📖 کتاب «در پیرامون خرد»
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار سوم : خردههایی که به خرد میگیرند (دو از سه)
به هر حال کسانی که در برابر ما ایستادگی مینمایند دربارهی خرد خردههایی میدارند که ما نیز به یکایک آنها پاسخ دادهایم و اینک برخی از آنها را در اینجا یاد میکنیم :
در سال دوم پیمان که ما از یاوهبافیهای شاعران نکوهش مینوشتیم و هایهوی بزرگی درمیان میبود ، روزی من بدیوان کشور رفتم. یکی از کارکنان آنجا که مردی ناپاک و از هواداران باب پنجم گلستان میباشد ، چنین آغاز سخن کرد : «شما چرا از شاعران بد مینویسید؟!.. شما از شعر بدتان میآید ، ما خوشمان میآید ...» گفتم در جایی که من از یک چیزی بدم میآید و شما خوشتان ، باید بداوری خرد بازگردیم و آن داوری هرچه باشد بپذیریم. گفت : «تازه عقل هم کاری نمیتواند کرد. شما عقلتان آنطور میفهمد ، من عقلم اینطور». گفتم شما جدایی میانهی هوس با خرد نمیگزارید. اینکه کسی بنشیند و بیآنکه چیزی برای گفتن در دلش باشد ، تنها برای آنکه با سخن بازی کند و قافیه جفت گرداند ، شعر سازد جز هوس نتواند بود ، و هیچ خردی آن را نخواهد پسندید. شما اگر خرد خود را بکار اندازید ، بدی آن را خواهید دریافت.
چون دیدم سخن باین استواری و روشنی را درنیافت ، بدلیل دیگری پرداخته گفتم : «این دزدها را که میآورند و شما رسیدگی کرده حکم زندان میدهید ، اگر یکی از آن دزدان بزبان آید و چنین گوید : «چرا مرا بزندان میفرستید؟!.. اگر شما از دزدی بدتان میآید ، ما خوشمان میآید ...» آیا باو چه پاسخی خواهید داد؟!.. اگر بگویید قانون چنین دستور داده و او بگوید : «تازه قانون نیز کاری نمیتواند کرد ، شما قانونتان دزدی را بد میشمارد و ما قانونمان دزدی از دارایی توانگران و پولداران را نیک میشناسد» در برابر این ایراد چه خواهید کرد؟!.. اگر در جهان نیک و بدی نیست و یک نیرویی برای شناختن نیک از بد درمیان نمیباشد ، پس چگونه شما دزدی را بد میشناسید؟! با چه دلیل دزدان را بزندان میفرستید؟! از پاسخ اینها درمانده و بخاموشی گرایید.
این داستان که مانندههایش بسیار رخ داده ، نیک نشان میدهد که چنانکه گفتیم آنان جدایی میانهی هوس و پندار و مانند اینها که از بستگان گوهر جانست با خرد نمیگزارند ، و دانستههای پراکندهی خود را که از این راههاست از خرد میشمارند. باید بآنها گفت : این پراکندهاندیشیها (یا بگفتهی شما اختلافها) که درمیان مردمانست و شما آنها را از خرد میشمارید ، نه تنها از خرد نیست ، از نبودن خرد است ، از اینست که خردها را بکار نینداختهاید. اگر خردها را بکار اندازید ، این اندیشههای پراکنده بیکبار از میان خواهد رفت.
مثلاً در همان زمینهی شعر که ما مینکوهیم و دیگران هیاهو میکنند داستان اینست که از قرنها پیش از این ، کسانی به هوس سخنبافی و قافیهسازی بشعرگویی آغاز کردهاند ، و چون کسانی نیز هوس خواندن آنها را میداشتهاند بدلگرمیشان افزودهاند. سپس چون برخی از شاعران بستایشگری پادشاهان میپرداختند و پادشاهان پولهای گزاف میدادند ، رواجشان دیگر بیشتر شده و هزاران شاعر برخاسته و هزار هزاران شعر از خود بیادگار گزاردهاند. سپس در زمان ما شرقشناسان اروپا که بیشترشان افزارهای سیاستند و همیشه به بدبختی شرق میکوشند ، بدخواهانه بستایش از شعر و شاعری برخاستهاند و جایگاهی در دلها برای شاعران باز گردانیدهاند ، و بآن شعرها نام «ادبیات» نهاده ، اندوختههای ارجداری نشان دادهاند.
