📖 دفتر «سخنرانی کسروی در انجمن ادبی»
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (هفت از پانزده)
تا اینجا گفتگو از ادبیات از نظر ادبی مینمودم. کنون از نظر آیین زندگانی یا بگفتهی شماها از نظر اجتماعی گفتگو از آن بدارم :
باید دانست در آیین زندگانی آن چیز را نیک میشناسند که از هر باره نیکو باشد و هر آنچه تنها از یک باره نیکو باشد نیک نمیتوان نامید. موضوع را با مثل روشن گردانم : توانگری خانهای در بیرون شهر ساخته که از نظر معماری و نقاشی از شاهکارهاست ولی پلیس آمده میگوید : چون اینجا دور از آبادیست شاید کمینگاه دزدان بشود و ما نتوانیم آنجا را زیر پاسبانی نگاه داریم. پس آن عمارت را نیک نتوان نامید. آمدیم پلیس هم ایراد ندارد ولی طبیب میگوید : این عمارت در جای بادگیری نهاده از جهت آیین تندرستی بیمناکست. پس آن عمارت نیک نشد. آمدیم طبیب هم ایراد ندارد ولی کسی که آشنا بآیین خانهداری و صرفهجوییست میگوید : عمارت باین دوری از شهر باید دربایستهای زندگانی را بقیمتهای گران پیدا کرد و چهبسا که هنگام شب چیزی دربایست شود و نتوانید آن را از شهر خریداری نمود. پس عمارتی را هنگامی میتوان به نیکی ستود که از هر نظر نیک باشد.
مثل دیگر : خیاطی رخت دوخته که از جهت دوخت شاهکار صنعت بشمار میرود. ولی بزازی پارچهی آن را دیده میگوید پوسیده است. یا طبیبی طرز آن را نپسندیده میگوید چون تنگ و چسبانست مانع رسیدن هوا بتن میشود. یا پاکمردی آن را نکوهیده میگوید رخت باین زیبایی باعث خواهد بود که پوشندهی آن بر دیگران که رخت ساده و موهون دارند برتری فروشد و آنان را با دیدهی خواری بیند. هر یکی از این ایرادها که بشود باعث خواهد بود که ما آن رخت را نیک نشناسیم و پسندیده نداریم.
دربارهی شعر نیز بایستی همین رفتار بشود و آن شعرها را نیک شمارند که از دیدهی نکوخویی و ایرانیگری و کیش مسلمانی نیز نیکو باشد. دریغا که بیکبار برضد این قاعده رفتار شده و چه خود شعرا و چه تذکرهنویسان تنها باین بسنده کردهاند که سخن دارای بحر و قافیه باشد و یک مضمونکی در آن بکار رود و همین که شعری دارای این سه چیز بود آن را پسندیده و بنام ادبیات رواج دادهاند و هرگز پروای ایرانیگری و مسلمانی و نکوخویی و سرفرازی را نداشتهاند بلکه بگمان خود در شعر همهی این قیدها را بیجا پنداشتهاند.
دلیل این موضوع دیوانهاست که در دست ماست و تذکرهها که بفراوانی در کتابخانهها پیدا میشود. اینها سخنانی را که غیرت و آزادگی از آنها بیزار است و شعرهایی را که آشکارا دشنام و زشتی است دربر دارند و خود پیداست که سرایندگان و نویسندگان ، این سفاهتکاریها را در شعر جایز میشماردهاند.
آری شاهنامه یادگار شاعر بزرگ ایران از این گفتهها بیرونست و آن را میتوان نمونهی نیکی از ادبیات فارسی شمرد. زیرا آنکه از نظر شعریست نیازی بگفتن ندارد که بسیار ستوده و نیکوست. آنچه از دیدهی فن زبانست شاعر بزرگ در آن زمان زبونی فارسی دامن غیرت بکمر زده بنیاد استواری برای این زبان پدید آورده. از دیدهی نکوخویی همین بس که بگوییم این مرد راد در سراسر سرودههای خود ایرانیان را بدلیری و گردنفرازی و پهلوانی برانگیخته. کوتاهسخن ما را بر این شاعر بزرگ ایرادی نیست.
ناصرخسرو با آنکه خود او از جهت کیش باطنیگری که پذیرفته و در ایران برواجش میکوشیده درخور نکوهش است ولی شعرهایش از هر دیده که نگاه کنیم پسندیده است و نمونهی نیکی از ادبیات بشمار میرود.
سنائی غزنوی را همه میشناسند و نیازی بگفتگوی ما از او نیست.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (هفت از پانزده)
تا اینجا گفتگو از ادبیات از نظر ادبی مینمودم. کنون از نظر آیین زندگانی یا بگفتهی شماها از نظر اجتماعی گفتگو از آن بدارم :
باید دانست در آیین زندگانی آن چیز را نیک میشناسند که از هر باره نیکو باشد و هر آنچه تنها از یک باره نیکو باشد نیک نمیتوان نامید. موضوع را با مثل روشن گردانم : توانگری خانهای در بیرون شهر ساخته که از نظر معماری و نقاشی از شاهکارهاست ولی پلیس آمده میگوید : چون اینجا دور از آبادیست شاید کمینگاه دزدان بشود و ما نتوانیم آنجا را زیر پاسبانی نگاه داریم. پس آن عمارت را نیک نتوان نامید. آمدیم پلیس هم ایراد ندارد ولی طبیب میگوید : این عمارت در جای بادگیری نهاده از جهت آیین تندرستی بیمناکست. پس آن عمارت نیک نشد. آمدیم طبیب هم ایراد ندارد ولی کسی که آشنا بآیین خانهداری و صرفهجوییست میگوید : عمارت باین دوری از شهر باید دربایستهای زندگانی را بقیمتهای گران پیدا کرد و چهبسا که هنگام شب چیزی دربایست شود و نتوانید آن را از شهر خریداری نمود. پس عمارتی را هنگامی میتوان به نیکی ستود که از هر نظر نیک باشد.
مثل دیگر : خیاطی رخت دوخته که از جهت دوخت شاهکار صنعت بشمار میرود. ولی بزازی پارچهی آن را دیده میگوید پوسیده است. یا طبیبی طرز آن را نپسندیده میگوید چون تنگ و چسبانست مانع رسیدن هوا بتن میشود. یا پاکمردی آن را نکوهیده میگوید رخت باین زیبایی باعث خواهد بود که پوشندهی آن بر دیگران که رخت ساده و موهون دارند برتری فروشد و آنان را با دیدهی خواری بیند. هر یکی از این ایرادها که بشود باعث خواهد بود که ما آن رخت را نیک نشناسیم و پسندیده نداریم.
