای مغولان بسیار سودمند میبود که یک دسته بمردم درس داده میگفتند : گذشته را فراموش گردانیده و باندیشهی آینده نیفتید و تنها بآن کوشید که خوش باشید ، میگفتند : هرچه بسر آدمی بیاید از خداست ، میگفتند : کوشش و تلاش سودی ندارد. اینان برای مغولان بهترین یاورانی میبودند که بیش از یک ملیون سپاه کار میکردند. زیرا مغولان که آنهمه خونها در ایران ریخته و آنهمه دختران را ببردگی برده و سپس بکشور دست یافته یوغ فرمانروایی خود را بگردن مردم بدبخت گزارده بودند ، بسیار نیازمند میبودند که ایرانیان گذشته را فراموش کنند و از آن خونها یادی ننمایند و از آن دخترها نامی نبرند ، و باندیشهی آینده نیفتند و در آرزوی آزادی نباشند و بهیچ کاری دخالت نکرده و سررشته را بمغولان سپرده خود در میخانهها بخوشی پردازند. بسیار نیازمند میبودند که ایرانیان همهی کارها را از خدا دانسته و آسیبهایی را که دیده بودند از سرنوشت شمارده کینهی چنگیز و هلاکو را از دل بیرون کنند.
برای مغولان چه لذتی میداشت هنگامی که میشنیدند که یک شاعری در ایران هست و چنین میگوید :
از خدا دان خلاف دشمن و دوست
که دل هر دو در تصرف اوست
چه لذتی میداشت هنگامی که میشنیدند که یک حکیمی دربارهی کشتگان بمردم چنین میگوید :
خونی و نجاستی و مشتی رگ و پوست
انگار نبود این چه غمخوارگیست
چه لذتی میداشت که میشنیدند یکمشت دیوانگانی بنام صوفیان هستند که میگویند خدا چنگیزخان را برای گرفتن خون شیخ مجدالدین بغدادی فرستاده ، یا میشنیدند که همان دیوانگان چون «عارفند» ، و دیدهی شهشناس میدارند که شاه را در هر لباس میتوانند شناخت ، اینست مغولان آدمکش را «خدا» میشمارند ، و یکی از پیرانشان چون مغولی را دیده مالیخولیایش گل کرده و گفته : «در این رخت آمدهای که نشناسمت؟!..».
چه صوفیان و چه خراباتیان و چه شاعران هرچه میگفتند بسود آنان میبود ، و اینست من نمیدانم آیا مغولان اینها را فهمیده و از روی فهم و بینش میدان بصوفیان و خراباتیان داده و با دست کارکنان خود بگستاخی و دلیری آنان افزودهاند ، یا تنها بنام آنکه هیچ تعصبی نمیداشتند این میدان بدست صوفیان و خراباتیان افتاده.
هرچه هست داستان دلگداز شگفتیست که در هنگامی که بیگانه بکشور درآمده و آن گزند و آسیب را رسانیده بود و میبایست مردان کاردان و غیرتمندی پا بمیان گزارند و مردم را از نومیدی بازدارند و بپافشاری و مردانگی برانگیزند ، در چنان هنگامی صوفیان و خراباتیان میدان بزرگی پیدا کرده بدانسان که گفتیم بکار کوشیدهاند.
از اینسوی شیخ در خانقاه ، درویشان مفتخوار و بیدرد را بگرد خود آورده با آن ریش و پشم و با آن دلق پاره ، پای کوبیده و دست افشانده و با صد تَبَختُر نعره زدهاند و چنین خواندهاند :
👇
🖌 احمد کسروی
🔸6ـ چگونه خراباتیان میدان یافتند؟.. (یک از یک)
اما خراباتیان ، درآمدن مغولها به ایران برای آنان گشایشی بود. زیرا تا آن زمان بادهسازی و بادهفروشی خاص زردشتیان و جهودان و مسیحیان میبود که نه در درون شهر ، بلکه در بیرون آن درمیانهی ویرانهها ، جایی میگرفتند که هم بادهفروشی میکردند و هم چنگ و چغانه راه میانداختند ، و یک تن خراباتی اگر میخواست ـ بگفتهی خودشان ـ لبی تر کند و چنگ و چغانهای بشنود میبایست به بیرون شهر رود ، و به هر حال از دست مسلمانان بیترس و بیم نباشد ، و اگر کسی در خانهی خود مِی میساخت چهبسا که گرفتار محتسب میگردید که میبایست او خُم شکند و این سر او را ، و سخن بجاهای دیگری کشد. ولی مغولان که به ایران آمدند ، چون بهمهی کیشها و هر کاری آزادی دادند ، آن رنجها از میان رفت ، و مِیفروشان آزاد گردیده درمیان شهر میخانهها برپا کردند و آواز چنگ و نای بلند گردانیدند ، بلکه زردشتیان و جهودان و مسیحیان که سالهای دراز آسیب و آزار از مسلمانان دیده بودند ، به پشتگرمی آنکه مغولان بمسلمانان با دیدهی تحقیر مینگریستند بگستاخیهایی برخاستند ، و رویهی سرزنش و سرکوفت بکارهای خود داده تا توانستند توهین و زباندرازی بمسلمانان دریغ نگفتند. این برای آنان خوشایند میبود که خراباتیانِ دهندریدهی بیباک را در میخانههای خود گرد آورند و آنان را مست گردانیده به «لاطایلاتی» که بنام ایراد بآفریدگار و آفرینش و توهین بمسلمانان میگفتند گوش دهند و دل از کینه تهی گردانند. اینبود تا میتوانستند اسباب خشنودی رندان خراباتی را بیشتر فراهم میگردانیدند.
از آنسوی این بسود مغولان میبود که ایرانیان ستمدیده و آسیب یافته خود را با باده و چنگ و چغانه سرگرم دارند و آن ستمها و آسیبها را فراموش کرده در اندیشهی کینهجویی نباشند ، بویژه که آن بادهخواری و سرگرمی با بدآموزیهای غیرتکُشی همچون بدآموزیهای خراباتیان توأم باشد که خون را بیکبار از جوش اندازد و غیرت و مردانگی را افسرده گرداند. این برای مغولان بسیار سودمند میبود که یک دسته بمردم درس داده میگفتند : گذشته را فراموش گردانیده و باندیشهی آینده نیفتید و تنها بآن کوشید که خوش باشید ، میگفتند : هرچه بسر آدمی بیاید از خداست ، میگفتند : کوشش و تلاش سودی ندارد. اینان برای مغولان بهترین یاورانی میبودند که بیش از یک ملیون سپاه کار میکردند. زیرا مغولان که آنهمه خونها در ایران ریخته و آنهمه دختران را ببردگی برده و سپس بکشور دست یافته یوغ فرمانروایی خود را بگردن مردم بدبخت گزارده بودند ، بسیار نیازمند میبودند که ایرانیان گذشته را فراموش کنند و از آن خونها یادی ننمایند و از آن دخترها نامی نبرند ، و باندیشهی آینده نیفتند و در آرزوی آزادی نباشند و بهیچ کاری دخالت نکرده و سررشته را بمغولان سپرده خود در میخانهها بخوشی پردازند. بسیار نیازمند میبودند که ایرانیان همهی کارها را از خدا دانسته و آسیبهایی را که دیده بودند از سرنوشت شمارده کینهی چنگیز و هلاکو را از دل بیرون کنند.
برای مغولان چه لذتی میداشت هنگامی که میشنیدند که یک شاعری در ایران هست و چنین میگوید :
از خدا دان خلاف دشمن و دوست
که دل هر دو در تصرف اوست
چه لذتی میداشت هنگامی که میشنیدند که یک حکیمی دربارهی کشتگان بمردم چنین میگوید :
خونی و نجاستی و مشتی رگ و پوست
انگار نبود این چه غمخوارگیست
چه لذتی میداشت که میشنیدند یکمشت دیوانگانی بنام صوفیان هستند که میگویند خدا چنگیزخان را برای گرفتن خون شیخ مجدالدین بغدادی فرستاده ، یا میشنیدند که همان دیوانگان چون «عارفند» ، و دیدهی شهشناس میدارند که شاه را در هر لباس میتوانند شناخت ، اینست مغولان آدمکش را «خدا» میشمارند ، و یکی از پیرانشان چون مغولی را دیده مالیخولیایش گل کرده و گفته : «در این رخت آمدهای که نشناسمت؟!..».
چه صوفیان و چه خراباتیان و چه شاعران هرچه میگفتند بسود آنان میبود ، و اینست من نمیدانم آیا مغولان اینها را فهمیده و از روی فهم و بینش میدان بصوفیان و خراباتیان داده و با دست کارکنان خود بگستاخی و دلیری آنان افزودهاند ، یا تنها بنام آنکه هیچ تعصبی نمیداشتند این میدان بدست صوفیان و خراباتیان افتاده.
هرچه هست داستان دلگداز شگفتیست که در هنگامی که بیگانه بکشور درآمده و آن گزند و آسیب را رسانیده بود و میبایست مردان کاردان و غیرتمندی پا بمیان گزارند و مردم را از نومیدی بازدارند و بپافشاری و مردانگی برانگیزند ، در چنان هنگامی صوفیان و خراباتیان میدان بزرگی پیدا کرده بدانسان که گفتیم بکار کوشیدهاند.
از اینسوی شیخ در خانقاه ، درویشان مفتخوار و بیدرد را بگرد خود آورده با آن ریش و پشم و با آن دلق پاره ، پای کوبیده و دست افشانده و با صد تَبَختُر نعره زدهاند و چنین خواندهاند :
👇
این وجد و سماع ما مجازی نبود
این رقص که میکنیم بازی نبود
با بیخبران بگو کای بیخبران
بیهوده سخن باین درازی نبود
از آنسوی رند خرابات بعربده برخاسته و فریاد کرده :
ساقی بنور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد بکام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
بدینسان با صد بیدردی روز گزارده و بدآموزیهای زهرناک خود را بیرون ریختهاند و این شگفت که باهم راه نرفته به یک رشته کشاکشهایی نیز پرداختهاند که میخواهیم در اینجا آن را شرح دهیم :
(خوانندگان میتوانند در نظرخواهی زیر شرکت کنند).
🌸
این رقص که میکنیم بازی نبود
با بیخبران بگو کای بیخبران
بیهوده سخن باین درازی نبود
از آنسوی رند خرابات بعربده برخاسته و فریاد کرده :
ساقی بنور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد بکام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
بدینسان با صد بیدردی روز گزارده و بدآموزیهای زهرناک خود را بیرون ریختهاند و این شگفت که باهم راه نرفته به یک رشته کشاکشهایی نیز پرداختهاند که میخواهیم در اینجا آن را شرح دهیم :
(خوانندگان میتوانند در نظرخواهی زیر شرکت کنند).
🌸
Telegram
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
آیا نوشتار بالا را آگاهاننده و سودمند یافتید؟
آری / نه
آری / نه
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست چهارم (دو از شش)
اینست داستان برخاستن یک برانگیخته و چگونگی کار او ، و آنچه هیچگاه نیاز نیفتد «معجزه» است. چنانکه بارها گفتهایم ، داستان معجزه جز از اندیشههای خام نتراویده. کسی که برخاسته اگر سخنانش خردپذیر و رفتارش بیایراد است ، خردمندان و پاکدرونان بسوی او خواهند گرایید و بیاوریش خواهند کوشید و نیازی بمعجزه آوردن نیست. اگر سخنانش خردپذیر یا رفتارش بیایراد نیست ، هیچ خردمندی باو نخواهد گرایید اگرچه صد معجزه بیاورد.
برای مثل میگویم : سید باب که کالایش جز مناجاتبافیهای غلط نبوده ، اگر معجزهای هم آورده بودی آیا شما توانستیدی بپاس معجزه ، او را برانگیختهی خدا شناسید و بآن عربیهای غلط و پوچ ارجی گزارید؟!. هویداست که نتوانستیدی. از آنسوی اکنون از زمان زردشت بیش از سههزار سال میگذرد و ما چون سخنان او را خردپذیر و کوششهایش را بسود جهان میبینیم ، برانگیختهی خدایش میخوانیم بیآنکه معجزهای ازو دیده یا شنیده باشیم. همین اکنون در ایران درویشان و علیاللهیان بدرون آتش میروند و شمشیر بشکم خود فرومیبرند و از اینگونه کارهای معجزنما بسیار میکنند. آیا ما توانیم بشُوَند این کارهاشان بآنان گراییم و بسخنانشان که از خرد دور است ، گوش دهیم و بپذیریم؟!.
دوباره میگویم : آنچه بسیار پرتست ، داستان معجزه است. گذشته از آنکه اینگونه کارها بیرون از آیین خداست و هیچگاه نتواند بود (که خود جُستار دیگریست و شما میدانید که ما در آن باره سخنان بسیار راندهایم). [1]
ولی چنانکه از قرآن پیداست هنگامی که پیغمبر اسلام برخاسته بوده جهودان و ترسایان که در عربستان فراوان میبودند ، به عربها میگفتهاند : «پیغمبران ما معجزه داشتهاند. پس چرا این معجزه نمیکند؟!. چرا نشانه از خدا نمیآورد؟!.» ، و بدخواهان همان را دستاویز ساخته پیاپی بنزد آن مرد بزرگ آمده ، آن ایراد را بزبان میآوردهاند. [2] اینست ما میبینیم در قرآن بارها در این باره پاسخ داده شده.
مثلاً در یک جا میگوید : «وَیقُولُ الَّذِینَ کفَرُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَیهِ آیةٌ مِّن رَّبِّهِ إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِکلِّ قَوْمٍ هَادٍ» (3) . در جای دیگری باز میگوید : «وَیقُولُ الَّذِینَ کفَرُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَیهِ آیةٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ یضِلُّ مَن یشَاءُ وَیهْدِی إِلَیهِ مَنْ أَنَابَ» (4) در جای دیگری میگوید : «وَأَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیمَانِهِمْ لَئِن جَاءَتْهُمْ آیةٌ لَّیؤْمِنُنَّ بِهَا قُلْ إِنَّمَا الْآیاتُ عِندَ اللَّهِ.» (5) باز در جای دیگری میگوید : «وَقَالُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَیهِ آیاتٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّمَا الْآیاتُ عِندَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِیرٌ مُّبِینٌ» (6) . در جای دیگری میبینیم آمده چند چیز را با نام و نشان خواسته و آشکاره گفتهاند تا یکی از اینها را نکنی ما ترا راستگو نخواهیم شناخت ، و میبینیم باز پیغمبر نپذیرفته و پاسخ داده که من نتوانم : «وَقَالُوا لَن نُّؤْمِنَ لَک حَتَّى تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ ینبُوعًا أَوْ تَکونَ لَک جَنَّةٌ مِّن نَّخِیلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهَارَ خِلَالَهَا تَفْجِیرًا أَوْ تُسْقِطَ السَّمَاءَ کمَا زَعَمْتَ عَلَینَا کسَفًا أَوْ تَأْتِی بِاللَّهِ وَالْمَلَائِکةِ قَبِیلًا أَوْ یکونَ لَک بَیتٌ مِّن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَى فِی السَّمَاءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیک حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَینَا کتَابًا نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی هَلْ کنتُ إِلَّا بَشَرًا رَّسُولًا» (7)
چنانکه میبینید در همه جا آشکاره از معجزه نشان دادن ، بیزاری میجوید و در هیچ جا نمیگوید : «ندیدید فلان هنگام فلان معجزه را آوردم؟!». نمیگوید : «اینها را که شما میخواهید من نیاورم. ولی فلان معجزهی دیگر را آورم.»
چون بدخواهان ایراد گرفته میگفتند : «پس چرا بگذشتگان معجزه داده شده بود و تنها بتو داده نشده؟» چنانکه گفتیم بآن هم پاسخ داده میگفت : «چون معجزهها که بدیگران داده شده بود مردم نپذیرفتند ، بمن داده نشده».
جایی دیگر پاسخی دیگر داده میگوید : «آیا این کتابی که من آوردهام و این سخنانی که برای رهانیدن شما از گمراهی و رسانیدن برستگاری میگویم بس نیست که شما نشان دیگری خواهید؟!». آیه اینست : «أَوَلَمْ یکفِهِمْ أَنَّا أَنزَلْنَا عَلَیک الْکتَابَ یتْلَى عَلَیهِمْ» (8) این پاسخ بسیار بجا بوده و خود همانست که ما گفتیم. نشان راستگویی یک برانگیخته هم خود او و سخنان اوست. آخر کسی که برخاسته و میگفت : «این بتهایی که خود تراشیدهاید چگونه بآنها میپرستید؟!» ، یا از اینگونه راهنماییها که همه بسود مردم میبود ، جا میداشت که کسانی با او از راه ایستادگی پیش آیند و بیخردیهای خود را پیش کشیده از وی کارهای بیرون از آیین سپهر خواهند؟!.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست چهارم (دو از شش)
اینست داستان برخاستن یک برانگیخته و چگونگی کار او ، و آنچه هیچگاه نیاز نیفتد «معجزه» است. چنانکه بارها گفتهایم ، داستان معجزه جز از اندیشههای خام نتراویده. کسی که برخاسته اگر سخنانش خردپذیر و رفتارش بیایراد است ، خردمندان و پاکدرونان بسوی او خواهند گرایید و بیاوریش خواهند کوشید و نیازی بمعجزه آوردن نیست. اگر سخنانش خردپذیر یا رفتارش بیایراد نیست ، هیچ خردمندی باو نخواهد گرایید اگرچه صد معجزه بیاورد.
