پاکدینی ـ احمد کسروی
7.68K subscribers
8.64K photos
485 videos
2.28K files
1.77K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
📖 کتاب «گفت و شنید»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخش یکم (چهار از هفت)


ج ـ پس شما بخطبه‌ی شِقشِقیه چه می‌گویید؟!.

د ـ اولاً چه دلیل هست که آن خطبه یا امثال آن راستست؟!. آخر ببینید : امام علی‌بن‌ابیطالب که بالای منبر خطبه می‌خوانده تندنویس نداشته که گفته‌های او را جمله بجمله از اول تا بآخر ضبط کند. مردم نیز که در پای منبر می‌نشستند از هر خطبه‌ای می‌توانستند چند جمله به ذهن خود سپارند ، همه‌ی خطبه را که نمی‌توانستند. پس باین خطبه‌های دراز نهج‌البلاغه چه اعتمادی توان داشت؟!. از سوی دیگر این خطبه‌ها و روایتها مدتها زبان بزبان و سینه بسینه گردیده تا در قرن دوم و سوم هجری کتاب‌نویسانی پیدا شده و آنها را نوشته‌اند. سپس نیز در قرن چهارم هجری سید رضی پیدا شده و آنها را از این کتاب و از آن کتاب گرد آورده و نهج‌البلاغه را نوشته.

من از این هم چشم می‌پوشم. خطبه‌ی شِقشِقیه اگر راست هم باشد معنایش بجز این نیست که امام علی‌بن‌ابیطالب در دلش خود را بخلافت اُولا از ابوبکر و عمر و عثمان می‌دانسته. این مطلب چه دلالت دارد که خدا او را بخلافت برگزیده بوده و ابوبکر و عمر حق او را غصب کرده‌اند؟!.

ج ـ حقیقت اینست که این مطالب قابل رد نیست و من متحیرم که چرا تا حال ندانسته بودیم.

آ ـ چون فرمودید فکر کنیم و جواب بدهیم من بهتر می‌دانم که ما هر سخنی هم که داریم بجلسه‌ی دیگری گزاریم.

ب ـ آخر علمای ما هیچ نفهمیده بودند؟!. اینقدر علمای بزرگ ، از ابن‌بابویه و شیخ طوسی و مجلسی و شیخ بهایی و میرداماد و آخوند ملا کاظم و حاجی شیخ عبدالله و حاجی شیخ عبدالکریم و آقا سید ابوالحسن و امثال ایشان اینها را نمی‌دانستند؟!. اغلب این علما صاحب مقامات بودند ، کرامات داشتند ...

د ـ اولاً شما اگر به هندوستان یا به ژاپن یا به چین بروید خواهید دید مجسمه‌های بدهیکل را در معبدها گزارده‌اند و امروز در اینجهانِ دانش نیز بت‌پرستی می‌کنند. دسته دسته زوار بآن معبدها می‌آیند. دخترهای خود را وقف آنها می‌گردانند. شماره‌ی آن بت‌پرستان چند برابر شیعیانست. درمیان آنها نیز علمای بزرگی (بنام بَرَهمَن ، لاما ، بونز [bonze : راهب بودائی] و مانند اینها) همیشه بوده‌اند و هستند. شماره‌ی آنها بیشتر از شماره‌ی علمای شماست. مقامشان نیز بالاتر است. دستگاه لاماها بسیار عالیتر از دستگاه مجتهدان شماست. آنها نیز همین حرفها را می‌زنند. آنها نیز پیشوایان و علمای خود را پیش می‌کشند.

ثانیاً علمای شما چیزهای بسیار آشکارتر از اینها را نفهمیده و ندانسته‌اند. علمای شما زشتی قمه‌زنی و زنجیرزنی را که اروپاییها علامت وحشیگری این مردم می‌شمارند نفهمیده‌اند. ببینید : کسی که می‌میرد تن او لاشه‌ای بیش نیست که اگر بماند بوی بد او مایه‌ی آزار زندگان خواهد گردید. اینست باید یا سوزانید و یا بزیر خاک کرد و نهان ساخت. احترام خود او در اینست. علمای شما این را باین آشکاری نفهمیده‌اند و مردگان را از گور بیرون می‌آورند و با آن بوی بد صدها فرسنگ راه می‌برند که در نجف یا قم باشد و گناهانش آمرزیده گردد ، این رفتار سراپا نافهمیست. زیرا از یکسو با آن بوی بد باعث آزار مردم می‌شوند ، بیماریها را درمیان مردم نشر می‌کنند. از یکسو هم چه معنی دارد که خدا کسی را بیامرزد بنام آنکه استخوانهایش در نجف یا قم است؟!. من نمی‌دانم آنان خدا را چه شناخته‌اند که چنین توقعی را ازو دارند.

ج ـ من مجبور هستم در اینجا دفاع کنم. اینها رفتار عوامست. مربوط به علما نیست. علما خودشان از این رفتار بیزارند.

آ ـ من سی سال پیش در یکی از روزنامه‌ها خواندم که علمای نجف به حرمت نقل جنازه فتوا داده بودند.

د ـ آقا ، شما اشتباه می‌کنید. شما چیزی را که با چشم خود می‌بینید وارونه‌ی آن را بزبان می‌آورید. من می‌پرسم این رفتار پست را به عوام که یاد داده است؟!. پس چرا عوامِ مذاهبِ دیگر اینها را ندارند؟! آنگاه اگر اینها رفتار عوامست پس چرا علماتان جلو نمی‌گیرند؟!. همان قمه‌زنی که از همه زشتتر است هر وقت گفتگو شود ملایان می‌گویند رفتار عوام است. ولی اگر استفتاء کنند فتوا بحرام بودنش نمی‌دهند بلکه برای عوامفریبی می‌گویند : «این را باید از حضرت عباس استفتاء کرد». [1] علمای شما در شیوه‌ی دکانداری بسیار استادند.