دربارهی شعر نیز بایستی همین رفتار بشود و آن شعرها را نیک شمارند که از دیدهی نکوخویی و ایرانیگری و کیش مسلمانی نیز نیکو باشد. دریغا که بیکبار برضد این قاعده رفتار شده و چه خود شعرا و چه تذکرهنویسان تنها باین بسنده کردهاند که سخن دارای بحر و قافیه باشد و یک مضمونکی در آن بکار رود و همین که شعری دارای این سه چیز بود آن را پسندیده و بنام ادبیات رواج دادهاند و هرگز پروای ایرانیگری و مسلمانی و نکوخویی و سرفرازی را نداشتهاند بلکه بگمان خود در شعر همهی این قیدها را بیجا پنداشتهاند.
دلیل این موضوع دیوانهاست که در دست ماست و تذکرهها که بفراوانی در کتابخانهها پیدا میشود. اینها سخنانی را که غیرت و آزادگی از آنها بیزار است و شعرهایی را که آشکارا دشنام و زشتی است دربر دارند و خود پیداست که سرایندگان و نویسندگان ، این سفاهتکاریها را در شعر جایز میشماردهاند.
آری شاهنامه یادگار شاعر بزرگ ایران از این گفتهها بیرونست و آن را میتوان نمونهی نیکی از ادبیات فارسی شمرد. زیرا آنکه از نظر شعریست نیازی بگفتن ندارد که بسیار ستوده و نیکوست. آنچه از دیدهی فن زبانست شاعر بزرگ در آن زمان زبونی فارسی دامن غیرت بکمر زده بنیاد استواری برای این زبان پدید آورده. از دیدهی نکوخویی همین بس که بگوییم این مرد راد در سراسر سرودههای خود ایرانیان را بدلیری و گردنفرازی و پهلوانی برانگیخته. کوتاهسخن ما را بر این شاعر بزرگ ایرادی نیست.
ناصرخسرو با آنکه خود او از جهت کیش باطنیگری که پذیرفته و در ایران برواجش میکوشیده درخور نکوهش است ولی شعرهایش از هر دیده که نگاه کنیم پسندیده است و نمونهی نیکی از ادبیات بشمار میرود.
سنائی غزنوی را همه میشناسند و نیازی بگفتگوی ما از او نیست.
🌸
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار یکم : شیعیگری چگونه پیدا شده؟... (ده از ده)
اما رواج شیعیگری در ایران : این خود تاریخ درازی داشته که ما ناچاریم در اینجا فهرست آن را یاد کنیم :
باید دانست از روزی که عرب به ایران دست یافت انبوهی از ایرانیان چیرگی آنان را برنتافته برای رهایی بکوششهایی برمیخاستند ، بویژه در زمان بنیامیه که چون فشار ایشان بیشتر میبود ، دشمنی ایرانیان با عرب بیشتر شده بود ، و علویان که با بنیامیه مینبردیدند و میکوشیدند ، ایرانیان «لا لحب علی بل لبغض معاویه» [1] هوادار علویان میبودند ؛ از اینرو شیعیگری در ایران زمینه آماده میداشت و کسانی از علویان که گریخته باینجا درآمدند در مازندران و گیلان فرمانرواییها بنیاد گزاردند.
سپس آلبویه که پادشاهی بنیاد نهاده تا بغداد پیش رفتند ، اینان چه از روی باور و چه از راه سیاست ، هواداری از شیعیگری نمودند و در عراق و ایران برواج این کیش بسیار افزودند.
در زمان سلجوقیان ، چون پادشاهان آن خاندان سُنّی میبودند ، از رواج شیعیگری کاست. سپس در زمان مغول ، چون خاندان چنگیز به یک دین پابسته نمیبودند بار دیگر شیعیگری در ایران برواج افزود ، و یکی از پادشاهان بزرگ ایشان (سلطانمحمد خدابنده) خود شیعی گردید و سکه بنام دوازده امام زد.
پس از برافتادن مغولان سربداران که در خراسان برخاستند ، و مرعشیان که در مازندران پیدا شدند ، و قرهقویونلویان که به بخش بزرگی از ایران فرمان راندند ، کیش شیعی میداشتند و پیشرفت آن را در ایران بیشتر گردانیدند. سید محمد مُشَعشَع در خوزستان که دعوای مهدیگری میداشت شیعیگری را با باطنیگری درهم آمیخته بدآموزیهای نوی را بمیان مردم انداخت. [2]
پس از همگی ، نوبت بشاهاسماعیل رسید که چون برخاست بسنیکُشی پرداخته با زور شمشیر ، شیعیگری را بهمه جای ایران رسانیده نفرین و دشنام به ابوبکر و عمر و دیگر یاران پیغمبر را پیشهی ایرانیان گردانید.
از این زمان شیعیگری کیش رسمی ایران گردید و سیاست کیش و کشور بهم آمیخت. بویژه که این رفتار اسماعیل و سنیکشیهای او پادکاری[عکسالعمل] پیدا کرده سلطانسلیم پادشاه عثمانی هم در کشور خود بشیعهکشی برخاسته چهلهزار تن را ، از بزرگ و کوچک و زن و مرد ، نابود گردانید. سپس از علمای سنّی «فتوا» گرفته بجنگ شاهاسماعیل شتافت و در چالدران او را شکسته گریزانید.
از اینجا دشمنی سختی میانهی ایران و عثمانی پدید آمد و پادشاهان عثمانی هر زمان که فرصت یافتند به ایران تاختند. سپس در زمان شاهتهماسب (پسر اسماعیل) و سلطانسلیمان (پسر سلیم) نیز جنگها و خونریزیها رفت.
اسماعیل دوم (پسر تهماسب) خواست شیعیگری را از ایران براندازد و یا جلوگیری از نفرین و دشنام کند ، زمانش فرصت نداده از میان رفت.
پس از وی در زمان سلطانمحمد و شاهعباس و شاهصفی بار دیگر جنگهای بسیاری درمیانه رفت ، و این بار عثمانیان از علماشان فتوا گرفته و کشتار و تاراج هم میکردند ، و زنان و دختران را بَرده گرفته و با خود بُرده در بازارهای استانبول و صوفیا و بلگراد میفروختند.
در پایان در زمان صفویان ، چون افغانان به شُوَند [=سببِ] دوتیرگی سنّی و شیعی بنافرمانی برخاسته پس از جنگهایی به اسپهان دست یافتند و شیرازهی کارهای ایران از هم گسیخت ، عثمانیان باز هم فرصت یافتند و به آذربایجان و کردستان و همدان لشگر آورده چیره شدند و درمیانه خونهای بسیاری ریخته گردید.
