📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»
🖌 احمد کسروی
🔸 3ـ ما از مردم چه میخواهیم؟.. (دو از سه)
ولی در داستان مهاجرت یک چیزهای ناستودهای رخ داد ، زیرا آلمانها برای پیشرفت مقاصد خود در ایران از دادن پول مضایفه نمیکردند و لیرههای بسیاری سکه زده همراه خود آورده بودند. کسانی از سران مهاجران بپول گرویده رفتار ناستودهای کردند و این مایهی تنفر دیگران شد و درمیانه اختلافها رخ داد.
از آنسوی خود مهاجرت نتیجهی نیکی نداد. یک دستهی بزرگی از ژاندارم ایران و از مهاجران در جنگ کشته گردیدند و آخرین نتیجه آن شد که مهاجران پس از دو سال رنج و آوارگی از خاک ایران بیرون رفته در عثمانی و دیگر جاها پراکنده گردیدند.
این نافیروزیها نتیجه آن را داد که بیشتر آزادیخواهان نومید گردیده کنارهجویی کردند. بخصوص مردان پاکدامنی که جز رهایی این کشور و توده را نمیخواستند و درپی سود شخصی نبودند. اینان بیکبار دلسرد شده بکناری رفتند.
این دلسردی و کنارجویی آنان نیز نتیجه آن را داد که میدان برای کسان سودجو و آلودهدامن باز گردید که بنام آزادیخواهی یا دمکراتی بمیان افتادند و بخودنمایی و سودجویی پرداختند. باید گفت یک «تحولی» در عالم آزادیخواهی پدید آمد و دستگاه تغییر یافت.
این زمان ده سال بیشتر از آغاز جنبش مشروطه میگذشت. در آن ده سال بیشتر ، کمکم در تهران کسانی پیدا شده بودند که شیوهی سود جستن و پول درآوردن را ـ از راه دستهبندی و روزنامهنویسی و هیاهو و دخالت در کار کابینهها و هواداری از این وزیر و از آن وزیر و مانند اینها ـ نیک یاد گرفته بودند.
در آن ده سال و بیشتر این قبیل سودجویان از این شهر و از آن شهر بتهران آمده و در اینجا مانده کمکم یک دستهی بزرگی شده بودند.
بسیاری از نمایندگان پارلمان از شهرها بتهران آمده و پس از پایان دورهی وکالت بازنگشته و در اینجا مانده و از آن راهی که گفتیم بپولاندوزی و خوشگذرانی پرداخته بودند. این کسان را در آن زمان «هوچی» نامیدهاند ما نیز به همان نام میخوانیم.
آزادیخواهان غیرتمند و جانفشان از میان رفته و این هوچیان جای آنان را گرفته بودند.
در این میان در سال 1335[1296 خورشیدی] شورش روسیه رخ داد ، و این شورش بزرگ که در همهی جهان تکانی پدید آورد در ایران نتیجهاش این شد که دولت بیکبار ناتوان گردید و در همه جا آزادیخواهان ـ یا بهتر گویم سرجنبانان ـ بتکان آمدند و به یک رشته کارها پرداختند.
چنانکه گفتیم در تهران میدان برای این هوچیان باز مانده بود و اینان از پیشامد استفاده جسته به یک رشته کارهای ناستودهای شروع کردند.
از همان آغاز شورش روسیه تا هنگامی که رضاشاه رشتهی اختیارات کشور را بدست گرفت ، که نزدیک به ده سال است یک دورهی خاصی از تاریخ ایران میباشد و در این یک دوره این هوچیان یک عامل مؤثری در کشور بودند و آسیبهای بزرگی رسانیدند.
من اگر کارهای اینان را بنویسم باید یک کتاب جداگانه پردازم. در اینجا بیآنکه از کسی نامی برم بیاد دو رشته از کارهای ننگین ایشان میپردازم :
نخست اینان دخالت در سیاست (یا بهتر بگویم هوچیگری) را پیشهای برای خود گرفته از آن راه نان میخوردند ، بلکه دارایی میاندوختند. هر نخستوزیری که میخواست کابینه تشکیل دهد میبایست پولی درمیان اینان تقسیم کند و بکسانی از آنان در ادارات کار دهد ، وگرنه بهیاهو پرداخته نمیگزاردند کابینه پا گیرد و بکاری پردازد.
این یک رسمی شده بود و خود وزیران بآن عادت داشتند و دادن پول سختشان نمیآمد. بلکه اگر کسی میخواست کابینه درست کند خود از پی اینان میفرستاد و نوید پول میداد و برای برانداختن کابینهی حاضر بکارشان وامیداشت. این معاملهی رایجی بود.
از اینرو یک کابینه نمیتوانست بیش از دو یا سه ماهی دوام کند. زیرا اینان پولی را که میگرفتند و میخوردند و تمام میکردند بایستی اسبابی فراهم کنند که دوباره پول گیرند. از اینرو بایستی بسراغ یک خریدار تازهای روند و یا او بسراغ اینان بیاید.
اینکه نوشتیم که در بیست و چند سال پیش چون در یک سال چهار کابینه عوض شد آنها را
«کابینههای چهار فصلی» نامیدند ، یکی از علل آنها دخالت همین دستهی هوچیان بوده.
از اینان در این زمینهها کارهای بسیار زشتتری هم سر زده که میبینم اگر بنویسم بغیرت ایرانیگریم خواهد برخورد و اینست خامه را نگه میدارم ـ از آنسوی برای آنکه گفتههایم بیکبار بیدلیل نباشد تنها یک داستانی را یاد میکنم :
از رضاشاه پهلوی یادداشتهایی در دست است که خود اسناد گرانبهاییست.
در آن یادداشتها از بسیاری از این هوچیان نام برده و خیانتهایی را که از هر یکی سر زده ذکر کرده از جمله دربارهی یکی از آنان چنین مینویسد :
این مرد طماع در داستان جمهوریت [1] بنزد من آمد و پول خواست. من چون ندادم رفت پیش محمدحسنمیرزا و از او پولی گرفت و با من بمخالفت پرداخت.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 3ـ ما از مردم چه میخواهیم؟.. (دو از سه)
ولی در داستان مهاجرت یک چیزهای ناستودهای رخ داد ، زیرا آلمانها برای پیشرفت مقاصد خود در ایران از دادن پول مضایفه نمیکردند و لیرههای بسیاری سکه زده همراه خود آورده بودند. کسانی از سران مهاجران بپول گرویده رفتار ناستودهای کردند و این مایهی تنفر دیگران شد و درمیانه اختلافها رخ داد.
از آنسوی خود مهاجرت نتیجهی نیکی نداد. یک دستهی بزرگی از ژاندارم ایران و از مهاجران در جنگ کشته گردیدند و آخرین نتیجه آن شد که مهاجران پس از دو سال رنج و آوارگی از خاک ایران بیرون رفته در عثمانی و دیگر جاها پراکنده گردیدند.
این نافیروزیها نتیجه آن را داد که بیشتر آزادیخواهان نومید گردیده کنارهجویی کردند. بخصوص مردان پاکدامنی که جز رهایی این کشور و توده را نمیخواستند و درپی سود شخصی نبودند. اینان بیکبار دلسرد شده بکناری رفتند.
این دلسردی و کنارجویی آنان نیز نتیجه آن را داد که میدان برای کسان سودجو و آلودهدامن باز گردید که بنام آزادیخواهی یا دمکراتی بمیان افتادند و بخودنمایی و سودجویی پرداختند. باید گفت یک «تحولی» در عالم آزادیخواهی پدید آمد و دستگاه تغییر یافت.
این زمان ده سال بیشتر از آغاز جنبش مشروطه میگذشت. در آن ده سال بیشتر ، کمکم در تهران کسانی پیدا شده بودند که شیوهی سود جستن و پول درآوردن را ـ از راه دستهبندی و روزنامهنویسی و هیاهو و دخالت در کار کابینهها و هواداری از این وزیر و از آن وزیر و مانند اینها ـ نیک یاد گرفته بودند.
در آن ده سال و بیشتر این قبیل سودجویان از این شهر و از آن شهر بتهران آمده و در اینجا مانده کمکم یک دستهی بزرگی شده بودند.
بسیاری از نمایندگان پارلمان از شهرها بتهران آمده و پس از پایان دورهی وکالت بازنگشته و در اینجا مانده و از آن راهی که گفتیم بپولاندوزی و خوشگذرانی پرداخته بودند. این کسان را در آن زمان «هوچی» نامیدهاند ما نیز به همان نام میخوانیم.
آزادیخواهان غیرتمند و جانفشان از میان رفته و این هوچیان جای آنان را گرفته بودند.
در این میان در سال 1335[1296 خورشیدی] شورش روسیه رخ داد ، و این شورش بزرگ که در همهی جهان تکانی پدید آورد در ایران نتیجهاش این شد که دولت بیکبار ناتوان گردید و در همه جا آزادیخواهان ـ یا بهتر گویم سرجنبانان ـ بتکان آمدند و به یک رشته کارها پرداختند.
چنانکه گفتیم در تهران میدان برای این هوچیان باز مانده بود و اینان از پیشامد استفاده جسته به یک رشته کارهای ناستودهای شروع کردند.
از همان آغاز شورش روسیه تا هنگامی که رضاشاه رشتهی اختیارات کشور را بدست گرفت ، که نزدیک به ده سال است یک دورهی خاصی از تاریخ ایران میباشد و در این یک دوره این هوچیان یک عامل مؤثری در کشور بودند و آسیبهای بزرگی رسانیدند.
من اگر کارهای اینان را بنویسم باید یک کتاب جداگانه پردازم. در اینجا بیآنکه از کسی نامی برم بیاد دو رشته از کارهای ننگین ایشان میپردازم :
نخست اینان دخالت در سیاست (یا بهتر بگویم هوچیگری) را پیشهای برای خود گرفته از آن راه نان میخوردند ، بلکه دارایی میاندوختند. هر نخستوزیری که میخواست کابینه تشکیل دهد میبایست پولی درمیان اینان تقسیم کند و بکسانی از آنان در ادارات کار دهد ، وگرنه بهیاهو پرداخته نمیگزاردند کابینه پا گیرد و بکاری پردازد.
این یک رسمی شده بود و خود وزیران بآن عادت داشتند و دادن پول سختشان نمیآمد. بلکه اگر کسی میخواست کابینه درست کند خود از پی اینان میفرستاد و نوید پول میداد و برای برانداختن کابینهی حاضر بکارشان وامیداشت. این معاملهی رایجی بود.
از اینرو یک کابینه نمیتوانست بیش از دو یا سه ماهی دوام کند. زیرا اینان پولی را که میگرفتند و میخوردند و تمام میکردند بایستی اسبابی فراهم کنند که دوباره پول گیرند. از اینرو بایستی بسراغ یک خریدار تازهای روند و یا او بسراغ اینان بیاید.
اینکه نوشتیم که در بیست و چند سال پیش چون در یک سال چهار کابینه عوض شد آنها را
«کابینههای چهار فصلی» نامیدند ، یکی از علل آنها دخالت همین دستهی هوچیان بوده.
از اینان در این زمینهها کارهای بسیار زشتتری هم سر زده که میبینم اگر بنویسم بغیرت ایرانیگریم خواهد برخورد و اینست خامه را نگه میدارم ـ از آنسوی برای آنکه گفتههایم بیکبار بیدلیل نباشد تنها یک داستانی را یاد میکنم :
از رضاشاه پهلوی یادداشتهایی در دست است که خود اسناد گرانبهاییست.
در آن یادداشتها از بسیاری از این هوچیان نام برده و خیانتهایی را که از هر یکی سر زده ذکر کرده از جمله دربارهی یکی از آنان چنین مینویسد :
این مرد طماع در داستان جمهوریت [1] بنزد من آمد و پول خواست. من چون ندادم رفت پیش محمدحسنمیرزا و از او پولی گرفت و با من بمخالفت پرداخت.
👇
در همان یادداشتها یک تلگراف رمزی را که محمدحسنمیرزا ببرادرش احمدشاه فرستاده و کلیدش بدست افتاده و کشف گردیده نقل میکند.
احمدشاه در پاریس بوده محمدحسنمیرزا باو تلگراف میکند : «سیهزار تومان که فرستادید و باطرافیان ... دادیم کمست. اینها بطمع پول برای ما کار میکنند. زود حوالهی دیگری بفرستید».
این یک نمونهای از کارهای آن ناکسانست. نیک بیندیشید که یک مردی در کشور پیدا گردیده و میخواهد رئیسجمهوری باشد. و یک جنبشی در توده بنام این موضوع پدید آمده. آیا یک ایرانی چه باید کند؟... نه آنست که اگر آن را بسود توده میداند باید یاری کند ، و اگر نمیداند باید بجلوگیری پردازد؟!..
ببینید تا چه اندازه بیشرمیست که در چنان پیشامدی کسانی تنها در اندیشهی پول گرفتن باشند و رو باینسو و آنسو آورده آشکاره پول بخواهند.
آیا میتوان پنداشت که رضاشاه تهمت زده؟!.. آیا میتوان گفت که دروغ باو بسته؟!. من از رضاشاه هواداری نمیکنم. ولی بآن جایگاه باور نکردنیست که به یک هوچی پست تهمت بندد. رضاشاه را اگرهم بد بدانیم چنین گمانی باو نخواهیم برد.
