📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست چهارم : زیان بدآموزیهای حافظ از همه بیشتر بوده (سه از دوازده)
این غزل همهاش مضمونهای شاعرانه میبود. بهتر است از جای دیگر غزل دیگری بگیریم :
به سرِّ جام جم آنگه نظر توانی کرد
که خاک میکده کحل بصر توانی کرد
در این بیت شاعر «خراباتی» است. آن خراباتیان میبودند که از میکده و مِی ستایشها کردندی و بر آن نیکیها بستندی. همانا افسانهای میبوده که جمشید جامی میداشته که نگه میکرده و چگونگی کشور خود و مردم را در آن میدیده. شاعر که یکی از هنرهایش دانستن آنگونه افسانهها بوده آن را بیاد ما میاندازد و میگوید : تو هنگامی توانی پی براز جام جمشید بری که رو بمیکده آوری و خاک آن را سرمهی چشم گردانی. در ستایش میخانه به یک چنین گزافهای برخاسته.
گدایی درِ میخانه طرفهی اکسیریست
گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد
این هم گزافهی پا در هوای دیگری دربارهی میخانه است.
مباش بیمِی و مطرب بزیر چرخ کبود
کزین ترانه غم از دل بدر توانی کرد
این شعرش چندان بد نیست. راستست مِی و مطرب غم از دل بیرون گرداند. اگرهم پزشکی بادهگساری را به تندرستی زیانمند میداند بداند ، شاعر دربند آن نمیبوده. ولی سخن در آنست که مِی و مطرب بیپول نتوانستی بود. کسی میبایست بکوشد و کار کند و برای خود و خاندانش آسایش برپا گرداند. در آن میان گاهی هم به مِی و مطرب پردازد. با رندی و لاتی ببادهخواری و مطرببازی پرداختن و دفتر و خرقه گرو گزاردن و باده خریدن و یا از پیر مغان گدایی کردن که شیوهی حافظ میبوده کاری بسیار بیخردانه است و با چنان ترانهای غم از دل بدر نتوان کرد.
بعزم مرحلهی عشق پیش نِه قدمی
که سودها بری ار این سفر توانی کرد
این هم ستایش از عشق است و ما از آن در نشست دیگر سخن خواهیم راند.
بیا که چارهی ذوق حضور و نظم امور
به فیضبخشی اهلِ نظر توانی کرد
آنجا شاعر خراباتی میبود و اینجا بیکبار صوفی شد. این از سخنان صوفیان میبوده که کسی که میخواهد در «سیر و سلوک» بجایی رسد باید پیری را راهنمای خود گیرد و چهبسا که با یک «نظری» از پیر آن راه را در یک گام پیماید و «به سرمنزل مقصود» رسد.
گل مراد تو آنگه نقاب بگشاید
که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد
در اینجا شاعر نه خراباتیست و نه صوفی. بلکه برای آنکه «سحر» را در قافیه نشاند مضمونی شاعرانه میبافد. میگوید : گل مراد تو هنگامی شکوفد که چون باد سحر هر روز پرستاریش کنی. میخواهد بگوید : تا نکوشی نتیجهای نخواهی برد ... بسیار نیک. سخن راستی گفته. ولی این با آن گفتههای جبریانه چه میسازد؟!.
تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون
کجا بکوی حقیقت گذر توانی کرد
شاعر ما یکباره صوفی شده. میخواهد از سرای طبیعت بیرون رود و از همهی لذتها چشم پوشد تا بتواند بکوی حقیقت گذری کند. گذشت آنکه شاعر درپی ساده و باده میبوده. گذشت آنکه «مباش بیمِی و مطرب» میگفت.
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
این هم مضمون صوفیانهی دیگریست.
دلا ز نور ریاضت گر آگهی یابی
چو شمع خندهزنان ترک سر توانی کرد
شاعر ما در اندیشهی سختی کشیدن و بچله نشستن نیز هست. از «نور ریاضت» آگهی یافته است و میخواهد در آن راه تا ترک سر پیش رود. زور قافیه را ببین : بگریبان شاعر چسبیده دربدر میگرداندش. ببین چگونه از میخانه بیرونش آورد و تا خانقاه کشانید و آرزومند ریاضتش گردانید. ببین چگونه مِی و مطرب را از یادش بیرون برد.
ولی تو طالب معشوق و جام مِی خواهی
طمع مدار که کار دگر توانی کرد
خود را مینکوهد که تو خواهای معشوق و باده میباشی و با اینحال امید مدار که کاری توانی کرد. دانسته نیست اینها با آن ستایشهای گزافهآمیز دربارهی میکده و مِی و با آن شعرهای آغاز غزل چه تواند ساخت؟!. اگر شاعر از مِیخوارگی و مطربخواهی پشیمان گردیده پس چرا از آن شعرها چشم نپوشیده و آنها را دور نینداخته؟!. من بیاد آن داستان میافتم که میگویند : مردی شب میهمان رفته بود. فردا در خانه دست بجیبش برد و چاقویش را نیافت. پنداشت که در آن خانهی میهمانی گزارده. نامهای آغاز کرد در این زمینه : «چاقوی من در خانه شما مانده. آن را بجویید و پیدا کنید و بفرستید». ولی چون نامه را بپایان رسانید پیش از فرستادن چاقو پیدا شد. در پایین نامه نوشت : «از خانهی خودمان پیدا شد ، زحمت نکشید» و نامه را فرستاد. حافظ همان کار را کرده.
گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ
بشاهراه طریقت گذر توانی کرد
برای آنکه واژهی «گذر» را بکار برد این را هم گفته. ولی من واژهی «شاهانه» را نمیفهمم.
چون دربارهی حافظ هو بزرگی راه انداخته شده من ناچار میبودم که از درازی سخن نیندیشم و برخی از غزلهای او را کاویده بیارجیهای آنها را به رخ هوادارانش کشم.
———————————
🖌 احمد کسروی
📝 نشست چهارم : زیان بدآموزیهای حافظ از همه بیشتر بوده (سه از دوازده)
این غزل همهاش مضمونهای شاعرانه میبود. بهتر است از جای دیگر غزل دیگری بگیریم :
به سرِّ جام جم آنگه نظر توانی کرد
که خاک میکده کحل بصر توانی کرد
در این بیت شاعر «خراباتی» است. آن خراباتیان میبودند که از میکده و مِی ستایشها کردندی و بر آن نیکیها بستندی. همانا افسانهای میبوده که جمشید جامی میداشته که نگه میکرده و چگونگی کشور خود و مردم را در آن میدیده. شاعر که یکی از هنرهایش دانستن آنگونه افسانهها بوده آن را بیاد ما میاندازد و میگوید : تو هنگامی توانی پی براز جام جمشید بری که رو بمیکده آوری و خاک آن را سرمهی چشم گردانی. در ستایش میخانه به یک چنین گزافهای برخاسته.
گدایی درِ میخانه طرفهی اکسیریست
گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد
این هم گزافهی پا در هوای دیگری دربارهی میخانه است.
مباش بیمِی و مطرب بزیر چرخ کبود
کزین ترانه غم از دل بدر توانی کرد
این شعرش چندان بد نیست. راستست مِی و مطرب غم از دل بیرون گرداند. اگرهم پزشکی بادهگساری را به تندرستی زیانمند میداند بداند ، شاعر دربند آن نمیبوده. ولی سخن در آنست که مِی و مطرب بیپول نتوانستی بود. کسی میبایست بکوشد و کار کند و برای خود و خاندانش آسایش برپا گرداند. در آن میان گاهی هم به مِی و مطرب پردازد. با رندی و لاتی ببادهخواری و مطرببازی پرداختن و دفتر و خرقه گرو گزاردن و باده خریدن و یا از پیر مغان گدایی کردن که شیوهی حافظ میبوده کاری بسیار بیخردانه است و با چنان ترانهای غم از دل بدر نتوان کرد.
بعزم مرحلهی عشق پیش نِه قدمی
که سودها بری ار این سفر توانی کرد
این هم ستایش از عشق است و ما از آن در نشست دیگر سخن خواهیم راند.
بیا که چارهی ذوق حضور و نظم امور
به فیضبخشی اهلِ نظر توانی کرد
آنجا شاعر خراباتی میبود و اینجا بیکبار صوفی شد. این از سخنان صوفیان میبوده که کسی که میخواهد در «سیر و سلوک» بجایی رسد باید پیری را راهنمای خود گیرد و چهبسا که با یک «نظری» از پیر آن راه را در یک گام پیماید و «به سرمنزل مقصود» رسد.
گل مراد تو آنگه نقاب بگشاید
که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد
در اینجا شاعر نه خراباتیست و نه صوفی. بلکه برای آنکه «سحر» را در قافیه نشاند مضمونی شاعرانه میبافد. میگوید : گل مراد تو هنگامی شکوفد که چون باد سحر هر روز پرستاریش کنی. میخواهد بگوید : تا نکوشی نتیجهای نخواهی برد ... بسیار نیک. سخن راستی گفته. ولی این با آن گفتههای جبریانه چه میسازد؟!.
تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون
کجا بکوی حقیقت گذر توانی کرد
شاعر ما یکباره صوفی شده. میخواهد از سرای طبیعت بیرون رود و از همهی لذتها چشم پوشد تا بتواند بکوی حقیقت گذری کند. گذشت آنکه شاعر درپی ساده و باده میبوده. گذشت آنکه «مباش بیمِی و مطرب» میگفت.
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
این هم مضمون صوفیانهی دیگریست.
دلا ز نور ریاضت گر آگهی یابی
چو شمع خندهزنان ترک سر توانی کرد
شاعر ما در اندیشهی سختی کشیدن و بچله نشستن نیز هست. از «نور ریاضت» آگهی یافته است و میخواهد در آن راه تا ترک سر پیش رود. زور قافیه را ببین : بگریبان شاعر چسبیده دربدر میگرداندش. ببین چگونه از میخانه بیرونش آورد و تا خانقاه کشانید و آرزومند ریاضتش گردانید. ببین چگونه مِی و مطرب را از یادش بیرون برد.
