📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 ویراینده
🔸 بیهوده دست و پا میزنند (1) (یادداشت ویراینده) (سه از شش)
نمونهی دوم را از «منتقدی» بنام پارسینژاد میآوریم :
«تلقی انتقادی کسروی از ادبیات و التزامی که او برای اخلاق در شعر و هنر قائل است یادآور عقاید گذشتگان ، از سقراط و شاگردش افلاطون گرفته تا تولستوی است که شعر و هنر را از نظرگاه اخلاق مینگریستهاند و در نقد شعر بر بنیاد اصول اخلاق و مصالح جامعه داوری میکردهاند».
میبینید این نویسنده هم همان پندار را بزبان میآورد : در زمینهی ادبیات با «اصول اخلاق و مصالح جامعه» داوری نکنید!
همو پس از سخنانی این بار آن ادعا را با رنگ و روی دیگری اینچنین پیش میکشد :
«اما کسروی از آنجا که به «اصالت تعقل» خود سخت پابند است ، ذهن و زبان عارفانهی حافظ را درنمییابد و نمیداند که عارفان استدلال عقلی و قیاسات منطقی را که بر بنیاد حواسِ خطاکار استوار است ، مقرون بخطا میبینند و عشق را تنها [راه] وصول بحقیقت میشناسند. از اینروست که شاعرِ عارف ، عقل و خرد را قید و بندی بر آزادی و ارادهی انسانی خود میداند و آن را انکار میکند. ...
ما را به منع عقل مترسان و می بیار
کاین شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست».
ادیب نامبرده باور خود را آشکار نمیسازد و مثلاً نمیگوید که آیا او هم از عارفان است یا نه ولی با گفتن اینکه «عارفان چنین و چنان میاندیشند» چیستان کهنی را بدینسان برایمان میگشاید و آن اینکه باری درمییابیم که عارفان کیانند و عرفان چیست ، البته بشرط آنکه ادیب دیگری خط انکار بر گفتهی او نکشد. آری ، درمییابیم که به باور یک عارف : استدلال عقلی و قیاسات منطقی بر بنیاد حواس است (!) و چون حواس دچار خطا میگردد اینست او میپندارد با عقل و منطق بحقیقت دست نخواهد یافت ولی با عشق (که لابد بر پایهی حواس خطاکار نیست!) میتوان دست یافت. همچنین عارف میپندارد پیروی از خرد مایهی کاسته شدن از آزادی است و اینست ادیب نامبرده سرودهی شاعر را بگواهی میآورد : پیروی از خرد نکن که نکوهش باده میکند زیرا که او را دستی در کارهای ما نیست.
این «قید و بند بر آزادی» که میگوید چندان گزافه نیست. راستی را پیروی از خرد کردن از آزادی بیمرز و اندازه میکاهد. اگر آدمی همچون بسیاری از جانوران تنها زندگانی میکرد شاید ناروا نبود از هرچه که مایهی کاهش آزادی است بپرهیزد. لیکن در جایی که آدمیان باهم میزیند و ناچارند جز خود دربند آسایش دیگران نیز باشند آیا نتیجهی پیروی نکردن از خرد چه خواهد بود؟!.
راستی آنست که نیایان ما که غارها را رها کرده زندگی با همجنسان خود در آبادیها را والاتر یافتهاند با آنکه میفهمیدند که بخشی از آزادیشان را در این راه از دست میدهند ، این را آزادانه (طبیعی) و بیهیچ زور و فشاری کردهاند. از اینجا میتوان دریافت که این راه یکسویه است و آن را بازگشتی نیست. این نشان میدهد که آدمی در نهاد خود کششی بسوی «باهم زیستن» دارد و این برایش آن اندازه گرامیست که حاضر است در ازای آن از بخشی از آزادیش که آن هم بسیار گرانمایه است چشم بپوشد.
ولی باهم زیستن که بایستهاش پیروی از آیین زندگی و قانون است جز با پیروی از داوریهای خرد بآسایش و خرسندی نخواهد رسید و این خود جای شگفتست که کسی بگوید : خرد را رها کن تا آزادی را دریابی!.
آیا جز خرد چه چیز دیگر است که ما را وادارد دربند آسایش و خرسندی دیگران نیز باشیم؟!. اگر دیگران نیز به عرفان گراییده تنها از «عشق» (با چشمپوشی از خرد) پیروی کنند آیا زندگی سامان گرفته همه بکام دل میرسند؟! آیا این «کشف» را که کرده و کی کرده؟! و اگر راه اینست چرا بدستیاری خرد اینهمه قانون و مقررات و پیماننامه در کشورهای جهان و نیز در سازمانهای جهانی گزارده میشود؟! چرا در چنین کارهایی پیروی از عشق نمیشود؟!
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 ویراینده
🔸 بیهوده دست و پا میزنند (1) (یادداشت ویراینده) (سه از شش)
نمونهی دوم را از «منتقدی» بنام پارسینژاد میآوریم :
«تلقی انتقادی کسروی از ادبیات و التزامی که او برای اخلاق در شعر و هنر قائل است یادآور عقاید گذشتگان ، از سقراط و شاگردش افلاطون گرفته تا تولستوی است که شعر و هنر را از نظرگاه اخلاق مینگریستهاند و در نقد شعر بر بنیاد اصول اخلاق و مصالح جامعه داوری میکردهاند».
میبینید این نویسنده هم همان پندار را بزبان میآورد : در زمینهی ادبیات با «اصول اخلاق و مصالح جامعه» داوری نکنید!
همو پس از سخنانی این بار آن ادعا را با رنگ و روی دیگری اینچنین پیش میکشد :
«اما کسروی از آنجا که به «اصالت تعقل» خود سخت پابند است ، ذهن و زبان عارفانهی حافظ را درنمییابد و نمیداند که عارفان استدلال عقلی و قیاسات منطقی را که بر بنیاد حواسِ خطاکار استوار است ، مقرون بخطا میبینند و عشق را تنها [راه] وصول بحقیقت میشناسند. از اینروست که شاعرِ عارف ، عقل و خرد را قید و بندی بر آزادی و ارادهی انسانی خود میداند و آن را انکار میکند. ...
ما را به منع عقل مترسان و می بیار
کاین شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست».
ادیب نامبرده باور خود را آشکار نمیسازد و مثلاً نمیگوید که آیا او هم از عارفان است یا نه ولی با گفتن اینکه «عارفان چنین و چنان میاندیشند» چیستان کهنی را بدینسان برایمان میگشاید و آن اینکه باری درمییابیم که عارفان کیانند و عرفان چیست ، البته بشرط آنکه ادیب دیگری خط انکار بر گفتهی او نکشد. آری ، درمییابیم که به باور یک عارف : استدلال عقلی و قیاسات منطقی بر بنیاد حواس است (!) و چون حواس دچار خطا میگردد اینست او میپندارد با عقل و منطق بحقیقت دست نخواهد یافت ولی با عشق (که لابد بر پایهی حواس خطاکار نیست!) میتوان دست یافت. همچنین عارف میپندارد پیروی از خرد مایهی کاسته شدن از آزادی است و اینست ادیب نامبرده سرودهی شاعر را بگواهی میآورد : پیروی از خرد نکن که نکوهش باده میکند زیرا که او را دستی در کارهای ما نیست.
این «قید و بند بر آزادی» که میگوید چندان گزافه نیست. راستی را پیروی از خرد کردن از آزادی بیمرز و اندازه میکاهد. اگر آدمی همچون بسیاری از جانوران تنها زندگانی میکرد شاید ناروا نبود از هرچه که مایهی کاهش آزادی است بپرهیزد. لیکن در جایی که آدمیان باهم میزیند و ناچارند جز خود دربند آسایش دیگران نیز باشند آیا نتیجهی پیروی نکردن از خرد چه خواهد بود؟!.
راستی آنست که نیایان ما که غارها را رها کرده زندگی با همجنسان خود در آبادیها را والاتر یافتهاند با آنکه میفهمیدند که بخشی از آزادیشان را در این راه از دست میدهند ، این را آزادانه (طبیعی) و بیهیچ زور و فشاری کردهاند. از اینجا میتوان دریافت که این راه یکسویه است و آن را بازگشتی نیست. این نشان میدهد که آدمی در نهاد خود کششی بسوی «باهم زیستن» دارد و این برایش آن اندازه گرامیست که حاضر است در ازای آن از بخشی از آزادیش که آن هم بسیار گرانمایه است چشم بپوشد.
ولی باهم زیستن که بایستهاش پیروی از آیین زندگی و قانون است جز با پیروی از داوریهای خرد بآسایش و خرسندی نخواهد رسید و این خود جای شگفتست که کسی بگوید : خرد را رها کن تا آزادی را دریابی!.
آیا جز خرد چه چیز دیگر است که ما را وادارد دربند آسایش و خرسندی دیگران نیز باشیم؟!. اگر دیگران نیز به عرفان گراییده تنها از «عشق» (با چشمپوشی از خرد) پیروی کنند آیا زندگی سامان گرفته همه بکام دل میرسند؟! آیا این «کشف» را که کرده و کی کرده؟! و اگر راه اینست چرا بدستیاری خرد اینهمه قانون و مقررات و پیماننامه در کشورهای جهان و نیز در سازمانهای جهانی گزارده میشود؟! چرا در چنین کارهایی پیروی از عشق نمیشود؟!
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست یکم : معنی «ادبیات» و تاریخچهی آن واژه (شش از هشت)
این بود داستان نیرنگی که گفتم. بدخواهان چنین نیرنگی را زدند و بآن بس نکرده برای رویانیدن تخمهایی که کاشته بودند به یک کوشش دیگری برخاستند ، و آن اینکه در روزنامهها و درمیان جوانان هایهویی بنام شعر و ادبیات برپا گردانیدند و در این کار دست برخی از شرقشناسان نیز درمیان میبود.
این کار هم تاریخچهای میدارد که میباید بگویم اگرچه سخن بدرازی خواهد انجامد. این رازها باید بیرون ریخته شود.
اگر تاریخ هجدهساله را خواندهاید در سال 1290 [1] (1329 [ق]) دولت خودکامهی روس به ایران التماتوم داد. بیرون داستان آن بود که دولت روس از کارهای مستر شوستر آمریکایی بخشم آمده و بما فشار آورده سه چیز میخواست : 1) شوستر را بیرون کنیم. 2) دیگر کارکنی از بیگانگان بیخشنودی دولت روس و انگلیس نیاوریم. 3) دررفت[=خرج] ارتش روس را که به ایران آمده بود بپردازیم. ولی از درون خواسته میشد دستگاه مشروطه و آزادیخواهی از ایران برافتد ، و در این کار ، دست بدخواهان خودمان در کار میبود. به اینمعنی بایستی بخش بیشتر نقشه با دست اینان انجام گیرد.