سپس چون نادر برخاست ، این شاه غیرتمند از یکسو بسر عثمانیان تاخته ایشان را از سراسر خاک ایران بیرون راند ، و بارها لشگرهای انبوه آنان را از هم پراکند ، و از یکسو بکندن ریشهی کینه و دشمنی کوشیده چنین خواست که شیعیگری را از نفرین و دشنام پیراسته و از باورهای گزافهآمیز پاک گردانیده آن را یک راهی از راههای «فقهی» وانماید ، و شیعیان (یا بهتر گویم : جعفریان) را با مالکیان و حنفیان و حنبلیان و شافعیان در یک رده نشانَد ، و میانهی آنان مهر و دوستی پدید آورد ، و در این راه بکوششهای بسیاری برخاسته بارها علمای سنّی و شیعی را پهلوی هم نشانده بگفتگو واداشت و بارها به عثمانیان فرستادگان فرستاده با این شرط پیشنهاد آشتی کرد ، و در دشت مغان چون پادشاهی را میپذیرفت از ایرانیان در این باره پیمان گرفت. ولی این کوششها همه بیهوده درآمد و آن پادشاه غیرتمند کشته گردیده از میان رفت. شیعیگری بحال خود مانده تا باینجا رسید که امروز است. داستان آن را با مشروطه نیز همگی میدانیم [3] . اینست فهرستی از تاریخچهی رواج شیعیگری در کشور ایران.
🔹 پانوشتها :
1ـ معنی : نه از دوستی با علی بلکه از کینهی معاویه.
2ـ شرح اندیشهها و کارهای این شیخ در کتاب «تاریخ پانصدسالهی خوزستان» آمده است.
3ـ درین باره بنگرید به بخش دوم از کتاب «تاریخ و پندهایش».
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار یکم : شیعیگری چگونه پیدا شده؟... (ده از ده)
اما رواج شیعیگری در ایران : این خود تاریخ درازی داشته که ما ناچاریم در اینجا فهرست آن را یاد کنیم :
باید دانست از روزی که عرب به ایران دست یافت انبوهی از ایرانیان چیرگی آنان را برنتافته برای رهایی بکوششهایی برمیخاستند ، بویژه در زمان بنیامیه که چون فشار ایشان بیشتر میبود ، دشمنی ایرانیان با عرب بیشتر شده بود ، و علویان که با بنیامیه مینبردیدند و میکوشیدند ، ایرانیان «لا لحب علی بل لبغض معاویه» [1] هوادار علویان میبودند ؛ از اینرو شیعیگری در ایران زمینه آماده میداشت و کسانی از علویان که گریخته باینجا درآمدند در مازندران و گیلان فرمانرواییها بنیاد گزاردند.
سپس آلبویه که پادشاهی بنیاد نهاده تا بغداد پیش رفتند ، اینان چه از روی باور و چه از راه سیاست ، هواداری از شیعیگری نمودند و در عراق و ایران برواج این کیش بسیار افزودند.
در زمان سلجوقیان ، چون پادشاهان آن خاندان سُنّی میبودند ، از رواج شیعیگری کاست. سپس در زمان مغول ، چون خاندان چنگیز به یک دین پابسته نمیبودند بار دیگر شیعیگری در ایران برواج افزود ، و یکی از پادشاهان بزرگ ایشان (سلطانمحمد خدابنده) خود شیعی گردید و سکه بنام دوازده امام زد.
پس از برافتادن مغولان سربداران که در خراسان برخاستند ، و مرعشیان که در مازندران پیدا شدند ، و قرهقویونلویان که به بخش بزرگی از ایران فرمان راندند ، کیش شیعی میداشتند و پیشرفت آن را در ایران بیشتر گردانیدند. سید محمد مُشَعشَع در خوزستان که دعوای مهدیگری میداشت شیعیگری را با باطنیگری درهم آمیخته بدآموزیهای نوی را بمیان مردم انداخت. [2]
پس از همگی ، نوبت بشاهاسماعیل رسید که چون برخاست بسنیکُشی پرداخته با زور شمشیر ، شیعیگری را بهمه جای ایران رسانیده نفرین و دشنام به ابوبکر و عمر و دیگر یاران پیغمبر را پیشهی ایرانیان گردانید.
از این زمان شیعیگری کیش رسمی ایران گردید و سیاست کیش و کشور بهم آمیخت. بویژه که این رفتار اسماعیل و سنیکشیهای او پادکاری[عکسالعمل] پیدا کرده سلطانسلیم پادشاه عثمانی هم در کشور خود بشیعهکشی برخاسته چهلهزار تن را ، از بزرگ و کوچک و زن و مرد ، نابود گردانید. سپس از علمای سنّی «فتوا» گرفته بجنگ شاهاسماعیل شتافت و در چالدران او را شکسته گریزانید.
از اینجا دشمنی سختی میانهی ایران و عثمانی پدید آمد و پادشاهان عثمانی هر زمان که فرصت یافتند به ایران تاختند. سپس در زمان شاهتهماسب (پسر اسماعیل) و سلطانسلیمان (پسر سلیم) نیز جنگها و خونریزیها رفت.
اسماعیل دوم (پسر تهماسب) خواست شیعیگری را از ایران براندازد و یا جلوگیری از نفرین و دشنام کند ، زمانش فرصت نداده از میان رفت.
پس از وی در زمان سلطانمحمد و شاهعباس و شاهصفی بار دیگر جنگهای بسیاری درمیانه رفت ، و این بار عثمانیان از علماشان فتوا گرفته و کشتار و تاراج هم میکردند ، و زنان و دختران را بَرده گرفته و با خود بُرده در بازارهای استانبول و صوفیا و بلگراد میفروختند.
در پایان در زمان صفویان ، چون افغانان به شُوَند [=سببِ] دوتیرگی سنّی و شیعی بنافرمانی برخاسته پس از جنگهایی به اسپهان دست یافتند و شیرازهی کارهای ایران از هم گسیخت ، عثمانیان باز هم فرصت یافتند و به آذربایجان و کردستان و همدان لشگر آورده چیره شدند و درمیانه خونهای بسیاری ریخته گردید.