ولی تو طالب معشوق و جام مِی خواهی
طمع مدار که کار دگر توانی کرد
خود را مینکوهد که تو خواهای معشوق و باده میباشی و با اینحال امید مدار که کاری توانی کرد. دانسته نیست اینها با آن ستایشهای گزافهآمیز دربارهی میکده و مِی و با آن شعرهای آغاز غزل چه تواند ساخت؟!. اگر شاعر از مِیخوارگی و مطربخواهی پشیمان گردیده پس چرا از آن شعرها چشم نپوشیده و آنها را دور نینداخته؟!. من بیاد آن داستان میافتم که میگویند : مردی شب میهمان رفته بود. فردا در خانه دست بجیبش برد و چاقویش را نیافت. پنداشت که در آن خانهی میهمانی گزارده. نامهای آغاز کرد در این زمینه : «چاقوی من در خانه شما مانده. آن را بجویید و پیدا کنید و بفرستید». ولی چون نامه را بپایان رسانید پیش از فرستادن چاقو پیدا شد. در پایین نامه نوشت : «از خانهی خودمان پیدا شد ، زحمت نکشید» و نامه را فرستاد. حافظ همان کار را کرده.
گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ
بشاهراه طریقت گذر توانی کرد
برای آنکه واژهی «گذر» را بکار برد این را هم گفته. ولی من واژهی «شاهانه» را نمیفهمم.
چون دربارهی حافظ هو بزرگی راه انداخته شده من ناچار میبودم که از درازی سخن نیندیشم و برخی از غزلهای او را کاویده بیارجیهای آنها را به رخ هوادارانش کشم.
———————————
✍2
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
✍2
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
86%
آری
9%
نه
5%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
🔸 ما در سیاست نیز از دیگران پیشتریم (یک از یک)
در شمارهی دوم نوشتیم دیگران میگویند : «شما در سیاست وارد نیستید» ولی راستی آنست که ما در سیاست نیز از دیگران پیشتریم. در ایران از صدها سال سیاستی نبوده است و اکنون هم نیست ، و این تنها ماییم که یک راه سیاسی را برای این کشور پیش گرفتهایم و در آن راه میکوشیم.
سیاست آنست که یک توده راهی برای خود درمیان دیگر تودهها باز کند و رفتارش با آن تودهها از روی فهم و بینش باشد. دیگران هر معنایی میدهند بدهند. معنی راست سیاست همینست.
به هر حال ما در این باره یک اندیشهی روشن بسیار دوررسی میداریم و از روی فهم و بینش به یک رشته کوششهایی برخاستهایم.
اندیشه و کوششهای سیاسی ما دربارهی ایران بروی پنج چیز بنیاد یافته است :
1) این توده آلودگیهای بسیار میدارد که همان آلودگیها مایهی بدبختیش گردیده.
2) باید بآن آلودگیها چاره کنیم و تا بآنها چاره نکنیم این توده و کشور را از درماندگی و بدبختی رها نخواهیم گردانید.
3) از راه کوشش چاره باین آلودگیها تواند بود و جای هیچ نومیدی نیست.
4) از گله و ناله و دستهبندی و آرزوهای بیجا سودی نخواهد بود.
5) از پیشامدهای جهان و از جنگهای دولتها و از آشتیهای آنها و از پیمانهایی که با یکدیگر میبندند ما را سودی نخواهد بود و کشور ما را از این درماندگی و بدبختی رها نخواهد گردانید.
اینها پنج رشته راستیهاست که ما میدانیم و اندیشه و کوششهای سیاسی ما بروی آنها بنیاد یافته است ، و برای آنکه خواست خود را روشن و دیگران را هم با خود همراه گردانیم باید این پنج رشته را روشن گردانیم و اینک در اینجا آلودگیهای توده را بگفتگو میگزاریم.
آلودگی ایرانیان و دیگر تودههای شرقی داستان بسیار درازیست. آلودگیها یکی دو تا نیست. ما سالهاست در این رشته ، گفتارها نوشته و هر زمان از آلودگی دیگری بسخن پرداخته و آن را روشن گردانیدهایم.
این نمونهای از آلودگیهای توده است که سیوهشت سالست مشروطه در این کشور روان گردیده و هنوز یک تن از هزار تن معنی آن را نمیدانند ، هنوز انبوهی با آن دشمنی میکنند ، هنوز نامش را بریشخند میبرند.
مشروطه بهترین گونهی سررشتهداریست. چرا این مردم نمیخواهند معنی آن را بدانند؟.. چرا با آن دشمنی مینمایند؟.. سرچشمه و شُوَند[=سبب] این کار چیست؟..
ما در همین شماره از روزنامه سخن راندهایم که گروه انبوهی در این کشور دولت را «غاصب» میدانند. مالیات دادن و بسربازی رفتن را حرام میشمارند. سخن راندهایم که رئیس دادگاه ، قانونی را که بدستش سپارده شده نامحترم میشناسد و هر گونه بیاحترامی را با آن قانون ثواب میداند. سخن راندهایم که هنگامی که دولت آگهی داده که مردم به مکه نروند ششهزار تن قاچاق رفتهاند و با پیشانی گشاده و سری فراز بازگشتهاند. اینها هر یکی نمونهی دیگری از آلودگیهای این توده و از پستی اندیشههای مردمست.
این مردم معنی زندگی را نمیدانند. در این توده صد پراکندگی هست. این توده همانست که در این هنگام جهان که زندگانی به بالاترین درجهی سختی رسیده و دولتها با یکدیگر جنگهای ششساله و هفتساله میکنند ، دست از پندارهای پوچ صوفیان و خراباتیان برنداشته است و پایهی فرهنگ خود را بروی آن پندارها گزارده است.
این آلودگیها چیزهای سرسری نیست و بسیار ریشهدار است. اینها گذشته از آنکه مردم را گمراه گردانیده و از شاهراه زندگانی بیرون انداخته ، گذشته از آنکه پراکندگیها بمیان آنها انداخته ، چنانکه بارها گفتهایم بمغزها و نیروهای مغزی کارگر افتاده و انبوهی از جوانان و پیران را از نیروهای خدادادی و از سَهِشها[=احساسات] و دریافتها بیگانه گردانیده است.
ما این آلودگیها را نیک شناخته ، و از آنسو این دانستهایم که سرچشمهی همگی ، آن پندارهای بیپا و آن بدآموزیهای گوناگونست که از سوی کیشها و کتابها درمیان این توده رواج گرفته است و در این باره تاکنون گفتارهای بسیار نوشته و دلیلهای روشن یاد کردهایم.
پرچم هفتگی ـ شمارهی چهارم ـ 19 فروردین ماه 1323
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 ما در سیاست نیز از دیگران پیشتریم (یک از یک)
در شمارهی دوم نوشتیم دیگران میگویند : «شما در سیاست وارد نیستید» ولی راستی آنست که ما در سیاست نیز از دیگران پیشتریم. در ایران از صدها سال سیاستی نبوده است و اکنون هم نیست ، و این تنها ماییم که یک راه سیاسی را برای این کشور پیش گرفتهایم و در آن راه میکوشیم.
سیاست آنست که یک توده راهی برای خود درمیان دیگر تودهها باز کند و رفتارش با آن تودهها از روی فهم و بینش باشد. دیگران هر معنایی میدهند بدهند. معنی راست سیاست همینست.
به هر حال ما در این باره یک اندیشهی روشن بسیار دوررسی میداریم و از روی فهم و بینش به یک رشته کوششهایی برخاستهایم.
اندیشه و کوششهای سیاسی ما دربارهی ایران بروی پنج چیز بنیاد یافته است :
1) این توده آلودگیهای بسیار میدارد که همان آلودگیها مایهی بدبختیش گردیده.
2) باید بآن آلودگیها چاره کنیم و تا بآنها چاره نکنیم این توده و کشور را از درماندگی و بدبختی رها نخواهیم گردانید.
3) از راه کوشش چاره باین آلودگیها تواند بود و جای هیچ نومیدی نیست.
4) از گله و ناله و دستهبندی و آرزوهای بیجا سودی نخواهد بود.
5) از پیشامدهای جهان و از جنگهای دولتها و از آشتیهای آنها و از پیمانهایی که با یکدیگر میبندند ما را سودی نخواهد بود و کشور ما را از این درماندگی و بدبختی رها نخواهد گردانید.
اینها پنج رشته راستیهاست که ما میدانیم و اندیشه و کوششهای سیاسی ما بروی آنها بنیاد یافته است ، و برای آنکه خواست خود را روشن و دیگران را هم با خود همراه گردانیم باید این پنج رشته را روشن گردانیم و اینک در اینجا آلودگیهای توده را بگفتگو میگزاریم.
آلودگی ایرانیان و دیگر تودههای شرقی داستان بسیار درازیست. آلودگیها یکی دو تا نیست. ما سالهاست در این رشته ، گفتارها نوشته و هر زمان از آلودگی دیگری بسخن پرداخته و آن را روشن گردانیدهایم.
این نمونهای از آلودگیهای توده است که سیوهشت سالست مشروطه در این کشور روان گردیده و هنوز یک تن از هزار تن معنی آن را نمیدانند ، هنوز انبوهی با آن دشمنی میکنند ، هنوز نامش را بریشخند میبرند.
مشروطه بهترین گونهی سررشتهداریست. چرا این مردم نمیخواهند معنی آن را بدانند؟.. چرا با آن دشمنی مینمایند؟.. سرچشمه و شُوَند[=سبب] این کار چیست؟..