پس از همهی اینها چون به خرد بازگشت میشود ، با یک زبان روشنی بداوری پرداخته چنین میگوید : «شعر سخنست ، سخن آراسته (با وزن و قافیه) ، سخن نیز باید از روی نیاز باشد. سخنی که از روی نیاز نباشد ، یاوهگوییست. پس شعر اگر از روی نیاز گفته شده و خواست گوینده فهمانیدن سخن بوده ، ایرادی بآن نیست و اگر بینیاز و تنها برای قافیهبافی گفته شده یاوهگوییست و گویندهاش درخور نکوهش میباشد».
ما بارها این داوری را با زبان بسیار روشنی نوشته و گفتهایم : «کسی اگر گفتنیها در دل میدارد و بر آنست که آنها را بفهماند ، میخواهد با نثر بگوید یا با شعر سراید ، ما را بآن ایرادی نیست. ولی اگر گفتنیای نمیدارد ، چه با نثر بگوید و چه با شعر ، یاوهگویی کرده و خرد از کار او بیزار است» و نیز گفتهایم : «اگر کسی براستی دلباختهی زنی یا دختری گردیده و از سوز دل میخواهد غزلی سراید بسراید و دل خود را آرامش دهد ولی کسی که با دل بیدرد و تهی مینشیند و تنها برای قافیه جفت کردن غزلها میسراید ، کار بیخردانه کرده است».
👇
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار سوم : خردههایی که به خرد میگیرند (دو از سه)
به هر حال کسانی که در برابر ما ایستادگی مینمایند دربارهی خرد خردههایی میدارند که ما نیز به یکایک آنها پاسخ دادهایم و اینک برخی از آنها را در اینجا یاد میکنیم :
در سال دوم پیمان که ما از یاوهبافیهای شاعران نکوهش مینوشتیم و هایهوی بزرگی درمیان میبود ، روزی من بدیوان کشور رفتم. یکی از کارکنان آنجا که مردی ناپاک و از هواداران باب پنجم گلستان میباشد ، چنین آغاز سخن کرد : «شما چرا از شاعران بد مینویسید؟!.. شما از شعر بدتان میآید ، ما خوشمان میآید ...» گفتم در جایی که من از یک چیزی بدم میآید و شما خوشتان ، باید بداوری خرد بازگردیم و آن داوری هرچه باشد بپذیریم. گفت : «تازه عقل هم کاری نمیتواند کرد. شما عقلتان آنطور میفهمد ، من عقلم اینطور». گفتم شما جدایی میانهی هوس با خرد نمیگزارید. اینکه کسی بنشیند و بیآنکه چیزی برای گفتن در دلش باشد ، تنها برای آنکه با سخن بازی کند و قافیه جفت گرداند ، شعر سازد جز هوس نتواند بود ، و هیچ خردی آن را نخواهد پسندید. شما اگر خرد خود را بکار اندازید ، بدی آن را خواهید دریافت.
چون دیدم سخن باین استواری و روشنی را درنیافت ، بدلیل دیگری پرداخته گفتم : «این دزدها را که میآورند و شما رسیدگی کرده حکم زندان میدهید ، اگر یکی از آن دزدان بزبان آید و چنین گوید : «چرا مرا بزندان میفرستید؟!.. اگر شما از دزدی بدتان میآید ، ما خوشمان میآید ...» آیا باو چه پاسخی خواهید داد؟!.. اگر بگویید قانون چنین دستور داده و او بگوید : «تازه قانون نیز کاری نمیتواند کرد ، شما قانونتان دزدی را بد میشمارد و ما قانونمان دزدی از دارایی توانگران و پولداران را نیک میشناسد» در برابر این ایراد چه خواهید کرد؟!.. اگر در جهان نیک و بدی نیست و یک نیرویی برای شناختن نیک از بد درمیان نمیباشد ، پس چگونه شما دزدی را بد میشناسید؟! با چه دلیل دزدان را بزندان میفرستید؟! از پاسخ اینها درمانده و بخاموشی گرایید.
این داستان که مانندههایش بسیار رخ داده ، نیک نشان میدهد که چنانکه گفتیم آنان جدایی میانهی هوس و پندار و مانند اینها که از بستگان گوهر جانست با خرد نمیگزارند ، و دانستههای پراکندهی خود را که از این راههاست از خرد میشمارند. باید بآنها گفت : این پراکندهاندیشیها (یا بگفتهی شما اختلافها) که درمیان مردمانست و شما آنها را از خرد میشمارید ، نه تنها از خرد نیست ، از نبودن خرد است ، از اینست که خردها را بکار نینداختهاید. اگر خردها را بکار اندازید ، این اندیشههای پراکنده بیکبار از میان خواهد رفت.
