📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»
🖌 احمد کسروی
🔸 1ـ راه را گم کردهاید (سه از سه)
اگر نیک اندیشیده شود و حقایق روشن گردد ، اساساً اینگونه پیشنهادها یا یادآوریها بدولت بیهوده و بیجاست ، و برای آنکه سخنم روشن باشد باید «دولت» را معنی کنیم :
چنانکه گفتیم در کشور مشروطه دارالشورا نمایندهی توده است ، و این دارالشورا چون تصمیماتی میگیرد و قانونهایی میگزارد باید بکسانی اظهار اعتماد کند و از آنان هیئتی پدید آورد و اجرای تصمیمات و قانونها و راه بردن کشور را از ایشان بخواهد.
این معنی دولت است و خود یک چیز ساده فهمیده میشود. ولی در عمل اشکالهایی پیدا شده ترتیب دیگری پیش میآید. باینمعنی اگر در کشوری اختلاف عقیده نیست و مردم با یکدیگر کشاکش و مجادله ندارند ، یک هیئت دولت ، تا بکارهای بیرویهای نپرداخته مورد اعتماد دارالشورا و مردم باشد و با اطمینان و آسودگی بکار پردازد. ولی اگر در کشوری اختلاف عقیده و دستهبندی بود ، باید یک حزب نیرومندی پا پیش گزارد و دولت را او برگزیند و خود پشتیبان آن باشد.
اینست راهی که قرنها در کشورهای مشروطه آزموده شده و مجری بوده. کنون شما بگویید حال ایران کدام یک از این دو است؟. آیا آن نخست است و در ایران اختلاف عقیده نیست؟!. آیا میتوان چنین سخنی گفت؟!. بیگمان نتوان گفت. این کشور پر از اختلاف عقیده است و در سراسر آن هزار تن با یک فهم و اندیشه بآسانی نتوان یافت.
پس میماند دوم ، که یک دستهی نیرومندی پدید آید و به یک دولتی اظهار اعتماد کند و خود پشتیبان آن باشد و پیشرفت کارها را از آن بخواهد.
اساس چاره آنست که با اختلاف عقیده نبرد کنیم و آن را از میان برداریم. ولی چون باین زودی و آسانی نتواند بود چاره جز آن نیست که غیرتمندان و باخردان چه در تهران و چه در دیگر جاها به یک جمعیتی درآیند و یک دستهی نیرومندی پدید آورند و با پشتیبانی از یک دولتی که خود میشناسند باین گرفتاریها و دردها درمان کنند.
امروز یگانهراه اینست و باید این را پیش گرفت. وگرنه یک دولتی که بروی کار بیاید چند نقص بزرگی در آن جمع خواهد بود :
نخست : چون از یک جمعیتی بیرون نیامدهاند هر یکی از وزیران عقیده و اندیشهی جدایی خواهد داشت و با آن دیگران نخواهد ساخت. بجای همدستی با یکدیگر بدشمنی و کارشکنی خواهند پرداخت.
دوم : چون یک مقصد و مرام معینی ندارند ، هر یکی با سلیقهی خود بکارهایی خواهد پرداخت و چه بسا خطاهای بزرگی از آنان سر خواهد زد.
سوم : چون پشتیبان ندارند از روز نخست متزلزل بوده و نخواهند دانست که آیا بنگهداری خود کوشند و یا بکارها پیشرفت دهند. بالاخره یک دولتی اگر نیک باشد بَدان با او دشمنی نموده به برانداختنش خواهند کوشید ، و اگر بد باشد نیکان بضدیت پرداخته ریشهاش را خواهند کند.
اگر میخواهید بآیین مشروطه زندگانی کنید و از سودهای آن بهرهمند گردید راهش اینست و باید شما نیز این راه را پیش گیرید ـ وگرنه در کنار ایستادن و از دور یک پیشنهادی کردن یا یک ایرادی گرفتن ، یک چیز «من درآوردهی» شماست و نتیجهی آن همین تواند بود که میبینید : هر روز صد پیشنهاد و یادآوریست که در روزنامهها بچاپ میرسد و بهیچ یکی کوچکترین اثری داده نمیشود. همیشه مردم از دولت ناله میکنند و دولت از مردم شاکی میباشد.
این سخنان را بایستی از سی سال پیش بگویند و در دلها جا دهند تا پیشرفت کند و امروز این گرفتاریها و آوارگیها درمیان نباشد. راست است از زمانی که جنبش مشروطه پدید آمد در ایران حزبهایی نیز پیدا شد و برخی از آنها کارهای تاریخی کرد و نامی از خود در تاریخ گزاشت (همچون دستهی مجاهدان تبریز و گیلان). ولی رویهمرفته مردم نه معنی مشروطه را درست فهمیدند و نه این موضوع را نیک دریافتند ، و سی و اند سال همه بغلط راه رفته و زندگی کردهاند و کنون دیگر عادت شده. ولی باید این عادت را بهم زد و این غلط را از میان برداشت.
یک کلمه باید گفت : شما با حال کنونی و با این بیراهی و پراکندگی [به] هیچ جا نتوانید رسید. چنانکه از سی سال پیش همیشه پس رفتهاید ، از این سپس نیز پس خواهید رفت. مگر این حال را تغییر دهید و شما نیز راهی را پیش گیرید. میدانم کسانی چون این را بخوانند بیاد حزبسازیهای بیست و چند سال پیش افتاده بمن ایراد خواهند گرفت که مردم را بچنان کارهایی دعوت مینماید. ولی چنین نیست و من خود از آن کارهای ناستوده سخت بیزارم. ما اگر مینویسیم باید غیرتمندان دست بهم دهند هیچگاه مقصودمان آن دستهبندیها نیست و خود در شمارههای آینده روشن خواهیم گردانید که کدام جمعیت را میگوییم و چه راهی را پیشنهاد میکنیم.
ما امروز ناگزیریم بچنان کاری برخیزیم. اگر پستنهادانی در بیست سال پیش باین نام کارهای ناستودهای کردهاند دلیل نخواهد بود که ما در اندیشهی زندگانی نباشیم و بهمدستی و همراهی نکوشیم.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 1ـ راه را گم کردهاید (سه از سه)
اگر نیک اندیشیده شود و حقایق روشن گردد ، اساساً اینگونه پیشنهادها یا یادآوریها بدولت بیهوده و بیجاست ، و برای آنکه سخنم روشن باشد باید «دولت» را معنی کنیم :
چنانکه گفتیم در کشور مشروطه دارالشورا نمایندهی توده است ، و این دارالشورا چون تصمیماتی میگیرد و قانونهایی میگزارد باید بکسانی اظهار اعتماد کند و از آنان هیئتی پدید آورد و اجرای تصمیمات و قانونها و راه بردن کشور را از ایشان بخواهد.
این معنی دولت است و خود یک چیز ساده فهمیده میشود. ولی در عمل اشکالهایی پیدا شده ترتیب دیگری پیش میآید. باینمعنی اگر در کشوری اختلاف عقیده نیست و مردم با یکدیگر کشاکش و مجادله ندارند ، یک هیئت دولت ، تا بکارهای بیرویهای نپرداخته مورد اعتماد دارالشورا و مردم باشد و با اطمینان و آسودگی بکار پردازد. ولی اگر در کشوری اختلاف عقیده و دستهبندی بود ، باید یک حزب نیرومندی پا پیش گزارد و دولت را او برگزیند و خود پشتیبان آن باشد.
اینست راهی که قرنها در کشورهای مشروطه آزموده شده و مجری بوده. کنون شما بگویید حال ایران کدام یک از این دو است؟. آیا آن نخست است و در ایران اختلاف عقیده نیست؟!. آیا میتوان چنین سخنی گفت؟!. بیگمان نتوان گفت. این کشور پر از اختلاف عقیده است و در سراسر آن هزار تن با یک فهم و اندیشه بآسانی نتوان یافت.
پس میماند دوم ، که یک دستهی نیرومندی پدید آید و به یک دولتی اظهار اعتماد کند و خود پشتیبان آن باشد و پیشرفت کارها را از آن بخواهد.
اساس چاره آنست که با اختلاف عقیده نبرد کنیم و آن را از میان برداریم. ولی چون باین زودی و آسانی نتواند بود چاره جز آن نیست که غیرتمندان و باخردان چه در تهران و چه در دیگر جاها به یک جمعیتی درآیند و یک دستهی نیرومندی پدید آورند و با پشتیبانی از یک دولتی که خود میشناسند باین گرفتاریها و دردها درمان کنند.
امروز یگانهراه اینست و باید این را پیش گرفت. وگرنه یک دولتی که بروی کار بیاید چند نقص بزرگی در آن جمع خواهد بود :
نخست : چون از یک جمعیتی بیرون نیامدهاند هر یکی از وزیران عقیده و اندیشهی جدایی خواهد داشت و با آن دیگران نخواهد ساخت. بجای همدستی با یکدیگر بدشمنی و کارشکنی خواهند پرداخت.
دوم : چون یک مقصد و مرام معینی ندارند ، هر یکی با سلیقهی خود بکارهایی خواهد پرداخت و چه بسا خطاهای بزرگی از آنان سر خواهد زد.
سوم : چون پشتیبان ندارند از روز نخست متزلزل بوده و نخواهند دانست که آیا بنگهداری خود کوشند و یا بکارها پیشرفت دهند. بالاخره یک دولتی اگر نیک باشد بَدان با او دشمنی نموده به برانداختنش خواهند کوشید ، و اگر بد باشد نیکان بضدیت پرداخته ریشهاش را خواهند کند.
اگر میخواهید بآیین مشروطه زندگانی کنید و از سودهای آن بهرهمند گردید راهش اینست و باید شما نیز این راه را پیش گیرید ـ وگرنه در کنار ایستادن و از دور یک پیشنهادی کردن یا یک ایرادی گرفتن ، یک چیز «من درآوردهی» شماست و نتیجهی آن همین تواند بود که میبینید : هر روز صد پیشنهاد و یادآوریست که در روزنامهها بچاپ میرسد و بهیچ یکی کوچکترین اثری داده نمیشود. همیشه مردم از دولت ناله میکنند و دولت از مردم شاکی میباشد.
این سخنان را بایستی از سی سال پیش بگویند و در دلها جا دهند تا پیشرفت کند و امروز این گرفتاریها و آوارگیها درمیان نباشد. راست است از زمانی که جنبش مشروطه پدید آمد در ایران حزبهایی نیز پیدا شد و برخی از آنها کارهای تاریخی کرد و نامی از خود در تاریخ گزاشت (همچون دستهی مجاهدان تبریز و گیلان). ولی رویهمرفته مردم نه معنی مشروطه را درست فهمیدند و نه این موضوع را نیک دریافتند ، و سی و اند سال همه بغلط راه رفته و زندگی کردهاند و کنون دیگر عادت شده. ولی باید این عادت را بهم زد و این غلط را از میان برداشت.
یک کلمه باید گفت : شما با حال کنونی و با این بیراهی و پراکندگی [به] هیچ جا نتوانید رسید. چنانکه از سی سال پیش همیشه پس رفتهاید ، از این سپس نیز پس خواهید رفت. مگر این حال را تغییر دهید و شما نیز راهی را پیش گیرید. میدانم کسانی چون این را بخوانند بیاد حزبسازیهای بیست و چند سال پیش افتاده بمن ایراد خواهند گرفت که مردم را بچنان کارهایی دعوت مینماید. ولی چنین نیست و من خود از آن کارهای ناستوده سخت بیزارم. ما اگر مینویسیم باید غیرتمندان دست بهم دهند هیچگاه مقصودمان آن دستهبندیها نیست و خود در شمارههای آینده روشن خواهیم گردانید که کدام جمعیت را میگوییم و چه راهی را پیشنهاد میکنیم.
ما امروز ناگزیریم بچنان کاری برخیزیم. اگر پستنهادانی در بیست سال پیش باین نام کارهای ناستودهای کردهاند دلیل نخواهد بود که ما در اندیشهی زندگانی نباشیم و بهمدستی و همراهی نکوشیم.
👇
یک توده را همیشه خردمندان ایشان راه میبرند ، و من نیز روی سخنم با ایشانست. با ماجراجویان و پولاندوزانی که دخالت در کارهای توده را وسیلهی استفاده گیرند سخنی ندارم و آنان را بنادانیهای خودشان وامیگزارم.
(پرچم روزانه شمارههای 27 ، 28 و 29 ، اسفند 1320)
🌸
(پرچم روزانه شمارههای 27 ، 28 و 29 ، اسفند 1320)
🌸
📖 کتاب «گفت و شنید»
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش یکم (پنج از هفت)
ب ـ شما بزیارت چه میگویید؟.
د ـ خواهشمندم بگزارید دیگر بسخن خود بپردازم و تاریخچهی مذهب را بپایان رسانم. شما نیز هرچه خواهید پرسید یا هر ایرادی خواهید گرفت بآخر نگه دارید.
