از این بدتر آنست که آن کسانی که دشمنی با مشروطه میکنند شما چون با آنان گفتگو کنید خواهید دید اساساً دربند کشور و توده نیستند و هیچ گونه وظیفهای برای خود در قبال کشور نمیشناسند و زندگانی را بیش از این نمیدانند که بخورند و بخوابند و پولاندوزی کنند و با خوشی روز گزارند. حقیقتاً باید گفت بدرجهی پست حیوانی تنزل کردهاند.
اینان چندان تیرهدرونند که فرقی میانهی استقلال کشور و آزادی زندگانی با زیردستی بیگانگان و بندگی آنان نمیگزارند و اینست چون گفتگو از کوشش دربارهی کشور میشود با صد گستاخی بیپروایی میکنند و این گفتگوها را بیهوده میشمارند.
از اینسوی جوانان که دلسردی از مشروطه نشان میدهند اگر بپرسید خواهید دید علتی برای این کار نیست و اگر بگویید چه ایرادی بمشروطه دارید بیش از این نخواهند گفت که مشروطه کهنه شده.
اینها دردهای کوچکی نیست. اکنون که شما میخواهید نیازمندیهای کشور را بدیده گرفته برای چارهسازی بآنها دست بهم دهید اینک یکی از آن نیازمندیها را من بشما نشان دادم.
بدینسان سخنان خود را بپایان رسانیدم ، و چون گفتگوهایی شد چنین قرار دادیم که یک جمعیتی پدید آوریم که در گام نخست بموضوع مشروطه و نشر معنی آن درمیان توده پردازد و خود هوادار آن بوده باستواری بنیادش کوشد. نیز به نشستهای خود ادامه دهیم که در دیگر زمینهها نیز گفتگو رود.
این بود بخشی از تاریخچهی پیدایش یک جمعیت ـ یک جمعیتی که پرچم زبان آنهاست. این تاریخچه را تا اینجا نوشتم و بازمانده را بهنگام دیگری میگزارم.
(پرچم روزانه شمارههای 32 ، 33 و 34 ، اسفند 1320)
🌸
اینان چندان تیرهدرونند که فرقی میانهی استقلال کشور و آزادی زندگانی با زیردستی بیگانگان و بندگی آنان نمیگزارند و اینست چون گفتگو از کوشش دربارهی کشور میشود با صد گستاخی بیپروایی میکنند و این گفتگوها را بیهوده میشمارند.
از اینسوی جوانان که دلسردی از مشروطه نشان میدهند اگر بپرسید خواهید دید علتی برای این کار نیست و اگر بگویید چه ایرادی بمشروطه دارید بیش از این نخواهند گفت که مشروطه کهنه شده.
اینها دردهای کوچکی نیست. اکنون که شما میخواهید نیازمندیهای کشور را بدیده گرفته برای چارهسازی بآنها دست بهم دهید اینک یکی از آن نیازمندیها را من بشما نشان دادم.
بدینسان سخنان خود را بپایان رسانیدم ، و چون گفتگوهایی شد چنین قرار دادیم که یک جمعیتی پدید آوریم که در گام نخست بموضوع مشروطه و نشر معنی آن درمیان توده پردازد و خود هوادار آن بوده باستواری بنیادش کوشد. نیز به نشستهای خود ادامه دهیم که در دیگر زمینهها نیز گفتگو رود.
این بود بخشی از تاریخچهی پیدایش یک جمعیت ـ یک جمعیتی که پرچم زبان آنهاست. این تاریخچه را تا اینجا نوشتم و بازمانده را بهنگام دیگری میگزارم.
(پرچم روزانه شمارههای 32 ، 33 و 34 ، اسفند 1320)
🌸
📖 کتاب «گفت و شنید»
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش دوم (یک از ده)
ج ـ این یک هفته بمن سخت گذشته. بیانات شما قابل رد نیست. ولی اشکال بسیار است. یکی از علما با ما همسایه است. یک روز رفتم به پیش او. ولی همینکه سر صحبت را باز کردم گفت : اینها حرفهای کسرویست. شما باینها گوش ندهید لامذهب میشوید. این جواب را بمن داد.
آ ـ من هم در این چند روز ناراحت بودم. من هم میخواستم با یکی از علما صحبت کنم و ببینم آخر چه میگویند؟. ولی چون مطالب را بطوری که شما تقریر میکنید در ذهن نداشتم نخواستم بروم. بعقیدهی من بهتر است شما اینها را بنویسید و چاپ کنید و ما بدهیم بدستشان ، ببینیم چه میگویند.
د ـ ما بارها اینها را نوشتیم و پاسخ خواستیم و چون پاسخی ندارند ، در تبریز آن وحشیگری پست را کردند که شنیدهاید [1] . گاهی نیز میبینیم در این روزنامه و آن مجله سخنان بیادبانهی خارج از موضوع مینویسند. آنها بآسانی دست از دکان خود نخواهند برداشت.
ج ـ بهتر است نوشته شود و بچاپ رسد که اقلاً مردم بخوانند و بدانند. آنها که تاکنون نوشتهاید زبانش عوامفهم نبوده.
ب ـ داماد ما یکی از علماست ، صاحب محضر است. با او صحبت میکردیم میگفت : عمر و ابوبکر از اول ایمان نداشتند. رفته بودند پیش کاهنی و ازو شنیده بودند که پیغمبر غلبه خواهد کرد و اسلام قوت خواهد گرفت. از این جهت اظهار ایمان میکردند و مقصودشان از اول غصب خلافت بوده.
د ـ میدانید این حرف را چرا میگویند؟. چون ایراد گرفته شده که شما چطور ابوبکر و عمر را منافق میشمارید در حالی که ایشان هنگامی ایمان آوردند که اسلام ضعیف بود و مسلمانان از مشرکین صدمه و شکنجه میدیدند؟!. اگر آنها عقیده نداشتند چرا ایمان آوردند؟!. در پاسخ آن ایراد است که این را درست کردهاند.
یکی از کارهای عجیب شیعیان همینست که چون با کسی گفتگو میکنند اصرار میورزند که شکست نخورند و حرف طرف را نپذیرند. اینست میبینی در برابر هر ایرادی یک چیزی از خودشان درست کردند و گفتند. از دروغ هم در این باره اجتناب ندارند.
من روزی با یکی از ایشان دربارهی اذیت رسانیدن عمر بدختر پیغمبر صحبت میکردم. گفتم : اینها دروغست. از جمله دلیل آوردم که میگویند بچهای بنام محسن سقط شد. من میپرسم : بچهای که زاییده نشده نام چه میخواست؟!. آنگاه که دانسته بود که پسر خواهد بود تا نام محسن باو بگزارد؟!. آن شخص فوراً جواب داد و گفت : «پیغمبر خبر داده و خود او نامش را محسن گزارده بود». دیدم بیدرنگ دروغی ساخت و بمن پاسخ داد. گفتم : شما این را از کجا میگویید؟ این در هیچ کتابی نیست. گفت : «در کتاب نباشد. من از عقل خودم میگویم.»