مثلاً در همان زمینهی شعر که ما مینکوهیم و دیگران هیاهو میکنند داستان اینست که از قرنها پیش از این ، کسانی به هوس سخنبافی و قافیهسازی بشعرگویی آغاز کردهاند ، و چون کسانی نیز هوس خواندن آنها را میداشتهاند بدلگرمیشان افزودهاند. سپس چون برخی از شاعران بستایشگری پادشاهان میپرداختند و پادشاهان پولهای گزاف میدادند ، رواجشان دیگر بیشتر شده و هزاران شاعر برخاسته و هزار هزاران شعر از خود بیادگار گزاردهاند. سپس در زمان ما شرقشناسان اروپا که بیشترشان افزارهای سیاستند و همیشه به بدبختی شرق میکوشند ، بدخواهانه بستایش از شعر و شاعری برخاستهاند و جایگاهی در دلها برای شاعران باز گردانیدهاند ، و بآن شعرها نام «ادبیات» نهاده ، اندوختههای ارجداری نشان دادهاند.
پس از همهی اینها چون به خرد بازگشت میشود ، با یک زبان روشنی بداوری پرداخته چنین میگوید : «شعر سخنست ، سخن آراسته (با وزن و قافیه) ، سخن نیز باید از روی نیاز باشد. سخنی که از روی نیاز نباشد ، یاوهگوییست. پس شعر اگر از روی نیاز گفته شده و خواست گوینده فهمانیدن سخن بوده ، ایرادی بآن نیست و اگر بینیاز و تنها برای قافیهبافی گفته شده یاوهگوییست و گویندهاش درخور نکوهش میباشد».
ما بارها این داوری را با زبان بسیار روشنی نوشته و گفتهایم : «کسی اگر گفتنیها در دل میدارد و بر آنست که آنها را بفهماند ، میخواهد با نثر بگوید یا با شعر سراید ، ما را بآن ایرادی نیست. ولی اگر گفتنیای نمیدارد ، چه با نثر بگوید و چه با شعر ، یاوهگویی کرده و خرد از کار او بیزار است» و نیز گفتهایم : «اگر کسی براستی دلباختهی زنی یا دختری گردیده و از سوز دل میخواهد غزلی سراید بسراید و دل خود را آرامش دهد ولی کسی که با دل بیدرد و تهی مینشیند و تنها برای قافیه جفت کردن غزلها میسراید ، کار بیخردانه کرده است».
👇
اکنون این داوری خرد دربارهی شعر و شاعرانست. آیا بکجای این ایرادی توان گرفت؟!.. کدام جملهاش ناراستست؟!.. از روزی که ما این داوری خرد را دربارهی شعر و شاعری بازنمودهایم ، کسانی که با ما کشاکش میکنند ، یک پاسخی باین گفتهها نتوانستهاند و تنها چارهی خود را در آن دیدهاند که از روبرو نیایند و در پشت سر به بدگویی پردازند. بگفتهی یکی از یاران : همچون شغالان در تاریکی زوزه میکشند.
🌸
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
86%
آری
11%
نه
3%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 3 (چهار از چهار)
این شگفتتر که از ایران صدها بزرگانی برخاسته که هر یکی از ایشان مایهی سرفرازی دیگریست. ولی ایرانیان آنان را فراموش ساخته دست بدامن یکمشت یاوهبافان بیکاره زدهاند که هر یکی جز زیان بهرهی دیگری به ایران نداده و از اینجاست که ما بشک افتاده میگوییم در این کار دست دشمنان و بدخواهان ایران در کار بوده و مقصودی جز از برانداختن بنیاد ایران نداشتهاند.
یک مردمی را چگونه میتوان معذور داشت و زبان بنکوهش آنان باز نکرد که مردان گرانمایهی بزرگی را که از میان ایشان برخاسته فراموش کنند و از آنسوی نامهای یکمشت یاوهگویان را بر زبانها انداخته و هرگز نخواهند دست از دامن آنان بردارند؟!