ما در همین شماره از روزنامه سخن راندهایم که گروه انبوهی در این کشور دولت را «غاصب» میدانند. مالیات دادن و بسربازی رفتن را حرام میشمارند. سخن راندهایم که رئیس دادگاه ، قانونی را که بدستش سپارده شده نامحترم میشناسد و هر گونه بیاحترامی را با آن قانون ثواب میداند. سخن راندهایم که هنگامی که دولت آگهی داده که مردم به مکه نروند ششهزار تن قاچاق رفتهاند و با پیشانی گشاده و سری فراز بازگشتهاند. اینها هر یکی نمونهی دیگری از آلودگیهای این توده و از پستی اندیشههای مردمست.
این مردم معنی زندگی را نمیدانند. در این توده صد پراکندگی هست. این توده همانست که در این هنگام جهان که زندگانی به بالاترین درجهی سختی رسیده و دولتها با یکدیگر جنگهای ششساله و هفتساله میکنند ، دست از پندارهای پوچ صوفیان و خراباتیان برنداشته است و پایهی فرهنگ خود را بروی آن پندارها گزارده است.
این آلودگیها چیزهای سرسری نیست و بسیار ریشهدار است. اینها گذشته از آنکه مردم را گمراه گردانیده و از شاهراه زندگانی بیرون انداخته ، گذشته از آنکه پراکندگیها بمیان آنها انداخته ، چنانکه بارها گفتهایم بمغزها و نیروهای مغزی کارگر افتاده و انبوهی از جوانان و پیران را از نیروهای خدادادی و از سَهِشها[=احساسات] و دریافتها بیگانه گردانیده است.
ما این آلودگیها را نیک شناخته ، و از آنسو این دانستهایم که سرچشمهی همگی ، آن پندارهای بیپا و آن بدآموزیهای گوناگونست که از سوی کیشها و کتابها درمیان این توده رواج گرفته است و در این باره تاکنون گفتارهای بسیار نوشته و دلیلهای روشن یاد کردهایم.
پرچم هفتگی ـ شمارهی چهارم ـ 19 فروردین ماه 1323
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
✍1
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
100%
آری
0%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
✍1
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست چهارم : زیان بدآموزیهای حافظ از همه بیشتر بوده (چهار از دوازده)
ولی دربارهی حافظ و شعرهای او داستان دیگری هست که میباید آن نیز دانسته شود. با اینکه من آن را در دفترچهی «حافظ چه میگوید؟» بازنمودهام میباید در اینجا نیز بیاد آن پردازم.
میباید دانست که صوفیگری که در قرنهای دوم و سوم پدید آمده و ریشه گرفته با خراباتیگری که سپس خیام آن را بنیاد گزارده (یا اگر دیگران بنیاد گزارده بودند او شناخته گردانیده) ، بیکبار جدا از هم میبودهاند. بلکه ناسازگاریهای آشکار میداشتهاند. صوفیگری بنیادش برآنست که ما خدا را میبینیم و بآن میپیوندیم و صوفیان دربارهی آغاز و انجام جهان سخنانی میداشتند. ولی خراباتیگری بنیادش بر نشناختن خدا و بیهوده دانستن دستگاه آفرش است ، و خراباتیان از آغاز و انجام [جهان] بیکبار ناآگاهی مینمایند.
صوفیان میگویند : باید بخود سختی داد و از خوشیهای جهان دامن درکشید. لیکن خراباتیان میگویند : همیشه باید در خوشی و مستی بود ، اندوه و سختی را از خود دور گردانید.
درمیان صوفیان نام باده و مطرب و این چیزها هرگز نمیبوده و سرمایهی صوفیگری پارسایی و سختیکشی شمرده میشده. رقص که درمیان صوفیان رواج یافته نخست نمیبوده. سپس نیز بسیاری از سلسلهها آن را نمیپذیرفتهاند.
صوفیان و خراباتیان تنها در دو چیز بهم ماننده بودهاند : یکی در زمینهی خوار داشتن جهان و پروا ننمودن بکوشش و کار ، دیگری در زمینهی ارج ننهادن به خرد و آن را خوار شمردن. جز اینها در همه چیز جدا میبودهاند.
شما در شعرهای خیام در هیچجا اندیشههای صوفیانه نتوانید یافت. همچنان در سخنان صوفیان پیشین نامی از باده یا ساغر یا مانند آن نتوانید دید. دف زدن و رقصیدن که در بسیاری از سلسلههای صوفی رواج میداشته در آغاز کار نمیبوده. صوفیان از خراباتیان بسیار دور میبودهاند. آنان جدا و اینان جدا میبودهاند. گاهی نیز خراباتیان زبان بدگویی بصوفیان گشاده میداشتهاند.
لیکن با همهی آنها در نتیجهی پیشامدهای پیچاپیچی ، در قرنهای دیگر صوفیگری با خراباتیگری درهم آمیخته و شیخ و رند ، همرنگ و همراه شدهاند. اینها را در جایی ننوشتهاند. ولی ما از شعرهای خود شاعران بدست میآوریم و تاریخچهی شگفتش را نیز از روی فهم و گمان پیدا میکنیم :
همانا پیش از زمان مغول بادهفروشی در شهرهای اسلام ویژهی جهودان و ترسایان و مغان (زردشتیان) میبوده. آنان هم ناچار میبودهاند که در بیرون شهر ، در آنجا که ویرانههاست ، جایی برای خود برگزینند.
حرام بودن باده در اسلام عنوان بدست ملایانِ خودفروش [1] داده بوده که بادهخواران را سخت دنبال کنند و اگر کسی را مست یافتند برای او «اجرای حد» کنند. از اینرو کسی در درون شهر خریدن و فروختن یا خوردن آن در آشکار نمییارَسته. این معنی را از واژهی «خرابات» که بمعنی میخانه و قمارخانه است نیز توان فهمید.
کسانی که میخواستهاند باده خورند میبایسته که به بیرون شهر روند و در آنجا بخورند و بمانند تا از مستی بازرهند. از اینرو بادهفروشان ناچار میبودهاند در آن خرابات دستگاهی درچینند. باینمعنی که چنگ و چغانه آماده گردانند ، پسران خوشرویی را برای ساغرگردانی نگه دارند ، چیزهای خوردنی بسیجند.
با اینحال پیداست که مردان آبرومندی بآنجا نمیرفتهاند. کسان بیباکی میرفتهاند و بیشترشان تهیدست و لات میبودهاند که بگفتهی خودشان چهبسا دفتر و خرقه را در نزد مِیفروش گرو میگزاردهاند یا باده به نسیه میخوردهاند.
یک دسته مردم بیارج رانده شده از توده ، خود را بپناه میخانه کشیده با زور مِی خود را خوش میگردانیدهاند و روز میگذرانیدهاند. با اینهمه از آزار و تاخت و تاز ملایان و پارسایان ایمن نمیبودهاند و آزارها از آنان میکشیدهاند. اینست کینهی آنان را در دل میداشتهاند.
چون پارسایان دستاویزشان دین و خدا و دوزخ و بهشت و اینگونه عنوانها میبوده ، خراباتیان کمکم از خدا و دین نیز بیزار میگردند و در بدمستیهای خود زبان باز کرده سخنانی میگفتهاند : «ای بابا ، که بآنجهان رفت و از بهشت و دوزخ آگاهی آورد؟!.» ، «ما هیچ نمیدانیم از کجا آمدهایم و کجا خواهیم رفت ، باید پروایی نکرد و خوش بود» ، «زندگانی همین یک دمست که هست ، باید آن را با خوشی گذرانید» ، «مگر شما نمیگویید خدا آمرزگار است؟!.. پس ما باید گنه کنیم تا او بیامرزد» ، «این دنیا هیچست و پوچست» ، «ما اگر باده هم نخوریم با این غمها خواهیم پوسید».
از اینگونه اندیشهها که بدلها آید و در مستی زورش بیشتر باشد.
اینست میتوان گفت که اندیشههای خراباتیانه پیش از خیام میبوده. او آنها را گرفته و برویهی بهتری انداخته و گستاخانهتر سروده. این گمان هم دور نیست که بیشتر رباعیها که بنام خیام است ازو نباشد و کسانی پیش ازو یا در همان زمان سروده باشند.
👇
🖌 احمد کسروی
📝 نشست چهارم : زیان بدآموزیهای حافظ از همه بیشتر بوده (چهار از دوازده)
ولی دربارهی حافظ و شعرهای او داستان دیگری هست که میباید آن نیز دانسته شود. با اینکه من آن را در دفترچهی «حافظ چه میگوید؟» بازنمودهام میباید در اینجا نیز بیاد آن پردازم.
میباید دانست که صوفیگری که در قرنهای دوم و سوم پدید آمده و ریشه گرفته با خراباتیگری که سپس خیام آن را بنیاد گزارده (یا اگر دیگران بنیاد گزارده بودند او شناخته گردانیده) ، بیکبار جدا از هم میبودهاند. بلکه ناسازگاریهای آشکار میداشتهاند. صوفیگری بنیادش برآنست که ما خدا را میبینیم و بآن میپیوندیم و صوفیان دربارهی آغاز و انجام جهان سخنانی میداشتند. ولی خراباتیگری بنیادش بر نشناختن خدا و بیهوده دانستن دستگاه آفرش است ، و خراباتیان از آغاز و انجام [جهان] بیکبار ناآگاهی مینمایند.
صوفیان میگویند : باید بخود سختی داد و از خوشیهای جهان دامن درکشید. لیکن خراباتیان میگویند : همیشه باید در خوشی و مستی بود ، اندوه و سختی را از خود دور گردانید.
درمیان صوفیان نام باده و مطرب و این چیزها هرگز نمیبوده و سرمایهی صوفیگری پارسایی و سختیکشی شمرده میشده. رقص که درمیان صوفیان رواج یافته نخست نمیبوده. سپس نیز بسیاری از سلسلهها آن را نمیپذیرفتهاند.