برای مثل میگویم : سید باب که کالایش جز مناجاتبافیهای غلط نبوده ، اگر معجزهای هم آورده بودی آیا شما توانستیدی بپاس معجزه ، او را برانگیختهی خدا شناسید و بآن عربیهای غلط و پوچ ارجی گزارید؟!. هویداست که نتوانستیدی. از آنسوی اکنون از زمان زردشت بیش از سههزار سال میگذرد و ما چون سخنان او را خردپذیر و کوششهایش را بسود جهان میبینیم ، برانگیختهی خدایش میخوانیم بیآنکه معجزهای ازو دیده یا شنیده باشیم. همین اکنون در ایران درویشان و علیاللهیان بدرون آتش میروند و شمشیر بشکم خود فرومیبرند و از اینگونه کارهای معجزنما بسیار میکنند. آیا ما توانیم بشُوَند این کارهاشان بآنان گراییم و بسخنانشان که از خرد دور است ، گوش دهیم و بپذیریم؟!.
دوباره میگویم : آنچه بسیار پرتست ، داستان معجزه است. گذشته از آنکه اینگونه کارها بیرون از آیین خداست و هیچگاه نتواند بود (که خود جُستار دیگریست و شما میدانید که ما در آن باره سخنان بسیار راندهایم). [1]
ولی چنانکه از قرآن پیداست هنگامی که پیغمبر اسلام برخاسته بوده جهودان و ترسایان که در عربستان فراوان میبودند ، به عربها میگفتهاند : «پیغمبران ما معجزه داشتهاند. پس چرا این معجزه نمیکند؟!. چرا نشانه از خدا نمیآورد؟!.» ، و بدخواهان همان را دستاویز ساخته پیاپی بنزد آن مرد بزرگ آمده ، آن ایراد را بزبان میآوردهاند. [2] اینست ما میبینیم در قرآن بارها در این باره پاسخ داده شده.
مثلاً در یک جا میگوید : «وَیقُولُ الَّذِینَ کفَرُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَیهِ آیةٌ مِّن رَّبِّهِ إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِکلِّ قَوْمٍ هَادٍ» (3) . در جای دیگری باز میگوید : «وَیقُولُ الَّذِینَ کفَرُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَیهِ آیةٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ یضِلُّ مَن یشَاءُ وَیهْدِی إِلَیهِ مَنْ أَنَابَ» (4) در جای دیگری میگوید : «وَأَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیمَانِهِمْ لَئِن جَاءَتْهُمْ آیةٌ لَّیؤْمِنُنَّ بِهَا قُلْ إِنَّمَا الْآیاتُ عِندَ اللَّهِ.» (5) باز در جای دیگری میگوید : «وَقَالُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَیهِ آیاتٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّمَا الْآیاتُ عِندَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِیرٌ مُّبِینٌ» (6) . در جای دیگری میبینیم آمده چند چیز را با نام و نشان خواسته و آشکاره گفتهاند تا یکی از اینها را نکنی ما ترا راستگو نخواهیم شناخت ، و میبینیم باز پیغمبر نپذیرفته و پاسخ داده که من نتوانم : «وَقَالُوا لَن نُّؤْمِنَ لَک حَتَّى تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ ینبُوعًا أَوْ تَکونَ لَک جَنَّةٌ مِّن نَّخِیلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهَارَ خِلَالَهَا تَفْجِیرًا أَوْ تُسْقِطَ السَّمَاءَ کمَا زَعَمْتَ عَلَینَا کسَفًا أَوْ تَأْتِی بِاللَّهِ وَالْمَلَائِکةِ قَبِیلًا أَوْ یکونَ لَک بَیتٌ مِّن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَى فِی السَّمَاءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیک حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَینَا کتَابًا نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی هَلْ کنتُ إِلَّا بَشَرًا رَّسُولًا» (7)
چنانکه میبینید در همه جا آشکاره از معجزه نشان دادن ، بیزاری میجوید و در هیچ جا نمیگوید : «ندیدید فلان هنگام فلان معجزه را آوردم؟!». نمیگوید : «اینها را که شما میخواهید من نیاورم. ولی فلان معجزهی دیگر را آورم.»
چون بدخواهان ایراد گرفته میگفتند : «پس چرا بگذشتگان معجزه داده شده بود و تنها بتو داده نشده؟» چنانکه گفتیم بآن هم پاسخ داده میگفت : «چون معجزهها که بدیگران داده شده بود مردم نپذیرفتند ، بمن داده نشده».
جایی دیگر پاسخی دیگر داده میگوید : «آیا این کتابی که من آوردهام و این سخنانی که برای رهانیدن شما از گمراهی و رسانیدن برستگاری میگویم بس نیست که شما نشان دیگری خواهید؟!». آیه اینست : «أَوَلَمْ یکفِهِمْ أَنَّا أَنزَلْنَا عَلَیک الْکتَابَ یتْلَى عَلَیهِمْ» (8) این پاسخ بسیار بجا بوده و خود همانست که ما گفتیم. نشان راستگویی یک برانگیخته هم خود او و سخنان اوست. آخر کسی که برخاسته و میگفت : «این بتهایی که خود تراشیدهاید چگونه بآنها میپرستید؟!» ، یا از اینگونه راهنماییها که همه بسود مردم میبود ، جا میداشت که کسانی با او از راه ایستادگی پیش آیند و بیخردیهای خود را پیش کشیده از وی کارهای بیرون از آیین سپهر خواهند؟!.
👇
🔹 پانوشتها :
1ـ کتاب «ورجاوندبنیاد» ، بند 14 ؛ گفتار «بیرون از آیین سپهر چیزی نتواند بود» ، پرچم هفتگی ، شمارهی 5.
2ـ نک. کتاب «تاریخ محمد» ، تکههای 22 و 50.
3ـ بیدینان میگویند چرا نشانی از سوی خدا باو فرود نیامده در حالی که تو ترساننده میباشی و برای هر گروهی راهنمایندهای میباشد. [سورهی رعد (13) ، آیهی 7]
4ـ بیدینان میگویند چرا نشانی از سوی خدا باو فرود نیامده. بگو خدا هر که را خواست گمراه گرداند و هر که باو بازگردد راه نماید. [سورهی رعد (13) ، آیهی 27]
5ـ سوگندهای سختی خوردند که اگر نشانههایی بیاید بآنها خواهند گروید. بگو نشانهها نزد خداست. [سورهی انعام (6) ، آیهی 109]
6ـ بیدینان گفتند چرا نشانهها باو فرونمیآید. بگو نشانه نزد خداست و من یک ترسانندهام. [سورهی عنکبوت (29) ، آیهی 50]
7ـ گفتند بتو نخواهیم گروید مگر از زمین چشمهای بشکافی ، یا ترا باغی از درختهای خرما و موهای انگور باشد و جویها از میان آن بشکافی ، یا آسمان را تکه تکه بسر ما فروبیاوری ، یا خدا و فرشتگان را بنزد ما آوری ، یا ترا خانهای از زر باشد ، یا بآسمان بالا روی و کتابی برای ما بیاوری که بخوانیم. بگو شگفتا مگر بیش از فرستادهای میباشم که از آدمیانم؟! [سورهی أسراء (17) ، آیههای 90 تا 93]
8ـ آنان بسشان نیست که کتاب بشما دادهایم که بآنان خوانده شود. [سوره عنکبوت (29 ، آیهی 51]
🌸
1ـ کتاب «ورجاوندبنیاد» ، بند 14 ؛ گفتار «بیرون از آیین سپهر چیزی نتواند بود» ، پرچم هفتگی ، شمارهی 5.
2ـ نک. کتاب «تاریخ محمد» ، تکههای 22 و 50.
3ـ بیدینان میگویند چرا نشانی از سوی خدا باو فرود نیامده در حالی که تو ترساننده میباشی و برای هر گروهی راهنمایندهای میباشد. [سورهی رعد (13) ، آیهی 7]
4ـ بیدینان میگویند چرا نشانی از سوی خدا باو فرود نیامده. بگو خدا هر که را خواست گمراه گرداند و هر که باو بازگردد راه نماید. [سورهی رعد (13) ، آیهی 27]
5ـ سوگندهای سختی خوردند که اگر نشانههایی بیاید بآنها خواهند گروید. بگو نشانهها نزد خداست. [سورهی انعام (6) ، آیهی 109]
6ـ بیدینان گفتند چرا نشانهها باو فرونمیآید. بگو نشانه نزد خداست و من یک ترسانندهام. [سورهی عنکبوت (29) ، آیهی 50]
7ـ گفتند بتو نخواهیم گروید مگر از زمین چشمهای بشکافی ، یا ترا باغی از درختهای خرما و موهای انگور باشد و جویها از میان آن بشکافی ، یا آسمان را تکه تکه بسر ما فروبیاوری ، یا خدا و فرشتگان را بنزد ما آوری ، یا ترا خانهای از زر باشد ، یا بآسمان بالا روی و کتابی برای ما بیاوری که بخوانیم. بگو شگفتا مگر بیش از فرستادهای میباشم که از آدمیانم؟! [سورهی أسراء (17) ، آیههای 90 تا 93]
8ـ آنان بسشان نیست که کتاب بشما دادهایم که بآنان خوانده شود. [سوره عنکبوت (29 ، آیهی 51]
🌸
📖 دفتر حافظ چه میگوید؟.
🖌 احمد کسروی
🔸7ـ کشاکش صوفیان با خراباتیان (یک از یک)
این کشاکش صوفیان و خراباتیان یکی از داستانهای شنیدنیست و این را اگرچه در جایی ننوشتهاند ، ما از شعرهای خراباتیان بدست آوردهایم و چون بخش بزرگی از شعرهای حافظ در این زمینه است در اینجا آن را شرح میدهیم.
باید دانست صوفیان با همهی آلودگیهاشان عنوان پرهیزکاری و پارسایی میداشتند و باده و چنگ و چغانه را از روی عقیدهی مسلمانی حرام میشماردند و ناگزیر با خراباتیان دشمنی نشان میدادند و نکوهش بآنان دریغ نمیگفتند. از اینسوی خراباتیان نیز آنان را دشمن میداشتند و اکنون که در زمان مغول دستهای گردیده و شکوهی یافته بودند ، از بدگویی و زباندرازی با صوفیان بازنمیایستادند ، و شعرها در نکوهش آنها میسرودند :
بگو به زاهد سالوس خرقهپوش دوروی
که دست زرق دراز است و آستین کوتاه
تو خرقه را ز برای هوا همیپوشی
که تا به زرق بری بندگان حق از راه
صوفیان که به اینان نکوهش مینمودند ، در پاسخ ، آنان نیز دست بدامن جبریگری زده میگفتند : خدا ما را خراباتی آفریده ما چه کار کنیم؟!..
منعم از مِی مکن ای صوفی صافی که حکیم
در ازل طینت ما را بمِی صاف سرشت
من ز مسجد بخرابات نه خود افتادم
این هم از روز ازل حاصل فرجام افتاد
یا نشسته با خود میگفتند : از کجا که همان کارهای آنان بهتر از این کارهای ما باشد؟!..
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
زاهد شراب کوثر و عارف پیاله خواست
تا درمیانه خواستهی کردگار چیست
میگفتند : این بادهنوشی بیریای ما بهتر از زهد ریایی صوفیانست :
بادهنوشی که در آن هیچ ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که درو روی ریاست
میگفتند : خود صوفیان نیز مِی میخورند ولی در نهان :
خمشکن نمیداند این قدر که صوفی را
جنس خدنگی باشد همچو لعل رمانی
اگر شعرهای حافظ و دیگر خراباتیان را بخوانید پر است از نکوهش صوفیان. باید گفت :
صوفیان سزای بیشرمیهای خود را از دست این بیشرمتران مییافتهاند. تا اینجا کشاکش ساده میبوده. لیکن سپس خراباتیان به یک کار شگفتی برخاستهاند. کاری که نخست جز شوخی و ریشخند نبوده ولی کمکم رویهی راستی بخود گرفته و چون این داستان شگفتتر است من آن را گشادهتر خواهم نوشت :
در آن کشاکش که درمیانه میرفته و خراباتیان پاسخ بصوفیان میدادهاند ، یک گام جلو گزارده خواستهاند که خرابات یا میخانه را که جایگاه مغبچگان ساغرگردان و بدمستان و قماربازان و چنگ و چغانهنوازان میبوده در ردیف «خانقاه» قرار دهند و بگویند اینجا نیز یک جایگاهی برای «طی مقامات» میباشد. اینست برگشته بصوفیان گفتهاند : آخر شما چه هستید که ما نیستیم؟!.. شما در آنجا چه میدارید که ما در اینجا نمیداریم؟!..
چون صوفیان میگفتند : ما در اینجا برای خداجویی گرد آمدهایم ، اینان گفتهاند : مگر خدا تنها در خانقاه است و در میخانه نمیشود او را جست؟!.. ما هم خدا را در اینجا میجوییم.
زاهد بخرابات بیا راست مترس
ترسی که در این راه خطرهاست مترس
آن کس که ز ترس او نیایی بر ما
پنهان ز تو در خرابهی ماست مترس
در خرابات مغان نور خدا میبینم
این عجبتر که چه نوری ز کجا میبینم
همه کس طالب یارست چه هشیار چه مست
همه جا خانهی عشقست چه مسجد چه کُنِشت
چون صوفیان دم از «عشق خدا» میزدند اینان نیز دم از عشق زدهاند و آنگاه چنین گفتهاند : ما باده را بنام همان عشق میخوریم :
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
چنانکه صوفیان در زمینهی همان عشق بیشرمیهایی داشتند و شاهدبازیهای خود را عشق بخدا مینامیدند ، اینان در آن بیشرمی از صوفیان بازنماندهاند :
دوستان عیب نظربازی حافظ نکنید
که من او را ز محبان خدا میبینم
میگفتند : هرچه صوفیان میدانند ما نیز میدانیم ولی نباید بگوییم :
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
صوفیان به هر خانقاهی پیری (شیخی) میداشتند. اینان بریشخند «پیر گبر مِیفروش» را با آن ریش و پشم مِیآلود و چرکین پیش کشیده گفتهاند : این هم «پیر» ماست. گفتهاند : این نیز رازهایی را از خدا میداند و بما یاد میدهد :
گر مرشد ما پیر مغان شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست
سپس از زبان همان پیر مِیفروش ـ آن پیری که هر روز دست بریشش زده میخندیدهاند ، آن پیری که در حال مستی بسر و دوشش میپریدهاند ـ پندهایی ساخته پراکنده کردهاند :
نخست موعظهی پیر مِیفروش اینست
که از مُصاحِب ناجنس احتراز کنید
👇
🖌 احمد کسروی
🔸7ـ کشاکش صوفیان با خراباتیان (یک از یک)
این کشاکش صوفیان و خراباتیان یکی از داستانهای شنیدنیست و این را اگرچه در جایی ننوشتهاند ، ما از شعرهای خراباتیان بدست آوردهایم و چون بخش بزرگی از شعرهای حافظ در این زمینه است در اینجا آن را شرح میدهیم.
باید دانست صوفیان با همهی آلودگیهاشان عنوان پرهیزکاری و پارسایی میداشتند و باده و چنگ و چغانه را از روی عقیدهی مسلمانی حرام میشماردند و ناگزیر با خراباتیان دشمنی نشان میدادند و نکوهش بآنان دریغ نمیگفتند. از اینسوی خراباتیان نیز آنان را دشمن میداشتند و اکنون که در زمان مغول دستهای گردیده و شکوهی یافته بودند ، از بدگویی و زباندرازی با صوفیان بازنمیایستادند ، و شعرها در نکوهش آنها میسرودند :
بگو به زاهد سالوس خرقهپوش دوروی
که دست زرق دراز است و آستین کوتاه
تو خرقه را ز برای هوا همیپوشی
که تا به زرق بری بندگان حق از راه
صوفیان که به اینان نکوهش مینمودند ، در پاسخ ، آنان نیز دست بدامن جبریگری زده میگفتند : خدا ما را خراباتی آفریده ما چه کار کنیم؟!..