اینبود دولت نکولایی التماتومش را داد و وزیران نیز رُلهای خود را بازی کردند و کار بجنگ کشید و مجاهدان و آزادیخواهان توسریهای سخت از مشت آهنین دولت روس خوردند و از میان رفتند. این زمان دولت گامی بالاتر گزاشت و مجلس را نیز بست. در التماتوم این را نخواسته بودند. ولی در نقشهی نهانی این نیز میبوده.
بدینسان نقشه انجام گرفت. ولی یک کار دیگر بازمیماند. تودهای که هفت سال با شورش و جنگ بسر برده و گُردانی از میان آن همچون ستارخان و یِفرِمخان و حیدر عمواُغلی و دیگران برخاسته بودند ، کار او تنها با بستن و پراکندن مجاهدان پایان نیافتی. بیش از همه بایستی اندیشههای آزادیخواهانه را از مغزها بیرون کنند. بایستی مردم را از آن شور پایین آورند. خونها را از جوش اندازند. بایستی ریشهها را بسوزانند ، از بریدن شاخهها سودی نتوانستی بود.
این کار میبایست با دست خانوادهی فروغی و همدستانشان از ایران و پرفسور براون [2] و همراهان او از اروپا انجام گیرد. میبایست اینان بکوششهایی که دربارهی رواج شعر و ادبیات میداشتند بیفزایند و تکان بزرگی پدید آورند. میبایست مردم را سرگرم گردانند. برخی را شاعر سازند ، برخی را شعردوست گردانند ، شعرهای زهرآلود شاعران را در مغزها جا دهند ، برای اندیشههای جوانان میدان تازهای باز کنند.
برای این کار خود عنوانی نیز پیدا کرده بودند. زیرا میگفتند : «ما که نخواهیم توانست در برابر دیگران با قوه و قدرت عرض اندام کنیم. برای ما یک راه باز است ، و آن اینکه ادبیات و تمدن قدیم خودمان را بگوش دنیا برسانیم و جلب احترام برای خود کنیم. در اروپا ما را با سعدی و حافظ و خیام و فردوسی میشناسند. باید ما نیز هرچه میتوانیم باینها اهمیت دهیم».
اینها سخنانی بوده که پرفسور صدیق [3] بیست و چند سال پیش هنگامی که از اروپا بازمیگشت در تبریز در سالن دبیرستان دولتی بزبان آورده و چنین گفته بود : «بهمین جهت من در اروپا با پرفسور براون همدست میبودم و بنشر ادبیات ایران میکوشیدیم». یک بار هم من این سخن را از زبان فروغی شنیدم.
🔹 پانوشت :
1ـ اصل : 1289 که لغزش بوده است.
2ـ Edward Granville Browne
3ـ دانستنیست در پروندهای که وزیران و نخستوزیران و برخی از سران ادارهها برای کتابهای کسروی پدید آوردند (همان که به یک رشته بازپرسیهای درازی کشید و سرانجام در یکی از نشستهای بازپرسی آدمکشان بسرش ریخته او را در کاخ دادگستری کشتند) یکی از نخستین شکایتها بدست همین دکتر صدیق وزیر فرهنگ آن زمان انجام گرفت. او در 29/12/23 باستناد مادّهی 2 قانون مصوب 1301 تقاضای تعقیب کسروی را بعلت نشر کتابهای «خلاف قانون» از وزارت دادگستری نمود. (پاکدامن ، قتل کسروی ، چ دوم ، ص 141 و 211). نمیتوان نوشتههای این کتاب را در آن شکایت بیاثر دانست.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
📝 نشست یکم : معنی «ادبیات» و تاریخچهی آن واژه (شش از هشت)
این بود داستان نیرنگی که گفتم. بدخواهان چنین نیرنگی را زدند و بآن بس نکرده برای رویانیدن تخمهایی که کاشته بودند به یک کوشش دیگری برخاستند ، و آن اینکه در روزنامهها و درمیان جوانان هایهویی بنام شعر و ادبیات برپا گردانیدند و در این کار دست برخی از شرقشناسان نیز درمیان میبود.
این کار هم تاریخچهای میدارد که میباید بگویم اگرچه سخن بدرازی خواهد انجامد. این رازها باید بیرون ریخته شود.
اگر تاریخ هجدهساله را خواندهاید در سال 1290 [1] (1329 [ق]) دولت خودکامهی روس به ایران التماتوم داد. بیرون داستان آن بود که دولت روس از کارهای مستر شوستر آمریکایی بخشم آمده و بما فشار آورده سه چیز میخواست : 1) شوستر را بیرون کنیم. 2) دیگر کارکنی از بیگانگان بیخشنودی دولت روس و انگلیس نیاوریم. 3) دررفت[=خرج] ارتش روس را که به ایران آمده بود بپردازیم. ولی از درون خواسته میشد دستگاه مشروطه و آزادیخواهی از ایران برافتد ، و در این کار ، دست بدخواهان خودمان در کار میبود. به اینمعنی بایستی بخش بیشتر نقشه با دست اینان انجام گیرد.
اینبود دولت نکولایی التماتومش را داد و وزیران نیز رُلهای خود را بازی کردند و کار بجنگ کشید و مجاهدان و آزادیخواهان توسریهای سخت از مشت آهنین دولت روس خوردند و از میان رفتند. این زمان دولت گامی بالاتر گزاشت و مجلس را نیز بست. در التماتوم این را نخواسته بودند. ولی در نقشهی نهانی این نیز میبوده.
بدینسان نقشه انجام گرفت. ولی یک کار دیگر بازمیماند. تودهای که هفت سال با شورش و جنگ بسر برده و گُردانی از میان آن همچون ستارخان و یِفرِمخان و حیدر عمواُغلی و دیگران برخاسته بودند ، کار او تنها با بستن و پراکندن مجاهدان پایان نیافتی. بیش از همه بایستی اندیشههای آزادیخواهانه را از مغزها بیرون کنند. بایستی مردم را از آن شور پایین آورند. خونها را از جوش اندازند. بایستی ریشهها را بسوزانند ، از بریدن شاخهها سودی نتوانستی بود.
این کار میبایست با دست خانوادهی فروغی و همدستانشان از ایران و پرفسور براون [2] و همراهان او از اروپا انجام گیرد. میبایست اینان بکوششهایی که دربارهی رواج شعر و ادبیات میداشتند بیفزایند و تکان بزرگی پدید آورند. میبایست مردم را سرگرم گردانند. برخی را شاعر سازند ، برخی را شعردوست گردانند ، شعرهای زهرآلود شاعران را در مغزها جا دهند ، برای اندیشههای جوانان میدان تازهای باز کنند.
برای این کار خود عنوانی نیز پیدا کرده بودند. زیرا میگفتند : «ما که نخواهیم توانست در برابر دیگران با قوه و قدرت عرض اندام کنیم. برای ما یک راه باز است ، و آن اینکه ادبیات و تمدن قدیم خودمان را بگوش دنیا برسانیم و جلب احترام برای خود کنیم. در اروپا ما را با سعدی و حافظ و خیام و فردوسی میشناسند. باید ما نیز هرچه میتوانیم باینها اهمیت دهیم».
اینها سخنانی بوده که پرفسور صدیق [3] بیست و چند سال پیش هنگامی که از اروپا بازمیگشت در تبریز در سالن دبیرستان دولتی بزبان آورده و چنین گفته بود : «بهمین جهت من در اروپا با پرفسور براون همدست میبودم و بنشر ادبیات ایران میکوشیدیم». یک بار هم من این سخن را از زبان فروغی شنیدم.
🔹 پانوشت :
1ـ اصل : 1289 که لغزش بوده است.
2ـ Edward Granville Browne
3ـ دانستنیست در پروندهای که وزیران و نخستوزیران و برخی از سران ادارهها برای کتابهای کسروی پدید آوردند (همان که به یک رشته بازپرسیهای درازی کشید و سرانجام در یکی از نشستهای بازپرسی آدمکشان بسرش ریخته او را در کاخ دادگستری کشتند) یکی از نخستین شکایتها بدست همین دکتر صدیق وزیر فرهنگ آن زمان انجام گرفت. او در 29/12/23 باستناد مادّهی 2 قانون مصوب 1301 تقاضای تعقیب کسروی را بعلت نشر کتابهای «خلاف قانون» از وزارت دادگستری نمود. (پاکدامن ، قتل کسروی ، چ دوم ، ص 141 و 211). نمیتوان نوشتههای این کتاب را در آن شکایت بیاثر دانست.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 ویراینده
🔸 بیهوده دست و پا میزنند (1) (یادداشت ویراینده) (چهار از شش)
وانگهی مگر تنها خرد است که داوریهایش از آزادی آدمی میکاهد؟! بسیار چیزهاست که از آزادی ما میکاهد و چون آنها از رازهای آفرینش است ناچار بگردن نهادن بآنهاییم. مثلاً نیازهایی همچون خوراک و پوشاک و جفت و نشستنگاه ، ما را وادار بکوششهایی میکند که اینها نیز از آزادی ما میکاهد. اکنون آیا این درست است که کسی ببهانهی بازیافتن آزادیِ خود ، پی کار و کوشش نرفته و از زن گرفتن و خانه برپا ساختن بگریزد و بناچار رو بگدایی آورد؟!
اگر باریکتر بینیم ، فرزند و خویش و آشنا و حتا بیگانه نیز از آزادیها میکاهند. ولی چه باید کرد؟! در زندگی اجتماعی یکهها (افراد) باید کار کنند و سرپرستی همسر و فرزند و نیز بایاهای اجتماعی دیگری را بگردن گیرند. کسی که از این بایاها میگریزد و خواهان چنان «آزادی»ای است که ادیب نامبرده از زبان «عارف» میگوید ، جایش درمیان مردمان نیست. او باید به غارها و جنگلها بازگردد. اینکه هم درمیان مردمان باشد و از دستاوردهای شهریگری بهرهمند گردد و هم از داوری خرد و دیگر بایاها گریزان باشد جز یک بام و دو هوا نیست.