👇
گذشته از اینها ، مگر فراموش شده که پیش از آنکه پهلوی برخیزد همه‌ساله در محرم مجتهدین بزرگ شما خانه‌های خود را حسینیه می‌گردانیدند که دسته‌های سینه‌زنی و زنجیرزنی و قمه‌زنی بیایند و بروند و روز آخر به سردسته‌ها خلعت می‌دادند. باز می‌توانید گفت : به علما مربوط نیست؟!. در همان نجف و کربلا در صحن‌های امامانتان قمه می‌زنند و زنجیر می‌زنند و این را از «خصائص شیعه» می‌شمارند و علمای بزرگ شما می‌بینند و جلو نمی‌گیرند. بلکه با رفتار خود می‌فهمانند که اینها باید بود [باید بود (bud) سبک شده‌ی باید بودن است].

درباره‌ی نقل جنازه که باید آن را «گور بگور گردانیدن مردگان» نام نهاد ، اولاً خود علمای شما وصیت می‌کنند که جنازه‌های آنها را ببرند و ما می‌توانیم صد تن از ایشان را با نامهاشان بشماریم که جنازه‌هاشان را از تبریز یا از تهران یا از شهرهای دیگر به کربلا یا نجف برده‌اند. دوم علمای شما همین موضوع را در کتابهای فقهی عنوان کرده آن را جایز شمارده‌اند. من اگر در اینجا از کتابهای فقهی داشتم بشما نشان می‌دادم. (2) ثالثاً سرچشمه‌ی این رفتار زشت حدیثهای شماست. در حدیثهای شما وعده داده‌اند که کسی که در نجف یا در کربلا دفن شود از فشار قبر و سئوال منکر و نکیر در امان خواهد بود. قبر آدم و نوح نیز در نجف است. با اینحال شما چشم رویهم گزارده می‌گویید : «مربوط به علما نیست».

من نمی‌دانم از کجایش بشما صحبت کنم : میرزا محمدعلی نخجوانی یکی از علمای بزرگوار شما بوده که ده و بیست سال پیش مرده. این مرد کتابی نوشته و چاپ کرده بنام «دعاةالحسینیه». در آن کتاب چون بصورت سئوال و جواب است می‌پرسند : جنازه‌های مردگان را که به مشاهد مشرفه می‌برند بسیار اتفاق می‌افتد که چاروادار برای آنکه از سرحد قاچاقی برد و حق سرحد ندهد استخوانهای آنها را می‌شکند و در یک توبره‌ی اسبی می‌ریزد. آقا جواب می‌دهد : عیب ندارد «له اسوة بعلی‌الاکبر فقطعوه اربا اربا» (تن علی‌‌اکبر را نیز با شمشیرها تکه تکه کردند!). باز شما بگویید : «مربوط به علما نیست».

این آقا می‌گوید : «سی سال پیش در یکی از روزنامه‌ها خواندم که علمای نجف به حرمت نقل جنازه فتوا داده بودند» من نمی‌دانم کدام روزنامه بوده ، فتوادهندگان که‌ها بوده‌اند ولی این خود گفتگوییست که این مذهب شما رنگ ثابتی ندارد و علمای شما آزادند که مطابق مصالح دکانداری ، خودشان هر زمان آن را برنگ دیگری اندازند. ما دیده‌ایم هر چیز تازه که درآمده علمای شما مخالفت کرده‌اند. ولی چون رواج گرفته برگشته گفته‌اند : «در مذهب ما نیز چنینست». ما هنوز فراموش نکرده‌ایم که برای خوراک خوردن با قاشق و چنگال حدیثی ساختند : «کان النبی بأکل بالشوک» (پیغمبر با خار می‌خورد). گفتند : مقصود از خار چنگال بوده.

در سی و چند سال پیش که آغاز مشروطه می‌بود و احساسات میهن‌پرستی در ایرانیان نیرو می‌داشت و گاهی نیز از بردن جنازه و مانند آنها نکوهش می‌رفت ببینید کدام یکی از ملایان نجف بوده‌اند که برای خوشایند مردم چنان فتوا داده.

به هر حال اگر علما باین کار زشت راضی نیستند چرا جلو نمی‌گیرند؟!. مگر هر روز در کربلا و نجف نمی‌بینند که پیاپی اتومبیلها درمی‌آیند و بار استخوان گندیده می‌آورند؟!.

یکی از آشنایان من در نجف بوده است. می‌گوید : در کوچه که راه می‌رفتیم یکبار می‌دیدیم اتومبیلی آمد و رد شد و بوی گند بسیار بدی مخلوط با گرد و خاک هوا را پر کرد .. از جلو گاراژها که می‌گذشتیم ناچار می‌بودیم دماغ و دهان خود را بگیریم. در صحن که می‌ایستادیم یکبار می‌دیدیم بوی عفونت در هوا پیچید. برمی‌گشتیم می‌دیدیم مرده‌ی تازه‌ای از چند روز راه آورده‌اند که طوافی دهند و ببرند و روانه‌ی بهشتش کنند.

می‌گوید : یکی از کارها در نجف رفتن به پیشواز جنازه‌های بزرگان و توانگرانست که هر چند زمان یکی را از هندوستان یا از ایران یا از جاهای دیگر می‌آورند.

