📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»
🖌 احمد کسروی
🔸 9ـ شانزده خواست آزادگان (سه از نه)
ولی در سررشتهداریِ توده (1) ، مردم اختیار را در دست خود دارند و خودشان با آزادی و سرفرازی کشور را راه میبرند. پایهی این سررشتهداری بر آنست که یک مردمی که بیستملیون یا کمتر یا بیشتر در یک سرزمینی زندگی میکنند میدانند که آن سرزمین را خدا بایشان سپرده که در آن زندگی کنند و بوسیلهی کشت و کار روزی خود و فرزندانشان را آماده گردانند و تا میتوانند بآبادی آنجا کوشند و آن سرزمین خانهی آنهاست که باید دلبستگی داشته بنگهداریش کوشند.
نیز آن بیستملیون چون سود و زیانشان بهم بسته است همگی خود را از یک خاندان شناسند و هر یک از ایشان دربند آسایش همگی باشند. از آنسوی چون برای راه بردن کشور یک نیرویی بنام حکومت لازم است و آن چنانست که همگی نمیتوانند بآن پرداخت از اینرو باید کسانی را از میان خود برگزیده رشتهی کارها را بدست ایشان بسپارند که آنها خود نمایندگان تودهاند نه فرمانروایان بایشان ، و باید توده نگهبانی بکارهای آنان نماید.
اینست معنی حکومت مشروطه [=دمکراسی] و اینست ما آن را بهترین شیوهی حکومت میشماریم.
این نتیجهی پیشرفت جهانست که چنین حکومتی پیدا شده و در بیشتر کشورها پا گرفته. در ایران هم باید مردم ارج آن را بشناسند و بنگهداریش کوشند. کسانی که دهان باز کرده بمشروطه بد میگویند یا ریشخند میکنند این دلیل نادانی ایشانست. این دلیل است که خردهاشان بیکاره گردیده.
گاهی کسانی از جوانان چنین میگویند : «مشروطه کهنه گردیده دیگر در اروپا آن را نمیپسندند». (2) باید گفت : مشروطه کفش و کلاه نیست که کهنه گردد ، حقایق همیشه تازه است. اینان چون شنیدهاند در اروپا برخی حزبها راه دیکتاتوری پیش گرفتهاند بیآنکه بدانند انگیزهاش چه بوده ، و آنگاه آیا نیک است یا بد ، در اینجا هم بهوس افتادهاند که اینان از مشروطه بد گویند و آن را نپسندند. اینست نمونهای از بیمایگی جوانان ایران. آنهمه رنجها برده شده و سررشتهداری توده بنیاد یافته ، هنوز پا نگرفته و بجایی نرسیده این جوانان آن را نمیپسندند و کمی خود میشمارند که بمشروطه سر فروآورند.
گاهی هم کسانی از راه دیگر آمده میگویند : «در این مدت آزموده شده که مشروطه برای این کشور مناسب نیست. باید این کشور را با مشت اداره کرد».
باید گفت : این را که آزمود؟!. هنوز در ایران مشروطه پا نگرفته ، هنوز یکی از هزار تن معنی مشروطه را نمیداند ، چیزی که روان نشده چگونه آزموده گردید؟! آنکه میگوید : «باید با مشت راه برد» بگوید با مشت که؟! این نادانان چون شنیدهاند در اروپا دیکتاتورهایی پیدا شده که کشورهای خود را راه میبرند هر یکی بآرزوی دیکتاتوری افتاده و اینکه میگوید : «باید با مشت اداره کرد» هر یکی مشت خود را میگوید و از بس سبکمغز است میپندارد که با این سخن به دیکتاتوری خواهد رسید.
ببینید با چه نادانیهایی با مشروطه دشمنی مینمایند. اینان درسخواندگان این کشورند.
🔹 پانوشتها :
1ـ سررشتهداری به معنی حکومت و سررشتهداری توده به معنی دمکراسی است.
2ـ این اندیشه اندکی پیش از جنگ جهانی دوم و در گرماگرم آن هواخواهانی داشت زیرا در کشورهایی مانند آلمان ، ایتالیا ، ژاپن ، شوروی و اسپانیا با آنکه بدمکراسی کار نمیبستند ، پیشرفتهایی از آنها دیده میشد. پس برخی نتیجه میگرفتند شیوههایی از سررشتهداری برویهی نازیزم ، فاشیزم یا کمونیزم بهتر از دمکراسی است.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 9ـ شانزده خواست آزادگان (سه از نه)
ولی در سررشتهداریِ توده (1) ، مردم اختیار را در دست خود دارند و خودشان با آزادی و سرفرازی کشور را راه میبرند. پایهی این سررشتهداری بر آنست که یک مردمی که بیستملیون یا کمتر یا بیشتر در یک سرزمینی زندگی میکنند میدانند که آن سرزمین را خدا بایشان سپرده که در آن زندگی کنند و بوسیلهی کشت و کار روزی خود و فرزندانشان را آماده گردانند و تا میتوانند بآبادی آنجا کوشند و آن سرزمین خانهی آنهاست که باید دلبستگی داشته بنگهداریش کوشند.
نیز آن بیستملیون چون سود و زیانشان بهم بسته است همگی خود را از یک خاندان شناسند و هر یک از ایشان دربند آسایش همگی باشند. از آنسوی چون برای راه بردن کشور یک نیرویی بنام حکومت لازم است و آن چنانست که همگی نمیتوانند بآن پرداخت از اینرو باید کسانی را از میان خود برگزیده رشتهی کارها را بدست ایشان بسپارند که آنها خود نمایندگان تودهاند نه فرمانروایان بایشان ، و باید توده نگهبانی بکارهای آنان نماید.