از آغاز مشروطه هنوز بیش از بیست و اند سال نمیگذرد و با اینحال اندکی نمانده که نامهای همهی پیشاهنگان آن جنبش تاریخی فراموش گردد. ولی فلان شاعر چاپلوس ستایشگر سنجر و سنقر که قرنها پیش از این در دورهی زبونی ایران برخاسته و داد چاپلوسی و فرومایگی داده نام او همیشه بر سر زبانها باشد.
بزرگان ایران را من برای شما بشمارم :
آقای سید محمد طباطبایی ، آقای سید عبدالله بهبهانی که سالها با دربار استبداد قاجاری نبرد کرده و در سایهی کاردانی و مردانگی خود بنیاد مشروطه را نهادند. آقای آخوند خراسانی و آقای شیخ عبدالله مازندرانی و آقای حاج میرزا حسین خلیل که در سایهی پشتیبانی که از مشروطه نمودند بزرگترین منت را بر گردن ایرانیان دارند.
سید جمالالدین واعظ که آنهمه کوششها در راه بیداری ایرانیان بکار برده و سرانجام جان شیرین خود را در این راه باخت.
شیخ سلیم و ثقةالاسلام و ضیاءالعلماء و میرزا علیآقا واعظ پس از کوششها در راه مشروطه سرانجام طناب سیاه را بگردن خود گرفتند.
مؤیدالاسلام مدیر حبلالمتین که سی و اند سال در هندوستان روزنامه مینوشت و در این مدت هرگز قدم از راه مسلمانی و ایراندوستی بیرون نگزاشت.
یکایک چه بشمارم. همهی آن کسانی که در راه مشروطه بیریا میکوشیدند و گزندها در این راه دیدند هر یکی حق دیگری در گردن ایرانیان دارد و خود شایستهی نجابت یک توده است که نامهای چنین کسانی را فراموش نسازند.
برای ایران اینگونه مردان جانسپار و کاردان دربایست است. از شاعر چه سودی خواهد برخاست؟
این تاریخ در جلو ماست. در آن روز که سپاه خونخوار مغول بر در نیشابور رسیدند و روزی بود که دلهای هزاران زنان و کودکان از ترس همچون بید میلرزید روزی بود که میلیونها کسان مرگ سیاه را در برابر چشم خود میدیدند. در این روز شیخ عطار بزرگترین صوفی زمان خود زنده بود و در این شهر میزیست. آیا چه سودی ازو بهرهی مردم گردید!؟ در چنین روز سخت کدام گره از کار نیشابوریان گشاد؟! هیچ! هیچ! هیچ! همچو دیگران زبونی نمود و همچو دیگران کشته گردید.
ولی اگر بجای آن قطبالاقطاب یک مرد جانباز کاردانی بود بیشک چارهای بدرد مردم میکرد. نمیگویم شاهعباس یا نادرشاه یا رضاشاه پهلوی ، میگویم : یک ستارخان قرچهداغی ، یک اسدآقا فشنگچی اگر در آنجا بود باری کاری مینمود که مایهی سرفرازی ایران باشد. چنانکه شمسالدین خطیب تبریزی دربارهی تبریز کرد و در دو بار که سپاه خونخوار مغول آهنگ تبریز کردند او در سایهی غیرتمندی و کاردانی خود شهر را از گزند آنان نگه داشت.
با اینحال آیا جای افسوس نیست که ایرانیان شمسالدین را پاک فراموش نمایند و هرگز نامش را نبرند ولی نام عطار را زبانزد همگان گردانند!؟ آیا نتیجهی این کار جز آن خواهد بود که همگی مردم شاعر و مثنویباف گردند و مرد غیرتمند و جانسپار کمیابترین چیز باشد؟!
آیا جای افسوس نیست که تبریزیان نام ستارخان و اسدآقا و صدها غیرتمندانی را که از آن شهر برخاسته فراموش کنند و بنام «مهستی» یک زن تردامن گنجهای دبستان برپا نمایند؟! یا قطران و هَمّام و نثار را که یاوهبافان هرزهگردی بیش نبودهاند و از هر کدام جز یکمشت سخن یادگار نمانده مایهی سرفرازی خود شمارند؟!