می‌گوید : در نجف یکی از مرضهای بسیار شایع سل است و من عقیده‌مندم که باعث شیوع آن عفونتی است که هوای آنجا از این مردگان پیدا می‌کند. درد بدتر اینجاست که در آن شهر یک نفر پزشک نیست که باری به معالجه پردازد. جوانان بسیار در آغاز زندگانی با آن مرض زیر خاک می‌روند.


👇
🔹 پانوشتها :

1ـ پیشروتر از همه خامنه‌ای بوده که گفته «در وضعیت فعلی حرامست». معنی آنکه روزی هم تواند بود که حرام نبوده آزاد باشد. حال آنکه همه می‌دانند اکنون قمه‌زنی را هیچ جلوگیری نیست و آزاد است.

2ـ در هنگام چاپ دسترس بجمله‌هایی از كتاب «كشف‌الغطاء» شیخ جعفر كبیر پیدا شد كه چون بسیار دیدنیست در اینجا آورده می‌شود. شیخ از مواردی كه بیرون آوردن مرده از گور جایز است بحث می‌كند و چنین می‌گوید : «و منها ان یكون ذلك لایصاله الی محل یرجی فوزه بالثواب او نجاته من العقاب كالنقل الی المشاهد المشرفة او مقابر مطلق الاولیاء و الشهداء و الصلحاء و العلماء و ربما كان ذلك اولی من غیره فیخرجه كلا او بعضا عظما او لحما او مجتمعا و لو لا قیام الاجماع و السیرة علی عدم وجوبه لقلنا بوجوبه فی بعض المحال».

شیخ كبیر جایز می‌داند كه گورها را باز كنند و استخوان یا گوشت مردگان یا هر دوی آنها را بیرون آورند به نجف یا به كربلا و یا به بارگاه فلان امامزاده یا بَهمان عالم یا درویش نقل كنند. می‌گوید : اگر نبود كه علمای ما آن را واجب ندانسته‌اند ، من حكم بواجب بودن می‌كردم.


🌸
3ـ یک معبد بودایی
4ـ یک تن از قمه‌زنان
5 ـ استخوانهای مردگان را بار کرده به کربلا می‌برند
✴️ پشت پرده‌ی نمایش «ادبیات» در ایران