اینست معنی حکومت مشروطه [=دمکراسی] و اینست ما آن را بهترین شیوهی حکومت میشماریم.
این نتیجهی پیشرفت جهانست که چنین حکومتی پیدا شده و در بیشتر کشورها پا گرفته. در ایران هم باید مردم ارج آن را بشناسند و بنگهداریش کوشند. کسانی که دهان باز کرده بمشروطه بد میگویند یا ریشخند میکنند این دلیل نادانی ایشانست. این دلیل است که خردهاشان بیکاره گردیده.
گاهی کسانی از جوانان چنین میگویند : «مشروطه کهنه گردیده دیگر در اروپا آن را نمیپسندند». (2) باید گفت : مشروطه کفش و کلاه نیست که کهنه گردد ، حقایق همیشه تازه است. اینان چون شنیدهاند در اروپا برخی حزبها راه دیکتاتوری پیش گرفتهاند بیآنکه بدانند انگیزهاش چه بوده ، و آنگاه آیا نیک است یا بد ، در اینجا هم بهوس افتادهاند که اینان از مشروطه بد گویند و آن را نپسندند. اینست نمونهای از بیمایگی جوانان ایران. آنهمه رنجها برده شده و سررشتهداری توده بنیاد یافته ، هنوز پا نگرفته و بجایی نرسیده این جوانان آن را نمیپسندند و کمی خود میشمارند که بمشروطه سر فروآورند.
گاهی هم کسانی از راه دیگر آمده میگویند : «در این مدت آزموده شده که مشروطه برای این کشور مناسب نیست. باید این کشور را با مشت اداره کرد».
باید گفت : این را که آزمود؟!. هنوز در ایران مشروطه پا نگرفته ، هنوز یکی از هزار تن معنی مشروطه را نمیداند ، چیزی که روان نشده چگونه آزموده گردید؟! آنکه میگوید : «باید با مشت راه برد» بگوید با مشت که؟! این نادانان چون شنیدهاند در اروپا دیکتاتورهایی پیدا شده که کشورهای خود را راه میبرند هر یکی بآرزوی دیکتاتوری افتاده و اینکه میگوید : «باید با مشت اداره کرد» هر یکی مشت خود را میگوید و از بس سبکمغز است میپندارد که با این سخن به دیکتاتوری خواهد رسید.
ببینید با چه نادانیهایی با مشروطه دشمنی مینمایند. اینان درسخواندگان این کشورند.
🔹 پانوشتها :
1ـ سررشتهداری به معنی حکومت و سررشتهداری توده به معنی دمکراسی است.
2ـ این اندیشه اندکی پیش از جنگ جهانی دوم و در گرماگرم آن هواخواهانی داشت زیرا در کشورهایی مانند آلمان ، ایتالیا ، ژاپن ، شوروی و اسپانیا با آنکه بدمکراسی کار نمیبستند ، پیشرفتهایی از آنها دیده میشد. پس برخی نتیجه میگرفتند شیوههایی از سررشتهداری برویهی نازیزم ، فاشیزم یا کمونیزم بهتر از دمکراسی است.
🌸
📖 دفتر «چه توانیم کرد؟»
🖌 نویساد (هیئت تحریریه)
🔸 4ـ هر مردمی از زندگانی آن بهرهای را میبرند که شایندهی آنند
گفتیم کسانی همهی گرفتاریها را از 46 سال حکومت ملایان میدانند. لیکن باید دانست این کشور به آلودگیهایی دچار است که ریشهی هزارساله دارد و البته در این 46 سال اخیر به آنها بسیار افزوده. ناچار بار دیگر میپرسیم : «آیا حکومت کیست؟! آیا حکومت جز از این مردمست؟!».
آن کسانی که بیهیچ تجربهای در کار کشاورزی ، راهبری ادارهها و وزارت کشاورزی را پذیرفتند از این مردم نبودند؟! آنهایی که هیچ نمیدانستند کارخانه چیست و چگونه کار میکند ، راهبری یک کارخانهی مصادرهای را پذیرفتند و آن را به مرز ورشکستگی کشانیدند ، از این مردم نبودند؟! محمودرضا خاوریها که خود را بسیجی دوآتشه و ذوب در ولایت مینمودند و با همین افزار دورویی از «بیتالمال» دزدیهای هنگفت کردند از این مردم نبودند؟!. آنهایی که پس از سال 57 پیشانیشان پینه بست و تسبیح از دستشان نیفتاد و همیشه چفیه از گردنشان آویزان و زبانشان به چاپلوسی آلوده بود ، از این مردم نبودند؟! آنهایی که از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتند و گمان داشتند راه رستگاری ایران آنست ، از این مردم نبودند؟! آنهایی که نظارت بر استانداردهای ایمنی را بگردن دارند ولی با پارتیبازی و پشت هم اندازی به مسئولیتشان کار نمیبندند و پیشامدهای دلگدازی مانند معدن طبس را پیش میآورند ، از این مردم نیستند؟! پزشکانی که بجای معاینه و درمان درست ، درپی آنند که از راههای گوناگون ، پول بیشتری درآورند ، مهندسانی که از نظارت بر ساخت و سازها تنها پولش را گرفته ولی نظارتی نمیکنند (یکی از احتمالات فروریختن ساختمان متروپل در آبادان) ، وکیلانی که با «خوانده» سازش خائنانه میکنند ، وکلای مجلسی که درآمدن به کار نمایندگی را یک کسبی میدانند که چون میتوان از آن دهها میلیارد تومان سود برد ، یک میلیارد بیشتر خرج انتخابات میکنند ، بنگاهدارانی که مِلک عیبداری را به خریدار ، بیعیب وامینمایند ، همچنین همان تاراجگران و باندبازان و قاچاقچیان یا بازرگانان انحصاری که یادشان کردیم ، از بیرون به این کشور آمدهاند؟!..