چنانکه گفتم پیغمبر اسلام بیآنکه جانشینی برگزیند از جهان رفت. اینبود یاران او گرد آمدند و به ابوبکر بیعت کردند. ابوبکر دو سال و چند ماه بود و از جهان گذشت. پس ازو به عمر بیعت کردند. او نیز ده سال و چند ماه بود و بدرود زندگی گفت. پس ازو عثمان را برگزیدند. در زمان عثمان ، اول دفعه بود که اختلاف پیدا شد. عثمان خویشان خود را که از بنیامیه بودند دور خود گرد آورده پول و کار بآنها میداد. این بمسلمانان برخورد و ایراد گرفتند و عثمان چون گوش نداد یک دسته از ایشان دست بهم داده او را کشتند. پس ازو به امام علیبنابیطالب بیعت کردند. معاویه که والی شام بود کشته شدن عثمان را بهانه ساخته نافرمانی نمود و کار بجنگ کشید. ولی نتیجهای بدست نیامد و امام علیابنابیطالب با دست عبدالرحمانبنملجم در کوفه کشته شد. پس ازو به پسرش حسن بیعت کردند. این با معاویه صلح کرد و خلافت را باو سپرد.
معاویه به اسلام ایمان استواری نداشت. اینبود خلافت را بشکل سلطنت انداخت که پس ازو پسرش یزید خلیفه یا بهتر گوییم پادشاه گردید.
آن رفتار معاویه که خلافت را با زور و نیرنگ بدست آورده و آن را بشکل سلطنت انداخته بود بمسلمانان گران میافتاد و او را دشمن میداشتند ولی تا زنده بود آوازی نمییارَستند [=جرئت نمیکردند] بلند کرد. لیکن پس از مرگ او مردم کوفه به حسینبنعلی نامه نوشتند و او را به کوفه خواندند که بخلافت بردارند ، و حسین چون آمد بیوفایی کردند و او را بکشتن دادند که داستانش را همه میدانند.
پس از معاویه که پسرش یزید جانشین بود سه سال نگذشت که او نیز مرد. پس از مرگ او اختلال در کار بنیامیه پیدا شد و در این هنگام بود که کسان بسیاری بآرزوی خلافت افتادند و بکوششهایی برخاستند. از جمله دو خانوادهی بزرگی یکی علویان (پسران علی) و دیگری عباسیان (پسران عباس عموی پیغمبر) خلافت را حق خود دانسته طالب آن شدند.
چون علویان پیروان بسیار میداشتند که خواهان ایشان میبودند آنان «شیعه» نامیده میشدند. «شیعه» بمعنی پیروان است. تاریخچهی «شیعه» از همین هنگام (از زمان بنیامیه) آغاز میشود.
این شیعیان میگفتند علویان بخلافت سزاوارتر از بنیامیه و بنیعباس میباشند ، و این سخنشان راست میبوده جای ایرادی نیست. در ابتدا نیز بیشترشان مردان باشرافت میبودند و در راه عقیدهی خود سر و جان میباختند. ولی کمکم آن مردان باشرافت رفتند و یک دسته ماجراجویانی بجای ایشان آمدند. داستان حسینبنعلی و بیوفایی شیعیان با وی بهترین گواه این سخنست.
یک چیز شگفتتر آنکه کسانی از میان این شیعیان به تندروی برخاسته چنین میگفتند : «علی از اول بخلافت سزاوارتر بود. ابوبکر و عمر و عثمان که پیش افتادند باو ظلم کردند.» همین را عنوان گرفته بآن سه تن بد میگفتند.
اینان تندروان شیعه بودند و در نتیجهی داستانی که رخ داد بنام «رافضی» شناخته شدند. موضوع این بود که زیدبنعلی (نوهی حسینبنعلی) که خود مرد دلیر و پارسایی میبود در زمان هشامبنعبدالمَلِک برای انجام کاری به کوفه آمد ، و چون میخواست بازگردد مردم کوفه نگزاردند و او را نگه داشته پانزدههزار نفر باو بیعت کردند که خروج کند و خلافت را بدست آورد. زید تهیهی مقدمات کرد و چون هنگامش رسید که خروج کند گروه انبوهی از همان شیعیان بنزد او آمدند و چنین پرسیدند : «شما دربارهی ابوبکر و عمر چه میگویید؟». زید پاسخ داد : «من از آنان جز نیک نمیگویم. ما خاندان علی از ایشان راضی هستیم». شیعیان همین سخن او را بهانه گرفتند و از پیرامون او پراکنده شدند. زید گفت : «مرا در هنگامی که نیاز سخت بکمک میداشتم رها کردید.» از همان هنگام آنان را «رافضه» (یا رهاکنندگان) نامیدند. به شومی همین رفتار ایشان بود که زید چون خروج کرد کشته شد و از میان رفت. این گواه دیگری به بدی و ماجراجویی آن گروهست.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش یکم (پنج از هفت)
ب ـ شما بزیارت چه میگویید؟.
د ـ خواهشمندم بگزارید دیگر بسخن خود بپردازم و تاریخچهی مذهب را بپایان رسانم. شما نیز هرچه خواهید پرسید یا هر ایرادی خواهید گرفت بآخر نگه دارید.
چنانکه گفتم پیغمبر اسلام بیآنکه جانشینی برگزیند از جهان رفت. اینبود یاران او گرد آمدند و به ابوبکر بیعت کردند. ابوبکر دو سال و چند ماه بود و از جهان گذشت. پس ازو به عمر بیعت کردند. او نیز ده سال و چند ماه بود و بدرود زندگی گفت. پس ازو عثمان را برگزیدند. در زمان عثمان ، اول دفعه بود که اختلاف پیدا شد. عثمان خویشان خود را که از بنیامیه بودند دور خود گرد آورده پول و کار بآنها میداد. این بمسلمانان برخورد و ایراد گرفتند و عثمان چون گوش نداد یک دسته از ایشان دست بهم داده او را کشتند. پس ازو به امام علیبنابیطالب بیعت کردند. معاویه که والی شام بود کشته شدن عثمان را بهانه ساخته نافرمانی نمود و کار بجنگ کشید. ولی نتیجهای بدست نیامد و امام علیابنابیطالب با دست عبدالرحمانبنملجم در کوفه کشته شد. پس ازو به پسرش حسن بیعت کردند. این با معاویه صلح کرد و خلافت را باو سپرد.
معاویه به اسلام ایمان استواری نداشت. اینبود خلافت را بشکل سلطنت انداخت که پس ازو پسرش یزید خلیفه یا بهتر گوییم پادشاه گردید.
آن رفتار معاویه که خلافت را با زور و نیرنگ بدست آورده و آن را بشکل سلطنت انداخته بود بمسلمانان گران میافتاد و او را دشمن میداشتند ولی تا زنده بود آوازی نمییارَستند [=جرئت نمیکردند] بلند کرد. لیکن پس از مرگ او مردم کوفه به حسینبنعلی نامه نوشتند و او را به کوفه خواندند که بخلافت بردارند ، و حسین چون آمد بیوفایی کردند و او را بکشتن دادند که داستانش را همه میدانند.
پس از معاویه که پسرش یزید جانشین بود سه سال نگذشت که او نیز مرد. پس از مرگ او اختلال در کار بنیامیه پیدا شد و در این هنگام بود که کسان بسیاری بآرزوی خلافت افتادند و بکوششهایی برخاستند. از جمله دو خانوادهی بزرگی یکی علویان (پسران علی) و دیگری عباسیان (پسران عباس عموی پیغمبر) خلافت را حق خود دانسته طالب آن شدند.
چون علویان پیروان بسیار میداشتند که خواهان ایشان میبودند آنان «شیعه» نامیده میشدند. «شیعه» بمعنی پیروان است. تاریخچهی «شیعه» از همین هنگام (از زمان بنیامیه) آغاز میشود.
این شیعیان میگفتند علویان بخلافت سزاوارتر از بنیامیه و بنیعباس میباشند ، و این سخنشان راست میبوده جای ایرادی نیست. در ابتدا نیز بیشترشان مردان باشرافت میبودند و در راه عقیدهی خود سر و جان میباختند. ولی کمکم آن مردان باشرافت رفتند و یک دسته ماجراجویانی بجای ایشان آمدند. داستان حسینبنعلی و بیوفایی شیعیان با وی بهترین گواه این سخنست.
یک چیز شگفتتر آنکه کسانی از میان این شیعیان به تندروی برخاسته چنین میگفتند : «علی از اول بخلافت سزاوارتر بود. ابوبکر و عمر و عثمان که پیش افتادند باو ظلم کردند.» همین را عنوان گرفته بآن سه تن بد میگفتند.
اینان تندروان شیعه بودند و در نتیجهی داستانی که رخ داد بنام «رافضی» شناخته شدند. موضوع این بود که زیدبنعلی (نوهی حسینبنعلی) که خود مرد دلیر و پارسایی میبود در زمان هشامبنعبدالمَلِک برای انجام کاری به کوفه آمد ، و چون میخواست بازگردد مردم کوفه نگزاردند و او را نگه داشته پانزدههزار نفر باو بیعت کردند که خروج کند و خلافت را بدست آورد. زید تهیهی مقدمات کرد و چون هنگامش رسید که خروج کند گروه انبوهی از همان شیعیان بنزد او آمدند و چنین پرسیدند : «شما دربارهی ابوبکر و عمر چه میگویید؟». زید پاسخ داد : «من از آنان جز نیک نمیگویم. ما خاندان علی از ایشان راضی هستیم». شیعیان همین سخن او را بهانه گرفتند و از پیرامون او پراکنده شدند. زید گفت : «مرا در هنگامی که نیاز سخت بکمک میداشتم رها کردید.» از همان هنگام آنان را «رافضه» (یا رهاکنندگان) نامیدند. به شومی همین رفتار ایشان بود که زید چون خروج کرد کشته شد و از میان رفت. این گواه دیگری به بدی و ماجراجویی آن گروهست.
👇
باری چنانکه گفتیم از یکسو عباسیان و از یکسو علویان برای خلافت میکوشیدند. چیزی که بود عباسیان درمیان خود اتفاق داشتند و یکی را از میان خود (ابراهیم امام) برگزیده همهشان بخلافت او میکوشیدند. آنگاه بزمینهچینی برخاسته تهیهی مقدمات میکردند. چون میدانستند که ایرانیان از بنیامیه ناخشنودند ابومسلم را به ایران فرستادند که در اینجا زمینه آماده گرداند. لیکن علویان بخود مغرور بوده به تهیهی زمینه حاجت نمیدیدند. آنگاه باهم اتفاق نداشتند و یکی را از میان خود برنمیگزیدند. در نتیجهی اینها بود که بنیعباس کار را از پیش بردند. ولی علویان جز صدمه نتیجهای نیافتند و کسان بسیاری از آنان ـ از زیدبنعلی ، محمد نفس زکیه ، برادرش ابراهیم ، حسین صاحب فَخّ ، یحییبنزید و دیگران ـ چه در زمان بنیامیه و چه در زمان بنیعباس قیام کردند و کاری نتوانستند و کشته شدند که سرگذشت آنها را ابوالفرج اصفهانی کتابی گردانیده و «مقاتلالطالبین» نام نهاده.
به هر حال یکی از کسانی که در آن زمان در آرزوی خلافت بود و دعوای آن را داشت جعفربنمحمد الصادق است که شیعیان او را امام ششم میشناسند. این امام که پیروانش همان تندروان شیعه یا رافضیان میبودند یک سخن تازه بمیان آورده بود. بدینسان که میگفت : خلیفه آنست که خدا برگزیند و هر کسی را که خدا برگزیده است خلیفه است. چه قادر باشد و رشتهی حکومت را بدست گیرد و چه قادر نباشد و در خانه بنشیند. میگفت : کسی را که خدا برگزیده است مردم باید باو اطاعت کنند و اگر نکردند پیش خدا گناهکار خواهند بود.
اینها را میگفت و چنین نتیجه میگرفت که مرا خدا برگزیده و شما باید بمن اطاعت کنید و خمس و مال امام پردازید.
بدینسان در خانه نشسته بیدردسر دعوای خلافت میکرد و پیروانش دعوای او را پذیرفته گردن میگزاردند و برای آنکه ریشهی کار خود را استوار گردانند چنین میگفتند : اول خلیفه که خدا برگزید امیرالمؤمنین علیبنابیطالب بود. پس ازو پسرش حسن ، پس ازو برادرش حسین ، پس ازو پسرش علیبنالحسین ، پس ازو پسرش محمد الباقر ، پس ازو جعفربنمحمد الصادق.
آن سخنانی که دربارهی خلیفه برگزیدن پیغمبر ، و مرتد شدن یاران او ، و اذیت رسانیدن عمر به فاطمه ، و دیگر داستانهایی که در کتابهای شیعیانست و شما نیز مقداری ذکر کردید ، در این زمان پیدا شده. آری در این زمان پیدا شده و پیش از آن نبوده.
شگفتتر آنست که این امام که دعوای خلافت میکرد به یاران خود میسپرد که «تقیه» کنند و آن را پنهان دارند. آنان نیز این دستور را بکار میبستند.
اکنون شما ببینید که در این کار جای چه ایرادهای بزرگی بوده. اول موضوع اینکه خلیفه را باید خدا برگزیند راست نبوده. من بشما دلیلها یاد کردم که این دعوا راست نیست. از جمله نامهی امام علیبنابیطالب را که به معاویه نوشته برای شما خواندم. دلیل روشنتر از آن چه باشد؟!.
گذشته از آنکه ما میبینیم خود علویان از چنین سخنی آگاه نبودهاند و کسان بسیاری از آنان برخاسته طلب خلافت میکردهاند. مثلاً محمدبنحنفیه پسر امام علیبنابیطالب ، پس از مرگ یزید ، با بودن علیبنالحسین (زینالعابدین) در مدینه بخلافت برخاست و علویها نیز او را پذیرفتند و کسی ایراد نگرفت که خلیفه علیبنالحسین است. خود علیبنالحسین نیز ایراد نگرفت. بلکه موضوع اینست که مختار که در کوفه خروج کرده اقتداری پیدا کرده بود اول خلافت را به علیبنالحسین تکلیف کرد و او نپذیرفت. اینبود مختار آن را به محمدبنحنفیه تکلیف کرد و او پذیرفت و بخلافت برخاست.