🖌 نویساد

🔸بخش سوم

«همچنان گفته‌اند : «لیتراتور نماینده‌ی اندیشه‌های یك توده است». این هم دور نیست. شما اگر می‌خواهید از بلندی یا از پستی اندیشه‌های یك مردم آگاه شوید یكی از راههایش آنست كه كتابها و نوشته‌های ایشان را بخوانید. لیكن این هم درباره‌ی ادبیات ایران راست نیست. آیا كسی از «مقامات حمیدی» و شعرهای انوری پی باندیشه‌های مردم آن زمان تواند برد؟!.
ولی چون «لیتراتور» با «ادبیات» ترجمه شده بود همه‌ی آن ستایشها بهره‌ی این می‌گردید و همین در اندیشه‌ها جا باز می‌كرد : مثلاً اگر شما می‌خواستید با یكی از جوانهای درسخوانده بسخن پرداخته بگویید : «آخر این شعرها و تاریخ شعرا كه بشاگردان می‌آموزند چیست؟!. چه سودی از آنها خواهد بود؟!.» می‌دیدی دلسوزانه پاسخ داد و گفت : «په آقا چه می‌فرمایید؟!.. اینها ادبیاتست. شما كتابهای اروپا را بخوانید تا ببینید از ادبیات چه ستایشها می‌كنند.» بیچاره جوان نمی‌دانست چه فریبی خورده است.
این بود داستان نیرنگی كه گفتم. بدخواهان چنین نیرنگی را زدند و بآن بس نكرده برای رویانیدن تخمهایی كه كاشته بودند به یك كوشش دیگری برخاستند ، و آن اینكه در روزنامه‌ها و درمیان جوانان هایهویی بنام شعر و ادبیات برپا گردانیدند و در این كار دست برخی از شرقشناسان نیز درمیان می‌بود.
این كار هم تاریخچه‌ای می‌دارد كه می‌باید بگویم اگرچه سخن بدرازی خواهد انجامد. این رازها باید بیرون ریخته شود.
اگر تاریخ هجده‌ساله را خوانده‌اید در سال 1290 (1329)[ق] دولت خودكامه‌ی روس بایران التماتوم داد. بیرون داستان آن بود كه دولت روس از كارهای مستر شوستر آمریكایی بخشم آمده و بما فشار آورده سه چیز می‌خواست : 1) شوستر را بیرون كنیم. 2) دیگر كاركنی از بیگانگان بی‌خشنودی دولت روس و انگلیس نیاوریم. 3) دررفت[=خرج] ارتش روس را كه بایران آمده بود بپردازیم. ولی از درون خواسته می‌شد دستگاه مشروطه و آزادیخواهی از ایران برافتد ، و در این كار ، دست بدخواهان خودمان در كار می‌بود. به اینمعنی بایستی بخش بیشتر نقشه با دست اینان انجام گیرد.
اینبود دولت نكولایی التماتومش را داد و وزیران نیز رُلهای خود را بازی كردند و كار بجنگ كشید و مجاهدان و آزادیخواهان توسریهای سخت از مشت آهنین دولت روس خوردند و از میان رفتند. این زمان دولت گامی بالاتر گزاشت و مجلس را نیز بست. در التماتوم این را نخواسته بودند. ولی در نقشه‌ی نهانی این نیز می‌بوده.
بدینسان نقشه انجام گرفت. ولی یك كار دیگر بازمی‌ماند. توده‌ای كه هفت سال با شورش و جنگ بسر برده و گُردانی از میان آن همچون ستارخان و یِفرِمخان و حیدر عمواُغلی و دیگران برخاسته بودند ، كار او تنها با بستن [مجلس] و پراكندن مجاهدان پایان نیافتی. بیش از همه بایستی اندیشه‌های آزادیخواهانه را از مغزها بیرون كنند. بایستی مردم را از آن شور پایین آورند. خونها را از جوش اندازند. بایستی ریشه‌ها را بسوزانند ، از بریدن شاخه‌ها سودی نتوانستی بود.
این كار می‌بایست با دست خانواده‌ی فروغی و همدستانشان از ایران و پرفسور براون [1] و همراهان او از اروپا انجام گیرد. می‌بایست اینان بكوششهایی كه درباره‌ی رواج شعر و ادبیات می‌داشتند بیفزایند و تكان بزرگی پدید آورند. می‌بایست مردم را سرگرم گردانند. برخی را شاعر سازند ، برخی را شعردوست گردانند ، شعرهای زهرآلود شاعران را در مغزها جا دهند ، برای اندیشه‌های جوانان میدان تازه‌ای باز كنند.
برای این كار خود عنوانی نیز پیدا كرده بودند. زیرا می‌گفتند : «ما كه نخواهیم توانست در برابر دیگران با قوه و قدرت عرض اندام كنیم. برای ما یك راه باز است ، و آن اینكه ادبیات و تمدن قدیم خودمان را بگوش دنیا برسانیم و جلب احترام برای خود كنیم. در اروپا ما را با سعدی و حافظ و خیام و فردوسی می‌شناسند. باید ما نیز هرچه می‌توانیم باینها اهمیت دهیم».
اینها سخنانی بوده كه پرفسور صدیق [2] بیست و چند سال پیش هنگامی كه از اروپا بازمی‌گشت در تبریز در سالن دبیرستان دولتی بزبان آورده و چنین گفته بود : «بهمین جهت من در اروپا با پرفسور براون همدست می‌بودم و به نشر ادبیات ایران می‌كوشیدیم». یك بار هم من این سخن را از زبان فروغی شنیدم.
👇
پیداست توده‌ای را كه خواستند فریب دهند اینگونه سخنان دلسوزانه هم پیدا كنند. به هر حال از همان سال 1290 تكانی در ایران در زمینه‌ی شعر و ادبیات پدید آورده شد. از اروپا براون «تاریخ ادبیات ایران» می‌فرستاد. كتابها چاپ می‌كرد. «انجمن خیام» [3] بایای[وظیفه] خود را انجام می‌داد». در ایران گفتارها درباره‌ی شاعران نوشته می‌شد ، كتابها بچاپ می‌رسید ، جستجو از تاریخچه‌ی زندگی شاعران می‌رفت ، ساتها[=صفحه‌ها] سیاه می‌گردید درباره‌ی آنكه سال زاییده شدن شاعری بدست آید. مهنامه‌های ادبی پراكنده می‌شد ، در شهرها انجمنهای ادبی برپا می‌گردید ، چَخِشها[4] می‌رفت درباره‌ی آنكه فلان شاعر از كدام شهر است ، در دبیرستانها و دانشكده‌ها بیشتر جوانان (شصت و هفتاد درصد آنها) شعر می‌گفتند ، خیابانها بنام شاعران نامیده می‌شد [5] ، به سعدی و حافظ و خیام و فردوسی نام «مفاخر ملی» داده شده كتابهاشان پیاپی بچاپ می‌رسید ، در شهرستانها بروی گورهای شاعران گنبدها افراشته می‌شد ، هر شهری برای خود شاعری با چنان گنبدی می‌خواست. كم‌كم كار بالا گرفته گفته می‌شد : «شعر وحی است». آشكاره می‌نوشتند : «شاعر هنگامی كه بشعر گفتن می‌پردازد روح او بعوالم دیگری ارتباط پیدا می‌كند ...». كسانی از این اندازه هم گذشته گفتگو می‌داشتند كه كتاب یكی از چهار شاعر بزرگ را كه فردوسی و حافظ و سعدی و مولوی باشند ، بجای قرآن برگزینند و آن را «كتاب مقدس» ایرانیان یا «قرآن فارسی» گردانند و سخن در آن می‌بود كه كدام یكی را برگزینند. هایهویی می‌بود كه نمی‌دانم چه نامی دهم. ...
آخرین كوشش كه درباره‌ی افزودن بآن هایهوی ادبیات از دسته‌ی بدخواهان سر زد برپا گردانیدن «هزاره‌ی فردوسی» و آوازه انداختن بسراسر كشورها بود. از سالها نقشه‌ی آن را كشیده و بسیج [6] كار را دیده بودند و آنچه توانستند در آن میان باد بآتش هایهوی زدند و آن را تا باندازه‌ی دیوانگی رسانیدند.
(در پیرامون «ادبیات» ، نشست یکم)

[1] : Edward Granville Browne
[2] : دانستنیست در پرونده‌ای که وزیران و نخست‌وزیران و برخی از سران اداره‌ها برای کتابهای کسروی پدید آوردند (همان که به یک رشته بازپرسیهای درازی کشید و سرانجام در یکی از نشستهای بازپرسی آدمکشان بسرش ریخته او را در کاخ دادگستری کشتند) یکی از نخستین شکایتها بدست همین دکتر صدیق وزیر فرهنگ آن زمان انجام گرفت. او در 29/12/23 باستناد مادّه‌ی 2 قانون مصوب 1301 تقاضای تعقیب کسروی را بعلت نشر کتابهای «خلاف قانون» از وزارت دادگستری نمود. (پاکدامن ، قتل کسروی ، چ دوم ، ص 141 و 211). نمی‌توان نوشته‌های این کتاب را در آن شکایت بی‌اثر دانست.
[3] : Omar Khayyam Club در لندن.
[4] : چخیدن (همچون جهیدن) = مجادله كردن ؛ چخش = مجادله
[5] : برای مثال خیابان علاءالدوله را خیابان فردوسی ،‌ جلیل‌آباد را خیابان خیام ، اسماعیل بزاز را خیابان مولوی نامیدند.
[6] : بسیجیدن = تدارک كردن ؛ بسیج = تدارک