اگر کسانی پاسخ این سخنان را دارند بنگارند. وگرنه با گفتن یک جملهی دور از منطق و خرد «فلان و بهمان از بزرگان ایران هستند» چارهی کار نخواهد بود.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 3 (چهار از چهار)
این شگفتتر که از ایران صدها بزرگانی برخاسته که هر یکی از ایشان مایهی سرفرازی دیگریست. ولی ایرانیان آنان را فراموش ساخته دست بدامن یکمشت یاوهبافان بیکاره زدهاند که هر یکی جز زیان بهرهی دیگری به ایران نداده و از اینجاست که ما بشک افتاده میگوییم در این کار دست دشمنان و بدخواهان ایران در کار بوده و مقصودی جز از برانداختن بنیاد ایران نداشتهاند.
یک مردمی را چگونه میتوان معذور داشت و زبان بنکوهش آنان باز نکرد که مردان گرانمایهی بزرگی را که از میان ایشان برخاسته فراموش کنند و از آنسوی نامهای یکمشت یاوهگویان را بر زبانها انداخته و هرگز نخواهند دست از دامن آنان بردارند؟!
از آغاز مشروطه هنوز بیش از بیست و اند سال نمیگذرد و با اینحال اندکی نمانده که نامهای همهی پیشاهنگان آن جنبش تاریخی فراموش گردد. ولی فلان شاعر چاپلوس ستایشگر سنجر و سنقر که قرنها پیش از این در دورهی زبونی ایران برخاسته و داد چاپلوسی و فرومایگی داده نام او همیشه بر سر زبانها باشد.
بزرگان ایران را من برای شما بشمارم :
آقای سید محمد طباطبایی ، آقای سید عبدالله بهبهانی که سالها با دربار استبداد قاجاری نبرد کرده و در سایهی کاردانی و مردانگی خود بنیاد مشروطه را نهادند. آقای آخوند خراسانی و آقای شیخ عبدالله مازندرانی و آقای حاج میرزا حسین خلیل که در سایهی پشتیبانی که از مشروطه نمودند بزرگترین منت را بر گردن ایرانیان دارند.
سید جمالالدین واعظ که آنهمه کوششها در راه بیداری ایرانیان بکار برده و سرانجام جان شیرین خود را در این راه باخت.
شیخ سلیم و ثقةالاسلام و ضیاءالعلماء و میرزا علیآقا واعظ پس از کوششها در راه مشروطه سرانجام طناب سیاه را بگردن خود گرفتند.
مؤیدالاسلام مدیر حبلالمتین که سی و اند سال در هندوستان روزنامه مینوشت و در این مدت هرگز قدم از راه مسلمانی و ایراندوستی بیرون نگزاشت.
یکایک چه بشمارم. همهی آن کسانی که در راه مشروطه بیریا میکوشیدند و گزندها در این راه دیدند هر یکی حق دیگری در گردن ایرانیان دارد و خود شایستهی نجابت یک توده است که نامهای چنین کسانی را فراموش نسازند.
برای ایران اینگونه مردان جانسپار و کاردان دربایست است. از شاعر چه سودی خواهد برخاست؟
این تاریخ در جلو ماست. در آن روز که سپاه خونخوار مغول بر در نیشابور رسیدند و روزی بود که دلهای هزاران زنان و کودکان از ترس همچون بید میلرزید روزی بود که میلیونها کسان مرگ سیاه را در برابر چشم خود میدیدند. در این روز شیخ عطار بزرگترین صوفی زمان خود زنده بود و در این شهر میزیست. آیا چه سودی ازو بهرهی مردم گردید!؟ در چنین روز سخت کدام گره از کار نیشابوریان گشاد؟! هیچ! هیچ! هیچ! همچو دیگران زبونی نمود و همچو دیگران کشته گردید.
ولی اگر بجای آن قطبالاقطاب یک مرد جانباز کاردانی بود بیشک چارهای بدرد مردم میکرد. نمیگویم شاهعباس یا نادرشاه یا رضاشاه پهلوی ، میگویم : یک ستارخان قرچهداغی ، یک اسدآقا فشنگچی اگر در آنجا بود باری کاری مینمود که مایهی سرفرازی ایران باشد. چنانکه شمسالدین خطیب تبریزی دربارهی تبریز کرد و در دو بار که سپاه خونخوار مغول آهنگ تبریز کردند او در سایهی غیرتمندی و کاردانی خود شهر را از گزند آنان نگه داشت.
با اینحال آیا جای افسوس نیست که ایرانیان شمسالدین را پاک فراموش نمایند و هرگز نامش را نبرند ولی نام عطار را زبانزد همگان گردانند!؟ آیا نتیجهی این کار جز آن خواهد بود که همگی مردم شاعر و مثنویباف گردند و مرد غیرتمند و جانسپار کمیابترین چیز باشد؟!