در آخرین پاراگراف (صفحهی آخر) دفتر «انفجار معدن زغال سنگ» از کارفرمایان ایرانی یاد کردیم که بجای کارگر ایرانی از افغانها سود میجویند که این کارشان ستم به کارگر هممیهن است ، آیا آنها ایرانی نیستند؟!. آیا اینها آلودگیهای یک تودهای نیست؟! آیا با این آلودگیها یک مردمی میتوانند راه به نیکی و رستگاری برند؟!
پردهپوشی را کنار گزارده رفتارمان را با هممیهنانمان در همهی شئون زندگانی به داوری گزاریم. آیا اخلاق و وجدان چنین حالی را میپسندد؟! مثلاً رفتارهامان را در رانندگی ، همسایگی و در شرکتها و ادارات بدیده بگیریم. آیا ما با هم مهربانانه رفتار میکنیم؟!. آیا منصفانه رفتار میکنیم؟! آیا در چنین رفتارهایی هم ، پای حکومت در میانست؟! چه شده که ما در این زمینهها نمیخواهیم از سودهای خود بگذریم و با هممیهنانمان دادگری کنیم ولی میخواهیم به کار «برانداختن حکومت» ، کاری صد برابر دشوارتر ، که به اتحاد ، همدستی ، از خود گذشتگی و جانفشانی نیاز دارد برخیزیم. آیا این سنگ بزرگ برداشتن نیست؟!
یک کسی برای آنکه بخواهد اندیشهی خود را راست نشان دهد ، میتواند پا بروی حقیقت گزارد و بهانههای بسیار آورد و از جمله در برابر دلیلهایی که آوردیم منکر شود که آنها از این مردمند. ولی آیا حقایق دیگر خواهد شد؟! آیا اگر این حکومت برود و دیگری بر سر کار آید ، یک دسته کسان پاکدست ، میهندوست ، مسئولیتپذیر ، راستکار و دلسوز بر سر کارها خواهند آمد؟! مردم کردار دیگر کرده همه با هم برادرانه رفتار خواهند کرد؟! دیگر از ستم به یکدیگر دست بازخواهند داشت؟!
(دنبالهی این نوشتار فردا خواهد آمد. یک نظرپرسی هم در پایان این نوشتار هست که خوانندگان میتوانند در آن شرکت کنند.)
(خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد)
@PakdiniHambastegibot
🌸
🖌 نویساد (هیئت تحریریه)
🔸 4ـ هر مردمی از زندگانی آن بهرهای را میبرند که شایندهی آنند
گفتیم کسانی همهی گرفتاریها را از 46 سال حکومت ملایان میدانند. لیکن باید دانست این کشور به آلودگیهایی دچار است که ریشهی هزارساله دارد و البته در این 46 سال اخیر به آنها بسیار افزوده. ناچار بار دیگر میپرسیم : «آیا حکومت کیست؟! آیا حکومت جز از این مردمست؟!».
آن کسانی که بیهیچ تجربهای در کار کشاورزی ، راهبری ادارهها و وزارت کشاورزی را پذیرفتند از این مردم نبودند؟! آنهایی که هیچ نمیدانستند کارخانه چیست و چگونه کار میکند ، راهبری یک کارخانهی مصادرهای را پذیرفتند و آن را به مرز ورشکستگی کشانیدند ، از این مردم نبودند؟! محمودرضا خاوریها که خود را بسیجی دوآتشه و ذوب در ولایت مینمودند و با همین افزار دورویی از «بیتالمال» دزدیهای هنگفت کردند از این مردم نبودند؟!. آنهایی که پس از سال 57 پیشانیشان پینه بست و تسبیح از دستشان نیفتاد و همیشه چفیه از گردنشان آویزان و زبانشان به چاپلوسی آلوده بود ، از این مردم نبودند؟! آنهایی که از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتند و گمان داشتند راه رستگاری ایران آنست ، از این مردم نبودند؟! آنهایی که نظارت بر استانداردهای ایمنی را بگردن دارند ولی با پارتیبازی و پشت هم اندازی به مسئولیتشان کار نمیبندند و پیشامدهای دلگدازی مانند معدن طبس را پیش میآورند ، از این مردم نیستند؟! پزشکانی که بجای معاینه و درمان درست ، درپی آنند که از راههای گوناگون ، پول بیشتری درآورند ، مهندسانی که از نظارت بر ساخت و سازها تنها پولش را گرفته ولی نظارتی نمیکنند (یکی از احتمالات فروریختن ساختمان متروپل در آبادان) ، وکیلانی که با «خوانده» سازش خائنانه میکنند ، وکلای مجلسی که درآمدن به کار نمایندگی را یک کسبی میدانند که چون میتوان از آن دهها میلیارد تومان سود برد ، یک میلیارد بیشتر خرج انتخابات میکنند ، بنگاهدارانی که مِلک عیبداری را به خریدار ، بیعیب وامینمایند ، همچنین همان تاراجگران و باندبازان و قاچاقچیان یا بازرگانان انحصاری که یادشان کردیم ، از بیرون به این کشور آمدهاند؟!..