اینها بیاد میآورد «هیپیگری» را که در دههی 1960 پیدایش یافت و چارهی همهی گرفتاریهای جهان را با «love» میدانست. ایشان از آنچه «آزادی»شان را میکاست «خسته» شده بودند و میخواستند بیازمایند زندگانی آزاد از هر بندی را ، و ده سال بیشتر نیز آزمودند. ولی آیا هیپیها توانستند گرهای از گرههای آدمی بگشایند؟! آیا گرفتاریای را چاره کردند؟!
اندیشههایی که ادیب نامبرده سخن از آن میراند بشیوهی زندگانیای میانجامد که بهتر از زندگی هیپیها یا کولیها نیست.
اگر براستی آنهایی که «عارف» خوانده میشوند چنان اندیشههایی بسر و چنان شیوهی زندگانیای در پیش دارند باید گفت عرفان چیزی جز مالیخولیا نیست و عارفان بیگمان آنهمه کوشش تودهها و دولتهای جهان را ، از گذشتگان و آیندگان ، برای نگاهداری میهنشان بدیدهی خواری مینگرند. بسخن دیگر ، پنداربافیهای ایشان با یک نادانی و نافهمی بیمگینی درهم آمیخته و در همان حال که خود را از دیگران برتر شمردهاند بگمراه گردانیدن مردم کوشیدهاند. پس بیجا نخواهد بود که چنان باورهایی را زهرآلود و بدآموزیهای مرگآور شمرده و هر گونه دشمنی با آنها را روا دانیم.
اینکه بسیاری از شاعران عشق را در برابر خرد گرفته ستایشها بآن و نکوهشها باین بار کردهاند خود از بیخردی برخاسته. عشق هرچه میخواهد باشد ، خرد گرانمایهترین چیزیست که آفریدگار بآدمی داده. آدمی اگر خرد نداشتی بجانوران چگونه برتری یافتی؟! راستی اینست که این کسان در زندگی هر روز دهها بار داوری خرد را بدیده میبینند و از دیگران چشم دارند که گردن بداوری آن گزارند ولی بدفاع از «ادبیات» که میرسد انکارش میکنند و بهانهها میآورند. اینکه ادیب دومی میگوید : استدلال عقلی و قیاسات منطقی بر بنیاد حواس است ، بهانهای بیش نیست. اینان جدایی میان هوس و پندار با خرد نمیگزارند. خرد در داوریهای خود جداسر (مستقل) است و پروای سود و زیان کس را نمیکند. ولی کسی که داوری خرد را نمیپذیرد بیگمان از هوس یا کینه یا رشک یا پندار یا خودخواهی پیروی میکند.
این زمینه چون در کتاب «در پیرامون خرد» بگشادی بازنموده شده در اینجا بآن نمیپردازیم. ولی چون در برابر خرد از «عشق» نام میبرد و عشق در «ادبیات» فارسی معنی روشنی ندارد و این خود چیستانی گردیده اینست میباید چند سخنی هم از آن برانیم.
عشق یک واژهی عربی است و معنی آن در فارسی «دلباختن» است. پیداست که دلباختن باید بکسی یا چیزی بود. اگر کسی بگوید : «من دلباختهام» ، ولی نداند به که یا به چه ، بیگمان مایهی خنده خواهد بود.
جای افسوس است که شاعران هزار سال گرفتار این بوده بچنان سخن خندهآوری زبان گشودهاند. گرچه در آغاز ، باور آن دشوار مینماید ولی نمونههای فراوانی از این عشق خندهآور یا عشق «پا در هوا» میتوان در شعرها یافت. بلکه باید گفت در بیشتر جاها عشقی که شاعران بکار بردهاند همین عشق پا در هواست.
از اینجا معنای این واژه به تاریکی گراییده ، سخنان پوچ در آن باره بسیار گفته شده و دامنهها یافته ، مایهی گیجسری مردم و خود شاعران و «عارفان» گردیده. بلکه از بس از معنی خود دور افتاده مضمون سخنان بیپا و بیخردانهای گردیده که باید آن را دامی زیر پای دلبستگان به «ادبیات» شمارد. اینست کتاب «در پیرامون ادبیات» یک نشست از هفت نشستش تنها در این باره گفتگو کرده تا معنایش را از تاریکی بیرون کشد و آن دام را بآشکار آورد.
———————————-
🖌 ویراینده
🔸 بیهوده دست و پا میزنند (1) (یادداشت ویراینده) (چهار از شش)
وانگهی مگر تنها خرد است که داوریهایش از آزادی آدمی میکاهد؟! بسیار چیزهاست که از آزادی ما میکاهد و چون آنها از رازهای آفرینش است ناچار بگردن نهادن بآنهاییم. مثلاً نیازهایی همچون خوراک و پوشاک و جفت و نشستنگاه ، ما را وادار بکوششهایی میکند که اینها نیز از آزادی ما میکاهد. اکنون آیا این درست است که کسی ببهانهی بازیافتن آزادیِ خود ، پی کار و کوشش نرفته و از زن گرفتن و خانه برپا ساختن بگریزد و بناچار رو بگدایی آورد؟!
اگر باریکتر بینیم ، فرزند و خویش و آشنا و حتا بیگانه نیز از آزادیها میکاهند. ولی چه باید کرد؟! در زندگی اجتماعی یکهها (افراد) باید کار کنند و سرپرستی همسر و فرزند و نیز بایاهای اجتماعی دیگری را بگردن گیرند. کسی که از این بایاها میگریزد و خواهان چنان «آزادی»ای است که ادیب نامبرده از زبان «عارف» میگوید ، جایش درمیان مردمان نیست. او باید به غارها و جنگلها بازگردد. اینکه هم درمیان مردمان باشد و از دستاوردهای شهریگری بهرهمند گردد و هم از داوری خرد و دیگر بایاها گریزان باشد جز یک بام و دو هوا نیست.
اینها بیاد میآورد «هیپیگری» را که در دههی 1960 پیدایش یافت و چارهی همهی گرفتاریهای جهان را با «love» میدانست. ایشان از آنچه «آزادی»شان را میکاست «خسته» شده بودند و میخواستند بیازمایند زندگانی آزاد از هر بندی را ، و ده سال بیشتر نیز آزمودند. ولی آیا هیپیها توانستند گرهای از گرههای آدمی بگشایند؟! آیا گرفتاریای را چاره کردند؟!
اندیشههایی که ادیب نامبرده سخن از آن میراند بشیوهی زندگانیای میانجامد که بهتر از زندگی هیپیها یا کولیها نیست.
اگر براستی آنهایی که «عارف» خوانده میشوند چنان اندیشههایی بسر و چنان شیوهی زندگانیای در پیش دارند باید گفت عرفان چیزی جز مالیخولیا نیست و عارفان بیگمان آنهمه کوشش تودهها و دولتهای جهان را ، از گذشتگان و آیندگان ، برای نگاهداری میهنشان بدیدهی خواری مینگرند. بسخن دیگر ، پنداربافیهای ایشان با یک نادانی و نافهمی بیمگینی درهم آمیخته و در همان حال که خود را از دیگران برتر شمردهاند بگمراه گردانیدن مردم کوشیدهاند. پس بیجا نخواهد بود که چنان باورهایی را زهرآلود و بدآموزیهای مرگآور شمرده و هر گونه دشمنی با آنها را روا دانیم.
اینکه بسیاری از شاعران عشق را در برابر خرد گرفته ستایشها بآن و نکوهشها باین بار کردهاند خود از بیخردی برخاسته. عشق هرچه میخواهد باشد ، خرد گرانمایهترین چیزیست که آفریدگار بآدمی داده. آدمی اگر خرد نداشتی بجانوران چگونه برتری یافتی؟! راستی اینست که این کسان در زندگی هر روز دهها بار داوری خرد را بدیده میبینند و از دیگران چشم دارند که گردن بداوری آن گزارند ولی بدفاع از «ادبیات» که میرسد انکارش میکنند و بهانهها میآورند. اینکه ادیب دومی میگوید : استدلال عقلی و قیاسات منطقی بر بنیاد حواس است ، بهانهای بیش نیست. اینان جدایی میان هوس و پندار با خرد نمیگزارند. خرد در داوریهای خود جداسر (مستقل) است و پروای سود و زیان کس را نمیکند. ولی کسی که داوری خرد را نمیپذیرد بیگمان از هوس یا کینه یا رشک یا پندار یا خودخواهی پیروی میکند.
این زمینه چون در کتاب «در پیرامون خرد» بگشادی بازنموده شده در اینجا بآن نمیپردازیم. ولی چون در برابر خرد از «عشق» نام میبرد و عشق در «ادبیات» فارسی معنی روشنی ندارد و این خود چیستانی گردیده اینست میباید چند سخنی هم از آن برانیم.
عشق یک واژهی عربی است و معنی آن در فارسی «دلباختن» است. پیداست که دلباختن باید بکسی یا چیزی بود. اگر کسی بگوید : «من دلباختهام» ، ولی نداند به که یا به چه ، بیگمان مایهی خنده خواهد بود.
جای افسوس است که شاعران هزار سال گرفتار این بوده بچنان سخن خندهآوری زبان گشودهاند. گرچه در آغاز ، باور آن دشوار مینماید ولی نمونههای فراوانی از این عشق خندهآور یا عشق «پا در هوا» میتوان در شعرها یافت. بلکه باید گفت در بیشتر جاها عشقی که شاعران بکار بردهاند همین عشق پا در هواست.