(این نوشتار دنباله دارد)
.
علی‌اصغر حکمت
محمدعلی فروغی
ابوالحسن فروغی
پرفسور براون و پرفسور صدیق اعلم ، دانشگاه کیمبریج 1917 م.
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»

🖌 احمد کسروی

🔸 1ـ راه را گم کرده‌اید (سه از سه)


اگر نیک اندیشیده شود و حقایق روشن گردد ، اساساً اینگونه پیشنهادها یا یادآوریها بدولت بیهوده و بیجاست ، و برای آنکه سخنم روشن باشد باید «دولت» را معنی کنیم :

چنانکه گفتیم در کشور مشروطه دارالشورا نماینده‌ی توده است ، و این دارالشورا چون تصمیماتی می‌گیرد و قانونهایی می‌گزارد باید بکسانی اظهار اعتماد کند و از آنان هیئتی پدید آورد و اجرای تصمیمات و قانونها و راه بردن کشور را از ایشان بخواهد.

این معنی دولت است و خود یک چیز ساده فهمیده می‌شود. ولی در عمل اشکالهایی پیدا شده ترتیب دیگری پیش می‌آید. باین‌معنی اگر در کشوری اختلاف عقیده نیست و مردم با یکدیگر کشاکش و مجادله ندارند ، یک هیئت دولت ، تا بکارهای بی‌رویه‌ای نپرداخته مورد اعتماد دارالشورا و مردم باشد و با اطمینان و آسودگی بکار پردازد. ولی اگر در کشوری اختلاف عقیده و دسته‌بندی بود ، باید یک حزب نیرومندی پا پیش گزارد و دولت را او برگزیند و خود پشتیبان آن باشد.

اینست راهی که قرنها در کشورهای مشروطه آزموده شده و مجری بوده. کنون شما بگویید حال ایران کدام یک از این دو است؟. آیا آن نخست است و در ایران اختلاف عقیده نیست؟!. آیا می‌توان چنین سخنی گفت؟!. بیگمان نتوان گفت. این کشور پر از اختلاف عقیده است و در سراسر آن هزار تن با یک فهم و اندیشه بآسانی نتوان یافت.

پس می‌ماند دوم ، که یک دسته‌ی نیرومندی پدید آید و به یک دولتی اظهار اعتماد کند و خود پشتیبان آن باشد و پیشرفت کارها را از آن بخواهد.

اساس چاره آنست که با اختلاف عقیده نبرد کنیم و آن را از میان برداریم. ولی چون باین زودی و آسانی نتواند بود چاره جز آن نیست که غیرتمندان و باخردان چه در تهران و چه در دیگر جاها به یک جمعیتی درآیند و یک دسته‌ی نیرومندی پدید آورند و با پشتیبانی از یک دولتی که خود می‌شناسند باین گرفتاریها و دردها درمان کنند.

امروز یگانه‌راه اینست و باید این را پیش گرفت. وگرنه یک دولتی که بروی کار بیاید چند نقص بزرگی در آن جمع خواهد بود :

نخست : چون از یک جمعیتی بیرون نیامده‌اند هر یکی از وزیران عقیده و اندیشه‌ی جدایی خواهد داشت و با آن دیگران نخواهد ساخت. بجای همدستی با یکدیگر بدشمنی و کارشکنی خواهند پرداخت.

دوم : چون یک مقصد و مرام معینی ندارند ، هر یکی با سلیقه‌ی خود بکارهایی خواهد پرداخت و چه بسا خطاهای بزرگی از آنان سر خواهد زد.

سوم : چون پشتیبان ندارند از روز نخست متزلزل بوده و نخواهند دانست که آیا بنگهداری خود کوشند و یا بکارها پیشرفت دهند. بالاخره یک دولتی اگر نیک باشد بَدان با او دشمنی نموده به برانداختنش خواهند کوشید ، و اگر بد باشد نیکان بضدیت پرداخته ریشه‌اش را خواهند کند.

اگر می‌خواهید بآیین مشروطه زندگانی کنید و از سودهای آن بهره‌مند گردید راهش اینست و باید شما نیز این راه را پیش گیرید ـ وگرنه در کنار ایستادن و از دور یک پیشنهادی کردن یا یک ایرادی گرفتن ، یک چیز «من درآورده‌ی» شماست و نتیجه‌ی آن همین تواند بود که می‌بینید : هر روز صد پیشنهاد و یادآوریست که در روزنامه‌ها بچاپ می‌رسد و بهیچ یکی کوچکترین اثری داده نمی‌شود. همیشه مردم از دولت ناله می‌کنند و دولت از مردم شاکی می‌باشد.

این سخنان را بایستی از سی سال پیش بگویند و در دلها جا دهند تا پیشرفت کند و امروز این گرفتاریها و آوارگیها درمیان نباشد. راست است از زمانی که جنبش مشروطه پدید آمد در ایران حزبهایی نیز پیدا شد و برخی از آنها کارهای تاریخی کرد و نامی از خود در تاریخ گزاشت (همچون دسته‌ی مجاهدان تبریز و گیلان). ولی رویهم‌رفته مردم نه معنی مشروطه را درست فهمیدند و نه این موضوع را نیک دریافتند ، و سی و اند سال همه بغلط راه رفته و زندگی کرده‌اند و کنون دیگر عادت شده. ولی باید این عادت را بهم زد و این غلط را از میان برداشت.