آیا جای افسوس نیست که تبریزیان نام ستارخان و اسدآقا و صدها غیرتمندانی را که از آن شهر برخاسته فراموش کنند و بنام «مهستی» یک زن تردامن گنجهای دبستان برپا نمایند؟! یا قطران و هَمّام و نثار را که یاوهبافان هرزهگردی بیش نبودهاند و از هر کدام جز یکمشت سخن یادگار نمانده مایهی سرفرازی خود شمارند؟!
اگر کسانی پاسخ این سخنان را دارند بنگارند. وگرنه با گفتن یک جملهی دور از منطق و خرد «فلان و بهمان از بزرگان ایران هستند» چارهی کار نخواهد بود.
🌸
👍1
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
80%
آری
15%
نه
5%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «در پیرامون خرد»
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار سوم : خردههایی که به خرد میگیرند (سه از سه)
در این ده سال تنها یک کسی با من روبرو گردیده و پاسخی داده و برای اینکه دانسته شود پاسخش چه بوده ، داستان را باآنکه در جای دیگری نوشتهام ، در اینجا نیز میآورم :
چند ماه پیش به یکی از وزارتخانه رفتم ، جوانی که بشاعری شناخته شده و چند سالی در اروپا بوده و اکنون رئیس یک ادارهای میباشد ، با من بگفتگو پرداخته چنین گفت : «من پیمان را با لذت میخوانم. هرچه مینویسید پذیرفتهام ولی میدانید که دربارهی ادبیات با شما مخالفم. زیرا نه من میتوانم توقع کنم که شما پیروی از اندیشهی من کنید و نه خودم میتوانم تابع نظریهی شما باشم».
گفتم : در جایی که شما یک باوری میدارید و ما یک باوری ، باید هر یکی دلیلهای خود را یاد کنیم و خرد را درمیانه داور گردانیم.
با یک شتابزدگی چنین گفت : «مطلب همینجاست که شما میخواهید شعرا را تابع عقل گردانید. شعرا تابع احساساتند». گفتم : «احساسات» یا سَهِشها نیز باید در زیر فرمان خرد باشد. خدا یگانه نیرویی که برای شناختن سود و زیان و راست و کج و نیک و بد بآدمیان داده خرد است. در هر چیزی باید خرد را راهنما گردانید. نمیگویم : باید جلو سهشها را گرفت ، چنین چیزی نشدنیست. میگویم : سهشها نیز باید فرمانبری از خرد کنند. بدینسان که آنچه بیزیان است جلوش باز باشد و آنچه زیانمند است جلوش گرفته شود. اگر سهشها جداسر[=مستقل] و آزاد تواند بود ، پس شما چه ایرادی به اصغر بروجردی و سیفالقلم شیرازی داشتید؟!.. چرا از چنگیز و تیمور رنجیدگی مینمایید؟!.. اصغر که بچگان را میکشت ، سیفالقلم که زنان را نابود میگردانید ، آیا نه از روی سهش میبود؟! چنگیز و تیمور آیا جز به پیروی از سهشهای خود آنهمه خون میریختند؟! فلان دزد که از دیوار مردم بالا میرود آیا جز سهش انگیزهی دیگری در کار است؟! فلان جوان که دنبال زنان بیگانه میافتد ، آیا جز سهش او را وامیدارد؟! اینهمه خونها که اکنون در اروپا و آفریقا ریخته میشود آیا شُوَندی[=سببی] جز سهشهای تودهها تواند داشت؟!..
شما باینها چه میگویید ؟! اگر این راستست که «احساسات» خود جداسر و آزاد است و خرد را بآنها فرمانروایی نیست ، پس این قانونها برای چیست؟! این دادگاهها و دادسراها بهر چه میباشد؟! اگر راست نیست پس شما چه میگویید؟! اگر میگویید تنها شاعر است که در پیروی از سهشها آزاد است و دیگران باید پیروی از خرد کنند ، بگویید دلیلش چیست؟! شاعر چه جدایی از دیگران میدارد؟! شاعر جز یاوهبافی چه هنری از خود نشان میدهد؟!..