این را در یک جا هم نوشتهام داستان این مذهب داستان کتاب «حسین کرد» است. شما اگر بشنوید که یک حسین کرد بوده که به تنهایی جنگ میکرده ، شهرها میگشاده ، لشکرها میشکسته ، تعجب میکنید که یک نفر چگونه این کارهای بزرگ را میکرده. حتا در عالم افسانه هم این را تعجبآور میشمارید. ولی اگر کتابش بدستتان افتد و بخوانید خواهید دید افسانهنویس زمینه را درست کرده. زیرا حسین کرد را دارای قوت هزار نفر گردانیده ، یک عمود هفتصد منی بدستش داده ، عمر و عیاری برایش ساخته که در یک معلق زدن از اصفهان به تبریز میرسیده. با این افزارها حسین کرد سهل است که هر کس دیگری میتوانسته کارهای بسیار عجیب کند. سختی در جاییست که آدم نتواند از حدود طبیعت خارج شود. کسی که از حدود طبیعت خارج تواند شد با هیچ سختی روبرو نخواهد بود.
در عالم شیعیگری نیز پابند هیچی نباید بود. باید پاسخ داد و شکست نخورد ، راست بود بوده ، نبود نبوده ، پروای عقل نباید کرد ، قیمتی به تاریخ نباید گزاشت ، حدود طبیعت را بدیده نباید گرفت ، دستگاه خدا را آشپزخانهی امامان پنداشته هرچه لازمست باید گفت.
ما اگر با یک ملایی یا مرد باسوادی بسخن پردازیم خواهیم دید هیچ چیز را پابند خود نمیشناسد و به هر گفتهای پاسخ میدهد. مثلا اگر بگوییم : خود علی با ابوبکر و عمر راه رفت ، خواهد گفت : تقیه میکرد. اگر بگوییم : دختر دوازدهسالهاش را به عمر داد ، خواهد گفت : جنیهای را حاضر کرد و فرستاد. اگر بگوییم : ابوبکر و عمر در زمان ضعف اسلام ایمان آورده بودند خواهد گفت : پیش کاهنی رفته ازو شنیده بودند که اسلام غلبه خواهد کرد. اگر بگوییم : پیغمبر دختر آنان را گرفت ، خواهند گفت : تقیه میکرد. اگر بگوییم : حسنبنعلی با داشتن اقتدار خلافت را به معاویه واگزاشت و حسینبنعلی با نداشتن اقتدار بطلب خلافت برخاست ، خواهند گفت : برای هر یکی از ایشان لوح از آسمان آمده بود که بایستی بر طبق آن عمل کنند.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش دوم (یک از ده)
ج ـ این یک هفته بمن سخت گذشته. بیانات شما قابل رد نیست. ولی اشکال بسیار است. یکی از علما با ما همسایه است. یک روز رفتم به پیش او. ولی همینکه سر صحبت را باز کردم گفت : اینها حرفهای کسرویست. شما باینها گوش ندهید لامذهب میشوید. این جواب را بمن داد.
آ ـ من هم در این چند روز ناراحت بودم. من هم میخواستم با یکی از علما صحبت کنم و ببینم آخر چه میگویند؟. ولی چون مطالب را بطوری که شما تقریر میکنید در ذهن نداشتم نخواستم بروم. بعقیدهی من بهتر است شما اینها را بنویسید و چاپ کنید و ما بدهیم بدستشان ، ببینیم چه میگویند.
د ـ ما بارها اینها را نوشتیم و پاسخ خواستیم و چون پاسخی ندارند ، در تبریز آن وحشیگری پست را کردند که شنیدهاید [1] . گاهی نیز میبینیم در این روزنامه و آن مجله سخنان بیادبانهی خارج از موضوع مینویسند. آنها بآسانی دست از دکان خود نخواهند برداشت.
ج ـ بهتر است نوشته شود و بچاپ رسد که اقلاً مردم بخوانند و بدانند. آنها که تاکنون نوشتهاید زبانش عوامفهم نبوده.
ب ـ داماد ما یکی از علماست ، صاحب محضر است. با او صحبت میکردیم میگفت : عمر و ابوبکر از اول ایمان نداشتند. رفته بودند پیش کاهنی و ازو شنیده بودند که پیغمبر غلبه خواهد کرد و اسلام قوت خواهد گرفت. از این جهت اظهار ایمان میکردند و مقصودشان از اول غصب خلافت بوده.
د ـ میدانید این حرف را چرا میگویند؟. چون ایراد گرفته شده که شما چطور ابوبکر و عمر را منافق میشمارید در حالی که ایشان هنگامی ایمان آوردند که اسلام ضعیف بود و مسلمانان از مشرکین صدمه و شکنجه میدیدند؟!. اگر آنها عقیده نداشتند چرا ایمان آوردند؟!. در پاسخ آن ایراد است که این را درست کردهاند.
یکی از کارهای عجیب شیعیان همینست که چون با کسی گفتگو میکنند اصرار میورزند که شکست نخورند و حرف طرف را نپذیرند. اینست میبینی در برابر هر ایرادی یک چیزی از خودشان درست کردند و گفتند. از دروغ هم در این باره اجتناب ندارند.
من روزی با یکی از ایشان دربارهی اذیت رسانیدن عمر بدختر پیغمبر صحبت میکردم. گفتم : اینها دروغست. از جمله دلیل آوردم که میگویند بچهای بنام محسن سقط شد. من میپرسم : بچهای که زاییده نشده نام چه میخواست؟!. آنگاه که دانسته بود که پسر خواهد بود تا نام محسن باو بگزارد؟!. آن شخص فوراً جواب داد و گفت : «پیغمبر خبر داده و خود او نامش را محسن گزارده بود». دیدم بیدرنگ دروغی ساخت و بمن پاسخ داد. گفتم : شما این را از کجا میگویید؟ این در هیچ کتابی نیست. گفت : «در کتاب نباشد. من از عقل خودم میگویم.»
این را در یک جا هم نوشتهام داستان این مذهب داستان کتاب «حسین کرد» است. شما اگر بشنوید که یک حسین کرد بوده که به تنهایی جنگ میکرده ، شهرها میگشاده ، لشکرها میشکسته ، تعجب میکنید که یک نفر چگونه این کارهای بزرگ را میکرده. حتا در عالم افسانه هم این را تعجبآور میشمارید. ولی اگر کتابش بدستتان افتد و بخوانید خواهید دید افسانهنویس زمینه را درست کرده. زیرا حسین کرد را دارای قوت هزار نفر گردانیده ، یک عمود هفتصد منی بدستش داده ، عمر و عیاری برایش ساخته که در یک معلق زدن از اصفهان به تبریز میرسیده. با این افزارها حسین کرد سهل است که هر کس دیگری میتوانسته کارهای بسیار عجیب کند. سختی در جاییست که آدم نتواند از حدود طبیعت خارج شود. کسی که از حدود طبیعت خارج تواند شد با هیچ سختی روبرو نخواهد بود.
در عالم شیعیگری نیز پابند هیچی نباید بود. باید پاسخ داد و شکست نخورد ، راست بود بوده ، نبود نبوده ، پروای عقل نباید کرد ، قیمتی به تاریخ نباید گزاشت ، حدود طبیعت را بدیده نباید گرفت ، دستگاه خدا را آشپزخانهی امامان پنداشته هرچه لازمست باید گفت.