از این گذشته ما خود آن کسان را میشناسیم. ما خود میدانیم که کارشان این بوده و برای پول گرفتن بوسیلههای بسیار زشتتر از این دست میزدهاند.
همان کسی را که رضاشاه مینویسد ، او خود گفتاری در یکی از روزنامههای آن زمان نوشته و بمناسبتی چنین میگوید :
«بعضی بمن میگویند از سیاست برکنار باش. ولی من این را صلاح نمیدانم. زیرا ادیبالممالک چون از سیاست دست برداشت از گرسنگی مرد».
همین دو جمله کافیست که او را بشناسید. نخست ببینید سیاست چه چیز را میگوید. ادیبالممالک یک شاعری بود این را ستایش میکرد و پول میگرفت و آن را هجو میکرد و پول میگرفت. این رفتار زشت یا هوچیگری او را دخالت در سیاست میشمارد. دوم دخالت در سیاست را یک کسبی میداند و آشکاره میگوید : اگر دست بردارم گرسنه خواهم ماند.
🔹 پانوشت :
1ـ پیش از برافتادن خاندان قاجار و آغاز پادشاهی پهلوی ، سردارسپه خواهان برپایی جمهوری شد لیکن ملایان با آن ناهمداستانی نشان دادند و هیاهو برانگیختند. سرانجام آن دسته از نمایندگان مجلس (و همچنین ملایان بزرگ قم) که مخالف جمهوری بودند از یکسو و سردارسپه از سوی دیگر به توافقی بدینسان رسیدند : سردارسپه دست از جمهوریخواهی بکشد و آنان هم از پادشاهی قاجاریان هواداری نکنند.
🌸
احمدشاه در پاریس بوده محمدحسنمیرزا باو تلگراف میکند : «سیهزار تومان که فرستادید و باطرافیان ... دادیم کمست. اینها بطمع پول برای ما کار میکنند. زود حوالهی دیگری بفرستید».
این یک نمونهای از کارهای آن ناکسانست. نیک بیندیشید که یک مردی در کشور پیدا گردیده و میخواهد رئیسجمهوری باشد. و یک جنبشی در توده بنام این موضوع پدید آمده. آیا یک ایرانی چه باید کند؟... نه آنست که اگر آن را بسود توده میداند باید یاری کند ، و اگر نمیداند باید بجلوگیری پردازد؟!..
ببینید تا چه اندازه بیشرمیست که در چنان پیشامدی کسانی تنها در اندیشهی پول گرفتن باشند و رو باینسو و آنسو آورده آشکاره پول بخواهند.
آیا میتوان پنداشت که رضاشاه تهمت زده؟!.. آیا میتوان گفت که دروغ باو بسته؟!. من از رضاشاه هواداری نمیکنم. ولی بآن جایگاه باور نکردنیست که به یک هوچی پست تهمت بندد. رضاشاه را اگرهم بد بدانیم چنین گمانی باو نخواهیم برد.
از این گذشته ما خود آن کسان را میشناسیم. ما خود میدانیم که کارشان این بوده و برای پول گرفتن بوسیلههای بسیار زشتتر از این دست میزدهاند.
همان کسی را که رضاشاه مینویسد ، او خود گفتاری در یکی از روزنامههای آن زمان نوشته و بمناسبتی چنین میگوید :
«بعضی بمن میگویند از سیاست برکنار باش. ولی من این را صلاح نمیدانم. زیرا ادیبالممالک چون از سیاست دست برداشت از گرسنگی مرد».
همین دو جمله کافیست که او را بشناسید. نخست ببینید سیاست چه چیز را میگوید. ادیبالممالک یک شاعری بود این را ستایش میکرد و پول میگرفت و آن را هجو میکرد و پول میگرفت. این رفتار زشت یا هوچیگری او را دخالت در سیاست میشمارد. دوم دخالت در سیاست را یک کسبی میداند و آشکاره میگوید : اگر دست بردارم گرسنه خواهم ماند.
🔹 پانوشت :
1ـ پیش از برافتادن خاندان قاجار و آغاز پادشاهی پهلوی ، سردارسپه خواهان برپایی جمهوری شد لیکن ملایان با آن ناهمداستانی نشان دادند و هیاهو برانگیختند. سرانجام آن دسته از نمایندگان مجلس (و همچنین ملایان بزرگ قم) که مخالف جمهوری بودند از یکسو و سردارسپه از سوی دیگر به توافقی بدینسان رسیدند : سردارسپه دست از جمهوریخواهی بکشد و آنان هم از پادشاهی قاجاریان هواداری نکنند.
🌸
📖 کتاب «گفت و شنید»
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش دوم (سه از ده)
آ ـ اجازه فرمایید سئوالهایی کنیم : اگر دین باین معنیست پس تکلیف خداشناسی و عبادت چیست؟!. مگر اینها جزو دین نیست؟!.
ج ـ من هم میخواستم بپرسم : پس موضوع آخرت چه خواهد بود؟!. آیا نباید در فکر آخرت باشیم؟!.
د ـ من سخنم بپایان نرسیده بود. میخواستم اینها را نیز بگویم. ما گفتیم : دین شناختن جهان و زندگانیست. هنگامی که ما باین جهان دقت میکنیم و اندیشه بکار میبریم میبینیم این دستگاه خودسر نتواند بود. میبینیم در این جهان نظم و حکمتی هست که از خود او سر نتوانستی زد. میبینیم ما باین جهان بیاختیار میآییم و بیاختیار میرویم. اینها را میبینیم و ناچار میشویم اقرار کنیم که در پشت سر این دستگاه ، دستگاه دیگری هست و این جهان را پدیدآورنده و گردانندهای میباشد. شناختن جهان که میگوییم ، اینها نیز جزو آنست.
ما خدا را با فهم و اندیشهی خود میشناسیم. باز با همان فهم و اندیشه میدانیم که جز خدا کسی را در کارهای این جهان دستی نیست. مثلاً در مذهب شیعه دست چهاردهمعصوم را در کارهای جهان داخل دانستهاند. کتابهای شما پر است از «آداب توسل به ائمه و طلب حاجت از ایشان».
الان بارگاههایی که در نجف و کربلا و قم و مشهد و دیگر جاها هست شیعیان دسته دسته بزیارت میروند و از آن قبرها حاجت میخواهند.
این عقیدهی عموم شیعه است. شیخیها و کریمخانیها یک قدم بالاتر گزاردهاند و خلقت آسمان و زمین و مردم و حیوانات و اداره کردن آنها را به امامها نسبت دادهاند.
ما با فهم و اندیشهی خود میدانیم که اینها دروغ و بیپاست. زیرا ما میدانیم که آن امامان که میگویند همچون دیگران بودهاند ، بیاختیار باین جهان آمده بیاختیار رفتهاند. همان امام جعفر صادقِ شما که سرچشمهی این حرفها او را باید شناخت ، چندان عاجز بود که دعوای امامت یا خلافت که میکرد به پیروان میسپرد که پنهان دارند و تقیه کنند. همان امام پسرش اسماعیل را بیاندازه دوست میداشت و اینبود او را نامزد جانشینی گردانید. با اینحال اسماعیل جوانمرگ شد و او نتوانست جلو گیرد. پس چگونه میتوان پنداشت که در کارهای جهان دخالت داشتهاند؟!
مانندهی همین ایراد را ما به بهائیها میگیریم. میرزا حسینعلی بهاء که خود را خدا میخواند در کتاب خود میگوید : من در آفریدن جهان و اداره کردن آن جانشین خدا بودهام. (الذی کان مقام نفسه فی الخلق والامر). ما میگوییم : این سخن گزافه است و گویندهی آن جز یک نادانی نتواند بود. زیرا مـا میدانیم که همان بهاء مانندهی دیگر مردم میبود. بیاختیار باین جهان آمد و بیاختیار رفت. در ایران گرفتند و بزندانش انداختند و سپس به بغداد تبعیدش کردند. از بغداد نیز عثمانیها تبعیدش کرده به استانبول بردند. از آنجا به اَدِرنَه روانه ساختند. از آنجا به عَکا فرستادند. چنین مردی ناتوان چگونه جانشین خدا بوده و جهان را آفریده؟!.
خندهآور است که همان بهاء از یکسو پیاپی از مظلومیت شکایت میکند ، از یکسو درِ گزاف و لاف را باز کرده دعوای خدایی میکند. همین رفتار را شما دربارهی امامانتان میکنید. از یکسو به مظلومیت آنها روضه میخوانید و آه و ناله بلند میکنید و از یکسو میگویید اختیار جهان در دست ایشان بوده.
در اینجاست که ما میگوییم : «دین شناختن معنی جهان و زندگانیست». اگر این مردم دین داشتند و معنی جهان و زندگانی را میدانستند آن نمیکردند که صدها فرسنگ راه بروند و در برابر فلان بارگاه ایستند و از او حاجت بخواهند. آن نمیکردند که یک دسته از دیگران جدا شوند و خود را بهائی نامند و همچون بهاء مردی را بخدایی شناسند. اینها همه از ندانستن معنی جهان است.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش دوم (سه از ده)
آ ـ اجازه فرمایید سئوالهایی کنیم : اگر دین باین معنیست پس تکلیف خداشناسی و عبادت چیست؟!. مگر اینها جزو دین نیست؟!.
ج ـ من هم میخواستم بپرسم : پس موضوع آخرت چه خواهد بود؟!. آیا نباید در فکر آخرت باشیم؟!.
د ـ من سخنم بپایان نرسیده بود. میخواستم اینها را نیز بگویم. ما گفتیم : دین شناختن جهان و زندگانیست. هنگامی که ما باین جهان دقت میکنیم و اندیشه بکار میبریم میبینیم این دستگاه خودسر نتواند بود. میبینیم در این جهان نظم و حکمتی هست که از خود او سر نتوانستی زد. میبینیم ما باین جهان بیاختیار میآییم و بیاختیار میرویم. اینها را میبینیم و ناچار میشویم اقرار کنیم که در پشت سر این دستگاه ، دستگاه دیگری هست و این جهان را پدیدآورنده و گردانندهای میباشد. شناختن جهان که میگوییم ، اینها نیز جزو آنست.
ما خدا را با فهم و اندیشهی خود میشناسیم. باز با همان فهم و اندیشه میدانیم که جز خدا کسی را در کارهای این جهان دستی نیست. مثلاً در مذهب شیعه دست چهاردهمعصوم را در کارهای جهان داخل دانستهاند. کتابهای شما پر است از «آداب توسل به ائمه و طلب حاجت از ایشان».
الان بارگاههایی که در نجف و کربلا و قم و مشهد و دیگر جاها هست شیعیان دسته دسته بزیارت میروند و از آن قبرها حاجت میخواهند.
این عقیدهی عموم شیعه است. شیخیها و کریمخانیها یک قدم بالاتر گزاردهاند و خلقت آسمان و زمین و مردم و حیوانات و اداره کردن آنها را به امامها نسبت دادهاند.
ما با فهم و اندیشهی خود میدانیم که اینها دروغ و بیپاست. زیرا ما میدانیم که آن امامان که میگویند همچون دیگران بودهاند ، بیاختیار باین جهان آمده بیاختیار رفتهاند. همان امام جعفر صادقِ شما که سرچشمهی این حرفها او را باید شناخت ، چندان عاجز بود که دعوای امامت یا خلافت که میکرد به پیروان میسپرد که پنهان دارند و تقیه کنند. همان امام پسرش اسماعیل را بیاندازه دوست میداشت و اینبود او را نامزد جانشینی گردانید. با اینحال اسماعیل جوانمرگ شد و او نتوانست جلو گیرد. پس چگونه میتوان پنداشت که در کارهای جهان دخالت داشتهاند؟!
مانندهی همین ایراد را ما به بهائیها میگیریم. میرزا حسینعلی بهاء که خود را خدا میخواند در کتاب خود میگوید : من در آفریدن جهان و اداره کردن آن جانشین خدا بودهام. (الذی کان مقام نفسه فی الخلق والامر). ما میگوییم : این سخن گزافه است و گویندهی آن جز یک نادانی نتواند بود. زیرا مـا میدانیم که همان بهاء مانندهی دیگر مردم میبود. بیاختیار باین جهان آمد و بیاختیار رفت. در ایران گرفتند و بزندانش انداختند و سپس به بغداد تبعیدش کردند. از بغداد نیز عثمانیها تبعیدش کرده به استانبول بردند. از آنجا به اَدِرنَه روانه ساختند. از آنجا به عَکا فرستادند. چنین مردی ناتوان چگونه جانشین خدا بوده و جهان را آفریده؟!.
خندهآور است که همان بهاء از یکسو پیاپی از مظلومیت شکایت میکند ، از یکسو درِ گزاف و لاف را باز کرده دعوای خدایی میکند. همین رفتار را شما دربارهی امامانتان میکنید. از یکسو به مظلومیت آنها روضه میخوانید و آه و ناله بلند میکنید و از یکسو میگویید اختیار جهان در دست ایشان بوده.