یک کلمه باید گفت : شما با حال کنونی و با این بیراهی و پراکندگی [به] هیچ جا نتوانید رسید. چنانکه از سی سال پیش همیشه پس رفته‌اید ، از این سپس نیز پس خواهید رفت. مگر این حال را تغییر دهید و شما نیز راهی را پیش گیرید. می‌دانم کسانی چون این را بخوانند بیاد حزب‌سازیهای بیست و چند سال پیش افتاده بمن ایراد خواهند گرفت که مردم را بچنان کارهایی دعوت می‌نماید. ولی چنین نیست و من خود از آن کارهای ناستوده سخت بیزارم. ما اگر می‌نویسیم باید غیرتمندان دست بهم دهند هیچگاه مقصودمان آن دسته‌بندیها نیست و خود در شماره‌های آینده روشن خواهیم گردانید که کدام جمعیت را می‌گوییم و چه راهی را پیشنهاد می‌کنیم.

ما امروز ناگزیریم بچنان کاری برخیزیم. اگر پست‌نهادانی در بیست سال پیش باین نام کارهای ناستوده‌ای کرده‌اند دلیل نخواهد بود که ما در اندیشه‌ی زندگانی نباشیم و بهمدستی و همراهی نکوشیم.

👇
یک توده را همیشه خردمندان ایشان راه می‌برند ، و من نیز روی سخنم با ایشانست. با ماجراجویان و پول‌اندوزانی که دخالت در کارهای توده را وسیله‌ی استفاده گیرند سخنی ندارم و آنان را بنادانیهای خودشان وامی‌گزارم.

(پرچم روزانه شماره‌های 27 ، 28 و 29 ، اسفند 1320)


🌸
📖 کتاب «گفت و شنید»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخش یکم (پنج از هفت)


ب ـ شما بزیارت چه می‌گویید؟.

د ـ خواهشمندم بگزارید دیگر بسخن خود بپردازم و تاریخچه‌ی مذهب را بپایان رسانم. شما نیز هرچه خواهید پرسید یا هر ایرادی خواهید گرفت بآخر نگه دارید.

چنانکه گفتم پیغمبر اسلام بی‌آنکه جانشینی برگزیند از جهان رفت. اینبود یاران او گرد آمدند و به ابوبکر بیعت کردند. ابوبکر دو سال و چند ماه بود و از جهان گذشت. پس ازو به عمر بیعت کردند. او نیز ده سال و چند ماه بود و بدرود زندگی گفت. پس ازو عثمان را برگزیدند. در زمان عثمان ، اول دفعه بود که اختلاف پیدا شد. عثمان خویشان خود را که از بنی‌امیه بودند دور خود گرد آورده پول و کار بآنها می‌داد. این بمسلمانان برخورد و ایراد گرفتند و عثمان چون گوش نداد یک دسته از ایشان دست بهم داده او را کشتند. پس ازو به امام علی‌بن‌ابیطالب بیعت کردند. معاویه که والی شام بود کشته شدن عثمان را بهانه ساخته نافرمانی نمود و کار بجنگ کشید. ولی نتیجه‌ای بدست نیامد و امام علی‌ابن‌ابیطالب با دست عبدالرحمان‌بن‌ملجم در کوفه کشته شد. پس ازو به پسرش حسن بیعت کردند. این با معاویه صلح کرد و خلافت را باو سپرد.

معاویه به اسلام ایمان استواری نداشت. اینبود خلافت را بشکل سلطنت انداخت که پس ازو پسرش یزید خلیفه یا بهتر گوییم پادشاه گردید.

آن رفتار معاویه که خلافت را با زور و نیرنگ بدست آورده و آن را بشکل سلطنت انداخته بود بمسلمانان گران می‌افتاد و او را دشمن می‌داشتند ولی تا زنده بود آوازی نمی‌یارَستند [=جرئت نمی‌کردند] بلند کرد. لیکن پس از مرگ او مردم کوفه به حسین‌بن‌علی نامه نوشتند و او را به کوفه خواندند که بخلافت بردارند ، و حسین چون آمد بی‌وفایی کردند و او را بکشتن دادند که داستانش را همه می‌دانند.

پس از معاویه که پسرش یزید جانشین بود سه سال نگذشت که او نیز مرد. پس از مرگ او اختلال در کار بنی‌امیه پیدا شد و در این هنگام بود که کسان بسیاری بآرزوی خلافت افتادند و بکوششهایی برخاستند. از جمله دو خانواده‌ی بزرگی یکی علویان (پسران علی) و دیگری عباسیان (پسران عباس عموی پیغمبر) خلافت را حق خود دانسته طالب آن شدند.

چون علویان پیروان بسیار می‌داشتند که خواهان ایشان می‌بودند آنان «شیعه» نامیده می‌شدند. «شیعه» بمعنی پیروان است. تاریخچه‌ی «شیعه» از همین هنگام (از زمان بنی‌امیه) آغاز می‌شود.

این شیعیان می‌گفتند علویان بخلافت سزاوارتر از بنی‌امیه و بنی‌عباس می‌باشند ، و این سخنشان راست می‌بوده جای ایرادی نیست. در ابتدا نیز بیشترشان مردان باشرافت می‌بودند و در راه عقیده‌ی خود سر و جان می‌باختند. ولی کم‌کم آن مردان باشرافت رفتند و یک دسته ماجراجویانی بجای ایشان آمدند. داستان حسین‌بن‌علی و بی‌وفایی شیعیان با وی بهترین گواه این سخنست.