صوفیان و خراباتیان تنها در دو چیز بهم ماننده بودهاند : یکی در زمینهی خوار داشتن جهان و پروا ننمودن بکوشش و کار ، دیگری در زمینهی ارج ننهادن به خرد و آن را خوار شمردن. جز اینها در همه چیز جدا میبودهاند.
شما در شعرهای خیام در هیچجا اندیشههای صوفیانه نتوانید یافت. همچنان در سخنان صوفیان پیشین نامی از باده یا ساغر یا مانند آن نتوانید دید. دف زدن و رقصیدن که در بسیاری از سلسلههای صوفی رواج میداشته در آغاز کار نمیبوده. صوفیان از خراباتیان بسیار دور میبودهاند. آنان جدا و اینان جدا میبودهاند. گاهی نیز خراباتیان زبان بدگویی بصوفیان گشاده میداشتهاند.
لیکن با همهی آنها در نتیجهی پیشامدهای پیچاپیچی ، در قرنهای دیگر صوفیگری با خراباتیگری درهم آمیخته و شیخ و رند ، همرنگ و همراه شدهاند. اینها را در جایی ننوشتهاند. ولی ما از شعرهای خود شاعران بدست میآوریم و تاریخچهی شگفتش را نیز از روی فهم و گمان پیدا میکنیم :
همانا پیش از زمان مغول بادهفروشی در شهرهای اسلام ویژهی جهودان و ترسایان و مغان (زردشتیان) میبوده. آنان هم ناچار میبودهاند که در بیرون شهر ، در آنجا که ویرانههاست ، جایی برای خود برگزینند.
حرام بودن باده در اسلام عنوان بدست ملایانِ خودفروش [1] داده بوده که بادهخواران را سخت دنبال کنند و اگر کسی را مست یافتند برای او «اجرای حد» کنند. از اینرو کسی در درون شهر خریدن و فروختن یا خوردن آن در آشکار نمییارَسته. این معنی را از واژهی «خرابات» که بمعنی میخانه و قمارخانه است نیز توان فهمید.
کسانی که میخواستهاند باده خورند میبایسته که به بیرون شهر روند و در آنجا بخورند و بمانند تا از مستی بازرهند. از اینرو بادهفروشان ناچار میبودهاند در آن خرابات دستگاهی درچینند. باینمعنی که چنگ و چغانه آماده گردانند ، پسران خوشرویی را برای ساغرگردانی نگه دارند ، چیزهای خوردنی بسیجند.
با اینحال پیداست که مردان آبرومندی بآنجا نمیرفتهاند. کسان بیباکی میرفتهاند و بیشترشان تهیدست و لات میبودهاند که بگفتهی خودشان چهبسا دفتر و خرقه را در نزد مِیفروش گرو میگزاردهاند یا باده به نسیه میخوردهاند.
یک دسته مردم بیارج رانده شده از توده ، خود را بپناه میخانه کشیده با زور مِی خود را خوش میگردانیدهاند و روز میگذرانیدهاند. با اینهمه از آزار و تاخت و تاز ملایان و پارسایان ایمن نمیبودهاند و آزارها از آنان میکشیدهاند. اینست کینهی آنان را در دل میداشتهاند.
چون پارسایان دستاویزشان دین و خدا و دوزخ و بهشت و اینگونه عنوانها میبوده ، خراباتیان کمکم از خدا و دین نیز بیزار میگردند و در بدمستیهای خود زبان باز کرده سخنانی میگفتهاند : «ای بابا ، که بآنجهان رفت و از بهشت و دوزخ آگاهی آورد؟!.» ، «ما هیچ نمیدانیم از کجا آمدهایم و کجا خواهیم رفت ، باید پروایی نکرد و خوش بود» ، «زندگانی همین یک دمست که هست ، باید آن را با خوشی گذرانید» ، «مگر شما نمیگویید خدا آمرزگار است؟!.. پس ما باید گنه کنیم تا او بیامرزد» ، «این دنیا هیچست و پوچست» ، «ما اگر باده هم نخوریم با این غمها خواهیم پوسید».
از اینگونه اندیشهها که بدلها آید و در مستی زورش بیشتر باشد.
اینست میتوان گفت که اندیشههای خراباتیانه پیش از خیام میبوده. او آنها را گرفته و برویهی بهتری انداخته و گستاخانهتر سروده. این گمان هم دور نیست که بیشتر رباعیها که بنام خیام است ازو نباشد و کسانی پیش ازو یا در همان زمان سروده باشند.
👇
✍2
🔹 پانوشت :
1ـ خودفروشی ، خودنمایی فزون و چشمگیر است. همانست که مردم با عبارت «میخواهد بگوید که ما هم هستیم!» میفهمانند. این واژه را این روزها گاهی بغلط برای معنایی که واژهی «تنفروشی» برای آن مناسب است بکار میبرند.
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
1ـ خودفروشی ، خودنمایی فزون و چشمگیر است. همانست که مردم با عبارت «میخواهد بگوید که ما هم هستیم!» میفهمانند. این واژه را این روزها گاهی بغلط برای معنایی که واژهی «تنفروشی» برای آن مناسب است بکار میبرند.
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
✍2
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
89%
آری
11%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
✍2
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون روزبه نوروز (یک از یک)
خواهشمندم جواب سئوال زیرین را در روزنامهی پرچم بنویسید.
روزبه نوروز ، روزبه ملی است یا مذهبی؟. اگر ملی است علت اینکه ارامنه و یهودیان و دارندگان سایر مذاهب تبعهی ایران این روزبه را جشن نمیگیرند چیست؟.
مهندس زنوزی
پرچم : بهتر است در پاسخ این پرسش نخست روزبه را معنی کنیم. روزبه یا عید از چیزهاییست که در این کشور معنی خود را از دست داده.
روزبه یا عید آنست که در پیشرفتهای جهان یا در زندگانی یک توده پیشامد بزرگی رخ دهد و مردانی جانفشانیهایی نمایند و مردم جهان یا آن توده بنام ارج گزاردن بآن پیشامد و بزرگ گردانیدن آن جانفشانان ، روز آن پیشامد را برگزیده همه ساله در همچنان روزی بجشن و شادی پردازند.
این معنی راست روزبه است. از اینجاست که میگوییم در ایران معنی روزبه را نمیدانند. روزبههایی که در این کشور است بیشتر آنها بیمعنی است.
اما نوروز ، این یک روزبه ویژهایست. این روزبه آغاز سالست. ایرانیان سال خود را از نوروز که آغاز بهار ـ یا بهتر گویم : آغاز سال سپهری[=طبیعی] ـ است میگیرند و اینست آن روز را نیز بجشن و شادی میپردازند.
این کارِ نیکیست. زیرا گذشته از شادی و خوشی که دربر میدارد خود پرداختن بآغاز سال ، دارای یک معناییست. این پرداختن معنایش آنست که ما نگاهی بسال گذشته انداخته کارهای نیک و بد خود را در آن بدیده آوریم ، و برای سال نو نیکوکاریهایی را باندیشه گیریم ، و پیداست که این کار باید با سَهِشهای پاکدلانه و نیکخواهانه توأم باشد. هر کسی در آغاز سال زمانی را باندیشهی جهان و جهانیان بگذراند و آمیغهای زندگانی را بجلو دیده بیاورد. گردش سال را بدیده گرفته این بداند که آن گردش از روی یک دستگاه بسیار بسامانیست و آن دستگاه برای خوش زیستن جهانیان و آسایش ایشان میباشد.
نوروز روزبه بزرگیست. ولی باید پیرامون آن را نیز از پندارپرستیها و نادانیها پاک گردانیم. نادانیها که گرد نوروز را گرفته تنها هفتسین و مانند آن نیست. نادانیهای بتپرستانهی دیگری نیز در پیرامون آن میباشد.
بدبختان از شاهراه زندگانی فرسنگها دور افتادهاند و میخواهند با گذرانیدن آغاز سال در نزدیکی فلان مردهی هیچکاره ، خود را در زندگانی خوشبخت گردانند.
اما پرسشی که کردهاید پیداست که نوروز روزبه همهی ایرانیان است و بستگی بکیشی نمیدارد. اینکه میپرسید : چرا ارامنه و یهود و دیگران آن را جشن نمیگیرند باید این پرسش را از خود ایشان کرد. ولی اگر کار بآنجا رسد پرسشهای دیگرِ بزرگتری بمیان خواهد آمد. این دستهها از هر باره خود را از ایرانیان جدا گردانیدهاند.
آنان سالشماریشان نیز جداست و پیداست که خود روزبه سرِ سال دیگری میدارند و به نوروز ارج نباید گزارند.
پرچم هفتگی ـ شمارهی پنجم ـ 26 فروردین ماه 1323
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون روزبه نوروز (یک از یک)
خواهشمندم جواب سئوال زیرین را در روزنامهی پرچم بنویسید.
روزبه نوروز ، روزبه ملی است یا مذهبی؟. اگر ملی است علت اینکه ارامنه و یهودیان و دارندگان سایر مذاهب تبعهی ایران این روزبه را جشن نمیگیرند چیست؟.
مهندس زنوزی
پرچم : بهتر است در پاسخ این پرسش نخست روزبه را معنی کنیم. روزبه یا عید از چیزهاییست که در این کشور معنی خود را از دست داده.
روزبه یا عید آنست که در پیشرفتهای جهان یا در زندگانی یک توده پیشامد بزرگی رخ دهد و مردانی جانفشانیهایی نمایند و مردم جهان یا آن توده بنام ارج گزاردن بآن پیشامد و بزرگ گردانیدن آن جانفشانان ، روز آن پیشامد را برگزیده همه ساله در همچنان روزی بجشن و شادی پردازند.
این معنی راست روزبه است. از اینجاست که میگوییم در ایران معنی روزبه را نمیدانند. روزبههایی که در این کشور است بیشتر آنها بیمعنی است.