در اینجاست که ما میگوییم : «دین شناختن معنی جهان و زندگانیست». اگر این مردم دین داشتند و معنی جهان و زندگانی را میدانستند آن نمیکردند که صدها فرسنگ راه بروند و در برابر فلان بارگاه ایستند و از او حاجت بخواهند. آن نمیکردند که یک دسته از دیگران جدا شوند و خود را بهائی نامند و همچون بهاء مردی را بخدایی شناسند. اینها همه از ندانستن معنی جهان است.
🌸
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»
🖌 احمد کسروی
🔸 3ـ ما از مردم چه میخواهیم؟.. (سه از سه)
دوم : اینان حزب یا جمعیت درست کردن را یک بازیچهای گردانیدند. نخست در ایران یک حزب بزرگی بود (حزب دمکرات) ، و چون آنان را تندرو میشماردند یک دسته در برابر آنان خود را «اعتدالی» مینامیدند. ولی در زمان این هوچیان آن ترتیب هم بهم خورد و بسیاری از آنان نظیرهسازی کرده خود حزبهایی پدید آوردند و کمکم این کار رواج گرفته تا بآنجا رسید که حزبسازی از آسانترین کارها شمرده شد که هر کسی همینکه میخواست ، با چند تن از آشنایان فراهم نشسته یک چند جملهای را بهم بافته و آن را «مرامنامه» مینامیدند و یک نامی بروی خود گزارده یک مُهری نیز میکندند و با این چند مقدمهای حزبی پدید میآوردند.
کمکم کار برسوایی کشید و نامهای موهون بسیاری از «کمیتهی آهن» و «تجدد ایران» و «جامعهی تبلیغ» و «دمکرات نصرت» و «دمکرات مستقل» و «کمیتهی اتحاد شرق» و «اتحاد بشر» و «اصلاحطلبان» و بسیار مانند اینها بیرون ریخت.
اساساً حزبسازی یک افزاری در دست هوسبازان و طمعکاران گردید. مثلاً فلانالسلطنه یا بهمانالدوله میخواست نخستوزیر گردد و میفرستاد یکی از سردستگان هوچیان را بنزد خود میخواند و با او بشور مینشست که از چه راه وارد شود و آن سردسته پاسخ داده چنین میگفت : «باید یک حزبی درست کنیم». این یکی از کارهای رایج آن زمان بود و بسیاری از وزیران برای خود حزبی میساختند.
یکی از زمانهایی که بازار حزبسازی گرم میگردید هنگامی بود که انتخابات آغاز مییافت. در اینجا بود که رسواییها از اندازه میگذشت و چند نام موهون دیگری بیرون میآمد و هر روز برگهایی برای نشان دادن کاندیدهای این حزب و آن حزب انتشار مییافت.
برای آنکه سخنم بیدلیل نباشد برخی جملهها را از سر مقالهی «عصر جدید» که در سال 1335[آغاز سال 1296 خورشیدی] [1] بهنگام انتشار آگهی انتخابات دورهی چهارم مجلس نوشته در پایین میآورم. عنوان گفتار «تجهیزات برای انتخابات» است و در زیر آن پس از جملههایی مینویسد :
«
از سخن خود دور نیفتیم : یک دسته در بیست و چند سال پیش ، با رفتار زشت خود «جمعیت» یا «حزب» را رسوا گردانیدهاند.
این کلمهها امروز موهونست و ما که آنها را بکار میبریم نفرتی در خود احساس میکنیم. از آنسوی میترسیم خوانندگان چنین دانند که مقصود ما از این نامها همان بازیچههای خنک و زشت بیست و چند سال پیش میباشد. اینست برای جلوگیری از نافهمیدگی باین گفتار پرداختیم و مقصودمان در اینجا دو چیز است :
یکی آنکه رفتار زشت هوچیان و بدکرداران و حزبسازیهای خنک آنان دلیل بدی حزب یا جمعیت نیست. در جهان بسیار چیزهاست که خود نیکست ولی بدنهادانی آن را بازیچهی اغراض خود ساختهاند. در جهان موضوعی گرانمایهتر از دین نیست و شما میدانید که همیشه دستههای انبوهی از دین نان خوردهاند و آن را در راه غرضهای خود بکار بردهاند.
همچنین اگر برخی حزبها بد بودهاند دلیل روگردانی ما از آن نتواند بود. بگفتهی یکی از آشنایان شما اگر ده تا تخم مرغ بخرید و چون یکی بشکنید تباه درآید ، و همچنین دوم و سوم و چهارم یکی پس از دیگری فاسد باشد ـ آیا از اینجا همهی تخم مرغها را فاسد دانسته دیگر آرزوی تخم مرغ خوردن نخواهید کرد؟.
کشور مشروطه بیحزب نتواند بود. امروز شما به هر کشوری از کشورهای آزاد جهان نگرید همه را حزبها راه میبرند. آیا آلمان را که راه میبرد؟.. روسیه را که اداره میکند؟.. در انگلستان رشته در دست کیست؟!.. در ترکیه سررشتهداران کیانند؟.. اینها را بیندیشید تا بدانید چه نیازی به حزب یا جمعیت هست.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 3ـ ما از مردم چه میخواهیم؟.. (سه از سه)
دوم : اینان حزب یا جمعیت درست کردن را یک بازیچهای گردانیدند. نخست در ایران یک حزب بزرگی بود (حزب دمکرات) ، و چون آنان را تندرو میشماردند یک دسته در برابر آنان خود را «اعتدالی» مینامیدند. ولی در زمان این هوچیان آن ترتیب هم بهم خورد و بسیاری از آنان نظیرهسازی کرده خود حزبهایی پدید آوردند و کمکم این کار رواج گرفته تا بآنجا رسید که حزبسازی از آسانترین کارها شمرده شد که هر کسی همینکه میخواست ، با چند تن از آشنایان فراهم نشسته یک چند جملهای را بهم بافته و آن را «مرامنامه» مینامیدند و یک نامی بروی خود گزارده یک مُهری نیز میکندند و با این چند مقدمهای حزبی پدید میآوردند.
کمکم کار برسوایی کشید و نامهای موهون بسیاری از «کمیتهی آهن» و «تجدد ایران» و «جامعهی تبلیغ» و «دمکرات نصرت» و «دمکرات مستقل» و «کمیتهی اتحاد شرق» و «اتحاد بشر» و «اصلاحطلبان» و بسیار مانند اینها بیرون ریخت.
اساساً حزبسازی یک افزاری در دست هوسبازان و طمعکاران گردید. مثلاً فلانالسلطنه یا بهمانالدوله میخواست نخستوزیر گردد و میفرستاد یکی از سردستگان هوچیان را بنزد خود میخواند و با او بشور مینشست که از چه راه وارد شود و آن سردسته پاسخ داده چنین میگفت : «باید یک حزبی درست کنیم». این یکی از کارهای رایج آن زمان بود و بسیاری از وزیران برای خود حزبی میساختند.
یکی از زمانهایی که بازار حزبسازی گرم میگردید هنگامی بود که انتخابات آغاز مییافت. در اینجا بود که رسواییها از اندازه میگذشت و چند نام موهون دیگری بیرون میآمد و هر روز برگهایی برای نشان دادن کاندیدهای این حزب و آن حزب انتشار مییافت.
برای آنکه سخنم بیدلیل نباشد برخی جملهها را از سر مقالهی «عصر جدید» که در سال 1335[آغاز سال 1296 خورشیدی] [1] بهنگام انتشار آگهی انتخابات دورهی چهارم مجلس نوشته در پایین میآورم. عنوان گفتار «تجهیزات برای انتخابات» است و در زیر آن پس از جملههایی مینویسد :
«
دوباره میبینیم در محیط سیاست طهران جنب و جوشهایی تولید و هر کس و هر دسته در صدد تأمین آتیه است. احزاب سابق تشکیلات منحل شدهی خود را تأسیس و قواء خود را تجهیز مینماید ـ احزاب تازه در شرف تشکیل ـ حکاکان مشغول کندن امهار ـ مطبعهها مشغول طبع اعلانها ، پروگرامها ، مرامنامهها میباشند ..
از قراری که میشنویم یک فرقه بنام سوسیال دمکرات ، یک فرقه بنام حامیان برزگران ، یک فرقه بنام ودادیون یا اتحاد ملی تشکیل شده. فرقهی سوسیال دمکرات (و یا مطابق مهر فرقه که دیده شد سوسیالیست دمکرات) چندان بیسابقه در ایران نبوده. بعلاوه با بودن آن در ممالک دیگر محتاج بتوضیح نیست. فرقهی طرفداران بزرگ نیز بطوری که شنیدهایم از سه چهار نفر تجاوز نمیکند .. حزبی که میگویند فعلاً دارای چهل و پنجاه نفر جمعیت شده است فرقهی ودادیون یا اتحاد ملی است ...»
از سخن خود دور نیفتیم : یک دسته در بیست و چند سال پیش ، با رفتار زشت خود «جمعیت» یا «حزب» را رسوا گردانیدهاند.
این کلمهها امروز موهونست و ما که آنها را بکار میبریم نفرتی در خود احساس میکنیم. از آنسوی میترسیم خوانندگان چنین دانند که مقصود ما از این نامها همان بازیچههای خنک و زشت بیست و چند سال پیش میباشد. اینست برای جلوگیری از نافهمیدگی باین گفتار پرداختیم و مقصودمان در اینجا دو چیز است :
یکی آنکه رفتار زشت هوچیان و بدکرداران و حزبسازیهای خنک آنان دلیل بدی حزب یا جمعیت نیست. در جهان بسیار چیزهاست که خود نیکست ولی بدنهادانی آن را بازیچهی اغراض خود ساختهاند. در جهان موضوعی گرانمایهتر از دین نیست و شما میدانید که همیشه دستههای انبوهی از دین نان خوردهاند و آن را در راه غرضهای خود بکار بردهاند.
همچنین اگر برخی حزبها بد بودهاند دلیل روگردانی ما از آن نتواند بود. بگفتهی یکی از آشنایان شما اگر ده تا تخم مرغ بخرید و چون یکی بشکنید تباه درآید ، و همچنین دوم و سوم و چهارم یکی پس از دیگری فاسد باشد ـ آیا از اینجا همهی تخم مرغها را فاسد دانسته دیگر آرزوی تخم مرغ خوردن نخواهید کرد؟.
کشور مشروطه بیحزب نتواند بود. امروز شما به هر کشوری از کشورهای آزاد جهان نگرید همه را حزبها راه میبرند. آیا آلمان را که راه میبرد؟.. روسیه را که اداره میکند؟.. در انگلستان رشته در دست کیست؟!.. در ترکیه سررشتهداران کیانند؟.. اینها را بیندیشید تا بدانید چه نیازی به حزب یا جمعیت هست.
👇
دیگری اینکه ما اساساً باین زمینهها نزدیک نمیشویم. ما نه تنها حزب یا جمعیت را بآن معنایی که هوچیان فهمیده بودند و بکار میبردند نمیخواهیم و از آن کارها بیکبار بیزاریم با حزب یا جمعیت بمعنی اروپاییش نیز چندان کاری نداریم. ما مقصودمان بالاتر از اینهاست. ما چون کلمه یا نام دیگری پیدا نکردهایم اینها را میآوریم وگرنه خواست ما چیز دیگری میباشد.
ما میگوییم : آیا این کشور را باید نگه داشت یا نه؟.. اگر میگویید نگه نباید داشت. آشکاره بگویید تا بدانیم. همچنین اگر تصور میکنید نیازی به نگه داشتن ما نیست و خدا نگه میدارد و یا خودبخود میماند آن را هم بگویید.
اگر میگویید نگه باید داشت پس باید یک دستهای باشند که آن را نگه دارند و در این راه بکوشش پردازند ، و این هم پیداست که آن دسته باید راهشان یکی باشد و همگی دست بهم دهند و یکدل و یکزبان بکار پردازند.
این چیزیست که هیچ کس انکار نتواند کرد و ما نیز شما را باین کار میخوانیم. ما این روزنامه را بنیاد نهاده و این کوششها را بگردن گرفتهایم برای آنکه یک راهی برای نگهداری این کشور باز کنیم و یک رشته حقایق را در زمینهی زندگانی تودهای روشن گردانیده ، اندیشهها را در پیرامون آنها یکی سازیم و بدینسان یک دستهای از غیرتمندان و پاکدلان پدید آوریم که نگهداری این کشور را بعهده گیرند.
این مقصود ماست و برای این میکوشیم و همهی غیرتمندان و آزادگان را بهمدستی در این مقصود میخوانیم و هیچگاه دربند مراسم و آیین حزبها نمیباشیم. ما بیش از همه یکی شدن دلها را میخواهیم. بیش از همه بروشنی حقایق میکوشیم.