سپس چون نادر برخاست ، این شاه غیرتمند از یکسو بسر عثمانیان تاخته ایشان را از سراسر خاک ایران بیرون راند ، و بارها لشگرهای انبوه آنان را از هم پراکند ، و از یکسو بکندن ریشهی کینه و دشمنی کوشیده چنین خواست که شیعیگری را از نفرین و دشنام پیراسته و از باورهای گزافهآمیز پاک گردانیده آن را یک راهی از راههای «فقهی» وانماید ، و شیعیان (یا بهتر گویم : جعفریان) را با مالکیان و حنفیان و حنبلیان و شافعیان در یک رده نشانَد ، و میانهی آنان مهر و دوستی پدید آورد ، و در این راه بکوششهای بسیاری برخاسته بارها علمای سنّی و شیعی را پهلوی هم نشانده بگفتگو واداشت و بارها به عثمانیان فرستادگان فرستاده با این شرط پیشنهاد آشتی کرد ، و در دشت مغان چون پادشاهی را میپذیرفت از ایرانیان در این باره پیمان گرفت. ولی این کوششها همه بیهوده درآمد و آن پادشاه غیرتمند کشته گردیده از میان رفت. شیعیگری بحال خود مانده تا باینجا رسید که امروز است. داستان آن را با مشروطه نیز همگی میدانیم [3] . اینست فهرستی از تاریخچهی رواج شیعیگری در کشور ایران.
🔹 پانوشتها :
1ـ معنی : نه از دوستی با علی بلکه از کینهی معاویه.
2ـ شرح اندیشهها و کارهای این شیخ در کتاب «تاریخ پانصدسالهی خوزستان» آمده است.
3ـ درین باره بنگرید به بخش دوم از کتاب «تاریخ و پندهایش».
🌸
1ـ این دو سکهی زمان سلطانمحمد خدابنده نشان میدهد نامهای امامان شیعی را
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
👇
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
👇
📖 دفتر «سخنرانی کسروی در انجمن ادبی»
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (هشت از پانزده)
ولی از آنسوی آیا میتوان از زشتیهای اشعار انوری چشم پوشید؟! تذکرهنویسان او را یکی از شعرای بزرگ شمردهاند ولی ما چون نگاه میکنیم از هر باره این مرد رسوایی و بیآبروگری بار آورده. آنچه از دیدهی سخنوریست مضمونهایی که او بکار برده خرد از آنها بیزارست. پادشاهی که در یک گوشهی خراسان فرمانروا بوده در ستایش او چه رواست که بر آسمانها تاخته و دستبردها کرده شود؟! این چه سخنیست که کسی بگوید :
گر ثور چو عقرب نشدی ناقص و بیچشم
در قبضهی شمشیر نشاندی دبران را
ستایش یک پادشاه کجا و این گفتگوها کجا؟! چرا از فزونی سپاهش نگفته؟! چرا از پهناوری خاکش سخن نرانده؟ چرا از خویهای نیک یا بد او یاد نکرده؟!
آیا دور از خرد نیست که کسی بگوید :
از ناصیهی کاهربا گرچه طبیعی است
سعی تو فروشوید رنگ یرقان را؟
آیا سَنجَر میتوانست طبیعت چیزها را تغییر دهد؟!
از دیدهی نکوخویی و گردنفرازی نگاه میکنیم : آیا تا این اندازه چاپلوسی سزاست؟! از دیدهی ایرانیگری مینگریم : آیا ستایش یک پادشاه ترک بیگانه دور از غیرت ایرانیگری نیست؟! از دیدهی مسلمانی مینگریم : آیا از یک مسلمانی سزا است که بگوید :
به تیغ کین تو آن را که کشته کرد اجل
خدای زنده نگرداندش بنفخهی صور
آیا براستی روز رستاخیز خدا کسانی را که سنجر کشته زنده نخواهد گردانید؟!
این شاعر بیآزرمی[=بیشرفی] را تا آنجا رسانیده که من از یاد شعرهای او در این انجمن شرم میکنم. آیا قطعهی او را که میگوید :
قاصد خویش را فرستادم
بتو پنهان پیامکی دادم
خواندهاید؟! آیا شعر او را در هجو مادرش شنیدهاید؟! آیا اینها بیآزرمی نیست؟ اگر اینها بیآزرمی نیست پس بیآزرمی چیست؟!
آیا شما قصیدهی مختاری غزنوی را دربارهی غلام سیاه خود خواندهاید؟! آیا این مرد آن بیشرافتی را که کرده و برای خوشایند این و آن زشتترین ننگ را بخود بسته سزاوار نفرین نیست؟! آیا نباید از چنین پستنهادانی بد گفت و بیزاری نمود؟!
چرا اینان آنهمه پستنهادیها که نمودهاند یک قصیده هم در ستایش ایران نسرودهاند؟! اگر بگویید در آن زمان چنین رسمی نبوده میگویم پس چرا فردوسی پیش از آنها گفته : گر ایران نباشد تن من مباد؟! چرا گفته : هنر نزد ایرانیان است و بس؟ یا صد شعر دیگر که ما در شهنامه پیدا میکنیم.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (هشت از پانزده)
ولی از آنسوی آیا میتوان از زشتیهای اشعار انوری چشم پوشید؟! تذکرهنویسان او را یکی از شعرای بزرگ شمردهاند ولی ما چون نگاه میکنیم از هر باره این مرد رسوایی و بیآبروگری بار آورده. آنچه از دیدهی سخنوریست مضمونهایی که او بکار برده خرد از آنها بیزارست. پادشاهی که در یک گوشهی خراسان فرمانروا بوده در ستایش او چه رواست که بر آسمانها تاخته و دستبردها کرده شود؟! این چه سخنیست که کسی بگوید :
گر ثور چو عقرب نشدی ناقص و بیچشم
در قبضهی شمشیر نشاندی دبران را
ستایش یک پادشاه کجا و این گفتگوها کجا؟! چرا از فزونی سپاهش نگفته؟! چرا از پهناوری خاکش سخن نرانده؟ چرا از خویهای نیک یا بد او یاد نکرده؟!
آیا دور از خرد نیست که کسی بگوید :
از ناصیهی کاهربا گرچه طبیعی است
سعی تو فروشوید رنگ یرقان را؟
آیا سَنجَر میتوانست طبیعت چیزها را تغییر دهد؟!
از دیدهی نکوخویی و گردنفرازی نگاه میکنیم : آیا تا این اندازه چاپلوسی سزاست؟! از دیدهی ایرانیگری مینگریم : آیا ستایش یک پادشاه ترک بیگانه دور از غیرت ایرانیگری نیست؟! از دیدهی مسلمانی مینگریم : آیا از یک مسلمانی سزا است که بگوید :
به تیغ کین تو آن را که کشته کرد اجل
خدای زنده نگرداندش بنفخهی صور
آیا براستی روز رستاخیز خدا کسانی را که سنجر کشته زنده نخواهد گردانید؟!