ما اگر با یک ملایی یا مرد باسوادی بسخن پردازیم خواهیم دید هیچ چیز را پابند خود نمیشناسد و به هر گفتهای پاسخ میدهد. مثلا اگر بگوییم : خود علی با ابوبکر و عمر راه رفت ، خواهد گفت : تقیه میکرد. اگر بگوییم : دختر دوازدهسالهاش را به عمر داد ، خواهد گفت : جنیهای را حاضر کرد و فرستاد. اگر بگوییم : ابوبکر و عمر در زمان ضعف اسلام ایمان آورده بودند خواهد گفت : پیش کاهنی رفته ازو شنیده بودند که اسلام غلبه خواهد کرد. اگر بگوییم : پیغمبر دختر آنان را گرفت ، خواهند گفت : تقیه میکرد. اگر بگوییم : حسنبنعلی با داشتن اقتدار خلافت را به معاویه واگزاشت و حسینبنعلی با نداشتن اقتدار بطلب خلافت برخاست ، خواهند گفت : برای هر یکی از ایشان لوح از آسمان آمده بود که بایستی بر طبق آن عمل کنند.
👇
🔹 پانوشت :
1ـ اشاره به وحشیگری بهمنماه 1322 در تبریز و مراغه و میاندوآب میباشد. ریشهی این دسیسهی وحشیانه انتخابات مجلس چهاردهم و نبردهای نامزدها برای نمایندگی بود ولی بهانهای که برای آن پیش کشیدند چاپ کتاب شیعیگری در دیماه 1322 میبود. در آن وحشیگریها بکسانی از پاکدینان حمله کرده زخمیشان گردانیده کانون آزادگان در تبریز را تاراج و ویران کردند. (گزارش این وحشیگریها در پرچم هفتگی آمده است.)
🌸
1ـ اشاره به وحشیگری بهمنماه 1322 در تبریز و مراغه و میاندوآب میباشد. ریشهی این دسیسهی وحشیانه انتخابات مجلس چهاردهم و نبردهای نامزدها برای نمایندگی بود ولی بهانهای که برای آن پیش کشیدند چاپ کتاب شیعیگری در دیماه 1322 میبود. در آن وحشیگریها بکسانی از پاکدینان حمله کرده زخمیشان گردانیده کانون آزادگان در تبریز را تاراج و ویران کردند. (گزارش این وحشیگریها در پرچم هفتگی آمده است.)
🌸
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»
🖌 احمد کسروی
🔸 3ـ ما از مردم چه میخواهیم؟.. (یک از سه)
در ایران یک رشته کلمههایی هست که معناهای نیکی داشته ، ولی چون بدست بدان افتاده بد گردیده و کلمهها نیز موهون شده که آدم چون میخواهد در گفتن یا در نوشتن یکی از آنها را بکار برد سختش میآید.
یکی از آن کلمهها «حزب» است که از بس موهونست ما بسختی آن را بکار میبریم ، و آنگاه در تردید میمانیم که آیا خوانندگان چه معنایی را از آن فهمیدند ـ آیا آن معنای درست و نیکش را یا این معنای آلوده و موهونش را؟..
من چون در نوشتههایم این کلمه را بکار میبرم اینست باید در اینجا معنی درست آن را روشن گردانیده بگویم ما از این کلمه چه معنایی را میخواهیم. نخست باید اندکی از تاریخچهی حزبها در ایران بنویسیم :
سی و چند سال پیش چون در ایران مردم بیدار شدند و جنبشی بنام مشروطهخواهی برخاست خواه و ناخواه حزبها پیدا شد. نخستین حزب در ایران دستهی مجاهدان بودند.
تاریخچهی این دسته بکوتاهی آنست که دو سال پیش از زمان مشروطه گروهی از ایرانیان در باکو ، گرد آمده یک حزبی بنام «اجتماعیون عامیون» پدید آوردند و رئیس ایشان نریمان نریمانوف بود که سپس یکی از کسان بنام گردید.
این جمعیت تازه بکار پرداخته بود که در ایران داستان مشروطه پیش آمد ، و آنان کسانی را از اعضای خود برگزیده برای شرکت در شورش[=انقلاب] بشهرهای ایران فرستادند که هنوز چند تن از آن کسان در تبریز و دیگر جاها زندهاند.
ولی در تبریز در همان ماههای نخست شورش ، چند تن از سردستگان دست بهم داده در خود آنجا جمعیتی بنام «مجاهد» پدید آوردند که چنانکه گفتیم نخستین حزبی در ایران بود.
این حزب با سادگی بسیار تشکیل یافت و با یک نظم و تندی پیش رفت. نخست تنها در تبریز بودند. سپس در تهران و گیلان و شهرهای دیگر آذربایجان نیز پیدا شدند ، و چنانکه در تاریخ نوشته شده همین حزب بود که با محمدعلیمیرزا نبردها کرد و سپس بخونریزیها پرداخت و سرانجام او را از تخت پایین آورد و از ایران بیرون راند. این حزب بود که پایهی مشروطه را در ایران استوار گردانید ـ این حزب بود که قهرمانانی همچون ستارخان و باقرخان و حسینخان باغبان و یِفرِمخان و سردار محیی و یارمحمدخان و حیدر عمواُغلی و عظیمزاده و میرزا علیاکبرخان و دیگران بیرون داد.
سپس چون محمدعلیمیرزا برافتاد و اندکآرامشی در ایران رخ داد برخی از ایرانیان که از اروپا بازگشته بودند در تبریز و تهران حزب دمکرات را بنیاد نهادند. آنچه ما میدانیم این بنیادگزاران
سوءنیت داشتند و مقصودشان این بود که جدایی درمیان آزادیخواهان پدید آورند و یک حزبی ساخته با دست آن مجاهدان را از میان برند.
با اینحال چون کسانی که دعوت آنان را پذیرفته بدمکراتی درآمدند از آزادیخواهان خونگرم بودند آن حزب هم در اندکزمانی در همهی شهرهای بزرگ ایران تأسیس یافت و خود یک جمعیت کوشندهی بزرگی شد. چون در سال 1329[تیرماه 1290 خورشیدی] محمدعلیمیرزا دوباره به ایران بازگشت و بار دیگر خطر برای آزادی رخ داد ، اینان در برابر پیشامد دلیری و ایستادگی نشان داده پشتیبانی مهمی بدولت نمودند.
اگرچه این بار نیز جنگ را مجاهدان و بختیاریان کردند و با دست اینان بود که ارشدالدوله سردارِ محمدعلیمیرزا دستگیر و کشته گردیده و خود محمدعلی شکستهای پیدرپی یافته به استرآباد گریخت لیکن در پارلمان و در تهران ایستادگی دمکراتها در برابر بدخواهان و پشتیبانی آنان بدولت اثر بزرگی را داشت.
سپس چون در همان سال روسیان اُلتیماتم داده سپاه تا بقزوین آوردند و ایران در برابر یک خطر بزرگی واقع شد ، در این پیشامد نیز دمکراتها در اظهار احساسات و ایستادگی شایستگی از خود نشان دادند. اگرچه به یک کاری موفق نشدند (و خود نمیتوانستند شد) لیکن زبونی از خود ننمودند.
در اهمیت این حزب آن بس که روس و انگلیس نبودن آنان را میخواستند ، و چون پس از پذیرفته شدن اُلتیماتم مجلس بسته گردید ناصرالملک و وزیران او که فرصت یافته بودند بکندن ریشهی اینان کوشیدند ، از آنسوی در تبریز روسیان چند تن از اینان را که میرزا احمد سهیلی و آقامحمدابراهیم و دیگران بودند بدار کشیدند.