(پرچم روزانه شمارههای 44 ، 45 و 46 ، اسفند 1320)
🔹 پانوشت :
1ـ دورهی سوم مجلس در سال 1293 آغاز شد ولی به علت جنگ جهانی یکم نتوانست بیش از یک سال بپاید. کشور دیری مجلس نداشت تا اینکه دولت در سال 1296 نوید انتخابات مجلس دورهی چهارم را داد. ولی به علتهایی انتخابات کامل نشد و برخی شهرها نتوانستند نماینده برگزیده بفرستند. تا در تیرماه 1298 انتخابات آغاز یافت ولی چون در مرداد همان سال پیمان ننگین 1919 در زمان نخستوزیری وثوقالدوله امضاء شده مردم دانستند و روزنامهها هایهوی فراوان کردند ، اینبود وثوقالدوله ناچار به کنارهگیری گردید (4 تیرماه 1299). مجلس آغاز بکار کرد و احمدشاه ، مشیرالدوله را به نخستوزیری منصوب کرد. مشیرالدوله در همان ماه رسمیت یافتن پیمان یاد شده را با شرط نظر مجلس دانست. از آنسو چون وثوقالدوله متهم به دخالت در انتخابات بود و گمان میرفت شمار بسیاری از نمایندگان هوادار پیمان را با تقلب در انتخابات دارای کرسی نمایندگی کرده بوده ، اینست مشیرالدوله انتخابات دورهی چهارم را که پایان هم نیافته بود ناانجام گزارد. تا سال دیگر انتخابات تازهای برپا شود. مجلس دورهی چهارم راستیرا در یکم تیرماه 1300 رسماً بکار آغاز کرد.
🌸
ما میگوییم : آیا این کشور را باید نگه داشت یا نه؟.. اگر میگویید نگه نباید داشت. آشکاره بگویید تا بدانیم. همچنین اگر تصور میکنید نیازی به نگه داشتن ما نیست و خدا نگه میدارد و یا خودبخود میماند آن را هم بگویید.
اگر میگویید نگه باید داشت پس باید یک دستهای باشند که آن را نگه دارند و در این راه بکوشش پردازند ، و این هم پیداست که آن دسته باید راهشان یکی باشد و همگی دست بهم دهند و یکدل و یکزبان بکار پردازند.
این چیزیست که هیچ کس انکار نتواند کرد و ما نیز شما را باین کار میخوانیم. ما این روزنامه را بنیاد نهاده و این کوششها را بگردن گرفتهایم برای آنکه یک راهی برای نگهداری این کشور باز کنیم و یک رشته حقایق را در زمینهی زندگانی تودهای روشن گردانیده ، اندیشهها را در پیرامون آنها یکی سازیم و بدینسان یک دستهای از غیرتمندان و پاکدلان پدید آوریم که نگهداری این کشور را بعهده گیرند.
این مقصود ماست و برای این میکوشیم و همهی غیرتمندان و آزادگان را بهمدستی در این مقصود میخوانیم و هیچگاه دربند مراسم و آیین حزبها نمیباشیم. ما بیش از همه یکی شدن دلها را میخواهیم. بیش از همه بروشنی حقایق میکوشیم.
(پرچم روزانه شمارههای 44 ، 45 و 46 ، اسفند 1320)
🔹 پانوشت :
1ـ دورهی سوم مجلس در سال 1293 آغاز شد ولی به علت جنگ جهانی یکم نتوانست بیش از یک سال بپاید. کشور دیری مجلس نداشت تا اینکه دولت در سال 1296 نوید انتخابات مجلس دورهی چهارم را داد. ولی به علتهایی انتخابات کامل نشد و برخی شهرها نتوانستند نماینده برگزیده بفرستند. تا در تیرماه 1298 انتخابات آغاز یافت ولی چون در مرداد همان سال پیمان ننگین 1919 در زمان نخستوزیری وثوقالدوله امضاء شده مردم دانستند و روزنامهها هایهوی فراوان کردند ، اینبود وثوقالدوله ناچار به کنارهگیری گردید (4 تیرماه 1299). مجلس آغاز بکار کرد و احمدشاه ، مشیرالدوله را به نخستوزیری منصوب کرد. مشیرالدوله در همان ماه رسمیت یافتن پیمان یاد شده را با شرط نظر مجلس دانست. از آنسو چون وثوقالدوله متهم به دخالت در انتخابات بود و گمان میرفت شمار بسیاری از نمایندگان هوادار پیمان را با تقلب در انتخابات دارای کرسی نمایندگی کرده بوده ، اینست مشیرالدوله انتخابات دورهی چهارم را که پایان هم نیافته بود ناانجام گزارد. تا سال دیگر انتخابات تازهای برپا شود. مجلس دورهی چهارم راستیرا در یکم تیرماه 1300 رسماً بکار آغاز کرد.
🌸
📖 کتاب «گفت و شنید»
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش دوم (چهار از ده)
ب ـ من در این باب از داماد خودمان پرسیدم میگفت : ما نمیگوییم که ائمه خودشان اختیاری در امور کون دارند. آنها مقربین درگاه الهیند. ما وقتی که حاجت میخواهیم واسطهشان قرار میدهیم.
د ـ باین سخن او ایرادهای بسیار وارد است :
اولاً : این سخن دروغست. چنانکه گفتیم مذهب شیعه رنگ ثابتی ندارد و هر زمان میتوان آن را برنگ دیگری انداخت. این عادت ملاهاست که وقتی که ایرادی گرفتید و پاسخی نتوانستند رنگ مذهب را عوض میکنند. ما خوب میدانیم که در مذهب شیعه اختیار جهان را در دست امامان خود میدانند. از صبح تا شام میشنوید : «حضرت عباس کمرت را بزند» ، «حضرت عباس خانهات را خراب کند» ، «امام بیمار مرضت را شفا دهد» ، «امام رضا دردت را دوا کند».
پارسال یک گدای سید چُلاغی در خیابانهای تهران بود که پیاپی نام «امامزاده داوود» را بزبان میآورد : «امامزاده داوود حاجتت روا گرداند» ، «امامزاده داوود ترا ذلیل نکند» ، «امامزاده داوود قرضت ادا کند». از صبح تا شام اینها ورد زبانش بود.
اینها چیزهاییست که هر روز هست و کسی هم ایراد نمیگیرد. میدانم خواهند گفت : اینها عقیدهی عوام است. میگویم : شیعه هم همین عوامها هستند. ما نیز از همین عوامها گفتگو میکنیم. گذشته از اینکه همین مطالب در اساس آن مذهب خوابیده. من اگر بخواهم از کتابها دلیل بیاورم صد دلیل توانم آورد. همان امامان شما مدعی بودهاند که خدا اختیار جهان را بدست ایشان سپارده. مدعی بودهاند که اعمال مردم هر روز صبح و شام بنظر ایشان میرسد. مدعی بودهاند که روز قیامت اختیار حساب مردم در دست ایشان خواهد بود. مدعی بودهاند که باید همیشه یکی از ایشان بر روی زمین باشد وگرنه زمین آرام نخواهد گرفت و مردم را فرو خواهد کشید. این سخنان معنایش همانست که مردم فهمیدهاند و دوازده امام و بستگان ایشان را اختیاردار جهان میشناسند.
ثانیاً : اینکه گفته است : «ما وقتی که حاجت میخواهیم آنها را واسطه قرار میدهیم» ، همان واسطه قرار دادن نیز غلطست. خدایی که از هر رازی آگاهست و هر آوازی را میشنود چه نیاز هست که ما میانهی خود و او واسطه قرار دهیم؟!. آنان خدا را چه اندیشیدهاند که چنین سخنی میگویند؟!. مگر خدا ناصرالدینشاه است که منیجکی را «عزیز کرده»ی خود قرار دهد و مردم اگر کاری داشتند او را واسطه سازند؟!. همین خودش خداناشناسی و نادانیست.
ثالثاً : شما از خدا چه حاجتی میخواهید؟!. در همین زمینهی حاجت خواستن ، سخنان بسیاری درمیانست. این مردم چنین میپندارند که خدا در آسمان نشسته و چشم بزمین دوخته ، و مردم نیز هر مطلبی دارند باید پیاپی بخدا رسانند و هر کجا گیر کردند چارهاش را از خدا خواهند. چنین میپندارند که خدا همچون یکی از پادشاهان مستبد روی زمینست که هر زمان که مردم گناه بسیار کردند بایشان خشم میگیرد و بلا میفرستد و سپس که توبه کردند و بالتماس و تضرع پرداختند (و ائمه را واسطه قرار دادند) از سر خشم پایین میآید و آن بلا را رفع میکند. دو سال پیش [1321خ] که در نتیجهی جنگ در ایران کمیابی رخ داد و مردم از گرسنگی میمردند ملایان شما فرصت یافتند و بجان مردم افتادند : «دیدید روضه را ترک کردید و کلاه فرنگی گزاشتید و زنها رویشان باز کردند خدا این بلا را فرستاد!». همان شریعت سنگلجی که یکی از آقایان نامش را برد یک شب رمضان رو بخانمها گردانیده چنین میگفته : «دیدید جوراب بپا نکردید و هر شب بسینما رفتید خدا غضب کرد. پس بیایید در این شب احیاء با خدا صلح کنید. امشب در این مسجد بعبادت پردازید.»
ولی اینها همهاش غلطست ، همهاش عقیدههای باطلست. حقیقت آنست که خدا که ما را باین جهان آورده آنچه ما برای زندگانی و شیرینکامیهای خود لازم داریم موادش را در طبیعت (در زمین و آب و هوا و آفتاب) گزارده است و ما باید بکوشیم و خودمان ضروریات زندگی را آماده گردانیم. باید بکاریم و بدرویم و بکوبیم و بپزیم و بریسیم و ببافیم و بسازیم و بنیاد گزاریم. این کارها همه بعهدهی خود ماست. شما اگر میخواهید این موضوع را نیک بدانید همان کتاب «کار و پیشه و پول» را که گفتم بخوانید.
شما عقیدهمندید که اگر ناخوش شدید باید شفایش را از خدا بخواهید. اگر وام داشتید ادایش را از خدا طلبید. اگر عروسی میخواهید خرجش را از خدا چشم دارید. همین عقیدههاتان باعث شده که بکشور خود نپردازید و نگهداری آن را وظیفهی خود ندانسته این را نیز بعهدهی خدا واگزارید.
اینها غلط اندر غلطست. کسی که ناخوش شده باید بپزشک رود و درمان خواهد. کسی که وامدار گردیده باید بیشتر کوشد و قناعت کند و وام خود دهد. کسی که عروسی میخواهد باید خرجش را تهیه کند. اینها قاعدههاییست که همان خدا گزارده. اینها آیین خداست.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش دوم (چهار از ده)
ب ـ من در این باب از داماد خودمان پرسیدم میگفت : ما نمیگوییم که ائمه خودشان اختیاری در امور کون دارند. آنها مقربین درگاه الهیند. ما وقتی که حاجت میخواهیم واسطهشان قرار میدهیم.
د ـ باین سخن او ایرادهای بسیار وارد است :
اولاً : این سخن دروغست. چنانکه گفتیم مذهب شیعه رنگ ثابتی ندارد و هر زمان میتوان آن را برنگ دیگری انداخت. این عادت ملاهاست که وقتی که ایرادی گرفتید و پاسخی نتوانستند رنگ مذهب را عوض میکنند. ما خوب میدانیم که در مذهب شیعه اختیار جهان را در دست امامان خود میدانند. از صبح تا شام میشنوید : «حضرت عباس کمرت را بزند» ، «حضرت عباس خانهات را خراب کند» ، «امام بیمار مرضت را شفا دهد» ، «امام رضا دردت را دوا کند».
پارسال یک گدای سید چُلاغی در خیابانهای تهران بود که پیاپی نام «امامزاده داوود» را بزبان میآورد : «امامزاده داوود حاجتت روا گرداند» ، «امامزاده داوود ترا ذلیل نکند» ، «امامزاده داوود قرضت ادا کند». از صبح تا شام اینها ورد زبانش بود.
اینها چیزهاییست که هر روز هست و کسی هم ایراد نمیگیرد. میدانم خواهند گفت : اینها عقیدهی عوام است. میگویم : شیعه هم همین عوامها هستند. ما نیز از همین عوامها گفتگو میکنیم. گذشته از اینکه همین مطالب در اساس آن مذهب خوابیده. من اگر بخواهم از کتابها دلیل بیاورم صد دلیل توانم آورد. همان امامان شما مدعی بودهاند که خدا اختیار جهان را بدست ایشان سپارده. مدعی بودهاند که اعمال مردم هر روز صبح و شام بنظر ایشان میرسد. مدعی بودهاند که روز قیامت اختیار حساب مردم در دست ایشان خواهد بود. مدعی بودهاند که باید همیشه یکی از ایشان بر روی زمین باشد وگرنه زمین آرام نخواهد گرفت و مردم را فرو خواهد کشید. این سخنان معنایش همانست که مردم فهمیدهاند و دوازده امام و بستگان ایشان را اختیاردار جهان میشناسند.
ثانیاً : اینکه گفته است : «ما وقتی که حاجت میخواهیم آنها را واسطه قرار میدهیم» ، همان واسطه قرار دادن نیز غلطست. خدایی که از هر رازی آگاهست و هر آوازی را میشنود چه نیاز هست که ما میانهی خود و او واسطه قرار دهیم؟!. آنان خدا را چه اندیشیدهاند که چنین سخنی میگویند؟!. مگر خدا ناصرالدینشاه است که منیجکی را «عزیز کرده»ی خود قرار دهد و مردم اگر کاری داشتند او را واسطه سازند؟!. همین خودش خداناشناسی و نادانیست.