منعم از مِی مکن ای صوفی صافی که حکیم
در ازل طینت ما را بمِی صاف سرشت
من ز مسجد بخرابات نه خود افتادم
این هم از روز ازل حاصل فرجام افتاد
یا نشسته با خود میگفتند : از کجا که همان کارهای آنان بهتر از این کارهای ما باشد؟!..
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
زاهد شراب کوثر و عارف پیاله خواست
تا درمیانه خواستهی کردگار چیست
میگفتند : این بادهنوشی بیریای ما بهتر از زهد ریایی صوفیانست :
بادهنوشی که در آن هیچ ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که درو روی ریاست
میگفتند : خود صوفیان نیز مِی میخورند ولی در نهان :
خمشکن نمیداند این قدر که صوفی را
جنس خدنگی باشد همچو لعل رمانی
اگر شعرهای حافظ و دیگر خراباتیان را بخوانید پر است از نکوهش صوفیان. باید گفت :
صوفیان سزای بیشرمیهای خود را از دست این بیشرمتران مییافتهاند. تا اینجا کشاکش ساده میبوده. لیکن سپس خراباتیان به یک کار شگفتی برخاستهاند. کاری که نخست جز شوخی و ریشخند نبوده ولی کمکم رویهی راستی بخود گرفته و چون این داستان شگفتتر است من آن را گشادهتر خواهم نوشت :
در آن کشاکش که درمیانه میرفته و خراباتیان پاسخ بصوفیان میدادهاند ، یک گام جلو گزارده خواستهاند که خرابات یا میخانه را که جایگاه مغبچگان ساغرگردان و بدمستان و قماربازان و چنگ و چغانهنوازان میبوده در ردیف «خانقاه» قرار دهند و بگویند اینجا نیز یک جایگاهی برای «طی مقامات» میباشد. اینست برگشته بصوفیان گفتهاند : آخر شما چه هستید که ما نیستیم؟!.. شما در آنجا چه میدارید که ما در اینجا نمیداریم؟!..
چون صوفیان میگفتند : ما در اینجا برای خداجویی گرد آمدهایم ، اینان گفتهاند : مگر خدا تنها در خانقاه است و در میخانه نمیشود او را جست؟!.. ما هم خدا را در اینجا میجوییم.
زاهد بخرابات بیا راست مترس
ترسی که در این راه خطرهاست مترس
آن کس که ز ترس او نیایی بر ما
پنهان ز تو در خرابهی ماست مترس
در خرابات مغان نور خدا میبینم
این عجبتر که چه نوری ز کجا میبینم
همه کس طالب یارست چه هشیار چه مست
همه جا خانهی عشقست چه مسجد چه کُنِشت
چون صوفیان دم از «عشق خدا» میزدند اینان نیز دم از عشق زدهاند و آنگاه چنین گفتهاند : ما باده را بنام همان عشق میخوریم :
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
چنانکه صوفیان در زمینهی همان عشق بیشرمیهایی داشتند و شاهدبازیهای خود را عشق بخدا مینامیدند ، اینان در آن بیشرمی از صوفیان بازنماندهاند :
دوستان عیب نظربازی حافظ نکنید
که من او را ز محبان خدا میبینم
میگفتند : هرچه صوفیان میدانند ما نیز میدانیم ولی نباید بگوییم :
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
صوفیان به هر خانقاهی پیری (شیخی) میداشتند. اینان بریشخند «پیر گبر مِیفروش» را با آن ریش و پشم مِیآلود و چرکین پیش کشیده گفتهاند : این هم «پیر» ماست. گفتهاند : این نیز رازهایی را از خدا میداند و بما یاد میدهد :
گر مرشد ما پیر مغان شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست
سپس از زبان همان پیر مِیفروش ـ آن پیری که هر روز دست بریشش زده میخندیدهاند ، آن پیری که در حال مستی بسر و دوشش میپریدهاند ـ پندهایی ساخته پراکنده کردهاند :
نخست موعظهی پیر مِیفروش اینست
که از مُصاحِب ناجنس احتراز کنید
👇
صوفیان میگفتند : ما میکوشیم که «منی» را در خود بکشیم و از خود درگذریم تا بخدا برسیم. اینان گفتهاند : چارهی این كار بادهنوشی است. شما سالها رنج میبرید تا از «منی» بیرون آیید. ما چون ساغری بسر میکشیم بیکبار از خود بیخود و از منی بیرون شدهایم.
در بحر مایی و منی افتادهام بیار
مِی تا خلاص بخشدم از مایی و منی
چون ز جام بیخودی رطلی کشی
کم زنی از بیخودی لاف منی
صوفیان مدعی میبودند که با آنکه یکمشت تهیدست و گرسنهاند تاج بپادشاهان میبخشند و هر که را بخواهند بپادشاهی توانند رسانید یا از فرمانروایی توانند انداخت. خراباتیان نیز همان ادعا را بریشخند بخود بسته گفتهاند : این گدایان لات که در گرد میخانهاند و هر کدام اگر چند شاهی از گدایی بدست میآورند به میفروش داده باده میخورند ، هر یکی جایگاه بلندی در دستگاه خدا میدارند و تاج بپادشاهان میبخشند.
با گدایان در میکده ای سالک راه
بادب باش گر از سرّ خدا آگاهی
بر در میکده رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای
دست قدرت نگر و منصب صاحبجاهی
چون مردان بیکار و بیعاری میبودهاند ، روز خود را با این ریشخندها و سرکوفتها بسر میبردهاند و گاهی نیز یک بازی درمیآوردهاند بدینسان که یکی از ایشان صوفی میشده که چون سالها در خانقاه بسر برده و از رنج و ریاضت به «مقامی» نرسیده باین اندیشه افتاده که بخرابات بیاید ، و در اینجا «طی مقامات» کند و اینست بدر خرابات آمده و آن را میزند و خراباتیان در برویش باز نمیکنند ، یا میگویند خرقهی تو ناپاک است ، برو بشوی و بیا :
شستشویی کن و آنگه بخرابات خرام
که نگردد ز تو این دیر مغان آلوده
از اینگونه بازیها و بازیچهها فراوان داشتهاند. شگفتتر از همه آنکه این مانندهسازی خراباتیان در برابر صوفیان که چنانکه گفتیم نخست عنوان شوخی و بازی داشته ، کمکم رویهی دیگری بخود گرفته که بیشتری از خود صوفیان نیز بآن پرداختهاند.
این یک کار دیگری برای صوفیان شده که هر یکی از ایشان دم از رندی زند (رندی که ضد صوفیگری بوده) و نام خرابات برد ، و سخنی از بادهخواری گوید. این خود یک «مقامی» گردیده که هر صوفی بایستی بپیماید. صوفیانی که پس از زمان حافظ آمدهاند بیشتر آنان همین سخنان حافظ را که بضد آنها بوده گرفته و تکرار کردهاند. هاتف اسپهانی و عصمت بخارایی و دیگران در این باره داد «سخنسنجی» دادهاند. از اینجا اندازهی فهم و خرد آنان را توان دانست.
(خوانندگان میتوانند در نظرخواهی زیر شرکت کنند)
🌸
در بحر مایی و منی افتادهام بیار
مِی تا خلاص بخشدم از مایی و منی
چون ز جام بیخودی رطلی کشی
کم زنی از بیخودی لاف منی
صوفیان مدعی میبودند که با آنکه یکمشت تهیدست و گرسنهاند تاج بپادشاهان میبخشند و هر که را بخواهند بپادشاهی توانند رسانید یا از فرمانروایی توانند انداخت. خراباتیان نیز همان ادعا را بریشخند بخود بسته گفتهاند : این گدایان لات که در گرد میخانهاند و هر کدام اگر چند شاهی از گدایی بدست میآورند به میفروش داده باده میخورند ، هر یکی جایگاه بلندی در دستگاه خدا میدارند و تاج بپادشاهان میبخشند.
با گدایان در میکده ای سالک راه
بادب باش گر از سرّ خدا آگاهی
بر در میکده رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای
دست قدرت نگر و منصب صاحبجاهی
چون مردان بیکار و بیعاری میبودهاند ، روز خود را با این ریشخندها و سرکوفتها بسر میبردهاند و گاهی نیز یک بازی درمیآوردهاند بدینسان که یکی از ایشان صوفی میشده که چون سالها در خانقاه بسر برده و از رنج و ریاضت به «مقامی» نرسیده باین اندیشه افتاده که بخرابات بیاید ، و در اینجا «طی مقامات» کند و اینست بدر خرابات آمده و آن را میزند و خراباتیان در برویش باز نمیکنند ، یا میگویند خرقهی تو ناپاک است ، برو بشوی و بیا :
شستشویی کن و آنگه بخرابات خرام
که نگردد ز تو این دیر مغان آلوده
از اینگونه بازیها و بازیچهها فراوان داشتهاند. شگفتتر از همه آنکه این مانندهسازی خراباتیان در برابر صوفیان که چنانکه گفتیم نخست عنوان شوخی و بازی داشته ، کمکم رویهی دیگری بخود گرفته که بیشتری از خود صوفیان نیز بآن پرداختهاند.
این یک کار دیگری برای صوفیان شده که هر یکی از ایشان دم از رندی زند (رندی که ضد صوفیگری بوده) و نام خرابات برد ، و سخنی از بادهخواری گوید. این خود یک «مقامی» گردیده که هر صوفی بایستی بپیماید. صوفیانی که پس از زمان حافظ آمدهاند بیشتر آنان همین سخنان حافظ را که بضد آنها بوده گرفته و تکرار کردهاند. هاتف اسپهانی و عصمت بخارایی و دیگران در این باره داد «سخنسنجی» دادهاند. از اینجا اندازهی فهم و خرد آنان را توان دانست.
(خوانندگان میتوانند در نظرخواهی زیر شرکت کنند)
🌸
Telegram
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
آیا نوشتار بالا را آگاهاننده و سودمند یافتید؟
آری / نه
آری / نه
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست چهارم (سه از شش)
بسخن بیش از این دامنه نمیدهیم. گفتههایی با این آشکاری و استواری که ما گفتهایم ، نویسندگان این دفتر نپذیرفتهاند و همین را دستاویز دیگری برای ایرادگیری گردانیدهاند و در همان دفتر سه ساتی در این باره نوشتهاند که راستیرا نمونهی نیکی از کار و رفتار بدخواهان ماست. بیچارگان هفت و هشت تن گرد هم آمده و چند هفته رنج کشیده و نیرنگ و فریب و رشک و دروغ و بیفرهنگی را بهم آمیخته ، این سه سات را پدید آوردهاند. من برای آنکه این بدخواهان را نیک شناسانم که دیگر از این پس نیازی بگفتگو دربارهی آنان و گفتههاشان نباشد ، این سه سات را نیک خواهم کاوید. اینست بهتر میدانم نخست آنها خوانده شود تا در یادها باشد :
مغالطه در معجزه
یکی از پندارهای دیگری که پابند آقای رهنما [1] شده موهوم دانستن نیارَستنی (معجزه) میباشد که در بسیاری از مطالب پیمان و پرچم در این موضوع سخن رانده و به نتیجهای نرسیده. از جمله در شمارهی 8 پرچم در صفحهی 317 بمسلمین نسبت میدهد که باورشان دربارهی پیغمبر اینست که پیغمبر مرده زنده گرداند ، شتر از سنگ درآورد و با سوسمار سخن گوید ... و بعد میگوید : بموجب نص قرآن از پیغمبر اسلام معجزه طلبیدند ، آشکارا ناتوانی نموده و در صفحهی 218 سال پنجم مهنامهی پیمان دربارهی معجزه مینویسد که اینگونه چیزها در قرآن راز دیگری دارد. مینویسد : هرگز نمیتوان بدستاویز آنها با دانشها پیکار نمود و پس از شرحی وعده میدهد که راز اینها را بموقعش خواهد گفت. در صفحهی 423 شمارهی دهم سال پنجم پیمان مینویسد : «باز پرسید شما قرآن را نمیپذیرید. گفتم آن قرآن است که معجزه را نمیپذیرد». در صفحهی 215 شمارهی 5 پرچم تحت عنوان «یکی از دشواریهای قرآن» ، در جواب سائلی که وعدهی تشریح راز معجزات آقای رهنما را ذکر کرده و وفا بوعده را درخواست نموده مینویسد : که اگر آقای فرزانه (پرسشکننده) که از یاران دیرین ماست این سئوال را نمیکرد و دیگران میپرسیدند ، جواب میدادیم که برو از ملایان و دیگران بپرس. پس از هزاران منتگذاریها میگوید : چون آقای فرزانه از یاران دیرین ماست و رنجها در راه پیمان کشیده ، چنین پاسخی نداده میگوییم خود قرآن در آن باره میگوید (2) : «ما را از فرستادن نشانه بازنداشت مگر اینکه گذشتگان آن را براست نداشتند». خواستش اینست که معجزه که به پیغمبران گذشته داده بودیم چون سودی نداد و مردم آنها را براست نداشتند ، باین پیغمبر داده نشد. این پاسخ خود قرآن است و هرآینه معنی این ، راست بودن معجزههای موسا و عیسا و دیگران میباشد ، در جایی که این نیز جای سخن است. پس از اینجا یک دشواری بزرگتر دیگری پدید میآید. راستش هم آنست که این داستان (معجزه) یا مانندهای آن که در قرآن هست و با تاریخ و دانشها راست نمیآید ، یکی از دشواریهای بزرگ آن میباشد. لیکن اینها پاسخ میدارد. چیزی که هست پاسخ آن بسته به یک گفتگوی درازی در معنی برانگیختگی و رازهای آن میباشد و آن گفتگو اینجا نتواند بود ـ این پاسخ وعدهایست که آقای رهنما پس از منّتهای بیشمار در سایهی اینکه پرسنده از گروندگان پیمان بوده دادهاند و بعد از آن با پرخاش بسیاری که بمسلمانان میکند بآقای فرزانه میسپارد که از قرآن بگفتگو نپردازند. ما بآقای راهنما پاسخ میدهیم چون بزعمشان مخالفت معجزه با دانشها ثابت شده ایشان اگر بامکان و وقوع معجزه مُقر شوند به پیغمبریشان لطمهای وارد نمیسازد. زیرا گروندگان آقای کسروی عموماً دانایانند ، چیزی را که مخالف علم باشد در مقابل اثبات پیغمبری از ایشان نخواهند خواست. اما از اینکه بآقای فرزانه میسپارند از این قبیل گفتگوها نکنند البته حق دارند ، چه کار کنند اگر بحقیقت معجزه اقرار نمایند بالطبع باید در اثبات ادعای خود ، خداوند از دستشان معجزی جاری نماید. اگر بوقوع خارقالعاده منکر شوند ، قرآن بر حقیقت موضوع دلالت مینماید. ناچارند با درهمگوییهای مذکوره هرچه توانند به پاکدینان بسپارند که گرد قرآن نگردند. اما اینکه مینویسد مسلمین دربارهی پیغمبر باین معنی قائلند که پیغمبر باید مرده زنده کند ... در جواب میگوییم : آقای راهنما ، پندار چند نفر مستضعف دلیل بطلان حقیقت دین نمیشود. مسلمین هیچ وقت استقلال ظهور معجزه از پیغمبر را بنفسه باور ندارند. اعتقاد مسلمین در این باره اینست که خداوند جهانیان در وقت لزوم خوارقی را از دست فرستادگانش جاری مینماید. به هر حال معجزه فعل خدا بوده و بشر بنفسه از آوردن آن عاجز است و آیاتی که در قرآن مجید دربارهی اظهار ناتوانی پیغمبر اسلام نازل شده همین معنی را میرساند که پیغمبر اسلام میگوید که من غیر از بشر چیزی نیستم و آیات و معجزات نزد پروردگار است لاغیر.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست چهارم (سه از شش)
بسخن بیش از این دامنه نمیدهیم. گفتههایی با این آشکاری و استواری که ما گفتهایم ، نویسندگان این دفتر نپذیرفتهاند و همین را دستاویز دیگری برای ایرادگیری گردانیدهاند و در همان دفتر سه ساتی در این باره نوشتهاند که راستیرا نمونهی نیکی از کار و رفتار بدخواهان ماست. بیچارگان هفت و هشت تن گرد هم آمده و چند هفته رنج کشیده و نیرنگ و فریب و رشک و دروغ و بیفرهنگی را بهم آمیخته ، این سه سات را پدید آوردهاند. من برای آنکه این بدخواهان را نیک شناسانم که دیگر از این پس نیازی بگفتگو دربارهی آنان و گفتههاشان نباشد ، این سه سات را نیک خواهم کاوید. اینست بهتر میدانم نخست آنها خوانده شود تا در یادها باشد :
مغالطه در معجزه
یکی از پندارهای دیگری که پابند آقای رهنما [1] شده موهوم دانستن نیارَستنی (معجزه) میباشد که در بسیاری از مطالب پیمان و پرچم در این موضوع سخن رانده و به نتیجهای نرسیده. از جمله در شمارهی 8 پرچم در صفحهی 317 بمسلمین نسبت میدهد که باورشان دربارهی پیغمبر اینست که پیغمبر مرده زنده گرداند ، شتر از سنگ درآورد و با سوسمار سخن گوید ... و بعد میگوید : بموجب نص قرآن از پیغمبر اسلام معجزه طلبیدند ، آشکارا ناتوانی نموده و در صفحهی 218 سال پنجم مهنامهی پیمان دربارهی معجزه مینویسد که اینگونه چیزها در قرآن راز دیگری دارد. مینویسد : هرگز نمیتوان بدستاویز آنها با دانشها پیکار نمود و پس از شرحی وعده میدهد که راز اینها را بموقعش خواهد گفت. در صفحهی 423 شمارهی دهم سال پنجم پیمان مینویسد : «باز پرسید شما قرآن را نمیپذیرید. گفتم آن قرآن است که معجزه را نمیپذیرد». در صفحهی 215 شمارهی 5 پرچم تحت عنوان «یکی از دشواریهای قرآن» ، در جواب سائلی که وعدهی تشریح راز معجزات آقای رهنما را ذکر کرده و وفا بوعده را درخواست نموده مینویسد : که اگر آقای فرزانه (پرسشکننده) که از یاران دیرین ماست این سئوال را نمیکرد و دیگران میپرسیدند ، جواب میدادیم که برو از ملایان و دیگران بپرس. پس از هزاران منتگذاریها میگوید : چون آقای فرزانه از یاران دیرین ماست و رنجها در راه پیمان کشیده ، چنین پاسخی نداده میگوییم خود قرآن در آن باره میگوید (2) : «ما را از فرستادن نشانه بازنداشت مگر اینکه گذشتگان آن را براست نداشتند». خواستش اینست که معجزه که به پیغمبران گذشته داده بودیم چون سودی نداد و مردم آنها را براست نداشتند ، باین پیغمبر داده نشد. این پاسخ خود قرآن است و هرآینه معنی این ، راست بودن معجزههای موسا و عیسا و دیگران میباشد ، در جایی که این نیز جای سخن است. پس از اینجا یک دشواری بزرگتر دیگری پدید میآید. راستش هم آنست که این داستان (معجزه) یا مانندهای آن که در قرآن هست و با تاریخ و دانشها راست نمیآید ، یکی از دشواریهای بزرگ آن میباشد. لیکن اینها پاسخ میدارد. چیزی که هست پاسخ آن بسته به یک گفتگوی درازی در معنی برانگیختگی و رازهای آن میباشد و آن گفتگو اینجا نتواند بود ـ این پاسخ وعدهایست که آقای رهنما پس از منّتهای بیشمار در سایهی اینکه پرسنده از گروندگان پیمان بوده دادهاند و بعد از آن با پرخاش بسیاری که بمسلمانان میکند بآقای فرزانه میسپارد که از قرآن بگفتگو نپردازند. ما بآقای راهنما پاسخ میدهیم چون بزعمشان مخالفت معجزه با دانشها ثابت شده ایشان اگر بامکان و وقوع معجزه مُقر شوند به پیغمبریشان لطمهای وارد نمیسازد. زیرا گروندگان آقای کسروی عموماً دانایانند ، چیزی را که مخالف علم باشد در مقابل اثبات پیغمبری از ایشان نخواهند خواست. اما از اینکه بآقای فرزانه میسپارند از این قبیل گفتگوها نکنند البته حق دارند ، چه کار کنند اگر بحقیقت معجزه اقرار نمایند بالطبع باید در اثبات ادعای خود ، خداوند از دستشان معجزی جاری نماید. اگر بوقوع خارقالعاده منکر شوند ، قرآن بر حقیقت موضوع دلالت مینماید. ناچارند با درهمگوییهای مذکوره هرچه توانند به پاکدینان بسپارند که گرد قرآن نگردند. اما اینکه مینویسد مسلمین دربارهی پیغمبر باین معنی قائلند که پیغمبر باید مرده زنده کند ... در جواب میگوییم : آقای راهنما ، پندار چند نفر مستضعف دلیل بطلان حقیقت دین نمیشود. مسلمین هیچ وقت استقلال ظهور معجزه از پیغمبر را بنفسه باور ندارند. اعتقاد مسلمین در این باره اینست که خداوند جهانیان در وقت لزوم خوارقی را از دست فرستادگانش جاری مینماید. به هر حال معجزه فعل خدا بوده و بشر بنفسه از آوردن آن عاجز است و آیاتی که در قرآن مجید دربارهی اظهار ناتوانی پیغمبر اسلام نازل شده همین معنی را میرساند که پیغمبر اسلام میگوید که من غیر از بشر چیزی نیستم و آیات و معجزات نزد پروردگار است لاغیر.