اما نوروز ، این یک روزبه ویژهایست. این روزبه آغاز سالست. ایرانیان سال خود را از نوروز که آغاز بهار ـ یا بهتر گویم : آغاز سال سپهری[=طبیعی] ـ است میگیرند و اینست آن روز را نیز بجشن و شادی میپردازند.
این کارِ نیکیست. زیرا گذشته از شادی و خوشی که دربر میدارد خود پرداختن بآغاز سال ، دارای یک معناییست. این پرداختن معنایش آنست که ما نگاهی بسال گذشته انداخته کارهای نیک و بد خود را در آن بدیده آوریم ، و برای سال نو نیکوکاریهایی را باندیشه گیریم ، و پیداست که این کار باید با سَهِشهای پاکدلانه و نیکخواهانه توأم باشد. هر کسی در آغاز سال زمانی را باندیشهی جهان و جهانیان بگذراند و آمیغهای زندگانی را بجلو دیده بیاورد. گردش سال را بدیده گرفته این بداند که آن گردش از روی یک دستگاه بسیار بسامانیست و آن دستگاه برای خوش زیستن جهانیان و آسایش ایشان میباشد.
نوروز روزبه بزرگیست. ولی باید پیرامون آن را نیز از پندارپرستیها و نادانیها پاک گردانیم. نادانیها که گرد نوروز را گرفته تنها هفتسین و مانند آن نیست. نادانیهای بتپرستانهی دیگری نیز در پیرامون آن میباشد.
بدبختان از شاهراه زندگانی فرسنگها دور افتادهاند و میخواهند با گذرانیدن آغاز سال در نزدیکی فلان مردهی هیچکاره ، خود را در زندگانی خوشبخت گردانند.
اما پرسشی که کردهاید پیداست که نوروز روزبه همهی ایرانیان است و بستگی بکیشی نمیدارد. اینکه میپرسید : چرا ارامنه و یهود و دیگران آن را جشن نمیگیرند باید این پرسش را از خود ایشان کرد. ولی اگر کار بآنجا رسد پرسشهای دیگرِ بزرگتری بمیان خواهد آمد. این دستهها از هر باره خود را از ایرانیان جدا گردانیدهاند.
آنان سالشماریشان نیز جداست و پیداست که خود روزبه سرِ سال دیگری میدارند و به نوروز ارج نباید گزارند.
پرچم هفتگی ـ شمارهی پنجم ـ 26 فروردین ماه 1323
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
✍1
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
96%
آری
4%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
✍1
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست چهارم : زیان بدآموزیهای حافظ از همه بیشتر بوده (پنج از دوازده)
به هر حال اندیشههای خیام را جز برخاسته از خرابات ـ خرابات بدانسان که ستودیم ـ نتوان دانست. وگرنه بهر چیست که آنهمه ستایش از باده رفته؟!.. بهر چیست که از زابهای[صفت] خدا تنها آمرزگاری او بدیده گرفته شده؟!. بهر چیست که در بیپروایی بجهان آنهمه پافشاری رفته؟!. بهر چیست که از «قضا و قدر» و «لوح محفوظ» پیاپی نام برده شده؟!. کسانی که بخدا باوری درست نمیداشتهاند بلکه گاهی آشکاره بیباوری مینمودهاند ، چگونه بوده که «بتقدیر الهی» یا «بلوح محفوظ» ایمان داشتهاند؟!. اینها باهم نتوانستی بود مگر از آن راه خراباتیگری که در بالا ستودیم.
داستان جبریگری در اسلام ریشه میداشته. کسانی بر آن میبوده و عنوان «لوح محفوظ» و برخی آیههای قرآن را (نافهمیده) برای آن دلیل میآوردهاند. این خراباتیان آن را دستاویز نیکی برای بادهخواریهای خود شناخته گرفته و رها نکردهاند و پیاپی آنها را برخ ملایان و پارسایان کشیدهاند :
تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت
تا چند زیان دوزخ و سود بهشت
رو بر سر لوح بین که استاد قضا
روز ازل آنچه بودنی بود نوشت
یا رب تو گلم سرشتهای من چه کنم
این پشم و قصب تو رشتهای من چه کنم
هر نیک و بدی که از من آید بوجود
تو بر سر من نوشتهای من چه کنم
به هر حال این گفتههای خیام یا دیگر خراباتیان در برابر گفتههای پارسایان خشکمغز معنایی توانستی داد و ارجی توانستی داشت. ولی در برابر آمیغها[=حقایق] یا از دیدهی سود و زیان زندگانی بیارجست و بسیار بیمعنیست.
اگر کارهای زندگانی تنها آن بودی که کسی با ملایان بچَخَد[مجادله] و بآنان پاسخهای دندانشکن دهد ، گفتههای خیام ارج داشتی. سخن در آنجاست که کارهای زندگانی تنها آن نیست.
آری پارسای خشکمغزی که از یکسو «قضا و قدر» و «لوح محفوظ» را بمیان میآورد و از یکسو بادهخواران را با آتش دوزخ میترسانید ، یک بادهخوار توانستی گفتههای خود او را برخش کشد و بگوید :
ایزد چو گل وجود ما میآراست
دانست ز فعل ما چه خواهد برخاست
بیحکمش نیست هر گناهی که مراست
پس سوختن روز قیامت ز کجاست
این سخن در پاسخ او بس بودی و زبانش را بسته داشتی.
لیکن گفتگو در آنست که چیزهای دیگری هم درمیانست. این درمیانست که باده بدرستی تن زیانمند است و باید خود را در خوردن آن آزاد ندانست. آنگاه آنگونه بادهخواری که با بیپروایی بگذشته و آینده و بیدردی همراه میبوده با زندگانی سرافرازانه نتواند ساخت. مردمی که بآنگونه بادهخواری گرایند باید پستی و زیردستی را بگردن گیرند. بدی گفتههای خیام از اینروست.
اندیشههای خیامی چنانکه برخاسته از خراباتست شایندهی خرابات نیز هست. گروهی اگر بخواهند از تودهها جدا گردیده ، همچون قرشمالان یک زندگانی پستی برای خود پدید آورند ، که درپی آبرو و سرفرازی نبوده و بنیکی جهان دلبستگی نداشته با لختی بسازند ، و اندک خوراکی از هر کجا بود بدست آورده روز بگذرانند و تنها خواستشان این باشد که پروای هیچی نکنند و با زور باده و چنگ و چغانه خود را خوش گردانند ـ چنین گروهی توانند خیام را فیلسوف شناسند و پیروی از اندیشههای او کنند. برای دیگران بسیار نافهمیست که بسخنان او ارج گزارند. بسیار نافهمیست که بدآموزیهای او را که سراپا درس بیپروایی و بیغیرتی میدهد در مغزهای خود بیاکنند.
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
📝 نشست چهارم : زیان بدآموزیهای حافظ از همه بیشتر بوده (پنج از دوازده)
به هر حال اندیشههای خیام را جز برخاسته از خرابات ـ خرابات بدانسان که ستودیم ـ نتوان دانست. وگرنه بهر چیست که آنهمه ستایش از باده رفته؟!.. بهر چیست که از زابهای[صفت] خدا تنها آمرزگاری او بدیده گرفته شده؟!. بهر چیست که در بیپروایی بجهان آنهمه پافشاری رفته؟!. بهر چیست که از «قضا و قدر» و «لوح محفوظ» پیاپی نام برده شده؟!. کسانی که بخدا باوری درست نمیداشتهاند بلکه گاهی آشکاره بیباوری مینمودهاند ، چگونه بوده که «بتقدیر الهی» یا «بلوح محفوظ» ایمان داشتهاند؟!. اینها باهم نتوانستی بود مگر از آن راه خراباتیگری که در بالا ستودیم.
داستان جبریگری در اسلام ریشه میداشته. کسانی بر آن میبوده و عنوان «لوح محفوظ» و برخی آیههای قرآن را (نافهمیده) برای آن دلیل میآوردهاند. این خراباتیان آن را دستاویز نیکی برای بادهخواریهای خود شناخته گرفته و رها نکردهاند و پیاپی آنها را برخ ملایان و پارسایان کشیدهاند :
تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت
تا چند زیان دوزخ و سود بهشت
رو بر سر لوح بین که استاد قضا
روز ازل آنچه بودنی بود نوشت
یا رب تو گلم سرشتهای من چه کنم
این پشم و قصب تو رشتهای من چه کنم
هر نیک و بدی که از من آید بوجود
تو بر سر من نوشتهای من چه کنم
به هر حال این گفتههای خیام یا دیگر خراباتیان در برابر گفتههای پارسایان خشکمغز معنایی توانستی داد و ارجی توانستی داشت. ولی در برابر آمیغها[=حقایق] یا از دیدهی سود و زیان زندگانی بیارجست و بسیار بیمعنیست.
اگر کارهای زندگانی تنها آن بودی که کسی با ملایان بچَخَد[مجادله] و بآنان پاسخهای دندانشکن دهد ، گفتههای خیام ارج داشتی. سخن در آنجاست که کارهای زندگانی تنها آن نیست.
آری پارسای خشکمغزی که از یکسو «قضا و قدر» و «لوح محفوظ» را بمیان میآورد و از یکسو بادهخواران را با آتش دوزخ میترسانید ، یک بادهخوار توانستی گفتههای خود او را برخش کشد و بگوید :
ایزد چو گل وجود ما میآراست
دانست ز فعل ما چه خواهد برخاست
بیحکمش نیست هر گناهی که مراست
پس سوختن روز قیامت ز کجاست
این سخن در پاسخ او بس بودی و زبانش را بسته داشتی.
لیکن گفتگو در آنست که چیزهای دیگری هم درمیانست. این درمیانست که باده بدرستی تن زیانمند است و باید خود را در خوردن آن آزاد ندانست. آنگاه آنگونه بادهخواری که با بیپروایی بگذشته و آینده و بیدردی همراه میبوده با زندگانی سرافرازانه نتواند ساخت. مردمی که بآنگونه بادهخواری گرایند باید پستی و زیردستی را بگردن گیرند. بدی گفتههای خیام از اینروست.