اینها را که شنید درماند و بخاموشی گرایید و من نیز بسخن بیش از این دنباله ندادم. از این گفتگوها دو چیز بدست میآید :
1) آنان که به خرد و بسخنان ما دربارهی آن گردن نمیگزارند و ایستادگی مینمایند یک شُوَند آن دلبستگیایست که به هوسبازیهای خود میدارند. اینان میخواهند آزاد باشند و به بهانهی «احساسات» یا هر دستاویز دیگری دنبال هوسهای خود را گیرند و ایرادی هم درمیان نباشد. این برای آنان بسیار لذت میدهد که بجای کوشش و کار در راه بسیج[=تدارک] نیازمندیهای زندگانی ، هوسمندانه به قافیهبافی پردازند و «مضمونها» سازند و قصیده یا غزلی یا قطعهای سروده در روزنامهها بچاپ رسانیده خود را بنمایند ، و باین سرودههای خود که جز میوهی هوس و خودنمایی نیست و کمترین سودی بمردم و زندگانی ایشان ندارد (بلکه زیانهایی نیز میرساند) نام ادبیات گزارند ، و به همان دستاویز در پشت میز نشینند و از دسترنج روستاییان و کارگران ماهانههای گزاف گیرند و هوسبازی را با مفتخواری توأم گردانند. آن ایستادگی در برابر خرد و داوریهای او بیش از همه از این راهست.
2) این کسان بداوریهای خرد ایرادی نمیتوانند گرفت. داوریهای خرد روشنتر از آنست که کسی تواند ایراد گرفت و یا تواند نپذیرفت. این خود پاسخی است بآن کسانی که به بودن یک چنین نیرویی در آدمی گردن نمیگزارند و اندیشههای پراکندهی این و آن را برای خود دلیل میآوردند.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار سوم : خردههایی که به خرد میگیرند (سه از سه)
در این ده سال تنها یک کسی با من روبرو گردیده و پاسخی داده و برای اینکه دانسته شود پاسخش چه بوده ، داستان را باآنکه در جای دیگری نوشتهام ، در اینجا نیز میآورم :
چند ماه پیش به یکی از وزارتخانه رفتم ، جوانی که بشاعری شناخته شده و چند سالی در اروپا بوده و اکنون رئیس یک ادارهای میباشد ، با من بگفتگو پرداخته چنین گفت : «من پیمان را با لذت میخوانم. هرچه مینویسید پذیرفتهام ولی میدانید که دربارهی ادبیات با شما مخالفم. زیرا نه من میتوانم توقع کنم که شما پیروی از اندیشهی من کنید و نه خودم میتوانم تابع نظریهی شما باشم».
گفتم : در جایی که شما یک باوری میدارید و ما یک باوری ، باید هر یکی دلیلهای خود را یاد کنیم و خرد را درمیانه داور گردانیم.
با یک شتابزدگی چنین گفت : «مطلب همینجاست که شما میخواهید شعرا را تابع عقل گردانید. شعرا تابع احساساتند». گفتم : «احساسات» یا سَهِشها نیز باید در زیر فرمان خرد باشد. خدا یگانه نیرویی که برای شناختن سود و زیان و راست و کج و نیک و بد بآدمیان داده خرد است. در هر چیزی باید خرد را راهنما گردانید. نمیگویم : باید جلو سهشها را گرفت ، چنین چیزی نشدنیست. میگویم : سهشها نیز باید فرمانبری از خرد کنند. بدینسان که آنچه بیزیان است جلوش باز باشد و آنچه زیانمند است جلوش گرفته شود. اگر سهشها جداسر[=مستقل] و آزاد تواند بود ، پس شما چه ایرادی به اصغر بروجردی و سیفالقلم شیرازی داشتید؟!.. چرا از چنگیز و تیمور رنجیدگی مینمایید؟!.. اصغر که بچگان را میکشت ، سیفالقلم که زنان را نابود میگردانید ، آیا نه از روی سهش میبود؟! چنگیز و تیمور آیا جز به پیروی از سهشهای خود آنهمه خون میریختند؟! فلان دزد که از دیوار مردم بالا میرود آیا جز سهش انگیزهی دیگری در کار است؟! فلان جوان که دنبال زنان بیگانه میافتد ، آیا جز سهش او را وامیدارد؟! اینهمه خونها که اکنون در اروپا و آفریقا ریخته میشود آیا شُوَندی[=سببی] جز سهشهای تودهها تواند داشت؟!..