👇
اما آیهی «وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآیاتِ إِلَّا أَن کذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ» که باستدلال این صدور خوارق از دست پیغمبر اسلام را انکار میکنند ، چنانکه در پیش گفته شده اگر فهم قرآن داشته و از پس و پیش آیه بااطلاع بودند هرگز مبادرت بچنین مغالطه نمیکردند. آیهی مذکور راجع بآیات مقترحه (3) میباشد ، چه بطوری که در سورهی هود در آیهی 64 [و 65] میفرماید : «وَیا قَوْمِ هَذِهِ نَاقَةُ اللَّهِ لَکمْ آیةً فَذَرُوهَا تَأْکلْ فِی أَرْضِ اللَّهِ وَلَا تَمَسُّوهَا بِسُوءٍ فَیأْخُذَکمْ عَذَابٌ قَرِیبٌ فَعَقَرُوهَا فَقَالَ تَمَتَّعُوا فِی دَارِکمْ ثَلَاثَةَ أَیامٍ ذَلِک وَعْدٌ غَیرُ مَکذُوبٍ» حضرت صالح بقوم خود میفرماید : «این ناقهی خداست ، بگذارید علف بخورد در زمین و آزارش نکنید که عذاب فوری بشما میآید. پس قوم گوش نداده و شتر را پَی کردند ، پس صالح گفت سه روز زندگی کنید بعد از سه روز عذاب بشما نازل میشود. این وعدهی صحیحی است.» تا اینکه میفرماید بعد از انقضای مدت «سه روز» عذاب آمده آنها را هلاک کرده و درسورهی اسری نیز بهمین معنی اشاره میکند که وَمَا مَنَعَنَا ... ما را از ارسال آیات بازنداشت مگر اینکه گذشتگان تکذیب کردند (وَآتَینَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِهَا وَمَا نُرْسِلُ بِالْآیاتِ إِلَّا تَخْوِیفًا) این پارچه همان آیه است که میفرماید به ثمود ناقه را عطا کردیم ، پس ظلم کردند بر ناقه و ما آیات را برای ترساندن میفرستیم ، یعنی چون آیات مقترحه (معجزاتی را که بشر صدور آن را تقاضا میکند) را برای مردم باین جهت میآوریم که ایمان بیاورند و اگر ایمان نیاورند ، سلیقهی خدا بر این جاری شده که منکرین را هلاک کند. زیرا که صدور آنها بر وفق تقاضای خودشان بوده. در اینجا به پیغمبر اسلام همان معنی را وحی میکند که اگر علاماتی را که معاندین عصرت میخواهند بیاوریم قبول نکنند باید هلاک شوند ، چون نمیخواهیم اینها را هلاک بکنیم. علیهذا از ارسال آیات مقترحه امتناع میورزیم ، و الا این آیه ربطی با سایر معجزات ندارد زیرا اگر آیهی مشروحه بمعنی مطلق معجزه گرفته شود ، علاوه از اینکه با سایر آیات متناقض میشود ، دلیل جهل پروردگار نیز خواهد بود. چه در آن صورت معنی آن این طور میشود که چون در زمان گذشته مردم بخوارق جاریه از دست انبیاء نگرویدند ، ما نیز از ارسال خودداری میکنیم. آیا مگر پروردگار نمیدانست که مردم منکر معجزات خواهند شد تا احتیاج به تجربه باشد؟!. وانگهی کفر و فسق گروه سالفه لازم نمیکرد که خلف آینده نیز طالح و کافر باشند. پس معنی آیه همان است که بیان شد.
اینست نوشتهی آنان. در این نوشته آنچه نیش زدن و ریشخند و بیفرهنگیست ، چشم میپوشم. بازمانده چند سخنیست که به هر یکی ایرادهای بسیار توان گرفت :
🔹 پانوشتها :
1ـ خواست از رهنما (یا راهنما) کسروی است چه پاکدینان او را «راهنما» میخواندهاند و میخوانند.
2ـ در زیر همان مینویسد : «وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآیاتِ إِلَّا أَن کذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ»
3ـ آیات مقترحه معجزاتیست که امت خودشان درخواست آن را کرده باشند. [پانوشت از دفتر : «تناقضات پیمان و پرچم»]
🌸
اینست نوشتهی آنان. در این نوشته آنچه نیش زدن و ریشخند و بیفرهنگیست ، چشم میپوشم. بازمانده چند سخنیست که به هر یکی ایرادهای بسیار توان گرفت :
🔹 پانوشتها :
1ـ خواست از رهنما (یا راهنما) کسروی است چه پاکدینان او را «راهنما» میخواندهاند و میخوانند.
2ـ در زیر همان مینویسد : «وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآیاتِ إِلَّا أَن کذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ»
3ـ آیات مقترحه معجزاتیست که امت خودشان درخواست آن را کرده باشند. [پانوشت از دفتر : «تناقضات پیمان و پرچم»]
🌸
📖 دفتر حافظ چه میگوید؟.
🖌 احمد کسروی
🔸8ـ گزارشهای نابجایی که میکنند .. (یک از یک)
چنانکه گفتیم یکی از زمینههایی که حافظ در سخنسازی خود از آن بهره میجوید ، همین کشاکش صوفی و خراباتی است که بسیاری از شعرهای او در این زمینه است. این کشاکش از آغاز زمان مغول برخاسته و خود یک سرگرمی برای شاعران بیکار و یاوهگوی خراباتی بوده که بیگمان شعرهای بسیاری در این زمینه ساختهاند (چنانکه برخی از آنها از تذکرهها بدست میآید ولی چون من دسترسی نداشتم که بیاورم چشم پوشیدم) سپس که حافظ آمده آن زمینه را بیشتر دنبال کرده و یک رنگ و روغنی بآن داده.
چنانکه گفتیم این کشاکش نخست عنوان ریشخند و شوخی داشته و هنوز از شعرهای حافظ لحن شوخی پیداست :
گر مرشد ما پیر مغآن شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست
مرشد که در نزد صوفیان یک مرد دانا و آگاه و ریاضتکشیدهای میبوده و جایگاه بزرگی میداشته ، این بجای آن یک پیر گبر مِیفروش را که کارش از پستترین کارها بوده میشناساند و میگوید : «تفاوت ندارد. در هیچ سری نیست که رازهایی از خدا نباشد» ، و پیداست که این جز ریشخند نتواند بود.
کسانی که از این زمینهی کشاکش صوفی و خراباتی و از داستان شگفت آن که ما شرح دادیم ناآگاه میباشند معنی این رشته از شعرهای حافظ را ندانسته چنین میگویند : «حافظ با صوفیان و زاهدان ریاکار نبرد میکرده» و این را یک هنری برای حافظ میشمارند. ولی باید گفت اشتباه میکنند.
یک داستانی در بچگی شنیدهام که باید در اینجا بنویسم : پیش از زمان مشروطه در ایران «نام شب» معمول میبود. یک شبی یک دسته از خواننده و نوازنده بعروسی میروند و در پایان شب که بازمیگشتهاند نام شب نداشتهاند و یادشان نمیبوده که نام شب باید داشت و اینست چون بجایی میرسند که قراول از دور فریاد میکشد : «آینده کیستی؟.. نام شب» ، اینان درمیمانند. سردستهشان تدبیری میاندیشد ، بدینسان که بنوازندگان میگوید : شما بنوازید ، و خود نیز آواز برمیدارد : «عیش و نشاطون یریدور اردبیل ...» (جای عیش و نشاطست اردبیل). تصنیفی میبود که آن زمان در تبریز میخواندند. مقصود سردسته این میبود که یک دلخوشی بقراول بدهند و بینام شب درگذرند ، ولی نگو که نام شب همان «اردبیل» میبوده و از اینسو قراول چنین میپندارد که آنان نام شب را میدانند و بدینسان نام شب میدهند. اینست پرخاش کرده فریاد میکشد : «مردکه نام شب دادن سرنا و دف نمیخواهد ، بگو «اردبیل» دیگر».
اکنون باید همان سخن را بحافظ گفت : «آقای حافظ گفتن اینکه ریاکار نباشید ، پریشانگویی نمیخواهد ، اینهمه ستایش بیمعنی از باده نمیخواهد ، اینهمه سخن از سادهبازی نمیخواهد ، اینهمه داد جبریگری دادن نمیخواهد ، اینهمه درس مستی و بیغیرتی دادن نمیخواهد ...».
آری حافظ بصوفیان ریاکار نکوهش میکند ولی خود او مردم را بجبریگری میخواند ، بمستی و رندی میخواند ، بسادهبازی و بیناموسی میخواند ، که اینها بدتر از پیروی صوفیان ریاکار است. حافظ زبانبریده چند جا بخدا گستاخی میکند که زشتترین گناهست.
در ایرانیان یک عادت بسیار زشتی پیدا شده و آن اینکه چون ستایش کسی یا نکوهش او را میشنوند ، دربارهاش خود را فریب میدهند. ما این را آزمودیم در داستان فردوسی ، که چون در سال 1313 کنگرهای بنام او در تهران برپا شد و هایهوی فردوسیبازی برخاست ، یکی فردوسی را «سپهبد» گردانیده گفتار راند که فردوسی از فنون جنگی امروزه آگاه میبوده و برای افسانهی خنک هفتخوان شاهنامه نقشهی جنگی ترتیب داد. دیگری فردوسی را پزشک گردانیده کنفرانس داد. دیگری او را یک دانشمند «پداگوژی» گردانید و «تعلیم و تربیت از نظر فردوسی» نوشت. دیگری شاهنامه را «قرآن فارسی» نامیده و چنین گفت : «همه چیز از آن میتوان درآورد». اینان نه آنکه دروغ میساختند ، از ناتوانی روان خود را فریب میدادند. این یک بیماریست که در این توده پیدا شده.
در نکوهش نیز اینچنین است. کسی را که ببدی بشناسند ، هرگونه بدی باو میبندند. چند سال پیش که اصغر بروجردی را گرفتند کسانی میرفتند و میدیدند و چون بازمیگشتند ، میگفتند : «از چشمهایش پیداست که جانیست. من همینکه دیدم شناختم که این جانیست و آن جنایتها را این کرده». در روزنامهها نیز همین را نوشتند. در حالی که از یک ماه پیش میبود که جنایت دانسته شده و شهربانی درپی جانی میگشت ، و از آن سوی اصغر بروجردی هر روز سینی بامیه در دست در میدان سپه میگردید ، و من نمیدانم این جانیشناسان چرا او را نمیشناختند؟!.. از آنسوی چشمهای اصغر همچون چشمهای دیگر بروجردیان میبود و یک معنای خاصی از آن برنمیآمد.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸8ـ گزارشهای نابجایی که میکنند .. (یک از یک)
چنانکه گفتیم یکی از زمینههایی که حافظ در سخنسازی خود از آن بهره میجوید ، همین کشاکش صوفی و خراباتی است که بسیاری از شعرهای او در این زمینه است. این کشاکش از آغاز زمان مغول برخاسته و خود یک سرگرمی برای شاعران بیکار و یاوهگوی خراباتی بوده که بیگمان شعرهای بسیاری در این زمینه ساختهاند (چنانکه برخی از آنها از تذکرهها بدست میآید ولی چون من دسترسی نداشتم که بیاورم چشم پوشیدم) سپس که حافظ آمده آن زمینه را بیشتر دنبال کرده و یک رنگ و روغنی بآن داده.
چنانکه گفتیم این کشاکش نخست عنوان ریشخند و شوخی داشته و هنوز از شعرهای حافظ لحن شوخی پیداست :
گر مرشد ما پیر مغآن شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست
مرشد که در نزد صوفیان یک مرد دانا و آگاه و ریاضتکشیدهای میبوده و جایگاه بزرگی میداشته ، این بجای آن یک پیر گبر مِیفروش را که کارش از پستترین کارها بوده میشناساند و میگوید : «تفاوت ندارد. در هیچ سری نیست که رازهایی از خدا نباشد» ، و پیداست که این جز ریشخند نتواند بود.