ثالثاً : شما از خدا چه حاجتی میخواهید؟!. در همین زمینهی حاجت خواستن ، سخنان بسیاری درمیانست. این مردم چنین میپندارند که خدا در آسمان نشسته و چشم بزمین دوخته ، و مردم نیز هر مطلبی دارند باید پیاپی بخدا رسانند و هر کجا گیر کردند چارهاش را از خدا خواهند. چنین میپندارند که خدا همچون یکی از پادشاهان مستبد روی زمینست که هر زمان که مردم گناه بسیار کردند بایشان خشم میگیرد و بلا میفرستد و سپس که توبه کردند و بالتماس و تضرع پرداختند (و ائمه را واسطه قرار دادند) از سر خشم پایین میآید و آن بلا را رفع میکند. دو سال پیش [1321خ] که در نتیجهی جنگ در ایران کمیابی رخ داد و مردم از گرسنگی میمردند ملایان شما فرصت یافتند و بجان مردم افتادند : «دیدید روضه را ترک کردید و کلاه فرنگی گزاشتید و زنها رویشان باز کردند خدا این بلا را فرستاد!». همان شریعت سنگلجی که یکی از آقایان نامش را برد یک شب رمضان رو بخانمها گردانیده چنین میگفته : «دیدید جوراب بپا نکردید و هر شب بسینما رفتید خدا غضب کرد. پس بیایید در این شب احیاء با خدا صلح کنید. امشب در این مسجد بعبادت پردازید.»
ولی اینها همهاش غلطست ، همهاش عقیدههای باطلست. حقیقت آنست که خدا که ما را باین جهان آورده آنچه ما برای زندگانی و شیرینکامیهای خود لازم داریم موادش را در طبیعت (در زمین و آب و هوا و آفتاب) گزارده است و ما باید بکوشیم و خودمان ضروریات زندگی را آماده گردانیم. باید بکاریم و بدرویم و بکوبیم و بپزیم و بریسیم و ببافیم و بسازیم و بنیاد گزاریم. این کارها همه بعهدهی خود ماست. شما اگر میخواهید این موضوع را نیک بدانید همان کتاب «کار و پیشه و پول» را که گفتم بخوانید.
شما عقیدهمندید که اگر ناخوش شدید باید شفایش را از خدا بخواهید. اگر وام داشتید ادایش را از خدا طلبید. اگر عروسی میخواهید خرجش را از خدا چشم دارید. همین عقیدههاتان باعث شده که بکشور خود نپردازید و نگهداری آن را وظیفهی خود ندانسته این را نیز بعهدهی خدا واگزارید.
اینها غلط اندر غلطست. کسی که ناخوش شده باید بپزشک رود و درمان خواهد. کسی که وامدار گردیده باید بیشتر کوشد و قناعت کند و وام خود دهد. کسی که عروسی میخواهد باید خرجش را تهیه کند. اینها قاعدههاییست که همان خدا گزارده. اینها آیین خداست.
👇
همیشه ملاهای شما به بیماران میگویند : «شفایت را از خدا بخواه». آخوندی در قزوین در بالای منبر میگفته : شما بیمار میشوید اول بدر خانهی طبیب میروید و چون از آنجا نومید شدید شفای خود را از خدا میخواهید. شما اول بدر خانهی خدا بروید تا ببینید شفا مییابید یا نه.
ملای دیگری را میشناسم. روزی از «قوت ایمان» موعظه میکرده و میگفته : «پیرهزنی در خانهی ما هست. من قوت ایمان غریبی درو دیدم. ناخوش بود هرچه اصرار کردیم به طبیب نرفت. گفت طبیب من خداست.»
در جایی که پیشوایان ، این ملایان تیرهمغز باشند پیداست که حال مردم چه خواهد بود. باز میگویم : اینها غلطست. آن بیدینی که میگویند همین نادانیهاست ، همین نافهمیهاست. میدانید معنی این باورها و این رفتارها چیست؟. این ملایان بخدا میگویند : «آن آیینی که تو گزارده و ما را ملزم گردانیدهای که خودمان بکوشیم و کارهای زندگی را راه اندازیم ، ما آن را نپذیرفتهایم و خواهشمندیم تو نیز از آن بازگرد. ما تنبلیم و نخواهیم کوشید و چارهی کارها را از تو خواهیم خواست..». اینست معنی آن نادانیها ، و بیگفتگوست که خدا از آیین خود نخواهد بازگشت.
نتیجهی همین نادانیهاست که مردم ایران بهمه چیز لااُبالی و بیباکند. پیرارسال زمستان که تیفوس در تهران شدت داشت وزارت بهداری پیاپی دستورها میداد و آگاهیها پراکنده میکرد. ولی مردم پروایی نداشتند ، بلکه ریشخند کرده میگفتند : «با اینها نیست. آدم تا اجلش نرسد نخواهد مرد».
من روزی سوار اتوبوس بودم. شاگرد شوفر پیاپی مسافر میگرفت و باتوبوس میچپاند. یکی از مسافران اعتراض کرد و گفت : «باید از شپش تیفوس ملاحظه کرد. اینقدر مردم را بهم نچپان». یکدفعه دیدم یک صدای نکرهای از گوشهی اتوبوس بلند شد : «ای بابا مگر ما بخدا عقیده نداریم؟!. شپش چیه؟!». یک آواز دیگری باو پاسخ داد : «از وقتی که ما ایمانمان ضعیف شد خدا هم این بلاها را بما مسلط گردانید ..». آن وقت دندانهای خود را بهم فشرد و چنین گفت : «بابا ، شپش هم آدم میکشد؟!.» اینست نمونهای از نتیجههای آن نادانیها.
آن شریعت سنگلجی که تیفوس گرفت و مرد ، خودش خود را کشته و هزارها کسان دیگر را نیز کشته. زیرا او نیز همین نادانیها را بمردم یاد میداد. ببینید چه بیخردانه است آن سخنی که گفته : «خانمها دیدید ، جوراب بپا نکردید هر شب بسینما رفتید ، خدا غضب کرد ...». معنی این سخن آنست که آن گرسنگی و کمیابی که در سال ١٣٢١ پدید آمد و هزارها کسان را (بویژه در جنوب) بزیر خاک فرستاد نتیجهی جوراب بپا نکردن و هر شب بسینما رفتن زنهای تهران بوده. خدا از این کار بخشم آمده و آن گرسنگی را فرستاده. خدا کینهی جوراب بپا نکردن زنهای خوشگذران تهران را از بچههای بیگناه بندرعباس و بندر ریگ کشیده. اینست معنی آن سخن.
شما میدانید که گرسنگی و کمیابی سال ١٣٢١ چه بود و از کجا برخاسته بود. در آن سال قشون متفقین که در کشور ما بودند شروع کردند به خواربار خریدن ، و چون دولت ناتوان بود جلوگیری نتوانست. نتیجه آن شد که خواربار به بیرون رفت و بیگانگان خوردند و خود ایرانیان گرسنه مانده بآن حال افتادند. در همان هنگام در تحت تأثیر همان گرسنگی و بدبختی ، تیفوس و تیفوئید نیز شدت کرد و گرفتاری مردم هرچه بیشتر شد.
اکنون شما بیندیشید که آن گرسنگی و بدبختی نتیجهی چه بوده؟.. آیا نه آنست که نتیجهی ناتوانی دولت و بیچارگی کشور بوده؟.. نه آنست که مردم بایستی از همان پیشامد بخود آیند و از این پس دربارهی کشور بیپروا نباشند؟.
در یک چنین زمینهای شریعت سنگلجی آن سخن مهمل را گفته. تنها او نبود ، همهی ملایان میگفتند. روسیاهان فرصت بدست آورده بگرمی بازار خود میکوشیدند.
تیرهدلان از یکسو گناه گرسنگی و کمیابی را بخدا نسبت میدادند و علت آن را نیز رو نگرفتن و جوراب نپوشیدن زنها ذکر میکردند و بدینسان توهینی بزرگ بخدای جهان میکردند ، و از یکسو مردم را اغفال کرده نمیگزارند که علت واقعی قضیه را که بیاعتنایی بکشور و توده بوده دریابند و از خطای خود بازگردند. روزی به یکی گفتم : خدا چه کرده که این بلا را فرستاده؟!. آیا از آسمان نبارانیده؟!. آیا از زمین نرویانیده؟!. آیا تگرگ فرستاده؟!. آیا ملخ فرستاده؟!. ای نادانان ، خدا روزی شما را داده ولی شما چون مردم پست و پراکندهاید و کشورتان ناتوانست دیگران میکشند و میبرند. سرچشمهی این بدبختی ناتوانی کشور ، و سرچشمهی ناتوانی کشور نیز شما ملایان میباشید. این گرسنگی و بدبختی نتیجهی وجودهای شوم شماست. ولی شما از بس خیرهرویید گناه را بگردن خدا میاندازید. این زیرکی را شما از پیشوایانتان یاد گرفتهاید.
👇
ملای دیگری را میشناسم. روزی از «قوت ایمان» موعظه میکرده و میگفته : «پیرهزنی در خانهی ما هست. من قوت ایمان غریبی درو دیدم. ناخوش بود هرچه اصرار کردیم به طبیب نرفت. گفت طبیب من خداست.»
در جایی که پیشوایان ، این ملایان تیرهمغز باشند پیداست که حال مردم چه خواهد بود. باز میگویم : اینها غلطست. آن بیدینی که میگویند همین نادانیهاست ، همین نافهمیهاست. میدانید معنی این باورها و این رفتارها چیست؟. این ملایان بخدا میگویند : «آن آیینی که تو گزارده و ما را ملزم گردانیدهای که خودمان بکوشیم و کارهای زندگی را راه اندازیم ، ما آن را نپذیرفتهایم و خواهشمندیم تو نیز از آن بازگرد. ما تنبلیم و نخواهیم کوشید و چارهی کارها را از تو خواهیم خواست..». اینست معنی آن نادانیها ، و بیگفتگوست که خدا از آیین خود نخواهد بازگشت.
نتیجهی همین نادانیهاست که مردم ایران بهمه چیز لااُبالی و بیباکند. پیرارسال زمستان که تیفوس در تهران شدت داشت وزارت بهداری پیاپی دستورها میداد و آگاهیها پراکنده میکرد. ولی مردم پروایی نداشتند ، بلکه ریشخند کرده میگفتند : «با اینها نیست. آدم تا اجلش نرسد نخواهد مرد».
من روزی سوار اتوبوس بودم. شاگرد شوفر پیاپی مسافر میگرفت و باتوبوس میچپاند. یکی از مسافران اعتراض کرد و گفت : «باید از شپش تیفوس ملاحظه کرد. اینقدر مردم را بهم نچپان». یکدفعه دیدم یک صدای نکرهای از گوشهی اتوبوس بلند شد : «ای بابا مگر ما بخدا عقیده نداریم؟!. شپش چیه؟!». یک آواز دیگری باو پاسخ داد : «از وقتی که ما ایمانمان ضعیف شد خدا هم این بلاها را بما مسلط گردانید ..». آن وقت دندانهای خود را بهم فشرد و چنین گفت : «بابا ، شپش هم آدم میکشد؟!.» اینست نمونهای از نتیجههای آن نادانیها.
آن شریعت سنگلجی که تیفوس گرفت و مرد ، خودش خود را کشته و هزارها کسان دیگر را نیز کشته. زیرا او نیز همین نادانیها را بمردم یاد میداد. ببینید چه بیخردانه است آن سخنی که گفته : «خانمها دیدید ، جوراب بپا نکردید هر شب بسینما رفتید ، خدا غضب کرد ...». معنی این سخن آنست که آن گرسنگی و کمیابی که در سال ١٣٢١ پدید آمد و هزارها کسان را (بویژه در جنوب) بزیر خاک فرستاد نتیجهی جوراب بپا نکردن و هر شب بسینما رفتن زنهای تهران بوده. خدا از این کار بخشم آمده و آن گرسنگی را فرستاده. خدا کینهی جوراب بپا نکردن زنهای خوشگذران تهران را از بچههای بیگناه بندرعباس و بندر ریگ کشیده. اینست معنی آن سخن.
شما میدانید که گرسنگی و کمیابی سال ١٣٢١ چه بود و از کجا برخاسته بود. در آن سال قشون متفقین که در کشور ما بودند شروع کردند به خواربار خریدن ، و چون دولت ناتوان بود جلوگیری نتوانست. نتیجه آن شد که خواربار به بیرون رفت و بیگانگان خوردند و خود ایرانیان گرسنه مانده بآن حال افتادند. در همان هنگام در تحت تأثیر همان گرسنگی و بدبختی ، تیفوس و تیفوئید نیز شدت کرد و گرفتاری مردم هرچه بیشتر شد.
اکنون شما بیندیشید که آن گرسنگی و بدبختی نتیجهی چه بوده؟.. آیا نه آنست که نتیجهی ناتوانی دولت و بیچارگی کشور بوده؟.. نه آنست که مردم بایستی از همان پیشامد بخود آیند و از این پس دربارهی کشور بیپروا نباشند؟.
در یک چنین زمینهای شریعت سنگلجی آن سخن مهمل را گفته. تنها او نبود ، همهی ملایان میگفتند. روسیاهان فرصت بدست آورده بگرمی بازار خود میکوشیدند.