همچنان زیدبنعلی (پسر همان علیبنالحسین) با بودن برادرزادهاش که همان جعفربنمحمد باشد بخلافت برخاست و کسی باو نگفت : «خلیفه باید از سوی خدا باشد و در این زمانْ جعفربنمحمد برادرزادهی تو خلیفه است».
همچنان در زمان همان امام جعفر بزرگان علویان در مدینه مجلس کردند و به محمد نفس زکیه (نوهی پسر امام حسن) بیعت کردند و درمیان آنهمه جماعت کسی ایراد نگرفت که خلیفه باید برگزیدهی خدا باشد و آن برگزیده در این زمان جعفربنمحمد است. بلکه چنانکه نوشتهاند فرستادند عقب آن امام که بیاید او نیز بیعت کند. باز نوشتهاند که عبدالله پدر محمد رضایت نمیداد و میگفت : «میآید و این اتفاق را بهم میزند». باز نوشتهاند که او آمد ولی بیعت نکرد و گفت : «این کار پیش نمیرود» ولی دیگران بیعت کردند. در کتابهای شیعیان در اینجا فرصت یافته معجزهای نیز نقل کردهاند. میگویند : آن امام ، ابوجعفر منصور را که در آن مجلس بود و قبای زردی به تن میداشت نشان داد و فرمود : «خلافت مال این زردپوش است».
👇
به هر حال یکی از کسانی که در آن زمان در آرزوی خلافت بود و دعوای آن را داشت جعفربنمحمد الصادق است که شیعیان او را امام ششم میشناسند. این امام که پیروانش همان تندروان شیعه یا رافضیان میبودند یک سخن تازه بمیان آورده بود. بدینسان که میگفت : خلیفه آنست که خدا برگزیند و هر کسی را که خدا برگزیده است خلیفه است. چه قادر باشد و رشتهی حکومت را بدست گیرد و چه قادر نباشد و در خانه بنشیند. میگفت : کسی را که خدا برگزیده است مردم باید باو اطاعت کنند و اگر نکردند پیش خدا گناهکار خواهند بود.
اینها را میگفت و چنین نتیجه میگرفت که مرا خدا برگزیده و شما باید بمن اطاعت کنید و خمس و مال امام پردازید.
بدینسان در خانه نشسته بیدردسر دعوای خلافت میکرد و پیروانش دعوای او را پذیرفته گردن میگزاردند و برای آنکه ریشهی کار خود را استوار گردانند چنین میگفتند : اول خلیفه که خدا برگزید امیرالمؤمنین علیبنابیطالب بود. پس ازو پسرش حسن ، پس ازو برادرش حسین ، پس ازو پسرش علیبنالحسین ، پس ازو پسرش محمد الباقر ، پس ازو جعفربنمحمد الصادق.
آن سخنانی که دربارهی خلیفه برگزیدن پیغمبر ، و مرتد شدن یاران او ، و اذیت رسانیدن عمر به فاطمه ، و دیگر داستانهایی که در کتابهای شیعیانست و شما نیز مقداری ذکر کردید ، در این زمان پیدا شده. آری در این زمان پیدا شده و پیش از آن نبوده.
شگفتتر آنست که این امام که دعوای خلافت میکرد به یاران خود میسپرد که «تقیه» کنند و آن را پنهان دارند. آنان نیز این دستور را بکار میبستند.
اکنون شما ببینید که در این کار جای چه ایرادهای بزرگی بوده. اول موضوع اینکه خلیفه را باید خدا برگزیند راست نبوده. من بشما دلیلها یاد کردم که این دعوا راست نیست. از جمله نامهی امام علیبنابیطالب را که به معاویه نوشته برای شما خواندم. دلیل روشنتر از آن چه باشد؟!.
گذشته از آنکه ما میبینیم خود علویان از چنین سخنی آگاه نبودهاند و کسان بسیاری از آنان برخاسته طلب خلافت میکردهاند. مثلاً محمدبنحنفیه پسر امام علیبنابیطالب ، پس از مرگ یزید ، با بودن علیبنالحسین (زینالعابدین) در مدینه بخلافت برخاست و علویها نیز او را پذیرفتند و کسی ایراد نگرفت که خلیفه علیبنالحسین است. خود علیبنالحسین نیز ایراد نگرفت. بلکه موضوع اینست که مختار که در کوفه خروج کرده اقتداری پیدا کرده بود اول خلافت را به علیبنالحسین تکلیف کرد و او نپذیرفت. اینبود مختار آن را به محمدبنحنفیه تکلیف کرد و او پذیرفت و بخلافت برخاست.
همچنان زیدبنعلی (پسر همان علیبنالحسین) با بودن برادرزادهاش که همان جعفربنمحمد باشد بخلافت برخاست و کسی باو نگفت : «خلیفه باید از سوی خدا باشد و در این زمانْ جعفربنمحمد برادرزادهی تو خلیفه است».
همچنان در زمان همان امام جعفر بزرگان علویان در مدینه مجلس کردند و به محمد نفس زکیه (نوهی پسر امام حسن) بیعت کردند و درمیان آنهمه جماعت کسی ایراد نگرفت که خلیفه باید برگزیدهی خدا باشد و آن برگزیده در این زمان جعفربنمحمد است. بلکه چنانکه نوشتهاند فرستادند عقب آن امام که بیاید او نیز بیعت کند. باز نوشتهاند که عبدالله پدر محمد رضایت نمیداد و میگفت : «میآید و این اتفاق را بهم میزند». باز نوشتهاند که او آمد ولی بیعت نکرد و گفت : «این کار پیش نمیرود» ولی دیگران بیعت کردند. در کتابهای شیعیان در اینجا فرصت یافته معجزهای نیز نقل کردهاند. میگویند : آن امام ، ابوجعفر منصور را که در آن مجلس بود و قبای زردی به تن میداشت نشان داد و فرمود : «خلافت مال این زردپوش است».
👇
از این داستانها بسیار است. طالبان خلافت از علویان بسیار بودهاند. آنگاه چنانکه گفتم چون تندروان شیعه (یا رافضیان) بنزد زیدبنعلی آمدند و ازو دربارهی ابوبکر و عمر پرسیدند ، زید با همهی احتیاج شدید که بهمراهی و یاوری آنان داشت بدلخواه آنان رفتار نکرد و از ابوبکر و عمر رضایت نشان داده گفت : «ما خاندان علی از ایشان راضی هستیم». این خود دلیل جوانمردی و بزرگواری زید است. از سوی دیگر این میرساند که موضوع خلیفهی اول بودن امام علیبنابیطالب و غصب خلافت کردن عمر و ابوبکر در زمانهای دیرتر ساخته شده.
دوم این چه خلافت بوده که کسی در خانه نشیند و بگوید من خلیفهام؟!. از چنین خلیفه چه سودی توانستی بود؟!. آخر خلافت برای آن بوده که کسی باشد قدرت پیدا کند و جهان اسلام را راه برد. خلیفهی خانهنشین چه معنا توانستی داشت؟!. این نحو خلیفه شبیه آن «سرداران» است که ما در زمان قاجاریه داشتیم. به فلان مرد بیکارهی خانهنشین لقب میدادند : «سردار اعظم». از آن سردار چه فایده توانستی بود؟!. سردار آنست که لشکرهایی در زیر فرمان خود داشته آنها را اداره کند و بجنگهایی برد. یک مرد بیکاره چه سرداری توانستی کرد؟!.
میگویند : گناه مردم بوده که بر سر او جمع نشدهاند تا اقتدار پیدا کند و خلافت را بدست گیرد. میگویم : مردم از کجا میدانستند که او خلیفه است تا بر سرش جمع شوند؟!. کسی که در خانه مینشسته و تنها در نزد یاران خود دعوای خلافت میکرده و میسپرده که پنهان دارید و بکسی نگویید ، مردم از کجا آگاه میشدند که ادعای او را بپذیرند یا نپذیرند؟! کسی که خلافت میخواست بایستی بیرون آید و دعوای خود را بگوشها رساند و هر دلیلی دارد یاد کند و مردانه بکوشد و خلافت را بدست آورد. کسی که در خانه مینشسته و برای آنکه کمترین زحمتی باو نرسد دعوای خود را پنهان میداشته ، مردم چه گناهی کردهاند که او را نشناختهاند؟!.
من در اینجا باز بیاد سرداران زمان قاجاریه میافتم. یاد دارم که به یکی از آنان که مردی صوفیمسلک و خانهنشینی بود ایراد گرفته گفته بودند : «شما چه سرداری هستید؟!». گفته بود : «قشونی بدست من بدهند تا ببینند چه سرداری هستم». گفته بودند : «کسی که میخواهد سردار باشد در خانه نمینشیند که بیاورند و قشونی باو بسپارند ، بلکه از آغاز جوانی خودش بمیان قشون میرود و فنون جنگ را یاد میگیرد ، و سپس در محاربات لیاقت خود را نشان میدهد و بمقام سرداری میرسد».
🌸
دوم این چه خلافت بوده که کسی در خانه نشیند و بگوید من خلیفهام؟!. از چنین خلیفه چه سودی توانستی بود؟!. آخر خلافت برای آن بوده که کسی باشد قدرت پیدا کند و جهان اسلام را راه برد. خلیفهی خانهنشین چه معنا توانستی داشت؟!. این نحو خلیفه شبیه آن «سرداران» است که ما در زمان قاجاریه داشتیم. به فلان مرد بیکارهی خانهنشین لقب میدادند : «سردار اعظم». از آن سردار چه فایده توانستی بود؟!. سردار آنست که لشکرهایی در زیر فرمان خود داشته آنها را اداره کند و بجنگهایی برد. یک مرد بیکاره چه سرداری توانستی کرد؟!.
میگویند : گناه مردم بوده که بر سر او جمع نشدهاند تا اقتدار پیدا کند و خلافت را بدست گیرد. میگویم : مردم از کجا میدانستند که او خلیفه است تا بر سرش جمع شوند؟!. کسی که در خانه مینشسته و تنها در نزد یاران خود دعوای خلافت میکرده و میسپرده که پنهان دارید و بکسی نگویید ، مردم از کجا آگاه میشدند که ادعای او را بپذیرند یا نپذیرند؟! کسی که خلافت میخواست بایستی بیرون آید و دعوای خود را بگوشها رساند و هر دلیلی دارد یاد کند و مردانه بکوشد و خلافت را بدست آورد. کسی که در خانه مینشسته و برای آنکه کمترین زحمتی باو نرسد دعوای خود را پنهان میداشته ، مردم چه گناهی کردهاند که او را نشناختهاند؟!.
من در اینجا باز بیاد سرداران زمان قاجاریه میافتم. یاد دارم که به یکی از آنان که مردی صوفیمسلک و خانهنشینی بود ایراد گرفته گفته بودند : «شما چه سرداری هستید؟!». گفته بود : «قشونی بدست من بدهند تا ببینند چه سرداری هستم». گفته بودند : «کسی که میخواهد سردار باشد در خانه نمینشیند که بیاورند و قشونی باو بسپارند ، بلکه از آغاز جوانی خودش بمیان قشون میرود و فنون جنگ را یاد میگیرد ، و سپس در محاربات لیاقت خود را نشان میدهد و بمقام سرداری میرسد».
🌸
✴️ آیا کتابسوزان جنبشی بیهوده است؟!
🔸(بخش 2 از 4)
🖌 نویساد
اکنون باید دید در برابر این مقدمه و نتیجه شما برای سخن خود چه دلیلی آوردهاید. شما تنها نوشتهاید : «سوزاندن کتاب عمل شایانی نیست»؟! پیداست این دلیل نیست. اظهار نظر است.
باید پرسید : چرا؟! چه هنگام و چگونه عملی «شایان» خواهد بود؟! معیار شایانی چیست؟!
معیار ما برای سنجش نیک و بد کارها ، سود و زیان توده است. بگویید معیار شما چیست؟!
آنگاه چون دلیلی نیافتهاید به بهانهای دست یازیدهاید : چون کتابها در اینترنت برویهی دیجیتال درآمده پس سوزاندن کتاب بیهوده است. این نیز بهانهی پوچیست. زیرا نخست نکته آنکه کتاب کاغذی هنوز هست. در کتابخانهها و کتابفروشیها و خانهها و مدرسه و دانشگاهها نیز خواهد بود. دوم ، امروز تکنولوژی دیجیتال کار را آسان کرده. به فشردن چند دکمه میتوانید برخی کتابها را از یک کتابخانهی دیجیتال یافته بخوانید. ولی چنانکه نشر کتابهای زیانمند در جهان دیجیتال آسان شده است ، نابودی آنها نیز با فشردن همان چند دکمه انجامپذیرست. کافیست کسانی که باعث شدهاند چنان کتابهایی در جهان دیجیتال پراکنده شود از زیان آنها آگاه شوند و از راهی که پیمودهاند پشیمانی جویند. جنبش کتابسوزان بانگ رسایی است که چنین کسانی را بیدار کند.