سپس چون در سال 1332[1293 خورشیدی] جنگ جهانگیر اروپا برخاست و در ایران نیز تبدلاتی رخ داد [و] مجلس بار دیگر باز شد در این هنگام نیز دمکراتها جوش و جنب بزرگی از خود نشان دادند و به یک کار بزرگی برخاسته برای جنگ با دو دولت همسایه از تهران مهاجرت کردند ، و با آلمان و عثمانی همدست شده با دستههای سپاه روس ، جنگ و خونریزی نمودند و دولت مرکزی را بنام آنکه با روس و انگلیس همدست میباشد برسمیت نشناخته خود ، در کرمانشاهان دولت دیگری بنیاد نهادند. اینها نیز کارهای حزب دمکراتست. اینها نیز در تاریخ ایران مؤثر افتادند و نامی از خود در آن یادگار گزاردند.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 3ـ ما از مردم چه میخواهیم؟.. (یک از سه)
در ایران یک رشته کلمههایی هست که معناهای نیکی داشته ، ولی چون بدست بدان افتاده بد گردیده و کلمهها نیز موهون شده که آدم چون میخواهد در گفتن یا در نوشتن یکی از آنها را بکار برد سختش میآید.
یکی از آن کلمهها «حزب» است که از بس موهونست ما بسختی آن را بکار میبریم ، و آنگاه در تردید میمانیم که آیا خوانندگان چه معنایی را از آن فهمیدند ـ آیا آن معنای درست و نیکش را یا این معنای آلوده و موهونش را؟..
من چون در نوشتههایم این کلمه را بکار میبرم اینست باید در اینجا معنی درست آن را روشن گردانیده بگویم ما از این کلمه چه معنایی را میخواهیم. نخست باید اندکی از تاریخچهی حزبها در ایران بنویسیم :
سی و چند سال پیش چون در ایران مردم بیدار شدند و جنبشی بنام مشروطهخواهی برخاست خواه و ناخواه حزبها پیدا شد. نخستین حزب در ایران دستهی مجاهدان بودند.
تاریخچهی این دسته بکوتاهی آنست که دو سال پیش از زمان مشروطه گروهی از ایرانیان در باکو ، گرد آمده یک حزبی بنام «اجتماعیون عامیون» پدید آوردند و رئیس ایشان نریمان نریمانوف بود که سپس یکی از کسان بنام گردید.
این جمعیت تازه بکار پرداخته بود که در ایران داستان مشروطه پیش آمد ، و آنان کسانی را از اعضای خود برگزیده برای شرکت در شورش[=انقلاب] بشهرهای ایران فرستادند که هنوز چند تن از آن کسان در تبریز و دیگر جاها زندهاند.
ولی در تبریز در همان ماههای نخست شورش ، چند تن از سردستگان دست بهم داده در خود آنجا جمعیتی بنام «مجاهد» پدید آوردند که چنانکه گفتیم نخستین حزبی در ایران بود.
این حزب با سادگی بسیار تشکیل یافت و با یک نظم و تندی پیش رفت. نخست تنها در تبریز بودند. سپس در تهران و گیلان و شهرهای دیگر آذربایجان نیز پیدا شدند ، و چنانکه در تاریخ نوشته شده همین حزب بود که با محمدعلیمیرزا نبردها کرد و سپس بخونریزیها پرداخت و سرانجام او را از تخت پایین آورد و از ایران بیرون راند. این حزب بود که پایهی مشروطه را در ایران استوار گردانید ـ این حزب بود که قهرمانانی همچون ستارخان و باقرخان و حسینخان باغبان و یِفرِمخان و سردار محیی و یارمحمدخان و حیدر عمواُغلی و عظیمزاده و میرزا علیاکبرخان و دیگران بیرون داد.
سپس چون محمدعلیمیرزا برافتاد و اندکآرامشی در ایران رخ داد برخی از ایرانیان که از اروپا بازگشته بودند در تبریز و تهران حزب دمکرات را بنیاد نهادند. آنچه ما میدانیم این بنیادگزاران
سوءنیت داشتند و مقصودشان این بود که جدایی درمیان آزادیخواهان پدید آورند و یک حزبی ساخته با دست آن مجاهدان را از میان برند.
با اینحال چون کسانی که دعوت آنان را پذیرفته بدمکراتی درآمدند از آزادیخواهان خونگرم بودند آن حزب هم در اندکزمانی در همهی شهرهای بزرگ ایران تأسیس یافت و خود یک جمعیت کوشندهی بزرگی شد. چون در سال 1329[تیرماه 1290 خورشیدی] محمدعلیمیرزا دوباره به ایران بازگشت و بار دیگر خطر برای آزادی رخ داد ، اینان در برابر پیشامد دلیری و ایستادگی نشان داده پشتیبانی مهمی بدولت نمودند.
اگرچه این بار نیز جنگ را مجاهدان و بختیاریان کردند و با دست اینان بود که ارشدالدوله سردارِ محمدعلیمیرزا دستگیر و کشته گردیده و خود محمدعلی شکستهای پیدرپی یافته به استرآباد گریخت لیکن در پارلمان و در تهران ایستادگی دمکراتها در برابر بدخواهان و پشتیبانی آنان بدولت اثر بزرگی را داشت.
سپس چون در همان سال روسیان اُلتیماتم داده سپاه تا بقزوین آوردند و ایران در برابر یک خطر بزرگی واقع شد ، در این پیشامد نیز دمکراتها در اظهار احساسات و ایستادگی شایستگی از خود نشان دادند. اگرچه به یک کاری موفق نشدند (و خود نمیتوانستند شد) لیکن زبونی از خود ننمودند.
در اهمیت این حزب آن بس که روس و انگلیس نبودن آنان را میخواستند ، و چون پس از پذیرفته شدن اُلتیماتم مجلس بسته گردید ناصرالملک و وزیران او که فرصت یافته بودند بکندن ریشهی اینان کوشیدند ، از آنسوی در تبریز روسیان چند تن از اینان را که میرزا احمد سهیلی و آقامحمدابراهیم و دیگران بودند بدار کشیدند.
سپس چون در سال 1332[1293 خورشیدی] جنگ جهانگیر اروپا برخاست و در ایران نیز تبدلاتی رخ داد [و] مجلس بار دیگر باز شد در این هنگام نیز دمکراتها جوش و جنب بزرگی از خود نشان دادند و به یک کار بزرگی برخاسته برای جنگ با دو دولت همسایه از تهران مهاجرت کردند ، و با آلمان و عثمانی همدست شده با دستههای سپاه روس ، جنگ و خونریزی نمودند و دولت مرکزی را بنام آنکه با روس و انگلیس همدست میباشد برسمیت نشناخته خود ، در کرمانشاهان دولت دیگری بنیاد نهادند. اینها نیز کارهای حزب دمکراتست. اینها نیز در تاریخ ایران مؤثر افتادند و نامی از خود در آن یادگار گزاردند.
🌸
📖 کتاب «گفت و شنید»
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش دوم (دو از ده)
ج ـ حقیقت آنست که بیانات شما بسیار شیرین و بسیار گیرنده است. اینها کارهاییست که ما خودمان داشتهایم و زشتیش را ندانستهایم. بلکه تصور کردهایم کار نیک میکنیم. اینها همه حقست. ولی اشکال بزرگ در جای دیگر است : چه کنیم؟.. تکلیف ما چیست؟.. آیا بکلی بیدین شویم؟.