تیرهدلان از یکسو گناه گرسنگی و کمیابی را بخدا نسبت میدادند و علت آن را نیز رو نگرفتن و جوراب نپوشیدن زنها ذکر میکردند و بدینسان توهینی بزرگ بخدای جهان میکردند ، و از یکسو مردم را اغفال کرده نمیگزارند که علت واقعی قضیه را که بیاعتنایی بکشور و توده بوده دریابند و از خطای خود بازگردند. روزی به یکی گفتم : خدا چه کرده که این بلا را فرستاده؟!. آیا از آسمان نبارانیده؟!. آیا از زمین نرویانیده؟!. آیا تگرگ فرستاده؟!. آیا ملخ فرستاده؟!. ای نادانان ، خدا روزی شما را داده ولی شما چون مردم پست و پراکندهاید و کشورتان ناتوانست دیگران میکشند و میبرند. سرچشمهی این بدبختی ناتوانی کشور ، و سرچشمهی ناتوانی کشور نیز شما ملایان میباشید. این گرسنگی و بدبختی نتیجهی وجودهای شوم شماست. ولی شما از بس خیرهرویید گناه را بگردن خدا میاندازید. این زیرکی را شما از پیشوایانتان یاد گرفتهاید.
👇
این سخنها که با این تفصیل میگویم برای آنست که معنی راست دین که گفتگومان از آنست روشن گردد. ما چون بکسی میگوییم : دین شناختن معنی جهان و زندگانیست ، تعجب میکند و میگوید : مگر ما جهان را نمیشناسیم؟!. زندگانی را نمیشناسیم؟!. من میخواهم نشان دهم که مقصود از شناختن جهان و زندگانی چیست. میخواهم نشان دهم که صدها حقایق هست که مردم نمیدانند ، بلکه معکوس آن را میدانند. این سخنها بعنوان مثل است.
بآن داماد آقای «ب» باید گفت : اولاً : ما نباید از خدا حاجت بخواهیم. ما باید کارهای خودمان را از راهش بکنیم و خدا نیز ما را موفق خواهد گردانید. خدا شاهراهی برای ما گشاده و چراغ خرد را بدست ما داده که در روشنایی آن گام برداریم. ثانیاً : ما با خدا بمیانجی نیاز نخواهیم داشت. خدا از ما دور نیست. بیگانه هم نمیباشد. این میانجی قرار دادن بتپرستیست. بتپرستانی که در آغاز اسلام میبودند و پیغمبر بآنها ایراد میگرفت در پاسخش میگفتند : «هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ» (اینها در نزد خدا میانجیهای ما هستند.) [سورهی یونس (10) ، آیهی 18]
من در شگفتم چرا مردم چیزهایی را که با چشم میبینند درک نمیکنند. شما میگویید یگانه مردمی که در راه حق میباشند ما شیعیانیم. آنگاه دوازده امام را واسطههای خود در نزد خدا میشناسید. آن دستگاهها را در مشهد و قم و نجف و کربلا و کاظمین و سامره چیدهاید. آن گنبدهای طلا ، آن منارههای بلند ، آن صحنها ، آن زیارتنامهها ، آن نقاره کوبیدنها ، آن هزاران مفتخورها ، آن آمد و رفتها. باینها بس نکرده صدها امامزاده از عبدالعظیم و عبدالله و داوود و شاهچراغ و بیبیزبیده و مانند اینها برپا گردانیدهاید. باین هم بس نکرده صدها گورهای متبرک از شیخصفی و ابنبابویه و شاهنعمتالله و سرِ قبر آقا و مانند اینها پدید آوردهاید. باین مردهها بس نکرده یک امام غایب زندهای هم در جابُلقا و جابُلسا امانت سپاردهاید.
با همهی اینها شما امروز از خوارترین مردم جهانید. این ویرانی کشورتان ، آن سختی زندگیتان ، آن زیردستی به بیگانگانتان. دیگر چه دلیلی بهتر از این که راهتان غلطست؟!. چه دلیل روشنتر از این که معنی جهان و زندگانی را ندانستهاید؟!.
پیغمبر اسلام وقتی که برخاسته بود بتها را که قریش میپرستیدند نشان داد و میگفت : «أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَا ینفَعُکمْ شَیئًا وَلَا یضُرُّکمْ» [سورهی انبیاء (21) ، آیهی 66] میگفت : اینها نه سودی بشما توانند رسانید و نه زیانی توانند داشت ، شما چگونه اینها را میپرستید؟!. چرا خدا را گزارده رو باینها آوردهاید؟!. اکنون همان پرسش را من از شما میکنم. این گنبدهای طلا و آن منارههای بلند و آن صندوقهای زرین و سیمین که نه سودی بشما توانند داد و نه زیانی توانند رسانید ، چه شده که شما رو بآنها آوردهاید؟!. چه شده که از صدها فرسنگ راه بزیارت آنها میروید؟!. چه شده که از آنها حاجت میخواهید؟!. تاکنون چه سودی بشما و چه زیانی بدشمنانتان از این راه بوده است.
🌸
بآن داماد آقای «ب» باید گفت : اولاً : ما نباید از خدا حاجت بخواهیم. ما باید کارهای خودمان را از راهش بکنیم و خدا نیز ما را موفق خواهد گردانید. خدا شاهراهی برای ما گشاده و چراغ خرد را بدست ما داده که در روشنایی آن گام برداریم. ثانیاً : ما با خدا بمیانجی نیاز نخواهیم داشت. خدا از ما دور نیست. بیگانه هم نمیباشد. این میانجی قرار دادن بتپرستیست. بتپرستانی که در آغاز اسلام میبودند و پیغمبر بآنها ایراد میگرفت در پاسخش میگفتند : «هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ» (اینها در نزد خدا میانجیهای ما هستند.) [سورهی یونس (10) ، آیهی 18]
من در شگفتم چرا مردم چیزهایی را که با چشم میبینند درک نمیکنند. شما میگویید یگانه مردمی که در راه حق میباشند ما شیعیانیم. آنگاه دوازده امام را واسطههای خود در نزد خدا میشناسید. آن دستگاهها را در مشهد و قم و نجف و کربلا و کاظمین و سامره چیدهاید. آن گنبدهای طلا ، آن منارههای بلند ، آن صحنها ، آن زیارتنامهها ، آن نقاره کوبیدنها ، آن هزاران مفتخورها ، آن آمد و رفتها. باینها بس نکرده صدها امامزاده از عبدالعظیم و عبدالله و داوود و شاهچراغ و بیبیزبیده و مانند اینها برپا گردانیدهاید. باین هم بس نکرده صدها گورهای متبرک از شیخصفی و ابنبابویه و شاهنعمتالله و سرِ قبر آقا و مانند اینها پدید آوردهاید. باین مردهها بس نکرده یک امام غایب زندهای هم در جابُلقا و جابُلسا امانت سپاردهاید.
با همهی اینها شما امروز از خوارترین مردم جهانید. این ویرانی کشورتان ، آن سختی زندگیتان ، آن زیردستی به بیگانگانتان. دیگر چه دلیلی بهتر از این که راهتان غلطست؟!. چه دلیل روشنتر از این که معنی جهان و زندگانی را ندانستهاید؟!.
پیغمبر اسلام وقتی که برخاسته بود بتها را که قریش میپرستیدند نشان داد و میگفت : «أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَا ینفَعُکمْ شَیئًا وَلَا یضُرُّکمْ» [سورهی انبیاء (21) ، آیهی 66] میگفت : اینها نه سودی بشما توانند رسانید و نه زیانی توانند داشت ، شما چگونه اینها را میپرستید؟!. چرا خدا را گزارده رو باینها آوردهاید؟!. اکنون همان پرسش را من از شما میکنم. این گنبدهای طلا و آن منارههای بلند و آن صندوقهای زرین و سیمین که نه سودی بشما توانند داد و نه زیانی توانند رسانید ، چه شده که شما رو بآنها آوردهاید؟!. چه شده که از صدها فرسنگ راه بزیارت آنها میروید؟!. چه شده که از آنها حاجت میخواهید؟!. تاکنون چه سودی بشما و چه زیانی بدشمنانتان از این راه بوده است.
🌸
Forwarded from کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
سرمایهی اجتماعی ایرانیان
(شایندگی در چیست؟)
در هفتههای گذشته نوشتارهایی در زمینهی سرمایهی اجتماعی ایرانیان و ارتباط آن با درماندگی کشور آوردیم.
آنها پاسخی بود به پرسشهایی از اینگونه :
ـ دانشوران ایرانی علل عقبماندگی این کشور را چهها دانستهاند؟
ـ سرچشمهی آن علل کجاست؟!
ـ عمدهترین سرمایههای یک کشور کدامهاست؟
ـ سرمایهی اجتماعی چیست ، مثالهایش چیست؟
ـ از چه زمانی دانشمندان به این سرمایه توجه ویژه کردند و این موضوع وارد درسهای دانشگاهی شده؟
ـ آیا سرمایهی اجتماعی کشورها اندازهگیری میشود و جدولهای آن در دسترس است؟
ـ آیا میان سرمایهی اجتماعی و اقتصاد پایدار و همچنین اندازهی رفاه ارتباط هست؟!
ـ چه کار باید کرد تا این سرمایه افزایش یابد؟!
ـ عمدهترین نقص تودهی ایرانی چیست؟!
و دهها پرسش دیگر که پاسخشان در این نوشتار آمده. اساس این نوشتار جز از نوشتههای کسروی نیست. کوشادِ تلگرام کوشیده ارتباط میان آخرین دستاوردهای جامعهشناسان و آن نوشتهها را بازنماید. اهمیت نوشتههای کسروی گذشته از انگشت گذاردن روی علتهای خواری و درماندگیهای ایران و شرق ، یکی هم در نشان دادن راه چاره به دردهاست.
این نوشتارها در سیزده بخش تکه تکه در کانال آمد. اکنون آنها را در یک دفتر گرد آورده و به دلسوزان توده و کشور ، به خردمندان و حقیقتجویان ارمغان میداریم.
🛎 پیوند کتاب
💐
(شایندگی در چیست؟)
در هفتههای گذشته نوشتارهایی در زمینهی سرمایهی اجتماعی ایرانیان و ارتباط آن با درماندگی کشور آوردیم.
آنها پاسخی بود به پرسشهایی از اینگونه :
ـ دانشوران ایرانی علل عقبماندگی این کشور را چهها دانستهاند؟
ـ سرچشمهی آن علل کجاست؟!
ـ عمدهترین سرمایههای یک کشور کدامهاست؟
ـ سرمایهی اجتماعی چیست ، مثالهایش چیست؟
ـ از چه زمانی دانشمندان به این سرمایه توجه ویژه کردند و این موضوع وارد درسهای دانشگاهی شده؟
ـ آیا سرمایهی اجتماعی کشورها اندازهگیری میشود و جدولهای آن در دسترس است؟
ـ آیا میان سرمایهی اجتماعی و اقتصاد پایدار و همچنین اندازهی رفاه ارتباط هست؟!
ـ چه کار باید کرد تا این سرمایه افزایش یابد؟!
ـ عمدهترین نقص تودهی ایرانی چیست؟!
و دهها پرسش دیگر که پاسخشان در این نوشتار آمده. اساس این نوشتار جز از نوشتههای کسروی نیست. کوشادِ تلگرام کوشیده ارتباط میان آخرین دستاوردهای جامعهشناسان و آن نوشتهها را بازنماید. اهمیت نوشتههای کسروی گذشته از انگشت گذاردن روی علتهای خواری و درماندگیهای ایران و شرق ، یکی هم در نشان دادن راه چاره به دردهاست.
این نوشتارها در سیزده بخش تکه تکه در کانال آمد. اکنون آنها را در یک دفتر گرد آورده و به دلسوزان توده و کشور ، به خردمندان و حقیقتجویان ارمغان میداریم.
🛎 پیوند کتاب
💐
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»
🖌 احمد کسروی
🔸 4ـ ما از دیگران تندروتریم (یک از یک)
یک دسته از جوانان پیام فرستاده چنین میگویند : «پرچم تند نمیرود». میگویند : «ما از دیگران عقب ماندهایم باید تند برویم».
میگویم : چه کار کنیم که تند رفتن باشد؟. شما آن را بما بفهمانید. این راست است که ما از دیگران عقب ماندهایم. راست است که باید تند رویم. ولی آیا تند رفتن چیست؟.
ما راستیرا راهی زیر پا نداریم و گام برنمیداریم که تند کنیم و گامهای بلندتری برداریم. ما برای پیشرفت کارهای خود به یک رشته کوششهایی نیازمندیم و باید بکوشیم. شما بگویید چه کنیم و چگونه کوشیم که در نظر شما تندروی باشد؟
آیا سخنان درشت نویسیم؟ آیا بهیاهو پردازیم؟ آیا بدشمنان کشور نفرین فرستیم؟ آیا شما اینها را تند رفتن میشمارید؟.
اگر اینها را تند رفتن میشمارید بخطا رفتهاید. اینها راه را گم کردن و بیهوده دست و پا زدنست. از سخنان درشت گفتن و هیاهو کردن چه نتیجه تواند بود؟ تاکنون چه نتیجه بوده است که پس از این باشد؟.