جای پرسش است : اکنون که همهی آنگونه کتابها در اینترنت هست ، چرا جنبش کتابسوزان کسانی را برآشفته میگرداند؟! راستی آنست که چنان کسانی خود بهتر دریافتهاند که کتابسوزان تنها یک جنبش برای نابودی کتابهای کاغذی بدآموز نیست. جنبشی است که مردمان را به اندیشیدن و پی بردن به چیزی برمیانگیزد که تاکنون دربارهاش نیندیشیده و بیعمل بودهاند. برآشفتگی و هایهوی آن کسان از اینست که چون بسیاریشان خود آلودهی بدآموزیها و گمراهیهای هزارسالهی ایرانند (که در بالا یاد کردیم) و آنان بجای اینکه خشنود گردند که چنین جنبشی مایهی بیداریشان شده و از راهی که تاکنون آمدهاند بازگردند ، چون «سرمایههای» خود را در خطر میبینند زبان به اعتراض و بدگویی میگشایند.
گفتیم سرمایه. آری ، آنان این را جنبشی مییابند که سرمایههاشان را از دستشان خواهد گرفت!. کسی که دیرزمانی به شعر و رمان خوانی پرداخته ، آن را یک سرمایه و اندوختهی گرانبهایی برای خود میشمارد و اگر به سرودن شعر و نوشتن رمان برخاسته ، آن را نه تنها یک سرمایه بلکه مایهی سرفرازیِ خود نیز میپندارد. شعر و رمان مثال بود. دیگر گمراهیها نیز چنین است. مانند آنست که رهروانی که راه درازی پیمودهاند تا به مقصد برسند ، ناگهان بشنوند راه را اشتباه آمدهاند و باید مسافت درازی را بازگردند. اینان نیز همان حال را دارند و پیداست به آسانی گمراهی خود را نخواهند پذیرفت و اینست میبینید تنها به گله و اعتراض و غوغا برانگیختن برمیخیزند. ولی حقیقت با نیرویی که دارد هرچه را جز آنست از سر راه خواهد برداشت.
از آنسو ، تیرهدرونانی بر سر کتابسوزان با ما نه از در گلهمندی بلکه از در ستیزه میآیند. چنان کسانی بیم آن را دارند که از رهگذر کتابسوزان گرمی بازارشان را از دست بدهند. اینها نیز به چند دستهاند. یک دسته نویسندگان و ناشران چنان کتابهاییاند. یک دسته هم مضمونهای آنها را (همچون صوفیگری ، خراباتیگری ، مادیگری ، جبریگری ، ادبیات و حکمت و کیشها) همیشه در انجمنها و سخنرانیها مایهی خودنمایی میگیرند و اینست براستی سرمایهی بزرگی برای آنان بشمارست.
وگرنه با دلیلهایی که یاد شد چه جای ستیزه است؟! چه جای آنست که در برابر داوری خرد ایستادگی نشان دهند؟!.. این ستیزهجویان نیز همچون دزدان که از مهتاب گریزانند داوری خرد را برنمیتابند. آیا جز آنست که از فرجام این جنبش بیم دارند؟!. راست گفتهاند : چوب را که برداری گربه دزده حساب کار خود را میفهمد.
بیشتر مردم کتاب در دیدهشان چندان ارج یافته که همینکه بشنوند کسانی کتاب میسوزانند ، سخت در شگفت میشوند. میپرسند : اینها دیگر چگونه مردمانیاند؟! مگر کتاب را هم میسوزانند؟!.. بیچارگان ، چون هیچگاه در زندگی به سود و زیان توده و راه چاره به آن نیندیشیدهاند به ایشان دشوار میافتد. یک دسته نیز خردهاشان از نیرو افتاده و دهانبینند. چون از کسانی بدگویی از کتابسوزان شنیدهاند ، و خود سود از زیان و راست از کج نمیتوانند بازشناخت ، اینست از سخن دیگران پیروی میکنند. بیشتر گلهمندی از این جنبش از سوی ایشانست.
.
🔸(بخش 2 از 4)
🖌 نویساد
اکنون باید دید در برابر این مقدمه و نتیجه شما برای سخن خود چه دلیلی آوردهاید. شما تنها نوشتهاید : «سوزاندن کتاب عمل شایانی نیست»؟! پیداست این دلیل نیست. اظهار نظر است.
باید پرسید : چرا؟! چه هنگام و چگونه عملی «شایان» خواهد بود؟! معیار شایانی چیست؟!
معیار ما برای سنجش نیک و بد کارها ، سود و زیان توده است. بگویید معیار شما چیست؟!
آنگاه چون دلیلی نیافتهاید به بهانهای دست یازیدهاید : چون کتابها در اینترنت برویهی دیجیتال درآمده پس سوزاندن کتاب بیهوده است. این نیز بهانهی پوچیست. زیرا نخست نکته آنکه کتاب کاغذی هنوز هست. در کتابخانهها و کتابفروشیها و خانهها و مدرسه و دانشگاهها نیز خواهد بود. دوم ، امروز تکنولوژی دیجیتال کار را آسان کرده. به فشردن چند دکمه میتوانید برخی کتابها را از یک کتابخانهی دیجیتال یافته بخوانید. ولی چنانکه نشر کتابهای زیانمند در جهان دیجیتال آسان شده است ، نابودی آنها نیز با فشردن همان چند دکمه انجامپذیرست. کافیست کسانی که باعث شدهاند چنان کتابهایی در جهان دیجیتال پراکنده شود از زیان آنها آگاه شوند و از راهی که پیمودهاند پشیمانی جویند. جنبش کتابسوزان بانگ رسایی است که چنین کسانی را بیدار کند.
جای پرسش است : اکنون که همهی آنگونه کتابها در اینترنت هست ، چرا جنبش کتابسوزان کسانی را برآشفته میگرداند؟! راستی آنست که چنان کسانی خود بهتر دریافتهاند که کتابسوزان تنها یک جنبش برای نابودی کتابهای کاغذی بدآموز نیست. جنبشی است که مردمان را به اندیشیدن و پی بردن به چیزی برمیانگیزد که تاکنون دربارهاش نیندیشیده و بیعمل بودهاند. برآشفتگی و هایهوی آن کسان از اینست که چون بسیاریشان خود آلودهی بدآموزیها و گمراهیهای هزارسالهی ایرانند (که در بالا یاد کردیم) و آنان بجای اینکه خشنود گردند که چنین جنبشی مایهی بیداریشان شده و از راهی که تاکنون آمدهاند بازگردند ، چون «سرمایههای» خود را در خطر میبینند زبان به اعتراض و بدگویی میگشایند.
گفتیم سرمایه. آری ، آنان این را جنبشی مییابند که سرمایههاشان را از دستشان خواهد گرفت!. کسی که دیرزمانی به شعر و رمان خوانی پرداخته ، آن را یک سرمایه و اندوختهی گرانبهایی برای خود میشمارد و اگر به سرودن شعر و نوشتن رمان برخاسته ، آن را نه تنها یک سرمایه بلکه مایهی سرفرازیِ خود نیز میپندارد. شعر و رمان مثال بود. دیگر گمراهیها نیز چنین است. مانند آنست که رهروانی که راه درازی پیمودهاند تا به مقصد برسند ، ناگهان بشنوند راه را اشتباه آمدهاند و باید مسافت درازی را بازگردند. اینان نیز همان حال را دارند و پیداست به آسانی گمراهی خود را نخواهند پذیرفت و اینست میبینید تنها به گله و اعتراض و غوغا برانگیختن برمیخیزند. ولی حقیقت با نیرویی که دارد هرچه را جز آنست از سر راه خواهد برداشت.
از آنسو ، تیرهدرونانی بر سر کتابسوزان با ما نه از در گلهمندی بلکه از در ستیزه میآیند. چنان کسانی بیم آن را دارند که از رهگذر کتابسوزان گرمی بازارشان را از دست بدهند. اینها نیز به چند دستهاند. یک دسته نویسندگان و ناشران چنان کتابهاییاند. یک دسته هم مضمونهای آنها را (همچون صوفیگری ، خراباتیگری ، مادیگری ، جبریگری ، ادبیات و حکمت و کیشها) همیشه در انجمنها و سخنرانیها مایهی خودنمایی میگیرند و اینست براستی سرمایهی بزرگی برای آنان بشمارست.
وگرنه با دلیلهایی که یاد شد چه جای ستیزه است؟! چه جای آنست که در برابر داوری خرد ایستادگی نشان دهند؟!.. این ستیزهجویان نیز همچون دزدان که از مهتاب گریزانند داوری خرد را برنمیتابند. آیا جز آنست که از فرجام این جنبش بیم دارند؟!. راست گفتهاند : چوب را که برداری گربه دزده حساب کار خود را میفهمد.
بیشتر مردم کتاب در دیدهشان چندان ارج یافته که همینکه بشنوند کسانی کتاب میسوزانند ، سخت در شگفت میشوند. میپرسند : اینها دیگر چگونه مردمانیاند؟! مگر کتاب را هم میسوزانند؟!.. بیچارگان ، چون هیچگاه در زندگی به سود و زیان توده و راه چاره به آن نیندیشیدهاند به ایشان دشوار میافتد. یک دسته نیز خردهاشان از نیرو افتاده و دهانبینند. چون از کسانی بدگویی از کتابسوزان شنیدهاند ، و خود سود از زیان و راست از کج نمیتوانند بازشناخت ، اینست از سخن دیگران پیروی میکنند. بیشتر گلهمندی از این جنبش از سوی ایشانست.
.
✴️ پشت پردهی نمایش «ادبیات» در ایران
🖌 نویساد
🔸بخش چهارم
کسروی گفتگو از خیانت در فرهنگ ایران را در زمینههای دیگری نیز پی میگیرد :
«خوانندگان این دفتر نخست باید بدانند که در کشور ایران سیاستی بدخواهانه هست که از سالیان دراز در این کشور کارگر بوده. یک دسته از وزیران و سران ادارهها هستند که با یکدیگر همدستند و خواست ایشان آنست که از راههای گوناگون بکوشند و این توده را از پیشرفت بازدارند. بکوشند و نگزارند بآلودگیهای این توده چاره شود و تلاشهای نیکخواهان و غیرتمندان را در آن بارهها بیهوده گردانند». (فرهنگ است یا نیرنگ ، ص 1 ، 1323)
سپس از آلودگیهای هزارسالهی ایرانیان بکوتاهی یاد کرده و میافزاید :
«اکنون سخن در آنست که آن دستهی بدخواه ، یا مردان بدنهاد روسیاه ، که سود خود را در بدبختی و درماندگی این توده میدانند و دست بهم داده پافشاری بسیار میکنند ، یکی از کوششهای آنان در این رشته است که این آلودگیها نه تنها از مغزها برنخیزد ، بلکه جایگیرتر گردد و زهرش هَنایندهتر[=مؤثرتر] باشد.
کانون این کوششهای بدخواهانه وزارت فرهنگ است. این دستگاه با آن درازا و پهنا برای آنست که گمراهیها و بدآموزیهای گوناگونی که از زمانهای گذشته بازمانده و در کتابها جایگزینست ، رواج آنها را هرچه فزونتر گرداند. کتابها را بچاپ رسانیده در دسترس مردم گزارد ، در دبستانها و دبیرستانها آن بدآموزیها را در مغزهای نورسان آکنده همه را آلوده گرداند.
وزارت فرهنگ ایران برای این کارهاست.[1] باینمعنی که کسانی که در کارهای آن وزارتخانه دست داشتهاند و شالودهی آن را ریختهاند خواستشان همین میبوده. باهم به سُکالش[=شور] نشسته ، راهها اندیشیده ، آزمایشها کرده ، نیرنگها بکار برده ، دستگاهی را بدانسان که خواستشان میبوده پدید آوردهاند.
باشد که کسانی این گفتهها را باور نکنند و این را یک بدگمانی از من دربارهی وزارت فرهنگ و بنیادگزارانش شناسند. ولی افسوس که نه چنانست ، افسوس که این گفتهها دربارهی آن وزارت همه راستست.
وزارت فرهنگ تنها آن دستگاه بیرونی نیست. تنها آن اتاقها با کارکنانش و آن دبستانها و دبیرستانها و دانشکدهها با آموزگاران و دبیران و استادانش نیست. در پشت سر آن ، دستگاه درونی دیگری هست ـ دستگاهی که با دست محمدعلی فروغیها ، ابوالحسن فروغیها ، سید نصرالله تقویها ، علیاصغر حکمتها ، دکتر قاسم غنیها ، و دیگران راه برده میشود.
بدبختی این کشور بجایی رسیده که مردان درسخوانده و چیزفهمش کوشش بنابودی توده را پیشهی خود میگیرند و از چنان کار بسیار بیآزرمانهای[بیشرفانه] نان میخورند و رخت میپوشند و به اتومبیل مینشینند و گردن میافرازند و بخود میبالند. این را باید در تاریخ بنویسند. باید در تاریخ بنویسند که بدبختی این توده و کشور تا باین جایگاه رسید.