در آخرین پاراگراف (صفحهی آخر) دفتر «انفجار معدن زغال سنگ» از کارفرمایان ایرانی یاد کردیم که بجای کارگر ایرانی از افغانها سود میجویند که این کارشان ستم به کارگر هممیهن است ، آیا آنها ایرانی نیستند؟!. آیا اینها آلودگیهای یک تودهای نیست؟! آیا با این آلودگیها یک مردمی میتوانند راه به نیکی و رستگاری برند؟!
پردهپوشی را کنار گزارده رفتارمان را با هممیهنانمان در همهی شئون زندگانی به داوری گزاریم. آیا اخلاق و وجدان چنین حالی را میپسندد؟! مثلاً رفتارهامان را در رانندگی ، همسایگی و در شرکتها و ادارات بدیده بگیریم. آیا ما با هم مهربانانه رفتار میکنیم؟!. آیا منصفانه رفتار میکنیم؟! آیا در چنین رفتارهایی هم ، پای حکومت در میانست؟! چه شده که ما در این زمینهها نمیخواهیم از سودهای خود بگذریم و با هممیهنانمان دادگری کنیم ولی میخواهیم به کار «برانداختن حکومت» ، کاری صد برابر دشوارتر ، که به اتحاد ، همدستی ، از خود گذشتگی و جانفشانی نیاز دارد برخیزیم. آیا این سنگ بزرگ برداشتن نیست؟!
یک کسی برای آنکه بخواهد اندیشهی خود را راست نشان دهد ، میتواند پا بروی حقیقت گزارد و بهانههای بسیار آورد و از جمله در برابر دلیلهایی که آوردیم منکر شود که آنها از این مردمند. ولی آیا حقایق دیگر خواهد شد؟! آیا اگر این حکومت برود و دیگری بر سر کار آید ، یک دسته کسان پاکدست ، میهندوست ، مسئولیتپذیر ، راستکار و دلسوز بر سر کارها خواهند آمد؟! مردم کردار دیگر کرده همه با هم برادرانه رفتار خواهند کرد؟! دیگر از ستم به یکدیگر دست بازخواهند داشت؟!
(دنبالهی این نوشتار فردا خواهد آمد. یک نظرپرسی هم در پایان این نوشتار هست که خوانندگان میتوانند در آن شرکت کنند.)
(خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد)
@PakdiniHambastegibot
🌸
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»
🖌 احمد کسروی
🔸 9ـ شانزده خواست آزادگان (چهار از نه)
بند دوم ـ نشر معنی مشروطه درمیان توده و آماده گردانیدن مردم برای آن
هنگامی که در ایران جنبش مشروطهخواهی برخاست میبایست کسانی بمیان مردم افتند و معنی درست مشروطه را که همان «سررشتهداری توده» است بآنان بفهمانند. زیرا مشروطه نه چیزی است که مردمان بخودشان آن را بفهمند و از چگونگیش آگاه گردند. ولی این کار در ایران کرده نشد ، بلکه تنها ببردن نام مشروطه اکتفا رفت و اینست انبوه مردم معنی درست آن را ندانستند و از اندازهی ستودگی آن آگاهی نیافتند. بلکه میتوان گفت که شادروانان طباطبایی و بهبهانی که در این راه از پیشگامان بودند خود معنی درست مشروطه را نمیدانستند و تنها خواست آنان این بود که پادشاه خودسر نباشد و کارهای کشور در یک مجلس بشور آید ، و آنگاه درمیان دربار و توده یک قانونی حکمروا باشد. آنان از مشروطه بیش از این نمیفهمیدند و نمیخواستند. دیگر پیشروان نیز چنین میبودند و اینست چون میخواستند مشروطه را به نیکی ستایند از سودهای «شور» سخن میراندند و آیهی «وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَینَهُمْ» بدلیل یاد میکردند. (1) همچنان مجاهدان که آنهمه جانبازی در راه مشروطه نمودند انبوه آنان از معنی درست آن ناآگاه میبودند و آن جانفشانی را در راه «دادگری» (عدالت) و بآرزوی سرفرازی کشور و توده مینمودند وگرنه مشروطه را بمعنی سررشتهداری توده نمیشناختند.
این گناه ایشان نبوده. چنانکه گفتم کسانی میبایست معنی درست این را بفهمانند و چنین کسانی نبودهاند و اگر بودهاند سود خود را در چنین کوشش ندیدهاند. اینست نام مشروطه یکی از کلمههاییست که جز یک معنای مبهمی از آن در دلهای ایرانیان نتوان یافت و خود در نتیجهی همان است که ارجشناسی از آن نمینمایند. بلکه کسانی تا میتوانند از ریشخند و زباندرازی بازنمیایستند. هنوز بسیاری از ملایان و دیگران در دشمنی با مشروطه و زباندرازی بآن پافشاری مینمایند.
این یکی از درماندگیهای ایرانیان شده که هر چیزی را که میدارند و یا از دیگران میگیرند بمعنی درست آن پی نمیبرند و تنها به یک معنی تاریکی از آن بس میکنند. برای مثل تربیت ، تمدن ، اخلاق ، ادبیات ، عقل (1) را یاد میکنم. شما هر یکی از اینها را بگیرید و از مردم دربارهی آن پرسشهایی کنید خواهید دید یک معنی روشنی از آن نمیفهمند. مثلاً اگر پرسید : تربیت چیست ، خواهید دید پاسخ میدهند : تربیت دیگر ، تربیت هم پرسیدن دارد؟!.
اگر نیک بسنجید خواهید دید هر کس دلخواه خود را تربیت مینامد ، مثلاً خواهر بزرگ بکوچکتر مشت میزند و میگوید : باید ترا تربیت کنم ، فلان نویسنده بمردم برتری میفروشد و میگوید باید این توده را تربیت کرد. فلان مرد در اتوبوس از دادن دهشاهی خودداری میکند و میگوید : مقصود پول نیست میخواهم شما را تربیت کنم.