این شاعر بیآزرمی[=بیشرفی] را تا آنجا رسانیده که من از یاد شعرهای او در این انجمن شرم میکنم. آیا قطعهی او را که میگوید :
قاصد خویش را فرستادم
بتو پنهان پیامکی دادم
خواندهاید؟! آیا شعر او را در هجو مادرش شنیدهاید؟! آیا اینها بیآزرمی نیست؟ اگر اینها بیآزرمی نیست پس بیآزرمی چیست؟!
آیا شما قصیدهی مختاری غزنوی را دربارهی غلام سیاه خود خواندهاید؟! آیا این مرد آن بیشرافتی را که کرده و برای خوشایند این و آن زشتترین ننگ را بخود بسته سزاوار نفرین نیست؟! آیا نباید از چنین پستنهادانی بد گفت و بیزاری نمود؟!
چرا اینان آنهمه پستنهادیها که نمودهاند یک قصیده هم در ستایش ایران نسرودهاند؟! اگر بگویید در آن زمان چنین رسمی نبوده میگویم پس چرا فردوسی پیش از آنها گفته : گر ایران نباشد تن من مباد؟! چرا گفته : هنر نزد ایرانیان است و بس؟ یا صد شعر دیگر که ما در شهنامه پیدا میکنیم.
🌸
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار دوم : خردههایی که به شیعیگری توان گرفت (یک از شانزده)
چنانکه دیدیم شیعیگری نخست یک کوشش سیاسی میبوده سپس کیشی گردیده. اکنون میخواهیم از این کیش بسخن پرداخته خردههای بسیاری را که بآن توان گرفت ، هر یکی را بکوتاهی یاد کنیم :
نخست : چنانکه گفتیم بنیاد شیعیگری بر آنست که خلیفه بایستی از سوی خدا برگزیده شود نه از سوی مردم. ما میپرسیم : دلیل این سخن چه میبوده؟!.. کتاب اسلام قرآن میبود ، آیا در کجای قرآن چنین گفتهای هست؟!. چگونه تواند بود که چنین چیزی باشد و در قرآن یادی از آن نباشد؟!.
از آنسوی رفتار سران اسلام که پس از مرگ پاکمرد عرب فراهم نشستند و بگفتگو پرداختند و نخست ابوبکر ، و پس از مرگ او عمر ، و پس از مرگ او عثمان ، و پس از کشته شدن او علی را بخلافت برداشتند ، این رفتار دلیل روشنی به بیپایی آن سخن میباشد.
کسانی که در آن هنگامِ ناتوانیِ اسلام پاکدلانه بآن گرویده ، و در راه پیشرفت آن گزندها دیده و جنگها کرده بودند ، چه باور کردنیست که همانکه پاکمرد عرب مُرد همه چیز را کنار گزارند و بدلخواه و هوس یکی را خلیفه گردانند؟!.
شیعیان میگویند : «همگی از دین بازگشتند مگر سه تن». (1) ولی آیا این سخن باور کردنیست؟!. چه بوده که همگی بیکبار از دین بازگردند؟!. گرفتم که ابوبکر و عمر خلافت میخواستند و بآن هوس از دین رو گردانیدهاند ، دیگران را چه سودی درمیان میبوده؟!. این شیوهی شیعیانست که در راه پیشرفتِ سخن خود از دروغ بازنایستند.
آنگاه ما نامهی امام علیبنابیطالب را که بمعاویه نوشته است آوردیم. در آنجا میگوید : «مردم بمن دست دادند بدانسان که به ابوبکر و عمر و عثمان دست داده بودند». بخلافت خود دلیل این را میآورد و هیچ نمینویسد : «خدا مرا برگزیده بود» یا «پیغمبر آگاهی داده بود». در آن نامه آشکاره میگوید : «برگزیدنِ خلیفه مهاجران و انصار راست که هر که را برگزیدند و امام نامیدند خشنودی خدا در آن خواهد بود». نمیدانم این گفتهی آن امام کجا و آن سخن شیعیان کجاست؟!.
ملایان دلیل آورده میگویند : «خلیفه بایستی گناه نکرده باشد ، دلیرترین و داناترین و برترین مردمان باشد ، و چنین کسی جز با برگزیدن خدا نتواند بود». میگویم : «شما این را از کجا میگویید؟!. اگر این سخن راست بودی بایستی بنیادگزار اسلام گوید ، نه اینکه شما بدلخواه ببافندگی پردازید».
🔹 پانوشت :
1ـ ارتد الناس الا ثلث. [گفته شده که آن سه تن سلمان و اباذر و مقداد بودهاند.]
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
👇
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار دوم : خردههایی که به شیعیگری توان گرفت (یک از شانزده)
چنانکه دیدیم شیعیگری نخست یک کوشش سیاسی میبوده سپس کیشی گردیده. اکنون میخواهیم از این کیش بسخن پرداخته خردههای بسیاری را که بآن توان گرفت ، هر یکی را بکوتاهی یاد کنیم :
نخست : چنانکه گفتیم بنیاد شیعیگری بر آنست که خلیفه بایستی از سوی خدا برگزیده شود نه از سوی مردم. ما میپرسیم : دلیل این سخن چه میبوده؟!.. کتاب اسلام قرآن میبود ، آیا در کجای قرآن چنین گفتهای هست؟!. چگونه تواند بود که چنین چیزی باشد و در قرآن یادی از آن نباشد؟!.
از آنسوی رفتار سران اسلام که پس از مرگ پاکمرد عرب فراهم نشستند و بگفتگو پرداختند و نخست ابوبکر ، و پس از مرگ او عمر ، و پس از مرگ او عثمان ، و پس از کشته شدن او علی را بخلافت برداشتند ، این رفتار دلیل روشنی به بیپایی آن سخن میباشد.
کسانی که در آن هنگامِ ناتوانیِ اسلام پاکدلانه بآن گرویده ، و در راه پیشرفت آن گزندها دیده و جنگها کرده بودند ، چه باور کردنیست که همانکه پاکمرد عرب مُرد همه چیز را کنار گزارند و بدلخواه و هوس یکی را خلیفه گردانند؟!.
شیعیان میگویند : «همگی از دین بازگشتند مگر سه تن». (1) ولی آیا این سخن باور کردنیست؟!. چه بوده که همگی بیکبار از دین بازگردند؟!. گرفتم که ابوبکر و عمر خلافت میخواستند و بآن هوس از دین رو گردانیدهاند ، دیگران را چه سودی درمیان میبوده؟!. این شیوهی شیعیانست که در راه پیشرفتِ سخن خود از دروغ بازنایستند.