اندیشههای خیامی چنانکه برخاسته از خراباتست شایندهی خرابات نیز هست. گروهی اگر بخواهند از تودهها جدا گردیده ، همچون قرشمالان یک زندگانی پستی برای خود پدید آورند ، که درپی آبرو و سرفرازی نبوده و بنیکی جهان دلبستگی نداشته با لختی بسازند ، و اندک خوراکی از هر کجا بود بدست آورده روز بگذرانند و تنها خواستشان این باشد که پروای هیچی نکنند و با زور باده و چنگ و چغانه خود را خوش گردانند ـ چنین گروهی توانند خیام را فیلسوف شناسند و پیروی از اندیشههای او کنند. برای دیگران بسیار نافهمیست که بسخنان او ارج گزارند. بسیار نافهمیست که بدآموزیهای او را که سراپا درس بیپروایی و بیغیرتی میدهد در مغزهای خود بیاکنند.
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
✍3
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
86%
آری
14%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
🔸 یک کار ارجدار ـ یا ترجمهی تاریخ موسا خورِنی [1] (یک از یک)
روزنامهی ایرانِ کنونی که آقای یقیکیان هفتهای یک شماره در تهران بچاپ میرسانند یکی از کارهای نیکی که آقای یقیکیان بانجام میرسانند ترجمهی کتاب موسا خورنی است که تکه به تکه در آن روزنامه بچاپ میرسد.
کتاب موسا خورنی با آنکه تاریخ ارمنستانست تاریخ ایران نیز هست و آگاهیهای بسیاری را از پادشاهان اشکانی دربر میدارد.
این کتاب بزبانهای بسیاری از کشورهای اروپایی ترجمه یافته و جای افسوس بود که بفارسی که میبایست زودتر از آنها ترجمه شود نشده بود و اکنون جای خشنودیست که آقای یقیکیان این کار بایَنده[=لازم] را بانجام میرساند.
ما چنانکه بارها نوشتهایم به تاریخ ارج میگزاریم. تاریخ برای شناختن جهان و چگونگی زندگانی که یکی از خواستهای ماست یاوری بسیار تواند کرد. گذشته از آنکه خود چیز خوشایندیست و چه بهتر که ساعتهای بیکاری هر کسی با اینگونه خواندنیها بسر رود.
یکی از کارهایی که باید بکنیم آنست که کتابهای تاریخی شیرین و راست نوشته و بچاپ رسانیده در دسترس زنان و مردان بگزاریم تا آنان را از پرداختن بکتابهای زیانمند بازداریم.
به هر حال بآقای یقیکیان از آن کارشان سپاس میگزاریم و ما دوست میداریم آن را جداگانه هم بچاپ رسانند. ولی باید یادآوری کنیم که روزنامهشان با غلطهای بسیار بچاپ میرسد. آنگاه جملههای ترجمه نیز بشیوهی گفتارنویسی روزنامههاست. در حالی که برای کتاب شیوهی بهتر دیگری باید بود. بویژه برای کتاب ارجداری همچون کتاب موسس خورناتسی.
موسا خورنی (یا موسس خورناتسی) کتاب دیگری در جغرافی دارد که چند صفحهاش دربارهی ایرانست و جغرافی کشور ایران را در زمان ساسانیان نشان میدهد. یکی از شرقشناسان آلمانی مارکوارتْنام ، آن چند صفحه را گرفته و در پیرامونش بجستجوهای دانشمندانه پرداخته و کتابی بنام «ایرانشهر» پدید آورده که بچاپ رسیده و خود یکی از کتابهاییست که باید بفارسی ترجمه شود و بچاپ رسد. ما امیدمندیم جوانان بجای رمان نوشتن و یا گفتارهای بیهوده برای روزنامهها فرستادن به اینگونه کارهای سودمند پردازند.
ما در حال آنکه از رُمان بد میگوییم و میخواهیم جوانان بآن نپردازند این هم میخواهیم که آنان هوش و جُربزهی خدادادی خود را در کارهای سودمند بکار برند و بجای رُمان بدانش پردازند.
پرچم هفتگی ـ شمارهی پنجم ـ 26 فروردین ماه 1323
[1] : موسا خورِنی یا موسس خورناتسی (MOVSĒS XORENAC‘I)
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 یک کار ارجدار ـ یا ترجمهی تاریخ موسا خورِنی [1] (یک از یک)
روزنامهی ایرانِ کنونی که آقای یقیکیان هفتهای یک شماره در تهران بچاپ میرسانند یکی از کارهای نیکی که آقای یقیکیان بانجام میرسانند ترجمهی کتاب موسا خورنی است که تکه به تکه در آن روزنامه بچاپ میرسد.
کتاب موسا خورنی با آنکه تاریخ ارمنستانست تاریخ ایران نیز هست و آگاهیهای بسیاری را از پادشاهان اشکانی دربر میدارد.
این کتاب بزبانهای بسیاری از کشورهای اروپایی ترجمه یافته و جای افسوس بود که بفارسی که میبایست زودتر از آنها ترجمه شود نشده بود و اکنون جای خشنودیست که آقای یقیکیان این کار بایَنده[=لازم] را بانجام میرساند.
ما چنانکه بارها نوشتهایم به تاریخ ارج میگزاریم. تاریخ برای شناختن جهان و چگونگی زندگانی که یکی از خواستهای ماست یاوری بسیار تواند کرد. گذشته از آنکه خود چیز خوشایندیست و چه بهتر که ساعتهای بیکاری هر کسی با اینگونه خواندنیها بسر رود.
یکی از کارهایی که باید بکنیم آنست که کتابهای تاریخی شیرین و راست نوشته و بچاپ رسانیده در دسترس زنان و مردان بگزاریم تا آنان را از پرداختن بکتابهای زیانمند بازداریم.
به هر حال بآقای یقیکیان از آن کارشان سپاس میگزاریم و ما دوست میداریم آن را جداگانه هم بچاپ رسانند. ولی باید یادآوری کنیم که روزنامهشان با غلطهای بسیار بچاپ میرسد. آنگاه جملههای ترجمه نیز بشیوهی گفتارنویسی روزنامههاست. در حالی که برای کتاب شیوهی بهتر دیگری باید بود. بویژه برای کتاب ارجداری همچون کتاب موسس خورناتسی.
موسا خورنی (یا موسس خورناتسی) کتاب دیگری در جغرافی دارد که چند صفحهاش دربارهی ایرانست و جغرافی کشور ایران را در زمان ساسانیان نشان میدهد. یکی از شرقشناسان آلمانی مارکوارتْنام ، آن چند صفحه را گرفته و در پیرامونش بجستجوهای دانشمندانه پرداخته و کتابی بنام «ایرانشهر» پدید آورده که بچاپ رسیده و خود یکی از کتابهاییست که باید بفارسی ترجمه شود و بچاپ رسد. ما امیدمندیم جوانان بجای رمان نوشتن و یا گفتارهای بیهوده برای روزنامهها فرستادن به اینگونه کارهای سودمند پردازند.
ما در حال آنکه از رُمان بد میگوییم و میخواهیم جوانان بآن نپردازند این هم میخواهیم که آنان هوش و جُربزهی خدادادی خود را در کارهای سودمند بکار برند و بجای رُمان بدانش پردازند.
پرچم هفتگی ـ شمارهی پنجم ـ 26 فروردین ماه 1323
[1] : موسا خورِنی یا موسس خورناتسی (MOVSĒS XORENAC‘I)
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
✍2
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
89%
آری
11%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
✍2
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست چهارم : زیان بدآموزیهای حافظ از همه بیشتر بوده (شش از دوازده)
چند روز پیش در رادیو تهران نمایشی بود که خیام با فیتز جرالد بهم رسیدهاند و گفتگو میکنند و خیام سپاس میگزارد که فیتز جرالد پس از گذشتن پانصد سال ، «افکار آسمانی» او را به انگلیسی ترجمه کرده و باعث رواج آنها شده. یک ایرانی خیام میبود و یک انگلیسی فیتز جرالد. خیام آواز راه انداخته از رباعیهایش بلند میسرود و فیتز جرالد آهسته سخنی میگفت.
من پیش خود شرمنده گردیدم. بیاد آوردم که اکنون آن انگلیسی رازدان باین ایرانی فریبخوردهی خام با چه نگاهی مینگرد و زیر لب بنافهمی او چه خندهای میکند. این اندیشه از بس مرا سَهانید نتوانستم تا آخر بنشینم و گوش دهم ، برخاسته باتاق دیگری رفته در را بروی خود بستم.
داستان ما با خیام و انگلیسیان داستان آن مردیست که میگویند اسبی میداشت عاجز و تنبل و پیر و ناتوان که از دستش بستوه آمده بود. روزی خواست او را بفروشد و آسوده گردد. افسارش را گرفته ببازار برد. در بازار دلال برای کشیدن خریداران سوار آن شد و با زور سیخ و تازیانه کمی دوانید ، و آنگاه آواز بلند کرده گفت : «کیست بخرد یک اسب جوان و چاق و تیزرو و چالاکی را ...». چون چند بار این ستایشها را سرود ، دارندهی اسب پیش آمده افسار آن را گرفت و گفت : «اکنون که چنانست چرا بفروشم؟!..». آن را گرفت و بخانه بازگردانید.
بیچارگان نافهم فریب خوردهاند و میخواهند دیگران را هم بروز خود نشانند. بیچارگان نافهم نمیدانند که اندیشههای خیام نه چیزیست که در رادیو بخوانند و برخ جهانیان کشند ، نه چیزیست که بآنها بنازند.