شما باینها چه میگویید ؟! اگر این راستست که «احساسات» خود جداسر و آزاد است و خرد را بآنها فرمانروایی نیست ، پس این قانونها برای چیست؟! این دادگاهها و دادسراها بهر چه میباشد؟! اگر راست نیست پس شما چه میگویید؟! اگر میگویید تنها شاعر است که در پیروی از سهشها آزاد است و دیگران باید پیروی از خرد کنند ، بگویید دلیلش چیست؟! شاعر چه جدایی از دیگران میدارد؟! شاعر جز یاوهبافی چه هنری از خود نشان میدهد؟!..
اینها را که شنید درماند و بخاموشی گرایید و من نیز بسخن بیش از این دنباله ندادم. از این گفتگوها دو چیز بدست میآید :
1) آنان که به خرد و بسخنان ما دربارهی آن گردن نمیگزارند و ایستادگی مینمایند یک شُوَند آن دلبستگیایست که به هوسبازیهای خود میدارند. اینان میخواهند آزاد باشند و به بهانهی «احساسات» یا هر دستاویز دیگری دنبال هوسهای خود را گیرند و ایرادی هم درمیان نباشد. این برای آنان بسیار لذت میدهد که بجای کوشش و کار در راه بسیج[=تدارک] نیازمندیهای زندگانی ، هوسمندانه به قافیهبافی پردازند و «مضمونها» سازند و قصیده یا غزلی یا قطعهای سروده در روزنامهها بچاپ رسانیده خود را بنمایند ، و باین سرودههای خود که جز میوهی هوس و خودنمایی نیست و کمترین سودی بمردم و زندگانی ایشان ندارد (بلکه زیانهایی نیز میرساند) نام ادبیات گزارند ، و به همان دستاویز در پشت میز نشینند و از دسترنج روستاییان و کارگران ماهانههای گزاف گیرند و هوسبازی را با مفتخواری توأم گردانند. آن ایستادگی در برابر خرد و داوریهای او بیش از همه از این راهست.
2) این کسان بداوریهای خرد ایرادی نمیتوانند گرفت. داوریهای خرد روشنتر از آنست که کسی تواند ایراد گرفت و یا تواند نپذیرفت. این خود پاسخی است بآن کسانی که به بودن یک چنین نیرویی در آدمی گردن نمیگزارند و اندیشههای پراکندهی این و آن را برای خود دلیل میآوردند.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
86%
آری
14%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»
🖌 احمد کسروی
🔸 چند سخنی از دفتر (یک از یک)
(نبرد با گزند شعرا)
بتازگی دانستهایم که دستهای از جوانان بویژه از شاگردان دبیرستانها برآن سرند که انجمنی برای نبرد با گزند شعرا برپا نمایند. ما چنین جنبشی را همیشه انتظار داشتیم. در جایی که پیران بیادب انجمنها برپا کنند و شرم را کنار نهاده پیرانهسر دم از عشق جوانان بزنند این جوانان راست که آسوده ننشسته برای کندن ریشهی این بیادبیها بکوشش برخیزند.
آن پیران سیاهدل که یک عمر با این پستیها بسر داده و آن را هنری از بهر خود پنداشتهاند کنون هم دست از نادانی و بیادبی برنمیدارند ، خود سزای ایشان است که صد بیاحترامی از جوانان بینند!. حیف از نام خجستهی «ایرانی» که بیادبان بروی خود دارند ، حیف!
ما بر آن جوانان آفرین میفرستیم و از خداوند فیروزی آنان را میخواهیم.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 چند سخنی از دفتر (یک از یک)
(نبرد با گزند شعرا)
بتازگی دانستهایم که دستهای از جوانان بویژه از شاگردان دبیرستانها برآن سرند که انجمنی برای نبرد با گزند شعرا برپا نمایند. ما چنین جنبشی را همیشه انتظار داشتیم. در جایی که پیران بیادب انجمنها برپا کنند و شرم را کنار نهاده پیرانهسر دم از عشق جوانان بزنند این جوانان راست که آسوده ننشسته برای کندن ریشهی این بیادبیها بکوشش برخیزند.
آن پیران سیاهدل که یک عمر با این پستیها بسر داده و آن را هنری از بهر خود پنداشتهاند کنون هم دست از نادانی و بیادبی برنمیدارند ، خود سزای ایشان است که صد بیاحترامی از جوانان بینند!. حیف از نام خجستهی «ایرانی» که بیادبان بروی خود دارند ، حیف!
ما بر آن جوانان آفرین میفرستیم و از خداوند فیروزی آنان را میخواهیم.
🌸
👍1
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
83%
آری
18%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
👍1