از اینجا معنای این واژه به تاریکی گراییده ، سخنان پوچ در آن باره بسیار گفته شده و دامنهها یافته ، مایهی گیجسری مردم و خود شاعران و «عارفان» گردیده. بلکه از بس از معنی خود دور افتاده مضمون سخنان بیپا و بیخردانهای گردیده که باید آن را دامی زیر پای دلبستگان به «ادبیات» شمارد. اینست کتاب «در پیرامون ادبیات» یک نشست از هفت نشستش تنها در این باره گفتگو کرده تا معنایش را از تاریکی بیرون کشد و آن دام را بآشکار آورد.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست یکم : معنی «ادبیات» و تاریخچهی آن واژه (هفت از هشت)
پیداست تودهای را که خواستند فریب دهند اینگونه سخنان دلسوزانه هم پیدا کنند. به هر حال از همان سال 1290 تکانی در ایران در زمینهی شعر و ادبیات پدید آورده شد. از اروپا براون «تاریخ ادبیات ایران» میفرستاد. کتابها چاپ میکرد. «انجمن خیام» [1] بایای[وظیفه] خود را انجام میداد. در ایران گفتارها دربارهی شاعران نوشته میشد ، کتابها بچاپ میرسید ، جستجو از تاریخچهی زندگی شاعران میرفت ، ساتها[=صفحهها] سیاه میگردید دربارهی آنکه سال زاییده شدن شاعری بدست آید. مهنامههای ادبی پراکنده میشد ، در شهرها انجمنهای ادبی برپا میگردید ، چَخِشها [2] میرفت دربارهی آنکه فلان شاعر از کدام شهر است ، در دبیرستانها و دانشکدهها بیشتر جوانان (شصت و هفتاد درصد آنها) شعر میگفتند ، خیابانها بنام شاعران نامیده میشد [3] ، به سعدی و حافظ و خیام و فردوسی نام «مفاخر ملی» داده شده کتابهاشان پیاپی بچاپ میرسید ، در شهرستانها بروی گورهای شاعران گنبدها افراشته میشد ، هر شهری برای خود شاعری با چنان گنبدی میخواست. کمکم کار بالا گرفته گفته میشد : «شعر وحی است». آشکاره مینوشتند : «شاعر هنگامی که بشعر گفتن میپردازد روح او بعوالم دیگری ارتباط پیدا میکند ...». کسانی از این اندازه هم گذشته گفتگو میداشتند که کتاب یکی از چهار شاعر بزرگ را که فردوسی و حافظ و سعدی و مولوی باشند ، بجای قرآن برگزینند و آن را «کتاب مقدس» ایرانیان یا «قرآن فارسی» گردانند و سخن در آن میبود که کدام یکی را برگزینند. هایهویی میبود که نمیدانم چه نامی دهم. در آن میان داستانهای خندهآوری نیز رخ میداد که یکی چون در یادمست در اینجا میگویم :
شنیدهاید که در ایران شاعری هم بنام «طرزی» میبوده. این شاعر برای بازی کردن با سخن راه تازهای پیدا کرده بوده ، و آن اینکه «کارواژه»[=فعل]های ساخته بیاورد. اینها نمونهای از شعرهای اوست :
مبادا که از من ملولیده باشی
حدیث حسودان قبولیده باشی
چو درس محبت نخواندی چسود ار
فروعیده باشی اصولیده باشی
برو طرزیا زلف خوبان بدستت
در آن دم بیفتد که پولیده باشی
در آن هیاهو یکی از کارها این میبود که تاریخچهی زندگانی شاعر و خویها و خیمهای او را از شعرهایش بدست آورند. این کار که مفت و بیهوده میبود راهش نیز غلطست. زیرا چنانکه میدانیم ، شاعران هیچگاه دربند حال خود نبوده درپی راستی نمیگشتهاند. برای «مضمون» تن به هر دروغی میدادهاند.
هرچه هست یکی در ارومی دیوان طرزی را بچاپ رسانیده و از همان شعرهای او تاریخچهی زندگانی شاعر را نوشته بود. از جمله شعری را چنین نوشته :
شعبان رمضان کرب بلادم چه تعجب
بیآش جمادیدم و بینان رجبیدم
گفته بود : «طرزی بکربلا هم رفته».
یادم نیست من آن را در کجا خواندم. دیدم شعر را غلط چاپ کرده و غلط خوانده و غلط نتیجه گرفته. از خود شعر پیداست که خواست شاعر از این شعر یاوه چیست. اگر باور کنیم که شعر از برای بازگفتن حالی و داستانی بوده میباید بگوییم : شاعر که طلبه میبوده در ماههای شعبان و رمضان که «احسانها» داده شدی و سفرهها گسترده گردیدی بمیهمانیها رفته و پلوها خورده ، و چون در ماههای دیگر گرسنگی کشیده آنها را بیاد آورده میگوید :
شعبان رمضان گر بپلاوم چه تعجب
بیآش جمادیدم و بینان رجبیدم
چون یک زمینهی شوخیآور میبود وآنگاه خامی آنگونه تاریخچهنویسی را نیک میرسانید چیزی در آن باره نوشته پاسخ دادم : «بکربلا نرفته ، پلو خورده». فرستادم گویا در مهنامهی «آینده» چاپ شد.
🔹 پانوشتها :
1ـ Omar Khayyam Club در لندن.
2ـ چخیدن (همچون جهیدن) = مجادله کردن ؛ چخش = مجادله.
3ـ برای مثال خیابان علاءالدوله را خیابان فردوسی ، جلیلآباد را خیابان خیام ، اسماعیل بزاز را خیابان مولوی نامیدند.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
📝 نشست یکم : معنی «ادبیات» و تاریخچهی آن واژه (هفت از هشت)
پیداست تودهای را که خواستند فریب دهند اینگونه سخنان دلسوزانه هم پیدا کنند. به هر حال از همان سال 1290 تکانی در ایران در زمینهی شعر و ادبیات پدید آورده شد. از اروپا براون «تاریخ ادبیات ایران» میفرستاد. کتابها چاپ میکرد. «انجمن خیام» [1] بایای[وظیفه] خود را انجام میداد. در ایران گفتارها دربارهی شاعران نوشته میشد ، کتابها بچاپ میرسید ، جستجو از تاریخچهی زندگی شاعران میرفت ، ساتها[=صفحهها] سیاه میگردید دربارهی آنکه سال زاییده شدن شاعری بدست آید. مهنامههای ادبی پراکنده میشد ، در شهرها انجمنهای ادبی برپا میگردید ، چَخِشها [2] میرفت دربارهی آنکه فلان شاعر از کدام شهر است ، در دبیرستانها و دانشکدهها بیشتر جوانان (شصت و هفتاد درصد آنها) شعر میگفتند ، خیابانها بنام شاعران نامیده میشد [3] ، به سعدی و حافظ و خیام و فردوسی نام «مفاخر ملی» داده شده کتابهاشان پیاپی بچاپ میرسید ، در شهرستانها بروی گورهای شاعران گنبدها افراشته میشد ، هر شهری برای خود شاعری با چنان گنبدی میخواست. کمکم کار بالا گرفته گفته میشد : «شعر وحی است». آشکاره مینوشتند : «شاعر هنگامی که بشعر گفتن میپردازد روح او بعوالم دیگری ارتباط پیدا میکند ...». کسانی از این اندازه هم گذشته گفتگو میداشتند که کتاب یکی از چهار شاعر بزرگ را که فردوسی و حافظ و سعدی و مولوی باشند ، بجای قرآن برگزینند و آن را «کتاب مقدس» ایرانیان یا «قرآن فارسی» گردانند و سخن در آن میبود که کدام یکی را برگزینند. هایهویی میبود که نمیدانم چه نامی دهم. در آن میان داستانهای خندهآوری نیز رخ میداد که یکی چون در یادمست در اینجا میگویم :
شنیدهاید که در ایران شاعری هم بنام «طرزی» میبوده. این شاعر برای بازی کردن با سخن راه تازهای پیدا کرده بوده ، و آن اینکه «کارواژه»[=فعل]های ساخته بیاورد. اینها نمونهای از شعرهای اوست :
مبادا که از من ملولیده باشی
حدیث حسودان قبولیده باشی
چو درس محبت نخواندی چسود ار
فروعیده باشی اصولیده باشی
برو طرزیا زلف خوبان بدستت
در آن دم بیفتد که پولیده باشی
در آن هیاهو یکی از کارها این میبود که تاریخچهی زندگانی شاعر و خویها و خیمهای او را از شعرهایش بدست آورند. این کار که مفت و بیهوده میبود راهش نیز غلطست. زیرا چنانکه میدانیم ، شاعران هیچگاه دربند حال خود نبوده درپی راستی نمیگشتهاند. برای «مضمون» تن به هر دروغی میدادهاند.
هرچه هست یکی در ارومی دیوان طرزی را بچاپ رسانیده و از همان شعرهای او تاریخچهی زندگانی شاعر را نوشته بود. از جمله شعری را چنین نوشته :
شعبان رمضان کرب بلادم چه تعجب
بیآش جمادیدم و بینان رجبیدم
گفته بود : «طرزی بکربلا هم رفته».
یادم نیست من آن را در کجا خواندم. دیدم شعر را غلط چاپ کرده و غلط خوانده و غلط نتیجه گرفته. از خود شعر پیداست که خواست شاعر از این شعر یاوه چیست. اگر باور کنیم که شعر از برای بازگفتن حالی و داستانی بوده میباید بگوییم : شاعر که طلبه میبوده در ماههای شعبان و رمضان که «احسانها» داده شدی و سفرهها گسترده گردیدی بمیهمانیها رفته و پلوها خورده ، و چون در ماههای دیگر گرسنگی کشیده آنها را بیاد آورده میگوید :
شعبان رمضان گر بپلاوم چه تعجب
بیآش جمادیدم و بینان رجبیدم
چون یک زمینهی شوخیآور میبود وآنگاه خامی آنگونه تاریخچهنویسی را نیک میرسانید چیزی در آن باره نوشته پاسخ دادم : «بکربلا نرفته ، پلو خورده». فرستادم گویا در مهنامهی «آینده» چاپ شد.
🔹 پانوشتها :
1ـ Omar Khayyam Club در لندن.
2ـ چخیدن (همچون جهیدن) = مجادله کردن ؛ چخش = مجادله.
3ـ برای مثال خیابان علاءالدوله را خیابان فردوسی ، جلیلآباد را خیابان خیام ، اسماعیل بزاز را خیابان مولوی نامیدند.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 ویراینده
🔸 بیهوده دست و پا میزنند (1) (یادداشت ویراینده) (پنج از شش)
ما نمیتوانیم همهی آن سخنان را در اینجا بیاوریم. خوانندگان خود توانند جداگانه بخوانند. ولی کوتاهشده آنکه واژهی عشق را در «ادبیات» فارسی در معنیهای گوناگونی بکار بردهاند. یکی از آنها که طبیعیاش میباشد ، دلدادگی و دلباختگی به یک «معشوق» است و او زنی است که دل از عاشق برده. در این باره شعرهای بسیاری هست ، مثلاً :
عاشق آن دم که به دام سر زلف تو فتاد
گفت کز بند غم و غصه نجاتم دادند
در اینجا معشوق «گیسودار» و همانا زن است ، گو که پنداری باشد و شاعر تنها برای شعرسرایی پدیدش آورده. لیکن در جاهای دیگر چنین نیست :
عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق
شبروان را آشناییهاست با میر عسس
زان باده که در میکدهی عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
بسی شدیم و نشد عشق را کرانه پدید
تبارکالله از این ره که نیست پایانش
بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
به عزم مرحلهی عشق پیش نه قدمی
که سودها بری ار این سفر توانی کرد
در شعرهای بالا معنی عشق دانسته نیست و هرآینه هیچ معنی ندارد. هر «صاحب نظری» برای آنکه اعتراف نکند اینها بیمعنی است از خود معنی پرتی برای آنها میتراشد و از اینجاست که «تفسیر» هر یک از دیگری جداست.