آن شعرها که خوانده میشد هر یکی نمونهی دیگری از نافهمی خیام میبود :
گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلک دگر چنان ساختمی
کآزاده بکام دل رسیدی آسان
همین شعرها جز یک مالیخوالیای بدمستانه نیست. این شعرها همان به که در مستی و درمیان مستان خوانده شود. یکی مستانه بخواند و دیگران مستانه آفرین گویند. وگرنه در پیش خردمندان اندیشهی بسیار پست و بیارجیست.
این مانندهی آنست که کسی پی کاری نرود و با گرسنگی و لختی بسازد و آنگاه اندیشه را تند گردانیده بگوید : «من باید گنجی پیدا کنم و یکباره آسوده شوم». یا مانندهی آنست که بیماری درپی درمان نباشد و با درد و ناتوانی روز بگزارد و آنگاه بنشیند و جلو گزافگویی را باز گزارد و بگوید : «من باید کاری کنم که بیماری هیچ نباشد».
هیچ کس را از آدمیان دستی بفلک نتواند بود. آن جز مالیخولیای بدمستانه نیست. ولی اگر کسانی راه خرد را پیش گیرند این تواند بود که با بدیهای جهان نبرد کنند و از آنها بکاهند و از آسایش و خوشی بهرهها جویند. آن سخنی که کسی باید بمردم بگوید و راهی نماید اینهاست.
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
📝 نشست چهارم : زیان بدآموزیهای حافظ از همه بیشتر بوده (شش از دوازده)
چند روز پیش در رادیو تهران نمایشی بود که خیام با فیتز جرالد بهم رسیدهاند و گفتگو میکنند و خیام سپاس میگزارد که فیتز جرالد پس از گذشتن پانصد سال ، «افکار آسمانی» او را به انگلیسی ترجمه کرده و باعث رواج آنها شده. یک ایرانی خیام میبود و یک انگلیسی فیتز جرالد. خیام آواز راه انداخته از رباعیهایش بلند میسرود و فیتز جرالد آهسته سخنی میگفت.
من پیش خود شرمنده گردیدم. بیاد آوردم که اکنون آن انگلیسی رازدان باین ایرانی فریبخوردهی خام با چه نگاهی مینگرد و زیر لب بنافهمی او چه خندهای میکند. این اندیشه از بس مرا سَهانید نتوانستم تا آخر بنشینم و گوش دهم ، برخاسته باتاق دیگری رفته در را بروی خود بستم.
داستان ما با خیام و انگلیسیان داستان آن مردیست که میگویند اسبی میداشت عاجز و تنبل و پیر و ناتوان که از دستش بستوه آمده بود. روزی خواست او را بفروشد و آسوده گردد. افسارش را گرفته ببازار برد. در بازار دلال برای کشیدن خریداران سوار آن شد و با زور سیخ و تازیانه کمی دوانید ، و آنگاه آواز بلند کرده گفت : «کیست بخرد یک اسب جوان و چاق و تیزرو و چالاکی را ...». چون چند بار این ستایشها را سرود ، دارندهی اسب پیش آمده افسار آن را گرفت و گفت : «اکنون که چنانست چرا بفروشم؟!..». آن را گرفت و بخانه بازگردانید.
بیچارگان نافهم فریب خوردهاند و میخواهند دیگران را هم بروز خود نشانند. بیچارگان نافهم نمیدانند که اندیشههای خیام نه چیزیست که در رادیو بخوانند و برخ جهانیان کشند ، نه چیزیست که بآنها بنازند.
آن شعرها که خوانده میشد هر یکی نمونهی دیگری از نافهمی خیام میبود :
گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلک دگر چنان ساختمی
کآزاده بکام دل رسیدی آسان
همین شعرها جز یک مالیخوالیای بدمستانه نیست. این شعرها همان به که در مستی و درمیان مستان خوانده شود. یکی مستانه بخواند و دیگران مستانه آفرین گویند. وگرنه در پیش خردمندان اندیشهی بسیار پست و بیارجیست.
این مانندهی آنست که کسی پی کاری نرود و با گرسنگی و لختی بسازد و آنگاه اندیشه را تند گردانیده بگوید : «من باید گنجی پیدا کنم و یکباره آسوده شوم». یا مانندهی آنست که بیماری درپی درمان نباشد و با درد و ناتوانی روز بگزارد و آنگاه بنشیند و جلو گزافگویی را باز گزارد و بگوید : «من باید کاری کنم که بیماری هیچ نباشد».
هیچ کس را از آدمیان دستی بفلک نتواند بود. آن جز مالیخولیای بدمستانه نیست. ولی اگر کسانی راه خرد را پیش گیرند این تواند بود که با بدیهای جهان نبرد کنند و از آنها بکاهند و از آسایش و خوشی بهرهها جویند. آن سخنی که کسی باید بمردم بگوید و راهی نماید اینهاست.
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
73%
آری
27%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
🔸 آدمی با جانوران یکی نیست (یک از یک)
یک چیزی که ما در بیشتر ایرانیان میبینیم ترس است. بارها از پست نامه بما میرسد که میبینیم کسی با نام پوشیده ایرادی گرفته یا پرسشی کرده است. در حالی که اگر آن را با نام آشکاری پرسیدی یا ایراد گرفتی هیچ زیانی نبودی.
بتازگی از پست نامهای رسیده که یکی با دستینهی ا. ح. چنین مینویسد : «شما که میگویید گوشت نباید خورد و گوشت خوردن را عیب آدمیان میشمارید حرف شما مخالف با قوانین طبیعت است دنیا دستگاه آکل و مأکولست. درمیان حیوانات آنچه قویتر است ضعیف را شکار میکند و میخورد. از عنکبوت ناتوان گرفته تا شیر و خرس توانا هر یکی برای خود شکاری دارد که میگیرد و میخورد. درمیان مرغان هوا و ماهیهای دریا نیز همین رفتار جاریست. انسان که یک فردی از حیواناتست نمیتواند خود را مستثنا گرداند ... جلو قوانین طبیعت را نمیتوان گرفت».
میگویم : نخست ایراد ما بشما آنست که چرا نام خود را پنهان داشتهاید. این پرسش یا ایراد چیزی نبوده که ما از آن برنجیم یا کسی شما را بیدین شناخته بآزارتان کوشد.
ما نیک میدانیم که از سالهاست اینگونه اندیشههای پراکنده از اروپا یا از دیگر جاها بایران رسیده و رنگ برنگ در دلها جا گرفته است. روزنامهها هرچه از کتابها یا از روزنامههای اروپایی گرفتهاند بیباک و پروا بچاپ رسانیده در دلها جایگیر گردانیدهاند.
عنوان «آکل و مأکول» از پیش درمیان ایرانیان بوده است. ولی سپس که فلسفهی داروین پراکنده شده و هایهوی آن بیش از خودش به ایران رسیده ، و جملههای «زندگانی نبرد است» و «هر توانا میتواند ناتوانی را در راه زیست خود نابود گرداند» و مانند اینها بگوشها رسیده ، این نیز عنوان دیگری گردیده. به هر حال اگر جوانی یا پیری اینگونه اندیشهها را در مغز خود جا داده جای نکوهش نخواهد بود. بلکه باید کوشید و حقایق را روشن گردانید تا این آموزاکهای پراکنده از دلها بیرون رود.
من بآقای ا.ح. پاسخ کوتاهی خواهم نوشت. ولی بهتر میدانم او کتابهای ما بویژه کتاب بنیاد را بخواند تا در این زمینه با یک رشته آمیغهای ارجدار و روشنی روبرو گردد.
اما ایرادهای شما : نمیدانم خواست شما از «قوانین طبیعت» چیست؟!. ما قانونی یا چیز دیگری که ما را از گوشتخواری ناچار گرداند نمیشناسیم. ما اگر گوشت نخوریم و کارد بگلوی گوسفندان بیآزار و سودمند نکشیم نافرمانی به سپهر (یا طبیعت) نکردهایم.
اگر چنین باشد که هر چیزی که مردم از روی هوس یا سَهِش [=احساس] میکنند از قانونهای طبیعت شماریم کار بسیار دشوار خواهد بود. در آن حال باید بآدمکشان سخنی نگوییم ، بدزدان نیز ایرادی نگیریم. اگر سخنی گفتیم یا ایرادی گرفتیم اینان نیز زبان باز کنند و بگویند : «این مخالف قوانین طبیعت است». یا بگویند : «دنیا دستگاه کشتن و کشته شدن است». همان اندازه که گوشتخواری در طبیعت جا میدارد آدمکشی و دزدی و دیگر بدیها نیز میدارد. هر رختی که شما بگوشتخواری پوشانید دیگران توانند بدزدی و آدمکشی پوشانند.
این نکته را باید فراموش نکرد که بسیار چیزها در جهان هست که ما میکوشیم نباشد. در جهان یا در طبیعت یا هر نامی که دهید بیماری هست ، ستمگری هست ، دزدی هست ، آدمکشی هست ، مار هست ، کژدم هست ، پشهی مالاریا هست ، گمراهی هست ، نادانی هست ، تاریکی هست ... اینها چیزهاییست که هست و ما میکوشیم نباشد.
قانون طبیعت (یا آیین سپهر) که میگوییم چیزهایی را میگوییم که گردش جهان بروی آنهاست و ما نمیتوانیم و نخواهیم توانست از آنها جلو گیریم یا دیگر گردانیم. «نه هرچه در سپهر است از آیین اوست».
اینکه مینویسید : «دنیا دستگاه آکل و مأکولست» راست نیست. سخنیست شنیده و نااندیشیده پذیرفتهاید. آری در جهان «خوردن و خورده شدن» هست. آری بسیاری از زندگان با خوردن دیگری زندگی میکنند و خود نیز خورده میشوند.
چیزی که هست این از نیکیهای جهان نیست. بلکه از بدیهای اوست که باید تا میتوان بجلوگیری کوشید. باید تا میتوان با آن نبرد کرد.