کسانی که از این زمینهی کشاکش صوفی و خراباتی و از داستان شگفت آن که ما شرح دادیم ناآگاه میباشند معنی این رشته از شعرهای حافظ را ندانسته چنین میگویند : «حافظ با صوفیان و زاهدان ریاکار نبرد میکرده» و این را یک هنری برای حافظ میشمارند. ولی باید گفت اشتباه میکنند.
یک داستانی در بچگی شنیدهام که باید در اینجا بنویسم : پیش از زمان مشروطه در ایران «نام شب» معمول میبود. یک شبی یک دسته از خواننده و نوازنده بعروسی میروند و در پایان شب که بازمیگشتهاند نام شب نداشتهاند و یادشان نمیبوده که نام شب باید داشت و اینست چون بجایی میرسند که قراول از دور فریاد میکشد : «آینده کیستی؟.. نام شب» ، اینان درمیمانند. سردستهشان تدبیری میاندیشد ، بدینسان که بنوازندگان میگوید : شما بنوازید ، و خود نیز آواز برمیدارد : «عیش و نشاطون یریدور اردبیل ...» (جای عیش و نشاطست اردبیل). تصنیفی میبود که آن زمان در تبریز میخواندند. مقصود سردسته این میبود که یک دلخوشی بقراول بدهند و بینام شب درگذرند ، ولی نگو که نام شب همان «اردبیل» میبوده و از اینسو قراول چنین میپندارد که آنان نام شب را میدانند و بدینسان نام شب میدهند. اینست پرخاش کرده فریاد میکشد : «مردکه نام شب دادن سرنا و دف نمیخواهد ، بگو «اردبیل» دیگر».
اکنون باید همان سخن را بحافظ گفت : «آقای حافظ گفتن اینکه ریاکار نباشید ، پریشانگویی نمیخواهد ، اینهمه ستایش بیمعنی از باده نمیخواهد ، اینهمه سخن از سادهبازی نمیخواهد ، اینهمه داد جبریگری دادن نمیخواهد ، اینهمه درس مستی و بیغیرتی دادن نمیخواهد ...».
آری حافظ بصوفیان ریاکار نکوهش میکند ولی خود او مردم را بجبریگری میخواند ، بمستی و رندی میخواند ، بسادهبازی و بیناموسی میخواند ، که اینها بدتر از پیروی صوفیان ریاکار است. حافظ زبانبریده چند جا بخدا گستاخی میکند که زشتترین گناهست.
در ایرانیان یک عادت بسیار زشتی پیدا شده و آن اینکه چون ستایش کسی یا نکوهش او را میشنوند ، دربارهاش خود را فریب میدهند. ما این را آزمودیم در داستان فردوسی ، که چون در سال 1313 کنگرهای بنام او در تهران برپا شد و هایهوی فردوسیبازی برخاست ، یکی فردوسی را «سپهبد» گردانیده گفتار راند که فردوسی از فنون جنگی امروزه آگاه میبوده و برای افسانهی خنک هفتخوان شاهنامه نقشهی جنگی ترتیب داد. دیگری فردوسی را پزشک گردانیده کنفرانس داد. دیگری او را یک دانشمند «پداگوژی» گردانید و «تعلیم و تربیت از نظر فردوسی» نوشت. دیگری شاهنامه را «قرآن فارسی» نامیده و چنین گفت : «همه چیز از آن میتوان درآورد». اینان نه آنکه دروغ میساختند ، از ناتوانی روان خود را فریب میدادند. این یک بیماریست که در این توده پیدا شده.
در نکوهش نیز اینچنین است. کسی را که ببدی بشناسند ، هرگونه بدی باو میبندند. چند سال پیش که اصغر بروجردی را گرفتند کسانی میرفتند و میدیدند و چون بازمیگشتند ، میگفتند : «از چشمهایش پیداست که جانیست. من همینکه دیدم شناختم که این جانیست و آن جنایتها را این کرده». در روزنامهها نیز همین را نوشتند. در حالی که از یک ماه پیش میبود که جنایت دانسته شده و شهربانی درپی جانی میگشت ، و از آن سوی اصغر بروجردی هر روز سینی بامیه در دست در میدان سپه میگردید ، و من نمیدانم این جانیشناسان چرا او را نمیشناختند؟!.. از آنسوی چشمهای اصغر همچون چشمهای دیگر بروجردیان میبود و یک معنای خاصی از آن برنمیآمد.
👇
این نمونهی بیچارگی این توده است. از بس روان و خرد ناتوان گردیده نمیتواند راستیها را دریابد و بدینسان فریب میخورد و خود را فریب میدهد. آنهمه ستایش از حافظ میکنند و من چون کتاب او را بدست آورده میخوانم میبینم بسیاری از شعرهایش بیکبار بیمعنی است.
مثلاً این شعر پایین را معنی کنید :
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
خاک آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
شاعر میخواهد چه بگوید؟!.. این یک معناییست که شعرای خراباتی بارها تکرار کردهاند که هنگامی که گِل درست کرده و میخواستند کالبد آدم را بسازند ، کمی نیز باده بآن ریختند و اینست مهر باده در دل ما فرزندان آدم خوابیده است. حافظ نیز میخواهد آن را بگوید. ولی معنی را وارونه گردانیده میگوید : «خاک آدم بسرشتند ، و آن هم به پیمانه (که ظرف باده است نه خود باده) زدند». شعریست بسیار بیمعنی ، لیکن شما از حافظپرستان بپرسید و ببینید که با چه آب و تابی این را معنی میکنند.
من داستان «پیر مِیفروش» را شرح دادم که چون صوفیان هر گروهی یک پیری میداشتند ، اینان که بریشخند و شوخی میکده را با خانقاه یکسان گردانیدهاند چنین گفتهاند که ما نیز در اینجا پیری میداریم ، و پیر گبر مِیفروشی را که روزی چند بار بریشش خندیده و بدوشش میپریدهاند بجلو کشیده و پیر خود نامیدهاند. ولی کسانی میآیند و میگویند : مقصودش از پیر مِیفروش امیرالمؤمنین است ، چون اینها او را مرشد خود میشناختند.
یکی نمیپرسد : ای بیخرد علی کجا و نام پیر مِیفروش کجا؟!.. اگر این راستست که حافظ یا دیگری امام علی بن ابیطالب را پیر مِیفروش نامیده همین گناه او بس!..
خود شاعر مقصودش را آشکار میگرداند. میگوید : اگر ما پیر مغان را بمرشدی گرفتهایم جای نکوهش نیست. زیرا این هم رازهایی از خدا در سر دارد. چنانکه گفتیم این سخنان از روی ریشخند میبوده. ولی به هر حال میبینید که شاعر عذرخواهی میکند که یک پیر مِیفروشی را بمرشدی پذیرفتهاند. اگر مقصود علی بودی ای نادان چه جای این عذرخواهی بودی؟!.. بارها دیدهام کسانی با دهان پرباد این شعر حافظ را میخوانند :
در خرابات مغان نور خدا میبینم
این عجبتر که چه نوری ز کجا میبینم
این را میخوانند و یک لذتی میبرند و چنین وامینمایند که حافظ در اینجا یک معنای عرفانی را گنجانیده ، و او میفهمد و لذت مییابد. یک روز از یکی پرسیدم : معنی این شعر چیست؟.. گفت : چطور؟!.. مگر معنی این شعر مبهم است؟!.. گفتم نه مبهم نیست. خرابات مغان که یک جایی میبوده چرکین و پست ، یک پیر گبری با ریش و پشم مِیآلودی مِی میفروخته ، و بچگان لوس و تردامنی باین و آن ساغر میدادهاند ، یک دسته از لاتان و بیدردان در آنجا گرد آمده بگفتهی خود حافظ خرقه و دفتر گرو گزارده باده میخوردهاند و چون مست میشدهاند لاطائلات میسرودهاند ، بهم دشنام میدادهاند ، جست و خیرهای خندهآوری میکردهاند. این خرابات مغان بوده که شاعر شیراز در آن جهان بدمستی در آن نور خدا میدیده. اینست معنی شعر. گفت : نه آقا!.. این معنی عرفانی دیگری دارد. گفتم : بگو ، درماند و دم فروبست. تنها این شعر نیست ، و تنها شعرهای حافظ نمیباشد ، در همه چیز چنینند که چون بپرسی پاسخی نتوانسته درمیمانند. برای آزمایش بپرسید آن عشقی که حافظ میگوید و آنهمه یادش میکند ، معنایش چیست؟!.. بپرسید تا ببینید چگونه درمیمانند.
حافظ یاوهسرایی را تا بجایی رسانیده که میگوید :
بخواری منگر ای منعم فقیران و ضعیغان را
که صدر مسند عزت گدای رهنشین دارد
مصرع دوم این شعر را نیک اندیشید که چه معنایی میدارد؟!.. «گدای رهنشین» کیست. گدای رهنشین آن هیکلهای چرکآلود شومیست که هر روز در خیابان در بیخ دیوارها میبینید. این یکی خود را لخت گردانیده ، آن دیگری با داغ بازو یا ساق خود را زخمی ساخته ، آن دیگری بچهی نیملختی را با تن لرزان و چشم گریان در جلو خود نشانده. یکمشت بیغیرتان پستنهادی که پی کار نرفته با این پستیها دلهای مردم را سوزانیده چند شاهی پول از دست آنان میربایند. حافظ ـ حافظ چرندگو ـ اینها را میستاید و میگوید : «صدر مسند عزت را اینان دارند». اینست اندازهی یاوهگویی فیلسوف شیراز. اکنون شما اگر از هواداران حافظ بپرسید ، خواهید دید که این شعر را که شاید صد بار خواندهاند توجهی بمعنایش نکردهاند. کوردلان تنها بنام آنکه شعر حافظست با صد لذت خوانده ولی معنایش را نفهمیدهاند.
(میتوانید در این نظرخواهی شرکت کنید)
🌸
مثلاً این شعر پایین را معنی کنید :
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
خاک آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
شاعر میخواهد چه بگوید؟!.. این یک معناییست که شعرای خراباتی بارها تکرار کردهاند که هنگامی که گِل درست کرده و میخواستند کالبد آدم را بسازند ، کمی نیز باده بآن ریختند و اینست مهر باده در دل ما فرزندان آدم خوابیده است. حافظ نیز میخواهد آن را بگوید. ولی معنی را وارونه گردانیده میگوید : «خاک آدم بسرشتند ، و آن هم به پیمانه (که ظرف باده است نه خود باده) زدند». شعریست بسیار بیمعنی ، لیکن شما از حافظپرستان بپرسید و ببینید که با چه آب و تابی این را معنی میکنند.
من داستان «پیر مِیفروش» را شرح دادم که چون صوفیان هر گروهی یک پیری میداشتند ، اینان که بریشخند و شوخی میکده را با خانقاه یکسان گردانیدهاند چنین گفتهاند که ما نیز در اینجا پیری میداریم ، و پیر گبر مِیفروشی را که روزی چند بار بریشش خندیده و بدوشش میپریدهاند بجلو کشیده و پیر خود نامیدهاند. ولی کسانی میآیند و میگویند : مقصودش از پیر مِیفروش امیرالمؤمنین است ، چون اینها او را مرشد خود میشناختند.
یکی نمیپرسد : ای بیخرد علی کجا و نام پیر مِیفروش کجا؟!.. اگر این راستست که حافظ یا دیگری امام علی بن ابیطالب را پیر مِیفروش نامیده همین گناه او بس!..
خود شاعر مقصودش را آشکار میگرداند. میگوید : اگر ما پیر مغان را بمرشدی گرفتهایم جای نکوهش نیست. زیرا این هم رازهایی از خدا در سر دارد. چنانکه گفتیم این سخنان از روی ریشخند میبوده. ولی به هر حال میبینید که شاعر عذرخواهی میکند که یک پیر مِیفروشی را بمرشدی پذیرفتهاند. اگر مقصود علی بودی ای نادان چه جای این عذرخواهی بودی؟!.. بارها دیدهام کسانی با دهان پرباد این شعر حافظ را میخوانند :
در خرابات مغان نور خدا میبینم
این عجبتر که چه نوری ز کجا میبینم
این را میخوانند و یک لذتی میبرند و چنین وامینمایند که حافظ در اینجا یک معنای عرفانی را گنجانیده ، و او میفهمد و لذت مییابد. یک روز از یکی پرسیدم : معنی این شعر چیست؟.. گفت : چطور؟!.. مگر معنی این شعر مبهم است؟!.. گفتم نه مبهم نیست. خرابات مغان که یک جایی میبوده چرکین و پست ، یک پیر گبری با ریش و پشم مِیآلودی مِی میفروخته ، و بچگان لوس و تردامنی باین و آن ساغر میدادهاند ، یک دسته از لاتان و بیدردان در آنجا گرد آمده بگفتهی خود حافظ خرقه و دفتر گرو گزارده باده میخوردهاند و چون مست میشدهاند لاطائلات میسرودهاند ، بهم دشنام میدادهاند ، جست و خیرهای خندهآوری میکردهاند. این خرابات مغان بوده که شاعر شیراز در آن جهان بدمستی در آن نور خدا میدیده. اینست معنی شعر. گفت : نه آقا!.. این معنی عرفانی دیگری دارد. گفتم : بگو ، درماند و دم فروبست. تنها این شعر نیست ، و تنها شعرهای حافظ نمیباشد ، در همه چیز چنینند که چون بپرسی پاسخی نتوانسته درمیمانند. برای آزمایش بپرسید آن عشقی که حافظ میگوید و آنهمه یادش میکند ، معنایش چیست؟!.. بپرسید تا ببینید چگونه درمیمانند.
حافظ یاوهسرایی را تا بجایی رسانیده که میگوید :
بخواری منگر ای منعم فقیران و ضعیغان را
که صدر مسند عزت گدای رهنشین دارد
مصرع دوم این شعر را نیک اندیشید که چه معنایی میدارد؟!.. «گدای رهنشین» کیست. گدای رهنشین آن هیکلهای چرکآلود شومیست که هر روز در خیابان در بیخ دیوارها میبینید. این یکی خود را لخت گردانیده ، آن دیگری با داغ بازو یا ساق خود را زخمی ساخته ، آن دیگری بچهی نیملختی را با تن لرزان و چشم گریان در جلو خود نشانده. یکمشت بیغیرتان پستنهادی که پی کار نرفته با این پستیها دلهای مردم را سوزانیده چند شاهی پول از دست آنان میربایند. حافظ ـ حافظ چرندگو ـ اینها را میستاید و میگوید : «صدر مسند عزت را اینان دارند». اینست اندازهی یاوهگویی فیلسوف شیراز. اکنون شما اگر از هواداران حافظ بپرسید ، خواهید دید که این شعر را که شاید صد بار خواندهاند توجهی بمعنایش نکردهاند. کوردلان تنها بنام آنکه شعر حافظست با صد لذت خوانده ولی معنایش را نفهمیدهاند.
(میتوانید در این نظرخواهی شرکت کنید)
🌸
Telegram
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
آیا نوشتار بالا آگاهاننده و سودمند است؟
آری / نه
آری / نه
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست چهارم (چهار از شش)
نخست ، میگویند : «اما اینکه مینویسد مسلمین دربارهی پیغمبر باین معنی قائلند که باید مرده زنده کند ... در جواب میگوییم آقای رهنما ، پندار چند نفر مستضعف دلیل بطلان حقیقت دین نمیشود. مسلمین هیچ وقت استقلال ظهور معجزه از پیغمبر را باور ندارند. اعتقاد مسلمین در این باره اینست که خداوند جهانیان در وقت لزوم خوارقی را از دست فرستادگانش جاری مینماید ...»
میدانید معنی این جملهها چیست؟.. میخواهند بگویند : اینکه پیغمبر باید مرده زنده گرداند یا کارهایی مانند آن کند ، این باور مسلمانان «مستضعف» است و شما نیز که ایراد گرفتهاید باین باور دستهی «مستضعف» ایراد گرفتهاید. در حالی که باور مسلمانان «کامل» آنست که مرده زنده گردانیدن و آنگونه کارها را ، خدا کند ولی با دست پیغمبر. اینکه پیغمبر اسلام ناتوانی از آوردن معجزه نموده خواستش همین بوده که من خود نتوانم (وگرنه خدا با دست او میتوانست و کرده است).
اینست معنی سخن آنان. برای آنکه به یک گفتهی راست و روشنی گردن نگزارند ، ماهها اندیشیده و بمغزهای خود فشار داده این را پیدا کردهاند. در حالی که بسیار بیمعنیست.