معنی دیگری که شاعران از عشق خواستهاند به پیروی از صوفیان «عشق بخدا»ست. باشد که دربارهی شعرهای بالا نیز بگویند خواست شاعر عشق بخدا بوده. لیکن عشق بخدا با می و باده و ساغر چه سازگاری دارد؟! از آنسو معنی شعرها نیز با عشق بخدا نمیسازد. بماند که شاعر آنها اساساً صوفی نبوده.
عشق بخدا که بدعت صوفیان بوده و خود معنی روشنی ندارد ، جز پندارپرستی و مایهی دستهبندی و «جدا از دیگران زیستن و بآن بالیدن» نبوده. هرچه در دینها سخن از سپاسگزاری از آفریدگار و بایای آدمی به نیایش است در صوفیگری سخن از عشق بخدا بلکه عشقبازی با خداست. برانگیختگان که پرمغزترین سخنان را گفته و اینهمه از آراستگیهای آدمی از نیکوکاری ، خوشخویی ، راستگویی ، درستکاری و اینگونه خویها ستایش کردهاند که مایهی رهنمونی آدمی براه راست ، راهی که خواست خداست ، میباشد و رستگارش میگرداند ، دیده نشده که سخنی از «عشق بخدا» برانند. ولی صوفیان ویلگرد و دریوزه دمادم سخن از آن رانده چنین وانمودهاند که برترین سخنان و معنیها را ایشان میدانند. (برتری طریقت به شریعت)
«سپس کسانی در این اندازه نایستادهاند و عشقبازی با پسران خوشرو را سزا شمارده چنین گفتهاند : «ما آن زیبایی خدا را در روی اینها تماشا میکنیم» بگفتهی خودشان «جمال مطلق را در صور مقیدات دیدهاند» آن جملهی عربی «المجاز قنطرة الحقیقه» که شناخته گردیده در این زمینه است. یک چنین معنای بیشرمانهای زیر آن خوابیده.
از اینجاست که در شعرهای صوفیان عشق بخدا و عشق با پسران سادهرو درهم میبوده. عشق گفته گاهی آن را میخواستهاند و گاهی این را.
... سپس شاعران آن را گرفته یک گام بزرگ دیگر نیز اینان برداشتهاند. بدینسان که عشق را یک چیز پا در هوا گردانیده در بافندگیهای خود بکار بردهاند. عشق گفتهاند بیآنکه دانسته شود به که و به چه ؟.. نیازی بچنان چیزی ندیدهاند.
اگر شما شعرهایی را که از حافظ خواندم بیاد آورید خواهید دید عشق گاهی دریاست ـ دریایی که هیچش کرانه نیست ، گاهی راهست ـ راهی که باید سفر کرد و پیمود ، گاهی «مصبطه» است ـ مصبطهای که بر روی آن باده میفروشند.
الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد». (در پیرامون ادبیات ، نشست پنجم)
نمونههای دیگر اینهاست :
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
در اینجا عشق سرچشمهی فتنهها نیز شناسانیده شده. ولی بیت زیر :
سر نشتر عشق بر رگ روح رسید
یک قطره فروچکید و نامش دل شد
جز یک مضمونبافی پادرهوای شاعرانه نیست که شاعر خواسته با همرده گردانیدن واژههای عشق و روح و دل از یکسو و نشتر و رگ از سوی دیگر هنرنمایی کند. ولی از آنسو در دو بیت زیر :
گر به اقلیم عشق رو آری
همه آفاق گلستان بینی
هرچه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جوی زیان بینی
زمینه ، ستایشهای شاعرانه از عشق است بیآنکه معنی یگانهای از آن دانسته شود و شاعر باینکه مردم از آن چه معنیای برداشت میکنند پروایی نداشته. اینگونه عشق که در شعرهای شاعران فراوان یافت میشود «هر که هرچه برداشت» میباشد.
«... شاعران ایران گذشته از آنکه این واژه را در آن معنی پا درهوا گرفته هزارها بیت دربارهی آن سروده عمرهای خود تباه گردانیدهاند ، با همان واژه ، شُوَندِ [=باعث] گیجسری مردم نیز بودهاند.
👇
🖌 ویراینده
🔸 بیهوده دست و پا میزنند (1) (یادداشت ویراینده) (پنج از شش)
ما نمیتوانیم همهی آن سخنان را در اینجا بیاوریم. خوانندگان خود توانند جداگانه بخوانند. ولی کوتاهشده آنکه واژهی عشق را در «ادبیات» فارسی در معنیهای گوناگونی بکار بردهاند. یکی از آنها که طبیعیاش میباشد ، دلدادگی و دلباختگی به یک «معشوق» است و او زنی است که دل از عاشق برده. در این باره شعرهای بسیاری هست ، مثلاً :
عاشق آن دم که به دام سر زلف تو فتاد
گفت کز بند غم و غصه نجاتم دادند
در اینجا معشوق «گیسودار» و همانا زن است ، گو که پنداری باشد و شاعر تنها برای شعرسرایی پدیدش آورده. لیکن در جاهای دیگر چنین نیست :
عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق
شبروان را آشناییهاست با میر عسس
زان باده که در میکدهی عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
بسی شدیم و نشد عشق را کرانه پدید
تبارکالله از این ره که نیست پایانش
بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
به عزم مرحلهی عشق پیش نه قدمی
که سودها بری ار این سفر توانی کرد
در شعرهای بالا معنی عشق دانسته نیست و هرآینه هیچ معنی ندارد. هر «صاحب نظری» برای آنکه اعتراف نکند اینها بیمعنی است از خود معنی پرتی برای آنها میتراشد و از اینجاست که «تفسیر» هر یک از دیگری جداست.
معنی دیگری که شاعران از عشق خواستهاند به پیروی از صوفیان «عشق بخدا»ست. باشد که دربارهی شعرهای بالا نیز بگویند خواست شاعر عشق بخدا بوده. لیکن عشق بخدا با می و باده و ساغر چه سازگاری دارد؟! از آنسو معنی شعرها نیز با عشق بخدا نمیسازد. بماند که شاعر آنها اساساً صوفی نبوده.
عشق بخدا که بدعت صوفیان بوده و خود معنی روشنی ندارد ، جز پندارپرستی و مایهی دستهبندی و «جدا از دیگران زیستن و بآن بالیدن» نبوده. هرچه در دینها سخن از سپاسگزاری از آفریدگار و بایای آدمی به نیایش است در صوفیگری سخن از عشق بخدا بلکه عشقبازی با خداست. برانگیختگان که پرمغزترین سخنان را گفته و اینهمه از آراستگیهای آدمی از نیکوکاری ، خوشخویی ، راستگویی ، درستکاری و اینگونه خویها ستایش کردهاند که مایهی رهنمونی آدمی براه راست ، راهی که خواست خداست ، میباشد و رستگارش میگرداند ، دیده نشده که سخنی از «عشق بخدا» برانند. ولی صوفیان ویلگرد و دریوزه دمادم سخن از آن رانده چنین وانمودهاند که برترین سخنان و معنیها را ایشان میدانند. (برتری طریقت به شریعت)
«سپس کسانی در این اندازه نایستادهاند و عشقبازی با پسران خوشرو را سزا شمارده چنین گفتهاند : «ما آن زیبایی خدا را در روی اینها تماشا میکنیم» بگفتهی خودشان «جمال مطلق را در صور مقیدات دیدهاند» آن جملهی عربی «المجاز قنطرة الحقیقه» که شناخته گردیده در این زمینه است. یک چنین معنای بیشرمانهای زیر آن خوابیده.
از اینجاست که در شعرهای صوفیان عشق بخدا و عشق با پسران سادهرو درهم میبوده. عشق گفته گاهی آن را میخواستهاند و گاهی این را.
... سپس شاعران آن را گرفته یک گام بزرگ دیگر نیز اینان برداشتهاند. بدینسان که عشق را یک چیز پا در هوا گردانیده در بافندگیهای خود بکار بردهاند. عشق گفتهاند بیآنکه دانسته شود به که و به چه ؟.. نیازی بچنان چیزی ندیدهاند.
اگر شما شعرهایی را که از حافظ خواندم بیاد آورید خواهید دید عشق گاهی دریاست ـ دریایی که هیچش کرانه نیست ، گاهی راهست ـ راهی که باید سفر کرد و پیمود ، گاهی «مصبطه» است ـ مصبطهای که بر روی آن باده میفروشند.
الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد». (در پیرامون ادبیات ، نشست پنجم)
نمونههای دیگر اینهاست :
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
در اینجا عشق سرچشمهی فتنهها نیز شناسانیده شده. ولی بیت زیر :
سر نشتر عشق بر رگ روح رسید
یک قطره فروچکید و نامش دل شد
جز یک مضمونبافی پادرهوای شاعرانه نیست که شاعر خواسته با همرده گردانیدن واژههای عشق و روح و دل از یکسو و نشتر و رگ از سوی دیگر هنرنمایی کند. ولی از آنسو در دو بیت زیر :
گر به اقلیم عشق رو آری
همه آفاق گلستان بینی
هرچه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جوی زیان بینی
زمینه ، ستایشهای شاعرانه از عشق است بیآنکه معنی یگانهای از آن دانسته شود و شاعر باینکه مردم از آن چه معنیای برداشت میکنند پروایی نداشته. اینگونه عشق که در شعرهای شاعران فراوان یافت میشود «هر که هرچه برداشت» میباشد.
«... شاعران ایران گذشته از آنکه این واژه را در آن معنی پا درهوا گرفته هزارها بیت دربارهی آن سروده عمرهای خود تباه گردانیدهاند ، با همان واژه ، شُوَندِ [=باعث] گیجسری مردم نیز بودهاند.