یک چیز شگفتتر آنکه کسانی از میان این شیعیان به تندروی برخاسته چنین می‌گفتند : «علی از اول بخلافت سزاوارتر بود. ابوبکر و عمر و عثمان که پیش افتادند باو ظلم کردند.» همین را عنوان گرفته بآن سه تن بد می‌گفتند.

اینان تندروان شیعه بودند و در نتیجه‌ی داستانی که رخ داد بنام «رافضی» شناخته شدند. موضوع این بود که زیدبن‌علی (نوه‌ی حسین‌بن‌علی) که خود مرد دلیر و پارسایی می‌بود در زمان هشام‌بن‌عبدالمَلِک برای انجام کاری به کوفه آمد ، و چون می‌خواست بازگردد مردم کوفه نگزاردند و او را نگه داشته پانزده‌هزار نفر باو بیعت کردند که خروج کند و خلافت را بدست آورد. زید تهیه‌ی مقدمات کرد و چون هنگامش رسید که خروج کند گروه انبوهی از همان شیعیان بنزد او آمدند و چنین پرسیدند : «شما درباره‌ی ابوبکر و عمر چه می‌گویید؟». زید پاسخ داد : «من از آنان جز نیک نمی‌گویم. ما خاندان علی از ایشان راضی هستیم». شیعیان همین سخن او را بهانه گرفتند و از پیرامون او پراکنده شدند. زید گفت : «مرا در هنگامی که نیاز سخت بکمک می‌داشتم رها کردید.» از همان هنگام آنان را «رافضه» (یا رهاکنندگان) نامیدند. به شومی همین رفتار ایشان بود که زید چون خروج کرد کشته شد و از میان رفت. این گواه دیگری به بدی و ماجراجویی آن گروهست.

👇
باری چنانکه گفتیم از یکسو عباسیان و از یکسو علویان برای خلافت می‌کوشیدند. چیزی که بود عباسیان درمیان خود اتفاق داشتند و یکی را از میان خود (ابراهیم امام) برگزیده همه‌شان بخلافت او می‌کوشیدند. آنگاه بزمینه‌چینی برخاسته تهیه‌ی مقدمات می‌کردند. چون می‌دانستند که ایرانیان از بنی‌امیه ناخشنودند ابومسلم را به ایران فرستادند که در اینجا زمینه آماده گرداند. لیکن علویان بخود مغرور بوده به تهیه‌ی زمینه حاجت نمی‌دیدند. آنگاه باهم اتفاق نداشتند و یکی را از میان خود برنمی‌گزیدند. در نتیجه‌ی اینها بود که بنی‌عباس کار را از پیش بردند. ولی علویان جز صدمه نتیجه‌ای نیافتند و کسان بسیاری از آنان ـ از زیدبن‌علی ، محمد نفس زکیه ، برادرش ابراهیم ، حسین صاحب فَخّ ، یحیی‌بن‌زید و دیگران ـ چه در زمان بنی‌امیه و چه در زمان بنی‌عباس قیام کردند و کاری نتوانستند و کشته شدند که سرگذشت آنها را ابوالفرج اصفهانی کتابی گردانیده و «مقاتل‌الطالبین» نام نهاده.

به هر حال یکی از کسانی که در آن زمان در آرزوی خلافت بود و دعوای آن را داشت جعفربن‌محمد الصادق است که شیعیان او را امام ششم می‌شناسند. این امام که پیروانش همان تندروان شیعه یا رافضیان می‌بودند یک سخن تازه بمیان آورده بود. بدینسان که می‌گفت : خلیفه آنست که خدا برگزیند و هر کسی را که خدا برگزیده است خلیفه است. چه قادر باشد و رشته‌ی حکومت را بدست گیرد و چه قادر نباشد و در خانه بنشیند. می‌گفت : کسی را که خدا برگزیده است مردم باید باو اطاعت کنند و اگر نکردند پیش خدا گناهکار خواهند بود.

اینها را می‌گفت و چنین نتیجه می‌گرفت که مرا خدا برگزیده و شما باید بمن اطاعت کنید و خمس و مال امام پردازید.

بدینسان در خانه نشسته بی‌دردسر دعوای خلافت می‌کرد و پیروانش دعوای او را پذیرفته گردن می‌گزاردند و برای آنکه ریشه‌ی کار خود را استوار گردانند چنین می‌گفتند : اول خلیفه که خدا برگزید امیرالمؤمنین علی‌بن‌ابیطالب بود. پس ازو پسرش حسن ، پس ازو برادرش حسین ، پس ازو پسرش علی‌بن‌الحسین ، پس ازو پسرش محمد الباقر ، پس ازو جعفربن‌محمد الصادق.

آن سخنانی که درباره‌ی خلیفه برگزیدن پیغمبر ، و مرتد شدن یاران او ، و اذیت رسانیدن عمر به فاطمه ، و دیگر داستانهایی که در کتابهای شیعیانست و شما نیز مقداری ذکر کردید ، در این زمان پیدا شده. آری در این زمان پیدا شده و پیش از آن نبوده.

شگفتتر آنست که این امام که دعوای خلافت می‌کرد به یاران خود می‌سپرد که «تقیه» کنند و آن را پنهان دارند. آنان نیز این دستور را بکار می‌بستند.

اکنون شما ببینید که در این کار جای چه ایرادهای بزرگی بوده. اول موضوع اینکه خلیفه را باید خدا برگزیند راست نبوده. من بشما دلیلها یاد کردم که این دعوا راست نیست. از جمله نامه‌ی امام علی‌بن‌ابیطالب را که به معاویه نوشته برای شما خواندم. دلیل روشنتر از آن چه باشد؟!.