د ـ بسیار متأسفم که چنین سخنی را میشنوم. چون معنی راست دین را ندانستهاید تصور میکنید اینها دینست و شما اگر آنها را رها کنید بیدین خواهید بود. در حالی که قضیه معکوسست و حقیقت آنست که اینها خود بیدینیست و دین برای آنست که مردم گرفتار چنین چیزها نباشند. من امروز حقیقت دین را برای شما روشن خواهم گردانید.
ب ـ من میخواستم دربارهی امام عصر بپرسم. عقیدهی شما دربارهی او چیست؟..
د ـ بهتر از همه آنست که شما معنی راست دین را بدانید و آن وقت از همهی این اشکالها خلاص خواهید گردید. از موضوع امام زمان نیز در همان زمینه سخن خواهم راند. اکنون گوش دهید تا بسخن پردازم :
این خود بحثیست که دین چیست و برای چیست؟.. چه چیزهاست که دین نامیده میشود؟ آنگاه برای چیست که مردم باید دین داشته باشند؟ اگر کسی چنین پرسشهایی از شما بکند نخواهید توانست باو پاسخ دهید. زیرا تاکنون هیچ در این باره نیندیشیدهاید. چیزهایی را از پدرانتان یا از ملایان شنیده و یاد گرفته و راه رفتهاید ولی ما پاسخ آنها را میدانیم.
دین شناختن جهان و دانستن معنی زندگانی و زیستن از روی خرد است. اینکه میگوییم مردم باید دین داشته باشند مقصودمان آنست که اینجهان را تا آنجا که راه باز است و تواند بود ، بشناسند ، و معنی زندگانی و حقایق آن را بدانند و زیستنشان از روی فهم و خرد باشد که بتوانند از خوشیها و آسایشها بهرهمند گردند. برای آنکه این معنی نیک فهمیده شود من باید مثلی یاد کنم :
ببینید : مردم در پرداختن به بدن خود و ملاحظهی تندرستی به دو دسته توانند بود : یک دسته آنان که بیش یا کم ، از کیفیت ترکیب بدن و از معنی حیات آگاهی داشته علاقهمند به تندرستی خود باشند و از اینرو در خوردن و خوابیدن و کار کردن و رخت پوشیدن پروای تندرستی کنند و از چیزهای زیانآور پرهیز نمایند و هرگاه دچار بیماری شدند با دستور پزشک بمعالجه پردازند و چون مسلم است که در یک شهر بلکه در یک توده تندرستی هر کسی بسته به تندرستی دیگرانست همیشه مقید بحفظ آداب تندرستی عمومی باشند.
یک دستهی دیگر آنان که بعکس اینها از زندگانی تنها خوردن و خوابیدن و کام گزاردن را شناسند. نه از کیفیت بدن اطلاعی یابند و نه دربند تندرستی خود و دیگران باشند. هرچه بجلویشان گزارده شد بخورند. هر کاری دلشان خواست بکنند. هر زمان هم که ناخوش شدند بطبیعت واگزارند و یا از نادانی بسر جادوگر و دعانویس شتابند. معنی تندرستی عمومی را ندانسته کمترین پروایی ننمایند.
ما در ایران درمیان تودهی خود هر دو دسته را داریم و میبینیم که چه رفتاری میکنند. دربارهی زندگانی اجتماعی نیز همین دودستگی تواند بود. باینمعنی گاهی تواند بود که کسانی از روی فهم و بینش بشناختن جهان و دانستن معنی زندگانی کوشند و مقصودی را که از این خلقت درمیان بوده دریابند و حقایقی را بدست آورند ، و آنگاه در رفتار و کردار خودشان خرد را راهنما گردانند و هر چیزی را بمعنی راستش شناخته بآن معنی بکار بندند و از کارهای بیخردانه و زیانآور اجتناب کنند و هر یکی از ایشان دربند آسایش دیگران نیز باشند. یک چنین زندگانی را ما «دین» مینامیم. گاهی نیز تواند بود که کسانی چشمبسته و نادان بزرگ شوند و درپی شناختن جهان و دریافتن حقایق زندگانی نباشند و هر یکی جز پیروی از هوسها و خواهشهای خود نکند و جز سود خود را نجوید و همیشه با یکدیگر در کشاکش باشند. هیچ چیزی را بمعنی حقیقیش نشناسند و بمعنی حقیقیش بکار نبندند. هر گروهی پندارهای بیخردانهی دیگری را گرفته دنبال کنند. چنین رفتاری «بیدینی» است.
گمان میکنم باز روشن نشد و باید توضیح دیگری دهم. ببینید : ایرانیان امروز بیدینند. چرا که نه دربارهی جهانْ دانش و بینش میدارند ، نه معنی زندگی را میفهمند ، نه از حقایق آگاه میباشند. در این کشور کمتر چیزی را بمعنی راستش میشناسند. هر گروهی دنبال یک رشته از نادانیها را گرفتهاند ، هر کسی جز درپی سود خود نمیباشد.
مثلاً یک دسته میبینی زحمت میکشند و پول جمع میکنند و به کربلا میروند. اگر بپرسیم : «چرا میروید؟!.» خواهند گفت : «خدا دنیا را بخاطر چهارده معصوم آفریده. ما به طفیلی وجود ایشان خلق شدهایم. باید بزیارتشان برویم. در قیامت نیز بما شفاعت خواهند کرد.»
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش دوم (دو از ده)
ج ـ حقیقت آنست که بیانات شما بسیار شیرین و بسیار گیرنده است. اینها کارهاییست که ما خودمان داشتهایم و زشتیش را ندانستهایم. بلکه تصور کردهایم کار نیک میکنیم. اینها همه حقست. ولی اشکال بزرگ در جای دیگر است : چه کنیم؟.. تکلیف ما چیست؟.. آیا بکلی بیدین شویم؟.
د ـ بسیار متأسفم که چنین سخنی را میشنوم. چون معنی راست دین را ندانستهاید تصور میکنید اینها دینست و شما اگر آنها را رها کنید بیدین خواهید بود. در حالی که قضیه معکوسست و حقیقت آنست که اینها خود بیدینیست و دین برای آنست که مردم گرفتار چنین چیزها نباشند. من امروز حقیقت دین را برای شما روشن خواهم گردانید.
ب ـ من میخواستم دربارهی امام عصر بپرسم. عقیدهی شما دربارهی او چیست؟..
د ـ بهتر از همه آنست که شما معنی راست دین را بدانید و آن وقت از همهی این اشکالها خلاص خواهید گردید. از موضوع امام زمان نیز در همان زمینه سخن خواهم راند. اکنون گوش دهید تا بسخن پردازم :
این خود بحثیست که دین چیست و برای چیست؟.. چه چیزهاست که دین نامیده میشود؟ آنگاه برای چیست که مردم باید دین داشته باشند؟ اگر کسی چنین پرسشهایی از شما بکند نخواهید توانست باو پاسخ دهید. زیرا تاکنون هیچ در این باره نیندیشیدهاید. چیزهایی را از پدرانتان یا از ملایان شنیده و یاد گرفته و راه رفتهاید ولی ما پاسخ آنها را میدانیم.