من میپرسم : این جداییگزاری (یا بهتر گویم : موشکافی) از کجاست؟!. تاکنون کدام «مستضعف» چنان باوری داشته است؟!. کسانی که بمعجزه باور داشتهاند همگیشان جز این نپنداشتهاند که پیغمبر چون برانگیختهی خداست باید با خواست خدا و با یک نیروی خدایی کارهایی کند که آدمی خود نتواند. شما چه بگویید : «فلان کار را پیغمبر با نیروی خدایی کرد» و چه بگویید : «فلان کار را خدا با دست پیغمبر کرد» ، هیچ جدایی درمیان نبوده معنی هر دو یکی میباشد و آن موشکافی بسیار بیهوده و بسیار بیخردانه است.
اما اینکه میگویند : «پیغمبر که ناتوانی از معجزه نموده و خواستش این بوده که من خود نتوانم» سخنیست بسیار پوچ و بسیار بیمعنی ، و من اینک ایرادهای آن را یکایک میشمارم :
1ـ کسانی که از پیغمبر معجزه میخواستند مگر شرط کرده بودند که باید خودت کنی تا پیغمبر بگوید من خودم نتوانم؟!. بسیار آشکار است که خواست آن کسان این بود که خدا کار بیرون از آیینی (خارقالعادهای) با دست پیغمبر کند تا آنان بفهمند که او راستیرا فرستادهی خداست. از نادانی و نافهمی خود ، نشان راستگویی پیغمبر را همین میشماردند. در خود آیهها آشکاره گفته میشود : «چرا باو نشانهای از خدایش فرود نیامده». واژهی «مِّن رَّبِّهِ» جای هیچ سخنی در این باره نمیگزارد.
2ـ اگر پیغمبر خواستش آن معنی بوده مگر نمیتوانست آشکاره بگوید؟!. مگر نمیتوانست بگوید : «اگر معجزه از خود من میخواهید من نتوانم ، و اگر از خدا میخواهید که با دست من انجام دهد خدا تواند؟!» پس چرا چنین نگفته؟!.
3ـ پس از همهی اینها ، آیا پیغمبر اسلام معجزه کرده یا نه؟!.. بزبان خودتان گویم : «آیا خدا خارقالعاده با دست او جاری نموده یا نه؟!.». اگر میگویید : «جاری ننموده» پس این گفتگو برای چیست و چه معنی میدارد؟!. اگر میگویید : «جاری نموده» من میپرسم : آن چه بوده؟!. کدام کاری بوده؟!. بگویید تا ما نیز بدانیم. آنگاه اگر چنین میبوده پس چرا پیغمبر در پاسخ آن کسان ، این معجزه (یا معجزهها) را بیادشان نیاورده؟!. چرا نگفته : «فلان هنگام خدا فلان معجزه را با دست من روان گردانید و همان بس است؟!.» چرا این را نگفته تا زبان بدخواهان را ببندد و خود را از آزار آنان رها گرداند؟!.
ببینید در یک سخن بچند غلطی افتادهاند! ببینید چگونه خود را رسوا گردانیدهاند! اینست سزای آن کسانی که قرآن و خدا و همه چیز را دستاویز گردنکشی و هوسبازی خود گردانند. اینست سزای آن کسانی که با صد نافهمی و بیمایگی در چنین کار بزرگی خود را بمیان اندازند!
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست چهارم (چهار از شش)
نخست ، میگویند : «اما اینکه مینویسد مسلمین دربارهی پیغمبر باین معنی قائلند که باید مرده زنده کند ... در جواب میگوییم آقای رهنما ، پندار چند نفر مستضعف دلیل بطلان حقیقت دین نمیشود. مسلمین هیچ وقت استقلال ظهور معجزه از پیغمبر را باور ندارند. اعتقاد مسلمین در این باره اینست که خداوند جهانیان در وقت لزوم خوارقی را از دست فرستادگانش جاری مینماید ...»
میدانید معنی این جملهها چیست؟.. میخواهند بگویند : اینکه پیغمبر باید مرده زنده گرداند یا کارهایی مانند آن کند ، این باور مسلمانان «مستضعف» است و شما نیز که ایراد گرفتهاید باین باور دستهی «مستضعف» ایراد گرفتهاید. در حالی که باور مسلمانان «کامل» آنست که مرده زنده گردانیدن و آنگونه کارها را ، خدا کند ولی با دست پیغمبر. اینکه پیغمبر اسلام ناتوانی از آوردن معجزه نموده خواستش همین بوده که من خود نتوانم (وگرنه خدا با دست او میتوانست و کرده است).
اینست معنی سخن آنان. برای آنکه به یک گفتهی راست و روشنی گردن نگزارند ، ماهها اندیشیده و بمغزهای خود فشار داده این را پیدا کردهاند. در حالی که بسیار بیمعنیست.
من میپرسم : این جداییگزاری (یا بهتر گویم : موشکافی) از کجاست؟!. تاکنون کدام «مستضعف» چنان باوری داشته است؟!. کسانی که بمعجزه باور داشتهاند همگیشان جز این نپنداشتهاند که پیغمبر چون برانگیختهی خداست باید با خواست خدا و با یک نیروی خدایی کارهایی کند که آدمی خود نتواند. شما چه بگویید : «فلان کار را پیغمبر با نیروی خدایی کرد» و چه بگویید : «فلان کار را خدا با دست پیغمبر کرد» ، هیچ جدایی درمیان نبوده معنی هر دو یکی میباشد و آن موشکافی بسیار بیهوده و بسیار بیخردانه است.
اما اینکه میگویند : «پیغمبر که ناتوانی از معجزه نموده و خواستش این بوده که من خود نتوانم» سخنیست بسیار پوچ و بسیار بیمعنی ، و من اینک ایرادهای آن را یکایک میشمارم :
1ـ کسانی که از پیغمبر معجزه میخواستند مگر شرط کرده بودند که باید خودت کنی تا پیغمبر بگوید من خودم نتوانم؟!. بسیار آشکار است که خواست آن کسان این بود که خدا کار بیرون از آیینی (خارقالعادهای) با دست پیغمبر کند تا آنان بفهمند که او راستیرا فرستادهی خداست. از نادانی و نافهمی خود ، نشان راستگویی پیغمبر را همین میشماردند. در خود آیهها آشکاره گفته میشود : «چرا باو نشانهای از خدایش فرود نیامده». واژهی «مِّن رَّبِّهِ» جای هیچ سخنی در این باره نمیگزارد.
2ـ اگر پیغمبر خواستش آن معنی بوده مگر نمیتوانست آشکاره بگوید؟!. مگر نمیتوانست بگوید : «اگر معجزه از خود من میخواهید من نتوانم ، و اگر از خدا میخواهید که با دست من انجام دهد خدا تواند؟!» پس چرا چنین نگفته؟!.
3ـ پس از همهی اینها ، آیا پیغمبر اسلام معجزه کرده یا نه؟!.. بزبان خودتان گویم : «آیا خدا خارقالعاده با دست او جاری نموده یا نه؟!.». اگر میگویید : «جاری ننموده» پس این گفتگو برای چیست و چه معنی میدارد؟!. اگر میگویید : «جاری نموده» من میپرسم : آن چه بوده؟!. کدام کاری بوده؟!. بگویید تا ما نیز بدانیم. آنگاه اگر چنین میبوده پس چرا پیغمبر در پاسخ آن کسان ، این معجزه (یا معجزهها) را بیادشان نیاورده؟!. چرا نگفته : «فلان هنگام خدا فلان معجزه را با دست من روان گردانید و همان بس است؟!.» چرا این را نگفته تا زبان بدخواهان را ببندد و خود را از آزار آنان رها گرداند؟!.
ببینید در یک سخن بچند غلطی افتادهاند! ببینید چگونه خود را رسوا گردانیدهاند! اینست سزای آن کسانی که قرآن و خدا و همه چیز را دستاویز گردنکشی و هوسبازی خود گردانند. اینست سزای آن کسانی که با صد نافهمی و بیمایگی در چنین کار بزرگی خود را بمیان اندازند!
🌸
📖 دفتر حافظ چه میگوید؟.
🖌 احمد کسروی
🔸9ـ فهرستی از بدآموزیهای حافظ (یک از یک)
چنانکه گفتیم حافظ مقصد اصلیش غزل سرودن و قافیه درست کردن است نه سخن گفتن و معنایی فهمانیدن. این شیوهایست که بیشتر شاعران داشتهاند ، بویژه در غزلسازی ، و اینست شما ارتباطی میانهی گفتههای آنها نمیبینید. میگویند مردی را دیدند که در تابستان پوستینی بدوش گرفته بود و پرسیدند این چیست؟!.. چرا در تابستان پوستین پوشیدهای؟!.. پاسخ داد : در نسیهفروش عبا نمیبود. چون بیپول میبوده و میبایست نسیه بخرد و نسیهفروش هم جز پوستین نمیداشته این است بآن راضی گردیده.
این داستان شاعرانست. چون باید فلان کلمهی قافیه را در سخن بگنجانند اینست اختیاری از خود ندارند و باید هرچه با قافیه سازش کرد آن را بگویند. بویژه حافظ که هیچ پروایی نداشته و هرچه پیشش میآمده میگفته. نه از تناقضگویی میپرهیزیده ، نه از پوچی سخن میترسیده ، نه پروای دین میداشته ، نه دربند آبرو میبوده.
چنانکه گفتیم حافظ از چند رشته که بیشتر آنها باهم سازش نمیداشت سخن میگرفت و این است شما اگر شعرهایش را بخوانید گاه خراباتیست ، گاه صوفیست ، گاه مسلمان است ، گاه تنها یک شاعر ستایشگر است ، گاه عاشقست. کوتاهسخن خودش هم نمیداند چیست. گاهی نیز چون هیچ سخن پیدا نمیکند بیکبار جلو چرندگویی را باز میگزارد :
غافلست آنکو بشمشیر از تو میپیچد عنان
قند را لذت مگر نیکو نمیداند مگس
کویت از اشکم چو دریا گشت و میترسم که باز
بر سر آیند این رقیبان سبکبارت چو خس
اینها چه معنایی میدارد؟!.. چرا باید کسی عمر با این سخنان پوچ بیهوده بسر دهد؟!..
این پستترین شیوهی بهرهمندی از سخن است که شاعران پیش گرفتهاند. سخن که یک نیروی خدادادیست میتوان از آن بهرههای بزرگی برداشت. میتوان دانشهایی بیرون ریخت و هزاران کسان را دانشور گردانید ، میتوان راستیها را بازنمود و صدهزاران گمراه را براه آورد ، میتوان پندها سرود ، میتوان اندرزها داد ، میتوان تودهی درماندهای را بتکان آورد ، بالاخره میتوان پول و داراک[=ثروت] بدست آورد ، از سخن هرگونه بهره توان برداشت و پستترین همهی آنها اینست که کسی از آن قافیهبافی کند. این کند که چند کلمهای را فهرست کرده هر کدام را در شعری نشاند و یک غزلی یا قطعهای را پدید آورد. این یک بازیچهی بیخردانه بیش نیست.
این خود زیانکاریست که کسی معنی را قربانی کلمهها کند. حافظ اگر بجای اینگونه شعرگویی خشتزنی کردی ، در پیشگاه حقیقت ارج بیشتری یافتی. زیرا از آن خشتها سودی توانستی بود ولی از این سخن او هیچ سودی نتواند بود. گذشته از آنکه چون بدآموزیهای بسیاری را بسخنان خود آمیخته زیانها نیز میدارد.
حافظ روسیاه تنها بآن بس نکرده که عمر هدر سازد و زندگانی با بیهودهگویی بسر برد ، یک رشته بدآموزیهای زهرناک را نیز در سخنان خود گنجانیده و از خود بیادگار گزارده که ملیونها کسان را نیز همچون خود پوچمغز و آلوده گرداند. زیان شعرهای حافظ بیش از همه از این راهست ، و من اینک فهرستی از آن بدآموزیها را در اینجا میآورم :
1) ستایشهای گزافهآمیز بیرون از اندازه از باده کرده. اینهمه ستایش از باده برای چیست؟!.. من نمیگویم باده بد است. در اینجا سخن از بدی باده را نمیدارم. میگویم نیکیش کدام است؟!.. آیا اینهمه ستایش ازو یاوهبافی نیست؟!.. باده را اگر کم خورند اندکخوشی دارد ، ولی چون بیش شد گیجی آورد و به هذیانگویی وادارد ، و اگر بیشتر شد کار باستفراغ و ناپاکی کشد. چنین چیزی نیکیش کدام است؟!.. آن ستایشهایی که حافظ و دیگران از باده کرده و چنین وانمودهاند که باده رازهای سربسته را گشاید و نادانستنیها را دانسته گرداند ، جز یاوهگویی نیست. هر کسی حق دارد حافظ را تنها بنام این شعرهایش ، دیوانهی یاوهگویی شناسد.
بیا ساقی آن آب آتش خواص
بمن ده که تا یابم از غم خلاص
فریدون صفت کاویانی علم
برافرازم از پشتی جام جم
بیا ساقی این نکته بشنو ز مِی
که یک جرعه مِی به ز دیهیم کی
میتوان باور کرد که نود درصد بادهخواران ایران فریب این شعرهای حافظ و دیگران را خوردهاند ، و من نمیدانم هواداران حافظ با این نادانیهای او چه میگویند و چه بهانه پیش میکشند.
2) از جهان نکوهشهای بسیار کرده. اینان یک گروهی میبودند که چون خود پی کاری نمیرفتند و خانه و افزار زندگانی آماده نمیگردانیدند ناگزیر از خوشیهای زندگی بیبهره میگردیدند ، و اینبود بکینهجویی زبان باز کرده نکوهش از جهان میسرودند.
حاصل کارگه کون و مکان اینهمه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست
جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچست
هزار بار من این نکته کردهام تحقیق
مجو درستی عهد از جهان سستنهاد
که این عجوزه عروس هزار داماد است
👇
🖌 احمد کسروی
🔸9ـ فهرستی از بدآموزیهای حافظ (یک از یک)
چنانکه گفتیم حافظ مقصد اصلیش غزل سرودن و قافیه درست کردن است نه سخن گفتن و معنایی فهمانیدن. این شیوهایست که بیشتر شاعران داشتهاند ، بویژه در غزلسازی ، و اینست شما ارتباطی میانهی گفتههای آنها نمیبینید. میگویند مردی را دیدند که در تابستان پوستینی بدوش گرفته بود و پرسیدند این چیست؟!.. چرا در تابستان پوستین پوشیدهای؟!.. پاسخ داد : در نسیهفروش عبا نمیبود. چون بیپول میبوده و میبایست نسیه بخرد و نسیهفروش هم جز پوستین نمیداشته این است بآن راضی گردیده.
این داستان شاعرانست. چون باید فلان کلمهی قافیه را در سخن بگنجانند اینست اختیاری از خود ندارند و باید هرچه با قافیه سازش کرد آن را بگویند. بویژه حافظ که هیچ پروایی نداشته و هرچه پیشش میآمده میگفته. نه از تناقضگویی میپرهیزیده ، نه از پوچی سخن میترسیده ، نه پروای دین میداشته ، نه دربند آبرو میبوده.
چنانکه گفتیم حافظ از چند رشته که بیشتر آنها باهم سازش نمیداشت سخن میگرفت و این است شما اگر شعرهایش را بخوانید گاه خراباتیست ، گاه صوفیست ، گاه مسلمان است ، گاه تنها یک شاعر ستایشگر است ، گاه عاشقست. کوتاهسخن خودش هم نمیداند چیست. گاهی نیز چون هیچ سخن پیدا نمیکند بیکبار جلو چرندگویی را باز میگزارد :
غافلست آنکو بشمشیر از تو میپیچد عنان
قند را لذت مگر نیکو نمیداند مگس
کویت از اشکم چو دریا گشت و میترسم که باز
بر سر آیند این رقیبان سبکبارت چو خس
اینها چه معنایی میدارد؟!.. چرا باید کسی عمر با این سخنان پوچ بیهوده بسر دهد؟!..
این پستترین شیوهی بهرهمندی از سخن است که شاعران پیش گرفتهاند. سخن که یک نیروی خدادادیست میتوان از آن بهرههای بزرگی برداشت. میتوان دانشهایی بیرون ریخت و هزاران کسان را دانشور گردانید ، میتوان راستیها را بازنمود و صدهزاران گمراه را براه آورد ، میتوان پندها سرود ، میتوان اندرزها داد ، میتوان تودهی درماندهای را بتکان آورد ، بالاخره میتوان پول و داراک[=ثروت] بدست آورد ، از سخن هرگونه بهره توان برداشت و پستترین همهی آنها اینست که کسی از آن قافیهبافی کند. این کند که چند کلمهای را فهرست کرده هر کدام را در شعری نشاند و یک غزلی یا قطعهای را پدید آورد. این یک بازیچهی بیخردانه بیش نیست.