به هر حال وزارت فرهنگ در ایران ، پس از آغاز مشروطه پدید آمده و این بدخواهان که از روز نخست دست در کار آن وزارت میداشتند و اندیشههای بیآزرمانهی خود را بکار میبستند ، چون جنبش مشروطه با تکانی در فهمها و خردها توأم میبود و آزادیخواهان بیش یا کم ، زیان صوفیگری را دانسته و یکی از شُوَندهای[سبب] درماندگی و بدبختی ایرانْ اندیشههای صوفیانه را میشناختند و نویسندگان و گویندگان بارها از آن بد مینوشتند و میگفتند ، از اینرو بدخواهان نیارَستند که صوفیگری را درمیان دیگر بدآموزیها جا داده برواج آن نیز کوشند. در آن هنگام چنین دلیریای ننمودند. تنها نام «ادبیات» و «مذهب» و «فلسفه» را عنوان نموده برواج بدآموزیهای زهرآلود این چند رشته بس کردند و بنیاد فرهنگ را بروی آنها گزاردند.
ولی چون سالها گذشت و روزگار دیگر گشت و آن سَهِشهای[احساسات] بیدارِ آغاز مشروطه کهن گردید ، بدخواهان که در کار خود بسیار ورزیده و آزمودهاند و از زیرِ دست استادان بسیار آزموده بیرون آمدهاند فرصت را از دست ندادند و کمکم به ترانهی صوفیگری برخاستند : گاهی نام «عرفان» را بمیان میآوردند ، گاهی گفتاری مینوشتند ، گاهی چون پا میافتاد کنفرانس میدادند. بگفتهی تبریزیان : «تیر را انداخته کمانش را نهان میکردند».
بدینسان زمینه آماده میساختند تا چند سال پیش یک گام بزرگی برداشتند و وزارت فرهنگ آشکاره بهواداری از صوفیگری پرداخت. کتابهایی را بچاپ رسانید و پراکند. بکسانی پولها داد که کتابهای تازه نویسند. صوفیگری را یکی از زمینههای درس در دانشسرا گردانید.
👇
🖌 نویساد
🔸بخش چهارم
کسروی گفتگو از خیانت در فرهنگ ایران را در زمینههای دیگری نیز پی میگیرد :
«خوانندگان این دفتر نخست باید بدانند که در کشور ایران سیاستی بدخواهانه هست که از سالیان دراز در این کشور کارگر بوده. یک دسته از وزیران و سران ادارهها هستند که با یکدیگر همدستند و خواست ایشان آنست که از راههای گوناگون بکوشند و این توده را از پیشرفت بازدارند. بکوشند و نگزارند بآلودگیهای این توده چاره شود و تلاشهای نیکخواهان و غیرتمندان را در آن بارهها بیهوده گردانند». (فرهنگ است یا نیرنگ ، ص 1 ، 1323)
سپس از آلودگیهای هزارسالهی ایرانیان بکوتاهی یاد کرده و میافزاید :
«اکنون سخن در آنست که آن دستهی بدخواه ، یا مردان بدنهاد روسیاه ، که سود خود را در بدبختی و درماندگی این توده میدانند و دست بهم داده پافشاری بسیار میکنند ، یکی از کوششهای آنان در این رشته است که این آلودگیها نه تنها از مغزها برنخیزد ، بلکه جایگیرتر گردد و زهرش هَنایندهتر[=مؤثرتر] باشد.
کانون این کوششهای بدخواهانه وزارت فرهنگ است. این دستگاه با آن درازا و پهنا برای آنست که گمراهیها و بدآموزیهای گوناگونی که از زمانهای گذشته بازمانده و در کتابها جایگزینست ، رواج آنها را هرچه فزونتر گرداند. کتابها را بچاپ رسانیده در دسترس مردم گزارد ، در دبستانها و دبیرستانها آن بدآموزیها را در مغزهای نورسان آکنده همه را آلوده گرداند.
وزارت فرهنگ ایران برای این کارهاست.[1] باینمعنی که کسانی که در کارهای آن وزارتخانه دست داشتهاند و شالودهی آن را ریختهاند خواستشان همین میبوده. باهم به سُکالش[=شور] نشسته ، راهها اندیشیده ، آزمایشها کرده ، نیرنگها بکار برده ، دستگاهی را بدانسان که خواستشان میبوده پدید آوردهاند.
باشد که کسانی این گفتهها را باور نکنند و این را یک بدگمانی از من دربارهی وزارت فرهنگ و بنیادگزارانش شناسند. ولی افسوس که نه چنانست ، افسوس که این گفتهها دربارهی آن وزارت همه راستست.
وزارت فرهنگ تنها آن دستگاه بیرونی نیست. تنها آن اتاقها با کارکنانش و آن دبستانها و دبیرستانها و دانشکدهها با آموزگاران و دبیران و استادانش نیست. در پشت سر آن ، دستگاه درونی دیگری هست ـ دستگاهی که با دست محمدعلی فروغیها ، ابوالحسن فروغیها ، سید نصرالله تقویها ، علیاصغر حکمتها ، دکتر قاسم غنیها ، و دیگران راه برده میشود.
بدبختی این کشور بجایی رسیده که مردان درسخوانده و چیزفهمش کوشش بنابودی توده را پیشهی خود میگیرند و از چنان کار بسیار بیآزرمانهای[بیشرفانه] نان میخورند و رخت میپوشند و به اتومبیل مینشینند و گردن میافرازند و بخود میبالند. این را باید در تاریخ بنویسند. باید در تاریخ بنویسند که بدبختی این توده و کشور تا باین جایگاه رسید.
به هر حال وزارت فرهنگ در ایران ، پس از آغاز مشروطه پدید آمده و این بدخواهان که از روز نخست دست در کار آن وزارت میداشتند و اندیشههای بیآزرمانهی خود را بکار میبستند ، چون جنبش مشروطه با تکانی در فهمها و خردها توأم میبود و آزادیخواهان بیش یا کم ، زیان صوفیگری را دانسته و یکی از شُوَندهای[سبب] درماندگی و بدبختی ایرانْ اندیشههای صوفیانه را میشناختند و نویسندگان و گویندگان بارها از آن بد مینوشتند و میگفتند ، از اینرو بدخواهان نیارَستند که صوفیگری را درمیان دیگر بدآموزیها جا داده برواج آن نیز کوشند. در آن هنگام چنین دلیریای ننمودند. تنها نام «ادبیات» و «مذهب» و «فلسفه» را عنوان نموده برواج بدآموزیهای زهرآلود این چند رشته بس کردند و بنیاد فرهنگ را بروی آنها گزاردند.
ولی چون سالها گذشت و روزگار دیگر گشت و آن سَهِشهای[احساسات] بیدارِ آغاز مشروطه کهن گردید ، بدخواهان که در کار خود بسیار ورزیده و آزمودهاند و از زیرِ دست استادان بسیار آزموده بیرون آمدهاند فرصت را از دست ندادند و کمکم به ترانهی صوفیگری برخاستند : گاهی نام «عرفان» را بمیان میآوردند ، گاهی گفتاری مینوشتند ، گاهی چون پا میافتاد کنفرانس میدادند. بگفتهی تبریزیان : «تیر را انداخته کمانش را نهان میکردند».
بدینسان زمینه آماده میساختند تا چند سال پیش یک گام بزرگی برداشتند و وزارت فرهنگ آشکاره بهواداری از صوفیگری پرداخت. کتابهایی را بچاپ رسانید و پراکند. بکسانی پولها داد که کتابهای تازه نویسند. صوفیگری را یکی از زمینههای درس در دانشسرا گردانید.
👇
این یکی از دلیلها میبود که مرا دربارهی بداندیشیهای وزارت فرهنگ بیگمان گردانید. بکارهای بدخواهانهی دیگر ، به هر کدام معنایی میشد داد و شُوَندی میشد پنداشت. دربارهی سعدی میشد گمان برد که چون برخی سخنان نیکنما نیز میدارد فریب آن را خوردهاند. حافظ چون نامش را شنیدهاند از زیان بدآموزیهایش ناآگاه ماندهاند. دربارهی خیام میشد گفت فریب هیاهوی اروپا را خوردهاند. در زمینهی کیش میشد گمان برد که پروای ملایان و پیروانشان میدارند. لیکن دربارهی صوفیگری چه میشد پنداشت؟!. آیا بدی صوفیگری و ناسازگاری آن با زندگانی چیزیست که نهان مانَد و کسی با اندک فهم و خردی آن را نداند؟!. آیا چنین گمانی میشد برد؟!.
صوفیگری در هزار سال پیش که رواج گرفت ، در آن روزگارِ خاموشی جهان با زندگانی نساخت و مایهی بدبختی و گرفتاری گردید. چه رسد بامروز که جهان در تکان بسیار سختیست و تودهها با یکدیگر به نبردهای نابود کننده برخاستهاند؟!. چه رسد باین روزگار که در کشاکش زندگانی کشتارگاههایی همچون استالینگراد و بوداپِست برپا میکنند؟!..
در چنین روزگاری که دانشمندان دانشهای خود را در راه آبادی جهان بکار میبرند و دولتها نقشههای پنجساله و دهساله پیش میگیرند ، در کشور ویران بدبختی همچون ایران برواج صوفیگری کوشیدن و مردم دلمرده را دلمردهتر گردانیدن جز بدخواهی و دشمنی چه نامی تواند داشت؟!..
در چنین روزگاری که دیگران بجوانان درس غیرت و جانبازی میدهند و از آنان خلبانان و چتربازان پدید میآورند ، در این کشور بجوانان درس صوفیگری دادن و سَهِشهای آنان را زهرآلود گردانیدن ، جز کوشش بنابودی توده چه معنی تواند داد؟!.
صوفیگری «جهان را خوار داشتن ، آن را ویرانه گزاشتن ، دامن از آن درچیدن ، بگوشهای خزیده روز بسر بردن» است. آیا پستی و زیانمندی این اندیشهها چیزیست که آقای علیاصغر حکمت و دکتر قاسم غنی نفهمند؟!. آیا گمان این اندازه نافهمی بآنان توان برد؟!.
بیجا نمیگویم که این پشتیبانی وزارت فرهنگ از صوفیگری و تلاشهای پافشارانهی آن بپراکندن کتابهای صوفیان پرده از روی کار آن وزارت برداشت. من که میدانستم آن دستگاه چیست و برای چیست ، این پشتیبانی از صوفیگری مرا بیگمان گردانید». (همان ، ص 2 تا 7)
[1] : امروز وظایف (خیانتهای) وزارتِ فرهنگِ گذشته میان وزارتهای فرهنگ و ارشاد اسلامی ، وزارت آموزش و پرورش و وزارت علوم ، تحقیقات و فنآوری تقسیم شده است. گذشته از این وزارتخانهها ، سازمانهای دیگری نیز در آن خیانتها سهیم هستند.
(این نوشتار دنباله دارد)
صوفیگری در هزار سال پیش که رواج گرفت ، در آن روزگارِ خاموشی جهان با زندگانی نساخت و مایهی بدبختی و گرفتاری گردید. چه رسد بامروز که جهان در تکان بسیار سختیست و تودهها با یکدیگر به نبردهای نابود کننده برخاستهاند؟!. چه رسد باین روزگار که در کشاکش زندگانی کشتارگاههایی همچون استالینگراد و بوداپِست برپا میکنند؟!..
در چنین روزگاری که دانشمندان دانشهای خود را در راه آبادی جهان بکار میبرند و دولتها نقشههای پنجساله و دهساله پیش میگیرند ، در کشور ویران بدبختی همچون ایران برواج صوفیگری کوشیدن و مردم دلمرده را دلمردهتر گردانیدن جز بدخواهی و دشمنی چه نامی تواند داشت؟!..
در چنین روزگاری که دیگران بجوانان درس غیرت و جانبازی میدهند و از آنان خلبانان و چتربازان پدید میآورند ، در این کشور بجوانان درس صوفیگری دادن و سَهِشهای آنان را زهرآلود گردانیدن ، جز کوشش بنابودی توده چه معنی تواند داد؟!.
صوفیگری «جهان را خوار داشتن ، آن را ویرانه گزاشتن ، دامن از آن درچیدن ، بگوشهای خزیده روز بسر بردن» است. آیا پستی و زیانمندی این اندیشهها چیزیست که آقای علیاصغر حکمت و دکتر قاسم غنی نفهمند؟!. آیا گمان این اندازه نافهمی بآنان توان برد؟!.
بیجا نمیگویم که این پشتیبانی وزارت فرهنگ از صوفیگری و تلاشهای پافشارانهی آن بپراکندن کتابهای صوفیان پرده از روی کار آن وزارت برداشت. من که میدانستم آن دستگاه چیست و برای چیست ، این پشتیبانی از صوفیگری مرا بیگمان گردانید». (همان ، ص 2 تا 7)
[1] : امروز وظایف (خیانتهای) وزارتِ فرهنگِ گذشته میان وزارتهای فرهنگ و ارشاد اسلامی ، وزارت آموزش و پرورش و وزارت علوم ، تحقیقات و فنآوری تقسیم شده است. گذشته از این وزارتخانهها ، سازمانهای دیگری نیز در آن خیانتها سهیم هستند.
(این نوشتار دنباله دارد)
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»
🖌 احمد کسروی
🔸 2ـ یک تاریخچه (یک از سه)
در شهریور ماه که در ایران تبدلاتی رخ داد و شاه گذشته از میان رفت من در سفر شیراز و بوشهر بودم. چون بازگشتم و با برخی از یاران دیدار کردم چنین گفتند : «اکنون وقت کوشش است. ما نیز باید بکوشیم. باید یک حزبی باشد».
گفتم : همیشه وقت کوشش است. در زمان شاه گذشته هم ما میکوشیدیم و بیکار نبودیم. اما حزب ، نخست باید معنی آن را دانست. در ایران معنی حزب را هم ندانستهاند.