دین شناختن جهان و دانستن معنی زندگانی و زیستن از روی خرد است. اینکه میگوییم مردم باید دین داشته باشند مقصودمان آنست که اینجهان را تا آنجا که راه باز است و تواند بود ، بشناسند ، و معنی زندگانی و حقایق آن را بدانند و زیستنشان از روی فهم و خرد باشد که بتوانند از خوشیها و آسایشها بهرهمند گردند. برای آنکه این معنی نیک فهمیده شود من باید مثلی یاد کنم :
ببینید : مردم در پرداختن به بدن خود و ملاحظهی تندرستی به دو دسته توانند بود : یک دسته آنان که بیش یا کم ، از کیفیت ترکیب بدن و از معنی حیات آگاهی داشته علاقهمند به تندرستی خود باشند و از اینرو در خوردن و خوابیدن و کار کردن و رخت پوشیدن پروای تندرستی کنند و از چیزهای زیانآور پرهیز نمایند و هرگاه دچار بیماری شدند با دستور پزشک بمعالجه پردازند و چون مسلم است که در یک شهر بلکه در یک توده تندرستی هر کسی بسته به تندرستی دیگرانست همیشه مقید بحفظ آداب تندرستی عمومی باشند.
یک دستهی دیگر آنان که بعکس اینها از زندگانی تنها خوردن و خوابیدن و کام گزاردن را شناسند. نه از کیفیت بدن اطلاعی یابند و نه دربند تندرستی خود و دیگران باشند. هرچه بجلویشان گزارده شد بخورند. هر کاری دلشان خواست بکنند. هر زمان هم که ناخوش شدند بطبیعت واگزارند و یا از نادانی بسر جادوگر و دعانویس شتابند. معنی تندرستی عمومی را ندانسته کمترین پروایی ننمایند.
ما در ایران درمیان تودهی خود هر دو دسته را داریم و میبینیم که چه رفتاری میکنند. دربارهی زندگانی اجتماعی نیز همین دودستگی تواند بود. باینمعنی گاهی تواند بود که کسانی از روی فهم و بینش بشناختن جهان و دانستن معنی زندگانی کوشند و مقصودی را که از این خلقت درمیان بوده دریابند و حقایقی را بدست آورند ، و آنگاه در رفتار و کردار خودشان خرد را راهنما گردانند و هر چیزی را بمعنی راستش شناخته بآن معنی بکار بندند و از کارهای بیخردانه و زیانآور اجتناب کنند و هر یکی از ایشان دربند آسایش دیگران نیز باشند. یک چنین زندگانی را ما «دین» مینامیم. گاهی نیز تواند بود که کسانی چشمبسته و نادان بزرگ شوند و درپی شناختن جهان و دریافتن حقایق زندگانی نباشند و هر یکی جز پیروی از هوسها و خواهشهای خود نکند و جز سود خود را نجوید و همیشه با یکدیگر در کشاکش باشند. هیچ چیزی را بمعنی حقیقیش نشناسند و بمعنی حقیقیش بکار نبندند. هر گروهی پندارهای بیخردانهی دیگری را گرفته دنبال کنند. چنین رفتاری «بیدینی» است.
گمان میکنم باز روشن نشد و باید توضیح دیگری دهم. ببینید : ایرانیان امروز بیدینند. چرا که نه دربارهی جهانْ دانش و بینش میدارند ، نه معنی زندگی را میفهمند ، نه از حقایق آگاه میباشند. در این کشور کمتر چیزی را بمعنی راستش میشناسند. هر گروهی دنبال یک رشته از نادانیها را گرفتهاند ، هر کسی جز درپی سود خود نمیباشد.
مثلاً یک دسته میبینی زحمت میکشند و پول جمع میکنند و به کربلا میروند. اگر بپرسیم : «چرا میروید؟!.» خواهند گفت : «خدا دنیا را بخاطر چهارده معصوم آفریده. ما به طفیلی وجود ایشان خلق شدهایم. باید بزیارتشان برویم. در قیامت نیز بما شفاعت خواهند کرد.»
👇
در حالی که اینها همه بیپاست. خدا جهان را بخاطر چهارده معصوم نیافریده. خودش خواسته و آفریده و اختیارش را بدست آدمیان داده که آبادش گردانند. از رفتن بزیارت قبرها نیز نتیجهای نخواهد بود. همچنان روز قیامت هیچ کس شفاعت نخواهد کرد. بلکه شفاعت معنی نخواهد داشت.
یک دستهی دیگر میبینی خود را صوفی یا درویش میخوانند و بهمین نام خود را از مردم جدا میگیرند. اگر بپرسیم : شما چه هستید؟!. چرا خود را از مردم جدا گرفتهاید؟!. خواهند گفت : «ما درویشیم ، دنیا را ترک کردهایم.» باید گفت : چرا ترک کردهاید؟!. چه بدی از آن دیدهاید؟!. آنگاه چگونه ترک کردهاید؟!. آیا نان نمیخورید؟!. رخت نمیپوشید؟!. بروی زمین گردش نمیکنید؟!. آخر چه کار کردهاید که ترک دنیا شده؟!. شما هنگامی میتوانید دنیا را ترک کنید که از آن بیرون روید!. ما در شما جز تنبلی و بیحسی چیزی نمیبینیم. آیا اینست که نامش را ترک دنیا نهادهاید؟!.
یک دستهی دیگر از درسخواندگان اندیشهشان اینست : «زندگانی مبارزه است. باید زیرک بود و پول درآورد.» در حالی که زندگانی مبارزه نیست. مردمان باید بجای مبارزه با یکدیگر همدستی کنند. از اینگونه نافهمیها و غلطاندیشیها بسیار است و من این چند چیز را بعنوان مثل یاد کردم.
در این کشور هیچ چیز بمعنی راستش نیست. مثلاً بازرگانی در ایران به چه معنیست؟. شما در بازار هستید. بازرگانی چیست؟. بازرگانی در ایران آنست که کسی کالایی را از دیگری بخرد و مقداری به بهایش افزوده به سومی بفروشد و درمیانه خودش دخلی کند. بازرگانی در ایران دست بدست گردانیدن کالاست. در حالی که بازرگانی در معنی راستش آنست که کسی که کالاهایی را تهیه کرده (مثلاً پارچهها بافته) که باید بدست خانوادهها برسد که آن را مصرف کنند ، چون آن کس نخواهد توانست خردهفروشی کند و با یکایک خانوادهها معامله نماید ، احتیاج به یک کسی هست که درمیانه واسطه باشد. باینمعنی که از آن تهیهکننده یکجا بخرد و باین مصرفکنندگان کمکم بفروشد. این معنی بازرگانیست.
پس یک بازرگان حق ندارد کالایی را ببازرگان دیگری بفروشد. حق ندارد در انبار نگه دارد و از فروش آن خودداری نماید. حق ندارد بیش از اندازهی عادلانه به بهای آن بیفزاید.
این نیز مثل است و مانند این بسیار میباشد. اگر شما میخواهید در این زمینه حقایقی را بدانید بهتر است کتاب «کار و پیشه و پول» و مانند آنها را که ما بچاپ رسانیدهایم بخوانید. در اینجا گفتگو از دینست. میخواهم بگویم دین دانستن حقایق جهان و زندگانی ، و زیستن از روی آن حقایقست.