آنگاه این دستگاه «خوردن و خورده شدن» در جانورانست. آدمی را بپای جانوران نباید برد. این یک لغزش بزرگی از «نواندیشان» است که آدمی را با جانوران یکسان میشناسند و آنچه را که در جانوران میبینند میخواهند در آدمی نیز باشد.
دوباره میگویم : این یک لغزش بزرگیست. لغزشیست که فلسفه دچار آن گردیده. لغزشیست که زیانهای بسیاری را بجهان رسانیده است.
آدمی اگرهم جان دارد و از جنس جانورانست با آنها نه یکسانست. آدمی دارای گوهر ویژهای بنام دستگاه روان و خرد است که بسیار والاست.
در اینجاست که دوباره به آقای ا.ح. میسپارم کتابهای ما را بخواند. بخواند و این لغزشها را از خود دور گرداند. این خود زیانست که آدمی گوهر خود را نشناسد ، زیانست که از ارج و جایگاه خود ناآگاه باشد.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 آدمی با جانوران یکی نیست (یک از یک)
یک چیزی که ما در بیشتر ایرانیان میبینیم ترس است. بارها از پست نامه بما میرسد که میبینیم کسی با نام پوشیده ایرادی گرفته یا پرسشی کرده است. در حالی که اگر آن را با نام آشکاری پرسیدی یا ایراد گرفتی هیچ زیانی نبودی.
بتازگی از پست نامهای رسیده که یکی با دستینهی ا. ح. چنین مینویسد : «شما که میگویید گوشت نباید خورد و گوشت خوردن را عیب آدمیان میشمارید حرف شما مخالف با قوانین طبیعت است دنیا دستگاه آکل و مأکولست. درمیان حیوانات آنچه قویتر است ضعیف را شکار میکند و میخورد. از عنکبوت ناتوان گرفته تا شیر و خرس توانا هر یکی برای خود شکاری دارد که میگیرد و میخورد. درمیان مرغان هوا و ماهیهای دریا نیز همین رفتار جاریست. انسان که یک فردی از حیواناتست نمیتواند خود را مستثنا گرداند ... جلو قوانین طبیعت را نمیتوان گرفت».
میگویم : نخست ایراد ما بشما آنست که چرا نام خود را پنهان داشتهاید. این پرسش یا ایراد چیزی نبوده که ما از آن برنجیم یا کسی شما را بیدین شناخته بآزارتان کوشد.
ما نیک میدانیم که از سالهاست اینگونه اندیشههای پراکنده از اروپا یا از دیگر جاها بایران رسیده و رنگ برنگ در دلها جا گرفته است. روزنامهها هرچه از کتابها یا از روزنامههای اروپایی گرفتهاند بیباک و پروا بچاپ رسانیده در دلها جایگیر گردانیدهاند.
عنوان «آکل و مأکول» از پیش درمیان ایرانیان بوده است. ولی سپس که فلسفهی داروین پراکنده شده و هایهوی آن بیش از خودش به ایران رسیده ، و جملههای «زندگانی نبرد است» و «هر توانا میتواند ناتوانی را در راه زیست خود نابود گرداند» و مانند اینها بگوشها رسیده ، این نیز عنوان دیگری گردیده. به هر حال اگر جوانی یا پیری اینگونه اندیشهها را در مغز خود جا داده جای نکوهش نخواهد بود. بلکه باید کوشید و حقایق را روشن گردانید تا این آموزاکهای پراکنده از دلها بیرون رود.
من بآقای ا.ح. پاسخ کوتاهی خواهم نوشت. ولی بهتر میدانم او کتابهای ما بویژه کتاب بنیاد را بخواند تا در این زمینه با یک رشته آمیغهای ارجدار و روشنی روبرو گردد.
اما ایرادهای شما : نمیدانم خواست شما از «قوانین طبیعت» چیست؟!. ما قانونی یا چیز دیگری که ما را از گوشتخواری ناچار گرداند نمیشناسیم. ما اگر گوشت نخوریم و کارد بگلوی گوسفندان بیآزار و سودمند نکشیم نافرمانی به سپهر (یا طبیعت) نکردهایم.
اگر چنین باشد که هر چیزی که مردم از روی هوس یا سَهِش [=احساس] میکنند از قانونهای طبیعت شماریم کار بسیار دشوار خواهد بود. در آن حال باید بآدمکشان سخنی نگوییم ، بدزدان نیز ایرادی نگیریم. اگر سخنی گفتیم یا ایرادی گرفتیم اینان نیز زبان باز کنند و بگویند : «این مخالف قوانین طبیعت است». یا بگویند : «دنیا دستگاه کشتن و کشته شدن است». همان اندازه که گوشتخواری در طبیعت جا میدارد آدمکشی و دزدی و دیگر بدیها نیز میدارد. هر رختی که شما بگوشتخواری پوشانید دیگران توانند بدزدی و آدمکشی پوشانند.
این نکته را باید فراموش نکرد که بسیار چیزها در جهان هست که ما میکوشیم نباشد. در جهان یا در طبیعت یا هر نامی که دهید بیماری هست ، ستمگری هست ، دزدی هست ، آدمکشی هست ، مار هست ، کژدم هست ، پشهی مالاریا هست ، گمراهی هست ، نادانی هست ، تاریکی هست ... اینها چیزهاییست که هست و ما میکوشیم نباشد.
قانون طبیعت (یا آیین سپهر) که میگوییم چیزهایی را میگوییم که گردش جهان بروی آنهاست و ما نمیتوانیم و نخواهیم توانست از آنها جلو گیریم یا دیگر گردانیم. «نه هرچه در سپهر است از آیین اوست».
اینکه مینویسید : «دنیا دستگاه آکل و مأکولست» راست نیست. سخنیست شنیده و نااندیشیده پذیرفتهاید. آری در جهان «خوردن و خورده شدن» هست. آری بسیاری از زندگان با خوردن دیگری زندگی میکنند و خود نیز خورده میشوند.
چیزی که هست این از نیکیهای جهان نیست. بلکه از بدیهای اوست که باید تا میتوان بجلوگیری کوشید. باید تا میتوان با آن نبرد کرد.
آنگاه این دستگاه «خوردن و خورده شدن» در جانورانست. آدمی را بپای جانوران نباید برد. این یک لغزش بزرگی از «نواندیشان» است که آدمی را با جانوران یکسان میشناسند و آنچه را که در جانوران میبینند میخواهند در آدمی نیز باشد.
دوباره میگویم : این یک لغزش بزرگیست. لغزشیست که فلسفه دچار آن گردیده. لغزشیست که زیانهای بسیاری را بجهان رسانیده است.
آدمی اگرهم جان دارد و از جنس جانورانست با آنها نه یکسانست. آدمی دارای گوهر ویژهای بنام دستگاه روان و خرد است که بسیار والاست.
در اینجاست که دوباره به آقای ا.ح. میسپارم کتابهای ما را بخواند. بخواند و این لغزشها را از خود دور گرداند. این خود زیانست که آدمی گوهر خود را نشناسد ، زیانست که از ارج و جایگاه خود ناآگاه باشد.
👇
آنگاه همان جانوران مگر همگی گوشت میخورند؟!. گرفتیم که آدمی همچون جانورانست و باید پیروی از ایشان کند ، مگر همگی جانوران گوشتخوارند؟!..
درمیان جانوران گوشتخوارها دستهای میباشند. دستههای دیگری جز با گیاه زندگی نمیکنند. پس چه شده که آدمی پیروی از گوشتخواران کند و از این گیاهخواران نکند؟!..
اگر باین زمینهها درآییم این خود داستانیست که آدمی در ساختمان تنی خود افزار گوشتخواری نمیدارد ، نه دندان و چنگال شیر را میدارد و نه معدهاش همچون معدهی او میباشد.
اینها سخنهاییست که دیگران گفتهاند و ما نبایستی بگوییم. اینست یاد نکردهایم. ولی از این باره نیز بگوشتخواری ایرادی هست.
یک چیزی که در ایرانیان ـ بویژه در جوانان ـ پیدا شده و مایهی اندوه ماست آنست که اینگونه اندیشههای بدبینانه درمیان ایشان رواج یافته ، و ما میبینیم برای هر کار بدی فلسفه یاد میکنند. چون سهشها از کار افتاده و کمتر میخواهند به نیکیها گرایند باین بهانهها دست مییازند. آیا گفتن اینکه گوشتخواری شایندهی آدمی نیست چیزیست که کسی ایرادی گیرد و یا در برابرش فلسفه بیاورد؟!.
پرچم هفتگی ـ شمارهی پنجم ـ 26 فروردین ماه 1323
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
درمیان جانوران گوشتخوارها دستهای میباشند. دستههای دیگری جز با گیاه زندگی نمیکنند. پس چه شده که آدمی پیروی از گوشتخواران کند و از این گیاهخواران نکند؟!..
اگر باین زمینهها درآییم این خود داستانیست که آدمی در ساختمان تنی خود افزار گوشتخواری نمیدارد ، نه دندان و چنگال شیر را میدارد و نه معدهاش همچون معدهی او میباشد.
اینها سخنهاییست که دیگران گفتهاند و ما نبایستی بگوییم. اینست یاد نکردهایم. ولی از این باره نیز بگوشتخواری ایرادی هست.
یک چیزی که در ایرانیان ـ بویژه در جوانان ـ پیدا شده و مایهی اندوه ماست آنست که اینگونه اندیشههای بدبینانه درمیان ایشان رواج یافته ، و ما میبینیم برای هر کار بدی فلسفه یاد میکنند. چون سهشها از کار افتاده و کمتر میخواهند به نیکیها گرایند باین بهانهها دست مییازند. آیا گفتن اینکه گوشتخواری شایندهی آدمی نیست چیزیست که کسی ایرادی گیرد و یا در برابرش فلسفه بیاورد؟!.
پرچم هفتگی ـ شمارهی پنجم ـ 26 فروردین ماه 1323
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