آنگاه ما نامهی امام علیبنابیطالب را که بمعاویه نوشته است آوردیم. در آنجا میگوید : «مردم بمن دست دادند بدانسان که به ابوبکر و عمر و عثمان دست داده بودند». بخلافت خود دلیل این را میآورد و هیچ نمینویسد : «خدا مرا برگزیده بود» یا «پیغمبر آگاهی داده بود». در آن نامه آشکاره میگوید : «برگزیدنِ خلیفه مهاجران و انصار راست که هر که را برگزیدند و امام نامیدند خشنودی خدا در آن خواهد بود». نمیدانم این گفتهی آن امام کجا و آن سخن شیعیان کجاست؟!.
ملایان دلیل آورده میگویند : «خلیفه بایستی گناه نکرده باشد ، دلیرترین و داناترین و برترین مردمان باشد ، و چنین کسی جز با برگزیدن خدا نتواند بود». میگویم : «شما این را از کجا میگویید؟!. اگر این سخن راست بودی بایستی بنیادگزار اسلام گوید ، نه اینکه شما بدلخواه ببافندگی پردازید».
🔹 پانوشت :
1ـ ارتد الناس الا ثلث. [گفته شده که آن سه تن سلمان و اباذر و مقداد بودهاند.]
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
👇
📊 آیا ایرادهای نویسنده را به کیش شیعی خردپذیر مییابید؟
Anonymous Poll
81%
1️⃣ آری
17%
2️⃣ نه
2%
3️⃣ نه ، علتش را در ربات همبستگی مینویسم.
📖 دفتر «سخنرانی کسروی در انجمن ادبی»
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (نه از پانزده)
نپندارید که انوری و مختاری چون خراسانی هستند من از ایشان بد میگویم. مرا تعصبی دربارهی این گوشه و آن گوشهی ایران نیست. من از قطران شاعر آذربایجان هم بیزاری دارم. این مرد که سراسر عمر خود را در دربارها بسر داده و اگر همهی شعرها که بنام او میخوانند ازو باشد یازده ممدوح عوض کرده و سراسر گفتههایش ستایش و چاپلوسی است آیا چه ارزشی دارد که ما امروز بدان ببالیم؟! من زمانی که بتاریخ آذربایجان پرداخته بودم تاریخچهی زندگی او را هم مینوشتم سپس که او را شناختم بیکبار یادش را فراموش ساختم. کنون هم بار دیگر میگویم که آذربایجان ازو بیزار است. برای آذربایجان مایهی سرفرازی شمسالدین خطیب بس! ستارخان بس! باقرخان بس! اسدآقا بس!
آیا این سزاوار بوده که شعرای چاپلوس و طمعکار برای درهم و دینار ، پادشاهان نامی تاریخ ایران را از دارا و جمشید و کیخسرو و انوشیروان و دیگران همه را زیر پای طغرل و سنجر و سنقر و طُغا و بوغا بگزارند که آن یکی را دربان و آن یکی را غلام و سومی را پردهدار و چهارمی را غاشیهکش [1] گردانند؟ آیا روا بوده که یاوهگویانی دامنهی یاوهگویی را تا آنجا بکشانند که روانهای مردگان را بدینسان بیازارند؟! آیا اینان چه کار مهمی را انجام دادهاند که ما از آنهمه خطاهای ننگین ایشان چشم بپوشیم؟! آیا این سخنان زشت و پست که این نامردان بنام ستایش پادشاهان ترک بیرون ریختهاند درخور آنست که ما آنها را ادبیات بشماریم؟! آیا ما بیجا میگوییم که باید این دیوانها را آتش زد و دامن تاریخ ایران را از چرک و ننگ آنها پاک ساخت؟!
شما آیا نشنیدهاید که شاعری در برابر یک مرد ترک حاکم ارزنجان خود را سگ ساخته و ازو استخوان خواسته در آنجا که میگوید :
با فلک آن دم که نشینی بخوان
پیش من افکن قدری استخوان
کاخر لاف سگیت میزنم
دبدبهی بندگیت میزنم
آیا ما نباید امروز ایراد بآن نامرد گرفته ازو بیزاری جوییم؟! اگر ما این بیزاری را نجوییم آیا دلیل آن نخواهد بود که ما از آن سیاهکاری خرسندی داریم؟! آیا این باعث آن نخواهد بود که صدها فرومایگان دیگر پیروی از آن نامرد نمایند و نام ایرانیان را در جهان پست کنند؟
دریغا که تمیز نیک و بد از میان برخاسته! دریغا که این سیاهکاریها جای ادبیات را گرفته! آیا ما بیجا میگوییم که معنی ادبیات در ایران در پردهی تاریکی بوده؟ آیا برای ایران اینگونه ادبیات ننگآلود دربایست است یا سرفرازی و نام نیک؟! آیا یک مردمی از این ننگینکاریها چه سودی میتواند برداشت؟
🔹 پانوشت :
1ـ غاشیه = روپوش زین اسب.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (نه از پانزده)
نپندارید که انوری و مختاری چون خراسانی هستند من از ایشان بد میگویم. مرا تعصبی دربارهی این گوشه و آن گوشهی ایران نیست. من از قطران شاعر آذربایجان هم بیزاری دارم. این مرد که سراسر عمر خود را در دربارها بسر داده و اگر همهی شعرها که بنام او میخوانند ازو باشد یازده ممدوح عوض کرده و سراسر گفتههایش ستایش و چاپلوسی است آیا چه ارزشی دارد که ما امروز بدان ببالیم؟! من زمانی که بتاریخ آذربایجان پرداخته بودم تاریخچهی زندگی او را هم مینوشتم سپس که او را شناختم بیکبار یادش را فراموش ساختم. کنون هم بار دیگر میگویم که آذربایجان ازو بیزار است. برای آذربایجان مایهی سرفرازی شمسالدین خطیب بس! ستارخان بس! باقرخان بس! اسدآقا بس!