🔹 پانوشتها :
1ـ این معنی کردن غلط مشروطه همچنان امروز هم در «جمهوری اسلامی» به همان صورت دنبال میشود : دمکراسی یعنی شور ، یعنی با مشورت کار کردن ، یعنی مجلس داشتن ، یعنی انتخابات برگزار کردن (صرف نظر از اینکه صلاحیت نامزدهای نمایندگیش را 12 تن بیصلاحیت تشخیص دهند و برخی از مهمترین جایگاهها را نیز یکی بنام «ولی فقیه» انتصاب کند).
با چنین برداشت خامی (و البته از روی فریبکاری) از دمکراسی ، با بودن شورای نگهبان ، ولی فقیه ، نظارت استصوابی در انتخابات ، نبود حزبهای رسمی ، آزاد نبودن جمعیتها و کوششهای حزبی ، خفقان و سانسور ، زیر نظر مقام رهبری بودن رادیو و تلویزیون و چیزهایی از اینگونه ، شگفت نیست همچنان پیاپی گفته شود : ایران «بهترین دمکراسی جهان» را دارد ، و از «مظاهر» آن اینکه تاکنون بیش از بیست انتخابات برگزار کردهایم!
2ـ امروز یکی از آنها «جامعهی مدنی» است و واژههایی از اینگونه فراوانند که همه از آن یک معنی نمیفهمند مانند خردورزی ، فدرالیزم و سکولاریزم.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 9ـ شانزده خواست آزادگان (چهار از نه)
بند دوم ـ نشر معنی مشروطه درمیان توده و آماده گردانیدن مردم برای آن
هنگامی که در ایران جنبش مشروطهخواهی برخاست میبایست کسانی بمیان مردم افتند و معنی درست مشروطه را که همان «سررشتهداری توده» است بآنان بفهمانند. زیرا مشروطه نه چیزی است که مردمان بخودشان آن را بفهمند و از چگونگیش آگاه گردند. ولی این کار در ایران کرده نشد ، بلکه تنها ببردن نام مشروطه اکتفا رفت و اینست انبوه مردم معنی درست آن را ندانستند و از اندازهی ستودگی آن آگاهی نیافتند. بلکه میتوان گفت که شادروانان طباطبایی و بهبهانی که در این راه از پیشگامان بودند خود معنی درست مشروطه را نمیدانستند و تنها خواست آنان این بود که پادشاه خودسر نباشد و کارهای کشور در یک مجلس بشور آید ، و آنگاه درمیان دربار و توده یک قانونی حکمروا باشد. آنان از مشروطه بیش از این نمیفهمیدند و نمیخواستند. دیگر پیشروان نیز چنین میبودند و اینست چون میخواستند مشروطه را به نیکی ستایند از سودهای «شور» سخن میراندند و آیهی «وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَینَهُمْ» بدلیل یاد میکردند. (1) همچنان مجاهدان که آنهمه جانبازی در راه مشروطه نمودند انبوه آنان از معنی درست آن ناآگاه میبودند و آن جانفشانی را در راه «دادگری» (عدالت) و بآرزوی سرفرازی کشور و توده مینمودند وگرنه مشروطه را بمعنی سررشتهداری توده نمیشناختند.
این گناه ایشان نبوده. چنانکه گفتم کسانی میبایست معنی درست این را بفهمانند و چنین کسانی نبودهاند و اگر بودهاند سود خود را در چنین کوشش ندیدهاند. اینست نام مشروطه یکی از کلمههاییست که جز یک معنای مبهمی از آن در دلهای ایرانیان نتوان یافت و خود در نتیجهی همان است که ارجشناسی از آن نمینمایند. بلکه کسانی تا میتوانند از ریشخند و زباندرازی بازنمیایستند. هنوز بسیاری از ملایان و دیگران در دشمنی با مشروطه و زباندرازی بآن پافشاری مینمایند.
این یکی از درماندگیهای ایرانیان شده که هر چیزی را که میدارند و یا از دیگران میگیرند بمعنی درست آن پی نمیبرند و تنها به یک معنی تاریکی از آن بس میکنند. برای مثل تربیت ، تمدن ، اخلاق ، ادبیات ، عقل (1) را یاد میکنم. شما هر یکی از اینها را بگیرید و از مردم دربارهی آن پرسشهایی کنید خواهید دید یک معنی روشنی از آن نمیفهمند. مثلاً اگر پرسید : تربیت چیست ، خواهید دید پاسخ میدهند : تربیت دیگر ، تربیت هم پرسیدن دارد؟!.
اگر نیک بسنجید خواهید دید هر کس دلخواه خود را تربیت مینامد ، مثلاً خواهر بزرگ بکوچکتر مشت میزند و میگوید : باید ترا تربیت کنم ، فلان نویسنده بمردم برتری میفروشد و میگوید باید این توده را تربیت کرد. فلان مرد در اتوبوس از دادن دهشاهی خودداری میکند و میگوید : مقصود پول نیست میخواهم شما را تربیت کنم.
🔹 پانوشتها :
1ـ این معنی کردن غلط مشروطه همچنان امروز هم در «جمهوری اسلامی» به همان صورت دنبال میشود : دمکراسی یعنی شور ، یعنی با مشورت کار کردن ، یعنی مجلس داشتن ، یعنی انتخابات برگزار کردن (صرف نظر از اینکه صلاحیت نامزدهای نمایندگیش را 12 تن بیصلاحیت تشخیص دهند و برخی از مهمترین جایگاهها را نیز یکی بنام «ولی فقیه» انتصاب کند).