👇
چیزیست آزموده : واژههایی که معنایی روشن نمیدارد چون درمیان مردم رواج گیرد و بگوشها رسد شُوَند گیجسری آنان گردد.» (همانجا)
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست یکم : معنی «ادبیات» و تاریخچهی آن واژه (هشت از هشت)
آخرین کوشش که دربارهی افزودن بآن هایهوی ادبیات از دستهی بدخواهان سر زد برپا گردانیدن «هزارهی فردوسی» و آوازه انداختن بسراسر کشورها بود. از سالها نقشهی آن را کشیده و بسیج [1] کار را دیده بودند و آنچه توانستند در آن میان باد بآتش هایهوی زدند و آن را تا باندازهی دیوانگی رسانیدند.
پس از آن جشنهایی بنام هر یکی از سعدی و حافظ و خیام خواستندی گرفت و نقشهها کشیده شده بود. ولی چون ما پشت سر هزاره آواز بلند کرده نبرد خود را با آن هیاهو آغاز کردیم ، نقشهها ناانجام ماند. آقای علیاصغر حکمت بنام شیرازی بودن نتوانست از جشن هفتصد سالهی سعدی درگذرد و آن را گرفت. ولی گفتههای ما کار خود را کرده بود و این جشن رونقی پیدا نکرد.
تا اینجا بود آنچه میخواستم در پیرامون معنی «ادبیات» و تاریخچهی شگفت آن واژه بگویم و نیرنگی که بکار رفته بازنمایم. آنچه میباید در پایان نشست بگویم آنست که چون در سال 1313 ما گفتارهایی در پیرامون شعر و ادبیات آغاز کردیم هایهوی بزرگی در برابر ما پدید آوردند و داستانهای بسیاری رفت. عنوان هایهوی این میبود که میگفتند : «دشمن ادبیاتست». من چون میدانستم که معنای روشنی از ادبیات در مغزهای آنان نیست ، میدانستم که گیجسرانه چیزهایی یاد گرفتهاند و بزبان میآورند ، اینبود برای خاموش گردانیدن آنان در پیمان گفتار نوشته از انجمن ادبی و از هایهویکنندگان در آنجا پرسیدم : «ادبیات چیست؟» ، و خواهش کردم که معنی آن را برای ما روشن گردانند. شنیدنیست که پاسخی نتوانستند و همان پرسش از هایهویْ بسیار کاست. نتیجه آن شد که خواهش کردند که خودم بانجمن ادبی روم و گفتارها رانم که رفتم و راندم و ادبیات را معنی کردم و آن گفتار در پیمان بچاپ رسیده که بسیاری از شماها خواندهاید. [2]
کوتاهشدهی سخن در این نشست چند چیز است :
1) «ادب» درمیان عرب ، سخن آراسته گفتن میبوده و آن چیز بدی نیست. این نیکست که کسی بگفتههای خود پروا کند و جملههای شیوا و آراسته بزبان آورد.
2) کسانی «ادب» را در سادگی خود نگزارده سخنآرایی را از اندازه بیرون گردانیده فنونی برای آن از معانی و بیان و بدیع و مانند اینها پدید آوردهاند. همچنان آن را از معنی خود بیرون برده «سخنبازی» گردانیدهاند. اینها بسیار بد و دور از خرد است.
3) «ادب» در همین معنی بیخردانهی دومش به ایران آمده و رواج گرفته و دستههای «سخنبازان» پدید آورده.
4) در سالهای نخست مشروطه ، دستهی بدخواهان یا خاینان کشور از واژهی «ادبیات» بسودجویی برخاسته آن را بجای «لیتراتور» فرانسه در برنامهی فرهنگ گنجانیده و از همان راه برواج سخنبازی و یاوهگویی در ایران کوشیدهاند ، در حالی که «لیتراتور» معنایش دیگر میبوده.
5) همان بدخواهان بهمدستی برخی شرقشناسان هایهویی در ایران بنام «ادبیات» برانگیخته رواج شعر و یاوهگویی را بالا برده مردم را بسوی کتابهای شاعران و دیگران کشانیدهاند.
🔹 پانوشتها :
1ـ بسیجیدن = تدارک کردن ؛ بسیج = تدارک.
2ـ دفتر «سخنرانی کسروی در انجمن ادبی»
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
📝 نشست یکم : معنی «ادبیات» و تاریخچهی آن واژه (هشت از هشت)
آخرین کوشش که دربارهی افزودن بآن هایهوی ادبیات از دستهی بدخواهان سر زد برپا گردانیدن «هزارهی فردوسی» و آوازه انداختن بسراسر کشورها بود. از سالها نقشهی آن را کشیده و بسیج [1] کار را دیده بودند و آنچه توانستند در آن میان باد بآتش هایهوی زدند و آن را تا باندازهی دیوانگی رسانیدند.
پس از آن جشنهایی بنام هر یکی از سعدی و حافظ و خیام خواستندی گرفت و نقشهها کشیده شده بود. ولی چون ما پشت سر هزاره آواز بلند کرده نبرد خود را با آن هیاهو آغاز کردیم ، نقشهها ناانجام ماند. آقای علیاصغر حکمت بنام شیرازی بودن نتوانست از جشن هفتصد سالهی سعدی درگذرد و آن را گرفت. ولی گفتههای ما کار خود را کرده بود و این جشن رونقی پیدا نکرد.
تا اینجا بود آنچه میخواستم در پیرامون معنی «ادبیات» و تاریخچهی شگفت آن واژه بگویم و نیرنگی که بکار رفته بازنمایم. آنچه میباید در پایان نشست بگویم آنست که چون در سال 1313 ما گفتارهایی در پیرامون شعر و ادبیات آغاز کردیم هایهوی بزرگی در برابر ما پدید آوردند و داستانهای بسیاری رفت. عنوان هایهوی این میبود که میگفتند : «دشمن ادبیاتست». من چون میدانستم که معنای روشنی از ادبیات در مغزهای آنان نیست ، میدانستم که گیجسرانه چیزهایی یاد گرفتهاند و بزبان میآورند ، اینبود برای خاموش گردانیدن آنان در پیمان گفتار نوشته از انجمن ادبی و از هایهویکنندگان در آنجا پرسیدم : «ادبیات چیست؟» ، و خواهش کردم که معنی آن را برای ما روشن گردانند. شنیدنیست که پاسخی نتوانستند و همان پرسش از هایهویْ بسیار کاست. نتیجه آن شد که خواهش کردند که خودم بانجمن ادبی روم و گفتارها رانم که رفتم و راندم و ادبیات را معنی کردم و آن گفتار در پیمان بچاپ رسیده که بسیاری از شماها خواندهاید. [2]
کوتاهشدهی سخن در این نشست چند چیز است :
1) «ادب» درمیان عرب ، سخن آراسته گفتن میبوده و آن چیز بدی نیست. این نیکست که کسی بگفتههای خود پروا کند و جملههای شیوا و آراسته بزبان آورد.
2) کسانی «ادب» را در سادگی خود نگزارده سخنآرایی را از اندازه بیرون گردانیده فنونی برای آن از معانی و بیان و بدیع و مانند اینها پدید آوردهاند. همچنان آن را از معنی خود بیرون برده «سخنبازی» گردانیدهاند. اینها بسیار بد و دور از خرد است.
3) «ادب» در همین معنی بیخردانهی دومش به ایران آمده و رواج گرفته و دستههای «سخنبازان» پدید آورده.
4) در سالهای نخست مشروطه ، دستهی بدخواهان یا خاینان کشور از واژهی «ادبیات» بسودجویی برخاسته آن را بجای «لیتراتور» فرانسه در برنامهی فرهنگ گنجانیده و از همان راه برواج سخنبازی و یاوهگویی در ایران کوشیدهاند ، در حالی که «لیتراتور» معنایش دیگر میبوده.
5) همان بدخواهان بهمدستی برخی شرقشناسان هایهویی در ایران بنام «ادبیات» برانگیخته رواج شعر و یاوهگویی را بالا برده مردم را بسوی کتابهای شاعران و دیگران کشانیدهاند.
🔹 پانوشتها :
1ـ بسیجیدن = تدارک کردن ؛ بسیج = تدارک.
2ـ دفتر «سخنرانی کسروی در انجمن ادبی»
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 ویراینده
🔸 بیهوده دست و پا میزنند (1) (یادداشت ویراینده) (شش از شش)
یکی دیگر از زمینههایی که واژهی عشق را بکار بردهاند در برابر خرد است. بگمان ایشان این دو باهم نتواند بود. چون از خرد بیزار بودهاند هواداری از عشق کردهاند. مولوی گفته :
عشق آمد عقل او آواره شد صبح آمد شمع او بیچاره شد
همو از خرد ، نه به عشق بلکه بدیوانگی پناه میبرد! :
زین خرد جاهل همی باید شدن دست در دیوانگی باید زدن
آزمودم عقل دوراندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را
همچنانکه دزد از مهتاب گریزان است ، روشنست که چه کسی از خرد میگریزد : این فلسفه ، فریبکاران را همچون دو چشم بینا برای نابیناست.
از اینجا دانسته میشود که عارفان «خردگریز» بودهاند و شما این را ببینید که ادیب نامبرده خود استاد دانشگاه است و در پرورش جوانان که فردای این سرزمین بدست آنان سپرده خواهد شد سهم دارد ولی کوشش او جز این نتیجه نخواهد داد که ایشان هم همچون عارفانی که یادشان میکند از خرد گریزند و خراباتی بار آیند. دنبالهی سخنان او خود گواه دیگری بر این گفته است.
او در دنباله میافزاید :
«کسروی نمیداند که در منطق و مذهب عارفان ، عشق و خرد دو عالمِ متقابل است. از نظر عارفان بینایی و بصیرت عشق بیش از خرد است ، تا آنجا که عشق میتواند مسائل و مشکلاتی را که خرد از حل آن ناتوان است حل و شرح کند :
دل چو از پیر خرد نقل معانی میکرد عشق میگفت بشرح آنچه بر او مشکل بود».
چنانکه گفتیم او از زبان عارفان که باورشان فلانست و بهمانست سخن میراند و باور خود را آشکار نمیگرداند. ولی ما ناگزیریم اینها را که چندین هوادارانه سروده باور خود او بدانیم و ایرادها را یکسره باو بگیریم. این سخنان اخیر او را در اینجا میشکافیم.