🌸
یک دستهی دیگر میبینی خود را صوفی یا درویش میخوانند و بهمین نام خود را از مردم جدا میگیرند. اگر بپرسیم : شما چه هستید؟!. چرا خود را از مردم جدا گرفتهاید؟!. خواهند گفت : «ما درویشیم ، دنیا را ترک کردهایم.» باید گفت : چرا ترک کردهاید؟!. چه بدی از آن دیدهاید؟!. آنگاه چگونه ترک کردهاید؟!. آیا نان نمیخورید؟!. رخت نمیپوشید؟!. بروی زمین گردش نمیکنید؟!. آخر چه کار کردهاید که ترک دنیا شده؟!. شما هنگامی میتوانید دنیا را ترک کنید که از آن بیرون روید!. ما در شما جز تنبلی و بیحسی چیزی نمیبینیم. آیا اینست که نامش را ترک دنیا نهادهاید؟!.
یک دستهی دیگر از درسخواندگان اندیشهشان اینست : «زندگانی مبارزه است. باید زیرک بود و پول درآورد.» در حالی که زندگانی مبارزه نیست. مردمان باید بجای مبارزه با یکدیگر همدستی کنند. از اینگونه نافهمیها و غلطاندیشیها بسیار است و من این چند چیز را بعنوان مثل یاد کردم.
در این کشور هیچ چیز بمعنی راستش نیست. مثلاً بازرگانی در ایران به چه معنیست؟. شما در بازار هستید. بازرگانی چیست؟. بازرگانی در ایران آنست که کسی کالایی را از دیگری بخرد و مقداری به بهایش افزوده به سومی بفروشد و درمیانه خودش دخلی کند. بازرگانی در ایران دست بدست گردانیدن کالاست. در حالی که بازرگانی در معنی راستش آنست که کسی که کالاهایی را تهیه کرده (مثلاً پارچهها بافته) که باید بدست خانوادهها برسد که آن را مصرف کنند ، چون آن کس نخواهد توانست خردهفروشی کند و با یکایک خانوادهها معامله نماید ، احتیاج به یک کسی هست که درمیانه واسطه باشد. باینمعنی که از آن تهیهکننده یکجا بخرد و باین مصرفکنندگان کمکم بفروشد. این معنی بازرگانیست.
پس یک بازرگان حق ندارد کالایی را ببازرگان دیگری بفروشد. حق ندارد در انبار نگه دارد و از فروش آن خودداری نماید. حق ندارد بیش از اندازهی عادلانه به بهای آن بیفزاید.
این نیز مثل است و مانند این بسیار میباشد. اگر شما میخواهید در این زمینه حقایقی را بدانید بهتر است کتاب «کار و پیشه و پول» و مانند آنها را که ما بچاپ رسانیدهایم بخوانید. در اینجا گفتگو از دینست. میخواهم بگویم دین دانستن حقایق جهان و زندگانی ، و زیستن از روی آن حقایقست.
🌸
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»
🖌 احمد کسروی
🔸 3ـ ما از مردم چه میخواهیم؟.. (دو از سه)
ولی در داستان مهاجرت یک چیزهای ناستودهای رخ داد ، زیرا آلمانها برای پیشرفت مقاصد خود در ایران از دادن پول مضایفه نمیکردند و لیرههای بسیاری سکه زده همراه خود آورده بودند. کسانی از سران مهاجران بپول گرویده رفتار ناستودهای کردند و این مایهی تنفر دیگران شد و درمیانه اختلافها رخ داد.
از آنسوی خود مهاجرت نتیجهی نیکی نداد. یک دستهی بزرگی از ژاندارم ایران و از مهاجران در جنگ کشته گردیدند و آخرین نتیجه آن شد که مهاجران پس از دو سال رنج و آوارگی از خاک ایران بیرون رفته در عثمانی و دیگر جاها پراکنده گردیدند.
این نافیروزیها نتیجه آن را داد که بیشتر آزادیخواهان نومید گردیده کنارهجویی کردند. بخصوص مردان پاکدامنی که جز رهایی این کشور و توده را نمیخواستند و درپی سود شخصی نبودند. اینان بیکبار دلسرد شده بکناری رفتند.
این دلسردی و کنارجویی آنان نیز نتیجه آن را داد که میدان برای کسان سودجو و آلودهدامن باز گردید که بنام آزادیخواهی یا دمکراتی بمیان افتادند و بخودنمایی و سودجویی پرداختند. باید گفت یک «تحولی» در عالم آزادیخواهی پدید آمد و دستگاه تغییر یافت.
این زمان ده سال بیشتر از آغاز جنبش مشروطه میگذشت. در آن ده سال بیشتر ، کمکم در تهران کسانی پیدا شده بودند که شیوهی سود جستن و پول درآوردن را ـ از راه دستهبندی و روزنامهنویسی و هیاهو و دخالت در کار کابینهها و هواداری از این وزیر و از آن وزیر و مانند اینها ـ نیک یاد گرفته بودند.
در آن ده سال و بیشتر این قبیل سودجویان از این شهر و از آن شهر بتهران آمده و در اینجا مانده کمکم یک دستهی بزرگی شده بودند.
بسیاری از نمایندگان پارلمان از شهرها بتهران آمده و پس از پایان دورهی وکالت بازنگشته و در اینجا مانده و از آن راهی که گفتیم بپولاندوزی و خوشگذرانی پرداخته بودند. این کسان را در آن زمان «هوچی» نامیدهاند ما نیز به همان نام میخوانیم.
آزادیخواهان غیرتمند و جانفشان از میان رفته و این هوچیان جای آنان را گرفته بودند.
در این میان در سال 1335[1296 خورشیدی] شورش روسیه رخ داد ، و این شورش بزرگ که در همهی جهان تکانی پدید آورد در ایران نتیجهاش این شد که دولت بیکبار ناتوان گردید و در همه جا آزادیخواهان ـ یا بهتر گویم سرجنبانان ـ بتکان آمدند و به یک رشته کارها پرداختند.
چنانکه گفتیم در تهران میدان برای این هوچیان باز مانده بود و اینان از پیشامد استفاده جسته به یک رشته کارهای ناستودهای شروع کردند.
از همان آغاز شورش روسیه تا هنگامی که رضاشاه رشتهی اختیارات کشور را بدست گرفت ، که نزدیک به ده سال است یک دورهی خاصی از تاریخ ایران میباشد و در این یک دوره این هوچیان یک عامل مؤثری در کشور بودند و آسیبهای بزرگی رسانیدند.
من اگر کارهای اینان را بنویسم باید یک کتاب جداگانه پردازم. در اینجا بیآنکه از کسی نامی برم بیاد دو رشته از کارهای ننگین ایشان میپردازم :
نخست اینان دخالت در سیاست (یا بهتر بگویم هوچیگری) را پیشهای برای خود گرفته از آن راه نان میخوردند ، بلکه دارایی میاندوختند. هر نخستوزیری که میخواست کابینه تشکیل دهد میبایست پولی درمیان اینان تقسیم کند و بکسانی از آنان در ادارات کار دهد ، وگرنه بهیاهو پرداخته نمیگزاردند کابینه پا گیرد و بکاری پردازد.
این یک رسمی شده بود و خود وزیران بآن عادت داشتند و دادن پول سختشان نمیآمد. بلکه اگر کسی میخواست کابینه درست کند خود از پی اینان میفرستاد و نوید پول میداد و برای برانداختن کابینهی حاضر بکارشان وامیداشت. این معاملهی رایجی بود.