با چنین برداشت خامی (و البته از روی فریبکاری) از دمکراسی ، با بودن شورای نگهبان ، ولی فقیه ، نظارت استصوابی در انتخابات ، نبود حزبهای رسمی ، آزاد نبودن جمعیتها و کوششهای حزبی ، خفقان و سانسور ، زیر نظر مقام رهبری بودن رادیو و تلویزیون و چیزهایی از اینگونه ، شگفت نیست همچنان پیاپی گفته شود : ایران «بهترین دمکراسی جهان» را دارد ، و از «مظاهر» آن اینکه تاکنون بیش از بیست انتخابات برگزار کردهایم!
2ـ امروز یکی از آنها «جامعهی مدنی» است و واژههایی از اینگونه فراوانند که همه از آن یک معنی نمیفهمند مانند خردورزی ، فدرالیزم و سکولاریزم.
🌸
📖 دفتر «چه توانیم کرد؟»
🖌 نویساد (هیئت تحریریه)
🔸 5ـ یک توده را ارزشمندتر از درسهای تاریخ چیست؟! ـ 1
شگفت آنست که چنین داستانی در این کشور آزموده شده و هنوز فراوانند کسانی که از کردههای خود که به پیشامدهای سال 57 و پس از آن انجامید سخت پشیمانی مینمایند. مگر فراموش شده سخنان و مخالفتهایی که با حکومت محمدرضاشاه در سال 57 میشد؟!. مگر نبود ایرادهایی که به «سوء مدیریت»ها و حیف و میل داراییهای کشور گرفته میشد (مثال : جشنهای تاجگزاری و 2500 ساله)؟!. ایرادهایی که به اختلاسهای آن حکومت و دربار شاه میگرفتند. اعتراضهایی که به کارهای ساواک و شکنجه در زندانها داشتند ، درخواستهایی که برای آزادی زندانیان سیاسی داشتند. ایرادهایی که به بیبرقیهای پیاپی سالهای آخر پادشاهی محمدرضاشاه میگرفتند. ایرادهایی که به بیکارگی مجلسها (نمایندگان و سناتورها) و چاکری نمودنشان به شاهنشاه گرفته میشد. ایرادی که به نواخته شدن سرود شاهنشاهی در سینماها گرفته میشد و اینکه مردم میبایست به احترام آن سرود به پا خیزند. ایرادهایی که به تکحزبی شدن کشور و دیکتاتوری محمدرضاشاه گرفته میشد (مثال : اینکه از زبان او (البته با تحریف) میگفتند : هر کسی وارد حزب رستاخیز نشود بیاید گذرنامه بگیرد برود خارج!) (1) . و ایرادهای بسیار دیگر مانند اینها.
میپرسیم : همان زمان چرا یک دسته از کوشندگان سیاسی کوششها بلکه از جان گذشتگیها میکردند تا آن حکومت برافتد؟! آیا برای آن نبود که دیکتاتور برود و یک حکومت دمکراسی بجایش بیاید؟! آیا برای آن نبود که مردم روی آزادیِ گفتار و نوشتار را ببینند؟! عدالت (علی) در کشور برپا شود؟! ، مجلس از نمایندگان راستین مردم برپا و قانون اساسی تازهای نوشته شود تا ایران باری در خاورمیانه جزو آبادترین کشورها گردد؟! دیگر زندانی سیاسی نباشد و اگر بود شکنجه نشود؟! ، آلودگان دولتی دستشان کوتاه شود و یک دسته مدیران پاکدست و راستکردار و دلسوز رشتهی کارها را بدست بگیرند؟! (همهی «پاکسازیهای» سالهای 58 و پس از آن ـ در ظاهر هم که شده ـ آیا جز برای چنین خواستی بود؟!)
پس از همه میپرسیم : آیا چنین آرزوهایی صورت واقعیت بخود گرفت؟! کارها بدست مدیران زبردست افتاد؟! مجلس پر شد از نمایندگانی که دیگر چاکر دیکتاتور نبودند؟! قانون اساسیای که نوشته و تصویب شد ضمانت اجرایی یافت؟! مردم در گفتن و نوشتن آزادی یافتند؟!.. پس چرا چنان نشد؟! چرا کوشندگان به خواستهای خود نرسیدند و میدان بدست دیکتاتورها و کسانی افتاد که برای جان مردم (و همچنین کارگران) کمترین ارزشی قائل نیستند؟! چرا زندانها پر شد از کوشندگان سیاسی؟! کجا رفت عدالتی که درپیاش بودند؟!. چرا ننگینکاریهایی همچون کشتارهای سال 60 و تابستان 67 روی داد؟!
میپرسیم : چه شد که همان عیبهای حکومت شاه ، پس از او به همان سان (حال) بلکه بسیار بدتر پدیدار شد ولی مردم نتوانستند به خواستها یا آرزوهای خود از جمله حکومت قانون ، انتخابات آزاد ، آزادی گفتار و نوشتار ، آزادی کوششهای حزبی برسند؟! آیا این پرسشها جای اندیشیدن و علتیابی ندارد؟! آیا نباید پرسید : «اگر تنها با خواستن میتوان به خواستهای خود رسید ، چه شد که مردم خواستند ولی نتوانستند؟!». اگر مردم همگی معنی راست دمکراسی را میدانستند و خواست مشترکشان همان بود ، روی آن پافشاری نشان میدادند ، خود را نگهبان آن میدانستند و در آن راه به هر کوششی آماده بودند ، آیا رفراندوم 12 فروردین 1358 جایی مییافت؟! به چیزی که نمیدانستند ماهیتش چیست (جمهوری اسلامی) رای میدادند؟! به این قانون اساسی دست و پا گیرِ پر از تناقض و ابهام رای میدادند؟!.