کسروی مینویسد :
«در کتابهای صوفیان اینگونه جملهها فراوانست : «چون عقل راه بجایی نمیبرد ، پای در راه سیر و سلوک نهاد و طالب کشف و شهود گردید». یا «چون به ناخن خرد گره از کار نمیگشود دست در دامن عشق زد» ، یا «چون عشق در دل رخت انداخت ، عقل خانه پرداخت»
مولوی میگوید :
عشق آمد عقل او آواره شد صبح آمد شمع او بیچاره شد
نیز میگوید :
پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بیتمکین بود
دیگری گفته :
عشق آمد و کرد عقل غارت ای دل تو بجان بر این بشارت» (در پیرامون خرد)
از این تکه نخست روشن میشود کی «نمیداند» ولی میپندارد که «میداند». دوم ، صوفیان خرد را خوار گرفته ولی عشق را در برابر آن ستودهاند. ادیب نامبرده نیز همین را نوشته تنها بجای صوفیان ، عارفان آورده!
سپس میافزاید :
«کلید پیوندها و همبستگیها عشق است. اما این کلید معنوی ابزاری مادّی هم دارد و آن شراب است ، زیرا شراب است که پرده از راز درون و غیب انسان برمیدارد و راز درون را آشکار میکند. شراب هم پرده از راز درون و غیب انسان برمیدارد و هم راز دهر را به انسان مینمایاند ، زیرا انسان در حالت تعقل و هشیاری روزانه پایبند معاش است و پایبند مسائل اجتماعی ، و عقل او را در قفس روابط اجتماعی گرفتار کرده است و شراب است که او را از این عقل میرهاند تا بتواند آزادانه در فضایی باز و آزاد سیر کند. ...». (ایراننامه ، سال 11 شمارهی 3 ص481 تا 505)
در آغازِ سخن واژهی عشق را در جملهای بکار میبرد که هیچ یک از معنیهایی که تاکنون گفتهایم ندارد : آنچه «کلید پیوندها و همبستگیها» باشد نه عشق به یک «دلبر» است ، نه عشق بخداست نه عشق پلید بسادهرویان است. نزدیکترین واژه به عشق که بتواند معنایی بآن دهد «مهرورزی» و مهربانی است. آنگاه میتوان گمان کرد که خواسته بگوید : مهرورزی دلها را بهم پیوندد و همبستگیها را استوار دارد. اگر این خواست اوست بآن ایرادی نیست. خرد هم نه تنها با این مخالف نیست بلکه آن را راست و نیک میداند! ولی جای افسوس آنکه پس از این جمله ، دیگر سخنان او هیچ همبستگی به مهرورزی ندارد زیرا ناگهان پای باده را بمیان آورده و گیریم که هرچه دربارهی آن گفته درست باشد ، دانسته نیست چرا خرد جلوگیر مهرورزی است و باده میباید تا آن را از کار اندازد تا عشق بتواند پیوندها و همبستگیها را پدید آورد!
ادیب نامبرده چنان سخن از رهایی از خرد میراند تو گویی گفتگو از رهایی از زندان است! یا آنکه این خرد است که جلوگیر آدمی از دست یافتن بخرسندی (=سعادت) است و باید بدانسان که دزد «اِتِر» در بیهوشیِ نگهبان بکار میبرد باید با باده خرد را از کار انداخت تا بخرسندی دست یافت!
بهمهی اینها ادعایی نیز افزوده : باده راز دهر را به انسان مینمایاند.
👇
🖌 ویراینده
🔸 بیهوده دست و پا میزنند (1) (یادداشت ویراینده) (شش از شش)
یکی دیگر از زمینههایی که واژهی عشق را بکار بردهاند در برابر خرد است. بگمان ایشان این دو باهم نتواند بود. چون از خرد بیزار بودهاند هواداری از عشق کردهاند. مولوی گفته :
عشق آمد عقل او آواره شد صبح آمد شمع او بیچاره شد
همو از خرد ، نه به عشق بلکه بدیوانگی پناه میبرد! :
زین خرد جاهل همی باید شدن دست در دیوانگی باید زدن
آزمودم عقل دوراندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را
همچنانکه دزد از مهتاب گریزان است ، روشنست که چه کسی از خرد میگریزد : این فلسفه ، فریبکاران را همچون دو چشم بینا برای نابیناست.
از اینجا دانسته میشود که عارفان «خردگریز» بودهاند و شما این را ببینید که ادیب نامبرده خود استاد دانشگاه است و در پرورش جوانان که فردای این سرزمین بدست آنان سپرده خواهد شد سهم دارد ولی کوشش او جز این نتیجه نخواهد داد که ایشان هم همچون عارفانی که یادشان میکند از خرد گریزند و خراباتی بار آیند. دنبالهی سخنان او خود گواه دیگری بر این گفته است.
او در دنباله میافزاید :
«کسروی نمیداند که در منطق و مذهب عارفان ، عشق و خرد دو عالمِ متقابل است. از نظر عارفان بینایی و بصیرت عشق بیش از خرد است ، تا آنجا که عشق میتواند مسائل و مشکلاتی را که خرد از حل آن ناتوان است حل و شرح کند :
دل چو از پیر خرد نقل معانی میکرد عشق میگفت بشرح آنچه بر او مشکل بود».
چنانکه گفتیم او از زبان عارفان که باورشان فلانست و بهمانست سخن میراند و باور خود را آشکار نمیگرداند. ولی ما ناگزیریم اینها را که چندین هوادارانه سروده باور خود او بدانیم و ایرادها را یکسره باو بگیریم. این سخنان اخیر او را در اینجا میشکافیم.
کسروی مینویسد :
«در کتابهای صوفیان اینگونه جملهها فراوانست : «چون عقل راه بجایی نمیبرد ، پای در راه سیر و سلوک نهاد و طالب کشف و شهود گردید». یا «چون به ناخن خرد گره از کار نمیگشود دست در دامن عشق زد» ، یا «چون عشق در دل رخت انداخت ، عقل خانه پرداخت»
مولوی میگوید :
عشق آمد عقل او آواره شد صبح آمد شمع او بیچاره شد
نیز میگوید :
پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بیتمکین بود
دیگری گفته :
عشق آمد و کرد عقل غارت ای دل تو بجان بر این بشارت» (در پیرامون خرد)
از این تکه نخست روشن میشود کی «نمیداند» ولی میپندارد که «میداند». دوم ، صوفیان خرد را خوار گرفته ولی عشق را در برابر آن ستودهاند. ادیب نامبرده نیز همین را نوشته تنها بجای صوفیان ، عارفان آورده!
سپس میافزاید :
«کلید پیوندها و همبستگیها عشق است. اما این کلید معنوی ابزاری مادّی هم دارد و آن شراب است ، زیرا شراب است که پرده از راز درون و غیب انسان برمیدارد و راز درون را آشکار میکند. شراب هم پرده از راز درون و غیب انسان برمیدارد و هم راز دهر را به انسان مینمایاند ، زیرا انسان در حالت تعقل و هشیاری روزانه پایبند معاش است و پایبند مسائل اجتماعی ، و عقل او را در قفس روابط اجتماعی گرفتار کرده است و شراب است که او را از این عقل میرهاند تا بتواند آزادانه در فضایی باز و آزاد سیر کند. ...». (ایراننامه ، سال 11 شمارهی 3 ص481 تا 505)
در آغازِ سخن واژهی عشق را در جملهای بکار میبرد که هیچ یک از معنیهایی که تاکنون گفتهایم ندارد : آنچه «کلید پیوندها و همبستگیها» باشد نه عشق به یک «دلبر» است ، نه عشق بخداست نه عشق پلید بسادهرویان است. نزدیکترین واژه به عشق که بتواند معنایی بآن دهد «مهرورزی» و مهربانی است. آنگاه میتوان گمان کرد که خواسته بگوید : مهرورزی دلها را بهم پیوندد و همبستگیها را استوار دارد. اگر این خواست اوست بآن ایرادی نیست. خرد هم نه تنها با این مخالف نیست بلکه آن را راست و نیک میداند! ولی جای افسوس آنکه پس از این جمله ، دیگر سخنان او هیچ همبستگی به مهرورزی ندارد زیرا ناگهان پای باده را بمیان آورده و گیریم که هرچه دربارهی آن گفته درست باشد ، دانسته نیست چرا خرد جلوگیر مهرورزی است و باده میباید تا آن را از کار اندازد تا عشق بتواند پیوندها و همبستگیها را پدید آورد!
ادیب نامبرده چنان سخن از رهایی از خرد میراند تو گویی گفتگو از رهایی از زندان است! یا آنکه این خرد است که جلوگیر آدمی از دست یافتن بخرسندی (=سعادت) است و باید بدانسان که دزد «اِتِر» در بیهوشیِ نگهبان بکار میبرد باید با باده خرد را از کار انداخت تا بخرسندی دست یافت!
بهمهی اینها ادعایی نیز افزوده : باده راز دهر را به انسان مینمایاند.
👇
شما ببینید استاد دانشگاه را ، اینهمه دانشمندان در سراسر جهان روز و شب نیاسوده میکوشند که رازهای دهر را بیابند و او مدعی است که با اندکی باده این مهم دستیافتنی است. نتیجهی دیگر آنکه مردمی که باده نمینوشند از عشق بیبهرهاند. اینهاست که گفتیم برواج خراباتیگری نیز میکوشد.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
کوشاد تلگرام
آگاهیم که خوانندگانی هنوز دسترس به وی پی ان های کارآمد ندارند و نمیتوانند به تلگرام درآیند ولی ما ناگزیریم نوشتارهامان را دنبال کنیم تا باری آن دسته که به تلگرام دسترس دارند بیبهره نمانند.
از امروز نوشتارهای کانال را پی میگیریم.
آگاهیم که خوانندگانی هنوز دسترس به وی پی ان های کارآمد ندارند و نمیتوانند به تلگرام درآیند ولی ما ناگزیریم نوشتارهامان را دنبال کنیم تا باری آن دسته که به تلگرام دسترس دارند بیبهره نمانند.
از امروز نوشتارهای کانال را پی میگیریم.
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست دوم : شعر سخنست و سخن باید از روی نیاز باشد (یک از ده)
در این نشست میخواهم در دنبالهی گفتگو ، از شعر سخن رانیم. نخست میباید بگویم : ما را دشمن شعر شناسانیدهاند. ولی این دروغست ، ما دشمن شعر نیستیم. ما نمیگوییم شعر نباشد. چنین سخنی را در هیچ جا نگفتهایم. گفتگوی ما دربارهی شعر در دو زمینه است که یکی را در این نشست بازخواهم نمود. دیگری بماند به نشست آینده.