این خود زیانکاریست که کسی معنی را قربانی کلمهها کند. حافظ اگر بجای اینگونه شعرگویی خشتزنی کردی ، در پیشگاه حقیقت ارج بیشتری یافتی. زیرا از آن خشتها سودی توانستی بود ولی از این سخن او هیچ سودی نتواند بود. گذشته از آنکه چون بدآموزیهای بسیاری را بسخنان خود آمیخته زیانها نیز میدارد.
حافظ روسیاه تنها بآن بس نکرده که عمر هدر سازد و زندگانی با بیهودهگویی بسر برد ، یک رشته بدآموزیهای زهرناک را نیز در سخنان خود گنجانیده و از خود بیادگار گزارده که ملیونها کسان را نیز همچون خود پوچمغز و آلوده گرداند. زیان شعرهای حافظ بیش از همه از این راهست ، و من اینک فهرستی از آن بدآموزیها را در اینجا میآورم :
1) ستایشهای گزافهآمیز بیرون از اندازه از باده کرده. اینهمه ستایش از باده برای چیست؟!.. من نمیگویم باده بد است. در اینجا سخن از بدی باده را نمیدارم. میگویم نیکیش کدام است؟!.. آیا اینهمه ستایش ازو یاوهبافی نیست؟!.. باده را اگر کم خورند اندکخوشی دارد ، ولی چون بیش شد گیجی آورد و به هذیانگویی وادارد ، و اگر بیشتر شد کار باستفراغ و ناپاکی کشد. چنین چیزی نیکیش کدام است؟!.. آن ستایشهایی که حافظ و دیگران از باده کرده و چنین وانمودهاند که باده رازهای سربسته را گشاید و نادانستنیها را دانسته گرداند ، جز یاوهگویی نیست. هر کسی حق دارد حافظ را تنها بنام این شعرهایش ، دیوانهی یاوهگویی شناسد.
بیا ساقی آن آب آتش خواص
بمن ده که تا یابم از غم خلاص
فریدون صفت کاویانی علم
برافرازم از پشتی جام جم
بیا ساقی این نکته بشنو ز مِی
که یک جرعه مِی به ز دیهیم کی
میتوان باور کرد که نود درصد بادهخواران ایران فریب این شعرهای حافظ و دیگران را خوردهاند ، و من نمیدانم هواداران حافظ با این نادانیهای او چه میگویند و چه بهانه پیش میکشند.
2) از جهان نکوهشهای بسیار کرده. اینان یک گروهی میبودند که چون خود پی کاری نمیرفتند و خانه و افزار زندگانی آماده نمیگردانیدند ناگزیر از خوشیهای زندگی بیبهره میگردیدند ، و اینبود بکینهجویی زبان باز کرده نکوهش از جهان میسرودند.
حاصل کارگه کون و مکان اینهمه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست
جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچست
هزار بار من این نکته کردهام تحقیق
مجو درستی عهد از جهان سستنهاد
که این عجوزه عروس هزار داماد است
👇
حافظ اگر بهرهای از خرد میداشت ، این میدانست که در این جهان بیکار و پیشه نتوان زیست. میدانست که در کنج میخانهها نشستن و یاوه سرودن و چشم بدست این شاه و آن وزیر دوختن جهان را بخود زندان ساختنست ، و اینبود برای خود کاری یا پیشهای پیش میگرفت و نیازی بنکوهش از جهان پیدا نمیکرد.
هر چند این نکوهشها از جهان بسیار بیمعنی است. آنان معنی جهان و زندگی را ندانسته بودند و نافهمانه بسخنهایی پرداختند ، ولی همان سخنان نافهمانهی آنان در دلها جای میگیرد و مایهی کجی اندیشهها میگردد و عزمها را سست میگرداند. امروز یکی از انگیزههای بیدردی ایرانیان همان سخنانست. در نزد خود بجهان آن ارزش را نمیدهند که در راهش بکوشش و جانفشانی پردازند. از جهان همین اندازه را میخواهند که خوراک و پوشاکی از هر راهی که باشد بدست آورند و روز بگذرانند.
3) مردمان را به بیدردی و تنبلی و پستی ، و بلکه بگدایی و بیآبرویی وامیدارد :
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق بگیرد آزاد است
چو خواهد شدن عالم از ما تهی
گدایی بسی به ز شاهنشهی
بخواری منگر ای منعم فقیران و ضعیغان را
که صدر مسند عزت گدای ره نشین دارد
4) جبریگری را پیاپی پیش میکشد :
رضا بداده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشاده است
اگر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مکن بغیر که اینها خدا کند
تو گویی حافظ را برگمارده بودند که بمردم درس جبریگری دهد و این بدآموزیهای بیخردانه را در دلها جایگزین گرداند و اینست شما کمتر غزلی ازو پیدا میکنید که این بدآموزی در آن نباشد. هنگامی که شاعر از جبریگری سخن میراند چنان تندی نشان میدهد که تو گویی ارث پدرش را از مردم میخواهد. این موضوع نمونهی دیگری از نادانی و نافهمی حافظ و مانندگان اوست. مرد کوردرون با چشم میدید که هر کسی که بکاری میپردازد ، نتیجه از آن برمیدارد و با خوشی زندگی بسر میبرد و هر کسی که همچون خود او بیکاری و بیعاری میگزیند ، تهیدست میماند و با اینحال بخود نیامده و پیاپی بزبان میآورده که ما را اختیاری نیست. خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی.
5) خرد را که گرانمایهترین دادهی خداست ، مینکوهد و بیارج میدارد :
قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق
چو شبنمیست که در بحر میکشد رقمی
ما را بمنع عقل مترسان و مِی بیار
کاین شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
در دیدهی حافظ یکی از سودهای باده همین بوده که آدمی را زمانی دور از «وسوسه»ی خرد دارد :
ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که ترا
دمی ز وسوسهی عقل بیخبر دارد
بگمان حافظ در جهان هیچ حقیقتی نبوده است و از خرد سودی برنمیخاسته و یک راهی برای زندگانی نمیشده پیش گرفت :
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
این کیشهای گوناگون که نتیجهی بکار نینداختن خرد است ، در اندیشهی حافظ از نبودن هیچ حقیقتی بوده است.
6) زباندرازیهایی بخدا میکند :
شیخ ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
یک حافظی که در یک گوشهی میخانه زندگی با پستی بسر میبرده بخدا ایرادهایی میگرفته. شاه یحیا از نامردترین فرمانروایان ایران بشمار است. خاندان مظفری همهشان خونخوار و نامرد و پیمانشکن و زینهارخوار میبودند : پدر میل بچشم پسر میکشید ، پسر پدر را میکشت ، برادر با برادر جنگ میکرد. آنگاه شاه یحیا درمیان ایشان از همگی بدتر و نامردتر بود که میتوان گفت مایهی نابودی آن خاندان بیش از همه این گردیده. یک چنین فرمانروای بیارجی را حافظ ستوده میگوید :
تعظیم تو بر جان و خرد واجب و لازم
انعام تو بر کون و مکان فایض و شامل
ولی در برابر آفریدگار بزرگ جهان گردنکشی نموده بزباندرازیها میپردازد. میگویند : «حافظ فیلسوف بوده ، فیلسوفها نواقص کون را اظهار میکنند». میگویم فیلسوف آن پستی را از خود نشان نمیدهد که برای چند دینار «وظیفه» یک شاه یحیا را بستاید و بگوید :
روز ازل از کلک تو یک قطره سیاهی
بر روی مه افتاد که شد حل مسائل
خورشید چو آن خال سیه دید بدل گفت
ایکاش که من بودمی آن بندهی مقبل
فیلسوف چنان نادانی از خود نشان نمیدهد. اینها زیانهای دیوان حافظ است. بماند آنکه بیشرمانه دم از امردبازی میزند. بماند آنکه صوفیگری و خراباتیگری و دیگر پندارهای بیهوده را با شیواترین زبانی بشعر آورده در دلها جایگزین میگرداند.
(در زیر یک نظرخواهی آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
🌸
هر چند این نکوهشها از جهان بسیار بیمعنی است. آنان معنی جهان و زندگی را ندانسته بودند و نافهمانه بسخنهایی پرداختند ، ولی همان سخنان نافهمانهی آنان در دلها جای میگیرد و مایهی کجی اندیشهها میگردد و عزمها را سست میگرداند. امروز یکی از انگیزههای بیدردی ایرانیان همان سخنانست. در نزد خود بجهان آن ارزش را نمیدهند که در راهش بکوشش و جانفشانی پردازند. از جهان همین اندازه را میخواهند که خوراک و پوشاکی از هر راهی که باشد بدست آورند و روز بگذرانند.
3) مردمان را به بیدردی و تنبلی و پستی ، و بلکه بگدایی و بیآبرویی وامیدارد :
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق بگیرد آزاد است
چو خواهد شدن عالم از ما تهی
گدایی بسی به ز شاهنشهی
بخواری منگر ای منعم فقیران و ضعیغان را
که صدر مسند عزت گدای ره نشین دارد
4) جبریگری را پیاپی پیش میکشد :
رضا بداده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشاده است
اگر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مکن بغیر که اینها خدا کند
تو گویی حافظ را برگمارده بودند که بمردم درس جبریگری دهد و این بدآموزیهای بیخردانه را در دلها جایگزین گرداند و اینست شما کمتر غزلی ازو پیدا میکنید که این بدآموزی در آن نباشد. هنگامی که شاعر از جبریگری سخن میراند چنان تندی نشان میدهد که تو گویی ارث پدرش را از مردم میخواهد. این موضوع نمونهی دیگری از نادانی و نافهمی حافظ و مانندگان اوست. مرد کوردرون با چشم میدید که هر کسی که بکاری میپردازد ، نتیجه از آن برمیدارد و با خوشی زندگی بسر میبرد و هر کسی که همچون خود او بیکاری و بیعاری میگزیند ، تهیدست میماند و با اینحال بخود نیامده و پیاپی بزبان میآورده که ما را اختیاری نیست. خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی.
5) خرد را که گرانمایهترین دادهی خداست ، مینکوهد و بیارج میدارد :
قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق
چو شبنمیست که در بحر میکشد رقمی
ما را بمنع عقل مترسان و مِی بیار
کاین شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
در دیدهی حافظ یکی از سودهای باده همین بوده که آدمی را زمانی دور از «وسوسه»ی خرد دارد :
ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که ترا
دمی ز وسوسهی عقل بیخبر دارد
بگمان حافظ در جهان هیچ حقیقتی نبوده است و از خرد سودی برنمیخاسته و یک راهی برای زندگانی نمیشده پیش گرفت :
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
این کیشهای گوناگون که نتیجهی بکار نینداختن خرد است ، در اندیشهی حافظ از نبودن هیچ حقیقتی بوده است.
6) زباندرازیهایی بخدا میکند :
شیخ ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
یک حافظی که در یک گوشهی میخانه زندگی با پستی بسر میبرده بخدا ایرادهایی میگرفته. شاه یحیا از نامردترین فرمانروایان ایران بشمار است. خاندان مظفری همهشان خونخوار و نامرد و پیمانشکن و زینهارخوار میبودند : پدر میل بچشم پسر میکشید ، پسر پدر را میکشت ، برادر با برادر جنگ میکرد. آنگاه شاه یحیا درمیان ایشان از همگی بدتر و نامردتر بود که میتوان گفت مایهی نابودی آن خاندان بیش از همه این گردیده. یک چنین فرمانروای بیارجی را حافظ ستوده میگوید :
تعظیم تو بر جان و خرد واجب و لازم
انعام تو بر کون و مکان فایض و شامل
ولی در برابر آفریدگار بزرگ جهان گردنکشی نموده بزباندرازیها میپردازد. میگویند : «حافظ فیلسوف بوده ، فیلسوفها نواقص کون را اظهار میکنند». میگویم فیلسوف آن پستی را از خود نشان نمیدهد که برای چند دینار «وظیفه» یک شاه یحیا را بستاید و بگوید :
روز ازل از کلک تو یک قطره سیاهی
بر روی مه افتاد که شد حل مسائل
خورشید چو آن خال سیه دید بدل گفت
ایکاش که من بودمی آن بندهی مقبل
فیلسوف چنان نادانی از خود نشان نمیدهد. اینها زیانهای دیوان حافظ است. بماند آنکه بیشرمانه دم از امردبازی میزند. بماند آنکه صوفیگری و خراباتیگری و دیگر پندارهای بیهوده را با شیواترین زبانی بشعر آورده در دلها جایگزین میگرداند.
(در زیر یک نظرخواهی آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
🌸
Telegram
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
آیا داوریهای نوشتار بالا خردمندانه است؟
آری / نه
آری / نه
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست چهارم (پنج از شش)
دوم ، میگویند : «اما آیهی وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآیاتِ إِلَّا أَن کذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ ... راجع بآیات مقترحه میباشد». خواستشان آنست که این آیه دربارهی آن معجزههاییست که مردم خودشان میخواستند. دربارهی آنهاست که میگوید چون گذشتگان آنها را نپذیرفتند دیگر باین پیغمبر داده نشد. (باینمعنی پیغمبر اسلام از آن معجزههایی سر بازمیزد که مردم خودشان پیشنهاد میکردند ، وگرنه خودش معجزه مینمود.)
ما میگوییم : شما این معنی را از کجای آن آیه درمیآورید؟! بگویید ما نیز بدانیم. این آیه که معنیش روشنست و چنین میگوید : «جلوگیر ما نشد از فرستادن نشانهها جز آنکه گذشتگان آن را نپذیرفتند». پس آن معنی از کجا درمیآید؟. عنوان «آیات مقترحه» از کجای این آیه فهمیده میشود؟!.
چنانکه گفتیم یکی از نادانیهای این گروه آنست که هر آیه یا سخنی را که با دلخواه خود ناسازگار یافتند بیدرنگ بقالب تأویل کشند. این چیزیست که از باطنیان [1] ارث برده و چندان خو بآن گرفتهاند که زشتیش را بیکبار فراموش کردهاند. چنین کار غلطی را میکنند و یک هوچیگری هم بآن می افزایند :
«اگر فهم قرآن داشته و از پس و پیش آیه بااطلاع بودند ، مبادرت بچنین مغالطه نمیکردند.» من نیروی فهم قرآن نداشتهام و آنان با صد نادانی که در این دفتر کوچک از خود نشان دادهاند نیروی فهم آن را میدارند. من در معنی کردن آن آیه «مغالطه» کردهام ولی آنها با این رفتارشان از «مغالطه» دور میباشند. بگفتهی عرب : «اذا کنت لا تستحیی قل ما شئت». [2]
من نمیدانم کدام پس و پیش آن آیه است که کمک باین تأویل خنک میکند؟!. من در پس یا در پیش آیه چیزی از اینگونه نمیبینم. این هم نیرنگ دیگری از ایشانست که در معنی هر آیهای که درماندهاند چنین سخنی را بگویند.
آری درپی آن آیه گفته شده : «وَآتَینَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِهَا». ولی این چه کمکی بآن معنی تواند داشت؟!. بگویند تا بدانیم. این میگوید : «ما بمردم ثمود شتر را دادیم با چشم بینا و بآن ستم کردند» ، این چگونه میفهماند که آن آیه جز دربارهی معجزههای خواسته شده از سوی مردم نمیباشد؟!.
پس از همهی اینها ، جدایی گزاردن خدا یا پیغمبر میانهی آن معجزههایی که مردم میخواهند با آن معجزههایی که خود کنند ، چه معنایی توانستی داشت؟!. چرا بایستی پیغمبر آن معجزههایی را که مردم میخواستند نیاورد و نتواند بیاورد و ناتوانی نشان دهد ، ولی معجزههای دیگری را با دلخواه خود تواند بیاورد؟!. چنین کاری چه رازی توانستی داشت؟!. اگر این راستست که پیغمبر باید معجزه بیاورد بیگفتگوست که باید آنهایی که مردم میخواهند بیاورد تا بهانه بریده شود. نه آنکه خواستههای آنان را نیاورد و خود بدلخواه بمعجزههای دیگری پردازد که مردم بگویند : آنها را نمیتوانست ، نیاورد. ولی در اینها یک نیرنگهایی درست کرده که میتواند و میخواهد ما را بفریبد.
آنگاه پس چرا پیغمبر اسلام در پاسخ آن کسانی که میآمدند و معجزه میخواستند ، همین را نگفت؟!. چرا نگفت : «معجزههایی را که شما بخواهید و پیشنهاد کنید من نتوانم آورد. ولی معجزههای دیگری بخواست خدا توانم آورد!.» چرا این را نگفت که باری از بهانهجویی مردم بکاهد؟!. چرا بیکباره ناتوانی نمود؟!.