حیف از آن جوانهایی که خونشان در این کوششها بزمین ریخت ، حیف!. افسوس بر آن نوجوانهایی که قربانی نافهمی و جاهطلبیهای مشتی خونخوار شدند و داغ از دست رفتنشان به دل خانوادههاشان ماند. افسوس بر آن همه تلاش در راه برقراری عدالت.
اینجا بود که به گفتهی ترکها : «حساب توی خانه با حساب توی بازار نساخت». از اینجاهاست که باید دریافت نه هر آرزویی به انجام رسد و نه هر سخن خوشنمایی ارزش دنبال کردن دارد. بلکه باید راه و افزار هر کاری را شناخت و از آن راه کوشید. از اینجاست که نتیجه میشود نمیتوان مردم و اندیشهها و رفتارهاشان را در چنین موضوعی بیاثر و ناچیز شمرد و شرط تحول یافتن مردم را مهمترین شرط پیشرفت ندانست. بلکه ، به وارونه ، باید به آن اهمیتِ درجه یک داد. زیرا چنانکه آشکارست حکومت یک کشور نیز جز از مردم همان کشور پدید نیاید.
(در پایان این نوشتار یک نظرپرسی آمده که خوانندگان میتوانند در آن شرکت کنند)
👇
🖌 نویساد (هیئت تحریریه)
🔸 5ـ یک توده را ارزشمندتر از درسهای تاریخ چیست؟! ـ 1
شگفت آنست که چنین داستانی در این کشور آزموده شده و هنوز فراوانند کسانی که از کردههای خود که به پیشامدهای سال 57 و پس از آن انجامید سخت پشیمانی مینمایند. مگر فراموش شده سخنان و مخالفتهایی که با حکومت محمدرضاشاه در سال 57 میشد؟!. مگر نبود ایرادهایی که به «سوء مدیریت»ها و حیف و میل داراییهای کشور گرفته میشد (مثال : جشنهای تاجگزاری و 2500 ساله)؟!. ایرادهایی که به اختلاسهای آن حکومت و دربار شاه میگرفتند. اعتراضهایی که به کارهای ساواک و شکنجه در زندانها داشتند ، درخواستهایی که برای آزادی زندانیان سیاسی داشتند. ایرادهایی که به بیبرقیهای پیاپی سالهای آخر پادشاهی محمدرضاشاه میگرفتند. ایرادهایی که به بیکارگی مجلسها (نمایندگان و سناتورها) و چاکری نمودنشان به شاهنشاه گرفته میشد. ایرادی که به نواخته شدن سرود شاهنشاهی در سینماها گرفته میشد و اینکه مردم میبایست به احترام آن سرود به پا خیزند. ایرادهایی که به تکحزبی شدن کشور و دیکتاتوری محمدرضاشاه گرفته میشد (مثال : اینکه از زبان او (البته با تحریف) میگفتند : هر کسی وارد حزب رستاخیز نشود بیاید گذرنامه بگیرد برود خارج!) (1) . و ایرادهای بسیار دیگر مانند اینها.
میپرسیم : همان زمان چرا یک دسته از کوشندگان سیاسی کوششها بلکه از جان گذشتگیها میکردند تا آن حکومت برافتد؟! آیا برای آن نبود که دیکتاتور برود و یک حکومت دمکراسی بجایش بیاید؟! آیا برای آن نبود که مردم روی آزادیِ گفتار و نوشتار را ببینند؟! عدالت (علی) در کشور برپا شود؟! ، مجلس از نمایندگان راستین مردم برپا و قانون اساسی تازهای نوشته شود تا ایران باری در خاورمیانه جزو آبادترین کشورها گردد؟! دیگر زندانی سیاسی نباشد و اگر بود شکنجه نشود؟! ، آلودگان دولتی دستشان کوتاه شود و یک دسته مدیران پاکدست و راستکردار و دلسوز رشتهی کارها را بدست بگیرند؟! (همهی «پاکسازیهای» سالهای 58 و پس از آن ـ در ظاهر هم که شده ـ آیا جز برای چنین خواستی بود؟!)
پس از همه میپرسیم : آیا چنین آرزوهایی صورت واقعیت بخود گرفت؟! کارها بدست مدیران زبردست افتاد؟! مجلس پر شد از نمایندگانی که دیگر چاکر دیکتاتور نبودند؟! قانون اساسیای که نوشته و تصویب شد ضمانت اجرایی یافت؟! مردم در گفتن و نوشتن آزادی یافتند؟!.. پس چرا چنان نشد؟! چرا کوشندگان به خواستهای خود نرسیدند و میدان بدست دیکتاتورها و کسانی افتاد که برای جان مردم (و همچنین کارگران) کمترین ارزشی قائل نیستند؟! چرا زندانها پر شد از کوشندگان سیاسی؟! کجا رفت عدالتی که درپیاش بودند؟!. چرا ننگینکاریهایی همچون کشتارهای سال 60 و تابستان 67 روی داد؟!