آیا این سزاوار بوده که شعرای چاپلوس و طمعکار برای درهم و دینار ، پادشاهان نامی تاریخ ایران را از دارا و جمشید و کیخسرو و انوشیروان و دیگران همه را زیر پای طغرل و سنجر و سنقر و طُغا و بوغا بگزارند که آن یکی را دربان و آن یکی را غلام و سومی را پردهدار و چهارمی را غاشیهکش [1] گردانند؟ آیا روا بوده که یاوهگویانی دامنهی یاوهگویی را تا آنجا بکشانند که روانهای مردگان را بدینسان بیازارند؟! آیا اینان چه کار مهمی را انجام دادهاند که ما از آنهمه خطاهای ننگین ایشان چشم بپوشیم؟! آیا این سخنان زشت و پست که این نامردان بنام ستایش پادشاهان ترک بیرون ریختهاند درخور آنست که ما آنها را ادبیات بشماریم؟! آیا ما بیجا میگوییم که باید این دیوانها را آتش زد و دامن تاریخ ایران را از چرک و ننگ آنها پاک ساخت؟!
شما آیا نشنیدهاید که شاعری در برابر یک مرد ترک حاکم ارزنجان خود را سگ ساخته و ازو استخوان خواسته در آنجا که میگوید :
با فلک آن دم که نشینی بخوان
پیش من افکن قدری استخوان
کاخر لاف سگیت میزنم
دبدبهی بندگیت میزنم
آیا ما نباید امروز ایراد بآن نامرد گرفته ازو بیزاری جوییم؟! اگر ما این بیزاری را نجوییم آیا دلیل آن نخواهد بود که ما از آن سیاهکاری خرسندی داریم؟! آیا این باعث آن نخواهد بود که صدها فرومایگان دیگر پیروی از آن نامرد نمایند و نام ایرانیان را در جهان پست کنند؟
دریغا که تمیز نیک و بد از میان برخاسته! دریغا که این سیاهکاریها جای ادبیات را گرفته! آیا ما بیجا میگوییم که معنی ادبیات در ایران در پردهی تاریکی بوده؟ آیا برای ایران اینگونه ادبیات ننگآلود دربایست است یا سرفرازی و نام نیک؟! آیا یک مردمی از این ننگینکاریها چه سودی میتواند برداشت؟
🔹 پانوشت :
1ـ غاشیه = روپوش زین اسب.
🌸
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار دوم : خردههایی که به شیعیگری توان گرفت (دو از شانزده)
از دلیلهایی که در این باره یاد میکنند ، یکی داستان غدیر خم و دیگری داستان کاغذ و خامه خواستن پیغمبر اسلام در دم مرگش میباشد ، و چون مرا در این باره داستانی هست و گفتگویی رفته بهتر میدانم همان را در اینجا بازگویم :
در دیماه سال ١٣٢١ برای دیدار یاران قزوین ، با آقای واعظپور سفری بآن شهر کردیم. در یکی از نشستها در خانهی آقای نصری ، آقای پاکروان چنین آغاز سخن کردند :
«کسانی از علما و دیگران چون شنیده بودند شما خواهید آمد ، با من میگفتند با او مباحثههایی داریم. من پاسخ دادم آقای کسروی مباحثه نمیکند ولی اگر چیزهایی پرسیدند پاسخ دهد. گفتند پس خواهشمندیم این پرسشهای ما را برسانید و پاسخ خواهید. ایشان که از سُنّیها هواداری میکنند آیا بداستان غدیر خم چه پاسخ میدهند؟ در آن روز پیغمبر علی را بخلافت برگزیده گفت : «مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلَی مَوْلاهُ». همچنین بداستان خامه و کاغذ خواستن پیغمبر و جلوگیری کردن عمر چه میگویند؟. پیغمبر در بستر مرگ خواست امام علیبنابیطالب را بخلافت برگزیند که جایی برای کشاکش دیگران بازنماند. اینبود گفت : «ائْتُونِی بِقَلَمٍ وَ قِرْطَاس أَکتُبْ لَکمْ کتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا» (1) عمر چون داستان را فهمید نگزاشت و چنین گفت : «إِنَّ الرَّجُلَ لَیهْجُر حَسْبُنَا کتَابُ اللهِ» (2) . به پیغمبر نسبت هذیانگویی داد. من نیک میدانم که شما اینها را از دین نمیشمارید و راستی هم دین اینگونه گفتگوها نیست. ولی چون اینها در دلهای مردم جا گرفته و هر زمانی که نام دین بمیان میآید بیدرنگ بیاد این سخنان میافتند و میپرسند ، و ما تا باینها پاسخی ندهیم دستبردار نخواهند بود ، از اینرو من پرسشهای آنان را رسانیدم که شما پاسخهایی بدهید».
این سخنانی بود که پاکروان گفتند. چون در نشست جز از یاران ، کسان دیگری نیز میبودند بپاسخ پرداخته گفتم بسیار راستست که این گفتگوها از دین نیست. در هزاروسیصد سال پیش از این ، کشاکشهایی دربارهی خلافت رخ داده و هرچه بوده پایان یافته و گذشته ، امروز از گفتگوهای آنان چه سودی تواند بود؟!.
اینها نه تنها دین نیست ، خود بیدینیست. راستیرا دین برای آنست که مردمان چندین بیخرد و نافهم نگردند که زندگانی خود را رها کنند و بداستانهای هزاروسیصد سال پیش پردازند و درمیان مردگان کشاکش اندازند. کسانی که اینها را از دین میشمارند معنی دین را ندانستهاند.
دین شناختن معنی جهان و زندگانی و زیستن بآیین خرد است. دین آنست که امروز ایرانیان بدانند که این سرزمینی که خدا بایشان داده چگونه آباد گردانند و از آن سود جویند و همگی باهم آسوده زیند و خاندانهایی به بینوایی نیفتند و کسانی گرسنه نمانند و دیهی [3] ویرانه نماند و زمینی بیبهره نباشد. دین آنست که امروز توانگران ایران سرمایههای خود را در راه کشیدن جویها و پدید آوردن چشمهها و آباد گردانیدن دیهها بکار اندازند که هم این ویرانیها از میان برخیزد و هم هزاران و صدهزاران خاندانهای گرسنه و بینوا از بدبختی رها گردند. دین اینست. از اینست که خدا خشنود خواهد بود. گفتگو از کشاکش علی و ابوبکر چیست که خدا آن را خوش دارد و بکسی باین نام مزدی دهد؟!. اینها را میگویم تا این آقایان نیز بدانند و معنی درست دین را دریابند.
از آنسوی این نیز راستست که این سخنان در دلهای ایرانیان جا گرفته و ما تا در پیرامون آنها سخن نرانیم از دلهاشان بیرون نخواهند کرد. اینست من نیز به پرسشهای آنها پاسخ میگویم :
اما داستان «غدیر خم» ، بسیار شگفت است که ملایان معنی این جمله را نمیدانند. مگر آنان کتابهای فقه را نمیخوانند که «ولاء» خود یک «بابی» از بابهای فقه میباشد؟!. این یک وصیت خاندانیست. پیغمبر را با کسانی رشتهی «ولاء» درمیان میبوده و اینست میگوید : «من با کسانی که «ولاء» میداشتم علی در این زمینه جانشین من خواهد بود». آخر در کجا «مولا» بمعنی خلیفه است؟!.