از این نیز میگذریم. آیا پیغمبر معجزهی دیگری (جز از آنکه خواستهی مردم بوده) آورده است؟!. اگر آورده است کدام است؟!.
🔹 پانوشتها :
1ـ دربارهی باطنیان بنگرید بکتاب «دردها و درمانها» گفتار «نادانیها ـ بیماری گزارش» ؛ کتاب «راه رستگاری» گفتار «باطنیگری» ؛ کتاب «تاریخ و پندهایش» ، بخش چهارم ، گفتار «باطنیگری»
2ـ معنی : چون ترا شرم نیست هرچه میخواهی بگو.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست چهارم (پنج از شش)
دوم ، میگویند : «اما آیهی وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآیاتِ إِلَّا أَن کذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ ... راجع بآیات مقترحه میباشد». خواستشان آنست که این آیه دربارهی آن معجزههاییست که مردم خودشان میخواستند. دربارهی آنهاست که میگوید چون گذشتگان آنها را نپذیرفتند دیگر باین پیغمبر داده نشد. (باینمعنی پیغمبر اسلام از آن معجزههایی سر بازمیزد که مردم خودشان پیشنهاد میکردند ، وگرنه خودش معجزه مینمود.)
ما میگوییم : شما این معنی را از کجای آن آیه درمیآورید؟! بگویید ما نیز بدانیم. این آیه که معنیش روشنست و چنین میگوید : «جلوگیر ما نشد از فرستادن نشانهها جز آنکه گذشتگان آن را نپذیرفتند». پس آن معنی از کجا درمیآید؟. عنوان «آیات مقترحه» از کجای این آیه فهمیده میشود؟!.
چنانکه گفتیم یکی از نادانیهای این گروه آنست که هر آیه یا سخنی را که با دلخواه خود ناسازگار یافتند بیدرنگ بقالب تأویل کشند. این چیزیست که از باطنیان [1] ارث برده و چندان خو بآن گرفتهاند که زشتیش را بیکبار فراموش کردهاند. چنین کار غلطی را میکنند و یک هوچیگری هم بآن می افزایند :
«اگر فهم قرآن داشته و از پس و پیش آیه بااطلاع بودند ، مبادرت بچنین مغالطه نمیکردند.» من نیروی فهم قرآن نداشتهام و آنان با صد نادانی که در این دفتر کوچک از خود نشان دادهاند نیروی فهم آن را میدارند. من در معنی کردن آن آیه «مغالطه» کردهام ولی آنها با این رفتارشان از «مغالطه» دور میباشند. بگفتهی عرب : «اذا کنت لا تستحیی قل ما شئت». [2]
من نمیدانم کدام پس و پیش آن آیه است که کمک باین تأویل خنک میکند؟!. من در پس یا در پیش آیه چیزی از اینگونه نمیبینم. این هم نیرنگ دیگری از ایشانست که در معنی هر آیهای که درماندهاند چنین سخنی را بگویند.
آری درپی آن آیه گفته شده : «وَآتَینَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِهَا». ولی این چه کمکی بآن معنی تواند داشت؟!. بگویند تا بدانیم. این میگوید : «ما بمردم ثمود شتر را دادیم با چشم بینا و بآن ستم کردند» ، این چگونه میفهماند که آن آیه جز دربارهی معجزههای خواسته شده از سوی مردم نمیباشد؟!.
پس از همهی اینها ، جدایی گزاردن خدا یا پیغمبر میانهی آن معجزههایی که مردم میخواهند با آن معجزههایی که خود کنند ، چه معنایی توانستی داشت؟!. چرا بایستی پیغمبر آن معجزههایی را که مردم میخواستند نیاورد و نتواند بیاورد و ناتوانی نشان دهد ، ولی معجزههای دیگری را با دلخواه خود تواند بیاورد؟!. چنین کاری چه رازی توانستی داشت؟!. اگر این راستست که پیغمبر باید معجزه بیاورد بیگفتگوست که باید آنهایی که مردم میخواهند بیاورد تا بهانه بریده شود. نه آنکه خواستههای آنان را نیاورد و خود بدلخواه بمعجزههای دیگری پردازد که مردم بگویند : آنها را نمیتوانست ، نیاورد. ولی در اینها یک نیرنگهایی درست کرده که میتواند و میخواهد ما را بفریبد.
آنگاه پس چرا پیغمبر اسلام در پاسخ آن کسانی که میآمدند و معجزه میخواستند ، همین را نگفت؟!. چرا نگفت : «معجزههایی را که شما بخواهید و پیشنهاد کنید من نتوانم آورد. ولی معجزههای دیگری بخواست خدا توانم آورد!.» چرا این را نگفت که باری از بهانهجویی مردم بکاهد؟!. چرا بیکباره ناتوانی نمود؟!.
از این نیز میگذریم. آیا پیغمبر معجزهی دیگری (جز از آنکه خواستهی مردم بوده) آورده است؟!. اگر آورده است کدام است؟!.
🔹 پانوشتها :
1ـ دربارهی باطنیان بنگرید بکتاب «دردها و درمانها» گفتار «نادانیها ـ بیماری گزارش» ؛ کتاب «راه رستگاری» گفتار «باطنیگری» ؛ کتاب «تاریخ و پندهایش» ، بخش چهارم ، گفتار «باطنیگری»
2ـ معنی : چون ترا شرم نیست هرچه میخواهی بگو.
🌸
📖 دفتر حافظ چه میگوید؟.
🖌 احمد کسروی
🔸10ـ پس چرا حافظ را چندین میستایند؟.. (یک از سه)
میدانیم کسانی خواهند گفت : در جایی که شعرهای حافظ باین پوچی و زیانمندیست ، پس چرا اینهمه او را ستودهاند و میستایند؟!.. چرا اروپاییان این اندازه باو ارج میگزارند؟!..
میگویم : شما را با ارجگزاری یا ستایش دیگران چه کار؟!.. خودتان با فهم و خردتان داوری کنید. خدا بشما فهم و خرد داده که خودتان نیک و بد را بدانید. دیگران هرچه میگویند بگویند. شما اگر درپی حقایق هستید خودتان بیندیشید و بفهمید. شعرهای حافظ یا بیکبار بیمعنی و یا دارای معنی زیانآور است. در هزار غزل کمابیش که حافظ سروده شاید شما ده شعر پیدا نکنید که یک معنی بخردانهای را دربر دارد. اینها نیز چنین افتاده ، نه آنکه حافظ میخواسته است. دوباره میگویم : حافظ جز دربند قافیهبافی نمیبوده.
برای آنکه نیک دانسته شود که این شاعر چه پریشانگویی میکند ، من شعرهایی را از یک غزل او بسنجش و گفتگو میگزارم. میگوید :
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
شاید که باز بینیم دیدار آشنا را
شاعر در اینجا کشتیش شکسته (یا در کشتی نشسته) آرزوی باد شرطه میکند. لیکن بیدرنگ برگشته میگوید :
در حلقهی گل و مُل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
دیشب در حلقهای که گل و باده چیده بودند ، بلبل هم آمده ، عربی میخوانده و میگفته : «بادهی صبحانه بیاورید ، شما نیز ای مستان بیدار گردید». همانا بلبل نیز مست میبوده که شب را از بامداد نمیشناخته و شبانه بادهی صبحانه میطلبیده. «شعر میگویم و معنی ز خدا میطلبم». باز در پی آن برگشته میگوید :
ای صاحب کرامت شکرانهی سلامت
روزی تفقدی کن درویش بینوا را
کشتی فراموش شد ، حلقهی گل و مُل فراموش شد ، و اینک به «صاحب کرامت» که دانسته نیست کیست پیام میفرستد که روزی از درویش و بینوا جستجویی کن. باز در پی آن برگشته میگوید :
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرفست
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در اینجا آقای شاعر پند میدهد و میگوید : برای آسایش دو جهان تنها همین بس که با دوستان مروت و با دشمنان مدارا کنی ، دیگر به کِشتن و درویدن و بافتن و ریسیدن و دوختن و ساختن و دیگر چیزها نیازی نیست.
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر دِه قضا را
آقای حافظ را بکوی نیکنامی گذر ندادهاند. آنکه بیکار مینشسته ، باده میخورده ، یاوه میبافته ، نان از دسترنج دیگران میخورده سرنوشتش میبوده و اختیاری در دست نمیداشته. مثلاً اگر حافظ خواستی که برود و به یک پیشهای پردازد ، یا داد و ستد کند ، یا زمینی را گرفته بکارد ، پاهایش خشک شدی و نتوانستی.
آیینهی سکندر جام جمست بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
آن آیینهای که شنیدهای اسکندر نگریستی و هرچه را از دور و نزدیک در آن دیدی همین جام باده است ، اینک تو هم بنگر تا چگونگی ملک داریوش را (که چند هزار سال پیش بوده) بتو نشان دهد. شاعرک بیچاره چون هیچی پیدا نکرده ، یکباره بسیم هذیان گویی زده.
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او مومست سنگ خارا
این شعر از بس چرند است من هیچ نمیدانم چه معنایی کنم و چه نویسم. «سرکش مشو ، زیرا اگر سرکش شوی چون شمع از غیرتت سوزد ، دلبر که سنگ خارا در کف او همچو مومست». شما بیندیشید که آیا از این معنایی توان درآورد؟!..
راستی آنست که حافظ هیچ معنایی از اینها نمیخواسته است ، بلکه قافیههای : آشنا را ، سکارا ، بینوا را ، مدارا ، قضا را ، دارا ، خارا و مانند اینها را نوشته بوده و همیخواسته که هر یکی از آنها را در یک بیتی بگنجاند و بس.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸10ـ پس چرا حافظ را چندین میستایند؟.. (یک از سه)
میدانیم کسانی خواهند گفت : در جایی که شعرهای حافظ باین پوچی و زیانمندیست ، پس چرا اینهمه او را ستودهاند و میستایند؟!.. چرا اروپاییان این اندازه باو ارج میگزارند؟!..
میگویم : شما را با ارجگزاری یا ستایش دیگران چه کار؟!.. خودتان با فهم و خردتان داوری کنید. خدا بشما فهم و خرد داده که خودتان نیک و بد را بدانید. دیگران هرچه میگویند بگویند. شما اگر درپی حقایق هستید خودتان بیندیشید و بفهمید. شعرهای حافظ یا بیکبار بیمعنی و یا دارای معنی زیانآور است. در هزار غزل کمابیش که حافظ سروده شاید شما ده شعر پیدا نکنید که یک معنی بخردانهای را دربر دارد. اینها نیز چنین افتاده ، نه آنکه حافظ میخواسته است. دوباره میگویم : حافظ جز دربند قافیهبافی نمیبوده.
برای آنکه نیک دانسته شود که این شاعر چه پریشانگویی میکند ، من شعرهایی را از یک غزل او بسنجش و گفتگو میگزارم. میگوید :
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
شاید که باز بینیم دیدار آشنا را
شاعر در اینجا کشتیش شکسته (یا در کشتی نشسته) آرزوی باد شرطه میکند. لیکن بیدرنگ برگشته میگوید :
در حلقهی گل و مُل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
دیشب در حلقهای که گل و باده چیده بودند ، بلبل هم آمده ، عربی میخوانده و میگفته : «بادهی صبحانه بیاورید ، شما نیز ای مستان بیدار گردید». همانا بلبل نیز مست میبوده که شب را از بامداد نمیشناخته و شبانه بادهی صبحانه میطلبیده. «شعر میگویم و معنی ز خدا میطلبم». باز در پی آن برگشته میگوید :
ای صاحب کرامت شکرانهی سلامت
روزی تفقدی کن درویش بینوا را
کشتی فراموش شد ، حلقهی گل و مُل فراموش شد ، و اینک به «صاحب کرامت» که دانسته نیست کیست پیام میفرستد که روزی از درویش و بینوا جستجویی کن. باز در پی آن برگشته میگوید :
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرفست
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در اینجا آقای شاعر پند میدهد و میگوید : برای آسایش دو جهان تنها همین بس که با دوستان مروت و با دشمنان مدارا کنی ، دیگر به کِشتن و درویدن و بافتن و ریسیدن و دوختن و ساختن و دیگر چیزها نیازی نیست.
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر دِه قضا را
آقای حافظ را بکوی نیکنامی گذر ندادهاند. آنکه بیکار مینشسته ، باده میخورده ، یاوه میبافته ، نان از دسترنج دیگران میخورده سرنوشتش میبوده و اختیاری در دست نمیداشته. مثلاً اگر حافظ خواستی که برود و به یک پیشهای پردازد ، یا داد و ستد کند ، یا زمینی را گرفته بکارد ، پاهایش خشک شدی و نتوانستی.
آیینهی سکندر جام جمست بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
آن آیینهای که شنیدهای اسکندر نگریستی و هرچه را از دور و نزدیک در آن دیدی همین جام باده است ، اینک تو هم بنگر تا چگونگی ملک داریوش را (که چند هزار سال پیش بوده) بتو نشان دهد. شاعرک بیچاره چون هیچی پیدا نکرده ، یکباره بسیم هذیان گویی زده.
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او مومست سنگ خارا
این شعر از بس چرند است من هیچ نمیدانم چه معنایی کنم و چه نویسم. «سرکش مشو ، زیرا اگر سرکش شوی چون شمع از غیرتت سوزد ، دلبر که سنگ خارا در کف او همچو مومست». شما بیندیشید که آیا از این معنایی توان درآورد؟!..
راستی آنست که حافظ هیچ معنایی از اینها نمیخواسته است ، بلکه قافیههای : آشنا را ، سکارا ، بینوا را ، مدارا ، قضا را ، دارا ، خارا و مانند اینها را نوشته بوده و همیخواسته که هر یکی از آنها را در یک بیتی بگنجاند و بس.
👇
از این چند شعر که در بالا آوردیم تنها یک معنی میدارد ، تنها یک معنی فهمیده میشود ، و آن اینکه حافظ میگوید : من این بدیها که میکنم و بدنام شدهام اختیاری نیست ، «در کوی نیکنامی ما را گذر ندادهاند» ، و شما بیندیشید که این سخن چه اندازه غلط و تا چه اندازه زیانآور است. بیندیشید که اگر همهی بدکاران در جهان این عذر را بیاورند ، مثلاً اصغر بروجردی که بچهها را میکشت و خونشان میخورد ، سیفالقلم شیرازی که بزنان زهر میخورانید و میکشت ، صمدخان مراغهای ، چنگیزخان ، تیمور لنگ ، هر یکی این عذر را میآوردند ، آیا جهان چه حالی پیدا میکرد؟!.. اگر این فلسفهی حافظ راستست پس این کوششها بنام تربیت برای چیست؟!.. این قانونها و داوریها چه معنی میدارد؟!.. همان حافظ ، اگر یک شب دزد بخانهاش آمده کاسه و کوزهاش بردی ، و یا یک ستمگری در کوچه جلوش را گرفته یک سیلی برویش زدی فریادش بدادخواهی بلند شدی ، و هیچگاه نگفتی که این دزد یا این ستمگر مجبورند. هیچگاه نگفتی : «گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را». اینهاست نمونهای از شعرهای فیلسوف شیراز. شما خودتان اینها را بسنجید و بیندیشید. دوباره میگویم : چه کار بستایش دیگران میدارید.
🔹کانال پاکدینی دو دسته نوشته و گفتار از دیگران میپذیرد :
1ـ نوشتههایی که با اندیشههای پاکدینی همداستانی دارد و نویسنده میخواهد موضوعی را به همراهی با آن اندیشهها بنویسد و آن را روشنتر گرداند.
2ـ نوشتههایی که با اندیشههای پاکدینی همداستانی ندارد و نویسنده ایراد آنها را بازمینماید.
درخواست ما اینست که نوشتهها تا توان کوتاه باشد. نویسندگان برای سخنانشان دلیل بیاورند ، از غرض و دشمنی دور بوده خواستشان روشنی مطلب باشد.
(همچنین میتوانید در نظرپرسی زیر شرکت کنید).
🌸
🔹کانال پاکدینی دو دسته نوشته و گفتار از دیگران میپذیرد :
1ـ نوشتههایی که با اندیشههای پاکدینی همداستانی دارد و نویسنده میخواهد موضوعی را به همراهی با آن اندیشهها بنویسد و آن را روشنتر گرداند.
2ـ نوشتههایی که با اندیشههای پاکدینی همداستانی ندارد و نویسنده ایراد آنها را بازمینماید.
درخواست ما اینست که نوشتهها تا توان کوتاه باشد. نویسندگان برای سخنانشان دلیل بیاورند ، از غرض و دشمنی دور بوده خواستشان روشنی مطلب باشد.
(همچنین میتوانید در نظرپرسی زیر شرکت کنید).
🌸
Telegram
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
آیا دلیلهای نوشتار بالا را خردپذیر مییابید؟
آری / نه
آری / نه