در ایران از حزب جز این معنی را نمیفهمند که چند تنی از دوستان و آشنایان گرد هم آیند ، چند جملهای را بهم بسته و آن را «مرامنامه» خوانند و یک نامی نیز برای خود گزارده «حزبی» باشند ، و این پستترین و بیهودهترین معناییست که بحزب داده میشود. حزب اگر اینست گو هرگز مباد.
نخست این کسان اغراضشان بسیار پست است. اینان دلهاشان بمردم نمیسوزد و درپی کوششهایی برای این مردم نیستند. حزب را جز برای خودنمایی و هوسبازی یا برای پیشرفت کارهای خودشان نمیخواهند.
دوم سرمایهی اینان جز سخن نیست. آنچه در مرامنامههای خود مینویسند به همان لفظ آن قناعت میکنند. مثلاً مینویسند : «ترویج زراعت» این یک جملهی دلفریبیست. رواج کشاورزی را همه میخواهند. ولی شما از آن کسان بپرسید : از چه راه میخواهید بکشاورزی رواج دهید؟!. چه کوششهایی را در این باره به اندیشه گرفتهاید؟!. اینها را بپرسید و خواهید دید که پاسخی نتوانستند و درماندند ، خواهید دید که هیچگاه در اندیشهی معنی نبودهاند و نتیجهای نخواستهاند ، و تنها به همان نوشتن در مرامنامه بس کردهاند.
و چون قدری بیشتر فشار آورید و بیشتر پرسید خواهید دید بخشم آمده چنین گفتند : «مرامنامه اینطور میشود دیگر. پس میخواستید چه بنویسیم؟!.» یا میگویند : «ما اینها را نوشتهایم که مردم را بر سر خود گرد آوریم ، مردم را که بر سر خود آوردیم همه کاری میتوانیم کرد».
همان «رواج کشاورزی» ، ما اگر بخواهیم صورت عمل پیدا کند باید بسیار چیزها را تغییر دهیم. باید ببینیم چه چیز باعث ویرانی دیهها [ (dih) = ده (ده سبک شدهی دیه است).] شده و کشاورزان را از پا انداخته تا از میان برداریم. روشنتر گویم باید نخست آنچه روستایی میکارد و محصول برمیدارد در دست خود او بماند و دیگران بر سرش کوفته از دستش نگیرند. دوم جلو ستمگران گرفته شود و این نباشد که یک تابین امنیه [سرباز سادهی ژاندارم] یا یک مأمور دارایی مایهی ویرانی یک دیهی گردد. سوم در دیهها پزشک باشد ، داروخانه باشد ، دبستان باشد ، دادگاه باشد تا یک کشاورز بتواند به آسودگی زندگی کند. چهارم باید قانون زندگی تغییر یابد و جلو مفتخوری گرفته شود تا مردم تن به رنج کشاورزی دهند.
آن کسان از هیچ یکی از اینها آگاه نیستند و تنها یک جملهی «ترویج زراعت» را مینویسند و دل به همان خوش میگردانند.
یا مینویسند : «وحدت ملی». در اینجا هم اگر بپرسید : «وحدت ملی» چیست و چگونه تواند بود ، درمانند و پاسخی نتوانند. زیرا هیچ نیندیشیدهاند و اکنون هم درپی آن نیستند که براستی یک کوششی در این زمینه کنند. عبارتهاییست شنیده و نافهمیده به دل سپاردهاند و بروی کاغذ میآورند و افزار مقاصد خود میگردانند.
آری امروز یکی از بدترین گرفتاریهای ایران پراکندگیهاست که درمیان افتاده و ما اگر بخواهیم این توده بجایی رسد باید بآن پراکندگیها چاره کنیم ، ولی چگونه و از چه راه؟. از این راه که یکایک آن پراکندگیها را بشناسیم و یکایک آنها را از میان برداریم.
یک رشته پراکندگی از راه کیشهاست. در ایران چهارده کیش هست و هر کیشی برای خود سیاست دیگری و مقصد دیگری دارد.
یک رشتهی دیگر از راه زبانست. در این کشور هفت یا هشت زبانست و اینها با یکدیگر همچشمی و دو تیرگی دارند.
یک رشتهی دیگر از راه مسلکهاست ، چندین مسلک رواج یافته و به هر یکی کسانی گراییدهاند و دنبال میکنند.
اینها چیزهاییست که آشکار است و بچشم برمیخورد و همه میدانند. یک رشته پراکندگیهای نامحسوس دیگری نیز هست. مثلاً شهری دستهی دیگری و روستایی دستهی دیگریست. زنان دستهی دیگری و مردان دستهی دیگریست. جوانان خود را از دیگران جدا میگیرند. اروپادیدگان خود را از دیگران برتر شمرده جدا میایستند. مانند اینها بسیار است که بشمردن نیاید.
کنون ما اگر «وحدت ملی» یا «یگانگی توده» میخواهیم باید با همهی اینها نبرد کنیم و همهی اینها را از میان برداریم. گذشته از اینها باید اندیشه و آرمان یکی باشد. مردم را بهمدیگر جز اندیشه و آرمان نبندد.
صد تن یا هزار تن که در یکجا گرد آمدهاند شما اگر بخواهید آنان را یکی گردانید با زنجیر یا طناب که بهم نخواهید بست ، و باید همهی ایشان را دارای یک اندیشه و یک آرمان (مقصد) گردانید. وگرنه از هم جدا و پراکندهاند ، اگرچه در یکجا باشند و اگرچه با زبان دعوای یگانگی[=اتحاد] کنند.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 2ـ یک تاریخچه (یک از سه)
در شهریور ماه که در ایران تبدلاتی رخ داد و شاه گذشته از میان رفت من در سفر شیراز و بوشهر بودم. چون بازگشتم و با برخی از یاران دیدار کردم چنین گفتند : «اکنون وقت کوشش است. ما نیز باید بکوشیم. باید یک حزبی باشد».
گفتم : همیشه وقت کوشش است. در زمان شاه گذشته هم ما میکوشیدیم و بیکار نبودیم. اما حزب ، نخست باید معنی آن را دانست. در ایران معنی حزب را هم ندانستهاند.
در ایران از حزب جز این معنی را نمیفهمند که چند تنی از دوستان و آشنایان گرد هم آیند ، چند جملهای را بهم بسته و آن را «مرامنامه» خوانند و یک نامی نیز برای خود گزارده «حزبی» باشند ، و این پستترین و بیهودهترین معناییست که بحزب داده میشود. حزب اگر اینست گو هرگز مباد.
نخست این کسان اغراضشان بسیار پست است. اینان دلهاشان بمردم نمیسوزد و درپی کوششهایی برای این مردم نیستند. حزب را جز برای خودنمایی و هوسبازی یا برای پیشرفت کارهای خودشان نمیخواهند.
دوم سرمایهی اینان جز سخن نیست. آنچه در مرامنامههای خود مینویسند به همان لفظ آن قناعت میکنند. مثلاً مینویسند : «ترویج زراعت» این یک جملهی دلفریبیست. رواج کشاورزی را همه میخواهند. ولی شما از آن کسان بپرسید : از چه راه میخواهید بکشاورزی رواج دهید؟!. چه کوششهایی را در این باره به اندیشه گرفتهاید؟!. اینها را بپرسید و خواهید دید که پاسخی نتوانستند و درماندند ، خواهید دید که هیچگاه در اندیشهی معنی نبودهاند و نتیجهای نخواستهاند ، و تنها به همان نوشتن در مرامنامه بس کردهاند.
و چون قدری بیشتر فشار آورید و بیشتر پرسید خواهید دید بخشم آمده چنین گفتند : «مرامنامه اینطور میشود دیگر. پس میخواستید چه بنویسیم؟!.» یا میگویند : «ما اینها را نوشتهایم که مردم را بر سر خود گرد آوریم ، مردم را که بر سر خود آوردیم همه کاری میتوانیم کرد».
همان «رواج کشاورزی» ، ما اگر بخواهیم صورت عمل پیدا کند باید بسیار چیزها را تغییر دهیم. باید ببینیم چه چیز باعث ویرانی دیهها [ (dih) = ده (ده سبک شدهی دیه است).] شده و کشاورزان را از پا انداخته تا از میان برداریم. روشنتر گویم باید نخست آنچه روستایی میکارد و محصول برمیدارد در دست خود او بماند و دیگران بر سرش کوفته از دستش نگیرند. دوم جلو ستمگران گرفته شود و این نباشد که یک تابین امنیه [سرباز سادهی ژاندارم] یا یک مأمور دارایی مایهی ویرانی یک دیهی گردد. سوم در دیهها پزشک باشد ، داروخانه باشد ، دبستان باشد ، دادگاه باشد تا یک کشاورز بتواند به آسودگی زندگی کند. چهارم باید قانون زندگی تغییر یابد و جلو مفتخوری گرفته شود تا مردم تن به رنج کشاورزی دهند.
آن کسان از هیچ یکی از اینها آگاه نیستند و تنها یک جملهی «ترویج زراعت» را مینویسند و دل به همان خوش میگردانند.
یا مینویسند : «وحدت ملی». در اینجا هم اگر بپرسید : «وحدت ملی» چیست و چگونه تواند بود ، درمانند و پاسخی نتوانند. زیرا هیچ نیندیشیدهاند و اکنون هم درپی آن نیستند که براستی یک کوششی در این زمینه کنند. عبارتهاییست شنیده و نافهمیده به دل سپاردهاند و بروی کاغذ میآورند و افزار مقاصد خود میگردانند.
آری امروز یکی از بدترین گرفتاریهای ایران پراکندگیهاست که درمیان افتاده و ما اگر بخواهیم این توده بجایی رسد باید بآن پراکندگیها چاره کنیم ، ولی چگونه و از چه راه؟. از این راه که یکایک آن پراکندگیها را بشناسیم و یکایک آنها را از میان برداریم.
یک رشته پراکندگی از راه کیشهاست. در ایران چهارده کیش هست و هر کیشی برای خود سیاست دیگری و مقصد دیگری دارد.
یک رشتهی دیگر از راه زبانست. در این کشور هفت یا هشت زبانست و اینها با یکدیگر همچشمی و دو تیرگی دارند.
یک رشتهی دیگر از راه مسلکهاست ، چندین مسلک رواج یافته و به هر یکی کسانی گراییدهاند و دنبال میکنند.
اینها چیزهاییست که آشکار است و بچشم برمیخورد و همه میدانند. یک رشته پراکندگیهای نامحسوس دیگری نیز هست. مثلاً شهری دستهی دیگری و روستایی دستهی دیگریست. زنان دستهی دیگری و مردان دستهی دیگریست. جوانان خود را از دیگران جدا میگیرند. اروپادیدگان خود را از دیگران برتر شمرده جدا میایستند. مانند اینها بسیار است که بشمردن نیاید.
کنون ما اگر «وحدت ملی» یا «یگانگی توده» میخواهیم باید با همهی اینها نبرد کنیم و همهی اینها را از میان برداریم. گذشته از اینها باید اندیشه و آرمان یکی باشد. مردم را بهمدیگر جز اندیشه و آرمان نبندد.
صد تن یا هزار تن که در یکجا گرد آمدهاند شما اگر بخواهید آنان را یکی گردانید با زنجیر یا طناب که بهم نخواهید بست ، و باید همهی ایشان را دارای یک اندیشه و یک آرمان (مقصد) گردانید. وگرنه از هم جدا و پراکندهاند ، اگرچه در یکجا باشند و اگرچه با زبان دعوای یگانگی[=اتحاد] کنند.
👇
آن کسانی که حزب میسازند و عبارت «وحدت ملی» را در مرامنامهی خود مینویسند از اینها کمترین آگاهی ندارند ، و خود چندان نادان و نافهمند که میبینی از یکسو در مرامنامهشان این عبارت را مینویسند و از یکسو در بیرون در این مجلس و آن مجلس دعوای ترک و فارس راه میاندازند.
اینست حال حزب و حزبسازان در ایران. در بیست و چند سال پیش یکی از رسواییها همین بود. ماجراجویانی چون دستشان بچیز دیگری نمیرسید ، چند تن گرد هم آمده حزب میساختند و کار بجایی رسید که همگی نفرت کردند و یکی از چیزهایی که زمینه برای دیکتاتوری شاه پیشین آماده گردانید این موضوع بود. اینست میگویم : در ایران معنی حزب را نمیدانند.
🌸
اینست حال حزب و حزبسازان در ایران. در بیست و چند سال پیش یکی از رسواییها همین بود. ماجراجویانی چون دستشان بچیز دیگری نمیرسید ، چند تن گرد هم آمده حزب میساختند و کار بجایی رسید که همگی نفرت کردند و یکی از چیزهایی که زمینه برای دیکتاتوری شاه پیشین آماده گردانید این موضوع بود. اینست میگویم : در ایران معنی حزب را نمیدانند.
🌸
📖 کتاب «گفت و شنید»
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش یکم (شش از هفت)
ج ـ ببخشید. اگرچه فرمودید سئوالی نکنیم تا شما مطلب خود را تا آخر ادا کنید. ولی این سئوال چون وقتش میگذرد باید بگویم : ائمهی ما امام بودند ، برای بیان احکام اسلام بودند.