از این گذشته اگر خواست پیغمبر برگماردن «خلیفه» بودی ، بایستی نخست در این زمینه سخن راند که باید برگزیدن و گماردن خلیفه از سوی خدا باشد نه از سوی مردم ، پس از آنکه این زمینه را روشن گردانید با یک زبان آشکاری بگوید : «اینک نخستین خلیفهی من علیست که خدا او را برگزیده». داستانی بآن بزرگی را چه معنی میداشت که با یک جملهی ناروشن و کوتاهی برساند ، و آن جمله را بگوید و بگذرد و بچیزهای دیگری پردازد.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار دوم : خردههایی که به شیعیگری توان گرفت (دو از شانزده)
از دلیلهایی که در این باره یاد میکنند ، یکی داستان غدیر خم و دیگری داستان کاغذ و خامه خواستن پیغمبر اسلام در دم مرگش میباشد ، و چون مرا در این باره داستانی هست و گفتگویی رفته بهتر میدانم همان را در اینجا بازگویم :
در دیماه سال ١٣٢١ برای دیدار یاران قزوین ، با آقای واعظپور سفری بآن شهر کردیم. در یکی از نشستها در خانهی آقای نصری ، آقای پاکروان چنین آغاز سخن کردند :
«کسانی از علما و دیگران چون شنیده بودند شما خواهید آمد ، با من میگفتند با او مباحثههایی داریم. من پاسخ دادم آقای کسروی مباحثه نمیکند ولی اگر چیزهایی پرسیدند پاسخ دهد. گفتند پس خواهشمندیم این پرسشهای ما را برسانید و پاسخ خواهید. ایشان که از سُنّیها هواداری میکنند آیا بداستان غدیر خم چه پاسخ میدهند؟ در آن روز پیغمبر علی را بخلافت برگزیده گفت : «مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلَی مَوْلاهُ». همچنین بداستان خامه و کاغذ خواستن پیغمبر و جلوگیری کردن عمر چه میگویند؟. پیغمبر در بستر مرگ خواست امام علیبنابیطالب را بخلافت برگزیند که جایی برای کشاکش دیگران بازنماند. اینبود گفت : «ائْتُونِی بِقَلَمٍ وَ قِرْطَاس أَکتُبْ لَکمْ کتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا» (1) عمر چون داستان را فهمید نگزاشت و چنین گفت : «إِنَّ الرَّجُلَ لَیهْجُر حَسْبُنَا کتَابُ اللهِ» (2) . به پیغمبر نسبت هذیانگویی داد. من نیک میدانم که شما اینها را از دین نمیشمارید و راستی هم دین اینگونه گفتگوها نیست. ولی چون اینها در دلهای مردم جا گرفته و هر زمانی که نام دین بمیان میآید بیدرنگ بیاد این سخنان میافتند و میپرسند ، و ما تا باینها پاسخی ندهیم دستبردار نخواهند بود ، از اینرو من پرسشهای آنان را رسانیدم که شما پاسخهایی بدهید».
این سخنانی بود که پاکروان گفتند. چون در نشست جز از یاران ، کسان دیگری نیز میبودند بپاسخ پرداخته گفتم بسیار راستست که این گفتگوها از دین نیست. در هزاروسیصد سال پیش از این ، کشاکشهایی دربارهی خلافت رخ داده و هرچه بوده پایان یافته و گذشته ، امروز از گفتگوهای آنان چه سودی تواند بود؟!.
اینها نه تنها دین نیست ، خود بیدینیست. راستیرا دین برای آنست که مردمان چندین بیخرد و نافهم نگردند که زندگانی خود را رها کنند و بداستانهای هزاروسیصد سال پیش پردازند و درمیان مردگان کشاکش اندازند. کسانی که اینها را از دین میشمارند معنی دین را ندانستهاند.
دین شناختن معنی جهان و زندگانی و زیستن بآیین خرد است. دین آنست که امروز ایرانیان بدانند که این سرزمینی که خدا بایشان داده چگونه آباد گردانند و از آن سود جویند و همگی باهم آسوده زیند و خاندانهایی به بینوایی نیفتند و کسانی گرسنه نمانند و دیهی [3] ویرانه نماند و زمینی بیبهره نباشد. دین آنست که امروز توانگران ایران سرمایههای خود را در راه کشیدن جویها و پدید آوردن چشمهها و آباد گردانیدن دیهها بکار اندازند که هم این ویرانیها از میان برخیزد و هم هزاران و صدهزاران خاندانهای گرسنه و بینوا از بدبختی رها گردند. دین اینست. از اینست که خدا خشنود خواهد بود. گفتگو از کشاکش علی و ابوبکر چیست که خدا آن را خوش دارد و بکسی باین نام مزدی دهد؟!. اینها را میگویم تا این آقایان نیز بدانند و معنی درست دین را دریابند.
از آنسوی این نیز راستست که این سخنان در دلهای ایرانیان جا گرفته و ما تا در پیرامون آنها سخن نرانیم از دلهاشان بیرون نخواهند کرد. اینست من نیز به پرسشهای آنها پاسخ میگویم :
اما داستان «غدیر خم» ، بسیار شگفت است که ملایان معنی این جمله را نمیدانند. مگر آنان کتابهای فقه را نمیخوانند که «ولاء» خود یک «بابی» از بابهای فقه میباشد؟!. این یک وصیت خاندانیست. پیغمبر را با کسانی رشتهی «ولاء» درمیان میبوده و اینست میگوید : «من با کسانی که «ولاء» میداشتم علی در این زمینه جانشین من خواهد بود». آخر در کجا «مولا» بمعنی خلیفه است؟!.
از این گذشته اگر خواست پیغمبر برگماردن «خلیفه» بودی ، بایستی نخست در این زمینه سخن راند که باید برگزیدن و گماردن خلیفه از سوی خدا باشد نه از سوی مردم ، پس از آنکه این زمینه را روشن گردانید با یک زبان آشکاری بگوید : «اینک نخستین خلیفهی من علیست که خدا او را برگزیده». داستانی بآن بزرگی را چه معنی میداشت که با یک جملهی ناروشن و کوتاهی برساند ، و آن جمله را بگوید و بگذرد و بچیزهای دیگری پردازد.
👇