گذشته از آنکه ما می‌بینیم خود علویان از چنین سخنی آگاه نبوده‌اند و کسان بسیاری از آنان برخاسته طلب خلافت می‌کرده‌اند. مثلاً محمدبن‌حنفیه پسر امام علی‌بن‌ابیطالب ، پس از مرگ یزید ، با بودن علی‌بن‌الحسین (زین‌العابدین) در مدینه بخلافت برخاست و علویها نیز او را پذیرفتند و کسی ایراد نگرفت که خلیفه علی‌بن‌الحسین است. خود علی‌بن‌الحسین نیز ایراد نگرفت. بلکه موضوع اینست که مختار که در کوفه خروج کرده اقتداری پیدا کرده بود اول خلافت را به علی‌بن‌الحسین تکلیف کرد و او نپذیرفت. اینبود مختار آن را به محمد‌بن‌حنفیه تکلیف کرد و او پذیرفت و بخلافت برخاست.

همچنان زیدبن‌علی (پسر همان علی‌بن‌الحسین) با بودن برادرزاده‌اش که همان جعفربن‌محمد باشد بخلافت برخاست و کسی باو نگفت : «خلیفه باید از سوی خدا باشد و در این زمانْ جعفربن‌محمد برادرزاده‌ی تو خلیفه است».

همچنان در زمان همان امام جعفر بزرگان علویان در مدینه مجلس کردند و به محمد نفس زکیه (نوه‌ی پسر امام حسن) بیعت کردند و درمیان آنهمه جماعت کسی ایراد نگرفت که خلیفه باید برگزیده‌ی خدا باشد و آن برگزیده در این زمان جعفربن‌محمد است. بلکه چنانکه نوشته‌اند فرستادند عقب آن امام که بیاید او نیز بیعت کند. باز نوشته‌اند که عبدالله پدر محمد رضایت نمی‌داد و می‌گفت : «می‌آید و این اتفاق را بهم می‌زند». باز نوشته‌اند که او آمد ولی بیعت نکرد و گفت : «این کار پیش نمی‌رود» ولی دیگران بیعت کردند. در کتابهای شیعیان در اینجا فرصت یافته معجزه‌ای نیز نقل کرده‌اند. می‌گویند : آن امام ، ابوجعفر منصور را که در آن مجلس بود و قبای زردی به تن می‌داشت نشان داد و فرمود : «خلافت مال این زردپوش است».

👇
از این داستانها بسیار است. طالبان خلافت از علویان بسیار بوده‌اند. آنگاه چنانکه گفتم چون تندروان شیعه (یا رافضیان) بنزد زیدبن‌علی آمدند و ازو درباره‌ی ابوبکر و عمر پرسیدند ، زید با همه‌ی احتیاج شدید که بهمراهی و یاوری آنان داشت بدلخواه آنان رفتار نکرد و از ابوبکر و عمر رضایت نشان داده گفت : «ما خاندان علی از ایشان راضی هستیم». این خود دلیل جوانمردی و بزرگواری زید است. از سوی دیگر این می‌رساند که موضوع خلیفه‌ی اول بودن امام علی‌بن‌ابیطالب و غصب خلافت کردن عمر و ابوبکر در زمانهای دیرتر ساخته شده.

دوم این چه خلافت بوده که کسی در خانه نشیند و بگوید من خلیفه‌ام؟!. از چنین خلیفه‌ چه سودی توانستی بود؟!. آخر خلافت برای آن بوده که کسی باشد قدرت پیدا کند و جهان اسلام را راه برد. خلیفه‌ی خانه‌نشین چه معنا توانستی داشت؟!. این نحو خلیفه شبیه آن «سرداران» است که ما در زمان قاجاریه داشتیم. به فلان مرد بیکاره‌ی خانه‌نشین لقب می‌دادند : «سردار اعظم». از آن سردار چه فایده توانستی بود؟!. سردار آنست که لشکرهایی در زیر فرمان خود داشته آنها را اداره کند و بجنگهایی برد. یک مرد بیکاره چه سرداری توانستی کرد؟!.

می‌گویند : گناه مردم بوده که بر سر او جمع نشده‌اند تا اقتدار پیدا کند و خلافت را بدست گیرد. می‌گویم : مردم از کجا می‌دانستند که او خلیفه است تا بر سرش جمع شوند؟!. کسی که در خانه می‌نشسته و تنها در نزد یاران خود دعوای خلافت می‌کرده و می‌سپرده که پنهان دارید و بکسی نگویید ، مردم از کجا آگاه می‌شدند که ادعای او را بپذیرند یا نپذیرند؟! کسی که خلافت می‌خواست بایستی بیرون آید و دعوای خود را بگوشها رساند و هر دلیلی دارد یاد کند و مردانه بکوشد و خلافت را بدست آورد. کسی که در خانه می‌نشسته و برای آنکه کمترین زحمتی باو نرسد دعوای خود را پنهان می‌داشته ، مردم چه گناهی کرده‌اند که او را نشناخته‌اند؟!.

من در اینجا باز بیاد سرداران زمان قاجاریه می‌افتم. یاد دارم که به یکی از آنان که مردی صوفی‌مسلک و خانه‌نشینی بود ایراد گرفته گفته بودند : «شما چه سرداری هستید؟!». گفته بود : «قشونی بدست من بدهند تا ببینند چه سرداری هستم». گفته بودند : «کسی که می‌خواهد سردار باشد در خانه نمی‌نشیند که بیاورند و قشونی باو بسپارند ، بلکه از آغاز جوانی خودش بمیان قشون می‌رود و فنون جنگ را یاد می‌گیرد ، و سپس در محاربات لیاقت خود را نشان می‌دهد و بمقام سرداری می‌رسد».


🌸