د ـ مقصودتان چیست؟!. آیا مقصودتان آنست که آنها خلیفه نبودند؟!. اگر آنها خلیفه نبودند و دعوای خلافت نداشتند پس چه کشاکشی با خلفاء میکردند؟! پس چه دشمنی با ابوبکر و عمر داشتند؟! چرا آنها را غاصب میخواندند؟! بعلاوه مگر خود شما نبودید که یک ساعت پیش گفتگو از خلافت کردید؟!. من چون گفتم : پیغمبر اسـلام مُرد بیآنکه خلیفه برگزیند شما ایراد گرفته گفتید : علی را خلیفه گردانیده بود ، و موضوع غدیر خم و داستان مرض موت پیغمبر را دلیل آوردید؟! چه شد که در یک ساعت سخن خود را فراموش کردید؟!.
آری این خود بحثیست که در جنبش شیعیگری نخست گفتگو از خلافت بوده و کشاکشها بر سر آن میرفته. ولی کمکم موضوع عوض شده و ادعایی که درمیان بوده برنگ دیگری افتاده که آن را امامت نامیدهاند. شما اگر صبر کرده بودید من خودم آن را برایتان شرح میدادم. اکنون هم که پرسیدید گوش دهید تا شرح دهم :
باید دانست در ابتدای اسلام امام با خلیفه یکی بوده. امام بمعنی پیشوا و خلیفه بمعنی جانشینست. کسی که جانشین پیغمبر میشده پیشوای مسلمانان نیز همان میبوده. همان نامهی امام علیبنابیطالب به معاویه که یاد کردم در آنجا نیز امام را بمعنی خلیفه آورده : «فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ إتَّخذِوه إِمَاماً» که مسلماً مقصودش خلیفه است.
ولی سپس که امام شما جعفر الصادق مدعی شد که خلیفه را باید خدا برگزیند و خود او نهانی دعوای خلافت میکرد ، گویا پیروانش جسارت نمیکردند او را «خلیفه» بنامند ، «امام» مینامیدند که بمعنی مطلق پیشوا نیز توانستی بود. اینبود در زمان اینها کمکم «امام» از «خلیفه» جدا شد که اینگونه خلیفهی خانهنشین و نهان را امام نامیدند. سپس نیز چون هر زمان غُلُو دیگری دربارهی آن میکردند و اوصاف باو میافزودند : به علوم اولین و آخرین داناست ، از غیب آگاهست ، زبان حیوانات را میشناسد ، زمین و آسمان در اختیار اوست ، از برکت وجود اوست که مردم زنده هستند و روزی میخورند ، روز قیامت اختیار شفاعت در دست اوست ـ از اینگونه پیاپی میچسباندند. اینبود یک موضوع تازهای تولید شد و «امام» معنی تازهی غریبی پیدا کرد.
لیکن اینها بسخنان من ضرر ندارد. ایرادی بآنها نتواند بود. چه به هر حال مسلم است که امام جعفر صادق و جانشینان او دعوای خلافت میکردند و خلفای بنیعباس را غاصب حق خود میدانستند. اینست من ایراد گرفته میگویم : خلیفهی خانهنشین چه معنی توانستی داشت؟!. این چه کاری بود که کسی خودش به تحصیل خلافت نکوشد و رنج بخود راه ندهد و آنهایی که کوشیده و بدست آورده بودند و جهان اسلام را راه میبردند غاصب بخواند؟!. من نمیدانم باین رفتار چه نامی توان داد؟!. شما اینها را بیندیشید. خدا بشما خرد داده است.
شما از من پرسیدید : «ایرادتان بمذهب شیعه چیست؟!.» من تاریخچهی آن مذهب را شرح دادم و اینست ایرادهایم را فهرست میکنم :
١) بنیاد این مذهب بر آن بوده که خلیفه باید از سوی خدا برگزیده شود و این راست نبوده.
٢) آنچه دربارهی اجبار امام علیبنابیطالب به بیعت و اذیت دختر پیغمبر و امثال اینها گفته شده سرتاپا دروغست و آن توهینی که شیعیان به شیخین و دیگر یاران پیغمبر کردهاند نادانی و بدنهادی بزرگی از ایشان بوده است.
٣) اینکه امام ششم شما و جانشینان او دعوای خلافت کردهاند من نمیدانم خلیفهی خانهنشین که دعوای خود را هم پنهان میکرده چه معنی توانستی داشت؟!.
٤) شما میگویید امامانتان از نور آفریده شده بودند و از جنس این مردم نبودند. این گزافه بافتن است ، این بخدا دروغ بستن است. همهی مردمان از یک جنسند. پیغمبر اسلام با آن جایگاهش چنین دعوایی نداشته. در قرآن میگوید : من بشری همچون شمایم. [1]
٥) میگویید جهان بخاطر امامانتان آفریده شده. مردم از برکت وجود ایشان روزی میخورند. اینها گزافه است و بسیار بیمعنیست. پیغمبر اسلام با آن بزرگواریش چنین دعوایی نکرد.
٦) میگویید امامانتان غیب میدانستند. پیغمبر اسلام با آن برگزیدگیش آشکاره از غیبدانی بیزاری میجست. [2] چگونه بوده که اینها میدانستهاند؟!..
٧) میگویید امامانتان معجزه میکردند. پیغمبر اسلام که برخاسته بود مردم میآمدند و معجزه میخواستند و میگفتند اگر نیاوری ترا نخواهیم پذیرفت و او ناتوانی مینمود و آشکاره میگفت : من نمیتوانم [3] . ولی اینها معجزه هم میتوانستهاند.
٨) شما بروی خاک امامانتان گنبدها افراشته دستگاهی چیدهاید که از صدها فرسنگ راه بزیارت میروید و در برابر آنها میایستید و حاجت میخواهید که این خود بتپرستی آشکار است.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش یکم (شش از هفت)
ج ـ ببخشید. اگرچه فرمودید سئوالی نکنیم تا شما مطلب خود را تا آخر ادا کنید. ولی این سئوال چون وقتش میگذرد باید بگویم : ائمهی ما امام بودند ، برای بیان احکام اسلام بودند.
د ـ مقصودتان چیست؟!. آیا مقصودتان آنست که آنها خلیفه نبودند؟!. اگر آنها خلیفه نبودند و دعوای خلافت نداشتند پس چه کشاکشی با خلفاء میکردند؟! پس چه دشمنی با ابوبکر و عمر داشتند؟! چرا آنها را غاصب میخواندند؟! بعلاوه مگر خود شما نبودید که یک ساعت پیش گفتگو از خلافت کردید؟!. من چون گفتم : پیغمبر اسـلام مُرد بیآنکه خلیفه برگزیند شما ایراد گرفته گفتید : علی را خلیفه گردانیده بود ، و موضوع غدیر خم و داستان مرض موت پیغمبر را دلیل آوردید؟! چه شد که در یک ساعت سخن خود را فراموش کردید؟!.
آری این خود بحثیست که در جنبش شیعیگری نخست گفتگو از خلافت بوده و کشاکشها بر سر آن میرفته. ولی کمکم موضوع عوض شده و ادعایی که درمیان بوده برنگ دیگری افتاده که آن را امامت نامیدهاند. شما اگر صبر کرده بودید من خودم آن را برایتان شرح میدادم. اکنون هم که پرسیدید گوش دهید تا شرح دهم :
باید دانست در ابتدای اسلام امام با خلیفه یکی بوده. امام بمعنی پیشوا و خلیفه بمعنی جانشینست. کسی که جانشین پیغمبر میشده پیشوای مسلمانان نیز همان میبوده. همان نامهی امام علیبنابیطالب به معاویه که یاد کردم در آنجا نیز امام را بمعنی خلیفه آورده : «فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ إتَّخذِوه إِمَاماً» که مسلماً مقصودش خلیفه است.
ولی سپس که امام شما جعفر الصادق مدعی شد که خلیفه را باید خدا برگزیند و خود او نهانی دعوای خلافت میکرد ، گویا پیروانش جسارت نمیکردند او را «خلیفه» بنامند ، «امام» مینامیدند که بمعنی مطلق پیشوا نیز توانستی بود. اینبود در زمان اینها کمکم «امام» از «خلیفه» جدا شد که اینگونه خلیفهی خانهنشین و نهان را امام نامیدند. سپس نیز چون هر زمان غُلُو دیگری دربارهی آن میکردند و اوصاف باو میافزودند : به علوم اولین و آخرین داناست ، از غیب آگاهست ، زبان حیوانات را میشناسد ، زمین و آسمان در اختیار اوست ، از برکت وجود اوست که مردم زنده هستند و روزی میخورند ، روز قیامت اختیار شفاعت در دست اوست ـ از اینگونه پیاپی میچسباندند. اینبود یک موضوع تازهای تولید شد و «امام» معنی تازهی غریبی پیدا کرد.
لیکن اینها بسخنان من ضرر ندارد. ایرادی بآنها نتواند بود. چه به هر حال مسلم است که امام جعفر صادق و جانشینان او دعوای خلافت میکردند و خلفای بنیعباس را غاصب حق خود میدانستند. اینست من ایراد گرفته میگویم : خلیفهی خانهنشین چه معنی توانستی داشت؟!. این چه کاری بود که کسی خودش به تحصیل خلافت نکوشد و رنج بخود راه ندهد و آنهایی که کوشیده و بدست آورده بودند و جهان اسلام را راه میبردند غاصب بخواند؟!. من نمیدانم باین رفتار چه نامی توان داد؟!. شما اینها را بیندیشید. خدا بشما خرد داده است.
شما از من پرسیدید : «ایرادتان بمذهب شیعه چیست؟!.» من تاریخچهی آن مذهب را شرح دادم و اینست ایرادهایم را فهرست میکنم :
١) بنیاد این مذهب بر آن بوده که خلیفه باید از سوی خدا برگزیده شود و این راست نبوده.
٢) آنچه دربارهی اجبار امام علیبنابیطالب به بیعت و اذیت دختر پیغمبر و امثال اینها گفته شده سرتاپا دروغست و آن توهینی که شیعیان به شیخین و دیگر یاران پیغمبر کردهاند نادانی و بدنهادی بزرگی از ایشان بوده است.
٣) اینکه امام ششم شما و جانشینان او دعوای خلافت کردهاند من نمیدانم خلیفهی خانهنشین که دعوای خود را هم پنهان میکرده چه معنی توانستی داشت؟!.
٤) شما میگویید امامانتان از نور آفریده شده بودند و از جنس این مردم نبودند. این گزافه بافتن است ، این بخدا دروغ بستن است. همهی مردمان از یک جنسند. پیغمبر اسلام با آن جایگاهش چنین دعوایی نداشته. در قرآن میگوید : من بشری همچون شمایم. [1]
٥) میگویید جهان بخاطر امامانتان آفریده شده. مردم از برکت وجود ایشان روزی میخورند. اینها گزافه است و بسیار بیمعنیست. پیغمبر اسلام با آن بزرگواریش چنین دعوایی نکرد.
٦) میگویید امامانتان غیب میدانستند. پیغمبر اسلام با آن برگزیدگیش آشکاره از غیبدانی بیزاری میجست. [2] چگونه بوده که اینها میدانستهاند؟!..
٧) میگویید امامانتان معجزه میکردند. پیغمبر اسلام که برخاسته بود مردم میآمدند و معجزه میخواستند و میگفتند اگر نیاوری ترا نخواهیم پذیرفت و او ناتوانی مینمود و آشکاره میگفت : من نمیتوانم [3] . ولی اینها معجزه هم میتوانستهاند.
٨) شما بروی خاک امامانتان گنبدها افراشته دستگاهی چیدهاید که از صدها فرسنگ راه بزیارت میروید و در برابر آنها میایستید و حاجت میخواهید که این خود بتپرستی آشکار است.
👇
٩) شما میگویید هر که به امامحسین بگرید همهی گناهانش آمرزیده میشود. من میپرسم : چرا؟!. گریستن به حسینبنعلی چه کار بزرگیست که خدا همهی گناهان گریهکننده را بیامرزد؟!. شما خدا را چه شناختهاید که چنین هوسکاریها را باو نسبت میدهید؟!..
١٠) شما میگویید روز قیامت امامانتان شفاعت خواهند کرد و هیچ نمیدانید که شفاعت در دستگاه ظلم و جهل تواند بود. یک پادشاه یا ستمگر است و بکسانی بیگناه صدمه میزند ، یا نافهمست و گناهکار را از بیگناه تشخیص نداده دستور کشتن یا زدن میدهد ـ در آن دستگاهست که کسانی میتوانند شفاعت کنند و گرفتاران را خلاص گردانند. در دستگاه عدالت و علم ، شفاعت چه معنی دارد؟!. آیا شما میتوانید در عدلیه بکسی که محکوم شده شفاعت کنید؟!.
اینها ده ایراد است که یاد کردم و تنها اینها نیست. نخواستم بسخن بیش از این دامنه دهم.
آ ـ از این قرار که شما میگویید این مذهب از ریشه باطل بوده و ما مسلمان نیستیم. سهل است که مشرک و بتپرست هم هستیم.
ج ـ بلی دیگر ، معنایش همینست.
🔹 پانوشتها :
1ـ سورهی فصلت (6) ، آیهی 5 و سورهی کهف (18) ، آیهی 110.
2ـ سورهی اعراف (7) ، آیهی 188 ؛ سورهی انعام (6) ، آیهی 50 ؛ سورهی هود (11) ، آیهی 31.
3ـ سورهی رعد (13) ، آیههای 7 و 27 ؛ سورهی یونس (10) ، آیهی 20.