میپرسیم : چه شد که همان عیبهای حکومت شاه ، پس از او به همان سان (حال) بلکه بسیار بدتر پدیدار شد ولی مردم نتوانستند به خواستها یا آرزوهای خود از جمله حکومت قانون ، انتخابات آزاد ، آزادی گفتار و نوشتار ، آزادی کوششهای حزبی برسند؟! آیا این پرسشها جای اندیشیدن و علتیابی ندارد؟! آیا نباید پرسید : «اگر تنها با خواستن میتوان به خواستهای خود رسید ، چه شد که مردم خواستند ولی نتوانستند؟!». اگر مردم همگی معنی راست دمکراسی را میدانستند و خواست مشترکشان همان بود ، روی آن پافشاری نشان میدادند ، خود را نگهبان آن میدانستند و در آن راه به هر کوششی آماده بودند ، آیا رفراندوم 12 فروردین 1358 جایی مییافت؟! به چیزی که نمیدانستند ماهیتش چیست (جمهوری اسلامی) رای میدادند؟! به این قانون اساسی دست و پا گیرِ پر از تناقض و ابهام رای میدادند؟!.
حیف از آن جوانهایی که خونشان در این کوششها بزمین ریخت ، حیف!. افسوس بر آن نوجوانهایی که قربانی نافهمی و جاهطلبیهای مشتی خونخوار شدند و داغ از دست رفتنشان به دل خانوادههاشان ماند. افسوس بر آن همه تلاش در راه برقراری عدالت.
اینجا بود که به گفتهی ترکها : «حساب توی خانه با حساب توی بازار نساخت». از اینجاهاست که باید دریافت نه هر آرزویی به انجام رسد و نه هر سخن خوشنمایی ارزش دنبال کردن دارد. بلکه باید راه و افزار هر کاری را شناخت و از آن راه کوشید. از اینجاست که نتیجه میشود نمیتوان مردم و اندیشهها و رفتارهاشان را در چنین موضوعی بیاثر و ناچیز شمرد و شرط تحول یافتن مردم را مهمترین شرط پیشرفت ندانست. بلکه ، به وارونه ، باید به آن اهمیتِ درجه یک داد. زیرا چنانکه آشکارست حکومت یک کشور نیز جز از مردم همان کشور پدید نیاید.
(در پایان این نوشتار یک نظرپرسی آمده که خوانندگان میتوانند در آن شرکت کنند)
👇
این نیز دانسته شد که تنها خواستنِ یک چیزی ، به معنی رسیدن به آن نیست. همچنانکه هزاران کسان آرزوهای بزرگی داشته و میدارند ولی به آنها نرسیده و نخواهند رسید. آیا ایرانیان 120 سال آرزوی دست یافتن به دمکراسی را نداشتهاند؟! پس باید باور داشت که «درخت آرزو میوه ندارد» و تنها با کوشش میتوان به «خواستها» رسید ـ آن هم کوششی که از راهش و با افزارش باشد.
🔹 پانوشت :
1ـ اصل سخن این بود : «کسی که وارد این تشکیلات سیاسی نشود و معتقد به سه اصلی که من گفتم نباشد ، دو راه برایش وجود دارد : یا یک فردی است متعلق به یک تشکیلات غیرقانونی یعنی باصطلاح خودمان : «تودهای». یعنی باز باصطلاح خودمان و با قدرت اثبات : بیوطن. او جایش یا در زندان ایران است یا اگر بخواهد ، فردا با کمال میل بدون اخذ حق عوارض ، گذرنامه در دستش میخواهد برود چون که ایرانی نیست ، غیرقانونی است و قانون هم مجازاتش را معین کرده است. یک کسی که تودهای نباشد و بیوطن هم نباشد ولی باین جریان هم عقیدهای نداشته باشد ، او آزاد است ، بشرطی که بگوید ـ بشرطی که علناً و رسماً و بدون پرده بگوید که آقا من با این جریان موافق نیستم ولی ضد وطن هم نیستم. ما به او کاری نداریم.» (رفیع ، جلال. اطلاعات ۸۰ سال. ج اول. ص ۲۹۶. اول اسفند ۱۳۵۳. انتشارات اطلاعات ؛ برگزیدهای از سخنان شاهنشاه آریامهر ، مجلهی نگین ، اسفند 1353، شمارهی 118)
(دنبالهی این نوشتار فردا خواهد آمد)
(خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد)
@PakdiniHambastegibot
🌸
🔹 پانوشت :
1ـ اصل سخن این بود : «کسی که وارد این تشکیلات سیاسی نشود و معتقد به سه اصلی که من گفتم نباشد ، دو راه برایش وجود دارد : یا یک فردی است متعلق به یک تشکیلات غیرقانونی یعنی باصطلاح خودمان : «تودهای». یعنی باز باصطلاح خودمان و با قدرت اثبات : بیوطن. او جایش یا در زندان ایران است یا اگر بخواهد ، فردا با کمال میل بدون اخذ حق عوارض ، گذرنامه در دستش میخواهد برود چون که ایرانی نیست ، غیرقانونی است و قانون هم مجازاتش را معین کرده است. یک کسی که تودهای نباشد و بیوطن هم نباشد ولی باین جریان هم عقیدهای نداشته باشد ، او آزاد است ، بشرطی که بگوید ـ بشرطی که علناً و رسماً و بدون پرده بگوید که آقا من با این جریان موافق نیستم ولی ضد وطن هم نیستم. ما به او کاری نداریم.» (رفیع ، جلال. اطلاعات ۸۰ سال. ج اول. ص ۲۹۶. اول اسفند ۱۳۵۳. انتشارات اطلاعات ؛ برگزیدهای از سخنان شاهنشاه آریامهر ، مجلهی نگین ، اسفند 1353، شمارهی 118)
(دنبالهی این نوشتار فردا خواهد آمد)
(خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد)
@PakdiniHambastegibot
🌸