از اینرو یک کابینه نمیتوانست بیش از دو یا سه ماهی دوام کند. زیرا اینان پولی را که میگرفتند و میخوردند و تمام میکردند بایستی اسبابی فراهم کنند که دوباره پول گیرند. از اینرو بایستی بسراغ یک خریدار تازهای روند و یا او بسراغ اینان بیاید.
اینکه نوشتیم که در بیست و چند سال پیش چون در یک سال چهار کابینه عوض شد آنها را
«کابینههای چهار فصلی» نامیدند ، یکی از علل آنها دخالت همین دستهی هوچیان بوده.
از اینان در این زمینهها کارهای بسیار زشتتری هم سر زده که میبینم اگر بنویسم بغیرت ایرانیگریم خواهد برخورد و اینست خامه را نگه میدارم ـ از آنسوی برای آنکه گفتههایم بیکبار بیدلیل نباشد تنها یک داستانی را یاد میکنم :
از رضاشاه پهلوی یادداشتهایی در دست است که خود اسناد گرانبهاییست.
در آن یادداشتها از بسیاری از این هوچیان نام برده و خیانتهایی را که از هر یکی سر زده ذکر کرده از جمله دربارهی یکی از آنان چنین مینویسد :
این مرد طماع در داستان جمهوریت [1] بنزد من آمد و پول خواست. من چون ندادم رفت پیش محمدحسنمیرزا و از او پولی گرفت و با من بمخالفت پرداخت.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 3ـ ما از مردم چه میخواهیم؟.. (دو از سه)
ولی در داستان مهاجرت یک چیزهای ناستودهای رخ داد ، زیرا آلمانها برای پیشرفت مقاصد خود در ایران از دادن پول مضایفه نمیکردند و لیرههای بسیاری سکه زده همراه خود آورده بودند. کسانی از سران مهاجران بپول گرویده رفتار ناستودهای کردند و این مایهی تنفر دیگران شد و درمیانه اختلافها رخ داد.
از آنسوی خود مهاجرت نتیجهی نیکی نداد. یک دستهی بزرگی از ژاندارم ایران و از مهاجران در جنگ کشته گردیدند و آخرین نتیجه آن شد که مهاجران پس از دو سال رنج و آوارگی از خاک ایران بیرون رفته در عثمانی و دیگر جاها پراکنده گردیدند.
این نافیروزیها نتیجه آن را داد که بیشتر آزادیخواهان نومید گردیده کنارهجویی کردند. بخصوص مردان پاکدامنی که جز رهایی این کشور و توده را نمیخواستند و درپی سود شخصی نبودند. اینان بیکبار دلسرد شده بکناری رفتند.
این دلسردی و کنارجویی آنان نیز نتیجه آن را داد که میدان برای کسان سودجو و آلودهدامن باز گردید که بنام آزادیخواهی یا دمکراتی بمیان افتادند و بخودنمایی و سودجویی پرداختند. باید گفت یک «تحولی» در عالم آزادیخواهی پدید آمد و دستگاه تغییر یافت.
این زمان ده سال بیشتر از آغاز جنبش مشروطه میگذشت. در آن ده سال بیشتر ، کمکم در تهران کسانی پیدا شده بودند که شیوهی سود جستن و پول درآوردن را ـ از راه دستهبندی و روزنامهنویسی و هیاهو و دخالت در کار کابینهها و هواداری از این وزیر و از آن وزیر و مانند اینها ـ نیک یاد گرفته بودند.
در آن ده سال و بیشتر این قبیل سودجویان از این شهر و از آن شهر بتهران آمده و در اینجا مانده کمکم یک دستهی بزرگی شده بودند.
بسیاری از نمایندگان پارلمان از شهرها بتهران آمده و پس از پایان دورهی وکالت بازنگشته و در اینجا مانده و از آن راهی که گفتیم بپولاندوزی و خوشگذرانی پرداخته بودند. این کسان را در آن زمان «هوچی» نامیدهاند ما نیز به همان نام میخوانیم.
آزادیخواهان غیرتمند و جانفشان از میان رفته و این هوچیان جای آنان را گرفته بودند.
در این میان در سال 1335[1296 خورشیدی] شورش روسیه رخ داد ، و این شورش بزرگ که در همهی جهان تکانی پدید آورد در ایران نتیجهاش این شد که دولت بیکبار ناتوان گردید و در همه جا آزادیخواهان ـ یا بهتر گویم سرجنبانان ـ بتکان آمدند و به یک رشته کارها پرداختند.
چنانکه گفتیم در تهران میدان برای این هوچیان باز مانده بود و اینان از پیشامد استفاده جسته به یک رشته کارهای ناستودهای شروع کردند.
از همان آغاز شورش روسیه تا هنگامی که رضاشاه رشتهی اختیارات کشور را بدست گرفت ، که نزدیک به ده سال است یک دورهی خاصی از تاریخ ایران میباشد و در این یک دوره این هوچیان یک عامل مؤثری در کشور بودند و آسیبهای بزرگی رسانیدند.
من اگر کارهای اینان را بنویسم باید یک کتاب جداگانه پردازم. در اینجا بیآنکه از کسی نامی برم بیاد دو رشته از کارهای ننگین ایشان میپردازم :
نخست اینان دخالت در سیاست (یا بهتر بگویم هوچیگری) را پیشهای برای خود گرفته از آن راه نان میخوردند ، بلکه دارایی میاندوختند. هر نخستوزیری که میخواست کابینه تشکیل دهد میبایست پولی درمیان اینان تقسیم کند و بکسانی از آنان در ادارات کار دهد ، وگرنه بهیاهو پرداخته نمیگزاردند کابینه پا گیرد و بکاری پردازد.
این یک رسمی شده بود و خود وزیران بآن عادت داشتند و دادن پول سختشان نمیآمد. بلکه اگر کسی میخواست کابینه درست کند خود از پی اینان میفرستاد و نوید پول میداد و برای برانداختن کابینهی حاضر بکارشان وامیداشت. این معاملهی رایجی بود.
از اینرو یک کابینه نمیتوانست بیش از دو یا سه ماهی دوام کند. زیرا اینان پولی را که میگرفتند و میخوردند و تمام میکردند بایستی اسبابی فراهم کنند که دوباره پول گیرند. از اینرو بایستی بسراغ یک خریدار تازهای روند و یا او بسراغ اینان بیاید.
اینکه نوشتیم که در بیست و چند سال پیش چون در یک سال چهار کابینه عوض شد آنها را
«کابینههای چهار فصلی» نامیدند ، یکی از علل آنها دخالت همین دستهی هوچیان بوده.
از اینان در این زمینهها کارهای بسیار زشتتری هم سر زده که میبینم اگر بنویسم بغیرت ایرانیگریم خواهد برخورد و اینست خامه را نگه میدارم ـ از آنسوی برای آنکه گفتههایم بیکبار بیدلیل نباشد تنها یک داستانی را یاد میکنم :
از رضاشاه پهلوی یادداشتهایی در دست است که خود اسناد گرانبهاییست.
در آن یادداشتها از بسیاری از این هوچیان نام برده و خیانتهایی را که از هر یکی سر زده ذکر کرده از جمله دربارهی یکی از آنان چنین مینویسد :
این مرد طماع در داستان جمهوریت [1] بنزد من آمد و پول خواست. من چون ندادم رفت پیش محمدحسنمیرزا و از او پولی گرفت و با من بمخالفت پرداخت.
👇