راستی را گاهی الفاظ آدم را فریب میدهند و یک منظرهی پرت و غلطی در جلو اندیشهی او باز میکند. این داستان راجع به بیست سال پیش است. روزی مردی کتابی میخواند نگاه کرده دیدم کتابیست که یک پیشوای دینی برای پیروان خود نوشته و دستورهایی بایشان میدهد. از عبارتهایی که بچشمم خورد اینها بود : «همچون دریا بجوشید ، و همچون نهنگ بخروشید» (یا شبیه باین دو جمله). من چون اندیشیدم دیدم اینها هیچ معنایی ندارد. آخر پیروان چه کار کنند؟ راستیرا دریا نیستند که بجوشند یا نهنگ نیستند که بخروشند. چه کار کنند؟ آیا بالا بجهند و پایین بیفتند؟ در کوچهها نعره زنند؟ هرچه میاندیشیدم معنایی برای آنها پیدا نمیکردم لیکن میدیدم خواننده یک لذتی از آنها میبرد و یک منظرههای خیالی در برابر چشمش باز شده.
در اینجا نیز میبینم جوانان همان حال را پیدا کردهاند. وقتی که میگویند : «ما باید تند برویم» یک تکانی بخود میدهند و لذتی میبرند. ولی اگر بپرسیم : «چه کار کنیم؟» هرآینه خواهند درماند و آن منظرهی خیالی از جلو چشمشان محو خواهد شد.
امروز را این خود مایهی سرگردانی و گیجی برای جوانان گردیده و اینست من میخواهم آنان را از این اشتباه بیرون آورم.
چنانکه گفتم ما راه نمیرویم که تند باشیم. ما به یک رشته کوششهایی نیازمندیم و باید بیشتر بکوشیم. در کوشش هم باید نخست راه آن را پیدا کنیم. دوم همگی دست بهم دهیم. اگر راه کوشش را پیدا نکنیم و باهم همدست نباشیم هرچه بیشتر تلاش کنیم بیشتر گرفتار خواهیم بود.
اینست آنچه نیاز داریم ، و از اینروست که ما همیشه در پرچم میکوشیم که از یکسو یک راهی برای کوشش باز کنیم و از یکسو همگی را بهمراهی و همدستی بخوانیم. در این کار پرچم یگانه روزنامهایست که میکوشد.
ما امروز دردهایی داریم که باید پیش از همه بچارهی آنها پردازیم ، و بدترین آن دردها پراکندگی اندیشههاست. یک توده با اندیشههای پراکنده بهیچ جا نتواند رسید.
اینست ما از گام نخست میکوشیم که باین پراکندگی چاره کنیم و اندیشهها را یکی گردانیم. آن گفتارها که دربارهی مشروطه و معنی آن مینویسیم برای این مقصود است.
برای یک توده چه گرفتاری بالاتر از این که راه حکومتش دانسته نباشد؟! چه بدبختی بدتر از این که انبوهی از مردم نسبت به «راه حکومت» و قانون اساسی کشور بیگانه باشند؟ چه بیچارگی بیشتر از این که صد تن دارای یک اندیشه پیدا نشود؟!
باید نخستین گامی که در راه کوشش برداریم چارهی این درد باشد و شما میبینید که ما بآن آغاز کردهایم. پس شما میبینید که ما بکار پرداخته و گام نخست را برداشتهایم. دیگران از دور ایستاده تنها بهیاهو بس میکنند ولی ما براه افتادهایم.
پس ما از دیگران تندروتریم ، از دیگران جلوتر میباشیم. اگر کسانی براستی تندروی را میخواهند بیایند با ما همراه باشند.
تندروی سخنان تند گفتن نیست. هیاهو راه انداختن نیست. آن کسانی که باینها میپردازند مقصودشان فریب مردم است. آنها تنها این را میخواهند که روزنامههاشان بیشتر فروخته شود و دلهایشان بمردم نمیسوزد.
ما بسیار متأسفیم که جوانان بدینسان فریب آنان را میخورند. بسیار متأسفیم که میخواهند ما نیز پیروی از آنان کنیم.
این جوانان بدانند که ما از همهی دیگران جلوتریم. دیگران ایستادهاند و بیهوده هیاهو میکنند ولی ما راهی را پیش گرفتهایم و میکوشیم که گام بگام جلو رویم. ما راه خود را در شانزده بند خلاصه کرده برای آگاهی همگی در روزنامه نوشتیم. آن راه ماست و همچنان پیش خواهیم رفت.
(پرچم روزانه شمارهی 36 ، اسفند 1320)
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 4ـ ما از دیگران تندروتریم (یک از یک)
یک دسته از جوانان پیام فرستاده چنین میگویند : «پرچم تند نمیرود». میگویند : «ما از دیگران عقب ماندهایم باید تند برویم».
میگویم : چه کار کنیم که تند رفتن باشد؟. شما آن را بما بفهمانید. این راست است که ما از دیگران عقب ماندهایم. راست است که باید تند رویم. ولی آیا تند رفتن چیست؟.
ما راستیرا راهی زیر پا نداریم و گام برنمیداریم که تند کنیم و گامهای بلندتری برداریم. ما برای پیشرفت کارهای خود به یک رشته کوششهایی نیازمندیم و باید بکوشیم. شما بگویید چه کنیم و چگونه کوشیم که در نظر شما تندروی باشد؟
آیا سخنان درشت نویسیم؟ آیا بهیاهو پردازیم؟ آیا بدشمنان کشور نفرین فرستیم؟ آیا شما اینها را تند رفتن میشمارید؟.
اگر اینها را تند رفتن میشمارید بخطا رفتهاید. اینها راه را گم کردن و بیهوده دست و پا زدنست. از سخنان درشت گفتن و هیاهو کردن چه نتیجه تواند بود؟ تاکنون چه نتیجه بوده است که پس از این باشد؟.
راستی را گاهی الفاظ آدم را فریب میدهند و یک منظرهی پرت و غلطی در جلو اندیشهی او باز میکند. این داستان راجع به بیست سال پیش است. روزی مردی کتابی میخواند نگاه کرده دیدم کتابیست که یک پیشوای دینی برای پیروان خود نوشته و دستورهایی بایشان میدهد. از عبارتهایی که بچشمم خورد اینها بود : «همچون دریا بجوشید ، و همچون نهنگ بخروشید» (یا شبیه باین دو جمله). من چون اندیشیدم دیدم اینها هیچ معنایی ندارد. آخر پیروان چه کار کنند؟ راستیرا دریا نیستند که بجوشند یا نهنگ نیستند که بخروشند. چه کار کنند؟ آیا بالا بجهند و پایین بیفتند؟ در کوچهها نعره زنند؟ هرچه میاندیشیدم معنایی برای آنها پیدا نمیکردم لیکن میدیدم خواننده یک لذتی از آنها میبرد و یک منظرههای خیالی در برابر چشمش باز شده.
در اینجا نیز میبینم جوانان همان حال را پیدا کردهاند. وقتی که میگویند : «ما باید تند برویم» یک تکانی بخود میدهند و لذتی میبرند. ولی اگر بپرسیم : «چه کار کنیم؟» هرآینه خواهند درماند و آن منظرهی خیالی از جلو چشمشان محو خواهد شد.
امروز را این خود مایهی سرگردانی و گیجی برای جوانان گردیده و اینست من میخواهم آنان را از این اشتباه بیرون آورم.
چنانکه گفتم ما راه نمیرویم که تند باشیم. ما به یک رشته کوششهایی نیازمندیم و باید بیشتر بکوشیم. در کوشش هم باید نخست راه آن را پیدا کنیم. دوم همگی دست بهم دهیم. اگر راه کوشش را پیدا نکنیم و باهم همدست نباشیم هرچه بیشتر تلاش کنیم بیشتر گرفتار خواهیم بود.
اینست آنچه نیاز داریم ، و از اینروست که ما همیشه در پرچم میکوشیم که از یکسو یک راهی برای کوشش باز کنیم و از یکسو همگی را بهمراهی و همدستی بخوانیم. در این کار پرچم یگانه روزنامهایست که میکوشد.
ما امروز دردهایی داریم که باید پیش از همه بچارهی آنها پردازیم ، و بدترین آن دردها پراکندگی اندیشههاست. یک توده با اندیشههای پراکنده بهیچ جا نتواند رسید.
اینست ما از گام نخست میکوشیم که باین پراکندگی چاره کنیم و اندیشهها را یکی گردانیم. آن گفتارها که دربارهی مشروطه و معنی آن مینویسیم برای این مقصود است.
برای یک توده چه گرفتاری بالاتر از این که راه حکومتش دانسته نباشد؟! چه بدبختی بدتر از این که انبوهی از مردم نسبت به «راه حکومت» و قانون اساسی کشور بیگانه باشند؟ چه بیچارگی بیشتر از این که صد تن دارای یک اندیشه پیدا نشود؟!
باید نخستین گامی که در راه کوشش برداریم چارهی این درد باشد و شما میبینید که ما بآن آغاز کردهایم. پس شما میبینید که ما بکار پرداخته و گام نخست را برداشتهایم. دیگران از دور ایستاده تنها بهیاهو بس میکنند ولی ما براه افتادهایم.
پس ما از دیگران تندروتریم ، از دیگران جلوتر میباشیم. اگر کسانی براستی تندروی را میخواهند بیایند با ما همراه باشند.
تندروی سخنان تند گفتن نیست. هیاهو راه انداختن نیست. آن کسانی که باینها میپردازند مقصودشان فریب مردم است. آنها تنها این را میخواهند که روزنامههاشان بیشتر فروخته شود و دلهایشان بمردم نمیسوزد.
ما بسیار متأسفیم که جوانان بدینسان فریب آنان را میخورند. بسیار متأسفیم که میخواهند ما نیز پیروی از آنان کنیم.
این جوانان بدانند که ما از همهی دیگران جلوتریم. دیگران ایستادهاند و بیهوده هیاهو میکنند ولی ما راهی را پیش گرفتهایم و میکوشیم که گام بگام جلو رویم. ما راه خود را در شانزده بند خلاصه کرده برای آگاهی همگی در روزنامه نوشتیم. آن راه ماست و همچنان پیش خواهیم رفت.
(پرچم روزانه شمارهی 36 ، اسفند 1320)
🌸
📖 کتاب «گفت و شنید»
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش دوم (پنج از ده)
میدانم در کتابهاتان معجزهها از آن گنبدها و بارگاهها نوشتهاند. الان سید گدایی بنام سید محمدعلی در تهران هست که بادارهها میرود و گدایی میکند. این مرد مدعیست که من کور مادرزاد بودم حضرت عباس بمن شفا داد. از اینگونه حکایتها بسیار بوده است و هست. ولی آیا میتوان باور کرد؟!.
یاد دارم دو سال پیش یکی از اروپاییها از من میپرسید : «چرا در ایران همهی سیدها گدا میشوند؟!». در اینجا هم من میپرسم : چرا همهی کسانی که حضرت عباس یا امام دیگری شفاشان میدهد گدا میشوند؟!. آیا نه آنست که این گداها درپی وسایلی برای جلب نظر مردم هستند و این چیزها را میسازند؟!. همان سید محمدعلی مردی است بیشرف ، با آن گردن کلفت گدایی میکند ، اسب نگاه میدارد و سوار شده در دیهها بگدایی میرود. چنین مردی بسخنش چه اعتماد توان کرد؟!.
تاریخ در دست ماست و ما میدانیم که تاکنون بارها در زیر همان گنبدها کشتارهای خونین رخ داده و مردان و زنان را همچون گوسفندان سر بریدهاند و کمترین سودی از آن گنبدها و از آن گورها پدیدار نگردیده و نبایستی بگردد.
بگزار شاعر شیعه بگوید :
شاهی که بضربت دو انگشت از معجزه ابنقیس را کشت
ما میدانیم که در سال ٨٥٨ (قمری) مولا علی پسر سید محمد مُشَعشَع به همان نجف دست یافت و کشتار و تاراج سختی کرد و آن صندوق را شکست و عربها چوبهای آن را زیر دیگ سوزانیده خوراک پختند.
همچنان میدانیم که در سال ١٢١٦ (قمری) وهابیان به کربلا دست یافتند و در روز عاشورا در آن شهر بکشتار پرداختند و بخانهها رفته دست بزنان و دختران یازیدند و بچگان شیرخوار را سر بریدند و در زیر گنبدها و در پیرامون آنها هر که را یافتند کشتند. صندوقها را شکستند و گورها را کندند. در چند ساعت نزدیک به هفتهزار نفر از مجتهدان و سادات و دیگران [را] کشتند و مالهای تاراجی را برداشته راه افتادند.
همچنان میدانیم در سال ١٢٦٠ [ق] [1] نجیبپاشا والی بغداد لشگر بسر همان کربلا آورد و با توپ و تفنگ آنجا را بگشاد. لشگریان او نُههزار تن را کشتند. این عبارت ناسخالتواریخ است : «در بقعهی سیدالشهدا و حضرت عباس نهرها از خون ناس براندند و در این دو بقعهی مبارکه اسب و شتر بستند و هر مال و خزانه که در آن بلد یافته بغارت برگرفته و الواحی که در روضهی مطهره بود خُرد و درهم شکستند.»