ما میگوییم : شعر سخنست ، سخن آراسته. سخن هم باید از روی نیاز باشد. دربارهی شعر جملههای بسیار گفته شده : «نغمهی فرشتگانست» ، «زبان طبیعتست» ، «زبان احساساتست» ، «وحی آسمانیست». ولی اینها همه پوچست. شعر همان سخنست با دو جدایی : یکی وزن ، دیگری قافیه. اینست و بیش از این نیست. از هر شعری شما وزن و قافیهاش بهم زنید ، نثر خواهد شد. به هر نثری وزنی و قافیههایی بیفزایید ، شعر خواهد گردید.
اکنون گفتگو در آنست که سخن چه نثر و چه شعر ، خود خواستی نیست. بلکه برای خواست دیگریست. شما هنگامی لب بسخن باز میکنید که نیاز باشد. باینمعنی چیزهایی برای گفتن در دلت باشد. سخن برای گفتن چیزهای گفتنیست. آن دیوانگانند که بینیازانه و بیهنگام سخنانی گویند.
داستان سخن از این باره داستان خانه است. خانه خود خواستی نیست بلکه برای نشستن است. شما هنگامی خانه سازید که نیازی داشته بخواهید در آن بنشینید. اگر کسی بیآنکه نیاز باشد خانههایی بسازد و بگزارد ، مردم او را دیوانه شناسند.
شاعران ایران این نکته را نمیدانند و خود سخن یا شعر را خواستی میشمارند. اینست دربند نیاز نبوده هر زمان که خواستند شعر میسرایند. خودِ سخن و آراستن آن را چیزی ارجدار میشناسند.
جدایی درمیانه بسیار است. مثلاً ما میگوییم : اگر کسی دل بزنی باخته و سوزشهای درونی او را بناله وامیدارد غزل بسراید ، بَرو نکوهشی نیست. ولی شاعران نیازی بِدل باختن ندانسته میبینید مردی پنجاهساله و شصتساله با دلی سرد ، شب درمیان فرزندان خود نشسته غزلهای عاشقانه میسازد ، خودِ آن غزلها را چیز بهادار میپندارد.
کمگوترین شاعران کسانی بودهاند که گفتهاند : «باید مضمونی پیدا کرد و پس از آن شعر گفت». ما میگوییم : آن هم غلطست. شعر ساختن برای «مضمون» خود بازیست. کسی که «مضمون» میسازد و میگوید :
گر بخارد پشت من انگشت من
خم شود از بار منت پشت من
یا میگوید :
بشبنشینی زندانیان برم حسرت
که نُقل مجلسشان دانههای زنجیر است
جز نافهم و سبکسر نتواند بود.
بسیاری هم میگویند : «ما پند میدهیم». میگویم بسیار نیک. ولی آن نباشد که هوس قافیهبافی کنید و پند را بهانه سازید. آنگاه دربارهی پند دادن هم سخنانی هست : چه کسی باید به چه کسی پند دهد؟.. کی پند دهد؟! چه پندی دهد؟!. میباید اینها را هم بدیده گرفت. پس از همه ، آیا بهتر نیست که شما نخست به پند گرفتن پردازید و خود را از بدیها پیراسته گردانید؟.. بیگمان این بهتر است.
جای شگفت است که سخنانی با این روشنی و سادگی ، شاعران نمیفهمیدند و هایهو برمیانگیختند و ما ناچار بودهایم مَثَلهایی زنیم. یکی از مثلها که زدهایم اینست :
شما چون از جلو دکان بقالی میگذرید میبینید یک سو کره را در ظرفی توده گردانیده ، یک سو هم کرههای قالبی را رویهم چیده. بیگفتگوست که کرههای قالبی که همه به یک شکل و به یک وزنست خوشنماتر میباشد. چیزی که هست کرهی قالبی برای صبحانه خوردن یا در سر سفره گزاردنست. نباید در آشپزخانه هم آن را بکار برد.
نثر ، آن کرههای توده ، و شعر ، این کرههای قالبی است. جای سخن نیست که شعر خوشنماتر است. ولی شعر را در همه جا بکار نباید برد و بجاهای ویژهای باید نگه داشت.
نکتهی دیگر آنست که در همان کرهی قالبی ، ارزش ازآنِ کره است و آن قالب کمی بآن افزوده. مثلاً کره اگر سیری ده ریالست در کرهی قالبی دوازده ریال خواهد بود. در شعر نیز ارزش ازآنِ سخنست ، ازآنِ معناست ، وزن و قافیه و آرایشهای شعری کمی بآن خواهد افزود.
شاعران این نکته را هم ندانسته همهی ارزش را ازآنِ وزن و قافیه میشناسند. اینست دربند سخن و معنی نبوده تنها آن میخواهند که وزن و قافیه پدید آورند.
میباید گفت : داستان اینان داستان آن کسیست که در کرهی قالبی همهی ارزش را از قالب میشناسد و قالبی بدست گرفته هرچه پیدا میکند از خاکستر و خاک و پهین بقالب میزند.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
📝 نشست دوم : شعر سخنست و سخن باید از روی نیاز باشد (یک از ده)
در این نشست میخواهم در دنبالهی گفتگو ، از شعر سخن رانیم. نخست میباید بگویم : ما را دشمن شعر شناسانیدهاند. ولی این دروغست ، ما دشمن شعر نیستیم. ما نمیگوییم شعر نباشد. چنین سخنی را در هیچ جا نگفتهایم. گفتگوی ما دربارهی شعر در دو زمینه است که یکی را در این نشست بازخواهم نمود. دیگری بماند به نشست آینده.
ما میگوییم : شعر سخنست ، سخن آراسته. سخن هم باید از روی نیاز باشد. دربارهی شعر جملههای بسیار گفته شده : «نغمهی فرشتگانست» ، «زبان طبیعتست» ، «زبان احساساتست» ، «وحی آسمانیست». ولی اینها همه پوچست. شعر همان سخنست با دو جدایی : یکی وزن ، دیگری قافیه. اینست و بیش از این نیست. از هر شعری شما وزن و قافیهاش بهم زنید ، نثر خواهد شد. به هر نثری وزنی و قافیههایی بیفزایید ، شعر خواهد گردید.
اکنون گفتگو در آنست که سخن چه نثر و چه شعر ، خود خواستی نیست. بلکه برای خواست دیگریست. شما هنگامی لب بسخن باز میکنید که نیاز باشد. باینمعنی چیزهایی برای گفتن در دلت باشد. سخن برای گفتن چیزهای گفتنیست. آن دیوانگانند که بینیازانه و بیهنگام سخنانی گویند.
داستان سخن از این باره داستان خانه است. خانه خود خواستی نیست بلکه برای نشستن است. شما هنگامی خانه سازید که نیازی داشته بخواهید در آن بنشینید. اگر کسی بیآنکه نیاز باشد خانههایی بسازد و بگزارد ، مردم او را دیوانه شناسند.
شاعران ایران این نکته را نمیدانند و خود سخن یا شعر را خواستی میشمارند. اینست دربند نیاز نبوده هر زمان که خواستند شعر میسرایند. خودِ سخن و آراستن آن را چیزی ارجدار میشناسند.
جدایی درمیانه بسیار است. مثلاً ما میگوییم : اگر کسی دل بزنی باخته و سوزشهای درونی او را بناله وامیدارد غزل بسراید ، بَرو نکوهشی نیست. ولی شاعران نیازی بِدل باختن ندانسته میبینید مردی پنجاهساله و شصتساله با دلی سرد ، شب درمیان فرزندان خود نشسته غزلهای عاشقانه میسازد ، خودِ آن غزلها را چیز بهادار میپندارد.
کمگوترین شاعران کسانی بودهاند که گفتهاند : «باید مضمونی پیدا کرد و پس از آن شعر گفت». ما میگوییم : آن هم غلطست. شعر ساختن برای «مضمون» خود بازیست. کسی که «مضمون» میسازد و میگوید :
گر بخارد پشت من انگشت من
خم شود از بار منت پشت من
یا میگوید :
بشبنشینی زندانیان برم حسرت
که نُقل مجلسشان دانههای زنجیر است
جز نافهم و سبکسر نتواند بود.
بسیاری هم میگویند : «ما پند میدهیم». میگویم بسیار نیک. ولی آن نباشد که هوس قافیهبافی کنید و پند را بهانه سازید. آنگاه دربارهی پند دادن هم سخنانی هست : چه کسی باید به چه کسی پند دهد؟.. کی پند دهد؟! چه پندی دهد؟!. میباید اینها را هم بدیده گرفت. پس از همه ، آیا بهتر نیست که شما نخست به پند گرفتن پردازید و خود را از بدیها پیراسته گردانید؟.. بیگمان این بهتر است.
جای شگفت است که سخنانی با این روشنی و سادگی ، شاعران نمیفهمیدند و هایهو برمیانگیختند و ما ناچار بودهایم مَثَلهایی زنیم. یکی از مثلها که زدهایم اینست :
شما چون از جلو دکان بقالی میگذرید میبینید یک سو کره را در ظرفی توده گردانیده ، یک سو هم کرههای قالبی را رویهم چیده. بیگفتگوست که کرههای قالبی که همه به یک شکل و به یک وزنست خوشنماتر میباشد. چیزی که هست کرهی قالبی برای صبحانه خوردن یا در سر سفره گزاردنست. نباید در آشپزخانه هم آن را بکار برد.
نثر ، آن کرههای توده ، و شعر ، این کرههای قالبی است. جای سخن نیست که شعر خوشنماتر است. ولی شعر را در همه جا بکار نباید برد و بجاهای ویژهای باید نگه داشت.
نکتهی دیگر آنست که در همان کرهی قالبی ، ارزش ازآنِ کره است و آن قالب کمی بآن افزوده. مثلاً کره اگر سیری ده ریالست در کرهی قالبی دوازده ریال خواهد بود. در شعر نیز ارزش ازآنِ سخنست ، ازآنِ معناست ، وزن و قافیه و آرایشهای شعری کمی بآن خواهد افزود.
شاعران این نکته را هم ندانسته همهی ارزش را ازآنِ وزن و قافیه میشناسند. اینست دربند سخن و معنی نبوده تنها آن میخواهند که وزن و قافیه پدید آورند.
میباید گفت : داستان اینان داستان آن کسیست که در کرهی قالبی همهی ارزش را از قالب میشناسد و قالبی بدست گرفته هرچه پیدا میکند از خاکستر و خاک و پهین بقالب میزند.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
100%
آری
0%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.