🌸
١٠) شما میگویید روز قیامت امامانتان شفاعت خواهند کرد و هیچ نمیدانید که شفاعت در دستگاه ظلم و جهل تواند بود. یک پادشاه یا ستمگر است و بکسانی بیگناه صدمه میزند ، یا نافهمست و گناهکار را از بیگناه تشخیص نداده دستور کشتن یا زدن میدهد ـ در آن دستگاهست که کسانی میتوانند شفاعت کنند و گرفتاران را خلاص گردانند. در دستگاه عدالت و علم ، شفاعت چه معنی دارد؟!. آیا شما میتوانید در عدلیه بکسی که محکوم شده شفاعت کنید؟!.
اینها ده ایراد است که یاد کردم و تنها اینها نیست. نخواستم بسخن بیش از این دامنه دهم.
آ ـ از این قرار که شما میگویید این مذهب از ریشه باطل بوده و ما مسلمان نیستیم. سهل است که مشرک و بتپرست هم هستیم.
ج ـ بلی دیگر ، معنایش همینست.
🔹 پانوشتها :
1ـ سورهی فصلت (6) ، آیهی 5 و سورهی کهف (18) ، آیهی 110.
2ـ سورهی اعراف (7) ، آیهی 188 ؛ سورهی انعام (6) ، آیهی 50 ؛ سورهی هود (11) ، آیهی 31.
3ـ سورهی رعد (13) ، آیههای 7 و 27 ؛ سورهی یونس (10) ، آیهی 20.
🌸
✴️ آیا کتابسوزان جنبشی بیهوده است؟!
🔸(بخش 3 از 4)
🖌 نویساد
ششم ، جنبش کتابسوزان خود نمونهای از نبرد با گمراهیها و بدآموزیهاست. از دو حال بیرون نیست. شما یا اساساً نبرد با گمراهیها را برنمیتابید یا آن را نامؤثر میدانید؟!. اگر آن یکمی است ما را با شما سخنی نیست. اگر این دومی است (چنانکه کتاب دیجیتال را مثال میآورید ، و نبرد با آن را دشوار میدانید) این ، سخن و زمینهی جداییست. این سنگر عوض کردن است. نخست با «شایان» نبودن به دفاع از کتابهای سراسر زیان برمیخیزید و آنگاه که سخن خود را تهی از دلیل مییابید به بهانهی تکنولوژی دیجیتال پناه میبرید.
باید گفت : جنبش کتابسوزان راستی را یک بانگ بلند است. بانگ نبرد با بدآموزیها و گمراهیها. چگونگی آنکه ، کسروی آن یگانهمرد از سال 1312 که به نبرد با گمراهیها برخاست ، از همان سالهای نخست از زیان بیاندازهی این کتابها و اندیشههایی که ریشه در آنها دارد نیک آگاه بود.
در مدت چندین سال که به انتشار مهنامهی «پیمان» میکوشید به بازنمودن گمراهیها و بدآموزیها و تأثیر پرزیان آنها بر ایرانیان و شرقیان و نشان دادن ریشهی بدبختیهای ایشان پرداخت.
در همان نخستین شمارههای پیمان دیده میشود که به چنین جنبشی اشاره دارد. آنجا که در پایان گفتگو با بانو دکتر فاطمهی سیاح در پیرامون رمان مینویسد :
«با همهی لافها و ستایشها که امروز دربارهی رمان بر زبانهاست پس از دیری رمان نکوهیدهترین چیزی در نزد مردمان بویژه مردمان شرق خواهد بود و شاید روزی برسد که کسانی به رمانسوزی برخیزند که هر کجا کتاب رمانی بدست آوردند بیدرنگ آن را خوراک آتش سازند. من این پیشبینی را میکنم و خود چشم براه چنان روزی هستم. نزد من رمان امروز در حکم تعزیهخوانی دیروز است. چرا که هر دو کار بیهوده و بیخردانه است. چنانکه تعزیهخوانی پس از آنهمه ارجمندی و پس از آن تکیهبندیهای پادشاهان ، امروز کارش به پسکوچهها کشیده و مایهی دریوزهگردی شده یقین میدانم که بزودی رماننویسی هم بِروز او خواهد افتاد و این حال او را پیدا خواهد کرد».
یا در یک رشته گفتگوهایی بنام «ما چه میخواهیم؟» چنین مینویسد :
«یکی از کوششهایی که برای کندن ریشهی بدآموزیها و گمراهیها باید کرد از میان بردن هزارها کتابهاست. یکی از مایههای درماندگی شرق اینها را باید شمرد و همه را از میان باید برد. از هزار سال پیش هر زمان سیل گمراهی دیگری برخاسته و از سر شرقیان گذشته ولی چرکاب همهی آنها در کتابها تهنشین گردیده».
در همان سالها کتابسوزان در نشستهای یکم آذرماه در خانهی او انجام میگرفت. چون کوششهای چندین سالهی او یارانی را در راه «پاکدینی» گرد آورد و زمینه فراهم آمد ، جنبش کتابسوزان را به آشکار آوردند و برای آن ، روز جدای یکم دیماه را بدیده گرفتند. پس کتابسوزان برای گسترش و همگانی نمودن آن نبرد و رسانیدن بانگ آن بگوش خفتگانست.
این رسم مهنامهی «پیمان» بود که آنچه مینوشت از خوانندگان میخواست هر ایرادی دارند بنویسند. ایرادها چاپ و پاسخ داده میشد و این رفتار دیری ادامه مییافت تا اینکه دیگر ایرادی بازنمیماند و رشته گفتارهای تازهای آغاز میشد. گذشته از این ، هر شبِ آدینه کسروی در خانهی خود نشست داشت که دانشورانی میآمدند و دربارهی نوشتههای پیمان گفتگو میکردند. نمیدانیم شما که مینویسید : «باید جلسات و کلاسها برگزار شود تا دربارهی کتابها گفتگو شود» ، خواستتان چیست. آیا در این باره گفتگو نشده و همهی گوشه و کنارش بررسی نشده؟! این سخن مانند آنست که همهی نوشتههای هفتسالهی پیمان نادیده گرفته شود.
در هر حال باید بدانید آن «جلسات و کلاسها» بارها برگزار شده است. در همان زمان که اینها در پیمان نوشته میشد ، «ادبا» و «فضلا»ی بسیاری که دلبستهی آن کتابها بودند هرچه کوشیدند نتوانستند دلیلهای استوار پیمان را بشکنند. آیا بهتر از این چه دلیلی به زیانمندی آنها توان شمرد؟!
اساساً آیا بهتر نیست خود شما اندیشهتان را دربارهی آن کتابها بروشنی بنویسید؟! بنویسید از آنها زیان به توده میرسد یا نه؟! اگر میرسد راه چاره چیست؟! اینها را بنویسید تا سخنتان روشنی گیرد و ما نیز بدانیم.
به هر حال دیر یا زود ، یک نبرد بزرگی میان راستیها و گمراهیها درخواهد گرفت و یک نوزایی در ایران پدید خواهد آمد. جنبش کتابسوزان بر همان کسانی که کتابهای زهرآلود را در اینترنت میگزارند تأثیر خواهد کرد. بر کسانی که آنها را میخوانند تأثیر خواهد کرد. زیانمندی نشر و خواندن آنها آشکارتر خواهد شد. ما نیز بیزاری مردمان از آنها را میخواهیم. مردم باید بتوانند نیک از بد جدا گردانند. کسروی سالها با جان و قلم به این کوشیده و مایهی افسوس فراوانست که شما بجای خشنودی با بهانههای سستی به نومید گردانیدن ما میکوشید.
.
🔸(بخش 3 از 4)
🖌 نویساد
ششم ، جنبش کتابسوزان خود نمونهای از نبرد با گمراهیها و بدآموزیهاست. از دو حال بیرون نیست. شما یا اساساً نبرد با گمراهیها را برنمیتابید یا آن را نامؤثر میدانید؟!. اگر آن یکمی است ما را با شما سخنی نیست. اگر این دومی است (چنانکه کتاب دیجیتال را مثال میآورید ، و نبرد با آن را دشوار میدانید) این ، سخن و زمینهی جداییست. این سنگر عوض کردن است. نخست با «شایان» نبودن به دفاع از کتابهای سراسر زیان برمیخیزید و آنگاه که سخن خود را تهی از دلیل مییابید به بهانهی تکنولوژی دیجیتال پناه میبرید.
باید گفت : جنبش کتابسوزان راستی را یک بانگ بلند است. بانگ نبرد با بدآموزیها و گمراهیها. چگونگی آنکه ، کسروی آن یگانهمرد از سال 1312 که به نبرد با گمراهیها برخاست ، از همان سالهای نخست از زیان بیاندازهی این کتابها و اندیشههایی که ریشه در آنها دارد نیک آگاه بود.
در مدت چندین سال که به انتشار مهنامهی «پیمان» میکوشید به بازنمودن گمراهیها و بدآموزیها و تأثیر پرزیان آنها بر ایرانیان و شرقیان و نشان دادن ریشهی بدبختیهای ایشان پرداخت.
در همان نخستین شمارههای پیمان دیده میشود که به چنین جنبشی اشاره دارد. آنجا که در پایان گفتگو با بانو دکتر فاطمهی سیاح در پیرامون رمان مینویسد :
«با همهی لافها و ستایشها که امروز دربارهی رمان بر زبانهاست پس از دیری رمان نکوهیدهترین چیزی در نزد مردمان بویژه مردمان شرق خواهد بود و شاید روزی برسد که کسانی به رمانسوزی برخیزند که هر کجا کتاب رمانی بدست آوردند بیدرنگ آن را خوراک آتش سازند. من این پیشبینی را میکنم و خود چشم براه چنان روزی هستم. نزد من رمان امروز در حکم تعزیهخوانی دیروز است. چرا که هر دو کار بیهوده و بیخردانه است. چنانکه تعزیهخوانی پس از آنهمه ارجمندی و پس از آن تکیهبندیهای پادشاهان ، امروز کارش به پسکوچهها کشیده و مایهی دریوزهگردی شده یقین میدانم که بزودی رماننویسی هم بِروز او خواهد افتاد و این حال او را پیدا خواهد کرد».
یا در یک رشته گفتگوهایی بنام «ما چه میخواهیم؟» چنین مینویسد :
«یکی از کوششهایی که برای کندن ریشهی بدآموزیها و گمراهیها باید کرد از میان بردن هزارها کتابهاست. یکی از مایههای درماندگی شرق اینها را باید شمرد و همه را از میان باید برد. از هزار سال پیش هر زمان سیل گمراهی دیگری برخاسته و از سر شرقیان گذشته ولی چرکاب همهی آنها در کتابها تهنشین گردیده».
در همان سالها کتابسوزان در نشستهای یکم آذرماه در خانهی او انجام میگرفت. چون کوششهای چندین سالهی او یارانی را در راه «پاکدینی» گرد آورد و زمینه فراهم آمد ، جنبش کتابسوزان را به آشکار آوردند و برای آن ، روز جدای یکم دیماه را بدیده گرفتند. پس کتابسوزان برای گسترش و همگانی نمودن آن نبرد و رسانیدن بانگ آن بگوش خفتگانست.
این رسم مهنامهی «پیمان» بود که آنچه مینوشت از خوانندگان میخواست هر ایرادی دارند بنویسند. ایرادها چاپ و پاسخ داده میشد و این رفتار دیری ادامه مییافت تا اینکه دیگر ایرادی بازنمیماند و رشته گفتارهای تازهای آغاز میشد. گذشته از این ، هر شبِ آدینه کسروی در خانهی خود نشست داشت که دانشورانی میآمدند و دربارهی نوشتههای پیمان گفتگو میکردند. نمیدانیم شما که مینویسید : «باید جلسات و کلاسها برگزار شود تا دربارهی کتابها گفتگو شود» ، خواستتان چیست. آیا در این باره گفتگو نشده و همهی گوشه و کنارش بررسی نشده؟! این سخن مانند آنست که همهی نوشتههای هفتسالهی پیمان نادیده گرفته شود.
در هر حال باید بدانید آن «جلسات و کلاسها» بارها برگزار شده است. در همان زمان که اینها در پیمان نوشته میشد ، «ادبا» و «فضلا»ی بسیاری که دلبستهی آن کتابها بودند هرچه کوشیدند نتوانستند دلیلهای استوار پیمان را بشکنند. آیا بهتر از این چه دلیلی به زیانمندی آنها توان شمرد؟!
اساساً آیا بهتر نیست خود شما اندیشهتان را دربارهی آن کتابها بروشنی بنویسید؟! بنویسید از آنها زیان به توده میرسد یا نه؟! اگر میرسد راه چاره چیست؟! اینها را بنویسید تا سخنتان روشنی گیرد و ما نیز بدانیم.
به هر حال دیر یا زود ، یک نبرد بزرگی میان راستیها و گمراهیها درخواهد گرفت و یک نوزایی در ایران پدید خواهد آمد. جنبش کتابسوزان بر همان کسانی که کتابهای زهرآلود را در اینترنت میگزارند تأثیر خواهد کرد. بر کسانی که آنها را میخوانند تأثیر خواهد کرد. زیانمندی نشر و خواندن آنها آشکارتر خواهد شد. ما نیز بیزاری مردمان از آنها را میخواهیم. مردم باید بتوانند نیک از بد جدا گردانند. کسروی سالها با جان و قلم به این کوشیده و مایهی افسوس فراوانست که شما بجای خشنودی با بهانههای سستی به نومید گردانیدن ما میکوشید.
.