همچنان میدانیم که در زمان شاهعباس در سال ٩٩٨ [ق] عبدالمؤمنخان اُزبک با جنگ و خونریزی به مشهد دست یافت و انبوهی از ملایان و سیدها و دیگران که به «روضهی مقدسه» ملتجی شده بودند ، ازبکان دست بکشتار آنان بگشادند و همه را خون ریختند. این عبارتهای عالمآرای عباسیست : «از صحیحالقولی استماع رفت که میرمحمدحسین مشهور به میربالای سر که از سادات مشهد مقدس و در صلاح و تقوا و عبادت درجهی عالی داشت و همیشه در بالای سر ضریح به نماز و طاعت و تلاوت قیام نموده کمتر از آن مقام شریف حرکت کردی ، در آن روز هولناک بدستور معتاد در بالای سر نشسته مشغول بتلاوت بود یکی از ازبکانِ از خدا بیخبر دست بکمر او زده بیرون میکشید. میر بیچاره از هول جان و کشاکش و اضطراب دست بر پنجرهی ضریح مبارک زده و محکم گرفت ، ازبک دیگری شمشیر انداخته قطع ید او نمود و دستش در محجر مانده او را کشیدند و پارهپاره کردند.»
همچنان میدانیم که در سال ١٣٢٤ [ق] که جنبش مشروطه درمیان بود در مشهد آشوبی بنام نان برخاست و گروهی بآستانه ملتجی گردیدند. ولی در یک شلیک چهلودو تن از ایشان کشته شدند.
همچنان میدانیم که در سال ١٣٣٠ [ق] روسیان توپ بآنجا بستند و گنبد را هدف گلولهها گردانیدند و سالداتها [2] بدرون رفته کسان بسیاری را کشتند و سید محمد یزدی را دستگیر گردانیدند.
باز میدانیم که در زمان رضاشاه در آشوبی که مردم مشهد بنام ناخشنودی از رو باز کردن زنان پدید آورده بودند نظامیان شصتتیر بآن حرم مقدس بستند و چند هزار تن را کشته بخاک انداختند.
جای تردید نیست که از این گنبدها و بارگاهها و منارهها کمترین سود یا زیان بکسی نتواند بود. آنها همچون دیگر جماداتست. باز جای تردید نیست که این رفتار شیعیان بتپرستیست. ما که خدا را میشناسیم باید از این چیزها دور باشیم. شناختن خدا برای آنست که جز او کسی را دست دارنده در کارهای اینجهان نشناسیم. جز او بکسی پرستش یا نیایش نکنیم. از نخست که پیغمبران برخاستهاند باین کوشیدهاند که مردمان را از اینگونه بتپرستیها رها گردانند.
اینها مطالب ما دربارهی خداست. اما در موضوع عبادت ، ما چون خدا را شناختیم و او را آفرینندهی این جهان بزرگ دانستیم باید باو عبادت کنیم. لیکن قدم اول عبادت همانست که خدا را بزرگ داریم و هیچ بندهای را با او شریک نگردانیم. او را با بندگان در یک ردیف نشماریم. چنانکه این موضوع را شرح دادم.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش دوم (پنج از ده)
میدانم در کتابهاتان معجزهها از آن گنبدها و بارگاهها نوشتهاند. الان سید گدایی بنام سید محمدعلی در تهران هست که بادارهها میرود و گدایی میکند. این مرد مدعیست که من کور مادرزاد بودم حضرت عباس بمن شفا داد. از اینگونه حکایتها بسیار بوده است و هست. ولی آیا میتوان باور کرد؟!.
یاد دارم دو سال پیش یکی از اروپاییها از من میپرسید : «چرا در ایران همهی سیدها گدا میشوند؟!». در اینجا هم من میپرسم : چرا همهی کسانی که حضرت عباس یا امام دیگری شفاشان میدهد گدا میشوند؟!. آیا نه آنست که این گداها درپی وسایلی برای جلب نظر مردم هستند و این چیزها را میسازند؟!. همان سید محمدعلی مردی است بیشرف ، با آن گردن کلفت گدایی میکند ، اسب نگاه میدارد و سوار شده در دیهها بگدایی میرود. چنین مردی بسخنش چه اعتماد توان کرد؟!.
تاریخ در دست ماست و ما میدانیم که تاکنون بارها در زیر همان گنبدها کشتارهای خونین رخ داده و مردان و زنان را همچون گوسفندان سر بریدهاند و کمترین سودی از آن گنبدها و از آن گورها پدیدار نگردیده و نبایستی بگردد.
بگزار شاعر شیعه بگوید :
شاهی که بضربت دو انگشت از معجزه ابنقیس را کشت
ما میدانیم که در سال ٨٥٨ (قمری) مولا علی پسر سید محمد مُشَعشَع به همان نجف دست یافت و کشتار و تاراج سختی کرد و آن صندوق را شکست و عربها چوبهای آن را زیر دیگ سوزانیده خوراک پختند.
همچنان میدانیم که در سال ١٢١٦ (قمری) وهابیان به کربلا دست یافتند و در روز عاشورا در آن شهر بکشتار پرداختند و بخانهها رفته دست بزنان و دختران یازیدند و بچگان شیرخوار را سر بریدند و در زیر گنبدها و در پیرامون آنها هر که را یافتند کشتند. صندوقها را شکستند و گورها را کندند. در چند ساعت نزدیک به هفتهزار نفر از مجتهدان و سادات و دیگران [را] کشتند و مالهای تاراجی را برداشته راه افتادند.
همچنان میدانیم در سال ١٢٦٠ [ق] [1] نجیبپاشا والی بغداد لشگر بسر همان کربلا آورد و با توپ و تفنگ آنجا را بگشاد. لشگریان او نُههزار تن را کشتند. این عبارت ناسخالتواریخ است : «در بقعهی سیدالشهدا و حضرت عباس نهرها از خون ناس براندند و در این دو بقعهی مبارکه اسب و شتر بستند و هر مال و خزانه که در آن بلد یافته بغارت برگرفته و الواحی که در روضهی مطهره بود خُرد و درهم شکستند.»
همچنان میدانیم که در زمان شاهعباس در سال ٩٩٨ [ق] عبدالمؤمنخان اُزبک با جنگ و خونریزی به مشهد دست یافت و انبوهی از ملایان و سیدها و دیگران که به «روضهی مقدسه» ملتجی شده بودند ، ازبکان دست بکشتار آنان بگشادند و همه را خون ریختند. این عبارتهای عالمآرای عباسیست : «از صحیحالقولی استماع رفت که میرمحمدحسین مشهور به میربالای سر که از سادات مشهد مقدس و در صلاح و تقوا و عبادت درجهی عالی داشت و همیشه در بالای سر ضریح به نماز و طاعت و تلاوت قیام نموده کمتر از آن مقام شریف حرکت کردی ، در آن روز هولناک بدستور معتاد در بالای سر نشسته مشغول بتلاوت بود یکی از ازبکانِ از خدا بیخبر دست بکمر او زده بیرون میکشید. میر بیچاره از هول جان و کشاکش و اضطراب دست بر پنجرهی ضریح مبارک زده و محکم گرفت ، ازبک دیگری شمشیر انداخته قطع ید او نمود و دستش در محجر مانده او را کشیدند و پارهپاره کردند.»
همچنان میدانیم که در سال ١٣٢٤ [ق] که جنبش مشروطه درمیان بود در مشهد آشوبی بنام نان برخاست و گروهی بآستانه ملتجی گردیدند. ولی در یک شلیک چهلودو تن از ایشان کشته شدند.
همچنان میدانیم که در سال ١٣٣٠ [ق] روسیان توپ بآنجا بستند و گنبد را هدف گلولهها گردانیدند و سالداتها [2] بدرون رفته کسان بسیاری را کشتند و سید محمد یزدی را دستگیر گردانیدند.
باز میدانیم که در زمان رضاشاه در آشوبی که مردم مشهد بنام ناخشنودی از رو باز کردن زنان پدید آورده بودند نظامیان شصتتیر بآن حرم مقدس بستند و چند هزار تن را کشته بخاک انداختند.
جای تردید نیست که از این گنبدها و بارگاهها و منارهها کمترین سود یا زیان بکسی نتواند بود. آنها همچون دیگر جماداتست. باز جای تردید نیست که این رفتار شیعیان بتپرستیست. ما که خدا را میشناسیم باید از این چیزها دور باشیم. شناختن خدا برای آنست که جز او کسی را دست دارنده در کارهای اینجهان نشناسیم. جز او بکسی پرستش یا نیایش نکنیم. از نخست که پیغمبران برخاستهاند باین کوشیدهاند که مردمان را از اینگونه بتپرستیها رها گردانند.
اینها مطالب ما دربارهی خداست. اما در موضوع عبادت ، ما چون خدا را شناختیم و او را آفرینندهی این جهان بزرگ دانستیم باید باو عبادت کنیم. لیکن قدم اول عبادت همانست که خدا را بزرگ داریم و هیچ بندهای را با او شریک نگردانیم. او را با بندگان در یک ردیف نشماریم. چنانکه این موضوع را شرح دادم.
👇
قدم دوم آنست که خواست خدا را از این آفرینش شناخته آن را بکار بندیم. باینمعنی که بآبادی جهان کوشیم ، زندگانی را بآیین خرد پیش بریم ، از آسایش بهرهمند گردیم ، از نعمتهای خدا لذت یابیم. اینها مایهی خشنودی خداست.
امروز در ایران بزرگترین عبادت آنست که ما بکوشیم و بیستملیون مردم را از این بدبختی که گرفتار شدهاند رها گردانیم.
من اگر بخواهم در اینجا از بدبختی و گرفتاری این توده شرح دهم سخن بدرازی خواهد انجامید. همین اندازه بس که خدا سرزمینی باین پربرکتی به ایرانیان داده که دستکم به دویستوپنجاهملیون مردم خواربار تواند داد ، ولی اکنون از نادانی و درماندگی ایرانیان به بیستملیون نمیتواند داد و غله برای ما از هندوستان و عراق میفرستند.
در این سرزمین که همه گونه درختهای میوه از سردسیری و گرمسیری تواند بود سال میآید و میرود و نود درصد مردم میوه نمیخورند و حسرت آن را در دل میپرورند.
این یک نمونه از بدبختی ایرانیانست. این بدبختی از کجا پیدا شده؟!.. آیا این مردم برای بدبختی آفریده شدهاند؟!. چنین گمانی را توان برد؟!.
چنین گمانی نتوان برد و این بدبختی از خود مردمست. خود این مردم آلوده و گرفتارند و دچار این بدبختی گردیدهاند. خواهید گفت : آلودگیشان چیست؟. میگویم : آلودگیشان نادانی و نافهمیست که من نمونههایی از آن برای شما یاد کردم.
🔹 پانوشتها :
1ـ دربارهی تاریخ این پیشامد دوسخنی هست : تاریخهای ترکیه و فرهادمیرزا در کتابش بنام «زنبیل» حملهی سربازان بمردم کربلا را با یک روز اختلاف 12 ذیحجهی سال 1258 (برابر ژانویهی 1843) یاد میکنند. لسانالملک سپهر این روز را 13 ذیحجه ولی سال آن را 1260 میداند!
2ـ سالدات (به روسی) = سرباز.
🌸
امروز در ایران بزرگترین عبادت آنست که ما بکوشیم و بیستملیون مردم را از این بدبختی که گرفتار شدهاند رها گردانیم.
من اگر بخواهم در اینجا از بدبختی و گرفتاری این توده شرح دهم سخن بدرازی خواهد انجامید. همین اندازه بس که خدا سرزمینی باین پربرکتی به ایرانیان داده که دستکم به دویستوپنجاهملیون مردم خواربار تواند داد ، ولی اکنون از نادانی و درماندگی ایرانیان به بیستملیون نمیتواند داد و غله برای ما از هندوستان و عراق میفرستند.
در این سرزمین که همه گونه درختهای میوه از سردسیری و گرمسیری تواند بود سال میآید و میرود و نود درصد مردم میوه نمیخورند و حسرت آن را در دل میپرورند.
این یک نمونه از بدبختی ایرانیانست. این بدبختی از کجا پیدا شده؟!.. آیا این مردم برای بدبختی آفریده شدهاند؟!. چنین گمانی را توان برد؟!.
چنین گمانی نتوان برد و این بدبختی از خود مردمست. خود این مردم آلوده و گرفتارند و دچار این بدبختی گردیدهاند. خواهید گفت : آلودگیشان چیست؟. میگویم : آلودگیشان نادانی و نافهمیست که من نمونههایی از آن برای شما یاد کردم.
🔹 پانوشتها :
1ـ دربارهی تاریخ این پیشامد دوسخنی هست : تاریخهای ترکیه و فرهادمیرزا در کتابش بنام «زنبیل» حملهی سربازان بمردم کربلا را با یک روز اختلاف 12 ذیحجهی سال 1258 (برابر ژانویهی 1843) یاد میکنند. لسانالملک سپهر این روز را 13 ذیحجه ولی سال آن را 1260 میداند!
2ـ سالدات (به روسی) = سرباز.
🌸